عبدالعزیز سلیمی

آموزه های ایمانی اصحاب و اهل البیت در عرصه:

همگرایی  و وحدت

بسم الله الرحمن الرحيم

"انّ الذين فرّقوا دينهم و كانوا شيعا لست منهم في شييء إنّما امرهم الي الله ثم ینبئهم بما كانوا يفعلون"(الأنعام:159)

"بيگمان آنهايي كه دين خود را( به وسيله باورها و عقايد باطل و خرافي ) تكه تكه مي كنند و به صورت گروها و دسته هاي(دشمن باهم) در مي آيند، تو(اي پيامبر) به هيچوجه پيوندي با أنان نداري(و حساب تو از أنان جداست) و سرو كارشان با خداست و أنان را از آنچه انجام مي دهند با خبر مي كند."

يكي از عوامل پيدايش و گسترش پراكندگي ، ضعف و عقب ماندگی  در ميان مسلمانان ودرعرصه های مختلف و زمينه ساز سلطه بيگانگان بر حرث و نسل اهل ايمان و تقويت حزب الشيطان در پيدا و پنهان به ويژه صهيونيست ها و صليبيان و اعوان و انصارشان ، گسترش پديده تکفير و غلو در ميان اشخاص و گروهايی از مسلمانان اعم از شيعه و سنی است.

افراطی هايی که در عين سستی بنيان های دانش ، بينش و منش از روش های بسيار خشنی در خيزش خويش عليه طرف مقابل بهره می گيرند و به گمان خود از آن خشونت طلبی ها خوشه خوشه خير و ثواب می چينند و برای روز رستاخيزشان خرمن می کنند.؟!

در طول تاريخ اسلام هر جا مسلمانان در برابر يکديگر دست به اسلحه برده  و در نتيجه توانايي اهل ايمان به ناتواني و همگرايشان به پراگندگی و سربلنديشان به سر افکندگی تبديل شده، بدون ترديد يکی از مهمترين عوامل آن غلو و افراطی گری  در دين بوده است.

 مشکل اساسی افراطی ها و تکفيری های سنی و شيعی اين است که بر خلاف اجماع علمای ربانی و حقيقی طرفين _ در مورد ضرورت مستند بودن اصول و مبانی عقيدتی بر اساس آيات بينات قرآن و احاديث قطعی ومتواترسنت_ باورهای خود را ازلابلای رويدادهای مشکوک تاريخی و روايات و جعليات  و فتاوای غير متخصصان و گاهی آدم های کم بهره از دانش و دينداری برمی گيرند وآن باورهای ناسره و سست پايه را وحی منزل و دين خالص خداوند گمان می برند. و در ارتباط با مسايل حساس دين به جای مراجعه به عالمان و کارشناسان آن، از معلومات اندک و محدود خود و تعدادی از اشخاص مشکوک الحال تبعیت و تقليد می کنند

افراطی های اهل سنت د ر تاريخ معاصر بر خلاف آرای تمامی مجامع  علمی ، فکری و فقهی به ويژه "اتحاد جهانی علمای مسلمين" به رياست امام مجدد  يوسف قرضاوی و حرکت های اصيل اسلامی، حکم کفرو شرک بسياری از شيعيان را بناحق صادر می کنند و در نتيجه تعرض به جان و مالشان را  روا می شمارند.

از طرف ديگر تکفيری های شيعه  نه تنها  اهل سنت  را اهل ايمان نمی دانند، بلکه بر خلاف قرآن و حقايق تاريخی وآرآی جمهور عالمان و مردم مسلمان، اصحاب و شاگردان درجه اول مدرسه تربيتی  رسول خدا را کافر و مرتد و ستمکار به شمار می آورند و حتی برای آرای علمای بزرگی مانند:

علامه حسين فضل الله مرجع بسياری از شيعيان در جهان عرب که می گويد:

"توهين به  سه خليفه(ابوبکر و عمر و عثمان)  و عايشه ام المومنين، شرعا حرام است."(در مصاحبه با الجزيره)

همچنين مقام رهبری که در پاسخ به پرسشی راجع به سب صحابه اظهار داشته اند :

"هرگونه گفتار و کرداری که سبب ايجاد تفرقه در ميان مسلمانان بشود، حرام است."(سايت اتحاد علما)

و ديدگاه های  همگرايانه بسياری از علمای شيعی عراقی مانند : علامه حسين موءيد و شيخ جواد خالصی و.. هيچگونه اعتباری قايل نيستند.

حاصل و نتيجه اين غلو و افراط و تکفيری گری واقعيت تلخی است که امروزه همه ما در عراق شاهد آن هستيم که چگونه دشمنان صليبی و صهيونيستی با  هدف تضعيف مقاومت مشروع سياسی و نظامی در برابر خود ودر جهت  ارائه چهره ای خشن و غير انسانی از اسلام، جاهلان تکفيری شيعی و سنی را بجان هم انداخته اند و گاهی از اينان و گاهی از آنان در آشکار و نهان حمايت می کنند، تا بستر های لازم را برای منزوی نمودن اسلامگرايی در منطقه و جهان و بر سرکار آوردن سکولارهای وابسته به خود فراهم نمايند.

در چنين شرايطی بر تمامی خردمندان ، عالمان ، پرهيزکاران و مصلحان فريقين است که در جهت رويارويی فکری ، علمی و عملی حکيمانه با پديده غلو و تکفير که بسترساز بسياری از مشکلات سخت در ميان مسلمانان است، تلاش نمايند و اجازه ندهند اقليتی پر مدعا و تماميت خواه زمام امور را بدست بگیرند و مصالح درجه اول دنيای اسلام را به بازيچه بگيرند.

واز آن دسته از  افراطی های فريقين که به راستی به اسلام واصول و ارزش ها و قرآن و قيامت باور دارند، بخواهيم که عقايد و عملکردهای خويش  را با معيار قرآن و تفسير عملی آن يعنی سيره و سنت رسول خدا مورد سنجش و ارزيابی قرار بدهند تا بيش از اين بازيجه دست دشمنان نگردند و دين خود را با دنيای ديگران معامله نکنند.

همچنين از افراطی های فريقين بخواهيم که از پيوندهای پر از الفت و محبت اصحاب و اهل البيت الگو بگيرند و بی جهت عمر، استعداد و انرژی خود را صرف کینه توزی و جنگ افروزی با اهل ايمان ننمايند و حساب و کتاب خود را در پيشگاه خداوند بدست فراموشی نسپارند.

اينك در همين راستا و در جهت تذكر و ياد آوری بخشي از كتاب (عيانات تأليف: ابراهيم توحيدي ) را در اينجا مي آوريم، به اين اميد كه موثر واقع شود و مورد استفاده قرار گيرد.!

*******

"محمد رسول الله والذین آمنوا معه اشدّاء علی الکفار رحماء بينهم تراهم رکعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا سيماهم فی وجوههم من اثر السجود..."(الفتح:29)

(محمد پيامبر خداست و کسانی که ايمان آوردند و  او را همراهی کردند،  در برابر(تجاوزگری) کافران تند و سرسختند اما با يکديگر مهربانند. ايشان را در حال رکوع و سجود می بينی و آنان همواره فضل و رضايت خداوند را می جويند...."

نظرات حضرت علي (رض) در بارة خلفا:

-       ابتدا از  حضرت علي (رض) -  پدر ائمه – شروع مي كنيم .. بعد ازکشته شدن محمّد بن أبي بكر ، علي(رض) به يارانش در مصر نامه اي نوشت كه در آن ، أبوبكر و عمر (رض) را اين چنين مي ستايد:

« فمشيت عند ذلك إلي أبي بكر فبايعته و نهضت في تلك الأحداث حتي زاغ الباطل و كانت كلمة الله هي العليا ولو كره الكافرون ، فتولي أبوبكر تلك الأمور فيسر وسدد، و قارب في الأمر و اقتصد ، فصحبته مناصحا وأطعته فيما أطاع الله فيه جاهدا، فلما احتضر بعث إلي عمر فولاه فسمعنا و أطعنا و بايعنا و تولي عمر الأمر و كان مرضيَ السيرة ميمون النقيبة».[1]

  « پس در همان هنگام ( يعني ارتداد  عده ای ازمردم بعد از پيامبر(ص) ) ، نزد أبوبكر رفتم وبا اوبيعت كردم و برای حل و فصل آن حوادث او را همراهی نمودم تا باطل از ميان رفت و نام و گفتار خدا بالاترو برتر ماند ، هر چند بر خلاف ميل كافران باشد. پس أبوبكر ، زمام امور را بدست گرفت و در جاي خود ، آسانگيری و به جاي خود شدّت عمل نشان داد و امور را به خوبي پيش برد و درستي و راستي  پيشه كرد و ميانه رو بود. پس با أبوبكر از راه خير خواهي مصاحبت و همراهی كردم و در آنچه خدا را فرمان مي بُرد، با كوشش تمام اطاعت نمودم . زماني كه به حال احتضار رسيد، ولايت وحكومت را به عمر سپرد و ما بيعت كرديم و اطاعت نموده و خير خواهي نشان داديم ، و عمر زمامداري را به عهده گرفت (و خليفه شد) در حالي كه سيرت و عملکرد او پسنديده و نفس او مبارك و وجودش پر بركت بود»..

  و در نامه ای ديگر كه توسّط « قيس بن سعد بن عباده» فرماندار مصر ، به اهل مصر مي نويسد :                 
« ...أن الله بعث محمّدا إليهم فعلّمهم الكتاب و الحكمة و السنة و الفرائض ، و أدّبهم لكيما يهتدوا ، و جمعهم لكيما لا يتفرقوا ، و زكاهم لكيما يتطهروا ، فلما قضي من ذلك عليه قبضه الله إليه فعليه صلوات الله و سلامه و رحمته و رضوانه أنه حميد مجيد .ثم إن المسلمين من بعده استخلفوا امرأين منهم صالحين عملا بالكتاب و أحسنا السيره و لم يتعديا السنة ثم توفاهما الله فرحمهما الله».[2]

« ... همانا خداوند ، محمّد را به سويشان بر انگيخت و به آنها كتاب وحكمت و سنّت و واجبات را ياد داد و آنها را تربيت كرد تا هدايت شوند ، و آنان را جمع كرد تا متفرّق و گروه گروه نشوند ، و آنها را تزكيه نمود تا اينكه پاك شدند . زماني كه رسالتش را به پايان رسانيد ، خداوند او را به جهان ديگر برد و درود وسلام و رحمت ورضوان خدا بر او باد، كه براستي او شايسته ستودن و صاحب عزت و عظمت است. سپس مسلمانان بعد از او ، دو مرد صالح از خودشان را به خلافت برگزيدند كه هر دو به كتاب خدا عمل كردند ، بسيار نيكو سيرت بودند و از سنّت (پيامبر) منحرف نشدند و آنگاه خداوند هردوي آنان را ميراند كه رحمت خداوند بر هردوی ايشان باد!»..

  و در نامه اي به معاويه مي نويسد:
« و كان أفضلهم في الإسلام كما زعمت و أنصحهم لله و رسوله الخليفة الصديق و خليفة الفاروق و لعمري إن مكانهما في الإسلام لعظيم و إن المصاب بهما لجرح في الإسلام شديد فيرحمهما الله و جزاهما بأحسن ما عملا».[3]

« در اسلام-  همانگونه كه مي پنداري – از همه افضل و  بهتر و با خدا و رسولش مخلص تر، أبوبكر صديق و عمر فاروق هستند و به جان خودم سوگند كه مرتبة آن دو در اسلام بزرگ است و با وفات ايشان ، به اسلام صدمة شديدي رسيده است . خداوند هردو را رحمت كند و پاداش نيك به آنها دهد»..

 و در مورد أبوبكر مي فرمايد :

« فاختار المسلمون بعده رجلا منهم ، فقارب وسدد بحسب استطاعته علي خوف و جد».[4]

« پس مسلمانان بعد از او ( يعني پيامبر ) مردي از خودشان را برگزيدند كه به اندازة توانايي اش با مراقبت و كوشش تمام، راه صداقت و راستي را در پيش گرفت و امور را به درستي به پيش برد »..

