مواخذه از ترجمه ء فارسی الرحيق المختوم در سيرهء پيامبر گرامی اسلام - تاليف صفی الرحمن مبارکپوری. ترجمه: عبدالله خاموش هروی
در ين فضای ظلمت بار و جو اختناق و فشار و تجاوز و ستمگری ، ناگهان در برابر مظلومان برقی درخشيد و اين درخشش ، مسلمان شدن حمزه بن عبدالمطلب (رضی الله عنه) بود که در اواخر سال ششم بعثت بوقوع پيوست.
مواخذه از ترجمه ء فارسی الرحيق المختوم در سيرهء پيامبر گرامی اسلام - تاليف صفی الرحمن مبارکپوری. ترجمه: عبدالله خاموش هروی
انگيزهء مسلمان شدن او اين بود که روزی ابوجهل در برابر کوه صفا از کنار آنحضرت (صلی الله عليه و سلم) گذشت و به ايشان توهين نمود و ايشانرا آزار داده با پرتاب کردن سنگی سرشان را شکست، بطوری که خون ازآن روان شد و پس از آن در کنار کعبه آمده در مجلس قريش نشست.
کنيزی متعلق عبدالله بن جدعان که خانه اش در کنار صفا بود و شاهد جریان بود، حمزه (رضی الله عنه ) را ديد که از شکار برگشته و کمانی در دست دارد. او اين جريان را برايش ياد آور شد و حمزه ( رضی الله عنه ) که در هنگام ارجمند ترين و دليرترين جوانان قريش بود، خشمگين شده شتابان خارج شد و نزد کسی نه ايستاد و برای گرفتن انتقامی سخت از ابو جهل روانه گشت تا اينکه وارد مسجد شد و بر بالای سرش استاده گفت: « بزدل بي شخصيت !! تو برادر زاده ام را دشنام ميدهی در حالی که من بر دين اويم » و سپس کمان را بر سرش زده ، ضربتی کاری بر او وارد ساخته سرش را مجروح کرد. عده از بنی مخزوم - قبيله ، ابو جهل و عده از بنی هاشم برخاستند تا با هم در گير شوند ولی ابو جهل گفت: ابو عماره را به حال خويش گذاريد زيرا من برادرزاده اش را دشنام زشتی دادم.
مسلمان شدن حمزه ( رضی الله عنه ) ، در آغاز نمايانگر غيرت و خشم مردی بود که نميخواست دوستش مورد اهانت قرار گيرد ولی پس از آن خداوند دلش را شيفته ء اسلام نمود و او به ريسمان محکم خداوند چنگ زد و مسلمانان بوسيله ء او عزت و شوکتی فراون يافتند.
قاتل حمزه ( رضی الله عنه ) وحشی بن حرب می گويد: من خادم جُبَيْر بن مُطعِم بودم که عمويش طعيمه بن عدی در جنگ بدر کشته شده بود و چون قريش به احد رفتند، جبير برايم گفت: اگر حمزه را در برابر عمويم کشتی، آزادی!
گفت: من نيز همراه مردم برامدم - من مردی حبشی بودم و از بين را مانند حبشی ها، زوبين را می انداختم که بسيار کم به خطا ميرفت - و چون مردم باهم روبرو شدند، برامدم در حاليکه حمزه را می ديدم و او را زير نظر داشتم تا اينکه او را ديدم که مانند شتری خاکستری رنگ مردم را پراگنده می نمود و هيچکس در برابر او ياری استادن نداشت.
به خدا من خود را برای او آماده ميکردم در حاليکه ميخواستم او را هدف بگيرم و خود را در پشت سنگی يا درختی پنهان ميکردم تا به من نزديک شود که نا گهان سباع بن عبدالعزی از من جلو تر به او رسيد و چون حمزه او را ديد با لحنی تحقير آميز او را مخاطب قرار داده بر او ضربتی حواله نمود که سرش را بدور افگند.
گفت: من هم حربه ام را حرکت دادم و چون خوب نشانه گرفتم آنرا بسوی حمزه انداختم که به تهيگاه او بر خورد و از شانه اش بيرون آمد و خواست که جانب من بيايد ولی نتوانست و من او را به همان وضع گذاشتم تا آنکه مرد و سپس نزد او آمده، زوبينم را گرفتم و به لشکر برگشتم و در آن نشستم، زيرا من غير از او به کسی ديگری نيازی نداشتم و او را کشتم برای آنکه آزاد شوم و چون به مکه برگشتم آزاد شد (۱)