در پاسخ باید گفت:
اولاً: بر پایه این روایت خواه صحیح باشد و خواه جعلی که قطعاً جعلی است، از کجا معلوم که نوشتن وصیتنامه به مسألة خلافت و جانشینی ارتباط داشت؟ و اگر «خلافتنامه» میبود، از کجا معلوم که به نام أبوبکر صدیق نبود؟!.
اضافه بر این میدانیم که وصیت به خلافت و امامت با گفتن یک کلمه و حتی یک اشاره هم تحقق مییابد و نامهای نمیخواست، و علاوه بر این براساس تمامی تواریخ و کتابهای سیره، پیامبر ص چهار روز پس از این جریان در حال حیات بوده( ) و در میان او و علی فاصلهای نبوده، و فاطمه دخترش نیز همواره بر بالینش حضور داشته است، اگر میخواست میتوانست سفارش خود را برای بار دوم و یا چندم تکرار فرماید، و علی را به قول تیجانی و بسیاری از شیعیان جانشین خود سازد، اما رسول خدا موضوع را تکرار ننمود و نفرمود: (إیتونی) قلم و دواتی را برایم بیاورید...!.
ثانیاً: پیامبر ص در همان سال چند ماه قبل از رحلتش در حجة الوداع فرمود: «به کلام خدا و سنت رسولش پایبند بمانید تا گمراه نشوید»( ) پس نیازی به قلم و دوات نبود! اگر فرض را بر این قرار بدهیم که میخواسته چیزی را بنویسد، ممکن است همان سفارش قبلی یعنی تأکید بر استقامت و التزام به قرآن و سنت را میخواسته یادآوری فرماید!.
فرضاً عمر چنین حرفی زده باشد که «قرآن ما را کافی است» این سخن او یادآوری آیهای از قرآن است (العنكبوت: ٥١) «مگر آیات خود را که بر تو نازل نموده ایم و بر ایشان خوانده میشود، آنان را کفایت نمیکند؟ به راستی در این (قرآن) برای مؤمنین رحمت و یادآوری است».
همچنین عدم اقدام رسول خدا ص در مورد نوشتن موضوعی دلیل بر صحت سخن عمر نیست؟ زیرا اگر «إیتونی بقرطاس!» «قلم و دواتی را برایم بیاورید!» حتمی و لازم میبود، پیامبر ص به سخن این و آن توجهی نمیکرد و امر خدا را اجرا مینمود، و همچون امور دیگر که در مورد ابلاغ آنها کوچکترین کوتاهی از خود نشان نداد( )، سکوت نمیکرد.
چگونه میتوان باور کرد که پیامبر ص امر و دستور خدا را به خاطر اعتراض عمر یا دیگران انجام ندهد؟! آیا این اهانت به رسول خدا ص نیست؟ که خداوند بیشتر به او فرموده بود:
(المائدة: ٦٧) «ای پیامبر! برسان آنچه را از سوی پروردگارت به تو نازل شده! اگر این کار را نکنی در واقع رسالتش را ابلاغ نکرده ای! و (از هیچکس و هیچچیزی مترس! زیرا که) خداوند تو را از گزند و آسیب دیگران حفظ میکند».
ثالثا!: این روایت به طور کلی از هفت طریق روایی نقل شده که در چهار مورد آن سلسله روایت بدین ترتیب است، «زُهری از عبیدالله و او از ابن عباس»( ).
و در سه طریق دیگر به این شکل آمده است: «سلیمان أحول از إبن جبیر و او از إبن عباس»( ).
در یکی از این طریقههای روایی سهگانه در عین اینکه با یکدیگر تفاوتهایی دارند گفته شده: «استخوان شانه بیاورید!»، در دیگری گفته شده: «کتابی بیاورید!» و در سومی فقط کلمه: «بیاورید!» آمده است، اما در همه آنها این موارد مشترک وجود دارند که:
1- آن روز پنجشنبه بود.
2- به پیامبر ص نسبت هذیانگویی داده شد.
3- پیامبر ص در باره سه مطلب وصیت فرمود: «اخراج مشرکین (برانداز و توطئهگر)، احترام هیأتهای نمایندگی خارجیان، اما سومی فراموش شده است!».
4- إبن عباس به سبب فراموشکردن مورد سوم به سختی گریست!.
اما در طرق چهارگانة اولی: در باره روز پنجشنبه، هذیان گویی، و صایای سهگانه و گریهکردن ابن عباس چیزی گفته نشده و بحثی به میان نیامده است! در مقابل و به جای همه آنها دو مطلب زیر اضافه گشته است:
1- از عمر بن خطاب سخن به میان آمده که در یک طریق به عنوان «بعضی» و در سه طریق دیگر صریحاً گفته شده که عمر گفت: درد بر پیامبر ص شدت یافته است، قرآن در اختیار ماست و برای هدایتمان کافی است!».
2- اخراج و بیرونکردن همه اصحاب مخالف و موافق که در آنجا حضور داشتند!.
در همه آن سه طریق که به اشاره یا به صراحت بحث هذیان شده( )، بحثی از حضرت عمر نیست و در همه طرق چهارگانه که با اشاره یا صراحتاً بحثی از عمر شده( ) به هیچ وجه از نسبتدادن هذیانگویی به رسول خدا ص چیزی گفته نشده است!!. بنابراین، اگر روایت فرضاً صحیح هم میبود، هیچ زیانی به مقام و شخصیت حضرت عمر نمیرسانید و هلهله و شادمانی تیجانی و مبلغین سخنانش به خاطر آن روایت چندان بجا نیست..