 و امّا جواب اينكه : چرا مسلمانان أبوبكر(رض) را انتخاب كردند ، از زبان علي (رض) بشنويم كه فرمود:

   « و إنا نري أبابكر أحق الناس بها ، أنه لصاحب الغار و ثاني اثنين ، وإنا لنعرف له سنه ،‌و لقد أمره رسول الله بالصلاة و هو حيّ».[5] 

« همانا أبوبكر شايسته ترين مردم به آن (يعني خلافت) مي بينيم ؛ زيرا او يار غارپيامبر و همدمش بوده و ما مي دانيم كه برايش سنِّي است (و از همة ما بزرگتر و ريش سفيدتر است ) و رسول خدا نيز به او أمر كرد كه امام جماعت مردم شود، در حالي كه خود زنده بود »..

-     زماني كه مردم با أبوبكر بيعت كردند ،‌أبوسفيان نزد علي(رض) رفت و به او گفت:

« دليلي ندارد كه امر   زمامداري  مسلمانان ، به دست كوچكترين طايفة قريش (تيْم ،‌طايفة أبوبكر) بيفتد! ‌به خدا سوگند ! اگر بخواهي با او مقابله نمايي شهر را عليه او از سواران مسلّح و مردان جنگي پر مي كنم!‌ اي أبوالحسن ! دستت را بده تا با تو بيعت كنم!»..

 علي (رض) چنين جواب فرمود که:« تو نسبت به اسلام سابقة ماجرا جويي داري، ‌و از اين پيشنهاد نيز ، جز فتنه انگيزي هدف ديگري نداري‌! ‌ما به سواره وپيادة تو احتياجي نداريم و اگر أبوبكر را شايستة اين كار نمي ديديم ، او را در اين امر آزاد نمي گذاشتيم».[6] 

زماني كه أبوبكر(رض) ، عمر(رض) را به خلافت بعد از خود پيشنهاد كرد ، گروهي اعتراض كردند؛ كه علي (رض) در ‌آن هنگام به طلحه (رض) فرمود: « اگر أبوبكر كسي غيراز عمر را به خلافت برگزيند ، ما راضي نمي شويم و ازاو اطاعت نمي كنيم ».[7]

اينگونه سخنان –يعني اينكه  حضرت علي (رض) ‌خلفا را شايسته ترين مردم براي خلافت دانسته – بارها و بارها از زبان او گفته شده و در كتب شيعه نيز ، ثبت شده است.

   همانگونه که طوسي از جعفربن محمّد و او از پدرش روايت مي كند كه :

« مردي از قريش نزد اميرالمؤمنين – عليه السلام- آمد و گفت : از تو شنيدم كه چند لحظه پيش در خطبه ات گفتي : پروردگارا ! ما را اصلاح فرما به آنچه خلفاي راشدين را نسبت به آن اصلاح فرمودي ! منظورت چه كساني هستند ؟ فرمود:

 « حبيباي ، و عمّاك أبوبكر و عمر ، إماما الهدي ، و شيخا الإسلام ، و رجلا قريش ، و المقتدي بهما بعد رسول الله(ص) ، من اقتدي بهما عصم، و من اتبع آثارهما هدي إلي صراط المستقيم ».[8] 

« دوستان و برادران محبوبم ، عموهايت أبوبكر و عمر، دو امام هدايت، دو بزرگوار اسلام، دو راد مرد قريش ، دو نفري كه بعد از رسول خدا (ص) مردم به آنها اقتدا كردند ، و هر كس به آنها پيرویكرد، (از گمراهي و تفرقه ) مصون و محفوظ ماند و هر كس راه و رسم ايشان را در ييش گرفت ، به راه راست هدايت گرديد»..

 و باز در همان كتاب –از «احتجاج» طبرسي روايت كرده كه  حضرت علي فرمود:

« ما با پيامبر (ص) بر روي كوه حراء بوديم كه کوه به يک باره لرزيد ، رسول خدا فرمود : سرِ جايت باش اي كوه ! زيرا كسي غير از پيامبر وصديق (أبوبكر) و شهيد (عمر) بر روي تو نيست »!![9]  

-       علم الهدي نبز چنين روايت مي كند : « علي – عليه السلام- در خطبه اش فرمود : بهترين امّت بعد از پيامبرشان ، أبوبكر و عمر است» و در بعضي روايات آمده است كه اين جمله را زماني فرمود كه ديد مردي به أبوبكر وعمر دشنام و ناسزا مي گويد او را نزد خود خواند و مجازات نمود ومورد عتاب قرارش داد !».[10]

 يا در توصيف عمر (رض) مي فرمايد:

-       « لله درّ عمر ! فقد قوم الأود و داوي العمد و أقام السنة و خلف الفتنة ذهب النقي الثوب قليل العيب أصاب خيرها و سبق شرها أدي إلي طاعته و اتقاه بحقه».[11]

«خوشا به سعادت عمر كه كجي ها را راست نمود و معايب را درمان كرد و سنّت پيامبر را بر پاداشت و فتنه وتبهكاريها راپشت سر گذاشت ودر زمانش فتنه اي رخ نداد. پاك وكم عيب از دنيا رفت و از شرّ آن در امان ماند. طاعت خدا را به جاي آورد و آنچنانكه سزاوار بود از خدا ترسيد و پرهيزگاري نمود »..

 يا در جايي ديگر ، باز هم در توصيف عمر (رض) مي فرمايد:

 « و وليهم وال فأقام و استقام حتي ضرب الدين بجرانه ». [12]

« و عمر بعد از أبوبكر فرمانرواي مردم شد (وبه خلافت نشست ) ، پس (امر خلافت واحكام الهي را ) به پا داشت و (برآن) ايستادگي نمود ( واز مسيرش خارج نشد ) تا اين كه دين قرار گرفت »..

و درپاسخ مشورت عمر (رض) مبني بر رفتنش به جنگ روميان ، او را از رفتن منع مي كند و مرجع و ياور و پناهگاه  مسلمانانش مي داند :

« إنك متي تسر إلي العدو بنفسك فتلقهم فتنكب لا تكن للمسلمين كانفه دون أقصي بلادهم ليس بعدك مرجع يرجعون إليه ، فابعث إليهم رجلا محاربا... فإن أظهره الله فذاك ما تحب و إن تكن الأخري كنت ردءا للناس و مثابة للمسلمين ». [13]

« همانا اگر خودت شخصاً به جنگ دشمن ( يعني روميان ) بروي وشكست بخوري ، براي مسلمانان در دورترين نقاط سرزمينشان پناهي نمي ماند و پس از تو هم ، هيچ مرجعي نيست كه (مشكلات واختلافات مردم ) به سويش ارجاع داده شوند، پس خود درمدينه بمان و ( به جاي خود ) مرد جنگ آزموده اي بفرست و به فرماندهي بگمار و خودت از نظر نظامي به آنها خط بده ! پس اگر خداوند، مسلمانان را پيروز گردانيد ، خواسته ات برآورده شده واگر طور ديگری شد ، خودت پناه مردم و مرجع مسلمانان خواهي بود».

بار ديگر ، در مشورتش با عمر (رض) از رفتنش به جنگ با ايرانيان جلوگيري مي كند و طي سخناني ، او را قيّم وسرپرست مسلمانان ، عامل وحدت ايشان ، قطب آسياب و مركز ثقل حكومت اسلامي مي خواند:

« إن هذا الأمر لم يكن نصره و لا خذلانه بكثرة و لا بقلة و هو دين الله الذي أظهره و جنده الذي أعده و أمده حتي بلغ ما بلغ و طلع حيثما طلع و نحن علي مولود من الله و الله منجز وعده وناصر جنده و مكان القيم بالأمر مكان النظام من الخزر يجمعه و يضمه ...فكن قطبا واستدر الرحي بالعرب ، واصلهم دونك نار الحرب ، فإنك إن شخصت من هذه الأرض انتقضت عليك العرب من أطرافها و أقطارها ...إن الأعاجم إن ينظروا إليك غدا يقولوا : هذا أصل العرب ، فإذا اقتطعموه استرحتم... و إنما كنا نقاتل بالنصر و المعونة».[14]

« پيروزي وشكست اين امر ، (از همان ابتدا) به انبوهي و كمي (لشگر) نبوده است و اين دين خداست كه آن را (تا كنون) پيروزي داده و لشگر خداست كه آنها را مهيّا ساخته وكمك فرموده تا آن كه به مرتبه اي كه بايد برسد ، رسيده ودرخشيده تا جايي كه بايد بدرخشد ، و ما در انتظار وعده ی خداونديم و خداوند به وعده ی خود وفا كرده و لشگرش را ياري فرموده است ، و جايگاه قيّم امور و زمامدار مسلمانان (كه تو هستي) مانند رشتة مهره است كه آنرا گرد مي آورد و به هم پيوند مي دهد ! پس اگر رشته پاره شود ، مهره ها از هم جدا شده و پراكنده مي شوند ، به گونه اي كه ديگر جمع نخواهند شد ! ( يعني اگر تو كه خليفه هستي كشته شوي ، مسلمانان همه پراكنده و متفرّق مي شوند ). اگر چه امروز تعداد اعراب ( نسبت به ايرانيان ) اندك است ، امّا به سبب دين اسلام بسيارند، و به جهت اجتماع ويكپارچگي ( كه نفاق ودو رويي در آن راه ندارد ) غلبه دارند. پس تو همانند قطب وميخ آسياب ( ساكن و برقرار ) باش! و آسياب (جنگ) را بوسيلة عرب بگردان و آنان را به آتش جنگ در آورده و خود به جنگ نرو ؛ زيرا اگر تو از زمين ( يعني مدينه ) بيرون بروي ، عرب از اطراف و نواحي آن ( فرصت را غنيمت شمرده و ) عهد با تو را شكسته و فساد وتبهكاري به بار مي آورند تا جايي كه حفظ و نگهباني از مرزها كه در پشت سر گذاشته اي ، نزد تو از رفتن به جنگ ( با ايرانيان ) مهمتر مي گردد و ايرانيها تو را ببينند مي گويند : اين امام و پيشواي عرب است ( كه جز او، پيشواي ديگري ندارند ) ، پس اگر او را بكشيد ، استراحت خواهيد كرد و آسوده مي شويد ! و اين انديشه ، حرص و طمعشان را  بر كشتن ونابود كردن تو ، سخت تر وزيادتر مي گرداند ، وامّا آنچه تو راجع به آمدن ايرانيها به جنگ مسلمانان يادآوري نمودي ، پس خداوند سبحان از آمدنشان بيشتر از تو كراهت دارد و او تواناتر است به برطرف كردن آنچه را كه از آن كراهت دارد ( و به آن راضي نيست ) و امّا آنچه راجع به كثرت و زيادي تعداد ايشان ذكر كردي ، ( آن هم باكي نيست ؛ زيرا ) پيش از اين ( در زمان پيامبر ) به بسياري لشگر ، جنگ نمي كرديم ، بلكه به كمك و ياري خداوند متعال مي جنگيديم »..

علي (رض) ، هرگز با روش وسيرت عمر (رض) مخالفت نكرده است ؛ چنانچه دينوري مورخ شيعي روايت مي كند:

  « زماني كه علي – عليه السلام – به كوفه آمد ، مردم به او گفتند : اي اميرالمؤمنين ! آيا در قصر منزل مي كني ؟! فرمود: خير! من هيچ احتياجي به كاخ وقصر ندارم ؛ زيرا عمربن خطاب ، آن را دوست نداشت ، امّا در يك خانة فراخ وجادار ، منزل مي كنم . سپس به مسجد اعظم كوفه رفت و دو ركعت نماز گزارد و آنگاه در منزل دلخواهش فرود آمد ».[15]

زماني كه به خلافت رسيد ، و گروهي در بارة فدك با او سخن گفتند ، فرمود:

« إني لأستحيي من الله أن أردّ شيئا منع منه أبوبكر و أمضاه عمر!».[16]

« به راستي من از خدا شرم مي كنم كه چيزي را  برگردانم كه أبوبكر از آن منع كرد و عمر نيز همان كار را اجرا وقطعي نمود !»..

روايت شده: « زماني كه عمر غسل داده شد و كفن گرديد ، علي – عليه السلام – وارد شد و بر جنازه اش ايستاد وفرمود:

 « ما علي الأرض أحد أحب إليّ أن ألقي الله بصحيفته من هذا المسجي بين أظهركم ».[17]  

«هيچ كس بر روي زمين در بين شما ، به اندازة اين مكفون ( يعني عمر (رض)) برايم دوست داشتني تر نيست كه (دوست دارم ) خدا را با نامة اعمال ( نيك ) اش ملاقات كند »..

اين روايت در كتب اهل سنّت نيز آمده است؛ چنانكه حاكم در « المستدرك » خود، ذهبي در «التلخيص » خود، امام احمد در «مسند» خود ، إبن سعد در«طبقات»  خود ، و مثل آن را بخاري و مسلم در «صحيح» شان آورده اند..

از علي و فرزندانش حسن وحسين – رضي الله عنهم – روايت كرده اند كه پيامبر (ص) فرموده است:

« إن أبابكر مني بمنزله السمع و إن عمر مني بمنزله البصر وإن عثمان بمنزله فؤاد ».[18]

« همانا أبوبكر برايم ، به منزله ي گوشهايم، عمر به منزله ي چشمانم، وعثمان به منزله ي قلب و عقل من است»..

 علي (رض) طي سخنانش با عثمان (رض) – زماني كه مردم از او خواستند تا نزد عثمان برود – ايمان وقرابت و مصاحبتش را با پيامبر (ص) ياد آوري مي كند و ضمن اينكه از رفتار أبوبكر وعمر ، اظهار رضايت كامل مي كند ، و اعمال نيكشان را برايش ياد آور مي شود ، مي گويد : علم وشناخت تو همچون علم وشناخت ماست . سبقت تو در اسلام همچون سبقت ماست :

« فدخل عليه فقال : إن الناس ورائي و قد استفسروني بينك و بينهم ، والله ما أدري ما أقول لك ! ما أعرف شيئا تجهله ، و لا أدلك علي أمر لاتعرفه ، إنك لتعلم ما نعلم . ما سبقنا إلي شيء فنخبرك عنه ، و لا خلونا بشيء فنبلغكه ، و قد رأيت كما رأينا ، و سمعت كما سمعنا ، و صحبت رسول الله (ص) كما صحبنا ، و ما إبن أبي قحافه و لا إبن خطاب بأولي بالعمل منك ، و أنت أقرب إلي رسول الله (ص) وشيجة رحم منها و قد نلت من صهره ما لم ينالا. فالله الله في نفسك ! فإنك والله ما تبصر من عمي ،‌و لا تعلم من جهل ».[19]

« پس علي بر عثمان وارد شد و گفت : مردم پشت سر من هستند و مرا بين خود وتو سفير قرار داده اند . سوگند به خدا ! نمي دانم به تو چه بگويم ! مطلبي را كه تو از آن بي اطّلاع باشي ، سراغ ندارم . تو آنچه را كه ما مي دانيم ميداني . ما به چيزي سبقت وپيشي نگرفته ايم كه تو را از آن آگاه سازيم ، و چيزي را در پنهان نيافته ايم كه آن را به تو ابلاغ كنيم و همانگونه كه ما ديديم ، تو هم ديده اي و همانگونه كه ما شنيديم ، تو هم شنيده اي ، و همانگونه كه ما مصاحب و همنشين پيامبر (ص) بوديم تو نيز بودي . فرزند أبو قحافه (أبوبكر) و فرزند خطاب (عمر) در انجام كارهاي نيك از تو سزاوارتر نبودند ( چرا آنها در امر خلافت موفّق تر از تو در آمدند ؟!). تو بر رسول خدا (ص) از نظر پيوندخويشاوندي از آن دو نزديكتري . تو از لحاظ دامادي پيامبر (ص) ، به مر حله اي رسيده اي كه آن دو نرسيدند (تو دو بار داماد او شدي) ؛ تو را به خدا رحم كن ! به جان خودت رحم كن ! قسم به خدا ! تو نياز به راهنمايي و تعليم نداري ( و همه چيز را خوب مي داني ) »..

 وباز در ستايش عثمان (رض) مي فرمايد : « اگر ولايتي را كه بر عهده ي عثمان گذاشته شد ، بر عهده ي من نيز گذاشته مي شد ، با مصاحف همان كار را مي كردم كه عثمان كرد».[20]

نظرات فرزندان علي (رض) در باره ی خلفا:

 اين حسين بن علي (رض) است كه منزلت أبو بكر و عمر و عثمان را به گونه اي بالا مي برد كه پيروي از سنّت وروش آنها را يكي از شرايط بيعت با معاويه مي داند: « او بايد در زندگي مردم، طبق كتاب خدا و سنت رسول خدا و سيره و روش خلفاي راشدين – و طبق نسخه ديگر، خلفاي صالحين- عمل كند و بر اساس آن حكم نمايد»[21].

 و امام زين العابدين، كه قبلا نيز اين روايت را از او آورده ايم وقتی می شنود که: « چند نفر اهل عراق به ابوبكر، عمر و عثمان ناسزا مي گويند ، امام زين العابدين از آنها پرسيد: آيا شما از مهاجرين و انصار هستيد؟ گفتند: نيستيم! گفت: پس من شهادت مي دهم  كه از تابعين آنها هم  نيستيد كه مي گويند: پروردگارا! ما و برادران ما را كه در ايمان از ما پيشي گرفته اند ، ‌بيامرز و هيچ كينه اي نسبت به مؤمنان در دل ما قرار مده! پس از نزد من برخيزيد و دور شويد»!.[22]

 و امّا امام باقر نيز كه چند روايت را قبلاً از او نقل كرده ايم [23] .. امّا در اينجا : طبرسي از امام باقر چنين روايت مي كند :« و لست بمنكر فضل أبي بكر ، و لست بمنكر فضل عمر ، ‌و لكن أبابكر أفضل من عمر ».[24]

« من منكر فضل أبوبكر نيستم ، همچنين فضل عمر را نيز منكر نمي شوم ، ولي أبوبكر از عمر برتر و با فضيلت تر بوده است»..

 و باز هم از او روايت شده كه پس از مدح عثمان (رض) چنين فرمود : « و ندا دهنده اي در آن روز ندا سر ميدهد كه : هان ! بدانيد كه عثمان ويارانش از رستگارانند ».[25]

  ودر موردامام جعفر صادق (رض) روايت شده است:« مردي از او پرسيد : اي فرزند رسول خدا ! در مورد أبوبكر و عمر چه مي گويي ؟! فرمود « إمامان عادلان قاسطان ، كانا علي الحق ، ‌و ماتا عليه ، فعليهما رحمه الله يوم القيامه !».[26]

« دو أمام عادل و داد گستر بودند . هر دو بر حق بودند و برراه حق هم مردند. پس رحمت خدا – در روز قيامت - بر هر دوی ايشان باد!»..

  شيخ كليني، ضمن حديثي طولاني از امام صادق (رض) روايت كرده كه در آن ، منزلت أبوبكر را در زهد و تقوا بين ساير اصحاب نخستين – طبق گواهي سلمان و أبوذر – ثابت مي كند.[27]

علم الهدي نيز از او روايت مي كند :« امام صادق آن دو را دوست مي داشت . و برسر قبرشان مي رفت و بر آن دو – همراه با درود و سلامش بر پيامبر (ص) –  درود وسلام مي فرستاد».[28]

  امام صادق تنها به دوستي آنها بسنده نكرده ، بلكه به پيروي و موالاتشان امر فرموده است؛ چنانكه أبوبصير – صحابي مشهورش- روايت مي كند: « من نزد أبي عبدالله – عليه السلام- نشسته بودم كه أمّ خالد بر ما وارد شد كه يوسف بن عمر از آمدن او به مجلس ما جلوگيري كرد و اجازه نداد. أبوعبدالله به من گفت : آيا دوست داري سخنش را بشنوي ؟ گفتم :آري ! فرمود: پس به او اجازه دهيد داخل شود! أبوبصير مي گويد : و مرا هم بر روي گليم نشاند و سپس داخل شد و سخن گفت. او زني بو که  بسيار بليغ وشيوا سخن می گفت ! از او در بارة أبوبكر و عمر پرسيدكه امام فرمود : آن دو را دوست بدار! آن زن گفت: پس من هرگاه كه پروردگارم را ملاقات كردم ، مي گويم اين تو بودي كه مرا به موالات و دوستي ايشان امر كردي؟! فرمود: آري!».[29]

 همچنين از مقام و منزلت عثمان (رض) نزد پيامبر(ص) و اخلاص و وفاداری بی نظيرش سخن گفته، آنجا كه در جريان حديبيه ، پيامبر (ص) او را به نيابت خود به مكّه فرستاد كه بعد شايع گرديد عثمان(ص) كشته شده است! رسول خدا(ص) با شنيدن اين خبر ، دستور داد كه مسلمانان زير درخت رضوان ، با او بيعت كنند تا انتقام خون عثمان(ص) را از مشركين مكّه بگيرند و وفاداري خود را به او – مجدّداً – اعلام نمايند كه در آخر پيامبر(ص) دست راست خود را در دست چپش گذاشت و فرمود: اين هم بيعت عثمان ! و به جاي عثمان،‌ با خودش بيعت كرد! زماني كه عثمان برگشت، رسول خدا (ص) به او گفت: آيا بيت را طواف كردي؟ گفت : چطور ممكن است بيت را طواف كنم در حالي كه رسول خدا آن را طواف نكرده است؟!.. سپس ادامه ی جريان را روايت مي كند».[30]

    و مثل همين روايت را مجلسي روايت كرده است :« زماني كه خبر به پيامبر رسيد كه عثمان توسط مشركين كشته شده است ، فرمود: از اينجا تكان نمي خورم تا زماني كه با قاتلين عثمان جنگ نكنم و انتقام خونش را از آنها نگيرم، و به درخت تكيه داد و از مردم براي عثمان بيعت گرفت [31] ... سپس داستان را كامل نقل مي كند ».[32]

   اين نظراتِ همان امام ششم است .. كسي كه برادران شيعه مذهبشان را به نام او نامگذاري كرده و شريعت و فقهشان را بر راه ورسم او قرار داده اند! و خود را « جعفري » مي نامند و او در باره ي خلفا  چه ميفرمايد و ايشان چه فكر مي كنند !![33] 

و اين هم حسن بن علي – ملقّب به حسن عسگري- است كه چنين مي گويد ، در حالي كه واقعة هجرت پيامبر به مدينه را مي نويسد :« رسول خدا (ص) بعد از اين كه از علي خواست تا به جاي او در رختخواب بخوابد ، به أبو بكر فرمود : اي أبوبكر ! آيا راضي هستي كه با من در اين هجرت باشي؟ آيا مي خواهي همانگونه كه من مي خواهم ؟ و آيا مي داني در صورتي كه با من بيايي ، بايستي انواع عذاب را تحمل كني و مرا در آنچه كه بدان دعوت مي كنم كمك نمايي ؟ أبوبكر گفت : اي رسول خدا ! اگر در طول عمر خود ، در راه محبّت تو با شديدترين عذابها زندگي كنم ، برايم دوست داشتني تر از آن است كه از نعمت و خوشي برخوردار باشم ومالك تمام سرزمينهاي پادشاهاني باشم كه مخالف تو ورسالت تو هستند.. و آيا من و همچنين مال و فرزندانم ، غير از آنيم كه فداي تو شويم ؟! رسول خدا فرمود : بدون شك خداوند از قلب تو آگاه است و مي داند آنچه كه بر زبان تو جاري شد ، با قلب تو موافق است و خداوند تو را برايم به منزلة گوش و چشم ، و سر نسبت به بدن ، و روح نسبت به جسم قرار داده است!».[34] 