رابعاً:ً در طرق سهگانه دومی که سلسله روایت اینگونه است: «سلیمان از إبن جبیر و او از إبن عباس» در آخر همه آنها این جمله دیده میشود: «و نسیت الثالثه» «سومی را فراموش کرده ام!»! این اعتراف صریح روایت کننده به فراموشکاری خویش در معیار دانش حدیثشناسی صحت روایت او را به سختی زیر سوال میبرد، و علمای متخصص عموماً به این اصل و قاعد اشاره کرده اند ( ).
خامساً:ً در طرق چهاگانة اولی «زهری از عبیدالله و او از إبن عباس» از زبان پیامبر ص جمله: «قوموا عنی!» «برخیزید بروید!» دیده میشود، وجود این جمله صحت آن روایت را دچار تردید میکند، زیرا در اخلاق و روابط پر از صفا و صمیمیت رسول خدا ص بیرونکردن اصحاب از منزل خود به هیچ وجه سابقهای نداشته است! مخالفین به هرحال، موافقین چرا؟!.
اگر فرض کنیم پیامبر ص برخلاف اخلاق ایمانی و عادت خویش چنین دستوری داده باشد طبق معروفترین اصل حدیث شناسی میبایستی آن روایت با توجه به اهمیت آن از طریق تواتر نه از راه آحاد روایت میشد ( ).
سادساً:ً در تمام طرق هفتگانه پدیده «تقطیع» دیده میشود( ) و همانگونه که پیشتر توضیح دادیم در طرق سهگانه دومی، پنج مطلب مهم آمده است که هیچکدام در طرق چهارگانة اولی نیامده اند، و در طرق چهارگانه دو مطلب مهم آمده است که هیچ یک از آنها در طرق سهگانه نیامده است! و این تقطیع هولناک و خارج از حدود و قواعد روایتی که به یک نفر یعنی ابن عباس (ده ساله) منتهی میگردد، صحت آن را که خبر واحد است در ابهام غرق میکند!.
سابعاً: همانگونه که مشاهده کردیم: تمام طرق هفتگانه در تمام کتب حدیث به عبدالله بن عباس میرسند، و عبدالله بن عباس نیز طبق اعتراف صریح خویش در روز وفات پیامبر ص پسر بچهی ده سالهای بوده است! ( ) چگونه ممکن است تمام حاضرین در آن مجلس (و خود حضرت علی و فاطمه) در مورد ماجرای قلم و کاغذ چیزی نگویند و تنها کودکی ده ساله که حضور او در آن مجلس جای تردید است! آن را شنیده و نقل کرده باشد!؟.
چرا هیچیک از آنها امر مؤکد پیامبر ص را که فرمود: «فلیبلغ الشاهد الغائب» را رعایت نکردند؟.
چرا از میان میلیونها تابعی فقط دو نفر ابن جبیر و عبیدالله آن هم با این «تقطیع» و بریدگی شگفت، و تفاوتهای هولانگیز این مطلب را از ابن عباس صحابی که در آن زمان ده ساله بود شنیده اند؟.
چرا از میان میلیونها اتباع تابعین فقط دو نفر زهری و سلیمان آن هم هریک از یک نفر تابعی آن را شنیده اند!؟.
ثامناً: در تمام طرق هفتگانه این جمله دیده میشود: «... بیاورید تا چیزی را برایتان بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید» و در تمام آن طرق روایی این مطلب هم آمده که پیامبر ص چیزی ننوشت! به فرض صحت این روایت نتیجه صغرا و کبرای آن چه میشود؟!.
نتیجه این میشود که پیامبر ص پناه بر خدا به گمراهی امتش راضی گشت و مسلمانان چه مخالفین و چه موافقین آن نامه بعد از او عموماً گمراه شدند؟ زیرا آنگونه که در روایت آمده: این وصیت به حدی لازم بود که نوشتنش باعث هدایت و ننوشتنش سبب گمراهی مسلمانان میگردید! چرا پیامبر ص به علت مخالفت حضرت عمر یا دیگری از نوشتن آن منصرف شد؟ در واقع با ننوشتن آن أعاذناالله به گمراهی امتش راضی گشت؟! چون قبول صحت این روایت الزاماً این نتیجه را میدهد، در نتیجه روایتی کاملاً مردود و غیرقابل قبول است.!
تاسعاً:ً در نهایت بازهم یکی دیگر از تناقضگوییهای تیجانی این است که اگر او این روایت را قبول دارد، باید این را هم بپذیرد که اصحاب تا لحظة رحلت پیامبر ص بر راه هدایت بوده و کافر، منافق، مرتد، فاسق و گمراه نبوده اند، زیرا در آن روایت آمده که گویا: پیامبر ص فرموده است: «قلم و دواتی را بیاورید تا چیزی را برایتان بنویسم که پس از من هرگز گمراه نشوید!» این نشان میدهد که همه اصحاب از همان زمانی که ایمان آوردند تا آخرین روزهای عمر پیامبر ص کاملاً در مسیر هدایت بوده اند! زیرا در آن روایت آمده: «تا بعد از من هرگز گمراه نشوید!» یعنی تاکنون گمراه نبوده اید، و میخواهم چیزی را برایتان بنویسم تا بعدها نیز هرگز گمراه نشوید! البته سوء تفاهم نشود! زیرا همه مسلمانان اعم از اهل سنت و میانهروهای اهل تشیع باورشان بر این است که اصحاب همیشه بر راه هدایت بوده و بر آن باقی مانده اند، اما قصد ما این بود که تناقضگویی تیجانی را نشان دهیم، او در جایی از کتابش میگوید: «همه اصحاب مرتد و منافق بوده اند.» و از طرفی دیگر به روایتی دیگر (روایت قلم و دوات) هم ایمان دارد، و استدلال میکند که در آن پیامبر ص از اهل هدایت بودن اصحاب خود سخن گفته است!.