 و اين هم زين العابدين (رض) – برادر امام باقر و عموي امام جعفر صادق – است كه بسياري از شيعيان ، او را به خاطر خروجش عليه بني اميه ، امام مي دانند[35] و أبو الفرج اصفهاني از عبدالله بن جرير روايت كرده كه گفت :« من، جعفر بن محمّد ( امام صادق ) را ديدم كه ركاب زيد بن علي را گرفته و لباسش را روي پالان مي گذاشت ».[36]

مي گويد :« گروهي از رؤسا و اشراف كوفه كه با زيد بيعت كرده بودند، روزي نزد او حاضر شدند و به اوگفتند : خداوند تو را رحمت كند ! در حقّ أبو بكر و عمر چه مي گويي؟ گفت: جز خير و خوبي درباره ايشان ،چيزي نمي گويم و چيزي جز خير هم ، از اهل بيتم نشنيده ام . به هيچ كدام از ما و غير ما ، ظلم نكرده اند و هر دو به كتاب خدا و سنّت رسولش عمل كردند».[37]  

-       و اين هم سلمان فارسي است كه شيعيان مي گويند :« سلمان محمّدي »، و او كسي است كه پيامبر (ص) در باره اش فرمود : « إن سلمان منا اهل البيت».[38] و باز هم مي گويند :« همگي مردم غير از سلمان و أبوذر و مقداد ، بعد از پيامبر مرتد شدند!».[39] و علي در بارة او فرمود :« سلمان، دروازه ي خدا در زمين است! هر كس او را بشناسد، مؤمن است و هر كس او را منكر شود كافر است !».[40]

اوست كه در باره ی أبوبكر (رض) مي گويد:« إن رسول الله كان يقول في صحابته : ما سبقكم أبوبكر بصوم ولا صلاه، ولكن بشيء وقر في قلبه ».[41]

« همانا رسول خدا در بارة اصحابش فرمود : أبو بكر به خاطر نماز وروزه اش از شما پيشي نگرفته است ، بلكه به خاطر چيزي است كه در قلبش جاي دارد ».

... و دهها روايت ديگر ...

اما اگر به چند نكتة ديگر – كه همه را همچون مطالب فوق، از منابع برادران شيعه روايت كرده ايم – توجّه كنيم ، قطعاً برآن خواهيم شد كه بسیاری از افراطی ها و تکفیری های شيعه، همگي برخلاف  حضرت علي (رض) و فرزندانش قدم برداشته و بر مي دارند!.

همكاري خلفا در:

 ازدواج حضرت علي با حضرت فاطمه:

در اكثر كتب شيعه ، ‌جريان خواستگاري علي(رض) از فاطمه – رضي الله عنها- و نقش أبوبكر و عمر و عثمان را در اين رابطه آورده اند.. همگي نقل كرده اند كه اين أبو بكر وعمر بوده اند كه ازدواج با فاطمه را به علي پيشنهاد كردند و او را وادار وتشجيع كردند كه به خواستگاري فاطمه برود.[42] 

 در روايت آمده است :« زماني كه أبوبكر، سخناني در همين رابطه با علي گفت ، علي گريه كرد و گفت : ولي من از فقر و تنگدستي شرم ميكنم؛ به همين جهت نمي توانم آن را اظهار نمايم ..در اين وقت ، عمر و أبو بكر با اصرار زياد وبا تسلّي دادن در رابطه با فقر و تنگدستي و اطمينان دادن در كمك ومساعدتش ، او را راضي و تشجيع كردند تا به خواستگاري فاطمه نزد پيامبر (ص) برود ... زماني كه علي خواستگاري نمود و جواب مثبت شنيد ، با خوشحالي زياد بيرون آمد و خود مي گويد : بلا فاصله نزد أبوبكر و عمر رفتم ، به من گفتند :چه شد؟! پس گفتم : رسول خدا (ص) دخترش فاطمه را به ازدواج من در آورد !...پس آن دو بسيار خوشحال شدند و همراه من به مسجد برگشتند ( ففرحا بذلك فرحا شديدا ورجعا الي المسجد )[43] ... سپس پيامبر (ص) أبوبكر و عمر و عثمان را براي شاهد بودن در عقدشان ، فرا خواند و گفت: « من دخترم فاطمه را به ازدواج علي پسر أبو طالب در آوردم و شما را بر اين امر ، شاهد و گواه مي گيرم ».[44]

 در روايت ديگری آمده است كه به أنس  فرمود: اي أنس ! جبرئيل به من امر كرد كه فاطمه را به ازدواج علي درآورم ، پس برو دنبال أبوبكر و عمر و عثمان و طلحة و زبير و چند نفر هم از انصار ! أنس مي گويد : رفتم و آنها را دعوت كردم . زماني كه جمع شدند ،‌رسول خدا (ص) بعد از حمد و ثناي خداوند فرمود: من شما را شاهد مي گيرم كه فاطمه را به ازدواج علي بر 400 مثقال نقره در آورده ام».[45] آنگاه هر كدام از آنها ، در تهيّة جهيزيّه براي فاطمه به علي كمك كردند .. چنانچه آورده اند : « علي زره اش را نزد عثمان برد تا از او بخرد . عثمان به علي گفت : زره را براي خودت نگه دار و چهار صد درهم نيز به او بخشيد . علي مي گويد :« أقبلت إلي رسول الله (ص) فطرحت الدرع و الدراهم بين يديه و أخبرته بما كان من أمر عثمان فدعا له بخير...»؛ « نزد پيامبر(ص) رفتم و زره و درهمها را در مقابلش گذاشتم و كار عثمان و هديه اش را برايش بازگو كردم ، پس پيامبر برايش دعاي خير كرد».[46]

« پيامبر (ص)، أبوبكر را وكيل خريداري اسباب ازدواج فاطمه كرد و فرمود: اين را بگير و براي فاطمه، لباس و اثاث منزل بخر ! و عمار بن ياسر وچند نفر ديگر را با أبوبكر روانه كرد و به بازار رسيدند ، هر كس چيزي را نزد أبوبكر مي آورد ، اگر آن را خوب مي ديد، مي خريد واگر خوب نمي ديد ، مي گفت : آن را  برگردانيد! پس از پايان خريدشان، أبوبكر بعضي از كالاها را خود حمل كرد و بقيه را ، اصحابي كه با او بودند، حمل كردند».[47]

إبن عبّاس(رض) نيز در بارة عثمان(رض) مي گويد:« رحمت خدا بر عثمان باد كه سوگند به خدا ! گرامي ترين مردم و برترين نيكوكاران بود. بسيار نماز تهجّد مي گذارد و سحرخيز بود. هرگاه از آتش ذكري مي شد ، ‌بسيار اشك مي ريخت. براي هر كار خيري، پيشقدم و در بخشش جلوتر از همه بود. دوست داشتني و با وفا وتأمين كننده  مخارج جيش العسرة [48] بود».[49]

همانگونه که از اين روايات بر مي آيد ، بر خلاف باورافراطی ها  ، همه اصحاب دوستدار وغمخوار هم بوده اند.. شادمانی يكي از آنها ، قطعاً خوشحالي ديگر دوستانش را به دنبال داشت و برعكس .

يعقوبي مورخ شيعي آورده است :« زماني كه حسن از فاطمه – عليها السلام –  متولّد شد ، أبوبكر او را در آغوش مي گرفت ، با او بازي مي كرد و مي گفت : او شبيه پيامبر است و هيچ شباهتي به علي ندارد!  فاطمه نيز همين سخن را مي گفت ».[50]

پيوند خلفاء با علي و خانواده اش ،‌ به حدّي بود كه همسر أبوبكر (رض) – اسماء دختر عميس – همان كسي بود كه موقع بيماري فاطمه – آنگاه كه در بستر مرگ بود – از او پرستاري مي كرد[51]   و فاطمه ، وصيّتهايش را در مورد كفن و دفن و تشييع جنازه اش ، به او نمود و أسماء هم بدان عمل كرد.[52]

او بود كه تا آخرين نفس بر بالينش نشسته بود و همان كسي بود كه علي را از وفات فاطمه آگاه ساخت ».[53] او بود كه همراه با  حضرت علي فاطمه را غسل دادند.[54]

 أبوبكر و عمر(رض) نيز – برخلاف باورهای رايج غلاة – دايماً از احوال فاطمه جويا مي شدند همانگونه که آورده اند :« فاطمه مريض شد و علي عليه السّلام نمازهاي پنجگانه اش را در مسجد به پا مي داشت . زماني كه از نماز فازغ مي شد ، أبوبكر و عمر به او مي گفتند: حال دختر رسول خدا (ص) چطور است؟».[55]

و باز آورده اند :« زماني كه فاطمه وفات يافت ، گريه ی مردان و زنان ، مدينه را گرفت ، و دهشت مردم همچون روز وفات پيامبر(ص) بود. أبوبكر و عمر نزد علي آمدند و به او تعزيت و تسليت گفتند و سفارش كردند: اي أبا الحسن ! در نماز خواندن بر دختر رسول خدا (ص) بر ما پيشي نگير!».[56]

غلاة و تكفيري هاي شيعه بر آنند – و دايماً تلاش مي كنند – كه ثابت كنند ، علي (رض) و فرزندانش از روي تقيّه خلفا را ستوده و تمام رفتارشان با ايشان ، بر خلاف ميل باطني ايشان بوده و توريه و پنهان كاري مي كرده اند![57].. براي پاسخ به اين موضوع – يعني تقيّه – به چند نكتة ديگر اشاره مي كنيم:

نوشته شده توسط حسینی در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ |
 

- بيعت علي (رض) با خلفا :

درباره اين واقعيّت كه علي(رض) – و ساير اهل بيت پيامبر (ص) – با خلفاي پيشين ازخود بيعت كرده اند ، هيچ شك وترديدي نيست؛ همانگونه که حضرت علي در مورد بيعت با خلفا چنين مي فرمليد:

« فمشيت عند ذلك إلي أبي بكر ، فبايعته و نهضت في تلك الأحداث ...فلما احتضر بعث إلي عمر فولاه فسمعنا و اطعنا و بايعنا و ناصحنا ...».[58] 

 « پس در آن هنگام به طرف أبوبكر رفتم و با او بيعت كردم و در آن حوادث ، به همراه او قيام كردم ... زماني كه أبوبكر به حالت احتضار رسيد ، ولايت را به عمر سپرد و ما شنيديم و اطاعت كرديم و بيعت نموديم و خير خواهي نشان داديم »..

شيخ طوسي نيز از علي(رض) روايت كرده است:« زماني كه در جمع شكست خوردگان جمل فرمود:« فبايعت أبابكر كما بايعتموه فوفيت له بيعته...فبايعتم عثمان فبايعته و أنا جالس في بيتي ، ثم أتيتموني غير داع لكم و لا مستكره لأحد منكم ، فبايعتموني كما بايعتم أبابكر و عمر و عثمان ، فما جعلكم أحق أن تفوا لأبي بكر و عمر و عثمان ببيعتهم منكم ببيعتي؟».[59]

« پس با أبوبكر بيعت كردم ، همانگونه كه شما بيعت كرديد ... با عمر نيز بيعت كردم ، همانگونه كه بيعت كرديد و در بيعت با او ، وفادار بودم ...سپس با عثمان بيعت كرديد ، من هم با او بيعت كردم ، و در حالي كه در خانه ام نشسته بودم ، به طرف من آمديد در حالي كه من از شما نخواسته بودم و كسي را هم به آن مجبور نساخته بودم ؛ پس با من هم بيعت كرديد ، همانطور كه با أبوبكر و عمر و عثمان بيعت نموديد . بنا بر اين چه چيز شما را وادار كرد كه در بيعت با أبوبكر و عمر و عثمان باوفاتر از بيعت با من باشيد؟»..

امّا ببينيم ، معني« بيعت» وپيامدهای آن چيست؟!.. « بيعت؛ آن است كه شخصي دست خود را در دست ديگري بگذارد ، به اين معني كه او را بر خود رهبرو متولّي قبول كندو طاعتش را بر خويش واجب بشمارد».[60]

امّا ببينيم خود علي(رض) در بارة بيعت چه نظري دارد! او در ابتداي خلافتش ، خطاب به كساني كه با وي بيعت كردند، فرمود:

« و اما حقي عليكم الوفاء بالبيعة و النصيحة في المشهد و المغيب و الإجابة حين أدعوكم و الطاعة حين آمركم».[61]

و امّا حقي كه من بر شما دارم ، وفاء و باقي ماندن بر بيعت است و اخلاص و دوستي و خير خواهي در نهان و آشكار و اجابت من ، زماني كه شما را دعوت مي كنم و اطاعت و پيروي از من ، به آنچه كه به شما دستور مي دهم»..

پس بنا به فرمايش علي(رض) ، اقتضاي بيعت ، همان اجابت و حرف شنوي بر اساس اخلاص و دوستي و خير خواهي است ، چه در نهان و چه در آشكار .. كسي كه به اين واقعيت غير قابل انكار – خالصانه – بينديشد، عظمت و بزرگواري خلفاي پيشين برايش روشن مي شود؛ زيرا بيعت علي با آنها ، به معني اطاعت از ايشان بر اساس دوستي و اخلاص در حضور و غيابشان بوده و هيچ ريا و تقيّه اي در بين نبوده ، و بلكه كاملاً مخلصانه بوده است ..

امّا افراطي ها معتقدند كه علي (رض) از روي تقيّه و اينكه چون بدون يار وياور بوده ، با آنها بيعت كرده و اين از روي مصلحت بوده است ! چنانچه رواياتي از علي نقل مي كنند كه از قول پيامبر(ص) مي فرمايد: « تقيّه از دين خداست و كسي كه تقيّه ندارد ، دين ندارد !»[62] و يا تيجاني روايتي از امام صادق نقل كرده است :« تقيّه ، دين من و دين پدران من است . كسي كه تقيّه ندارد ،دين ندارد!».[63]

در حالي كه، مي بينيم علي(رض) – طبق سخنانش – در همه حال با خلفا يكرنگ بوده است.. توريه و تقيّه براي شخصي همچون علي(رض) كه سخنانش براي مردم حجّت و گواه است ، بعيد و محال است ؛‌زيرا موجب مي شود كه مردم ، حق و باطل ، يا تمجيد و سرزنش را با هم اشتباه گرفته و از هم تشخيص ندهند .. او خود «تقيّه» را عامل گمنامي و ذلّت و خواري مي داند؛ چنانچه در شكايت از ياران خود مي فرمايد :

« و بقي رجال غضّ أبصارهم ذكر المراجع و أراق دموعهم خوف المحشر ، فهم بين شريد ناد، و خائف مقموع ، و ساكت معكوم ، و داع مخلص ، و ثكلان مرجع، قد أخملتهم التقية ، و شملتهم الذلة، فهم بحر أجاج ، أفواههم ضامزة، و قلوبهم قرحة، قد وعظوا حتي ملّوا ، و قهروا حتي ذلّوا ، ‌و قتلوا حتي قلّوا ».[64]    

« ومرداني چند باقي مانده اند كه ياد روز قيامت ، چشمهايشان را (از لذّات دنيا) پوشانده است ، و از بيم آن روز ، اشكشان جاري است. پس بعضي از آنها ( بر اثر مشاهدة كارهاي ناشايست مردم، از ميانشان ) رانده و فرار كرده اند ، و جمعي ترسناك و خوار ، و برخي خاموش و دهان بسته مانده اند ( كه نمي توانند حق را آشكار سازند ) و بعضي از روي اخلاص و راستي ( و بدون پنهانكاري، مردم را به حق ) دعوت مي كنند ، و گروهي اندوهگين و رنجورند و تقيّه و پنهانكاري ، ايشان را گمراه كرده و ذلّت و خواري آنان را فرا گرفته ، پس ايشان در درياي شور فرو رفته ، دهانشان بسته و دلشان زخم داراست ، و مردم را پند داده تا جايي كه ملول و رنجيده شدند و بر اثر مغلوبيّت ، ذليل و خوار شده و كشته شدند تا اينكه كم شدند»..

همچنين مي فرمايد :« لا يجد عبد طعم الإيمان حتي يترك الكذب هزله و جده »؛[65]  «هيچ بنده اي طعم ايمان را نمي چشد تا زماني كه دروغ را- چه شوخي و چه جدّي- ترك كند»..

همچنين در نهج البلاغه مي فرمايد : « الإيمان أن تؤثر الصدق حيث يضرك علي الكذب حيث ينفعك »؛ « ايمان آن است كه صدق و راستي را در پيش گيري اگر چه به تو ضرر برساند ويا برايت منفعت داشته باشد »..

و نيز مي فرمايد :« ما كَذبتُ و لا كُذبتُ و لا ضلَلـتُ ولا ضُلّ بي».[66]

« هرگز دروغ نگفته ام و به دروغ هم وادار نشده ام ، و گمراه نشده و كسي هم بوسيلة من گمراه نگشته است »..

نشان مي دهد كه علي (رض) – ابداً –  در وصف كسي ، سخني به دروغ نگفته و كسي يا چيزي هم او را وادار به سخناني دروغ ننموده است .. همچنين مي فرمايد : هرگز گمراه نشده ام و كسي را هم – با كار و رفتار وسخنانم – گمراه نكرده ام .. بنا بر اين واضح است كه بيعت و همراهي علي با خلفا و – همانگونه كه خواهيم آورد – نماز پشت سرشان ،كاري مخلصانه و كاملاً داوطلبانه بوده است ..

و اينكه مي گويند : علي بدون يار و ياور بوده نيز ، صحيح نيست ؛ زيرا علي اي كه ما مي شناسيم ، هرگز تن به ظلم و ستم نداده است؛ چنانچه خود بارها و بارها و در جاهاي مختلف ، با سخنان متنوّعي در اين مورد سخن گفته كه همگي در نهج البلاغه مندرج است ؛ مثلاً مي فرمايد:

« و لعمري ما عليّ من قتال من خالف الحق و خابط الغي من إذهان و لا إيهان».[67]

« به جان خودم سوگند! در جنگيدن با كسي كه با حق مخالفت كرده و در راه ضلالت و گمراهي قدم نهاده است ، مسامحه و سستي نمي كنم»..

و يا در جريان بيعت با أبوبكر(رض) مي گويد :« الذليل عندي عزيز حتي آخذ الحق له ، و القوي عندي ضعيف حتي آخذ الحق منه ... فنظرت في أمري فإذا طاعتي قد سبقت بيعتي».[68]

« ذليل و ستمديده نزد من عزيز و قدرتمند است تا آنگاه كه حقّش را از ظالم بستانم ، و قوي و ستمگر نزد من ناتوان و ضعيف است تا زماني كه حق مظلوم را از او بگيرم ...بنا براين ، در امر خلافت خود انديشيدم و ديدم كه اطاعت و پيروي بر من واجب است . همانا در بيعت(با أبوبكر) پيشي گرفتم »..

پس زماني كه علي با خلفا بيعت و از آنها  اطاعت و پيروي کرد ، و دايما همراهيشان نموده، بر كساني كه خود را پيروان امير المومنين علي (رض) و فرزندانش مي دانند،‌ واجب است آن اطاعت و دوستي و يكرنگي را تأييد و تأكيد كنند؛ زيرا محال است علي (رض) با شخصي بيعت كند و اطاعت از او را بر خود واجب بداند كه آن شخص، ظالم ، غاصب و خيانتكارو تصرفاتش ظالمانه و باطل باشد!.

همكاري و همراهي علي (رض) و فرزندانش با خلفا:

زماني كه  حضرت علي با خلفا- رضي الله عنهم- بيعت كرده، در واقع امامت آنها را – در حضور و غيابشان- پذيرفته است و نه تنها با آنها دشمني نكرده بلكه در تمام امور، مستشاري مطمئن و بازويي اجرايي براي خلفا بوده است.. و در امر همكاري و مشاركت با خلفا در تصميم گيريها، از تمام صحابه ديگر پيشروتر و مقدم تر بوده است؛ چنانچه شيخ مفيد، ابواب خاصي را در كتابش به موضوع« قضاوتهاي امير المؤمنين در زمان خلافت ابوبكر و عمر» اختصاص داده است.[69]

علي(رض) در زمان خلافت ابوبكر، متولي و عهده دار اموال فيء و خمس غنائم بود. سپس به  حضرت حسن و بعد به حضرت حسين، و سپس به حسن بن حسن، و آنگاه به دست زيد بن حسن سپرده شد.[70]

علي (رض) همواره- در حضورشان، وزير و در غيابشان، جانشينشان بود؛ چنانچه در زمان خلافت ابوبكر (رض) خود به همراه حسن و حسين و ديگر اهل بيت ، در جنگ مرتدين تحت فرماندهيش، او را همراهي كردند و غنايم و هداياي جنگي و جاريه ها را از او قبول و دريافت نمودند؛ چنانچه ابوبكر، كنيزي به نام «ام حبيبه بنت ربيعه» را – كه او را «صهباء» مي ناميدند- كه در جنگ عين التمر، ‌به فرماندهي خالد بن وليد به اسارت گرفته شده بود،‌ به علي هديه داد و دو فرزند به نامهاي عمر و رقيه  از آن زاده شدند.[71]

ابوبكر (رض) همچنين ، خوله بنت جعفر ابن قيس كه در جنگ يمامه – جنگ با مرتدين- به اسارت گرفته شد، به علي(رض) بخشيد و بهترين فرزندش بعد از حسنين،‌ محمد بن حنفيّه از او زاده شد.[72]

در زمان خلافت عمر (رض) نيز چنين كردند و چنانچه آورده اند :« حسن بن علي تحت فرماندهي عمر بن خطاب و توجيهات و ارشاداتش ، در لشگري كه براي جنگ با ايرانيان تدارك ديده بود شركت كرد ... و آورده اند اين حسن بوده كه با توجيهات عمر ، اصفهان را فتح كرد».[73]

و يا – چنانكه تواريخ آورده اند – علي (رض) ، سه بار جانشين عمر(رض) در غيابش بوده است:« در سال 15 هجري زماني كه عمر بن خطاب مي خواست به شام و فلسطين برود ، با ديگر اصحاب (همچون هميشه) مشورت كرد كه علي – عليه السّلام- او را از اين كار( همچون زماني كه مي خواست به روم و ايران برود ) منع نمود و به او فرمود : از اينجا خارج نشو ! همانا تو داري به طرف دشمني درنده و وحشي مي روي ! عمر گفت : من قبل از مرگ عبّاس بن عبدالمطّلب ، بر دشمن پيشي مي گيرم . شما اگر عبّاس را از دست بدهيد، شرّ ، ‌شما را در هم مي كوبد و شما پراكنده مي شويد ، همانگونه كه طناب از هم باز مي شود ! پس عمر شخصاً‌ به فلسطين مي رود و علي – عليه السّلام- به جانشيني او در مدينه باقي مي ماند ».[74]

در سال 14 هجري نيز ، زماني كه عمر (رض) خواست به جنگ عراق برود .. و در سال 17 هجري نيز ، زماني كه به ايله رفت، در غيابش جانشين او بود .[75] 

و به همين دليل بود كه علي(رض) – زماني كه خواستند با او بيعت كنند – فرمود:« و أنا لكم وزيراً خير لكم مني أميرا»؛[76]  

« واگر من وزير شما باشم ،‌ بهتر از اين است كه امير باشم»..

حضرت علي و فرزندانش رضی الله عنهم ، از حضرت عمر (رض) نيز هدايا و غنايم جنگي دريافت مي كردند ؛ چنانچه عمر (رض) ، در جنگ با ايرانيان ، شهر بانو دختر يزد گرد ساساني را به حسين (رض) بخشيد كه تنها باقيماندة واقعة كربلا – زين العابدين – از او زاده شد.[77]

و در زمان خلافت عثمان نيز، همينطور.. چنانچه بسياري از اهل بيت ، مسؤوليتهايي كه عثمان (رض) بدانها سپرده بود ، قبول مي كردند.. مثلاً إبن عبّاس در سال 35 هجري از طرف او ، امير حج مي شود ،[78]و باز هم ، همو در جنگهايي كه در سال 26هجري در آفريقا به وقوع پيوست ، شركت داشت.[79] و در جنگهاي برقه و طرابلس و آفريقا ، حسن و حسين ، و پسر عموي شان عبدالله بن جعفر، و پسر عموي پيامبر و پدرشان عبدالله بن عبّاس ، همگي به دستور عثمان (رض) تحت فرماندهي عبدالله بن أبي سرح شركت داشتند .[80]  و باز هم همانها، در جنگهاي خراسان و طبرستان و گرگان، تحت فرماندهي سعيد بن عاص شركت داشتند و ديگر غزوات و معركه ها [81]..

و همچون سابق ، هدايا و غنايم جنگي را از او قبول مي كردند؛ چنانچه «ممقاني» از علي بن موسي الرضا – امام هشتم – روايت كرده :« زماني كه عبدالله بن عامر بن كريز، خراسان را فتح كرد ، دختر پادشاه عجم را به اسارت گرفت و آن را نزد عثمان بن عفان آورد. پس او را به حسن بخشيد و تا زماني كه وفات يافت، نزد حسن بود».[82]

آورده اند :« علي (رض) اوّلين كسي بود كه از او – زماني كه مردم بر او شوريدند – دفاع نمود و سپس دو فرزندش و برادر زاده اش عبدالله بن جعفر و غلامش قنبر را براي دفاع از او در منزلش باقي گذاشت».[83] و بعد از اينكه با دست و زبان از او دفاع طولاني كرد و ديد ديگر فايده اي ندارد ، كنار كشيد»؛[84] به طوري كه خود مي گويد :« والله لقد دفعت عنه حتي خشيت أن أكون آثما»؛[85] « به خدا قسم ! آن قدر از او دفاع كردم كه ترسيدم گناهكار شوم!»..

تمام اين شواهد ، بيانگر اين حقيقت است كه علي (رض) و فرزندانش ، آنها را بر حق مي دانستند و بر امامت و ولايتشان ، مهرتآييد مي گذاشتند.. با آنها مشورت و تحكيم خويشاوندي مي كردند .. و از طرفي هم ، با معاويه و پسرش يزيد- با آن همه قدرتي كه داشتند – جنگيدند و جنگ را تا شهادتشان ادامه دادند و حق را هرگز رها نكردند.. علي(رض) و فرزندانش، هيچگاه آنها را تنها نگذاشتند و از آنها – و ساير اصحاب رسول خدا (ص) – جدا نگشتند ، و همانگونه كه قرآن به آنها اشاره مي كند :« رحماء بينهم » و «أذلة علي المؤمنين »، دلسوز و يار و ياور همديگر بودند ..

چطور ممكن است ،‌ علي (رض) خود را از رفقايش جدا كند ،‌در حاليكه- بارها و بارها – زنگ خطر تفرقة مسلمانان را مي نواخت و شديداً هشدار مي داد ؛ چنانچه مي فرمايد:« ألزموا السواد الأعظم فإن يد الله علي الجماعه و إياكم و الفرقه فإن الشاذ من الناس للشيطان كما أن الشاذ من الغنم للذئب ، ألا من دعا إلي هذا الشعار فاقتلوه و لو كان تحت عمامتي هذه».[86]

« از سواد أعظم ( و جماعت بيشتر مسلمانان ) پيروي كنيد ؛ زيرا دست خدا بر جماعت (مسلمانان) است،‌ و از مخالفت و جدايي (از جماعت ) حذر كنيد كه جدا شده و تنها مانده از مردم ، نصيب شيطان مي شود ، همانگونه كه گوسفند جدا شده و باقي مانده از گله ، ‌نصيب گرگ مي شود . پس آگاه باشيد كه هر كس به اين شعار (يعني جدايي از مسلمانان ) دعوت كند ، او را بكشيد ، حتي ( اگر من باشم و) زير اين عمّامة من باشد!».

 

اقتداي  حضرت علي(رض) به خلفا در نمازهايش:

 علي (رض) همچنين نمازهاي پنجگانه اش را پشت سر خلفا  مي خوانده است ؛[87] چنانچه شيخ حرّ عاملي مي گويد:« قد أنكح رسول الله معهم و صلّي علي عليه السلام وراءهم».[88]

« رسول خدا (ص) با آنها (يعني خلفا) مناكحت نموده و علي به امامت آنها و پشت سرشان نماز خوانده است».. شيخ طوسي نيز مي گويد :« در اين ( يعني اقتداي علي به آنها در نمازش) هيچ شكي نيست و بر ما كاملاً آشكار است».[89]

اگر كسي با خلوص نيّت به اين حقيقت بنگرد كه علي(رض) – با آن همه بزرگواري و فضيلتش – پشت سر خلفا نماز خوانده و آنها را به عنوان امام خود – چه در امور سياسي و چه در امور ديني – قبول فرموده، بايد به فضيلت و بزرگواري خلفا اذعان نمايد .[90]

آيا غلاة و افراطي ها ‌اين لياقت را دارند كه علي (رض) در نمازش به آنها اقتدا كند؟! در حاليكه علي (رض) با اين كارش، آن لياقت و شايستگي را براي خلفا به اثبات رسانده است.. آيا اين نيز – به قول بعضي ازافراطي ها – مي تواند تقيّه به حساب بيايد؟ جوابش را از سيّد عبد الحسين شرف الدين – از علماي مشهور شيعه- مي شنويم كه در كتابش « أجوبه مسائل موسي جار الله » آورده است:

« أما صلاته وراء أبي بكر و عمر فليست تقية، ‌إذ حاشا للإمام أن يجعل عبادته تقية، ‌و يجوز للشيعي أن يقتدي بالسني».[91]

« اما نماز امام،‌ پشت سر أبوبكر و عمر از راه تقيّه نبود؛ زيرا امام دور تر از آن است كه عبادتش را به طور تقيّه انجام دهد. بنا براين جايز است كه شيعي در نمازش به سنّي اقتدا كند »..

حال به فرض محال، اينكه علي (رض) در دوران خلافتشان – زماني كه خلفا زنده بودند- با همگي شان از راه تقيّه رفتار نموده باشد و كارهايش را قبلاً به دلخواه خود انجام نداده باشد ، پس چرا بعد از شهادت يا وفاتشان ، نظرات و اقداماتش نسبت به آنها فرق نكرد! مگر از مرده ی آنها هم مي ترسيد؟!

باري! علي(رض) بارها و بارها بعد از خلافت هر خليفه اي – در خلوت و ملأ عام – از آنها تمجيد و ستايش كرده است.. تمام اينها يك طرف ، و مصاهرات و فاميلي بين آنها و نيز نامگذاري فرزندانش به نامهاي خلفا، طرف ديگر!

مصاهرت و پيوندهاي خويشاوندي بين خلفا و ائمه : 

بين خانوادة پيامبر(ص) و هر چهار خليفه،  پيوند و رابطة خويشاوندي محكمي بر قرار بود؛ ‌به گونه اي كه عايشه – رضي الله عنها- دختر أبوبكر ، همسر پيامبر(ص) بود.. سپس حفصه – رضي الله عنها- دختر عمر(رض) را به نكاح خويش در آورد[92].. و از طرفي دخترش فاطمه – رضي الله عنها- را به ازدواج علي(رض) در آورد كه چهار فرزند از آنها به جاي ماندند: « حسن» ، «حسين»،‌ «ام كلثوم» و «زينب».. همچنين دختر ديگرش ، رقيّه – رضي الله عنها- را به نكاح عثمان‌ (رض) در مي آورد كه نتيجه اش فرزند پسري به نام عبدالله بود كه در سنّ هفت سالگي در اثر زخم شديدي كه از منقار خروس به چشمش اصابت كرد، ‌وفات يافت.. و چون رقيّه نيز در سال دوم هجري در مدينه وفات يافت،‌ پيامبر(ص) دختر ديگرش ، ام كلثوم – رضي الله عنها- را به همسري اش در آورد و چون ام كلثوم نيز پس از چندي از دنيا رفت ، پيامبر (ص) فرمود :« اگر دختر ديگري داشتم ، باز به عثمان مي دادم‌»، [93] و لذا ملقّب به «ذوالنورين» گرديد.[94]

در واقع پيامبر(ص) داماد أبوبكر و عمر مي باشد..و علي و عثمان نيز ، داماد پيامبر (ص) ميباشند.[95]

و امّا خود علي (رض) نيز، دخترش ام كلثوم را به ازدواج عمر(رض) در آورده كه صاحب نوه اي به نام «زيد» از ازدواج عمر و ام كلثوم شده است.[96]

همچنين زماني كه جعفربن أبي طالب – برادر علي(رض) – به شهادت رسيد، همسرش أسماءبنت عميس، به ازدواج أبوبكر در مي آيد كه نتيجة آن ، پسري به نام «محمّد بن أبي بكر » مي باشد كه علي (رض) او را بعدها به ولايت مصر منصوب مي كند. زماني كه أبوبكر(رض) وفات مي يابد، علي (رض)  همسرش را به نكاح خود در مي آورد و فرزندي به نام «يحيي» از او متولد مي شود.[97] 

همچنانكه در خطبة 67 نهج البلاغه آمده است ، محمّد فرزند أبوبكر(رض)، ‌مورد علاقة فراوان علي(رض) بود و در كنار فرزندان خود ،‌ او را بزرگ كرد و به هنگام خلافتش ، او را به زمامداري مصر منصوب نمود. وقتي دو دختر يزدگرد را به مدينه آوردند، عمر (رض) يكي را به عقد حسين و ديگري را به عقد محمّد پسر أبوبكر درآورد. حسين از شهربانو، « زين العابدين» را صاحب شد، و محمّدبن أبي بكر نيز از همسرش ، صاحب پسري به نام قاسم گشت و بنا بر اين ،‌آن دو ، ‌پسر خالة هم بودند[98] .. قاسم نيز بعدها با دختر عموي خود «أسماء» - دختر عبدالرحمن بن أبي بكر- ازدواج كرد و از وي دختري به نام«أم فروه» به دنيا آورد كه همسر امام باقر و مادر امام صادق گرديد و از اين جهت امام صادق (رض) فرمود:« ولدني أبوبكر مرتين! »؛[99]« أبوبكر از دو جهت جدّ من است !»..

و قرابت ديگر – كه تمام اهل انصاب و تواريخ آورده اند- ازدواج حسين بن علي (رض) با حفصه دختر عبدالرحمن بن أبي بكر ، نوه أبوبكر (رض) است كه پس از شهادت حسين ، با عبدالله بن زبير ازدواج كرد..

همچنين ام كلثوم ،‌دختر جعفربن أبي طالب (رض) همسر أبان ، پسر عثمان بن عفّان بود.[100] و سكينه دختر حسين (رض) و نوه علي(رض) ، همسر زيد، ‌پسر عمرو بن عثمان- نوه عثمان(رض)- بود كه بعد از وفات شوهرش، از او ارث برد. [101]

همچنين نوه دوم علي (رض) – فاطمه دختر ديگر حسين(رض) – همسر نوه ديگر عثمان(رض) عبدالله بن عمروبن عثمان بود كه بعد از وفات حسن نوه علي(رض) – پسر حسن بن علي- با او ازدواج كرد و فرزندي به نام محمّد آورد.[102]

همچنين نوة حسين بن علي (رض) – أم قاسم دختر حسن مثني- همسر نوة ديگر عثمان (رض) -  مروان پسر أبان بن عثمان- بود كه او هم پسري به نام محمّد بن مروان به دنيا آورد.[103]

آيا اين مصاهرات و پيوند هاي خويشاوندي ، ‌همگي دليل بر رضايت و دوستي و برادري بين خلفا و علي (رض) و فرزندانش نيست ؟! اگر چنين نبوده ، چرا بعد از وفات خلفا اين پيوندها و مصاهرات ، همچنان بين فرزندانشان ادامه داشت؟!..

نامگذاري فرزندان علي(رض) به نامهاي خلفا:

مسلّم است ، هر انساني، ‌نام نيكو و داراي معاني خوب، ‌و يا نام اشخاص مورد علاقه اش را براي فرزندانش انتخاب مي كند ؛ مثلاً اكثر شيعيان نام ائمه را براي فرزندانشان بر مي گزينند كه نشانة علاقه و ابراز محبّت بديشان است ..زماني كه به منابع شيعه نگاه مي كنيم ، ‌مي بينيم كه خود ائمه نيز ، نام خلفا و ام المؤمنين عايشه را براي فرزندان خود انتخاب نموده و بدين وسيله ، محبّت و علاقة خود را نسبت به آنان – حتّي پس از وفاتشان نيز – عملاً نشان داده اند! .

نام سه تن از فرزندان علي (رض) ، أبوبكر ، عمر و عثمان بوده است كه همگي ‌همراه  برادرن ديگر خود ، حسين ، أبو الفضل و جعفر،‌ در واقعه كربلا به شهادت رسيدند[104] .. امّا مي بينيم كه از آنها به خاطر نامشان – با اينكه همه آنان از كربلاء و شهدايش سخن مي گويند – هيچ نامي برده نمي شود!!.

 نام دو تن از فرزندان حسن بن علي (رض)، ‌أبوبكر و عمر بوده است كه أبوبكر نيز، ‌همراه عموهايش در كربلاء به شهادت مي رسد[105].. امّا از او نيز – تنها به خاطر نامش – نامي برده نمي شود!! .

 نام دو تن از فرزندان حسين بن علي (رض) نيز ، أبوبكر و عمر بوده است كه آن دو نيز همراه با پدر و عموها و برادرانشان ، در همان واقعة كربلا به شهادت مي رسند[106] .. امّا باز هم به خاطر نامشان ، از آنها ذكري به ميان نمي آيد !!.

نام دو تن از فرزندان علي بن حسين (رض) – ملقّب به زين العابدين كه يكي از كنيه هاي او نيز «أبو بكر» بوده است [107] - عمر و عايشه بوده است.[108]

 نام سه تن از فرزندان موسي بن جعفر (رض) – ملقب به كاظم – أبوبكر و عمر و عايشه بوده است.[109]

نام يكي از كنيه هاي علي بن موسي (رض) – ملقّب به رضا – أبوبكر بوده است .[110]

 نام يكي از فرزندان علي بن محمّد – ملقّب به هادي - عايشه بوده است.[111]

... و موارد ديگر[112] ...

 نتيجه اي كه مي توان گرفت، اين است كه بر خلاف باورهاي رايج بين افراطي ها و تكفيري هاي شيعه – كه معتقدند علي(رض) و شيعيانش از خلفا و يا احياناً از ديگر صحابه ناراضي بوده و بين آنها كينه و دشمنی وجود داشته –  قطعاٌ هيچگونه كدورتي  ميان آنان وجود نداشته است ...

منابع: 

[1] الغارات ثقفي كوفي ، ج 1 ، ص 306و 307 _ مستدرك نهج البلاغه ، شيخ كاشف الغطاء ، چاپ لبنان، ص 119و 120 – منار الهدي ، علي بحراني ، ص 373 – ناسخ التواريخ ، ميرزا تقي خان سپهر ، ج 3 ، ص 532- همچنين با كمي تفاوت نامة 62، نهج البلاغه شرح فيض الإسلام .. سيّد بن طاووس ، در كتاب خود « كشف المحجّه » و شيخ كليني نيز در « الرسائل » موضوع را با اين عبارت آورده اند:« و كان عمر مرضي السيره من الناس عند الناس؛ عملکردعمر ،از نظر عموم مردم ، پسنديده و موجب رضايت بود»..

[2]   الغارات، ج1، ص 210 – ناسخ التواريخ ، ميرزا تقي سپهر ، ج3، ص241 ، چاپ ايران- الدرجات الرفيعه ، سيّد علي خان شوشتري ، ص336- إبن أبي الحديد شيعي در شرح نهج البلاغه و نيز شيخ مجلسي در مجمع البحار خود ، با كمي تفاوت : « أميرين صالحين عملا بالكتاب و السنه و أحسنا السيره و لم يعدوا السنه ثم توفاهما الله عز وجل رضي الله عنهما » آورده اند .. و در وقعه الصفين ، ص201 چنين آمده است : « أحسنا السيره و عدلا في الأمه ؛ « آن دو رفتار نيكو داشته و در بين امّت ،  به عدالت رفتار كردند »..

  [3]  شرح نهج البلاغه ، إبن ميثم بحراني، جزء31، ص488 ، چاپ ايران – در وقعه الصفين با اين تفاوت آمده است : « و إن المصاب بهما لجرح في الإسلام شديد رحمهما الله و جزاهما بأحسن الجزاء »..( وقعه الصفين ، نصر إبن مزاحم ، ص 89) .. 

[4]  شرح نهج البلاغه ، ميثم بحراني ، ص 400. 

[5]  شرح نهج البلاغه ،‌إبن أبي الحديد ، ج1 ،ص332.

[6]  همان، ج1، ص130- كتاب الشافي ، علم الهدي، ص428- وقعه الصفين، نصربن مزاحم، ص91- حماسة حسيني، مرتضي مطهري، ج3، ص124و125.. و عبارت آن: « لا حاجه لنا إلي خيلك و رجلك ، لولا أنا رأينا أبابكر لها أهلا لما تركناه » و در روايتي ديگر آمده:« لا والله لا أريد أن تملأها عليه خيلا و رجلا و لو لا أننا رأينا أبابكر لذلك أهلا ما خليناه و إياه ». سيّدبن طاووس نيز – از علماي معروف شيعه – در كتاب خود «كشف المحجه » روايتي را از زبان خود علي(رض) نقل مي كند كه حاكي از اين است:  « گروهي پس از وفات رسول خدا (ص) نزد علي آمدند و اظهار پشتيباني و ياري از او كردند و خواستند تا علي براي به دست گرفتن زمام  امور، تلاش كند وبا ديگران به مخالفت برخيزد ، ولي او از اين كار خودداري نمود».

[7]  روضه الصفا ، ميرخواند ، از تواريخ شيعه به زبان فارسي ، ص 206.

[8]  تلخيص الشافي ، طوسي ، ج2، ص428. 

[9]  همان مأخذ ..و متن آن : فقال له : قر! فإنه ليس عليك إلا نبي و صديق و شهيد !

[10]  كتاب الشافي ، علم الهدي ، چاپ با تلخيص ، ص428.

[11]  نهج البلاغه ، شرح فيض الإسلام ، جزء 4 ، كلام 219- شرح إبن أبي الحديد ، ج3 ، ص92 ، جزء 12- شرح أبن ميثم بحراني ، ج4، ص96و97 – شرح صبحي صالح ، ص350 – شرح محمّد عبده ، ج2 ص322- شرح فارسي ج4 ، ص712- الدره النجفيه ، دنبلي و علي نقي ، ص257.. در بعضي نسخ « لله بلاد فلان » آمده است..

[12]  نهج البلاغه ، شرح فيض ، جزء 6 ، كلام 459- شرح إبن أبي الحديد ، ص 519 – شرح صبحي صالح ،ص 557- شرح عبده ، ج4 ، ص107- شرح إبن ميثم ،ج5 ،ص463- الدره النجفيه ، ص 394. 

[13]  نهج البلاغه ، شرح فيض ، كلام 134- شرح صبحي صالح ص193- شرح إبن أبي الحديد، ج2 ، جزء 8 ، ص369و370.

[14]  نهج البلاغه ، شرح فيض ، جزء3 كلام146- شرح صبحي صالح ، ص203و204.

[15] الأخبارالطوال ، أحمد بن داود دينوري ،ص152.

[16]  الشافي في الإمامه، سيّد مرتضي علم الهدي ، ص213 – شرح نهج البلاغه ، إبن أبي الحديد ، ج4، ص 82. 

[17]  الشافي ، علم الهدي ، ص 171 – تلخيص الشافي ، طوسي ، ج2 ، ص428، چاپ ايران – معاني الأخبار ، إبن بابويه ، چاپ ايران ، ص117- شرح نهج البلاغه ، إبن أبي الحديد ، ج3، ص147.

[18]  عيون أخبار الرضا ، إبن بابويه قمي ، چاپ تهران، ج1، ص 313- معاني الأخبار ، ص110، چاپ ايران – تفسير امام حسن عسگري.

[19]  نهج البلاغه، شرح فيض الإسلام ، كلام 164- شرح صبحي صالح ، ص234.

[20]  البرهان، بحراني ، ج1 ص240.

[21]  جلاء العيون، شيخ مجلسي، ج1، ص 393، چاپ تهران- منتهي الآمال،‌ شيخ عباس قمي، ج2،‌ص 212 چاپ ايران- الفصول المهمه في معرفه أحوال الأئمه، ابن صباغ، ص 163 چاپ تهران.

[22]  كشف الغمه في معرفه الأئمه ، اربلي،‌ج2، ص 78،‌چاپ تبريز.

[23]  روايت تذهيب شمشير با طلا و همراهي أبوبكر با پيامبر(ص) در غار.

[24]  الإحتجاج ، طبرسي ، ص230 ، چاپ كربلا ، تحت عنوان « احتجاج أبي جعفر بن علي الثاني في الأنواع الشتي من علوم الدينيه».

[25]  فروع كافي ، كليني ، ج8 ، ص 209.

[26]  إحقاق الحق ، قاضي نور الله شوشتري ، ج1 ، ص 16 ، چاپ مصر .

[27]  فروع كافي ، كتاب المعيشه، ج5، ص68.

[28]  الشافي، سيّد مرتضي علم الهدي ، ص238- شرح نهج البلاغه، ج4، ص140، چاپ بيروت.

[29]  روضة كافي ،كليني،ج8 ، ص101، چاپ ايران تحت عنوان « حديث أبي بصير مع المرأه» و عبارت آن :« فقال لها: توليهما ! قالت: فأقول لربي إذا لقيته: إنك أمرتني بولايتهما؟ قال: نعم! »..

[30]  روضة كافي ، كليني ، ج8، ص325و326- اسلام شناسي ، شريعتي، ص243.

[31]  در همين جا بود كه اين آيات نازل گشتند:« لقد رضي الله عن المؤمنين إذ يبايعونك تحت الشجره..» و « إن الذين يبايعونك إنما يبايعون الله يد الله فوق أيديهم».. ( الفتح /8 و 10) .

[32]   حياه القلوب ، مجلسي ، ج2 ، ص424، چاپ تهران.

[33]  بيشتر كتبشان ، مملو از تلعين و تكفير و توهين به خلفا و امهّات المؤمنين است.. تنها به عنوان نمونه ، يك مورد را – كه نسبت به سايرين ، قابل ذكر است – باز گو مي كنيم؛ « عايشه چهل دينار از خيانت خودش جمع كرد !!».. ( مشارق أنوار اليقين ، إبن رجب البرسي، ص86).

[34]  تفسير الحسن العسگري ، ص164و165، چاپ ايران.

[35]  الإرشاد، شيخ مفيد ، ص268، تحت عنوان « ذكر إخوه امام باقر».  

[36]  مقاتل الطالبين ، اصفهاني ، ص29، چاپ بيروت .

[37]  ناسخ التواريخ ، ميرزا تقي خان سپهر معروف به لسان الملك ، ج2، ص590 ، تحت عنوان «احوال امام زين العابدين».

 38رجال الكشي ، ص18و20 ، چاپ كربلا .

[39]  روضة كافي ، ج8 ، ص245.

[40]  رجال الكشي ، ص 70.

[41]  مجالس المؤمنين، شوشتري،ص89.

[42]  الأمالي ، شيخ طوسي، ج1،ص38.

[43]  جلاء العيون ، مجلسي ، ج1، ص 169، 176، چاپ تهران –  مناقب ، إبن شهرآشوب مازندراني، ج2، ص20، تحت عنوان « تزويج فاطمه با علي»، چاپ هند.

[44]  مناقب ، خوارزمي ،‌ص251و252- كشف الغمه ، أربلي ، ج1، ص358، چاپ تبريز، - جلاءالعيون ، مجلسي ، ج1، ص 184- بحار الأنوار ، مجلسي، ج1، ص38و39.

[45]  كشف الغمه، ج1،‌ص 348و349- بحارالأنوار، ج1، ص47و48.

[46]  جلاء العيون ، مجلسي، فصل تزويج امير المؤمنين و فاطمه ، ص103و104- بحار الأنوار ، ج43، ص93و119و130- الأمالي، ج1ص39- كشف الغمه، ج1،ص359و471تا484- مناقب، خوارزمي، فصل20، ص252و253.

[47]  الأمالي ، ج1، ص39- مناقب إبن شهرآشوب، ج2،ص20- جلاء العيون، ج1،ص176، چاپ كتابفروشي اسلامية تهران.

[48]  منظور سپاه تبوك بود كه در آن لحظات سخت ، تمام دارايي خود را براي تجهيز آن بخشيد.

[49]  تاريخ المسعودي شيعي ، ج3،‌ص51، چاپ مصر – ناسخ التواريخ ، ميرزا محمّد تقي خان سپهر، ج5 ، ص144، چاپ تهران.

[50]  تاريخ يعقوبي ،‌ج2، ص117.

[51]  الأمالي، طوسي، ج1،ص107.

[52]  الأمالي ، طوسي، ج1،ص107- جلاء العيون ، مجلسي، ص235و242.

[53]  جلاء العيون، ص237.

[54]  كشف الغمه ،ج1،ص504.

[55]  كتاب سليم بن قيس ، ص353.

[56]  همان،ص255.

[57]  « تقيّه از تهمتها و بلكه از ستمهاي بزرگي است كه افراطي هاي شيعه در حقّ ائمّه روا داشته و مي دارند كه صدها حكم بر خلاف آنچه كه خدا نازل فرموده به نامشان ساخته و پرداخته اند ، در حاليكه از آن بيزارند!‌ آنها هر جا حكمي از ائمّه را موافق آرزو و سليقة خويش نبينند ، آن را حمل بر تقيّه مي كنند و به ائمّه مي چسبانند!.

[58]  الغارات ثقفي ، ص302- مستدرك نهج البلاغه ، شيخ كاشف الغطاء ، چاپ لبنان ، ص 119و 120- همچنين با كمي تفاوت نامة 62، نهج البلاغه شرح فيض الإسلام – منار الهدي ، علي بحراني ، ص373- ناسخ التواريخ ، ج3 ، ص532 .

[59]  الأمالي ، شيخ طوسي، ج2، ص121، چاپ نجف .

[60]  قاموس قرآن ، سيّد علي اكبر قريشي ، ج1، ص254.

[61]  نهج البلاغه ، شرح فيض الإسلام ، خطبة 34.

[62]  كتاب سليم بن قيس، ص367، چاپ ايران.

[63]  همراه با راستگويان ، تيجاني ، ترجمة مهري ، ص337.

[64]  نهج البلاغه، شرح فيض ، جزء1، كلام32.

[65]  أصول كافي ،كليني، باب الكذب .

[66] نهج البلاغه ، شرح فيض، كلام 176.

[67]  همان ، كلام24.

[68]  همان ، كلام37.

[69]  نگاه شود به «الارشاد» مفيد ، فصل«قضايا امير المؤمنين في إمارة أبي بكر» ، ص107،  و فصل ««قضايا امير المؤمنين في إماره عمر بن الخطاب»، ص109، چاپ ايران- همچنين رجوع شود به تاريخ يعقوبي شيعي، ج2 ، ص132 تا 138 و 158، تحت عنوان«عزم أبي بكر»، همچنين ص 151و152.

[70]  نهج البلاغه، ‌شرح إبن أبي الحديد،‌ج4، ص118.

[71] همان، ج2،‌ص118- الارشاد، شيخ مفيد،‌ص 186- عمده الطالب في انساب آل أبي طالب، إبن عنبه، ص 361، چاپ نجف.

[72]  عمده اطالب، فصل 3،‌ص352- حق اليقين ،‌مجلسي، ص213.

[73]  تتمه المنتهي ، عباس قمي ، ص390 ، چاپ ايران .

[74]  شرح نهج البلاغه ، إبن أبي الحديد ، ج2 ، جزء8 ، ص370.

[75]  البدايه و النهايه ، ج7 ،ص35و55 ، چاپ بيروت – الطبري، ‌ج4، ص83 و159.

[76]  نهج البلاغه، شرح فيض الإسلام ، جزء2، كلام 91، شرح صبحي صالح ، ص136.

[77]   بحار الأنوار ، شيخ مجلسي، ج45،ص329-  عمده الطالب في أنساب أبي طالب ، إبن عنبه،‌فصل، ص192، تحت عنوان « عقب الحسين» - اصول كافي ،كليني، ج1، ص467- ناسخ التواريخ ، ميرزا محمّد تقي سپهر ، ج10،ص3و4.

[78]  تاريخ يعقوبي، ج2، ص176.

[79]  كامل بن أثير ،ج3،‌ص45.

[80]  تاريخ إبن خلدون، ج2،ص103.

[81]  همة تواريخ ذكر كرده اند.

[82]  تنقيح المقال في علم الرجال، ممقاني ، ج3،ص80 ، چاپ تهران .

[83]  شرح نهج البلاغه ، إبن أبي الحديد، ج10، ص581 ، چاپ قديم ايران.

[84]  همان ، تحت« بايعني القوم الذين بايعوا أبابكر» - شرح إبن ميثم بحراني ، ج4،ص354، چاپ تهران. 

[85]  نهج البلاغه ، شرح فيض، خطبة 240، شرح إبن أبي الحديد، ج3،ص286.

[86]  نهج البلاغه ،‌شرح فيض الإسلام ، جزء 2، كلام 127.

[87]  الإحتجاج، طبرسي، ص53- كتاب سليم بن قيس، ص253- مرآه العقول ، ‌مجلسي،‌ص388، چاپ ايران .

[88]  وسائل الشيعه ، كتاب الصلاه ، ص534.

[89]  تلخيص الشافي ، ص354، چاپ ايران.

[90]  البته اين رفتار تنها به علي (رض) اختصاص نداشته ، بلكه ديگر فرزندانش نيز با خلفاي وقت ،‌ نماز مي گزارده اند ، چنانچه در منابع شيعه و از جمله « وسائل الشيعه» آمده است .

[91]  نقل از «مشعل اتّحاد»، ‌تأليف محمّد رضا حكيمي و بي آزار شيرازي، ص26.

[92]  وسائل الشيعه ، كتاب الصلاه ، ص534.

[93]  منهاج السنّه ، إبن تيمه ، ج4- سبل السلام ، محمّد بن اسماعيل صنعاني، ج1 ، ص48.

  • [94]  مجالس المؤمنين ، قاضي نور الله شوشتري ( ملقّب به شهيد ثالث )، ص85- نهج البلاغه،‌شرح فيض الإسلام ،‌كلام 164- قرب الأسناد ،‌حميري ،‌ص6و7- منتهي الآمال ، ‌قمي ، ج1 ،‌ص108- تنقيح الرجال ، ممقاني، ج3، ص73- أميرالمؤمنين ، محمد جواد مغنيه ، ص256، تحت عنوان علي در عهد عثمان- اسلام شناسي، شريعتي ، ص172. 

[95]  در اين مورد نگاه شود به «حياه القلوب » ، مجلسي، ج2، باب51 ، ص588.

[96]  فروغ كافي ، كتاب الطلاق، ج6،ص115- الإستبصار، طوسي، أبواب العدّه، باب المتوفي عنها زوجها، ج3، ص353- تهذيب الأحكام ، كتاب الميراث ، ج9، ص262- حقيقه الشيعه، ‌مقدس اردبيلي، ص277، چاپ تهران، مجالس المؤمنين شوشتري، ص76و 82 و 85- منتهي الآمال، شيخ عباس قمي ، ج1، ص186، فصل6 ، تحت عنوان «ذكر أولاد أميرالمؤمنين» ، چاپ قديم ايران.

[97]  مجالس المؤمنين ، شوشتري ، مجلس چهارم – الإرشاد ، مفيد ،‌ص186.

[98] الإرشاد ، شيخ مفيد، ص253- منتهي الآمال، قمي، ج2،ص3- جلاء العيون، ‌مجلسي،‌ص673و 674.

[99]  كشف الغمه، ج2،‌ص120و147و 155و161- عمده الطالب،‌ص195- مشعل اتّحاد ،‌بي آزار شيرازي ،‌ص27.

[100]  المعارف ، ابن قتيبه دينوري،‌ص86.

[101]  همان، ص94- نسب قريش ، ‌زبيري ، ج4، ‌ص120- طبقات ،‌إبن سعد، ج6، ص349- جمهره أنساب العرب ، إبن حزم، ج1، ص86.

[102]  مقاتل الطالبين ، أبو الفرج إصفهاني ، ص202- ناسخ التواريخ ، ميرزا تقي خان سپهر، ج6، ص534- نسب قريش، ج4، ص114 – المعارف، ص93- طبقات، ج8 ، ص348.

[103]  نسب قريش ،‌ج2، ص53 – جمهره أنساب قريش، ج1، ص85 – كتاب المحبر، ‌بغدادي، ص438.

 

[104]  الإرشاد ، شيخ مفيد ،‌ص186، باب «ذكر أولاد أمير المؤمنين و عددهم و أسماءهم»- كشف الغمه ، أربلي ، ج1، ص440 و 575 و ج2، ص64- منتهي الآمال ، شيخ عباس قمي ،‌ج1، ص262 و 382- مقاتل الطالبين ، اصفهاني ، ص83 و 84 و 142 – جلاء العيون، مجلسي،‌ص570 و 582 ،‌ذكر «من قتل مع الحسين بكربلاء» - تاريخ يعقوبي ،‌ج2،‌ص213- الفصول المهمه،‌شيخ حرّ عاملي ، ص143،‌ منشورات الأعلمي تهران – عمده الطالب ، إبن عنبه،‌ ص356و361 ،‌چاپ نجف- تحفه الأحباب ، عباس قمي،‌ص 251و 252 .

[105]  الإرشاد ، ص194 – منتهي الآمال ، ج1،‌ص229و 240و 250 – مقاتل الطالبين ، ص87- تاريخ يعقوبي،‌ج2،‌ص228 – عمده الطالب،‌ص81 – الفصول المهمه ، ص166 – جلاءالعيون ، ص582 .

[106]  التنبيه و الإشراف ، مسعودي شيعي ، ص 263 – جلاء العيون ،مجلسي، ص582.

[107]  كشف الغمه ، ج2، ص74.

[108]  الإرشاد ، ص261 – كشف الغمه ، ج2 ، ص 90 و 105 – منتهي الآمال ، ج 2، ص43 و 622 – عمده الطالب ، ص194 – الفصول المهمه ، ص 209 .

[109]  الأرشاد، ص302 و303 – منتهي الآمال ،‌ج2، ص824 – كشف الغمه ، ج2 ، ج2،‌ص 216 و 217 و 237 – الفصول المهمه،‌ص 242 .

[110]  مقاتل الطالبين ،‌ص 561 و 562 .

[111]  همان ، ص334 – الفصول المهمّه ، حرّ عاملي ، ص283 .

[112]  بسياري از نوادگان و نتيجه هاي ايشان نيز ،‌ به نامهاي خلفا نامگذاري شده اند .. در اين مورد مي توان به « كشف الغمه في معرفه الأئمه» تأليف أربلي و نيز « مقاتل الطالبين » تأليف اصفهاني رجوع شود.

نوشته شده توسط حسینی در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ |