تشيع
ومعتقدات آن
نويسنده:
ابو عبدالرحمن محمدي
بسم الله الرحمن الرحيم
مقدمه
الحمد لله رب العالمين والصلاة والسلام على خاتم الأنبياء والمرسلين وعلى آله وصحبه ومن سار على هديه واستن بسنته إلى يوم الدين.
برادر عزيز و خواهر گرامي!
در ابتداي اين مقدمه مي خواهيم از شما بپرسيم آيا شما مذهب تشيع را مي شناسيد؟ مطمئناً پاسخ شما مثبت خواهد بود. شما در پاسخ اين سؤال خواهيد گفت: مذهب تشيع مذهبي است كه پيروان آن، علي بن ابي طالب و فرزندان ايشان را امامان خود مي دانند، نمازهاي خود را در سه نوبت مي خوانند و روزهاي تاسوعا و عاشورا به سينه زني و نوحه خواني مي پردازند، و صيغه را نيز روا مي دانند.
بدون هيچ شك و ترديدي بيش از 90 % از كسانيكه جواب آنها مثبت بوده است، بيش از آنچه ما ذكر كرديم، چيز ديگري در مورد مذهب تشيع نمي دانند. در حاليكه آنچه آنها مي بايست در مورد معتقدات مذهب تشيع بدانند خيلي بيشتر و در بسياري موارد مهمتر از مسائل مزبور هستند.
آري، بسياري از سني مذهبان و حتي بسياري از شيعيان نيز در مورد اعتقادات مذهب تشيع چيزي نمي دانند.
اين حقيقت ما را بر آن داشت تا اين كتاب را در مورد معتقدات مذهب شيعه اثني عشري تأليف كرده و در آن به نقد و مناقشه معتقدات اين مذهب بپردازيم.
از آنجائيكه ما مي دانستيم آنچه در مورد معقدات تشيع در بخشهاي مختلف اين كتاب بيان مي شود براي بسياري از برادران و خواهران تازگي داشته و پذيرفتن وجود چنين معتقداتي در مذهب تشيع براي آنها سخت و دشوار خواهد بود، تمام سخنان و ادعاهاي خويش را مستدل به رواياتي قرار داده ايم كه در مراجع و مصادري روايت شده اند كه بزرگان و سردمداران مذهب تشيع آنها را مهمترين و موثق ترين مراجع مذهب خود مي دانند و تا به امروز آنها را در حوزه هاي علميه خويش تدريس مي كنند. ما به اين عمل از يكسو صحيح بودن سخنان و ادعاهاي خود را به برادران و خواهران خويش ثابت كرده ايم و از سوي ديگر راه انكار را بر بزرگان و سردمداران تشيع بسته ايم. زيرا بسياري از بزرگان مذهب تشيع بر ملا شدن معتقدات خويش را سدي در برابر تبليغات پر زرق و برق خود مي بينند و سعي بر آن دارند تا فرا رسيدن زمان مناسب اين معتقدات را از ديگران مخفي نگاه دارند.
مطمئناً اكنون اين سؤال در اذهان برادران و خواهران مطرح خواهد شد كه مگر در مذهب تشيع چه اعتقاداتي وجود دارند كه پذيرفتن وجود چنين معتقداتي در اين مذهب، براي ما سخت و دشوار خواهد بود؟
جواب اين سؤال بسيار مهم را ما در بخشهاي مختلف اين كتاب خواهيم يافت. در اين كتاب ما خواهيم ديد كه متأسفانه فرموده هاي رسول الله (صلى الله عليه وسلم) همچنين با سخنان اهل بيت ايشان مخالفت دارند. در اين كتاب ما با استعانت جستن به معبود بر حق ثابت خواهيم كرد مذهب تشيع بر خلاف تبليغات پر زرق و برق خود، قرآن موجود را به رسميت نمي شناسد و آنرا محرف و دستخورده مي داند. و همچنين در اين كتاب خواهيم ديد كه در مذهب تشيع بسياري از صفات و ويژه گيهاي معبود بر حق نثار ائمه گشته و در اين مذهب هيچ اثري از توحيد و يكتاپرستي و جود ندارد و همچنين ما در اين كتاب به ساير معتقدات مذهب تشيع همچون ايمان به رجعت، ظهور امامت مهدي و...اشاره كرده و باطل بودن آنها را به اثبات خواهيم رسانيد.
لازم به ذكر است از آنجايي كه ما مي دانيم بزرگان تشيع احاديث اهل سنت و جماعت را فاقد اعتبار مي دانند از استدلال كردن به آنها خودداري كرده و تنها قرآن مجيد و روايات مذهب تشيع و آنچه كه عقل و فطرت سليم انسان مقرر داشته اند را حجت و برهان خود قرار داده ايم.
در پايان اين مقدمه دست دعا بسوي معبود بر حق دراز كرده و از او مي خواهيم به ما اخلاص و تو فيق عطا فرموده و ما را در زمره آناني قرار دهد كه در مورد آنها فرموده است:
﴿فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ﴾. [الزمر / 17 و 18].
«... بشارت ده آن عده از بندگانم را كه به سخنان گوش فرا داده و پيرو بهترين آنها مي گردند. براستي كه آنان همان كساني هستند كه معبود بر حق آنها را هدايت كرده است. و براستي كه آنان همان خردمندان حقيقي اند».
مؤلف ابو عبدالرحمن
توجه
لازم به تذكر است كه بهتر و صحيح تر اين است كه ما در اين كتاب از اسم رافضه بجاي شيعه استفاده كنيم. زيرا نزد علماي اهل سنت و جماعت مخصوصاً متقدمين، به كساني شيعه گفته مي شده است كه تنها اختلاف آنها با ساير مسلمانان اين بوده كه علي ابن ابي طالب (رضي الله عنه) را در خلافت از عثمان بن عفان (رضي الله عنه) شايسته تر و لايق تر مي دانستند. و در مسائل عقيدتي و عبادي هيچ اختلافي با ساير مسلمانان نداشته اند. در حاليكه فرقه و مذهبي كه ما در اين كتاب به ذكر اعتقادات آنها مي پردازيم اگرچه خود را شيعه مي نامند اما نزد علماي اهل سنت و جماعت رافضه ناميده مي شوند. ولي از آنجائيكه امروزه اكثريت مسلمانان اين حقيقت را نمي دانند و فرقه رافضه را به نام شيعه مي شناسند، ما نيز در كتاب خود آنها را شيعه ناميده ايم تا باعث سر در گمي برخي از خوانندگان نگرديم.
شيعه و توحيد (يكتا پرستي)
ما در اين بخش از كتاب به نقد و بررسي بينش مذهب تشيع در مورد مسأله توحيد و يكتا پرستي مي پردازيم. در اين رابطه ما نخست توحيد ربوبيت و سپس توحيد الوهيت را مورد بررسي قرار خواهيم داد.
علماي اهل سنت و جماعت با بررسي آن دسته از آيات قرآن مجيد كه در رابطه با مسائل توحيد و يكتا پرستي سخن مي گويند به اين نتيجه رسيده اند كه مسائل مربوط به يكتاپرستي تحت سه دسته و گروه: توحيد ربوبيت و توحيد الوهيت و توحيد أسماء و صفات قرار مي گيرند.
توحيد ربوبيت
اهل علم در تعريف توحيد ربوبيت گفته اند: توحيد ربوبيت يعني يگانه و منفرد دانستن خداوند متعال در تحقق بخشيدن به آنچه كه صورت پذيرفتن آن تنها به اراده و قدرت الهى امكان پذير است.
اموري همچون آفرينش مخلوقات، روزي رساندن به آنها، اداره كردن امور هستي، زندگي بخشيدن و بازپس گرفتن آن را مي توان در اين مقام به عنوان مثال نام برد[1].
خداوند متعال در بسياري از آيات قرآن مجيد در مورد توحيد ربوبيت سخن رانده است. در سوره اعراف آيه 54 معبود بر حق فرموده:
﴿أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ﴾. [الأعراف / 54 ].
«(اي مردم ) بدانيد كه آفرينش و فرمانروايي از آن خداوند مي باشد. منزه و بلند مرتبه است خداوند كه خالق و پادشاه عالميان است».
بسياري از آيات قرآن مجيد بيانگر اين مطلب هستند كه مشركين با وجود انحرافات عظيم خود در مورد توحيد الوهيت، اما به وحدانيت خداوند متعال در صفات ربوبيت ايمان داشته و در اين رابطه مرتكب شرك نمي شده اند.
خداوند متعال مي فرمايد:
﴿وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ﴾ [الزخرف / 87].
«اگر از مشركين بپرسي چه كسي آنها را آفريده است، يقيناً پاسخ خواهند داد: خداوند».
همچنين خداوندمتعال در سوره يونس آيه 31 فرموده است:
﴿قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَمَنْ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ فَقُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ﴾[يونس / 31 ].
«(مشركان را ) بگو كيست كه از آسمان و زمين شما را روزي مي رساند؟ و يا اينكه چه كسي مالك و آفريننده گوشها و چشمهاي شما است ؟ و چه كسي است كه جاندار را بي جان و بي جان را از جاندار مي آفريند، و چه كسي است كه امور هستي را اداره مي كند؟ آنها پاسخ خواهند داد: خداوند. به آنها بگو: آيا از عقاب او نمي هراسيد (كه اينگونه در عباداتتان شرك مي ورزيد)؟».
آري ، مشركين با وجود ايمان داشتن به توحيد ربوبيت، همواره در توحيد الوهيت و پرستش و عبادت خداوند دچار انحراف شده و در عبادات خود به خالق هستي شرك مي ورزيدند. خداوند متعال در اين رابطه مي فرمايد:
﴿وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِكُونَ﴾ [يوسف /106].
« و بيشترين آنها به خداوند ايمان نمي آورند مگر اينكه در عين حال به او شرك مي ورزند».
اكنون ما به ذكر برخي از انحرافات و گمراهيهايي كه در مذهب تشيع در رابطه با توحيد ربوبيت وجود دارد مي پردازيم. از ميان اين انحرافات و گمراهيها ما به اين مطالب اشاره خواهيم كرد:
1- ائمه را رب و پروردگار دانستن:
مطمئناً اين عنوان خواننده محترم را به تعجب و شگفتي وا مي دارد، اما با مراجعه به آنچه در كتابهاي تفسير و حديث مذهب تشيع نوشته شده، متوجه خواهيم شد اين مسأله حقيقت تلخي است كه بايستي آنرا پذيرفت.
در كتاب «مرآة الأنوار» روايتي دروغين از علي بن ابي طالب (رضي الله عنه) نقل شده كه ايشان گفته اند: «من همان رب و پروردگار زمين هستم كه آنرا آرام نگاه مي دارم»[2].
ببينيد گستاخي و خيره سري دجالان به كجا رسيده است. آيا رب و پروردگار زمين كسي جز خالق آن مي باشد؟ و آيا امكان دارد علي ابن ابي طالب (رضي الله عنه) چنين سخن كفر آلود و ملحدانه اي بر زبان بياورند؟ خداوند متعال مي فرمايد:
﴿إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَلَئِنْ زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ﴾ [فاطر /41]. «خداوند آسمانها و زمين را از نابودي محفوظ نگاه مي دارد. و اگر آنها رو به زوال نهند كسي جز او نمي تواند آنها را از زوال و نابودي باز دارد».
اكنون به ذكر مثال ديگري مي پردازيم. در آيه 69 سوره الزمر خداوند متعال مي فرمايد:
﴿وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا﴾ [الزمر / 69 ]. «و زمين (محشر در روز قيامت) از نور رب پروردگار خود نوراني گشت».
بياييد ببينيم كتابهاي تفسير شيعه اين آيه را چگونه تفسير كرده اند.
در روايتي كه راوي آن مفضل بن عمر مي باشد از ابا عبدالله نقل شده كه در مورد تفسير اين آيه گفته اند: «مراد از نور رب هنگام ظهور امام چه رخ خواهد داد؟ ايشان فرمودند: نور امام براي مردم كافي بوده و ديگر احتياجي به نور خورشيد و ماه نخواهد بود»[3].
اكنون به ذكر مثال ديگري مي پردازيم. در سوره كهف آيه 110 خداوند متعال مى فرمايد: ﴿وَلا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً﴾. ﴿و در عبادت و پرستش رب و پروردگار خود، شرك نورزد».
در كتاب تفسير عياشي در مورد آين آيه گفته شده: مراد اين است كه شخص درمورد مسأله خلافت در برابر اميرالمؤمنين علي -عليه السلام- سر تسليم فرود آورد و أحدي را با ايشان شريك نگرداند»[4].
همانگونه كه معاني واضح و آشكار اين آيات بر آن دلالت دارند مراد از كلمه «رب» در اين آيات خداوند متعال بوده و تفسير كردن اين كلمه به امام نمي تواند چيزي جز گمراهي و ضلالت باشد.
اين گمراهيها و ضلالت ها به جايي رسيده كه در يكي از روايات مصادر شيعه در مورد قصه اسراء و معراج پيامبر (صلى الله عليه وسلم) گفته شده: «از رسول الله صلي عليه و آله پرسيده شد خداوند در شب معراج به چه زبان و لغتي با شما سخن گفتند؟ رسول الله صلي الله عليه و آله پاسخ دادند: به لغت و زبان علي بن ابي طالب. اين مسأله چنان مرا به شگفتي و تعجب وا داشت كه از خداوند متعال پرسيدم: اين شما بوديد كه با من سخن گفتيد يا علي ابن ابي طالب؟»[5].
ما قبلاً نيز به اين نكته اشاره كرديم كه شناعت و قبح اين گمراهيها بهترين برهان و دليل بر بطلان آنها است.
2- دنيا و آخرت را از آن امام دانستن:
كليني يكي از ابواب كتاب خود را اينگونه ناميده است: «زمين از آن امام مي باشد»[6]. او در اين باب حديثي دروغين به اين مضمون روايت كرده است: «ابوبصير مي گويد: ابا عبدالله -عليه السلام- فرمودند: آيا نمي داني كه دنيا و آخرت از آن امام هستند و تحت تصرف و حكم او قرار دارند؟»[7].
آيا اين اعتقاد باطل، شرك ورزيدن صريح در توحيد ربوبيت محسوب نمي گردد؟ شركي كه حتي ابوجهل و ابولهب نيز آنرا قبول نداشته اند. قرآن مجيد در مورد اين مسأله فرموده است:
﴿أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ [البقره :107].
«آيا نمي داني مالكيت و فرمانروايي آسمانها و زمين از آن خداوند است؟»
و در آيه ديگري معبود بر حق فرموده است:
﴿الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ﴾. [الفرقان /2]. «آنكس كه فرمانرايي و مالكيت آسمانها و زمين از آن او است. و هرگز فرزندي نداشته و شريكي در فرمانرايي و پادشاهي ندارد».
و در سوره نجم معبود بر حق فرموده است:
﴿فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَالْأُولَى﴾ [النجم /25]. « دنيا و آخرت از آن خداوند است».
آيا مي توان در قلب كسيكه به اين اعتقادات باطل ايمان داشته باشد كوچكترين اثري از توحيد و يكتاپرستي يافت؟
آري، فرمانروايي و مالكيت نام دنيا و آخرت از آن خداوند متعال مي باشد. و هيچكس نمي تواند ادعا كند خداوند اين فرمانراويي و يا قسمتي از آنرا به احدي از مخلوقات خود واگذار كرده است. چون هيچ دليل و برهاني براي اثبات اين ادعا وجود ندارد و پيروان هر مذهب و فرقه اي مي توانند در مورد پيشوايان و رهبران خويش چنين ادعاي پوچ و بي اساسي داشته باشند.
3- اعتقاد داشتن به حلول خداوند در ائمه:
در يكي از روايات مذهب تشيع در رابطه با اين اعتقاد فاسد و ملحدانه گفته شده: «ابا عبدالله -عليه السلام- فرمودند: آنگاه خداوند دست راست خود را بر ما كشيد و نورالهي در وجود ما حلول كرد»[8]. و در روايت ديگري گفته شده: « ... اما خداوند ذات ما را با ذات خود در هم آميخت»[9]. ايمان داشتن به چنين اعتقاد باطلي نقش بسيار بزرگي در متصف دانستن ائمه به برخي از صفات ربوبيت و در نتيجه پرستش و عبادت كردن آنها داشته است. ما اگر به كتابهاي حديث مذهب تشيع مراجعه كنيم و نگاهي به آنچه در باب معجزات ائمه نوشته شده بيافكنيم خواهيم ديد در بسياري از روايات، انجام دادن اموري به ائمه نسبت داده شده كه اينگونه امور را كسي جز خداوند متعال نمي تواند انجام دهد.. بعنوان مثال يكي از اين روايات، علي ابن ابي طالب را قادر به زنده كردن مردگان معرفي مي كند. در اين روايت گفته شده: «جواني از قبيله بني مخزوم نزد علي بن ابي طالب -عليه السلام- آمده و به ايشان مي گويد: اي دايي من! برادرم چند روز پيش فوت كرد و اين حادثه ناگوار مرا بسيار غمگين و افسرده ساخته است. علي بن ابي طالب -عليه السلام- در جواب خطاب به جوان فرمودند: آيا مي خواهي برادرت را بار ديگر ببيني؟ جوان كه بسيار خوشحال گشته است پاسخ مثبت مي دهد. علي ابن ابي طالب -عليه السلام- خطاب به جوان مي فرمايد: قبر او را به من نشان ده. هنگاميكه علي -عليه السلام- و جوان به قبر مي رسند ايشان زير لب سخني گفته و با پاي خود چند ضربه به قبر ميزنند. با اين عمل ناگهان مرده از قبر بر خاسته و به زبان فارسي سخناني بر زبان مي راند. اميرالمؤمنين -عليه السلام- از او مي پرسند: مگر تو عرب نبودي؟ مرد پاسخ مي دهد: بله، اما چون من پيرو فلاني و فلاني[10] بودم، پس از مرگ زبانم به فارسي تغير يافت»[11].
و در اكذوبه ديگري گفته شده علي ابن ابي طالب رضي الله عنه تمام مردگان قبرستان جبانه را زنده كرده اند[12]. و در روايت دروغين ديگري ادعا شده علي ابن علي طالب رضي الله عنه با زدن ضربه اي به تكه سنگي صد شتر از آن بيرون آورده اند[13].
اينگونه روايات همانگونه كه قبلاً نيز گفتيم چنان بي پايه و اساس و مضحك هستند كه براي اثبات بطلان آنها هيچ احتياجي به ذكر دليل و برهان نيست.
4- اعتقاد داشتن به اينكه ائمه مي توانند هر چه را بخواهند حلال و يا حرام گردانند:
ما مي دانيم يكي از اصول توحيد، ايمان داشتن به اين است كه تشريع يعني حلال و حرام گردانيدن از خصوصيات و ويژگيهاي معبود بر حق مي باشد. و هيچ مخلوقي در اين مسأله كوچكترين نقشي ندارد. خداوند متعال مي فرمايد:
﴿أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ﴾ [الأعراف /54 ].
«بدانيد كه آفرينش و فرمانروايي از آن خداوند است.»
حتي پيامبران نيز كه برگزيده ترين افراد تاريخ بشريت بوده اند كوچكترين نقشي در تحليل و تحريم نداشته اند، آنها فقط مبلغان شريعت الهي بوده اند.
معبود بر حق در سوره شوري آيه 21 مشركين را در رابطه با پذيرفتن تحليل و تحريم رهبران و سردمداران خود مورد نكوهش و سرزنش قرار داده مى فرمايد:
﴿أَمْ لَهُمْ شُرَكَاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الدِّينِ مَا لَمْ يَأْذَنْ بِهِ اللَّهُ﴾. [الشورى / 21].
«آيا (مشركين) براي خود خداياني (شايسته و لايق فرمانراويي) دارند كه بدون اجازه الهي احكامي را براي آنها بنا نهاده اند؟». (مراد از استفهام و پرسش، گوشزد كردن مشركين به باطل بودن اين عمل آنها است). اكنون بياييد ببينيم مذهب تشيع در مورد اين مسأله چه اعتقادي دارد. بنابر رواياتي كه در مراجع و مصادر مذهب تشيع نقل شده اند ائمه حق تشريع داشته و مي توانند هر چه را بخواهند حلال و يا حرام گردانند. آقاي كليني در كتاب خود اين روايت را نقل كرده كه: «خداوند متعال نخست محمد و علي و فاطمه عليهم السلام را آفريد و پس از گذشت هزار دهر ساير مخلوقات را خلق كرد و اطاعت از اين سه تن را بر آنها واجب گردانيد. به همين سبب اين سه تن هر چه را بخواهند حلال و يا حرام مي گردانند»[14].
مجلسي در قسمتي از شرح اين روايت مكذوبه مي گويد: «... خداوند متعال اطاعت از آنها را بر تمام خلائق حتي جمادات زمين و آسمان نيز واجب گردانيد». بايستي دانست اين اعتقاد باطل همان اعتقادي است كه يهوديان و نصاري در مورد رهبران و پيشوايان مذهبي خود داشتند. خداوند متعال در اين رابطه مى فرمايد:
﴿اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللَّهِ﴾ [التوبة / 31 ].
« يهود و نصاري پيشوايان خود را رب خويش قرار دادند».
روايتي در كتاب اصول كافي اين آيه را تفسير كرده و بيان داشته چگونه يهود و نصاري پيشوايان ديني خود را رب خويش قرارداده اند. در اين روايت گفته شده: «ابا عبدالله -عليه السلام- فرمودند: به خداوند سوگند پيشوايان مذهبي يهود و نصاري هرگز آنها را به عبادت كردن خود فرا نخواندند. و اگر اينكار را مي كردند هرگز كسي سخن آنها را نمي پذيرفت. آنچه آنها انجام دادند اين بود كه حلال را بر مردم حرام و حرام را بر آنها حلال گردانيدند»[15].
بنابر آنچه در اين روايت ذكر گشته، گردن نهادن و پذيرفتن تحليل و تحريمي كه از جانب مخلوق باشد، نوعي عبادت كردن اين مخلوق محسوب گشته و شرك در ربوبيت خداوند متعال مي باشد.
اين اعتقاد باطل، اعتقاد باطل ديگري نيز به دنبال داشته است كه بر اساس آن بيان ساختن احكام شرعي و يا كتمان كردن آنها بستگي به خواست و اراده امام دارد. او اگر بخواهد مي تواند احكام شرعي را از پيروان خود كتمان كند. در يكي از روايات شيعه در اينمورد گفته شده: «وشاء مي گويد: از امام رضا -عليه السلام- در مورد تفسير اين آيه پرسيدم:
﴿فَاسْأَلوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ﴾ [النحل / 43، الأنبياء / 7]. «اگر مسأله اي را نميدانيد، آنرا از علما و دانشمندان بپرسيد».
امام -عليه السلام- فرمودند: مراد از اهل ذكر ما هستيم. مردم بايستي حكم مسائل خود را از ما بپرسند.
من گفتم: شما سؤال شونده و ما سؤال كننده هستيم؟
ايشان فرمودند: بله.
من گفتم: آيا بر ما واجب است سؤالهاي خود را از شما بپرسيم؟
ايشان فرمودند: بله.
من گفتم: آيا بر شما واجب است سؤالهاي ما را پاسخ دهيد؟
ايشان فرمودند: خير، ما اگر خواستيم به سؤالهاي شما پاسخ خواهيم داد و اگر نخواستيم از پاسخ دادن خودداري خواهيم كرد»[16].
براستي كه اين روايت متضمن اهانتي بزرگ به اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي باشد. خداوند متعال در مورد كسانيكه حق را كتمان مي كنند فرموده است:
﴿إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنْزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَى مِنْ بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولَئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ﴾ [البقره /159].
«آنانيكه آيات آشكار و هدايت كننده اي را ما نازل ساخته و آنها را در كتاب براي مردم توضيح داده ايم، كتمان ساخته و از مردم پوشيده نگاه مي دارند، خداوند و فرشتگان و مؤمنين آنها را مورد لعنت خود قرار مي دهند».
خداوند متعال حتي به پيامبر (صلى الله عليه وسلم) نيز اجازه نداده كه چيزي از احكام شرعي را از مردم كتمان كند. خداوند متعال خطاب به رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مى فرمايد:
﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ﴾ [المائدة /67].
« اي پيامبر آنچه كه از پروردگارت بر تو نازل گشته را به مردم ابلاغ كن. و اگر چنين نكني رسالت الهي را ابلاغ نكرده اي».
بايستي دانست به سبب همين اعتقاد فاسد و باطل است كه در روايات مصادر شيعه گفته شده شيعيان تا قبل از زمان امام محمد باقر رحمت الله عليه از چگونه بجا آوردن برخي از عبادات بي خبر بوده و بسياري از اصول و اساسيت دين را نمي دانستند. در يكي از اين روايات كه آنرا كليني در كتاب خود روايت كرده گفته شده: «شيعيان تا قبل از زمان امام ابو جعفر (محمد باقر) -عليه السلام- كيفيت اداي مناسك حج را بلد نبوده و چيزي از حلال و حرام نمي دانستند، تا اينكه امام محمد باقر -عليه السلام- در زمان خويش كيفيت اداي حج و مسائل حلال و حرام را به شيعيان ياد دادند»[17]. اين روايت مكذوبه متضمن اهانتي بس عظيم به امير المؤمنين علي ابن ابي طالب و حسن بن علي و حسين بن علي و علي بن حسين رضي الله عنهم اجمعين مي باشد.
مگر نه اين است كه شيعيان خود را هواداران و پيروان پروپاقرص اين ائمه معرفي مي كنند؟ آيا اين ائمه حلال و حرام دين و كيفيت اداي اركان اسلام را از پيروان پروپاقرص خود كتمان كرده بودند؟ خودتان ببينيد چگونه تحت سرپوش حب آل بيت بزرگترين اهانتها را نثار اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) كرده اند.
5- اعتقاد داشتن به اينكه حركت ابرها و بوجود آمدن رعد و برق ناشي از اراده امام مي باشد:
در مراجع مذهب تشيع رواياتي وجود دارند كه بر اساس آنها شيعيان مي پندارند برخي از امور هستي تحت اراده و مشيئت ائمه قرار دارند. در يكي از اين روايات بوجود آمدن رعد و برق، ناشي از اراده و خواست امام دانسته شده است. در اين روايت گفته شده: «سماعه بن مهران مي گويد: نزد ابا عبدالله -عليه السلام- نشسته بودم كه ناگهان صداي رعد و برق مهيبي شنيده شد. در اين هنگام ابا عبدالله -عليه السلام- فرمودند: اين رعد و برق ناشي از اراده و خواست يار شما است. من پرسيدم: منظورتان از يار ما كيست؟ ايشان فرمودند: امير المومنين -عليه السلام-»[18].
جاي بسي شگفتي است كه چگونه مفيد و مجلسي اين جرأت را به خود داده اند كه روايتي اينچنين كه مضمون آن چيزي جز الحاد و شرك در ربوبيت نيست را در كتابهاي خود جاي دهند.
گويا خداوند متعال گوشهاي آنها را كر و چشمانشان را كور كرده و آنها اين آيه كريمه را نشنيده و نديده اند كه در آن فرموده شده:
﴿هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَطَمَعاً وَيُنْشِئُ السَّحَابَ الثِّقَالَ﴾[الرعد :12].
«او (خداوند متعال) است كه برق را براي بيم دادن شما از خشم و غضب خويش و براي اميد بستن تان به رحمتش به شما مي نماياند و ابرهاي سنگين را بوجود مي آورد».
دجالان چنان در ضلالت و گمراهي غوطه ور گشته و بصيرت خود را از دست داده اند كه روايات جعلي و افسانه اي آنها، هر انسان عاقل و خردمندي را به حيرت و تعجب وا مي دارد.
بيائيد به يكي ديگر از اين روايات كه مجلسي آنرا در كتاب خود ذكر كرده است گوش فرا دهيم. در اين روايت گفته شده: «روزي علي بن ابي طالب -عليه السلام- به دو تكه ابر اشاره كردند. اين دو تكه ابر ناگهان همانند دو قالي گشتند. آنگاه امام علي -عليه السلام- بر يكي از اين ابرها و يارانشان از جمله سلمان و مقداد و ... بر ابر ديگر سوار شدند. امام علي -عليه السلام- پس از سوار شدن بر ابر فرياد زدند: من چشم خداوند در زمين هستم. من زبان خداوند در ميان خلائق هستم. من همان نور خداوند هستم كه هرگز خاموش نمي گردد، من ... »[19]. در ادامه اين قصه خيالي ياران امام علي در مورد معجزات پيامبران از ايشان مي پرسند. ايشان در جواب مي گويند: «من عظيمتر از اين معجزات را به شما نشان خواهم داد. سوگند به آنكه دانه را شكاف و انسان را آفريد من آنچنان مقدار عظيمي از ملكوت آسمانها و زمين را تحت اراده و مشيئت خود دارم كه شما حتي توان درك مقدار اندكي از آنرا نيز نداريد»[20]. در ادامه اين قصه عجيب و غريب گفته شده «علي بن ابي طالب و ياران ايشان پيامبران (عليهم الصلاة والسلام) را ديدند. يكي از پيامبران سخت مي گريست. هنگاميكه ياران علي بن ابي طالب از او سبب گريستن را پرسيدند. او در جواب گفت: تا مدتي پيش اميرالمؤمنين هر بامداد به ديدن من آمده و در كنارم مي نشستند و من به بركت نگريستن به ايشان نيروي بيشتري براي عبادت كردن پيدا مي كردم. اما اكنون مدت ده روز است كه ايشان به ديدن من نيامده اند و اين مسأله مرا بسيار افسرده و غمگين ساخته است»[21]. در ادامه اين قصه گفته شده: «امام علي -عليه السلام- از ياران خود مي خواهند چشمانشان را ببندند. آنگاه ايشان آنها را به بازاري مي برند كه مردمان آن از درخت نخل نيز درازتر هستند. امام علي -عليه السلام- پس از اينكه به ياران خود مي گويند اين مردمان از قوم عاد هستند فريادي مي كشند كه از شدت آن همه آن مردمان هلاك مي گردند. و در پايان هنگاميكه امام علي -عليه السلام- و ياران ايشان به شهر خود باز مي گردند ياران ايشان مي گويند : سوگند مي خوريم كه شما نشانه و آيه عظيم خداوند هستيد»[22]. اين قصه خيالي با اينكه مالامال و سرشار از خرافات و شركيات مي باشد، اما مجلسي احتمال حقيقت داشتن آنرا رد نمي كند. او پس از اعتراف به اينكه «اين قصه را در مراجع و مصادر نديده ام»[23]. مي گويد: «اما ما آنرا رد نمي كنيم»[24].
خودتان ببينيد چگونه آقاي مجلسي احتمال حقيقت داشتن روايتي كه مالامال خرافات و شركيات است و در هيچيك از مصادر و مراجع روايت نشده است را رد نمي كند. مطمئناً اگر اين روايت در يكي از مراجع و مصادر نقل مي شد آقاي مجلسي به آن ايمان كامل پيدا كرده و هيچگونه شك و ترديدي نسبت به صحت داشتن آن به دل خود راه نمي داد.
توحيد الوهيت
پس از آنكه نخست با توحيد ربوبيت و بينش شيعه نسبت به آن آشنا شديم، اكنون در مورد توحيد الوهيت و بينش اين مذهب نسبت به آن سخن مي رانيم.
ما اگر بخواهيم توحيد الوهيت را بصورت ساده و واضح تعريف كنيم مي توانيم بگوييم: توحيد الوهيت يعني اينكه شخص مسلمان فقط معبود بر حق را بپرستد و آنچه كه شرعاً عبادت و پرستش محسوب مي گردد را براي احدي از مخلوقات بجا نياورد. خداوند متعال مسلمانان را امر كرده كه بگويند:
﴿إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ﴾. [الفاتحة /5].
« تنها تو را عبادت كرده و تنها از تو استعانت مي جوييم».
با در نظر داشتن اين مطلب كه حتي مشركين نيز به توحيد ربوبيت ايمان داشته اند، مي توان به اين نتيجه رسيد كه علت و سبب اساسي بعثت پيامبران، دعوت و فراخواندن مردم به سوي توحيد الوهيت و بر حذر داشتن آنها از شرك ورزيدن در آنچه كه شرعاٌ عبادت و پرستش محسوب مي گردد، بوده است.
پس از اين مقدمه مختصر، اكنون به ذكر بينش تشيع نسبت به اين نوع از توحيد مي پردازيم. متأسفانه بايستي گفت: در مراجع و مصادر مذهب تشيع رواياتي منسوب به ائمه وجود دارند كه در آنها شيعيان را به مرتكب شدن اعمالي تشويق كرده اند كه با توحيد الوهيت و يكتاپرستي منافات و تضاد دارند. البته جاي هيچ شك و ترديدي نيست كه اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وسلم) از اين سخنان و گفتارها پاك و مبري بوده اند. ما قبل از سخن در مورد اين روايات به مسأله بسيار مهم ديگري اشاره مي كنيم. اين مسأله اين است كه سردمداران مذهب تشيع براي فرار از آياتي كه مسلمانان را به توحيد و يكتاپرستي فراخوانده و آنها را از شرك ورزيدن در عبادات بر حذر داشته اند، در هر كجا از قرآن مجيد كه نامي از توحيد برده شده آنرا به ولايت ائمه تفسير كرده اند. و همانگونه كه بزودي مشاهده خواهيم كرد حتي در برخي از موارد لفظ جلاله (كلمه «الله») را به اميرالمؤمنين تفسير كرده اند. اكنون براي اثبات اين ادعا به ذكر چند مثال مي پردازيم:
خداوند متعال در سوره الزمر آيه 65 مى فرمايد:
﴿وَلَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَإِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ﴾. [ الزمر / 65]. «(اي پيامبر) به تو و پيامبران پيش از تو وحي شده است كه اگر شرك ورزي، تمام اعمال صالحه تو بر باد خواهند رفت».
همانگونه كه از معناي واضح و آشكار اين آيه پيدا است، خداوند متعال پيامبر خويش را مورد خطاب قرار داده تا امت اسلامي را به بزرگي گناه و معصيت شرك ورزيدن گوشزد كنند و به آنها بگويند شرك ورزيدن چنان گناه بزرگي است كه حتي اگر أحدي از پيامبران مرتكب آن گردد تمام اعمال صالحه او بر باد خواهند رفت.
اكنون بياييد بينيم سردمداران و بزرگان مذهب تشيع اين آيه را چگونه تفسير كرده اند. كليني و قمي در تفسير اين آيه گفته اند: «اگر در خلافت، كسي را با علي شريك گرداني تمام اعمال صالحه تو بر باد خواهند رفت»[25]. در تفسير البرهان نيز اين آيه به همين صورت تفسير شده است[26].
اگر چه تفسير آقاي كليني وقمي چنان بي پايه و اساس و به دور از عقل و منطق مي باشد كه حاجتي به بحث و مناقشه در مورد آن وجود ندارد اما با اين وجود ما نگاهي به آيه اي كه پيش از اين آيه قرار دارد مي اندازيم تا بطلان ادعاهاي مفسرين شيعه را بهتر دريابيم. خداوند متعال فرموده:
﴿قُلْ أَفَغَيْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونِّي أَعْبُدُ أَيُّهَا الْجَاهِلُونَ * وَلَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَإِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ * بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَكُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ﴾ [الزمر /64 -66].
«اي پيامبر! به آنها بگو اي كسانيكه از عظمت و بزرگي معبود بر حق بي خبريد. ايا شما از من مي خواهيد كسي جز معبود بر حق را بپرستم؟ اي پيامبر! به تو و پيامبران پيش از تو وحي شده است كه اگر شرك ورزي، تمام اعمال صالحه تو بر باد خواهند رفت و از گروه زيانكاران قرار خواهي گرفت. اي پيامبر! بر تو است كه تنها معبود بر حق را بپرستي و در زمره شكرگذاران باشي».
هر مسلماني كه كوچكترين آشنايي با زبان عربي داشته باشد براحتي در مي يابد كه در اين آيات كوچكترين اشاره اي به اميرالمؤمنين علي به ابي طالب و مسأله ولايت نشده است. اما آقايان كليني وقمي و ساير همكاران دغلكارشان لفظ جلاله («الله») را به علي و كلمه «عبادت» را به ولايت و امامت تفسير كرده اند. اين مسأله همچنين بي بضاعت بودن بزرگان تشيع در اثبات امامت علي بن ابي طالب پس از رحلت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را نيز به اثبات مي رساند. بايستي از آقاياني كليني وقمي و ساير سردمداران تشيع پرسيد: اگر خداوند متعال مي خواست مسلمانان را به پذيرفتن ولايت علي و فرزندان و نوادگان ايشان امر كنند، چرا اين مسأله را به صورت واضح و آشكار ذكر نكرد تا تمام مسلمانان به اين مسأله پي برده و هيچ حجت و بهانه اي براي كسي باقي نماند؟ مگر خداوند متعال در توصيف قرآن مجيد نفرموده:
﴿وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ﴾ [القمر / 17و22].
«ما قرآن را براي پند و اندرزگيري (مردم)، سهل و آسان قرار داده ايم. آيا كسي مي خواهد از آن پند بپذيريد؟»
مثالي ديگر:
خداوند متعال در سوره النمل آيه 61 مي فرمايد:
﴿أَإِلَهٌ مَعَ اللَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ﴾ [النمل /61].
«آيا معبود بر حقي جز خداوند وجود دارد؟ براستي كه اكثريت مشركين حقيقت توحيد و يكتاپرستي را نمي دانند».
اكنون بياييد نظري بر برخي از مراجع و مصادر مذهب تشيع بياندازيم و ببينيم اين آيه كريمه را به چه صورت تفسير كرده اند. در اين مصادر اين آيه به اين صورت تفسير شده است: «آيا امكان دارد در يك زمان دو امام و دو پيشوا وجود داشته باشند؟ يكي امام حق و عدالت و ديگري امام و پيشواي گمراهي و ضلالت»[27].
ببينيد چگونه سردمداران تشيع براي به كرسي نشاندن ادعاهاي بي اساس خود قرآن مجيد را به بازي گرفته اند و لفظ جلاله (الله) را به امام تفسير كرده اند.
پس از اين ما به ذكر و بررسي يكي از اصول و اساسيت توحيد الوهيت مي پردازيم و سپس با موضع مذهب تشيع نسبت به آن آشنا مي گرديم. اين مسأله بسيار مهم و اساسي اين است كه بر اساس معتقدات پاك اسلامي در تمام انواع عبادات، هيچ واسطه و ميانجي بين معبود بر حق و مخلوق وجود ندارد. و ما بايستي بدانيم قرار دادن واسطه و ميانجي در دعا و يا ساير عبادات و متوسل شدن به آنها همان شركي است كه مشركين در طول تاريخ مرتكب آن مي شده اند. خداوند متعال در اين رابطه فرموده:
﴿وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ﴾ [البقره /186].
«و چون بندگان من از تو در مورد دوري و نزديكي من پرسند، بايستي بدانند كه من به آنها نزديك بوده و دعاي آنكس كه مرا خواند را اجابت خواهم كرد. پس بر آنها است كه به من ايمان آورده و در برابر اوامر من سر تسليم فرود آورند تا به راه راست هدايت يابند».
و همچنين خداوند متعال خطاب به تمام بندگان مؤمن و مسلمان خود فرموده:
﴿وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ﴾ [غافر /60].
«پروردگار شما فرمود مرا بخوانيد تا دعاهايتان را مستجاب سازم. بي شك آنانيكه از پرستيدن من إعراض و سر كشي كنند بزودي با ذلت و خواري درون جهنم جاي خواهند گرفت».
اهل سنت و جماعت معتقد هستند هر كس در عبادات خويش، بين خود و خداوند متعال مخلوقي را واسطه و ميانجي قرار دهد و بر او توكل كند و حاجات خود را بجاي اينكه مستقيماٌ از معبود بر حق بطلبد از اين واسطه طلب كند، در دام همان شركي افتاده كه مشركين مرتكب آن مي شده اند. مشركين نيز همانگونه كه قرآن مجيد از آنها نقل كرده است در توجيه اين عمل مشركانه خود مي گفتند:
﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى﴾. [الزمر / 3].
«ما آنها را عبادت نمي كنيم مگر براي اينكه مقداري ما را به بارگاه الهي مقرب و نزديكتر سازند.»
اما مذهب تشيع بر خلاف اين اعتقاد پاك اسلامي، ائمه اثني عشر را در عبادات و دعاها واسطه و ميانجي بين انسان و خداوند متعال مي دانند. مجلسي در اين رابطه مي گويد: «ائمه حجاب خداوند و واسطه و ميانجي بين ايشان و خلائق مي باشند»[28]. و در كتاب «عقائد الاماميه» در مورد ائمه گفته شده: «آنها دروازه هاي[1] براي كسب اطلاعات بيشتر در مورد مسائل مربوط به اين نوع از توحيد مي توان به اين كتابها مراجعه كرد: مجموع فتاوي شيخ الاسلام ابن تيميه 10 / 33، شرح العقيده الطحاويه لابن ابي العز الحنفي ص 17، تيسير العزيز الحميد لسليمان بن عبدالوهاب ص 33، وسؤال وجواب في أهم المهمات لعبدالرحمن بن سعدي ص 5.
[2] مرآه الانوار لابي الحسن الشريف بن الموالي محمد طاهر البناطي الفتوني ص 59، (مطبعه الافتاب، طهران 1374 هـ).
[3] تفسير القمي لعلي بن ابراهيم القمي 2/253، (تصحيح و تعليق: طيب الموسوي الجزائري، ط. الثانية، بيروت 1387 هـ)، البرهان لهاشم بن سليمان الكتكاني 4/87 (ط: طهران، الثانيه)، تفسير الصافي للفيض الكاشاني 4/331 ، (تصحيح: حسين الاعلمي، موسسه الاعلمي، بيروت).
[4] تفسير العياشي لمحمد بن مسعود العياشي 2/353، (تصحيح وتعليق: هاشم الرسولي المحلاتي، المكتبه العلميه، طهران)، والبرهان 2/497 (چاپ سابق الذكر). وتفسير الصافي 3/270 (چاپ سابق الذكر) .
[5] كشف الغمه اللأربلي 1/106، (تعليق: هاشم الرسولي، المطبعه العلميه، قم 1381 هـ).
[6] اصول الكافي للكليني 1/407-410، (تصحيح و تعليق: علي اكبر الغفاري، دار الكتب الاسلاميه، طهران، الثالثة: 1388 هـ).
[7] اصول الكافي 1/409 (چاپ سابق الذكر).
[8] اصول كافي 1/440 و441 و442 و445، (چاپ سابق الذكر).
[9] اصول كافي 1/440 و441 و442 و445، (چاپ سابق الذكر).
[10] مراد ابوبكر و عمر (رضي الله عنهما) مي باشد.
[11] اصول الكافي للكليني 1/457، (چاپ سابق الذكر)، بحار الانوار للمجلسي 41/192 (احياءالتراث العربي، بيروت، الطبعه الثالثه 1403 هـ)، بصائر الدرجات للصفار ص 76، (المطبوع بالنجف 1370 هـ).
[12] بحار الانوار للمجلسي 41/194 (چاپ سابق الذكر).
[13] بحار الانوار للمجلسي 41/194 (چاپ سابق الذكر).
[14] اصول الكافي للكليني 1/441 (چاپ سابق الذكر)، بحار الانوار للمجلسي 25/3404 (چاپ سابق الذكر).
[15] اصول الكافي للكليني 1/53. لازم به تذكر است در مراجع اهل سنت و جماعت نيز حديثي به اين مضمون از رسول الله (صلى الله عليه وسلم) روايت شده است. اما اهل علم اين حديث را ضعيف دانسته اند.
[16] اصول الكافي للكليني 1/210-211 (چاپ سابق الذكر)، تفسير القمي 2/68 (چاپ سابق الذكر) ، بحار الانوار للمجلسي 23/174 (چاپ سابق الذكر).
[17] اصول الكافي للكليني 2/20 (چاپ سابق الذكر).
[18] الاختصاص للمفيد ص 327، (مؤسسه الاعلمي، بيروت 1402 هـ)، بحار الانوار للمجلسي 27/33 (چاپ سابق الذكر).
[19] بحار الانوار للمجلسي 27/33/40 (چاپ سابق الذكر).
[20] بحار الانوار للمجلسي 27/33/40 (چاپ سابق الذكر).
[21]بحار الانوار للمجلسي 27/33/40 (چاپ سابق الذكر).
[22] بحار الانوار للمجلسي 27/33/40 (چاپ سابق الذكر).
[23] بحار الانوار للمجلسي 27/33/40 (چاپ سابق الذكر).
[24] بحار الانوار للمجلسي 27/33/40 (چاپ سابق الذكر).
[25] اصول الكافي للكليني 1/427 (چاپ سابق الذكر) ، تفسير القمي 2/251 (چاپ سابق الذكر).
[26] البرهان للبحراني 4/83 (ط. طهران، الثانية).
[27] بحار الانوار للمجلسي 23 / 391 (چاپ سابق الذكر)، كنز جامع الفوائد ص 207.
[28] بحار الانوار للمجلسي 23 / 97 (چاپ سابق الذكر).
بارگاه الهي و راههاي رسيدن به ايشان هستند. آنها همانند كشتي نوح مي باشند، هركس بر آن نشيند نجات مي يابد و هر كس از آن اعراض ورزد غرق مي گردد»[1]. در بسياري از روايات تشيع ادعا شده كه حتي پيامبران نيز در دعاهاي خود به ائمه متوسل مي شده اند! در كتاب «بحار الأنوار» گفته شده: «دعاهاي پيامبران به سبب توسل جستن آنها به ائمه، مستجاب مي شده اند»[2]. و در روايت ديگري گفته شده: «امام رضا -عليه السلام- فرمودند: هنگاميكه نوح -عليه السلام- در آستانه غرق شدن بود، با توسل جستن به حق ما از غرق شدن نجات يافت. و هنگاميكه ابراهيم -عليه السلام- را در آتش افكندند با متوسل شدن به حق ما از آن رهايي پيدا كرد. و موسي -عليه السلام- نيز با توسل جستن به حق ما بود كه دريا در مقابل او خشك گرديد. و عيسي -عليه السلام- را خداوند به سبب توسل جستن او به حق ما از دست يهوديان نجات بخشيد»[3]. و در برخي ديگر از روايات دروغين ادعا شده كه چون برخي از پيامبران در برابر ائمه شيعه و ولايت آنها سر تسليم فرود نياوردند، خداوند آنها را معاقبه و مبتلي به مصيبت ساخت. در روايتي كه سرشار از اهانت به آدم -عليه السلام- مي باشد گفته شده: «... هنگاميكه خداوند آدم را در بهشت جاي داد، محمد و علي و حسن و حسين -صلوات الله عليهم- را در مقابل او ظاهر كرد. آدم با نگاهي سرشار از حسادت به آنها نگريست. سپس از او خواسته شد ولايت ائمه را بپذيرد. اما او از اينكار سرباز زد. به همين سبب بهشت او را از درون خود به بيرون پرتاب كرد. پس از مدتي آدم به اشتباه خود پي برد و از حسادت خويش توبه كرد و به حق پنج تن محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين صلوات الله عليهم متوسل شد. در نتيجه خداوند او را بخشيد و از گناه او در گذشت. و در مورد همين ماجرا است كه خداوند متعال فرموده است: ﴿فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتٍ﴾ (سپس آدم كلمات و دعاهايي از خالق خويش آموخت)»[4].
اگر آن دجالي كه اين روايت اهانت آميز را از خود جعل كرده، مقداري بيشتر دروغپردازي خود ادامه مي داد حتماً مي گفت: آدم -عليه السلام- نخست سني مذهب بوده و سپس شيعه شده است! و در يكي ديگر از اين روايات دروغين گفته شده: «سبب محبوس شدن يونس -عليه السلام- در شكم نهنگ امتناع او از پذيرفتن ولايت علي -عليه السلام- در شكم نهنگ رهايي نيافت مگر پس از پذيرفتن ولايت علي بن ابي طالب -عليه السلام-»[5].
ما از اينگونه روايات دروغين مي توانيم چندين نتيجه ديگر نيز بگيريم كه عبارتند از:
1- آن دروغپردازاني كه روايات مذهب تشيع را روايت كرده اند، براي دست يافتن به اهداف ناپسند خود از هيچ حيله و نيرنگي فروگذار نكرده اند.
2- در روايات موجود در مصادر و مراجع مذهب تشيع به پيامبران -عليهم الصلاة والسلام- هيچ احترامي گذاشته نشده است.
3- روايات مراجع و مصادر مذهب تشيع چنان بي پايه و اساس هستند كه به هيچ وجه نمي توان به آنها اعتماد كرد.
در روايت دروغيني كه جعل كنندگان آن خواسته اند هرگونه ارتباط مستقيم فرد شيعي مذهب را با خالق هستي قطع كنند، هر يك از ائمه مسئول برآورده ساختن حاجتي قرار داده شده است.
در اين روايت خطاب به فرد شيعي مذهب گفته شده: «... براي نجات از سلاطين و وسوسه هاي شياطين دستت را بسوي علي بن حسين -عليه السلام- دراز كن. و در بجا آوردن عبادات و امور اخروي از محمد بن علي -عليه السلام- و جعفر بن محمد -عليه السلام- مدد بخواه، و براي طلب عافيت از خداوند به موسي بن جعفر -عليه السلام- متوسل شو. و براي طلب رزق از خداوند از محمد بن علي -عليه السلام- كمك بخواه. و در نيكي كردن به برادران و بجا آوردن عبادات نافله از علي بن محمد -عليه السلام- و براي رسيدن به نعيم اخروي از حسن بن علي -عليه السلام- مدد بخواه. و هنگاميكه شمشير دشمن را بر بالاي سر خود ديدي كه مي خواهد سرت را از بدنت جدا كند از صاحب زمان (عج) مدد بجو و يقين داشته باش كه ايشان ترا نجات خواهند داد»[6].
ايمان داشتن به اينگونه روايات دروغين هر گونه رابطه مستقيم بين فرد شيعي مذهب و خالق هستي را از بين برده و اميد و توكل او را بجاي خداوند بر ائمه قرار مي دهد. و بدين ترتيب هيچ شور و شوقي براي روي آوردن به بارگاه الهي در او باقي نمي ماند. بلكه تمام دعاها و راز و نياز كردن هاي خود را براي ائمه بجا آورده و از آنها مدد مي جويد.
اين در حالي است كه قرآن مجيد به ما آموخته است دعاها و حاجات خود را مستقيماً با معبود بر حق در ميان گذاشته و هيچ مخلوقي را در اين ميان واسطه و ميانجي قرار ندهيم. خداوند متعال مي فرمايد:
﴿وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا﴾ [الأعراف /180].
«خداوند را نامهاي نيكو است. او را به اين نامها بخوانيد».
همچنين خداوند متعال خطاب به مشركين كه دست دعا بسوي مخلوق دراز مي كنند فرموده است:
﴿إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبَادٌ أَمْثَالُكُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجِيبُوا لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾. [الأعراف / 194].
«جز خداوند ساير كسانيكه آنها را مي خوانيد بندگاني همچون شما (فاني وضعيت و ناتوان) هستند. اگر شما راست مي گوييد (و آنها توانايي بر آورده ساختن حاجات شما را دارند) پس، از آنها بخواهيد دعاها و خواسته هاي تان را مستجاب سازند (تا آشكار گردد آيا شما درست مي گوييد يا ما)».
در اينجا جا دارد براي دفاع از مقام پيامبران و اثبات باطل بودن رواياتي كه مصادر تشيع در مورد آدم و يونس –عليهماالسلام- روايت كرده اند، نگاهي به قرآن مجيد بياندازيم و حقيقت را از آيات آن بشنويم.
در قرآن مجيد ذكر شده است هنگاميكه آدم و حوا –عليهماالسلام- پي به اشتباه خود بردند دست دعا بسوي معبود بر حق دراز كرده و گفتند:
﴿قَالاَ رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ﴾. [الاعراف /23].
«(آدم و حوا) گفتند: پروردگارا، ما (با سر پيچي كردن از امرشما و خوردن آن ميوه) به خود ظلم روا داشتيم. و اگر شما ما را نيامرزيد و به ما رحم نكنيد، بي شك ما از زيانكاران خواهيم بود».
مي بينيم كه بنابر فرمايش الهي و بر خلاف آن روايت دروغين، آدم -عليه السلام- براي طلب آمرزش هرگز به احدي از ائمه متوسل نشده اند.
و حاشا كه احدي از پيامبران -عليهم الصلاة والسلام- مرتكب چنين عملي گردد. شما خود بگوييد كداميك را بايستي بپذيريم: فرمايش خداوند متعال و يا گفته مجلسي و دار و دسته اش را؟
و در مورد قصه يونس -عليه السلام- بايستي گفت: هنگاميكه ايشان به اشتباه خود كه همانا رها ساختن قوم خويش بدون اجازه خداوند بود پي بردند، از درون شكم نهنگ خالق خود را خواندند و فرمودند:
﴿وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾[الانبياء /87].
«(يونس -عليه السلام-) در آن تاريكيها بانگ بر آورد و گفت: الهي، هيچ معبود بر حقي جز تو وجود ندارد. تو از هر عيب و نقص پاك و پيراسته اي، الهي، حقا كه من از ستمكاران بوده ام».
در اين آيه نيز مي بينيم كه بر خلاف روايات مصادر تشيع، يونس -عليه السلام- هنگاميكه به اشتباه خود پي بردند دست دعا بسوي خالق هستي دراز كرده و با مدح و ستايش خداوند و اعتراف به اشتباه خود، از خالق هستي خواست از اشتباه ايشان در گذرند.
آري، يونس -عليه السلام- هرگز به احدي از مخلوقين متوسل نشدند. بلكه دعا و حاجت خويش را مستقيماً با خالق مهربان در ميان گذاشتند.
اكنون ما در باب توحيد الوهيت به بررسي يكي ديگر از معتقدات تشيع پرداخته و آنرا مورد نقد و بررسي قرار خواهيم داد. بنابر روايات مصادر مذهب تشيع زيارت قبر ائمه از اداء كردن فريضه حج واجب تر و با ارزشتر مي باشد. در كتاب «كافي» و ديگر مصادر مذهب تشيع در روايتي گفته شده: «زيارت قبر امام حسين -عليه السلام- معادل بيست حج مي باشد»[7]. و در روايت ديگري گفته شده: «هر كس مقام و منزلت امام حسين -عليه السلام- را درك كرده و به زيارت قبر ايشان بيايد، مانند كسي است كه صد بار با پيامبر صلي الله عليه و آله به حج رفته باشد»[8].
ابن بابويه و ابن قولويه پا را از اين فراتر نهاده و روايتي به اين مضمون نقل كرده اند كه : «هر كس مقام و منزلت امام حسين -عليه السلام- را درك كرده و به رود فرات رفته و در آن غسل كند و سپس رو بسوي قبر امام حسين -عليه السلام- نهد، با هر قدمي كه بر مي دارد و يا بر زمين مي نهد، خداوند أجر و ثواب صد حج مقبول و صد عمره مبرور و صد غزوه همراه با پيامبري مرسل و يا امامي عادل را به او پاداش مي دهد»[9].
در روايتي ديگر در مورد كسيكه به زيارت قبر حسين بن علي -رضي الله عنهما- رفته و اين عمل را به پايان رسانده گفته شده: «فرشته اي بر او نازل مي شود و خطاب به او مي گويد: من فرستاده خداوند هستم. پروردگارت بر تو سلام مي فرستد و مي فرمايد زندگي جديدي را آغاز كن. من تمام گناهان تو را آمرزيده ام»[10]. و در روايت ديگري گفته شده: «زيارت قبر امام حسين -عليه السلام- بهترين و با ارزش ترين عملي است كه يك فرد شيعي مي تواند در زندگي خود انجام دهد»[11].
ما نمي دانيم چرا أحدي از شيعيان يقه اين جعل كنندگان روايات را نگرفته و از آنها نپرسيده كه اگر واقعاً اين عمل شرك آلود اجر و ثوابي افزونتر از رفتن به حج مي داشت چرا در قرآن مجيد كه بارها در آن در مورد حج صحبت شده، ذكري از اين عمل به ميان نيامده است؟
اكنون به ذكر روايتي از كتاب آقاي مجلسي مي پردازيم كه در آن آقايان دروغگو، جسارت و بي خردي را به حد اعلاي خود رسانده اند.
در اين روايت گفته شده: «خداوند و فرشتگان و همچنين پيامبران و مؤمنين به زيارت قبر اميرالمؤمنين -عليه السلام- مي روند»[12].
جاي بسي تعجب و شگفتي است كه كتابي با اين روايات كفر آلود به عنوان يكي از مصادر و مراجع مذهب تشيع شناخته شده است!
جالب است بدانيم از آنجائيكه دروغگويان توقع آنرا داشته اند كه گروهي از شيعيان اين روايات مكذوبه را نپذيرفته و آنها را مورد انتقاد قرار دهند، براي ترساندن و زهر چشم گرفتن از اينگونه اشخاص رواياتي از خود جعل كرده و در اين روايات كساني كه به زيارت قبر حسين بن علي (رضي الله عنهما) نروند را كافر و مرتد معرفي كرده اند [13]. در يكي از اين روايات هارون بن خارجه گفته است:
«از ابا عبدالله -عليه السلام- پرسيدم: كسيكه بدون داشتن عذر به زيارت قبر امام حسين -عليه السلام- نرود چگونه شخصي است؟
ايشان در جواب فرمودند: اين شخص از اهل جهنم خواهد بود»[14].
بر اساس اين روايات جعلي نه تنها زيارت قبر ائمه، بلكه زيارت قبر دختران آنها نيز شخص زائر را بهشتي خواهد ساخت. در روايتي منسوب به امام جعفر (رحمت الله عليه) گفته شده: «حرم خداوند مكه و حرم پيامبر مدينه و حرم اميرالمؤمنين كوفه مي باشد. شهر قم نيز حرم ما است. در اين شهر يكي از دختران فرزند من بنام فاطمه دفن خواهد شد. هر كس به زيارت قبر او رود بهشت را براي خود ضمانت كرده است»[15].
همانگونه كه قبلاً نيز اشاره كرديم يكي از اهداف اساسي آنانيكه اينگونه روايات دروغين را از خود ساخته اند، دور كردن شيعيان از ساير مسلمانان مي باشد. در يكي از راههاي دست يافتن به اين هدف، آنها رواياتي از خود ساخته و سعي كرده اند با حيله و نيرنگ شيعيان را از بجا آوردن مناسك حج باز دارند . در اين روايات گفته شده اجر و ثواب كسي كه در روز عرفه به زيارت قبر حسين (رضي الله عنه) برود هزار بار بيشتر از اجر و ثواب كسي است كه در اين روز مشغول اداء كردن مناسك حج باشد. اين دجالان با جعل كردن اينگونه روايات به صورت غير مستقيم به شيعيان مي گويند چرا خود را خسته كرده و اموال خود را صرف رفتن به حج مي كنيد؟ به زيارت قبر امام حسين -عليه السلام- برويد و اجر و ثواب بيشتري براي خود كسب كنيد! در يكي از اين روايات گفته شده: «خداوند به هر شخصي كه به مقام و منزلت امام حسين (عليه السلام) ايمان داشته باشد و در روز عرفه به زيارت قبر ايشان بيايد، اجر و ثواب هزار حج و هزار عمره و هزار بار شركت كردن در جهاد همراه با يكي از پيامبران و يا امامي عادل را به او عطا خواهند كرد»[16]. و در روايت ديگري در بيان برتري و أفضليت زائران قبر حسين بر حاجيان خانه خدا گفته شده: «در روز عرفه خداوند نخست به زائران قبر حسين بن علي (عليه السلام) مي نگرد و پس از آن به آنانيكه در عرفه هستند نظر مي افكند. (راوي حديث مي گويد): من از ابا عبدالله -عليه السلام- علت اين مسأله را جويا گشتم. ايشان در جواب فرمودند: چون در بين كسانيكه در عرفه هستند اولاد الزنا (فرزندان نامشروع) وجود دارند اما در بين زائران قبر امام حسين (عليه السلام) هيچ ولد الزنايي وجود ندارد»[17]. قبل از هر چيز بايستي دانست اهل سنت و جماعت، امام جعفر صادق (رحمت الله عليه) را والاتر و گرامي تر از آن مي دانند كه چنين سخنان ناشايست و شنيعي را بر زبان آورده باشند. همانگونه كه همگي مي دانيم مراد از اولاد الزنا (فرزندان نامشروع) اهل سنت و جماعت مي باشند. در يكي از روايات كتاب «اصول الكافي» از ابوجعفر (رحمت الله عليه) نقل شده كه ايشان گفته اند: «به خداوند سوگند كه بجز شيعيان ما، تمام مردم اولاد الزنا هستند»[18].
در برخي از روايات، دروغپردازان آشكارا به هدف اساسي خود از جعل كردن اين روايات اعتراف كرده اند. در يكي از اين روايات كه به امام جعفر صادق (رحمت الله عليه) منسوب است گفته شده: «اگر من فضيلت ايشان و قداست قبرشان را آنگونه كه بايد و شايد با شما در ميان بگذارم هرگز احدي از شما به حج نخواهد رفت»[19]. بايستي دانست دجالان دروغپرداز توانسته اند با جعل كردن اينگونه روايات تا مقدار زيادي به هدف خويش كه همانا بي تمايل كردن شيعيان نسبت به ادا كردن فرضيه حج مي باشد، دست پيدا كنند. در برخي از مراجع تشيع از گروهي از شيعيان نقل شده كه گفته اند: «به خداوند سوگند آرزو دارم به حج نرفته بودم و بجاي آن قبر امام حسين (عليه السلام) را زيارت مي كردم»[20]. و برخي ديگر در مورد زيارت قبر امام رضا گفته اند:
يك طواف مرقد شاه رضا در مشهدش
هفت هزارو هفتصد و هفتاد حج اكبر است
دروغپردازان در برخي از روايات دروغين خود چنان اجر و ثوابي براي نماز خواندن و به ركوع و سجده رفتن نزد قبر حسين بن علي (رضي الله عنهما) قائل شده اند كه حتي در خيال انسان نيز نمي گنجد.
در روايتي در اينمورد گفته شده: «با هر ركعت نماز كه نزد حرم حسين بن علي (عليه السلام) بخواني ثوابي معادل ثواب هزار حج و هزار عمره و آزاد كردن هزار برده و هزار هزار بار شركت در جهاد را براي خود كسب خواهي كرد»[21]. ببينيد چگونه در اين روايات مكذوبه نماز خواندن نزد قبر حسين بن علي -رضي الله عنهما- را از حج بيت الله الحرام بهتر و با ارزش تر معرفي كرده اند. در حاليكه در برخي از احاديث موجود در مصادر اهل سنت و جماعت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) فرموده اند: «لعنت خداوند بر يهود و نصاري باد كه قبرهاي پيامبران خود را سجده گاه خويش قرار دادند»[22]. و همچنين در روايت ديگري گفته شده روزي نزد رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در مورد زيبايي كليسايي سخن به ميان آمد. پيامبر (صلى الله عليه وسلم) با شنيدن اين سخن، در مورد نصاري فرمودند: آنها به هنگام فوت كردن فرد صالح، بر قبر او مسجد (سجده گاه) بنا كرده و در آن عكس مي كشند. بر شما است كه بدانيد آنها در روز قيامت بدترين انسانها نزد خداوند خواهند بود»[23].
اكنون روايتي را با يكديگر مي خوانيم كه در آن جزئيات و تفاصيل اعمال شرك آلودي كه از فرد شيعي خواسته شده نزد قبر حسين بن علي رضي الله عنهما انجام دهد، ذكر شده است. اين روايت را دجالان به امام جعفر صادق (رحمت الله عليه) نسبت داده اند. اما ما هيچ شك و ترديدي نداريم كه ايشان از اينگونه سخنان بري هستند .
در اين روايت گفته شده: «هنگاميكه قصد زيارت قبر امام حسين -عليه السلام- را كردي، سه روز روزه بگير. سپس غسلي بجا آور و دو جامه پاك و طاهر به تن كن و دو ركعت نماز بخوان. هنگاميكه به ضريح ايشان رسيدي مقابل باب ضريح بايست و در حاليكه روبروي قبر ايشان قرار گرفته اي بگو: اي مولاي من، اي ابا عبدالله، اي فرزند رسول الله، بنده شما، و فرزند بنده شما، و فرزند كنيز شما و كسيكه در مقابل شما ذليل و سر شكسته و در بجا آوردن حق شما مقصر و به مقام عظيم و والاي شما معترف است به شما پناه آورده است و ... آنگاه خود را بر قبر ايشان بيافكن و بگو: اي مولاي من، من هراسان و بيمناك هستم، شما مرا در امان خود نگاه داريد. من به شما پناه آورده ام. شما مرا در پناه خود نگاه داريد سپس بار ديگر خود را بر قبر ايشان بيافكن... و به هنگام خارج شدن از ضريح بار ديگر خود را بر قبر ايشان بيافكن و آنرا ببوس و بگو: السلام عليك يا ابا عبدالله. شما امان و پناه من از عذاب هستيد»[24].
در اين روايت مكذوبه نيز مانند روايات پيشين هيچ اثر و نشانه اي از دست دعا بسوي خالق هستي دراز كردن و از ايشان حاجات خود را طلبيدن به چشم نمي خورد. بايستي از اين دجالان پرسيد آيا ممكن است كسيكه بشري همچون خود را مأمن و پناهگاه و مشكل گشاي خود مي داند، حقيقت لا إله إالا الله را درك كرده باشد؟ هرگز.
ممكن است در اينجا اين سؤال پيش آيد كه با وجود چنين اعتقادي در بين معتقدات مذهب تشيع چرا هر ساله گروه زيادي از بزرگان و سردمداران مذهب تشيع در مناسك حج شركت مي كنند و بجاي آن به زيارت قبر حسين بن علي رضي الله عنهما نمي روند؟
در جواب چنين سؤالي بايستي گفت: شركت آنها در مناسك حج چيزي جز عوام فريبي نيست. آنها بخوبي مي دانند عدم شركت آنها در مراسم حج سبب خواهد گشت اين اعتقاد باطل آنها بر همگان آشكار شود و اين مسأله لطمه بزرگي به تبليغات و شعارهاي براق و فريبنده آنها خواهد زد. به همين سبب آنها سعي دارند تا آن زمان كه فرصت مناسب بدست آورند اينگونه اعتقادات خويش را از مردم مخفي نگاه دارند. و علاوه بر اين نبايد اين مسأله را ناديده گرفت كه آنها بيشتر اوقات خود را در ايام حج صرف نوحه خواني و مدد خواستن از مردگان مي كنند و يا اينكه در بازار مكه و مدينه به خريد و فروش مي پردازند.
نكته ديگري كه در رابطه با اين مسأله شايان ذكر است اين مي باشد كه بر اساس روايات تشيع همانگونه كه زيارت قبر حسين بن علي رضي الله عنهما بهتر و با ارزشتر از حج خانه خدا است، سرزمين كربلا نيز والاتر و با ارزشتر از مكه مكرمه مي باشد. در اين رابطه در يكي از روايات منسوب به امام جعفر صادق رحمت الله عليه از قول ايشان گفته شده: «روزي خاك كعبه به خود گفت: خاك هيچ سرزميني نمي تواند به پاي مقام و منزلت من رسد. چون بيت الله الحرام را بر من بنا كرده اند. در اين هنگام از جانب خداوند به خاك كعبه وحي شد كه: اي خاك كعبه ساكت شو. مقام و منزلت تو در مقابل ارزش خاك كربلا به چند قطره آب مي ماند كه با سوزن از دريايي بيرون آورده شده باشند. اي خاك كعبه، اگر به خاطر تربت كربلا نمي بود هرگز به تو هيچ ارزشي نمي بخشيدم و اگر به خاطر آن كسي كه در خاك كربلا آرميده است نمي بود هرگز تو و آن كعبه اي كه به آن افتخار مي كني را نمي آفريدم. پس ساكت و خاموش بر جاي خود بنشين و در مقابل خاك كربلا متواضع و فروتن باش. و در غير اين صورت تو را به درون آتش جهنم خواهم افكند. اما خاك كعبه از اين فرمان الهي سر پيچي كرد. در نتيجه تمام آبها و خاكهاي آن مورد معاقبه قرار گرفته و بر كعبه مشركين مسلط شدند و آب زمزم فاسد گشت»[25].
معلوم نيست دروغپردازاني كه اين روايت را جعل كرده اند چگونه انتظار داشتند اين روايت مضحك مورد قبول مردم واقع گردد؟!
اكنون به ذكر نكته ديگري در همين رابطه مي پردازيم. اين نكته اين است كه بر اساس روايات مصادر تشيع خوردن خاك قبر حسين بن علي شفابخش تمام بيماري ها است. در يكي از اين روايات «حارث بن مغيره مي گويد: به اباعبدالله -عليه السلام- گفتم: من به بيماريهاي گوناگوني مبتلي هستم و تمام داروها را امتحان كرده ام. اما هيچ نتيجه اي نگرفته ام. ايشان در جواب فرمودند: تو از گل قبر حسين بن علي -عليه السلام- غافل بوده اي. اين گل شفابخش تمام بيماريها و پناهگاهي از تمام خوف و هراس ها است»[26]. دجالان دروغپرداز حتي به نوزادان بي گناه نيز رحم نكرده اند. و سعي داشته اند بوسيله دروغپردازيهاي خود گل و خاك به خورد آنها دهند. در يكي از اين روايات گفته شده: «اباعبدالله -عليه السلام- فرموده اند: فرزندان خود را به خاك قبر امام حسين -عليه السلام- تحنيك كنيد [27]. زيرا اين خاك آنها را از بلا و مصيبت در امان نگاه مي دارد»[28]. اين اعتقاد همانند اعتقاد مشركين است كه بتهاي سنگي و چوبي خود را دور كننده بلا و مصيبت مي دانستند. البته با اين تفاوت كه مشركين هرگز بت ها سنگي و چوبي خود را نمي خوردند.
دروغپردازان پس از زندگان به سراغ كساني رفته اند كه دستشان از دنيا كوتاه شده است. در رواياتي كه مصادر و مراجع شيعه آنرا روايت كرده اند مستحب دانسته شده مقداري از خاك قبر حسين بن علي درون قبر و در كنار مرده گذاشته شود تا او را از وحشت و دلهره در امان نگاه دارد[29].
در نسخه اي كه دجالان آنرا به امام جعفر صادق رحمت الله عليه نسبت داده اند چگونه مصرف كردن خاك قبر حسين بن علي رضي الله عنهما بدين صورت تجويز شده است: «هرگاه أحدي از شما قصد استعمال اين تربت را داشت با كنار انگشتان خود به اندازه دانه نخود از اين خاك برداشته سپس بر آن بوسه زند و آنرا بر چشم خود گذارد»[30].
دجالان پس از انس به سراغ پريان رفته و در روايتي گفته اند «حور عين آرزو دارند فرشتگان به هنگام بازگشتن از زمين براي آنها گل قبر حسين بن علي را به ارمغان برند»[31].
بايستي دانست در هيچ كيش و مذهبي سردمداران و پيشوايان آن اينگونه به ريش پيروان خود نخنديده اند كه در خاك پر از ميكروبهاي گوناگون به خورد آنها دهند.
اين روايات باطل و اعتقادات بي پايه و اساس همگي نشان مي دهند که سردمداران مذهب تشيع همواره سعي کرده اند توکل کردن بر مردگان و اميد بستن به آنها و ساير اعمال شرک آلود را زگهواره تا گور همگام و همراه فرد شيعي مذهب قرار داده و او را از پرستش و راز و نياز کردن با معبود بر حق محروم سازند. در اثر همين روايات باطل و اعتقادات بي پايه و اساس است که مي بينيم يک فرد شيعي در زندگي روزمره خود اگر يک بار «يا الله ...» گفت و از خالق هستي مدد خواست، در مقابل دهها بار يا علي و يا حسين و يا حضرت عباس و يا ... مي گويد و از آنها مدد مي جويد. در حاليکه خالق هستي فرموده است:
﴿إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبَادٌ أَمْثَالُكُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجِيبُوا لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾. [ الاعراف / 194 ].
«جز خداوند ساير کسانيکه آنها را مي خوانيد بندگاني همچون شما (ضعيف و ناتوان) هستند. اگر شما راست مي گوييد (و آنها توانايي بر آورده ساختن حاجات شما را دارند) پس، از آنها بخواهيد دعاها و خواسته هاي تان را مستجاب سازند (تا آشکار گردد آيا شما درست مي گوييد يا ما)».
و در آيه ديگري خداوند متعال فرموده:
﴿وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَهُمْ يُخْلَقُونَ * أَمْوَاتٌ غَيْرُ أَحْيَاءٍ وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ * إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ﴾.[النحل / 20 -22] .
«و معبوداتي که جز خداوند (مشرکين) آنها را مي خوانند، نه تنها توانايي آفريدن چيزي را ندارند بلکه خود مخلوق و آفريده شده هستند. آنان مردگاني اند که هيچ اثري از حيات و زندگي در آنها وجود ندارد و نمي دانند کي مبعوث و برانگيخته خواهند شد. (بدانيد که) معبود بر حق شما معبودي يگانه و يکتا است».
در پايان اين مبحث مي خواهيم به اين نکته اشاره کنيم که ممکن است شبهه اي در اذهان برخي از خوانندگان گرامي وجود داشته باشد. و اين شبهه اين است که مدد جستن از مردگان و توکل کردن بر آنها و .... تنها به شيعيان اختصاص ندارد، بلکه در بين اهل سنت و جماعت نيز کساني ديده مي شوند که مرتکب چنين اعمالي مي گردند.
براي زدودن اين شبهه بايستي گفت: اختلافي اساسي در اينمورد بين دو مذهب اهل سنت و جماعت و مذهب تشيع وجود دارد. و اين اختلاف اساسي اين است که مصادر و مراجع و علماي اهل سنت و جماعت همواره پيروان اين مذهب را از اينگونه اعمال بر حذر داشته اند. و به همين سبب نمي توان آنچه را که برخي از نادانان و گمراهان سني مذهب مرتکب مي گردند به پاي مذهب اهل سنت و جماعت گذاشت. ما براي اثبات اين ادعا از هر کدام از مذاهب حنفي و مالکي و شافعي و حنبلي مرجعي را انتخاب کرده و آنچه در اينمورد در آن نوشته شده را با يکديگر مي خوانيم: امام عبدالقادر دهلوي حنفي در تعريف شرک مي گويد: «اعطا صفتي از صفات خداوند به أحدي از مخلوقات را شرک مي نامند، مانند: معتقد بودن به اين که فلان شخص همه چيز از جمله غيبيات را مي داند، و يا اينکه فلان شخص هر چه بخواهد در اين کون انجام مي دهد، و يا اينکه فلان شخص مي تواند ديگران را خوشبخت و يا بدبخت کند. و يا اينکه در بزرگداشت و ارج و مقام دادن به أحدي از مخلوقات چنان افراط و زياده روي شود که او را همانند خداوند متعال قرار داد. مانند اينکه در مقابل او سجده کرده شود يا به سوي او دست دعا دراز شود»[32].
از مذهب مالکي کتاب «التمهيد» را انتخاب مي کنيم. اما ابن عبدالبر (رحمت الله عليه) در کتاب خود مي گويد: «بر مسلمانان حرام است که قبرهاي پيامبران و علما و صالحين را سجده گاه و محلي براي عبادت خويش قرار دهند»[33].
اکنون به سراغ مذهب شافعي مي رويم. امام نووي (رحمت الله عليه) يکي از بر جسته ترين علماي اين مذهب مي گويد: «طواف کردن به دور قبر رسول الله (صلى الله عليه وسلم) حرام مي باشد. ابو عبيد الله حليمي و ديگر علما فرموده اند چسباندن شکم و يا کمر به قبر پيامبر (صلى الله عليه وسلم) و مسح کردن و بوسيدن آن روا نمي باشد. و ادب ايجاب مي کند همانگونه که در زمان حيات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مقداري از ايشان فاصله گرفته مي شد اکنون نيز مقداري خود را از قبر ايشان دور نگاه داريم»[34]. امام نووي (رحمت الله عليه) پس از تأييد اين فتوي مي گويد: «حق همين است که علما بيان داشته اند. و ما هرگز نبايد فريب آنچه جاهلان و نادانان انجام مي دهند را بخوريم. اعمال ما بايستي مطابق با قرآن و حديث صحيح و اقوال به علما باشد و نبايد به بدعتهايي که جاهلان به دين افزوده اند توجهي کنيم»[35].
اکنون به سراغ مذهب حنبلي مي رويم. علماي اين مذهب نيز در مؤلفات خود پيروان خويش را از وقوع در اعمال شرک آلود همچون دست دعا به سوي غير خدا دراز کردن[36]، استغاثة جستن به مردگان و أولياء[37]، توکل کردن بر کسي جز خداوند متعال[38]، قسم خوردن به أحدي از مخلوقات[39]، اعتقاد داشتن به اينکه کسي جز خداوند متعال از علم غيب آگاه مي باشد[40]، و .... بر حذر داشته اند. با توجه به مطالب ذکر شده به اين نتيجه مي رسيم که بدعتها و اعمال شرک آلودي که برخي از پيروان مذهب تسنن انجام مي دهند سرچشمه گرفته از جهل و ناداني آنها مي باشد و علماي مذهب اهل سنت و جماعت همواره پيروان خود را از اينگونه اعمال بر حذر داشته اند. در نتيجه مي توان اشخاصي را که مرتکب اينگونه اعمال مي شوند با استدلال به آيات قرآن مجيد و احاديث رسول الله (صلى الله عليه وسلم) وأقوال علما متوجه اشتباه خود ساخت و آنها را به أذن الهي به صراط مستقيم باز گرداند. اما در مذهب تشيع اين مسأله به گونه ديگري است. روايات مذهب تشيع و اقوال سردمداران اين مذهب نه تنها پيروان خود را از مرتکب اعمال شرک آلود شدن و قبر پرستي بر حذر نمي دارند بلکه همواره آنها را به انجام دادن اينگونه اعمال تشويق کرده و خروار خروار ثواب و پاداش را به آنها وعده مي دهند. به همين سبب، اين اعتقادات و اينگونه أشخاص هرگز قابل تصحيح نخواهند بود. مگر در صورتيکه تشيع اين مصادر و مراجع را کنار گذاشته و مانند ائمه (رحمت الله عليهم) تعاليم قرآن و فرمايشات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را راهنماي خود قرار داده و طوق بندگي و اطاعت کور کورانه از أشخاصي همچون کليني و مجلسي و ... را از گردن خود باز کند.
شيعه و بداء
ما اين مبحث را با سخن در مورد معناي لغوي «بداء» آغاز ميسازيم. اين كلمه در زبان عربي به دو معنا بكار برده مي شود كه عبارتند از :
1- ظاهر و آشكار گشتن چيزي پس از آنكه نخست مخفي و پنهان بوده است.
مثال: بدا سور المدينه = ديوارهاي شهر آشكار و نمايان گشتند.
2- در مورد مسأله اي تصميم جديدي گرفتن و رأي ديگري پيدا كردن.
مثال: بدا لي بداء = رأي و تصميم جديدي به نظرم رسيد[41].
و در فرهنگ فارسي معين كلمه «بداء» به اين صورت معنا شده است:
1- ظاهر شدن، هويدا گشتن.
2- پيدا شدن رأي ديگر در أمري، امري كه در خاطر بگذرد كه از پيش نگذشته باشد.
3- ايجاد رأيي براي خالق بجز آنچه قبلاً اراده وي بر آن تعلق گرفته بود[42].
آشكار است معاني كلمه «بداء» دلالت بر سبق جهل و عدم احاطه علم و آگاهي شخص دارد. و شكي نيست كه نسبت دادن چنين معاني و صفاتي به خالق هستي اهانتي است به علم ايشان كه به تمام مسائل احاطه كامل دارد. معبود بر حق آگاه و دانا بر تمام امور مي باشد. اموري كه در گذشته رخ داده و آنچه اكنون در حال رخ دادن است و آنچه در آينده رخ خواهند داد و آنچه رخ نداده اگر رخ مي داد چه صورت مي پذيرفت. تمام اين مسائل را معبود بر حق مي داند. و هيچ چيز در كون و هستي بر او پوشيده نيست.
خداوند متعال لحظه اي غافل نمي شود و هرگز فراموشي و نسيان بر او چيره نمي گردد. معبود بر حق در سوره انفال مي فرمايد:
﴿إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ﴾.[الأنفال / 75]. « خداوند بر هر چيزي آگاه و دانا است».
و همچنين در سوره سبأ مي فرمايد:
﴿... عَالِمِ الْغَيْبِ لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَلاَ فِي الْأَرْضِ وَلاَ أَصْغَرُ مِنْ ذَلِكَ وَلا أَكْبَرُ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ﴾. [سبأ / 3].
«... او دانا و آگاه بر غيبيات است. مقدار ذره اي و يا كوچكتر و همچنين بزرگتر از آن در آسمانها و زمين وجود ندارد كه بر او پوشيده باشد. بلكه تمام آنها در لوح محفوظ مسطور و مكتوب هستند».
شيعه و بداء
يكي ديگر از معتقدات مذهب تشيع كه با اصول و اساسيات معتقدات اسلامي مخالفت دارد، ايمان اين مذهب به مسأله اي به نام «بداء » مي باشد. خلاصه اين اعتقاد همانگونه كه معناي لغوي «بداء» نيز بر آن دلالت دارد، اين است كه خداوند در برخي از اوقات بر اساس علم و آگاهي جديدي كه كسب مي كنند تقدير خود را تغيير مي دهد. اين اعتقاد باطل در فرد شيعي مذهب اين باور را بوجود مي آورد كه علم الهي ناقص بوده و بر تمام امور هستي احاطه كامل ندارد.
ما در اين رابطه نخست نگاهي به برخي از مراجع و مصادر مذهب تشيع مي افكنيم تا با جايگاه و منزلت اين اعتقاد باطل در مذهب تشيع آشنا گرديم. در يكي از روايات كتاب «اصول كافي» گفته شده: «هيچ عبادتي به بزرگي و عظمت ايمان داشتن به بداء نيست»[43]. و در روايت ديگري گفته شده: «اگر مردم اجر و پاداش سخن گفتن در مورد بداء را مي دانستند، هرگز از ذكر آن خسته نمي شدند»[44]. و در روايت ديگري ادعا شده كه: «خداوند هر پيامبري را كه مبعوث داشته امر كرده است تحريم خمر و ايمان داشتن به بداء را در بين مردم تبليغ كند»[45]. جاي بسي تعجب و شگفتي است كه چگونه شيعه اثني عشري ايمان داشتن به بداء را يكي از بزرگترين و مهمترين مسائل عقيدتي و عبادي قرار داده و آنرا اصلي از اصول بعثت پيامبران دانسته است. اما با بياد آوردن نقش عبدالله بن سبأ يهودي الأصل در انتقال يافتن اينگونه اعتقادات فاسد از يهوديت محرف به مذهب تشيع اين تعجب و شگفتي خود به خود از بين مي رود. در تورات محرف و دستخورده يهود نيز گفته شده: «خداوند ديدند مردم بر روي زمين معاصي و گناهان بسيار انجام مي دهند... در نتيجه ايشان از اينكه بشر را آفريده پشيمان گشتند و فرمودند: وجود انسان را از روي زمين پاك خواهم ساخت»[46].
بايستي دانست ثقه الاسلام كليني نقش خود را در انتشار دادن اين ضلالت و گمراهي به خوبي ايفاء كرده است. او ايمان به بداء را در كتاب اصول كافي تحت باب «بداء» ذكر كرده و براي اثبات آن شانزده حديث جعلي را به ائمه نسبت داده است. و پس از كليني، ابن بابويه مسئوليت به گمراهي كشاندن شيعيان را بعهده گرفت و در دو كتاب خود بنامهاي «الاعتقادات» و «التوحيد» بابي را به مسأله بداء اختصاص داده و بر ا ين اعتقاد باطل مهر صحه گذاشته است[47]. مجلسي نيز اهتمام خاصي به گمراه كردن شيعيان مبذول داشته و بدين منظور در كتاب « بحار» هفتاد حديث ساختگي تحت باب «النسخ و البداء» روايت كرده و آنها را به ائمه نسبت داده است [48]. علماي معاصر شيعه نيز براي اينكه سهمي در گمراه ساختن شيعيان داشته باشند كتابهاي زيادي در اثبات اين اعتقاد فاسد نگاشته اند[49].
آنچه بزرگان شيعه براي اثبات اين اعتقاد باطل به آن استدلال كرده اند:
آنچه كه سرمداران تشيع براي اثبات اين اعتقاد فاسد دستاويز خود قرار داده اند، آيه 39 سوره رعد مي باشد. در حاليكه اين آيه كوچكترين ربطي به مسأله بداء ندارد. در اين آيه خداوند متعال مي فرمايد:
﴿يَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ﴾. [الرعد / 39]. «خداوند هر چه را خواهد پاك و منسوخ مي سازد و هر چه را خواهد به حال خود باقي مي گذارد. و لوح محفوظ نزد او است».
آشكار است استدلال به اين آيه براي اثبات مسأله بداء چيزي جز ياوه گويي و علامتي دال بر جهالت و ناداني نيست. چون آنچه خداوند از مقادير امور و يا از احكام دين ثابت نگاه داشته و يا آنرا تغير داده اند، علم ايشان از ازل بر آنها احاطه كامل داشته و تحت قدرت و مشيئت ايشان صورت پذيرفته است. مگر اين نادانان نمي بينند كه در همين آيه خداوند متعال مي فرمايد:
﴿وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ﴾. [الرعد / 39]. «و لوح محفوظ نزد اوست».
جالب است بدانيم اولين كسي كه براي اثبات صحت اعتقاد داشتن به بداء به اين آيه استدلال كرد مختار بن ابي عبيد ثقفي پيشواي فرقه كيسانيه كه يكي از فرقه هاي شيعه مي باشد، بود. داستان مختار از اين قرار است كه «مصعب بن الزبير» سپاهي نيرومند براي جنگ با او ارسال داشت. مختار نيز در مقابل سه هزار جنگجو تحت فرماندهي احمد بن شميط قرار داد و به آنها گفت: به من وحي شده شما فاتح اين معركه خواهيد بود. اما پس از گذشت مدتي از اين معركه، سپاهيان احمد بن شميط تار و مار گشته و او و گروهي از سپاهيان كه جان سالم بدر برده بودند نزد مختار ثقفي باز گشته و به او گفتند: پس آن وعده اي كه به ما داده بودي چه شد؟ مختار در جواب به آنها گفت: خداوند متعال چنين نويدي به من داده بود. اما او متوجه مساله اي گشته و تصميم خود را عوض كرد. مگر شما نشنيده ايد كه او مي فرمايد:
﴿يَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ﴾»[50].
سردمداران تشيع علاوه بر اين آيه، به منسوخ و ملغي گشتن برخي از احكام دين نيز استدلال كرده و آنرا از قبيل بداء دانسته اند.
در پاسخ به اين استدلال بايستي گفته شود: منسوخ شدن برخي از احكام شريعت هرگز والعياذ بالله نتيجه فزوني يافتن علم الهي و اينكه او متوجه اشتباه و يا نقصي در حكم پيشين خود شده باشد، نيست. علم الهي از ازل كامل و محيط بر تمام مسائل بوده و هيچ نقص و كمبودي در آن وجود ندارد تا چيزي به آن اضافه گردد و معبود بر حق متوجه مساله اي گردد كه پيش از اين بر او پوشيده و مستور بوده است. بايستي دانست منسوخ و ملغي شدن برخي از احكام دين و جايگزين شدن احكامي ديگر به جاي آنها، تنها به سبب حكمتهايي بوده كه تمام آنها از ازل، علم الهي به آنها احاطه كامل داشته است. حكمتهايي همچون تدرج و مرحله به مرحله پيش رفتن در واجب گردانيدن برخي از احكام كه تطبيق آنها براي مردم دشوار بوده است. مانند آنچه در قصه تحريم خمر صورت پذيرفت.
رد بر اين اعتقاد
هر مسلماني كه سرشتي پاك و اعتقادي سرچشمه گرفته از قرآن مجيد و فرمايشات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در سينه داشته باشد، هرگز چنين اعتقاد فاسد و باطلي را نخواهد پذيرفت. چگونه امكان دارد انسان مسلمان كه خالق خود را از هر عيب و نقص پاك امكان دارد انسان مسلمان كه خالق خود را از هر عيب و نقص پاك و منزه مي داند به مساله بداء ايمان داشته باشد؟ او بارها و بارها در قرآن مجيد مي شنود كه علم الهي، علمي است كامل و محيط بر تمام امور. ﴿... عَالِمِ الْغَيْبِ لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَلا فِي الْأَرْضِ وَلا أَصْغَرُ مِنْ ذَلِكَ وَلا أَكْبَرُ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ﴾. [سبأ/ 3].
« ... او دانا و آگاه بر غيبيات است. مقدار ذره اي و يا كوچكتر و همچنين بزرگتر از آن در آسمانها و زمين وجود ندارد كه بر او پوشيده باشد. بلكه تمام آنها در لوح محفوظ مسطور و مكتوب هستند».
﴿وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا وَلا حَبَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَلا رَطْبٍ وَلا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ﴾. [الانعام / 59 ].
« كليه خزائن غيب نزد او است. كسي جز او بر آنها مطلع نيست. و آنچه در خشكي و دريا است همه را مي داند. و هيچ برگي نيفتد مگر آنكه او از آن آگاه است. و هيچ دانه اي در تاريكيهاي درون زمين و هيچ تر و خشكي وجود ندارد مگر آنكه در لوح محفوظ مسطور و مكتوب هستند».
آشكار است ايمان داشتن به بداء با آيات قرآن مجيد و احاديث رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و با فطرت و سرشت پاك هر انسان مسلمان تضاد و مخالفت دارد. اين مساله سوال مهمي را در ذهن هر خواننده اي ايجاد مي كند كه چرا با وجود كفر آلود بودن اين اعتقاد، مذهب تشيع آنرا از اساسيات معتقدات خويش قرارداده است؟
در پاسخ به اين سوال بايستي گفت: چندين عامل مهم در اين مساله نقش داشته اند كه عبارتند از:
[1] عقائد الاميه للمظفر ص 98-99 دار الغدير، بيروت 1393 هـ
[2] بحار الانوار للمجلسي 26/319-334 (چاپ سابق الذكر).
[4] بحار الانوار للمجلسي 26 / 325 (چاپ سابق الذكر)، وسايل الشيعه للحر العاملي 4 / 1143، (تحقيق: عبدالرحيم الشيرازي، دار احياء التراث العربي، بيروت، ط. الخامسه 1403 هـ).
[5] تفسير فرات ص 13 لفرات بن ابراهيم الكوفي، المطبعه الحيدريه ، النجف ، نشر: مكتبه الداوري، قم . بحار الانوار للمجلسي 26/333-334 (چاپ سابق الذكر).
[6] بحار الانوار للمجلسي 94/33 (چاپ سابق الذكر).
[7] فروع الكافي للكليني1/324 (تصحيح علي اكبر الغفاري، دار صعب، دار التعارف، بيروت، ط. الثالثه 1401 هـ)، ثواب الاعمال لابن بابويه ص 52 (ط. ايران 1375 هـ )، تهذيب الاحكام للطوسي 2/16 (تحقيق: حسن الخراساني، دار الكتب الاسلاميه، طهران، ط. الثالثه 390 هـ)، كامل الزيارات لابن قولويه ص 161، (صححه و علق عليه: عبدالحسين الاميني، المطبعه المرتضويه بالنجف 1356 هـ)، وسايل الشيعه للحر العاملي 10/348، (تحقيق: عبدالرحيم الشيرازي، دار احياء التراث العربي، بيروت، ط. الخامسه ، 1403 هـ).
[8] ثواب الاعمال لابن بابويه ص 52 (چاپ سابق الذكر)، وسايل الشيعه للحر العاملي 10/350 (چاپ سابق الذكر).
[9] وسائل الشيعه للحر العاملي 10/379 (چاپ سابق الذكر)، كامل الزيارات لابن قولويه ص 185 (چاپ سابق الذكر).
[10] تهذيب التهذيب للطوسي 2/14 ، كامل الزيارات لابن قولويه ص 132 (چاپ سابق الذكر)، ثواب الاعمال ص 51 (چاپ سابق الذكر)، وسايل الشيعه للحر العاملي 10/341،342 (چاپ سابق الذكر).
[11] كامل الزيارات لابن قولويه ص 146 (چاپ سابق الذكر)، بحار الانوار للمجلسي 101/49 (چاپ سابق الذكر).
[12] بحار الانوار للمجلسي 100/258 (چاپ سابق الذكر).
[13] تهذيب الاحكام للطوسي 2/14 (چاپ سابق الذكر)، كامل الزيارات لابن قولويه ص 194 (چاپ سابق الذكر)، وسايل الشيعه للحر العاملي 10/333-337 (چاپ سابق الذكر).
[14] وسايل الشيعه 10/336-337 (چاپ سابق الذكر)، كامل الزيارات لابن قولويه ص 193 (چاپ سابق الذكر).
[15] مشاهده العتره لعبد الرزاق الحسيني ص 162 و ما بعدها. (مطبعه الاداب، النجف 1387 هـ).
[16] فروع الكافي للكليني 1/324 (چاپ سابق الذكر)، من لا يحضره الفقيه لابن بابويه 1/182، (دار صعب، دار التعاريف، بيروت 1401 هـ). التهذيب للطوسي 2/16 (چاپ سابق الذكر)، كامل الزيارات لابن قولويه ص 169 (چاپ سابق الذكر)، ثواب الاعمال لابن بابويه ص 50 (چاپ سابق الذكر)، وسايل الشيعه للحر العاملي 10/359 (چاپ سابق الذكر).
[17] الوافي للفيض الكاشاني المجد الثاني 8/222 (المكتبه الاسلاميه، طهران).
[18] الروضه من الكافي للكليني ص 135 (ط. لكنو 1886م)، بحار الانوار للمجلسي 24/311 (چاپ سابق الذكر).
[19] بحار الانوار للمجلسي 101/33 (چاپ سابق الذكر)، كامل الزيارت لابن قولويه ص 266 (چاپ سابق الذكر).
[20] وسايل الشيعه للحر العاملي 10/321(چاپ سابق الذكر)، فوع الكافي للكليني 1/335 (چاپ سابق الذكر)، ثواب الاعمال لابن بابويه ص 35 (چاپ سابق الذكر).
[21] الوافي للفيض الكاشاني المجد الثاني 8/234(چاپ سابق الذكر).
[22] أخرجه البخاري في الصلاة في باب 55:1 /532 (البخاري مع فتح الباري). وفي الجنائز باب ما يكره من اتخاذ المساجد على القبور 3/200.
[23] أخرجه البخاري في الصلاة في باب 55:1/532 (البخاري مع فتح الباري).في الصلاة و في البيعة 1/531.
[24] بحار الانوار للمجلسي 101/257-261 عن المزار الكبير لمحمد المشهدي ص 143-144-154.
[25] كامل الزيارات لابن قولويه ص 270 (چاپ سابق الذكر)، بحار الانوار للمجلسي 101/109(چاپ سابق الذكر).
[26] الامالي للطوسي 1/326، بحارالانوار للمجلسي 101/119(چاپ سابق الذكر)، همچنين مي توان به اين كتابها نيز مراجعه كرد: وسايل الشيعه للحر العاملي 10/415(چاپ سابق الذكر)، كامل الزيارات لابن قولويه ص 278و285 (چاپ سابق الذكر).
[27] جويدن چيزي و آنرا به سقف دهان ماليدن تحنيك ناميده مي شود.
[28] كامل الزيارات لابن قولويه ص 278(چاپ سابق الذكر)، بحارالانوار للمجلسي101/124 (چاپ سابق الذكر).
[29] وسايل الشيعه للحر العاملي 2/742 (چاپ سابق الذكر)، مستدرك الوسايل للنوري الطبرسي 1/106 (المكتبه الاسلاميه، طهران 1382 هـ).
[30] مكارم الاخلاق لابي نصر رضي الدين الحسن بن الفضل بن الحسن الطبرسي ص 189 (ط. ايران 1376هـ)، بحارالانوار للمجلسي 101/120(چاپ سابق الذكر).
[31] بحارالانوار للمجلسي 101/134(چاپ سابق الذكر).
[32] توضيح القرآن (بالارديه)1/105.
[33] التمهيد لابن عبدالبر 1/168.
[34] المجموع للامام النووي 8/257/258.
[35] المجموع للامام النووي 8/257/258.
[36] المقنع لابن قدامه 4/152- 153. كشاف القناع لمنصور البهوتي 6/168.
[37] المقنع لابن قدامه 4/152- 153. كشاف القناع لمنصور البهوتي 6/168.
[38] المقنع لابن قدامه 4/152- 153. كشاف القناع لمنصور البهوتي 6/168.
[39] المقنع لابن قدامه 4/201. الافصاح لابن هبيره الحنبلي 2/320-323. شرح الزركشي علي مختصر الخرقي 7/76.
[40] المغني لابن قدامه12/305، كشاف القناع لمنصور البهوتي 6/69.
[41] الصحاح للجوهري 6 / 2278، لسان العرب لابن منظور 14/66، مجمع البحرين للطريحي 1/45.
[42] فرهنگ فارسي تأليف دكتر محمد معين (فرهنگ شش جلدي معين) 1/479.
[43] اصول الكافي للكليني كتاب التوحيد باب البداء1/146 تصحيح و تعليق: علي اكبر الغفاري، دار الكتب الاسلاميه، طهران، ط: الثالثه : 1388هـ. التوحيد لابن بابويه باب البداء ص 332 تعليق هاشم الطهراني، دار المعرفه، بيروت. بحارالانوار للمجلسي كتاب التوحيد باب البداء 4/107 احياء التراث العربي، بيروت الطبعه الثالثه 1403 هـ.
[44] اصول الكافي 1/148 (چاپ سابق الذكر)، التوحيد لابن بابويه ص 334 (چاپ سابق تاذكر )، بحار الانوار للمجلسي 4/108 (چاپ سابق الذكر).
[45] اصول الكافي 1/148 (چاپ سابق الذكر)، التوحيد لابن بابويه ص 334 (چاپ سابق الذكر)، بحار الانوار للمجلسي 4/108 (چاپ سابق الذكر).
[46] سفر التكوين، فصل ششم، فقره 5.
[47] الاعتقادات لابن بابويه ص 89 ط. ايران 1320 هـ. التوحيد لابن بابويه ص 331 (چاپ سابق الذكر).
[48] بحار الانوار للمجلسي 4/92-129 (چاپ سابق الذكر).
[49] بعنوان مثال مي توان كتابهايي چون عقائد الاماميه للمظفر ص 69، عقائد الاماميه الاثني عشريه للزنجاني 1/34 را نام برد. براي آشنايي بيشتر با اين كتابها به كتاب «الذريعه الي تصانيف الشيعه 3/53-57» مراجعه كنيد.
[50] التبصير في الدين للاسفرائيني ص 20، الفرق بين الفرق للبغدادي ص 50-52.
1- بزرگان و سردمداران تشيع بنا بر مصالح خويش پيش بيني هايي كرده و آنها را به ائمه نسبت مي دادند. و همه ما مي دانيم مذهب تشيع معتقد است ائمه از علم غيب آگاه بوده و هيچ امري در كون و هستي بر آنها پوشيده و مستور نيست[1][2]. با توجه به اين اعتقاد باطل اگر پيش بيني هاي سردمداران تشيع اشتباه از آب در مي آمدند آنها براي فرار از اين روسياهي و به زير سوال نرفتن عصمت ائمه، تحقق پيدا نكردن پيش بيني ها را به گردن خالق هستي انداخته و به پيروان و شيفته گان خود مي گفتند: پيش گويي امام درست و صحيح بوده اما خداوند متعال متوجه مساله اي گشته و تصميم قبلي خود را تغيير داده است!
2- بزرگان و سردمداران تشيع براي از دست ندادن پيروان و اتباع خود همواره آنها را به پيروزي و تمكين قريب الوقوع وعده داده و آنها را به اين وعده هاي سرخرمني دلخوش مي كردند. اما هميشه وقت تعيين شده بسر آمده و خبري از اين پيروزيها نمي شد. بهترين مثال براي اين مطلب وعده هايي است كه دجالان در مورد وقت ظهور مهدي به پيروان خود مي دادند. اين وقتهاي تعيين شده يكي پس از ديگري سپري مي شدند و هيچ خبري از ظهور مهدي نمي شد. اين مساله سبب بروز شك و ترديد در مورد حقيقت داشتن شخصيتي بنام مهدي موعود در بين شيعيان گشت. بزرگان و سردمداران شيعه براي گريز از اين روسياهي در روسياهي بزرگتري افتادند. آنها به پيروان خود گفتند: ما به شما راست گفته بوديم اما خداوند متعال تصميم ديگري گرفته و خواست پيشين خود را تغيير داده است!
در رابطه با جانشين و خلف امام جعفر صادق -رحمت الله عليه- نيز روسياهي بزرگي وجود دارد كه دجالان را رسوا ساخته و آنها را بر آن داشت تا ايمان به بداء را سرپوشي مناسب براي آن قرار دهند. بنا بر روايات و اعتقادات مذهب تشيع امامت بايستي پس از وفات اما به فرزند بزرگتر او انتقال يابد. اما در زمان حيات اما جعفر صادق -رحمت الله عليه- چيزي كه دجالان حتي فكر آنرا نيز نمي كردند رخ داد و آبروريزي ديگري براي آنها حاصل گشت. فاجعه و مصيبت دجالان اين بود كه اسماعيل يعني فرزند بزرگ امام جعفر صادق قبل از پدر خود فوت كرد. و بدين ترتيب نقشه هاي دجالان و روايات جعلي و دروغيني كه از خود ساخته و پرداخته بودند همگي نقش بر آب شدند. اما دجالان پررو براي حفظ آبروي خويش به پيروان خود گفتند: آنچه ما در مورد به امامت رسيدن اسماعيل گفته بوديم درست و صحيح بود. ولي خداوند متعال تصميم جديدي گرفت و خواست پيشين خود را تغيير داد.
جالب است به اين مطلب نيز اشاره شود كه گروهي از شيعيان به همان روايات مكذوبه قديمي دلخوش كرده و معتقد به امامت اسماعيل باقي ماندند. اين گروه را فرقه اسماعيليه مي نامند.
3- بزرگان و سردمداران تشيع همواره به ائمه افتراء بسته و ادعا كرده اند آنها از علم غيب آگاه بوده و بر آن مطلع هستند. اما ائمه هرگز چنين ادعايي نكرده و هيچكس مستقيماً از خود آنها نشنيده كه از علم غيب سخن بگويند[3]. اين مساله كه پيروان دجالان را نسبت به ادعاهاي آنها مشكوك ساخته بود سبب گشت دجالان ايمان به بداء را يكي از اعتقادات اساسي و اصولي مذهب تشيع قرار دهند و به پيروان خويش بگويند: «اگر ائمه در ملا عام از علم غيب سخن نگفته اند، به سبب ايمان آنها به بداء بوده است. چون آنها مي ترسيدند اگر در ملا عام از آنچه در آينده رخ مي دهد سخني بگويند پس از مدتي خداوند متعال تصميم خود را عوض كرده و پيش گويي امام تحقق پيدا نكند. دروغپردازان براي اعتبار بخشيدن به اين ادعاي باطل رواياتي را جعل كرده و آنها را به ائمه نسبت داده اند.
در يكي از اين روايات جعلي از قول امام علي بن الحسين -رحمت الله عليه- گفته شده: «اگر به سبب ايمان داشتن ما به بداء نمي بود شما را از آنچه تا روز قيامت رخ خواهد داد، با خبر مي ساختم»[4].
پس از آشنايي با برخي از عواملي كه نقش مهمي در رخنه كردن اين اعتقاد فاسد به معتقدات مذهب تشيع داشته اند، اكنون مي توانيم به اين نكته پي ببريم كه چرا بزرگان و مشايخ مذهب تشيع اينگونه سفت و محكم به اين اعتقاد باطل چسبيده و خروار خروار اجر و ثواب نثار مومنين به آن مي كنند. آري، اگر ايمان به بداء از بين رود، پايه و اساس مذهب اماميه از بين خواهد رفت. اين اعتقاد فاسد سرپوش مناسبي براي اشتباهات و وعده هاي تحقق نيافته اي است كه همگي به ائمه نسبت داده شده اند. ائمه اي كه بر اساس معتقدات بي اساس، از هر گونه خطا و نسيان معصوم بوده و بر عالم غيب مطلع هستند!
در پايان اين مبحث جا دارد به اين نكته مهم نيز اشاره كنيم كه برخي از بزرگان و سردمداران مذهب تشيع سعي كرده اند براي فرار از اين لكه ننگ، وجود چنين اعتقادي را در مذهب خود منكر شوند و يا اينكه آنرا به گونه ديگري تفسير كنند. اما آنچه اين اشخاص مي بايست انجام مي دادند اين بود كه بجاي فرار از واقعيت با شهامت تمام به آن اعتراف كرده و سپس از آن برائت مي جستند. از ميان اين اشخاص مي توان طوسي كه مجلسي به او لقب «محقق» داده است را نام برد. آقاي طوسي يكي از كساني است كه چشمان خويش را در مقابل اين حقيقت بسته و وجود چنين اعتقادي را در مذهب خود منكر شده است[5]. اما مجلسي از اين گفته طوسي انتقاد كرده و در رد بر وي مي گويد: «شنيدن چنين سخني از طوسي بسيار تعجب آور است. علت اين سخن نمي تواند چيزي جز عدم احاطه وي به روايات باشد»[6]. ما مي بينيم اگر چه طوسي خواسته است دست به عوام فريبي بزند اما مجلسي كه در زماني مي زيسته كه مذهب تشيع صاحب قدرت و توان بوده، صريحاً به وجود اين اعتقاد افتخار كرده و طوسي را در زمينه روايات بي سواد معرفي كرده است.
يكي از مسائلي كه سبب شده برخي از بزرگان و سردمداران تشيع با احتياط فراوان در مورد ايمان به بداء سخن بگويند و يا حتي در صورت لزوم آنرا انكار كنند، قبح و شناعت اين اعتقاد مي باشد. زيرا قبح و شناعت اين اعتقاد سبب گشت بسياري از شيعيان از مذهب تشيع روي بر مي گردانند و پيرو مذاهب ديگر گردند و يا اينكه براي خود مذهب جديدي تاسيس كنند. از ميان اين اشخاص مي توان سليمان بي جرير رهبر و مؤسس فرقه سليمانيه كه يكي از فرقه هاي زيديه مي باشد را نام برد. در برخي از كتب شيعه از قول او نوشته شده: «ائمه شيعه دو اعتقاد را به خورد پيروان خود داده اند كه با وجود اين دو اعتقاد هرگز كسي نمي تواند مچ آنها را باز كرده و به دروغگويي و كذابي آنها پي ببرد. يكي از اين دو اعتقاد ايمان به بداء است و ديگري ايمان به تقيه»[7].
سليمان بن جرير اين سخن خود را توضيح داده و مي گويد:
«امامان شيعه مانند پيامبران ادعا مي كردند كه بر عالم غيب مطلع هستند[8] و به پيروان خود مي گفتند در آينده چنين و چنان خواهد شد. آنگاه اگر آنچه آنها ادعا كرده بودند رخ مي داد به پيروان خود مي گفتند: آيا ما به شما نگفته بوديم كه چنين اتفاقي رخ خواهد داد؟ آيا اكنون ايمان پيدا كرديد كه ما بر علم غيب مطلع هستيم؟ اما اگر آنچه آنها پيش بيني كرده بودند رخ نمي داد به پيروان خود مي گفتند: خداوند متعال متوجه مساله اي شده و تصميم و تقدير قبلي خود را تغيير داده است»[9]. اين اعتراف يكي از بزرگان و سردمداران مذهب تشيع در مورد اعتقاد به بداء و تقيه ميباشد.
او كه نتوانست اين اعتقادات باطل را بپذيرد از مذهب اثني عشريه روي بر گرداند و مذهب جديدي بنام سليمانيه را بنا گذاشت.
آري، اينچنين عكس العمل هايي سبب گشت بزرگان و سردمداران تشيع به هنگام سخن در مورد اعتقاد به بداء كمال احتياط را مراعات كرده و در صورت لزوم وجود چنين اعتقادي را منكر گردند. جا دارد در رابطه با سخنان سليمان بن جرير به اين نكته اشاره داشته باشيم كه مقصر دانستن ائمه به دور از عدل و انصاف مي باشد. آنها از اين ضلالتها و ادعاهاي باطل بري بوده و بارها انزجار خود را از كسانيكه بنام آنها مردم را به بيراهه و فساد مي كشانند اعلام داشته و از آنها برائت جسته اند.
پس از دانستن اين موضوع كه برخي از سردمداران تشيع وجود چنين اعتقادي را در مذهب خود منكر شده اند، بايستي اين نكته را نيز بدانيم كه برخي ديگر از آنها انكار حقيقت را بي فائده ديده و به وجود اين اعتقاد در مذهب خود اعتراف كرده اند. اما براي گريز از اين روسياهي آنرا بگونه اي تفسير كرده اند كه با روايات موجود در مراجع و مصادر تشيع تضاد و دوگانگي دارد. برخي از اين اشخاص بداء را به معناي نسخ و الغاء دانسته و گفته اند اعتقاد به بداء يعني ايمان داشتن به اينكه خداوند متعال هر حكمي از احكام خويش را كه اراده كنند منسوخ و ملغي كرده و بجاي آن حكم ديگري قرار مي دهد. و برخي ديگر از سردمداران تشيع همچون محمد حسين آل كاشف الغطا كه يكي از علماي معاصر شيعه مي باشد اعتقاد به بداء را، ايمان داشتن به ظاهر شدن و آشكار گشتن حكم خداوند تفسير كرده است[10]. به اين دسته از علماي مذهب تشيع بايستي گفته شود شما بجاي سرپوش گذاشتن بر اين اشتباهات و به بيراهه كشاندن شيعيان بهتر مي بود بطلان آنرا به پيروان خود گوشزد مي كرديد و از آنها مي خواستيد از اينگونه اعتقادات باطل دست كشيده و از آنها برائت بجويند. ما مي خواهيم از اين آقايان بپرسيم آيا روايات موجود در مصادر و مراجع شما كه همگي به ائمه نسبت داده شده اند، بداء را به همين صورت كه شما آنرا شرح داده ايد، تفسير كرده اند؟ ما برخي از اين روايات را ذكر مي كنيم تا آشكار گردد اين دسته از سردمداران تشيع جز سرپوش گذاشتن بر اعتقادات باطل خود و به بيراهه كشاندن هر چه بيشتر شيعيان هدف ديگري نداشته اند.
در روايتي منسوب به علي بن الحسين -رحمت الله عليه- گفته شده: «اگر بسبب ايمان من به بداء نمي بود شما را از آنچه تا روز قيامت رخ خواهد داد، با خبر مي ساختم»[11]. اگر بداء بنا بر معتقدات شيعه به معناي ظهور حكم الهي و يا ملغي شدن آن مي بود، چه مانعي مي توانست بر سر راه غيبگويي امام ايجاد كند؟ مگر بر اساس اعتقادات بي اساس مذهب تشيع، ائمه از علم غيب آگاه نيستند؟ و مگر غيبيات متضمن آنچه در آينده ملغي مي گردد، نمي باشند؟ اگر گفته شود ملغي شدن حكم از جمله غيبياتي است كه در علم الهي وجود داشته است، بايستي بنابر معتقدات تشيع كه ائمه خويش را مطلع بر غيب مي دانند، امام نيز از اين مسئله غيبي آگاه بوده و بنابر اين ادعاي او كه من بسبب ايمان داشتن به بداء شما را از غيبيات آگاه نمي سازم، پوچ و بي معنا خواهد بود. و اگر گفته شود ملغي شدن حكم از غيبياتي است كه در علم الهي وجود نداشته است، بدين ترتيب به معناي حقيقي و كفر آلود و ملحدانه بداء اعتراف شده است.
در روايت جعلي ديگري در مورد تفسير آيه ﴿يَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ﴾[12] ادعا شده ابو عبدالله جعفر صادق -رحمت الله عليه- گفته است: «مگر چيزي جز آنچه نگاشته شده و ثبت گرديده پاك مي گردد؟ و چيزي جز آنچه وجود نداشته نگاشته و ثبت مي شود؟»[13]. آشكار است كه مراد از «آنچه وجود نداشته» والعياذ بالله همان آگاهي و علم جديدي است كه بنا بر اعتقاد باطل بداء، در علم الهي حاصل مي گردد. آيا با وجود چنين روايتي مي توان ادعا كرد كه مراد از بداء ظهور حكم الهي مي باشد؟ هرگز.
در روايت دروغين ديگري گفته شده:
«لوط -عليه السلام- از فرشتگان خواستند عذاب الهي را هر چه زودتر بر كافران نازل سازند تا مبادا امري بر خداوند متعال آشكار گردد و تقدير خويش را در مورد نازل ساختن عقاب تغيير دهد»[14].
شيعيان به هنگام زيارت قبر امام دهم و يازدهم خود يعني امام علي نقي و امام حسن عسكري، اين ادعا را بر زبان مي رانند: «السلام عليكما يا من بدا لله في شأنكما». [مفاتيح الجنان].
«درود و سلام بر شما، اي كسانيكه در مورد شما بر خداوند بداء حاصل گشت».
آيا احدي از دجالان مي تواند ادعا كند كه در اين دعا مراد از كلمه بداء، ظاهر و نمايان گشتن حكم الهي مي باشد؟ مگر حكم الهي تنها در مورد اين دو امام تحقق پيدا كرده و نمايان گشته و در مورد ساير انسانها و مخلوقات تحقق پيدا نكرده است؟! پس چرا از ميان تمام انسانها و يا حداقل از بين دوازده امام تشيع تنها اين دو امام در اين دعا نام برده شده و در مورد كس ديگري چنين دعايي خوانده نمي شود؟ و اگر واقعاً مراد از بداء، ظهور حكم الهي و يا منسوخ شدن آن مي بود پس چرا آقاي طوسي كه يكي از بزرگترين علماي شيعه محسوب مي گردد، وجود چنين اعتقادي را در مذهب شيعه انكار كرده است؟ مگر انسان عاقل ظهور حكم الهي را انكار مي كند؟
و اگر واقعاً مراد از بداء، ظهور حكم الهي و يا منسوخ شدن آن مي بود، پس چرا اشخاصي همچون سليمان بن جرير كه يكي از بزرگان مذهب اماميه بوده است، بسبب كفر آلود دانستن چنين اعتقادي از مذهب اثني عشريه روي بر گرداند؟ مگر نمايان شدن حكم الهي و يا منسوخ شدن برخي از احكام، كفر و الحاد است كه سليمان بن جرير بسبب آن به مذهب اثني عشريه پشت پا بزند؟
و اگر واقعاً مراد سردمداران تشيع از بداء ظهور حكم الهي و يا منسوخ شدن آن مي بود هرگز هيچ اختلافي در اين رابطه بين اهل سنت و تشيع حاصل نمي گشت. و هرگز لازم نبود رهبران و سردمداران تشيع براي تشويق كردن شيعيان به ايمان آوردن به بداء، خروار خروار اجر و ثواب خيالي به آنها وعده دهند. چون تمام مسلمانان به ظاهر و آشكار شدن حكم الهي و همچنين منسوخ شدن برخي از احكام، ايمان كامل دارند.
شيعه و اركان ايمان
شيعه و اركان ايمان
بنابر اعتقادات اهل سنت و جماعت ايمان شش ركن دارد كه عبارتند از:
1- ايمان به خداوند.
2- ايمان به فرشتگان.
3- ايمان به كتابهاي آسماني
4- ايمان به پيامبران
5- ايمان به قيامت
6- ايمان به قضا و قدر
ما در رابطه با ركن اول يعني ايمان به خداوند به آنچه در باب توحيد ربوبيت و الوهيت ذكر شده است بسنده كرده و در اينجا سخن خود را با ركن دوم يعني ايمان به فرشتگان آغاز مي كنيم.
2- ايمان به فرشتگان
بنا بر اعتقادات اهل سنت و جماعت فرشتگان مخلوقات عظيمي هستند كه خداوند آنها را از نور آفريده است. تعداد عظيم آنها را كسي جز خالق هستي نمي داند. آنها همواره فرمانبردار اوامر خالق خود هستند و با معصيت و نافرماني بيگانه اند. تمام وقت آنها صرف عبادت و اطلاعت از خداوند متعال مي گردد.
اما در مذهب تشيع اين ركن از اركان ايمان مانند ساير مسائل دين مورد تحريف و تبديل عده اي قرار گرفته كه حب ائمه را سپر خود قرار داده و هر گمراهي و ضلالتي را به نام آنها تمام كرده اند.
روايات شيعه فرشتگان را نوكران حلقه به گوش ائمه و شيعيان معرفي مي كنند.
در روايتي گفته شده: «فرشتگان خدمتگزاران ما و دوستداران ما هستند»[15].
و در روايتي ديگر در مورد فرشته وحي يعني جبريل -عليه السلام- گفته شده: «جبريل خدمتگزار ما است»[16].
آيا اين روايات دروغين توهيني به فرشتگان محسوب نمي گردند؟
خداوند متعال در مورد فرشتگان مي فرمايد:
﴿بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ﴾ [الانبياء / 26]. «بلكه آنها (فرشتگان) بندگاني ارجمند و گرامي هستند».
بنا بر اعتقادات مذهب شيعه فرشتگان از نور علي بن ابي طالب آفريده شده اند.
در روايتي دروغين اينچنين گفته مي شود: «خداوند، فرشتگان را از نور علي -عليه السلام- آفريد»[17].
و در روايت ديگري گفته شده: «خداوند از نور چهره علي -عليه السلام- هفتاد هزار فرشته آفريد كه براي ايشان و شيعيانشان طلب آمرزش و مغفرت مي كنند»[18].
دجالان مي گويند بزرگترين آرزوي فرشتگان زيارت قبر حسين -رضي الله عنه- است.
در روايتي گفته مي شود: «تمام موجودات آسمانها از خداوند مي خواهند به آنها اجازه زيارت حسين -عليه السلام- داده شود. و به همين سبب است كه همواره گروهي به زمين نازل شده و گروهي ديگر به آسمان باز مي گردند»[19].
خداوند پاك و منزه است از اينكه فرشتگان او قبر پرست باشند.
و در روايت جعلي ديگري مي گويند: «بال يكي از فرشتگان بسبب قبول نكردن ولايت اميرالمومنين شكسته شد. و اين بال بهبود نيافت مگر پس از اينكه فرشته آنرا به گهواره حسين -عليه السلام- كشيد و در آن غلتيد»[20].
همچنين دجالان مي گويند: «فرشتگان به اين سبب به مقام والايي دست يافته اند كه ولايت امام علي بن ابي طالب -عليه السلام- را پذيرفته اند»[21].
و همچنين در اكذوبه اي ديگر مي گويند: «آب و غذاي فرشتگان صلوات فرستادن بر امام علي به ابي طالب -عليه السلام- و ياران و ايشان، و استغفار كردن براي شيعيان گنهكار مي باشد»[22].
در خاتمه سخن در مورد ركن دوم ايمان به اين نتيجه مي رسيم كه در مذهب شيعه نه تنها به فرشتگان كه بنا بر فرمايش الهي مخلوقاتي گرامي و ارجمند هستند، هيچ احترامي گذاشته نمي شود، بلكه آنها را خدمتكاران و نوكران حلقه به گوش ائمه و شيعيان مي دانند.
3- ايمان به كتابهاي آسماني
- اهل سنت و جماعت ايمان به تمام كتابهاي آسماني را ركني از اركان ششگانه ايمان مي دانند. خداوند متعال مي فرمايد:
﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلَى رَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ وَمَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَمَلائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالا بَعِيداً﴾. [سورة النساء/ 136].
«اي مومنين، به خداوند و رسول او و كتابي كه بر پيامبر خويش و كتابهايي كه از قبل نازل كرده ايمان آوريد. و بدانيد هر كس به خداوند و فرشتگان و كتابها و پيامبران او و به روز قيامت كفر مي ورزد سخت به گمراهي و ضلالت افتاده است».
اهل سنت و جماعت در رابطه با وحي الهي ايمان دارند كه بر كسي جز پيامبران وحي نازل نمي شود و با توجه به اين مسأله بر اين اعتقاد و باور هستند كه نزول وحي الهي با وفات خاتم الانبياء محمد بن عبدالله (صلى الله عليه وسلم) به پايان رسيده است.
- پس از اين مي پردازيم به بررسي اعتقاد شيعه در مورد اين ركن از اركان ايمان. در مذهب شيعه اين اعتقاد وجود دارد كه بر ائمه نيز كتابهايي آسماني نازل گشته كه مخصوص شيعيان مي باشند. ما در اينجا برخي از اين كتابها را نام برده و به اختصار در مورد آنها سخن خواهيم راند.
مصحف فاطمه
شيعه اعتقاد دارد اين كتاب يعني مصحف فاطمه، پس از وفات پيامبر (صلى الله عليه وسلم) بر دختر ايشان فاطمه -رضي الله عنها- نازل شده است.
در يكي از روايات كتاب «اصول كافي» گفته شده:
«... پس از وفات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) فاطمه را چنان غم و اندوهي فرا گرفت كه كسي جز خداوند از مقدار آن خبر ندارد. به همين سبب خالق مهربان فرشته اي را براي آرامش بخشيدن و تسكين دادن بر ايشان نازل كردند. فاطمه (عليها السلام) اين مسأله را با امير المومنين -عليه السلام- در ميان گذاشتند. اميرالمومنين -عليه السلام- به ايشان گفتند: هنگاميكه وجود فرشته را حس كردي و صدايش را شنيدي مرا با خبر ساز، پس از گذشت مدتي فرشته بسراغ فاطمه (عليها السلام) آمد. ايشان اميرالمومنين -عليه السلام- را با خبر ساختند و اميرالمومنين نيز هر آنچه از فرشته مي شنيدند آنرا مي نوشتند. تا اينكه بالاخره به مرور زمان از آن نوشته ها كتابي گرد آمد. در اين كتاب هيچ سخني از حلال و حرام به ميان نيامده بلكه در مورد آنچه در آينده رخ مي دهد صحبت شده است»[23].
آن دجالي كه اين روايت را از خود جعل كرده سبب نازل شدن فرشته و سخن گفتن در مورد آنچه اتفاق مي افتد را آرامش دادن تسكين بخشيدن به فاطمه -رضي الله عنها- ذكر كرده است. اما اين دجال دروغگو از اين نكته غافل بوده كه چگونه مي توان فاطمه -رضي الله عنها- را با مطلع ساختن از آنچه در آينده رخ مي دهد كه كشته شدن ناجوانمردانه همسر و فرزند برومند ايشان نيز جزئي از آن است، تسلي بخشيد؟!
و همچنين چگونه امكان دارد فاطمه -رضي الله عنها- بر علم غيب مطلع گردند در حاليكه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) چيزي از علم غيب نمي دانسته اند؟ آيا ايشان از پدر بزرگوار خود برتر وافضلتر بوده اند؟!
در مورد حجم اين مصحف خيالي مي گويند: سه برابر قرآن مجيد مي باشد[24].
روايات مكذوبه اي كه در مورد اين مصحف صحبت مي كنند چون از دروغ و كذب سرچشمه گرفته اند، تناقض و اختلاف در همه آنها ديده مي شود. بعنوان مثال در روايت قبلي گفته شد اين مصحف پس از وفات پيامبر (صلى الله عليه وسلم) بر فاطمه -رضي الله عنها- نازل شده است[25]. اما با كمال تعجب مي بينيم كه در روايت ديگري در مورد مصحف فاطمه گفته مي شود اين مصحف را رسول الله (صلى الله عليه وسلم) املاء مي كرده و علي بن ابي طالب آنرا مي نوشته اند[26]. مي بينيم كه در اين روايت بر خلاف روايت سابق ادعا مي شود اين مصحف را املاء كرده و علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- آنرا نوشته است. معلوم نيست چگونه امكان دارد مصحفي بر فاطمه -رضي الله عنها- نازل شود اما رسول الله (صلى الله عليه وسلم) آنرا املاء كنند؟
و در روايتي ديگر در مورد اهميت و ارزش مصحف فاطمه گفته مي شود: «در اين مصحف چيزي از آنچه در قرآن هست وجود ندارد. اين مصحف ما را از ديگران بي نياز و آنها را به ما محتاج مي سازد»[27].
آيا مي توان تصور كرد هدف آنانيكه رواياتي را با اين مضمون از خود جعل كرده اند چيزي جز كاستن ارزش و اهميت قرآن مجيد نزد شيعيان بوده است؟
شكي نيست كه هدف اساسي آنها اين بوده كه ارزش و اهميت قرآن مجيد را كاهش دهند و بجاي آن شيعيان را به مصحفي خيالي دلخوش سازند كه بجز در اكاذيب كليني و مجلسي و ... در جاي ديگري هيچ اثري از آن ديده نمي شود. به همين سبب نيز در اين روايت دروغين گفته شد اين مصحف ما را از همه بي نياز و آنها را به ما محتاج مي گرداند.
پس از اين نگاهي مي اندازيم به روايتي كه در آن محتويات اين مصحف خيالي بيان شده است. در اين روايت كه در كتاب «دلايل النبوه» ذكر گشته گفته مي شود مصحف فاطمه شامل اين مسائل مي باشد: «اخبار آنچه در هر يك از آسمانها مي گذرد و بيان تعداد فرشتگان و ساير موجودات آسمانها و بيان نام پيامبران و تعداد آنها. و اسامي افراد هر قومي كه پيامبران بسوي آنها مبعوث گشتند. و ذكر نام آنانيكه به پيامبران ايمان آوردند و آنانيكه به آنها كفر ورزيدند. اسامي ائمه و بيان آنچه آنها بدست خواهند آورد.
اسامي تمام مخلوقات و بيان آجال آنها. اسامي بهشتيان و دوزخيان. آيات و احكامي كه در قرآن و تورات و زبور بيان شده اند بيان تعداد تمام درختان دنيا»[28].
و در همين روايت گفته مي شود تمام اين مسائل تنها در دو صفحه اول اين كتاب ذكر شده اند[29].
معلوم نيست طول و عرض صفحات مصحف فاطمه به چه اندازه است و اين مصحف در كجا نگه داري مي شود؟
و همچنين بايستي پرسيد اگر واقعاً ائمه از اين همه علوم و دانستنيها آگاه بودند و مي دانستند كه در آينده چه اتفاقاتي رخ خواهد داد، پس چرا از اين علم غيب در راه استرداد امامت خود بر ضد كسانيكه دجالان آنها را غاصبين مي نامند، استفاده نكردند؟! و چرا امام مهدي كه بنابراين روايات از علم ما كان و يكون مطلع است از سرداب بدر نمي آيد و بنابر آنچه در مذهب تشيع ذكر شده از اهل سنت و جماعت انتقام نمي گيرد؟!
همانگونه كه قبلاً نيز گفتيم اگر سخن از حقيقت و صدق بدور باشد همواره در آن اختلاف و دو گانگي به چشم مي خورد. اين مسأله در مورد رواياتي كه درباره مصحف فاطمه صحبت مي كنند، صدق مي كند. بعنوان مثال در كتاب «دلايل النبوه» روايتي وجود دارد كه كيفيت نزول مصحف فاطمه را به گونه اي ديگر توصيف مي كند. در اين روايت گفته مي شود: «اين مصحف بطور كامل در يكبار توسط سه فرشته يعني جبريل و اسرافيل و ميكائيل از آسمان نازل شده است. اين فرشتگان هنگاميكه از آسمان به زمين رسيدند فاطمه -رضي الله عنها- را در حال نماز خواندن يافتند. آنها تا پايان نماز در كنار ايشان ايستادند. پس از آن آنها به فاطمه -رضي الله عنها- گفتند: اي فاطمه، خداوند بر شما سلام مي فرستد. سپس مصحف را در دامان ايشان قراردادند»[30]. در اين روايت گفته مي شود مصحف بصورت كامل و آماده توسط سه فرشته بر فاطمه -رضي الله عنها- نازل شده است. در حاليكه در روايات پيشين گفته شد اين مصحف را علي بن ابي طالب -رضي الله عنها- نوشته اند.
كتاب آسماني با مهره هاي طلائي
پس از اين مي پردازيم به سخن در مورد كتاب آسماني ديگري كه بجز در روايات جعلي دروغپردازان در جاي ديگري هيچ اثري از آن ديده نمي شود. در مورد اين كتاب آسماني خيالي روايتي در مراجع تشيع وجود دارد به اين مضمون: «ابا عبدالله صادق -عليه السلام- مي فرمايند: خداوند قبل از وفات پيامبر كتابي بر ايشان نازل كردند و خطاب به ايشان فرمودند: اي محمد! اين كتاب، وصيت تو به نجيب اهل بيت تو است. رسول الله فرمودند: اي جبريل، نجيب اهل بيت من كيست؟ جبرائيل در جواب گفتند: نجيب اهل بيت تو علي بن ابي طالب -عليه السلام- است. بر اين كتاب مهرهايي طلايي وجود داشت. رسول الله صلي الله عليه وآله اين كتاب را به علي -عليه السلام- سپردند و او را امر كردند كه در طول زندگي خود تنها يك مهر از اين مهرها را بگشايند و به آنچه در آن نوشته شده عمل كنند. علي -عليه السلام- اينكار را انجام دادند. سپس ايشان كتاب را به فرزند خود حسن -عليه السلام- سپردند. ايشان نيز مهري از مهرها را باز كرده و به دستور العمل هاي آن عمل كردند. سپس ايشان كتاب را پس از خود به حسين -عليه السلام- سپردند. ايشان نيز مهري را گشودند. در اين مهر نوشته شده بود: به همراه گروهي از پيروان خود بسوي شهادت بشتاب. آنها هرگز به شرف شهادت نائل نخواهند گشت مگر در ركاب تو. جان و زندگي خود را فداي خالق خود ساز. حسين -عليه السلام- به اين تعاليم جامه عمل پوشاندند و اين كتاب را پس از خود به علي بن الحسين -عليهما السلام- سپردند. ايشان نيز مهري را گشودند. در اين مهر نوشته شده بود: سكوت بر گزين و در خانه به عبادت خالق خود بپرداز تا آن هنگام كه مرگ به سراغت آيد. ايشان نيز به اين فرمان جامه عمل پوشاندند و كتاب را پس از خود به محمد بن علي -عليه السلام- سپردند. ايشان نيز مهري را گشودند و در آن اين عبارت را يافتند: به افتاء و تعليم مردم روي آور و از هيچكس جز خداوند واهمه اي نداشته باش. بدانكه دست هيچ آزار دهنده اي به تو نخواهد رسيد. ايشان پس از خود اين كتاب را به من سپردند و من پس از گشودن يكي از مهرها اين عبارت را در آن يافتم: به افتاء و تعليم و نشر علوم اهل بيت خود بپرداز. و بر اعمال پدران صالح خويش مهر تأئيد گذار و از كسي جز خداوند واهمه اي نداشته باش. من نيز به آنچه امر شده ام جامه عمل پوشانده ام و پس از خود اين كتاب را به موسي بن جعفر خواهم داد. او نيز آنرا به امام پس از خود خواهد سپرد تا اينكه مهدي -عليه السلام- قيام كنند»[31]. قبل از نقد اين روايت دروغين بجا است به آنچه كه مي توان از جملات نخستين اين روايت نتيجه گرفت، اشاره اي داشته باشيم. در ابتداي اين روايت هنگاميكه از رسول الله (صلى الله عليه وسلم) خواسته مي شود اين وصيت را به نجيب اهل بيت خويش بسپارند ايشان از جبرئيل -عليه السلام- پرسيدند نجيب اهل بيت من كيست؟ اين پرسش پيامبر (صلى الله عليه وسلم) دال بر اين مسئله است كه ايشان هرگز علي بن ابي طالب را به عنوان جانشين و خليفه خود انتخاب و به مردم معرفي نكرده اند. پس تمام روايات موجود در مصادر و مراجع شيعه كه در آنها گفته شده پيامبر (صلى الله عليه وسلم) همواره علي بن ابي طالب را به عنوان جانشين خويش به مسلمانان معرفي مي كرده اند چيزي جز كذب و افتراء نيست. چون اگر اين روايات حقيقت مي داشتند هرگز پيامبر (صلى الله عليه وسلم) نمي پرسيدند نجيب اهل بيت من كه بايستي اين وصيت را به او بسپارم چه كسي است؟ آري، اگر اينگونه روايات حقيقت ميداشتند ديگر جايي براي اين سوال باقي نمي ماند.
در اين روايت معلوم نيست چگونه برخي از ائمه ملزم به نشر علم و بيان حق گشته اند و برخي ديگر به انزواء و گوشه نشيني امر شده اند؟ بايستي پرسيد آيا علي بن الحسين -رحمت الله عليه- گوشه نشيني اختيار كردند و يا اينكه با نشر علم و تقوي و پرهيزكاري، بطلان اين كتاب خيالي با مهر هاي طلايي اش را به همه ثابت كردند؟ زهري -رحمت الله عليه- كه يكي از بزرگترين علماي اهل سنت و جماعت در دوران تابعين مي باشد در مورد جايگاه علمي اين امام گرامي مي گويد: «من هرگز در بين قريشيان افضلتر و فقيه تر از ايشان نديده ام»[32]. و در همين رابطه مفيد يكي از مشايخ بزرگ شيعه مي گويد: «فقهاي عوام[33] علوم زيادي را از ايشان روايت كرده اند. فرمايشات و فتاواي فراواني درمورد احكام و مواعظ وادعيه و سيرت از ايشان نقل شده كه شرح آنها احتياج به وقت فراواني دارد»[34].
و بدين ترتيب مي بينيم كه اين روايت دروغين با سيرت و زندگاني ائمه منافات و تضاد دارد.
لوح فاطمه
قبل از هر چيز بايد توجه داشت لوح فاطمه و مصحف فاطمه دو كتاب متفاوت هستند. بر اساس روايات دروغين، لوح فاطمه بر خلاف مصحف فاطمه بر پيامبر (صلى الله عليه وسلم) نازل گشته و ايشان اين لوح را به دختر خود هديه داده اند. دجالان براي اثبات وجود اين لوح روايتي از خود ساخته اند به اين مضمون: «ابا عبدالله (عليه السلام) مي فرمايند: پدرم خطاب به جابر بن عبدالله انصاري فرمودند: مي خواهم مسأله اي را از تو بپرسم. چه هنگام تو را تنها خواهم يافت؟ جابر در جواب گفت: هر وقت بخواهيد ميتوانيد سؤالتان را از من بپرسيد. پس از گذشت مدتي روزي پدرم جابر را تنها يافتند و سؤال خود را از او پرسيدند و به او گفتند: اي جابر! مرا از آن لوحي كه در دست مادرم فاطمه دختر پيامبر صلي الله عليه وآله ديدي و از آنچه در آن نوشته شده بود با خبر ساز. جابر گفت: روزي در زمان حيات پيامبر صلي الله عليه وآله براي تبريك گفتن به مادرت فاطمه بمناسبت ولادت حسين (عليه السلام) نزد ايشان رفته بودم كه لوحي سبز رنگ را در دست ايشان ديدم. گمان بردم اين لوح از زمرد باشد. نوشته هاي لوح سفيد رنگ بودند. من به ايشان گفتم: اي دختر رسول الله، پدر و مادرم فدايتان شوند، اين لوح كه در دست شماست چيست؟ ايشان پاسخ دادند: اين لوح را خداوند به پدرم و ايشان آنرا به من هديه داده اند. در اين لوح نام پدرم، همسرم، فرزندم و اوصياء او نگاشته شده است.
جابر گفت: پس از اين سخن، مادرت لوح را به من دادند و من پس از خواندن لوح نسخه اي از آن براي خود نگاشتم. پدرم فرمود: اي جابر. آيا مي تواني آن نسخه را به من نشان دهي؟ جابر گفت: بله. آنگاه پدرم به همراه جابر بسوي منزل او براه افتادند. پس از رسيدن به خانه، جابر پوست نازكي كه بر آن نسخه اي از لوح نوشته شده بود را از اتاقي به در آورد .
پدرم به او گفتند: اي جابر. به لوح بنگر تا من آنچه را بر آن نگاشته اي برايت بخوانم. آنگاه پدرم شروع به خواندن لوح كردند. ايشان حتي در يك حرف نيز اشتباه نكردند. سپس جابر گفت: به خداوند سوگند مي خورم كه ديدم در آن لوح نوشته شده بود: بسم الله الرحمن الرحيم. هذا كتاب من الله العزيز الحكيم لمحمد نبيه ونوره وسفيره وحجابه ودليله. نزل به الروح الامين من عند رب العالمين. عظم يا محمد اسمائي واشكر نعمائي[35].
راويان اين روايت نيز از آنجائيكه راه دجل و دروغپردازي در پيش گرفته اند، هر يك آنرا به گونه اي كه با روايت ديگري اختلاف دارد، نقل كرده است. به عنوان مثال مي توانيد آنچه در كتاب «اكمال الدين» روايت شده را با روايت كتاب «اصول كافي» مقايسه كنيد تا خود به اختلاف و دوگانگي موجود بين آنها كه دال بر دروغين بودن همگي آنها است، پي ببريد.
دوازده صحيفه كه نام ائمه و اوصاف آنها را بيان مي سازند
در روايتي دروغين كه آنرا به پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) نسبت داده اند گفته شده است:
«خداوند دوازده مهر و دوازده صحيفه را بر من نازل كرده اند. نام هر امام بر روي مهر او، و اوصاف او بر صحيفه اش نگاشته شده است»[36].
ما نمي دانيم چرا كسي پيدا نشده از ابن بابويه قمي كه اين روايت را در كتاب خود ذكر كرده بپرسد اگر واقعاً چنين صحيفه هايي از آسمان بر پيامبر (صلى الله عليه وسلم) نازل شده بودند آيا كسي از مسلمانان اين اجازه را به خود مي داد كه امر الهي را زير پا گذارد؟ و اگر گفته شود آري سني ها چنين كردند، مي پرسيم چرا خود شيعيان در تعيين امامان به جان همديگر افتاده اند و به دهها مذهب و گروههاي مختلف همچون غرابيه، كيسانيه، زيديه، جاروديه، ناووسيه، سمطيه (شمطيه)، فطحيه، اسماعيليه، قرامطه، اثني عشريه و ... تقسيم شده اند. اگر اين صحيفه ها حقيقت مي داشتند و آنگونه كه ادعا مي شود نام و اوصاف ائمه را تعيين مي كردند هرگز نمي بايست چنين اختلافاتي بر سر ائمه بين شيعيان بوجود مي آمد.
در مراجع و مصادر مذهب تشيع نام كتابهاي آسماني ديگري نيز ذكر گرديده است كه براي آشنايي با اين كتابهاي خيالي مي توان به اين مراجع و مصادر مراجعه كرد. در اينجا ما مي توانيم به اين نتيجه برسيم كه دجالان و دكانداران مذهبي چون هيچ اثري از گمشده خود در كتاب آسماني حقيقي يعني قرآن مجيد نيافتند براي اثبات كجرويها و گمراهيهاي خود راه افسانه و خيال و دروغگويي را در پيش گرفتند. غافل از اينكه خداوند متعال مي فرمايند:
﴿إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ لاَ يُفْلِحُونَ﴾. [النحل /116].
«بي شك آنانيكه بر خداوند دروغ مي بندند هرگز رستگار نخواهند شد».
بايستي از دجالاني كه ادعاي وجود چنين كتابهاي خيالي را دارند پرسيده شود چگونه ممكن است امت اسلامي در طول تاريخ خود، قرآن و احاديث رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را مو به مو به نسلهاي پس از خود منتقل كند، اما هيچ نامي از اين كتابها به ميان نياورد؟ البته مگر در كتابهاي اشخاصي همچون كليني و مجلسي و طبرسي و دار و دسته شان.
آنچه جلب توجه مي كند اين است كه خود اين دروغپردازان نيز گفته هاي خود را باور ندارند. مگر آقاي كليني خودش اين روايت را در كتابش ذكر نكرده كه ابا عبدالله گفته اند: «خداوند عزوجل سلسله نبوت را با مبعوث داشتن پيامبرتان به پايان رساندند. و ديگر پيامبري پس از ايشان نخواهد شد. و فرستادن كتابهاي آسماني را با كتاب شما به پايان رساندند و ديگر كتابي پس از آن نازل نخواهد شد»[37]؟.
و مگر آقاي مجلسي كتاب خود را نخوانده اند و متوجه نشده اند كه خودشان روايتي از امام رضا به اين مضمون در آن ذكر كرده اند كه: «شريعت محمد صلي اله عليه و آله تا روز قيامت باطل نخواهد شد. و هر كس پس از ايشان ادعاي نبوت كند يا اعتقاد داشته باشد پس از قرآن كتاب ديگري نازل شده، بايستي او را به قتل رساند»[38]؟
آيا اين روايت كه خود مجلسي آنرا نقل كرده او را مباح الدم نمي گردانيده است؟
علاوه بر اين بايستي پرسيد اين كتابها و صحيفه هاي خيالي كجا نگه داري مي شوند؟ اگر گفته شود اين كتابها نزد امام مهدي مخفي شده اند، اين سؤال مطرح خواهد شد كه اگر قرار مي بود اين كتابها مخفي نگاه داشته شوند پس نازل شدن آنها از آسمان چه فائده اي براي مردم در بر داشته است؟
بايستي دانست حقيقتي كه در پس اين خيالپردازيها و افسانه سرائيها وجود دارد اين است كه چون دكانداران مذهب تشيع خواسته اند براي اعتقادات باطل خود مرجع و مصدري به پيروانشان معرفي كنند، مدعي وجود چنين كتابهاي آسماني شده اند تا به پيروان فريب خورده خود بگويند معتقداتي كه ما با شما در ميان گذاشته ايم اگر چه در قرآن و يا حديث به آنها اشاره اي نشده اما در مصحف فاطمه و لوح فاطمه و ... بطور مفصل در مورد آنها صحبت شده است.
همچنين دجالان سعي داشته اند با استفاده از اين نيرنگ به شيعيان خود بگويند شما كتابهاي آسماني مخصوص به خود داريد. و با استفاده از اين ادعاي باطل شيعيان را از ساير مسلمانان جدا سازند. و همچنين آنها را با دلخوش كردن به كتابهاي آسماني خيالي از فرا گرفتن قرآن مجيد و احكام آن دلسرد گردانند. و بدين ترتيب هم جيب خود را پر نگه داشته و هم مسلمانان را از يكديگر متفرق سازند.
4- ايمان به پيامبران عليهم الصلاه والسلام
اهل سنت و جماعت پيامبران را برگزيده ترين و شايسته ترين افراد تاريخ بشريت مي دانند و ايمان دارند هر يك از پيامبران به تنهايي داراي مقام و منزلتي هستند كه اگر مقام و منزلت تمام اولياء و صالحين را كنار يكديگر بگذاريم به مقام والاي آنها نمي رسد. اهل سنت و جماعت استهزاء و اهانت به پيامبران را كفر و خارج شدن از دائر اسلام مي دانند. معبود بر حق در اين رابطه خطاب به منافقين فرموده است:
﴿قُلْ أَبِاللَّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِئُونَ * لاَ تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمَانِكُمْ﴾. [التوبة /65-66].
«(اي پيامبر به منافقين) بگو: آيا خداوند و آيات و پيامبر او را به استهزاء و تمسخر گرفته بوديد. عذر نياوريد، شما اكنون پس از آنكه اظهار ايمان مي كرديد آشكارا مرتكب كفر شديد».
اكنون مي پردازيم به ذكر آنچه در مصادر و مراجع شيعه نسبت به پيامبران و مقام و منزلت آنها روايت شده است. متأسفانه روايات بسياري در مراجع شيعه وجود دارند كه به مقام والاي پيامبران اهانت كرده و منزلت آنها را پايمال مي سازند. در اينگونه روايات كه مصادر موثق و معتمد در مذهب شيعه آنها را روايت كرده اند تمام پيامبران، پيروان و شيعيان علي بن ابي طالب شناخته مي شوند. در روايتي از حبه عرني گفته شده كه: «اميرالمومنين -عليه السلام- فرمودند: خداوند ولايت من را بر اهل زمين و آسمان عرضه كردند. برخي آنرا پذيرفتند و برخي ديگر آنرا قبول نكردند. يونس (عليه السلام) از جمله كساني بود كه ولايت مرا نپذيرفت و به همين سبب خداوند او را در شكم نهنگ زنداني كرد تا اينكه بالاخره در مقابل ولايت من سر تسليم فرود آورد»[39].
ايمان به اينگونه روايات جعلي سبب گشته در مذهب تشيع ائمه جايگاه و منزلتي والاتر از مقام پيامبران عليهم الصلاه والسلام داشته باشند. اين مسأله يعني افضلتر دانستن ائمه از پيامبران به عنوان يكي از اصول مذهب تشيع بشمار مي رود[40].
مجلسي يكي از ابواب كتاب بحار الانورار را اينگونه ناميده است: «باب افضليت ائمه عليهم السلام بر پيامبران و ساير مخلوقات ...» [41]. او در اين باب هشتاد و هشت روايت جعل كرده و آنها را به ائمه نسبت داده است[42]. در اثر اينگونه روايات دروغين است كه در مذهب تشيع اين اعتقاد وجود دارد كه تمام سخنان ائمه وحي الهي هستند[43].
با ناباوري بايستي قبول كرد بر اساس معتقدات مذهب تشيع، ائمه نه تنها بر پيامبران افضليت دارند بلكه در اين مذهب اين اعتقاد وجود دارد كه پيامبران بسبب پذيرفتن ولايت ائمه به مقام شايستگي را پيدا نكرد كه خداوند او را با دستهاي خود بيافريند و در او از روح خود بدمد مگر به سبب ولايت علي -عليه السلام- و خداوند هرگز با موسي سخن نگفت مگر به سبب ولايت علي -عليه السلام-. و خداوند هرگز عيسي را نشانه اي دال بر قدرت خويش قرار نداد مگر به سبب تواضع و فروتني عيسي در مقابل علي -عليه السلام-»[44].
ببينيد بي احترامي و سوء ادب دجالان با كسانيكه بندگان برگزيده خداوند متعال هستند به چه درجه رسيده است. آنچه انسان را به تعجب وا مي دارد اين است كه دجالان در اينگونه روايات دروغين، سبب دست يافتن پيامبران به مقام والا و ارجمند نبوت را ولايت ائمه مي دانند. در حاليكه پيامبران در زماني مي زيسته اند كه نه تنها از ائمه بلكه از اجداد آنها نيز هيچ نام و نشاني وجود نداشته است! در برخي از اينگونه روايات مقارنه اي بين رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- صورت گرفته و نتيجه اين مقارنه اين بوده است كه علي بن ابي طالب تمام صفات والا و گرامي رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را حائز مي باشد و علاوه بر آنها به او سه صفت حميده و والا عطا شده كه پيامبر (صلى الله عليه وسلم) فاقد آنها هستند.
مجلسي يكي از ابواب كتاب خود را به اين مسئله اختصاص داده و آنرا اينگونه ناميده است: «باب فرمايش رسول الله به علي: تو را به حليه اي آراسته اند كه من از آن بي بهره ام»[45]. و در روايت ديگري اينگونه گفته شده است:
«از نور رسول الله صلي الله عليه وآله آسمانها و زمين آفريده شدند. پس رسول الله از آسمانها و زمين برتر و عظيم تر هستند. و از نور علي (عليه السلام) كرسي و عرش آفريده شدند. پس علي (عليه السلام) از كرسي و عرش برتر و عظيم تر هستند»[46].
ما مي دانيم كه آسمانها و زمين در مقايسه با كرسي و عرش الهي بسيار كوچك و ناچيز هستند. با توجه به اين مطلب، اين روايت دروغين مي خواهد به ما بگويد علي بن ابي طالب از رسول الله (صلى الله عليه وسلم) والاتر و گرامي تر است.
اين انحراف عقيدتي در مذهب تشيع به جايي رسيده كه در يكي از فرقه هاي اين مذهب بنام علبائيه مقام علي بن ابي طالب از مقام رسول الله (صلى الله عليه وسلم) والاتر و گرامي تر دانسته شده است[47]. و فرقه ديگري بنام غرابيه معتقد است خداوند جبريل -عليه السلام- را بسوي علي بن ابي طالب فرستاد. اما جبريل مرتكب خيانت شد و رسالت را به محمد بن عبدالله واگذار كرد.
ما اگر قرآن مجيد را از اول سوره فاتحه تا پايان سوره ناس بخوانيم هيچ نام و نشاني از ائمه اثني عشري در آن نمي يابيم. در حاليكه نام پيامبران بارها و بارها در قرآن مجيد تكرار گشته و مورد مدح و ستايش الهي قرار گرفته اند. در سوره النساء آيه 69 مي بينيم خداوند متعال پيامبران را بر تمام افراد صالح و متقي برتري داده و نام آنها را مقدمه افراد صالح و نيكوكار قرار داده اند.
خداوند متعال مي فرمايند:
﴿وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقاً﴾. [النساء: 69].
«و آنانيكه خداوند و پيامبر را اطاعت كنند (در فرداي قيامت) با پيامبران و صديقان و شهيدان و نيكوكاران خواهند بود. يعني با كسانيكه خداوند به آنها نعمتهاي عظيم خود را ارزاني داشته و لطف و عنايت خود را شامل حال آنها ساخته است».
در اين آيه مي بينيم خداوند متعال بندگان خوشبخت خود كه آنها را تحت لطف و مرحمت خويش قرار داده اند به چهار گروه تقسيم كرده اند. در نخستين و برترين گروه پيامبران قرار دارند و پس از آنها صديقين و سپس شهيدان و در آخرين گروه بندگان مؤمن و صالحي جاي دارند كه به مقام سه گروه قبلي نائل نيامده اند.
3- ايمان به روز قيامت
هر انسان مسلمان ايمان دارد كه مالك و فرمانرواي دنيا و آخرت خداوند متعال است. او است كه در فرداي قيامت انسانها را مورد محاسبه قرار خواهد داد و نيكوكاران را پاداش و گنهكاران را به عقاب اعمال خود خواهد رساند. آيات بسياري در قرآن مجيد بيانگر اين مسأله است كه در روز قيامت تمام انسانها از پيامبران گرفته تا ساير افراد بشر همگي از عظمت و كبرياي خالق خود هراسان و بيمناك خواهند بود. بعنوان مثال خداوند متعال در سوره عبس مي فرمايند:
﴿يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ * وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ * وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِيهِ * لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ﴾. [عبس / 34 و35 و36 و37].
«همان روزيكه انسان از برادر و مادر و پدر و همسر و فرزندان خود گريزان و فراري خواهد بود. در آن روز هر كس چنان گرفتار و مشغول شأن خود است كه به كمك و مساعدت ديگري نتواند پرداخت».
پس از ذكر آنچه كه هر انسان مسلمان در مورد روز قيامت به آن ايمان دارد بياييد ببينيم در رواياتي كه دجالان سعي كرده اند با حيله و نيرنگ آنها را به اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نسبت دهند، در مورد آنچه در روز قيامت رخ مي دهد چه گفته شده است؟
در رواياتي كه دجالان در كتابهاي سرشار از كذب و دروغ خود روايت كرده اند، در فرداي قيامت مردم همگي تحت حكم و فرمان ائمه خواهند بود و آنها هستند كه خلائق را مورد محاسبه قرار خواهند داد. در يكي از اين روايات دروغين گفته شده: «در روز قيامت منبري بر پا خواهد شد. سپس مردي در حاليكه فرشته اي در طرف راست او و فرشته ديگري در طرف چپ او قرار دارد، بر بالاي اين منبر مي رود. آنگاه فرشته اي كه در طرف راست قرار دارد فرياد بر مي آورد: اي خلائق! اين علي بن ابي طالب، مالك و فرمانرواي بهشت است و هر كه را خواهد در آن جاي مي دهد. سپس فرشته اي كه در طرف چپ قرار دارد فرياد بر مي آورد: اي خلائق! اين علي بن ابي طالب مالك و فرمانرواي جهنم است و هر كه را خواهد به درون آن مي افكند»[48].
حر عاملي در اين رابطه مي گويد: «ايمان به اينكه در روز قيامت تمام خلائق را ائمه مورد محاسبه قرار خواهند داد يكي از اصول ايمان به ائمه مي باشد»[49].
آيا براي اثبات بطلان اينگونه روايات و اعتقادات هيچ احتياجي به نقد و بررسي وجود دارد؟ آيا شناعت آنها بزرگترين دليل براي اثبات دروغين بودن آنها نيست؟ آيا كسي پيدا نشده از اين دجالان دروغپرداز بپرسد اگر قرار باشد تمام اين امور را ائمه انجام دهند و فرمانراوي بهشت و جهنم آنها باشند، پس خداوند متعال در فرداي قيامت چكاره خواهد بود؟ براستي كه حتي ابولهب و ابوجهل نيز به اين درجه از كفر و الحاد نرسيده بودند. دجلكاران نه تنها خداوند متعال را از برخي از اعمال ويژه خود خلع كرده اند بلكه حتي عرش را نيز از ايشان گرفته اند. دجالان در پايان يكي از روايات كه در مورد روز قيامت سخن مي راند از زبان ائمه گفته اند: «... آنگاه ما بر عرش خداوند مي نشينيم»[50].
و در روايات دروغين ديگري كه دجالان آنها را نقل كرده اند گفته شده است اولين مسأله اي كه در مورد آن از مرده سؤال مي شود حب اهل بيت مي باشد[51]. و اگر مرده به يكي از ائمه ايمان نداشته باشد، او را با گرزي خواهند زد كه از شدت آن، قبر او تا روز قيامت بر افروخته از آتش خواهد شد[52].
ابن بابويه مي گويد: «بايستي ايمان داشت كه اگر به خاطر ائمه نمي بود هرگز خداوند متعال زمين و آسمان و بهشت و جهنم را نمي آفريد و هرگز آدم و حوا و فرشتگان و ساير مخلوقات را خلق نمي كرد»[53].
در روايتي از روايات دروغين گفته شده: «خداوند بهشت را از نور حسين آفريده است»[54]. و در روايت جعلي ديگري گفته شده: «بهشت قسمتي از مهريه فاطمه بوده است»[55]. معلوم نيست چگونه بهشتي كه قسمتي از مهريه فاطمه -رضي الله عنها- بوده مي تواند از نور فرزند ايشان خلق شده باشد!!
در يكي از روايات كتاب اصول كافي براي بي تمايل كردن شيعيان نسبت به فراگيري قرآن مجيد اينگونه پنداشته شده كه براي شيعيان پس از مرگ در قبرهايشان كلاس آموزش قرآن مجيد تأسيس مي گردد!!!
در اين روايت حفص مي گويد: «شنيدم موسي بن جعفر (عليه السلام) مي فرمايند: آيا انسان، زنده ماندن را دوست دارد؟ من در جواب گفتم: بله. ايشان پرسيدند: چرا؟ من گفتم: براي خواندن (قل هو الله احد) ايشان براي مدتي سكوت اختيار كردند. سپس فرمودند: اي حفص! بر تواست كه بداني هر كدام از پيروان و شيعيان ما كه فوت كند و قرآن خواندن بلد نباشد، در قبر به او ياد خواهند داد چگونه قرآن خواندن بلد نباشد، در قبر به او ياد خواهند داد چگونه قرآن را تلاوت كند. چون خداوند متعال دوست دارد جايگاه و مقام آنها را در بهشت فزوني بخشد. و مقام و جايگاه شخص در بهشت به تعداد آياتي كه او بلد باشد بستگي دارد»[56]. شكي نيست هدف حقيقي از جعل چنين رواياتي از بين بردن همت مسلمانان براي تعليم و تعلم قرآن مجيد و دلخوش كردن آنها به اينگونه سخنان بي پايه و اساس مي باشد. بايستي از آقاي كليني كه اين روايت دروغين را در كتاب خود نقل كرده پرسيده مي شد فرا گرفتن قرآن مجيد كه راهنماي بشر براي چگونه زيستن است، پس از مردن چه فايده اي براي انسان مي تواند در بر داشته باشد؟
در مورد حشر خلائق در روز قيامت نيز روايات عجيب و غريبي در مصادر و مراجع موثق و معتبر شيعه! به چشم مي خورند. در اين روايات دروغين گفته مي شود برخي از شيعيان از بيم و هراس روز قيامت و همچنين از عبور از پل صراط در امان هستند. چون آنها مستقيماً از قبرهايشان وارد بهشت مي شوند. اين گروه از شيعيان شهروندان شهر قم مي باشند! در يكي از اين روايات دروغين گفته مي شود: «ساكنان قم در قبرهاي خود مورد محاسبه قرار گرفته و از آنجا وارد بهشت مي شوند»[57]. و همچنين مي گويند: يكي از دروازه هاي بهشت به ساكنان شهر قم اختصاص داده شده است. در اين رابطه مي پندارند ابو حسن رضا حسن رضا گفته است: «بهشت هشت دروازه دارد كه يكي از آنها مخصوص ساكنان قم مي باشد»[58]. عباس قمي يكي از مشايخ شيعه مي گويد: «در مدح و ستايش قم و ساكنان آن روايات زيادي از ائمه اهل بيت روايت شده و گفته شده دري از دروازه هاي بهشت بسوي آن گشوده شده است»[59]. و يكي ديگر از مشايخ معاصر شيعه كه در دروغگويي مهارت و جرأت بيشتري داشته مي گويد: «امام رضا (عليه السلام) فرموده اند: بهشت هشت دروازه دارد كه سه دروازه از آنها مخصوص ساكنين شهر قم مي باشند»[60].
اگر چه اين روايات دروغين از لحاظ شرعي به چيزي ارزش ندارند اما مي توانند بيانگر ميزان جسارت دجالان در به بازي گرفتن مسلمانان باشند. آنها هر كه را خواسته اند بهشتي گردانيده اند و با هر كس دشمني داشته اند او را در دركات جهنم جاي داده اند. دجالان در برخي از روايات خويش در مورد ساكنان حرمين يعني مكه و مدينه گفته اند: «اهل مكه آشكارا به خداوند كفر مي ورزند، و اهل مدينه هفتاد بار از اهل مكه بدتر و خبيث تر هستند»[61].
و در روايت ديگري تمام اهل سنت و جماعت را حيوان دانسته اند. در اين روايت از قول ابوجعفر محمد باقر -رحمت الله عليه- گفته شده: « ... اگر حجابي كه بر چشمان شيعيان قرار داده شده كنار زده مي شود، آنها مخالفان خود را به شكل سگ و خوك و ميمون خواهند ديد...» [62].
شيعه و قرآن
اهل سنت و قرآن
يكي از نعمتهاي عظيم الهي اين است كه خداوند متعال بنده خويش را به حال خود رها نساخته تا تنها با كمك گرفتن از عقل و فطرت خود، حق را از باطل و نيكي را از بدي تشخيص دهد. بلكه ايشان بسوي بندگان خود پيامبراني مبعوث داشته و كتابهايي آسماني نازل ساخته تا از يكسو بشريت را به صراط مستقيم هدايتگر باشند و از سوي ديگر راه هر گونه عذر و بهانه اي بر طغيانگران و سركشان سد كنند.
﴿رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾. [النساء / 165].
«پيامبراني كه نيكوكاران را بشارت و بدكاران را بيم مي دهند تا مردم هيچ عذر و بهانه اي (براي نپذيرفتن و اطلاعت نكردن از حق نداشته باشند)»
پس از مبعوث گشتن تمام پيامبران سرانجام زمان بعثت خاتم الانبياء و سيد المرسلين (صلى الله عليه وسلم) فرا رسيد. پيامبري كه از جانب معبود برحق وظيفه داشتند مردم را بسوي آخرين و كاملترين دين آسماني فرا خوانند. اين دين بر خلاف ساير اديان آسماني گذشته، محدود به زمان و مكان خاصي نبود.
عرب و عجم، سفيد و سياه، مرد و زن و حتي جنيان نيز از زمان ظهور اين دين تا روز قيامت موظف به اتباع و پيروي از آن گشتند. ﴿قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً﴾. [الاعراف / 158]. «بگو: اي مردم، من رسول و فرستاده خداوند بسوي همگي شما هستم».
﴿قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقَالُوا إِنَّا سَمِعْنَا قُرْآناً عَجَباً * يَهْدِيْ إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ وَلَنْ نُشْرِكَ بِرَبِّنَا أَحَداً﴾. [الجن /1 و2].
«بگو به من وحي شده گروهي از جنيان آيات قرآن را شنيده و سپس گفته اند: براستي ما قرآن عظيم و شگفت آوري شنيديم. قرآني كه بسوي نيكي و درستي هدايت مي كند. ما به آن ايمان آورده و هرگز كسي را شريك و همتاي خالق خود قرار نخواهيم داد».
اين كتاب عظيم در بر گيرنده اعتقادات اسلامي و همچنين اوامر بسياري است كه ايمان و عمل به آنها سعادت دنيوي و اخروي را به ارمغان مي آورد. پس براي محفوظ ماندن اسلام، اين كتاب عظيم نيز بايستي باقي بماند. اما از آنجائيكه انسان خود به تنهايي توان تحمل چنين مسئوليت بزرگي را نداشت و نمي توانست اين كتاب را از تحريف و تبديل محفوظ نگاه دارد (همانگونه كه در مورد كتابهاي آسماني پيشين نيز نتوانسته بود مانع از تحريف آنها گردد) خالق مهربان، خود محفوظ نگاه داشتن قرآن مجيد را تضمين كردند و اسباب آنرا فراهم ساختند و اين كتاب جاوداني را به صورت متواتر در صدور و بر روي سطور محفوظ نگاه داشتند. خداوند متعال در مورد اين مسأله فرموده اند:
﴿إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ﴾. [الحجر / 9]. «ما قرآن را نازل كرده ايم و ما نيز حافظ و نگاهبان آن هستيم».
اهل سنت و جماعت با الهام گرفتن از اين فرمايش الهي، ايمان دارند كه قرآن مجيد در طول تاريخ از هر گزند و تحريفي در امان بوده و خواهد بود.
محفوظ ماندن قرآن مجيد از تحريف و تبديل همواره مانند خاري در چشم دشمنان و بدخواهان اسلام بوده است. آنها هميشه سعي بر اين داشته اند كه محفوظ ماندن قرآن مجيد را زير سؤال برند. چون آنها به خوبي مي دانند قرآن پايه و اساس دين مبين اسلام مي باشد، و آنها اگر موفق گردند مسلمانان را نسبت به صحت آن مشكوك سازند، براحتي خواهند توانست آنها را نسبت به دين خود بدبين ساخته و ايمان را در قلب هايشان متزلزل گردانند. اما اين آرزوي آنها، همواره سرابي بيش نبوده است، چون قرآن مجيد
﴿لا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ﴾. [فصلت / 42]. «نا حق و باطل به آن (قرآن) راهي ندارد. چون (قرآن) از جانب معبودي فرو فرستاده شده كه حكيم و ستوده شده از جانب مخلوقات مي باشد».
[1] اصول الكافي، باب أن الائمه يعلمون ما كان و ما يكون وانه لا يخفي عليهم الشيء 1/260.
[2] -
[3] در برخي از روايات موجود در مصادر تشيع كه دجالان ندانسته آنها را در كتابهاي خويش نقل كرده اند بر اين مسأله مهر صحه گذاشته شده است كه ائمه مانند ساير انسانها از علم غيب آگاه نبوده اند. در كتاب اصول كافي از ابا عبدالله -رحمت الله عليه- روايت شده كه: «من از كساني تعجب مي كنم كه مي پندارند ما بر غيب مطلع هستيم. هيچكس جز خداوند غيب را نمي داند. همين الان كنيزك من به خاطر اينكه مي خواستم او را تنبيه كنم از من گريخت. و من نمي دانم او اكنون در كداميك از اتاقهاي خانه خود پنهان ساخته است». اصول الكافي للكليني 1/257.
[4] تفسير الياشي 2/215 تصحيح و تعليق: هاشم الرسولي المحلاتي، المكتبه العلميه، طهران. بحار الانوار للمجلسي 4/118 (چاپ سابق الذكر).
[5] تلخيص المحصل للطوسي ص 250 المطبوع بذيل محصل افكار المتقدمين و المتأخرين للزاري، مكتبه الكليات الازهريه.
[6] بحار الانوار للمجلسي 4/123(چاپ سابق الذكر).
[7] المقالات و الفرق للقمي ص 78 تصحيح و تعليق: محمد جواد مشكور، مطبعه حيدري ، طهران 1963 م. فرق الشيعه للنوبختي ص 64 دار الاضواء بيروت، ط: الثالثه 1404هـ.
[8] در مورد اين قسمت از سخنان سليمان بن جرير بايستي گفته شود پيامبران هرگز به خواست و اراده خود از علم غيب آگاه نمي شده اند و خود انها نيز هرگز چنين ادعايي نكرده اند. و اين تنها خواست و اراده الهي بوده است كه در برخي از اوقات براي اثبات صادق بودن احدي از پيامبران در ادعاي رسالت، او را از برخي از غيبيات آگاه مي ساخته است تا مردم به دعوت اين پيامبر ايمان بياورند. خداوند متعال در سوره جن مي فرمايد: ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ﴾. [الجن / 26 و 27]. «او (خداوند متعال) است اگاه و مطلع بر غيبيات. او هيچكس را از غيبيات آگاه نمي سازد، مگر پيامبراني كه آنها را براي ابلاغ رسالت برگزيده است». سيرت و زندگينامه پيامبران بزرگترين برهان بر اين ادعا ميباشد.
[9] المقالات و الفرق للقمي ص 78 (چاپ سابق الذكر). فرق الشيعه للنوبختي ص 64-65 (چاپ سابق الذكر).
[10] الدين والإسلام ص 173 مطبعه العرفان، صيدا، ط. الثانيه 1330 هـ.
[11] تفسير الياشي 2/215 (چاپ سابق الذكر)، بحار الانوار للمجلسي 4/118 (چاپ سابق الذكر).
[12] تفسير آيه: «خداوند هر چه را اراده كند محو و منسوخ كرده و هر چه را بخواهد به حال خود باقي مي گذارد».
[13] اصول الكافي كتاب التوحيد باب البداء /2.
[14] فروع الكافي 5/546. در اين روايت دروغين مي بينيم كه آقاي كليني براي اثبات عقيده باطل بداء، حتي به پيامبران نيز احترام نگذاشته و به آنها افتراء بسته است.
[15] بحار الانوار للمجلسي 26/335 احياء التراث العربي،بيروت ، الطبيعه الثالثه 1403 هـ . اكمال الدين لابن بابويه ص 147 المطبعه الحيدريه ، النجف 1389 هـ. عيون اخبار الرضا لابن بابويه القمي 1/262 ط: ايران 1318 هـ . علل الشرائع لابن بابويه القمي ص 13 المكتبه الحيدريه و مطبعتها، ط: الثانيه 1385 هـ.
[16] بحار الانوار للمجلسي 26/344-345 (چاپ سابق الذكر)، ارشاد القلوب للحسن بن محمد الديلمي، ط: النجف 1353 هـ. كنز جامع الفوايد ص 483.
[17] المعالم الزلفي لهاشم البحراني ص 249 ط: ايران 1288 هـ.
[18] كنز جامع الفوايد ص 334 ، بحار الانوار 23/320 (چاپ سابق الذكر).
[19] بحار الانوار 26/341 (چاپ سابق الذكر)، بصائر الدرجات ص 20 المطبوع بالنجف 1370هـ.
[20] بحار الانوار 26/341(چاپ سابق الذكر)، بصائر الدرجات ص 20 (چاپ سابق الذكر).
[21] تفسير الحسن العسكري ص 153 ط: ايران 1315 هـ. الاحتجاج للطبرسي ص 31 تعليق: محمد باقر الخراساني، مؤسسه الاعمي، بيروت ، 1401 هـ. بحار الانوار للمجلسي 26/338 (چاپ سابق الذكر).
[22] بحار الانوار 26/349 (چاپ سابق الذكر).
[23] اصول الكافي للكليني 1/240 تصحيح و تعليق: علي اكبر الغفاري، دار الكتب الاسلاميه، طهران، ط: الثالثه: 1388. بحار الانوار للمجلسي 26/44 (چاپ سابق الذكر) بصائر الدرجات ص 43 (چاپ سابق الذكر).
خمينى در وصيت نامه خود مى گويند: ما مفتخريم كه مصحف فاطميه كه كتاب الهام شده از جانب خداوند تعالى به زهراى مرضيه است از ماست.
[24] اصول الكافي 1/239 (چاپ سابق الذكر).
[25] اصول الكافي 1/240 (چاپ سابق الذكر). بحار الانوار 26/44 (چاپ سابق الذكر)،بصائر الدرجات ص 43 (چاپ سابق الذكر).
[26] بحار الانوار 26/42 (چاپ سابق الذكر). بصائر الدرجات ص 42 (چاپ سابق الذكر).
[27] اصول الكافي 1/240 (چاپ سابق الذكر).
[28] - دلائل النبوه لمحمد بن جرير بن رستم الطبري ص 27-28. ( بايستي توجه كرد اين طبري، شيعي مذهب بوده است و نبايد او را با مؤلف كتاب تفسير و تاريخ كه سني بوده اشتباه گرفت).
[29] - دلائل النبوه لمحمد بن جرير رستم الطبري ص 27-28.
[30] - دلايل النبوه لمحمد بن جرير بن رستم الطبري ص 27-28.
[31] - بحار الانوار 36-192-193 (چاپ سابق الذكر). اكمال الدين لابن بابويه ص 376 (چاپ سابق الذكر). امالي الصدوق ص 240. امالي الشيخ ص 282، اصول الكافي 1/280 (چاپ سابق الذكر).
[32] - الخلاصه للخزرجي ص 273.
[33] - مراد او فقهاي اهل سنت و جماعت مي باشد.
[34] - الارشاد للمفيد ص 292-293 مؤسسه الاعلمي، بيروت ، ط: الثالثه 1399 هـ. الانوار البهيه لعباس القمي ص 112 تحقيق: كاظم الخراساني ، دار الاضواء ، بيروت، ط: الاولي 1404 هـ.
[35] - الكافي للكليني 1/257، 528 (چاپ سابق الذكر). الوافي للفيض الكاشاني، ابواب العهود بالحجج و النصوص عليهم صلوات الله عليهم، المجلد الاول 2/72 المكتبه الاسلاميه، طهران. الاحتجاج للطبرسي 1/84-85 (چاپ سابق الذكر). اكمال الدين لابن بابويه القمي ص 301-304 (چاپ سابق الذكر). اعلام الوري للطبرسي ص 152 تصحيح و تعليق علي الغفاري، دارالمعرفه ، بيروت 1399 هـ. الاستبصار للكراجكي ص 18 المطبعه العلويه، النجف 1346 هـ.
[36] -اكمال الدين لابن بابويه القمي ص 263 (چاپ سابق الذكر).
[37] - صحيح الكافي1/31 لمحمد الباقر البهبودي، الدار الاسلاميه، ط: الاولي 1401 هـ. اصول الكافي للكليني 1/269 (چاپ سابق الذكر).
[38] - بحار الانوار للمجلسي 79/221، و 11/34-35 (چاپ سابق الذكر).
[39] - بحارالانوار26/282 (چاپ سابق الذكر)، بصائر الدرجات ص 22 (چاپ سابق الذكر).
[40] - الفصول المهمه في اصول الائمه (باب ان النبي والائمه الاثني عشر –عليهم السلام– أفضل من سائر المخلوقات من الانبياء والاوصياء السابقين والملائكه و غيرهم)، للحر العاملي ص 151 مكتبه بصيرتي، قم ، ط. الثالثه.
[41] - بحار الانوار 26/267 (چاپ سابق الذكر).
[42] - بحار الانوار 26/297-298 (چاپ سابق الذكر).
[43] - بحار الانوار 17/155، 54/237 (چاپ سابق الذكر).
[44] - الاختصاص للمفيد ص 250 مؤسسه الاعلمي، بيروت 1402 هـ. بحار الانوار للمجلسي 26/294 (چاپ سابق الذكر).
[45] - بحار الانوار 39/89 (چاپ سابق الذكر). در اين مورد مي توانيد به اين كتابها نيز مراجعه كنيد: عيون اخبار الرضا ص 212، مناقب آل ابي طالب 2/47.
[46] - البرهان في تفسير القرآن لهاشم بن سليمان البحراني الكتكاني 4/226 ط. طهران، ط. الثانيه.
[47] - علبائيه يكي از فرقه هاي مذهب شيعه است. و مؤسس آن علباء بن ذراع دوسي و يا اسدي نام دارد. او رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را دشنام مي داده است. رجال كشي ص 571 (در اين كتاب اين فرقه العليائيه ناميده شده است) بحار الانوار 25/305.
[48] - بحار الانوار 39/200 (چاپ سابق الذكر). بصائر الدرجات ص 122 (چاپ سابق الذكر).
[49] - الفصول المهمه في اصول الائمه ص 171 (چاپ سابق الذكر).
[50] - تفسير العياشي 2/312، البرهان للبحراني 2/439، بحار الانوار للمجلسي 3/302.
[51] - بحار الانوار 27/79 (چاپ سابق الذكر)، عيون اخبار الرضا لابن بابويه ص 222 ط. ايران 1318 هـ.
[52] -اعتقادات للمجلسي ص 95 مطبوع في حاشيه الاعتقادات للصدوق.
[53] -الاعتقادات للمجلسي ص 106-107 (چاپ سابق الذكر).
[54] - المعالم الزلفي ص 249 (چاپ سابق الذكر). نزهه الابرار و منار الانضار في خلق الجنه و النار لهاشم البحراني ص 395 ط: ايران 1288 هـ.
[55] -المعالم الزلفي لهاشم البحراني ص 317-319-350 (چاپ سابق الذكر).
[56] -اصول الكافي 2/606 (چاپ سابق الذكر). المعالم الزلفي لهاشم البحراني ص 133 (چاپ سابق الذكر).
[57] - بحار الانوار 60/218 (چاپ سابق الذكر). الكني و الالقاب لعباس القمي 3/71 مطبعه العرفان، صيدا.
[58] - بحار الانوار 60/215(چاپ سابق الذكر). سفينه البحار لعباس القمي 1/446 مؤسسه الوفاء ، بيروت
[59] - الكني و الالقاب لعباس القمي 3/7 (چاپ سابق الذكر).
[60] - احسن الوديعه لمحمد مهدي الكاظمي ص 313-314.
[61] - اصول الكافي للكليني 2/410 (چاپ سابق الذكر).
[62] - بحار الانوار للمجلسي 27/30 (چاپ سابق الذكر).
شيعه و قرآن
با كمال تأسف بايستي گفت: اعتقاد شيعه در مورد قرآن مجيد بر خلاف فرمايشات الهي است. اعتقاد شيعه همانند ادعاهاي دشمنان اسلام، قرآن مجيد را دستخورده و محرف مي داند. بنا بر معتقدات شيعه ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) پس از وفات ايشان آيات بسياري را از قرآن حذف كرده و يا آنها را تغير داده اند.
شكي نيست اين سخن براي بسياري از خوانندگان تعجب آور و يا حتي غير قابل قبول است. اما متاسفانه اين سخن يك حقيقت تلخ و رنج آور مي باشد كه علما و بزرگان تشيع در آرزوي رسيدن به روزي كه بتوانند آنرا بي پروا در جهان اسلام اعلان كنند، تا كنون سعي بر كتمان و حتي انكار آن نيز داشته اند. اما اين اعتقاد چنان در مصادر و مراجع مختلف تشيع ذكر و بر آن مهر صحه گذاشته شده كه هيچكس را ياراي انكار آن نيست. اكنون ما نظري بر برخي از معتبرترين و مهمترين مراجع و مصادر مذهب شيعه مي افكنيم تا آنچه را در رابطه با اعتقاد شيعه در مورد قرآن مجيد بيان داشتيم از زبان خود آنها بشنويم. و بدين ترتيب راه فرار را بر هر انكار كننده اي مسدود سازيم.
1- كتاب كافي
ما قبل از هر سخني نخست خواننده محترم را با جايگاه و منزلت اين كتاب نزد بزرگان شيعه آشنا مي سازيم.
آقا بزرگ طهراني يكي از بزرگترين و معروفترين علماي مذهب تشيع در مورد اين كتاب و مؤلف آن چنين مي گويد: «اين كتاب جليل ترين و ارزنده ترين كتاب از چهار كتابي است كه اصول مذهب شيعه بر آن استوار گشته است[1]. كتابي نظير آن در روايت و نقل از آل رسول نوشته نشده است. مؤلف اين كتاب ثقه الاسلام محمد بن يعقوب بن اسحاق الكليني الرازي مي باشد كه در سال 328هـ. فوت كرده است»[2].
يكي ديگر از علماي بزرگ شيعه يعني مولي محمد امين ايادي در مورد اين كتاب مي گويد:
«از مشايخ و استادان خود شنيديم كه مي گفتند كتابي مانند كافي در طول تاريخ اسلام نوشته نشده است»[3].
ما نيز مي گوييم بله، كتابي مانند اين كتاب كه شامل كفر و ضلالت و گمراهي باشد در طول تاريخ اسلام نگاشته نشده است!
در مقدمه كتاب كافي گفته شده:
«برخي از علما و بزرگان معتقدند اين كتاب بر امام غائب صلوات الله عليه عرضه شده و ايشان كتاب را پسنديده و فرموده اند: اين كتاب براي شيعه ما كافي است»[4].
قمي در مورد مؤلف اين كتاب يعني كليني چنين مي گويد:
« مجدد مذهب اماميه در صد سال اول، محمد بن علي الباقر (عليه السلام) و در صد سال دوم، علي بن موسي الرضا (عليه السلام) و در صد سال سوم ابو جعفر محمد بن يعقوب كليني بوده است»[5].
پس از آنكه با مقام و منزلت كليني و كتاب او نزد بزرگان شيعه آشنا شديم اكنون بياييد ببينيم مجدد مذهب اماميه در قرن سوم! در كتاب بي نظير خود! در مورد قرآن مجيد چه مي گويد.
در يكي از روايات كتاب كافي گفته شده:
«ابو عبدالله (جعفر صادق) -عليه السلام- فرمودند: قرآني كه جبرئيل -عليه السلام- بر محمد صلي الله عليه و آله نازل كرد شامل هفده هزار آيه بوده است»[6].
كليني با نقل اين روايت دروغين، خداوند متعال با به باد مسخره گرفته و ايشان را در جامه عمل پوشاندن به وعده خود در مورد محفوظ نگاه داشتن قرآن مجيد ضعيف و ناتوان پنداشته است. چون بنا بر اين روايت دروغين در حدود دو سوم قرآن مجيد ضايع و پايمال شده است. زيرا قرآن موجود در بين مسلمانان تنها شامل 6236 آيه مي باشد.
كليني همچنين روايت جعلي ديگري را از ابو عبدالله (جعفر صادق) نقل مي كند كه در آن ايشان خطاب به يكي از ياران خويش گفته اند:
«ما مصحفي (قرآني) به نام مصحف فاطمه -عليها السلام- داريم. آنها چه مي دانند مصحف فاطمه -عليها السلام- چيست؟
من گفتم: مصحف فاطمه -عليها السلام- چيست؟
ايشان پاسخ دادند: قرآني است سه برابر قرآن شما. به خداوند سوگند در آن حتي يك حرف نيز از قرآن شما وجود ندارد»[7].
اكنون مي پردازيم به ذكر چند مثال از كتاب كافي در مورد آياتي كه كليني ادعا مي كند در آنها تغيير و تبديل رخ داده است.
توجه: ما آنچه كه كليني مدعي تحريف و يا حذف آنها است را بين دو پرانتز قرار داده ايم.
1- آيه 172 از سوره الاعراف در كتاب كافي به اين صورت ذكر شده است:
«وإذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم وأشهدهم علي أنفسهم ألست بربكم (وأن محمداً رسولي وأن علياً أمير المومنين)»[8].
«و بياد آر هنگاميكه پروردگارت از كمر فرزندان آدم ذريت و نوادگان آنها را بر گرفت و آنها را بر خودشان گواه قرار داد و از آنها پرسيد آيا من رب شما نيستم (و محمد پيامبر من و علي اميرالمومنين نيست)؟»
2- و اولين آيه از سوره المعارج را كليني به اين صورت مي خواند: «سأل سائل بعذاب واقع للكافرين (بولاية علي) ليس له دافع»[9].
«شخصي عذاب قيامت كه وقوع آن حتمي است را خواهان گشت. همان عذابي كه هيچ چيز نمي تواند آنرا از كافرين (به ولايت علي) دور سازد».
3- كليني همچنين معتقد است آيه 23 سوره البقره بدين صورت نازل شده است:
«وإن كنتم في ريب مما نزلنا على عبدنا (في ولاية علي)»[10].
«و اگر شما از آنچه ما (در مورد ولايت علي) بر بنده خود نازل كرده ايم در شك و ترديد هستيد...».
4- و آيه 71 سوره الاحزاب را اينگونه مي خواند:
« ومن يطع الله ورسوله (في ولاية علي والأئمة بعده) فقد فاز فوزاً عظيماً»[11].
«و هر آنكس از خداوند و پيامبر او (در مورد ولايت علي و ائمه پس از او) پيروي كند، به پيروزي و رستگاري بزرگي نائل آمده است».
2- كتاب «تفسير قمي»:
اين كتاب تأليف علي بن ابراهيم بن هاشم القمي مي باشد كه در سال 307 هـ. فوت كرده است.
وي از بزرگترين و مشهورترين روات نزد علماي شيعه بشمار مي رود. كليني مؤلف كتاب كافي روايات بسياري از او نقل كرده است.
بايستي به اين نكته نيز اشاره كرد كه قمي از نخستين كساني بوده كه اعتقاد به محرف بودن قرآن مجيد را بين شيعيان رواج داده است. اكنون بياييد ببينيم شيعه در مورد قمي و كتاب تفسير او چه مي گويد:
اين كتاب پايه و اساسي براي ساير كتابهاي تفسير بشمار مي رود.
روايات قمي در اين كتاب از دو صادق -عليهما السلام- نقل شده اند.
به همين سبب آقا بزرگ طهراني در كتاب الذريعه مي گويد:
1- «اين تفسير در حقيقت تفسير دو امام صادق -عليهما السلام- است.
2- قمي در زمان امام حسن عسكري (عليه السلام) مي زيسته است.
3- پدر قمي كه روايات را براي فرزند خويش نقل كرده، از ياران امام رضا -عليه السلام- بوده است.
4- نكات عظيمي در مورد فضائل اهل بيت در اين كتاب نهفته است. نكاتي كه دشمنان اهل بيت[12] آنها را از قرآن حذف كرده اند.
5- در اين كتاب آيات بسياري كه بدون ارشادات و تعاليم اهل بيت نمي توان آنها را تفسير كرد، تفسير شده اند»[13].
پس از آشنا شدن با مقام و منزلت اين كتاب و مؤلف آن در مذهب تشيع، اكنون چند مثال از آن ذكر مي كنيم تا ببينيم چگونه در اين كتاب كه بزرگان شيعه آنرا پايه و اساس تمام كتابهاي تفسير مذهب خود مي دانند، معبود بر حق را در جامه عمل پوشاندن به وعده خود ضعيف و ناتوان دانسته شده است.
توجه: ما آنچه كه قمي مدعي تحريف و يا حذف آنها است را بين دو پرانتز قرار داده ايم.
1- قمي در تفسير خويش روايتي را به ابو جعفر محمد بن علي الباقر نسبت داده كه در آن ادعا شده آيه 64 و 65 سوره النساء بدين صورت نازل شده اند:
«ولو أنهم إذ ظلموا أنفسهم جاءوك (يا علي) فاستغفروالله واستغفر لهم الرسول لو جدوا الله تواباً رحيماً * فلا وربك لا يومنون حتى يحكموك (يا علي) فيما شجر بينهم»[14].
«(اي علي) آنها اگر هنگاميكه – با نپذيرفتن حكم تو – به خود ظلم كردند نزد تو مي آمدند و از خداوند طلب آمرزش مي كردند و پيامبر نيز براي آنها طلب آمرزش مي كرد، خداوند را قبول كننده توبه و مهربان مي يافتند. به رب تو سوگند (اي علي) آنها تا آنزماني كه تو را در خصومات خود حكم نگردانند ايمان نخواهند آورد».
براستي اگر قمي بهره اي از علم و ايمان برده بود حتماً مي دانست آنكس كه پيامبر اسلام است و در آيات الهي مورد خطاب قرار مي گيرد، محمد بن عبدالله (صلى الله عليه وسلم) است نه علي بن علي طالب -رضي الله عنه-.
2- قمي آيه 93 سوره انعام را به اين صورت ميخواند:
«ولو ترى إذ الظالمون (آل محمد حقهم) في غمرات الموت»[15].
«و اگر ظالمين و غاصبين (حق آل محمد) را در سكرات و شدائد مرگ ببيني ...».
3- قمي همچنين معتقد است آيه 227 سوره الشعراء بدين صورت نازل شده است:
«وسيعلم الذين ظلموا (آل محمد حقهم) أي منقلب ينقلبون»[16].
«وبزودي آنانيكه (به حق آل محمد) ظلم كردند خواهند دانست به كجا باز خواهند گشت و چه سرنوشتي خواهند داشت».
4- قمي همچنين معتقد است آيه الكرسي كه عظيم ترين و ارجمندترين آيه قرآن مجيد مي باشد نيز در مورد تحريف و تبديل قرار گرفته و به هنگام نزول بدين صورت بوده است:
«(الم) الله لا إله إلا هو الحي القيوم لا تأخذه سنة ولا نوم له ما في السموات وما في الأرض (و ما بينهما وتحت الثرى عالم الغيب والشهادة الرحمن الرحيم)»[17].
بله، اين بود نگاهي گذرا بر موضع و اعتقاد يكي از بزرگترين مفسرين شيعه نسبت به قرآن مجيد. اين اباطيل و دجلها در كتابي نگاشته شده اند كه بزرگان شيعه آنرا مرجع و منبعي براي هر كتاب تفسير مي دانند.
آيا پس از اين براهين و استشهادات، كسي را ياراي آن خواهد بود كه محرف دانستن قرآن مجيد توسط شيعه رادروغي محض و افترايي به مذهب اماميه بداند؟
3- كتاب« فصل الخطاب في اثبات تحريف كتاب رب الارباب»:
اين كتاب را نيز يكي از بزرگترين علماي شيعه بنام حاج ميرزا حسين بن محمد تقي الدين النوري الطبرسي كه در طبرستان بدنيا آمده و در سال 1320هـ. در كوفه فوت كرده، نوشته است.
وي كه از ياران مجدد مذهب شيعه در قرن سيزدهم يعني سيد شيرازي بشمار مي رود علاوه بر كتاب «مستدرك الوسائل» در حدود سي كتاب ديگر در علم حديث و رجال و عقايد به رشته تحرير در آورده است. علاوه بر اين، بسياري از علما و بزرگان مذهب تشيع همچون شيخ عباس قمي مؤلف كتاب «الكني و الالقاب» و كتاب «منتهي الامال» و شيخ آقا بزرگ طهراني مؤلف كتاب «أعلام الشيعة» و كتاب «الذريعة إلى تصانيف الشيعة» از تلاميذ و شاگردان او بوده اند.
طبرسي در زمان حيات خويش شيخ مشايخ نجف بوده است.
او با نوشتن كتاب فصل الخطاب كه شامل دو هزار روايت از ائمه مبني بر وقوع تحريف و تبديل در قرآن مي باشد، نقاب تقيه را از چهره شيعه كنار زد و ثابت كرد در مذهب تشيع قرآن موجود فاقد اعتبار بوده و محرف و مبدل دانسته مي شود.
طبرسي با اين كتاب خود، سروصداي عظيمي در بين بزرگان و علماي شيعه كه وقت را براي اظهار و آشكار ساختن اين اعتقاد بسيار زود مي دانستند، بپاكرد و آنها را سخت آشفته و پريشان ساخت.
پس از اين مقدمه اكنون براي آشنايي بيشتر با اعتقاد شيعه در مورد قرآن مجيد به ذكر برخي از سخنان طبرسي و همچنين آياتي كه او مدعي صورت پذيرفتن تحريف در آنها است مي پردازيم.
طبرسي در كتاب خود از قول جزائري مي گويد:
«بزرگان و علما همگي بر صحت روايات متواتره دال بر صورت پذيرفتن تحريف و تغيير در قرآن با يكديگر اتفاق نظر دارند»[18]. او همچنين روايتي را به امام صادق -رحمت الله عليه- نسبت داده كه در آن از قول ايشان گفته شده:
«اگر قرآن همانگونه كه نازل شده تلاوت مي شد، شما نامهاي ما را در آن مي يافتيد»[19].
طبرسي در اين كتاب خود مي گويد:
«بدون شك و ترديدي سوره ولايت از قرآن حذف شده است: «يا ايها الذين آمنوا آمنوا بالنبي والولي الذين بعثناهما يهديانكم إلي صراط المستقيم..»[20].
اكنون مي پردازيم به ذكر چند مثال ازآياتي كه طبرسي مدعي صورت پذيرفتن تحريف در آنها است.
توجه: ما آنچه طبرسي مدعي تحريف و يا حذف آنها است را بين دو پرانتز قرار داده ايم.
1- آيه 238 از سوره البقره:
«حافظوا على الصلوات والصلاه الوسطى (وصلاة العصر) وقوموا لله قانتين»[21].
2- آيه 43 از سوره آل عمران:
«يا مريم اقنتي لربك واسجدي (شكراً لله) واركعي مع الراكعين»[22].
3- آيه 67 از سوره المائده:
«يا أيها الرسول بلغ ما انزل إليك من ربك (في علي) وإن لم تفعل (عذبتك عذاباً اليماً)»[23].
4- آيه 115 از سوره طه:
«ولقد عهدنا إلى آدم من قبل (كلمات في محمد وعلي وفاطمة والحسن والحسين والأئمة من ذريتهم)»[24].
5- آيه 27 و 28 از سوره الفجر:
«يا أيتها النفس المطمئنة (إلى محمد ووصيه والأئمة من بعده) ارجعي إلى ربك راضية (بولاية علي) مرضية (بالثواب)»[25].
6- آيه 7 از سوره الشرح:
«فإذا فرغت فانصب (عليا للولاية)»[26]
براستي كه ركاكت اين الفاظ و عبارات و دور بودن آنها از بلاغت زبان عربي خود مشت محكمي بر دهان طبرسي و همفكرانش مي باشد. پس از اينكه اين سه مرجع را به عنوان نمونه و مثال ذكر كرديم، بايستي بگوييم: ساير مراجع و مصادر مذهب تشيع همچون كتاب «البرهان في تفسير القرآن» نوشته سيد هاشم بحراني و كتاب «مرآة العقول» نوشته ملا باقر مجلسي و كتاب «الانوار النعمانية» نوشته نعمت الله جزائري و كتاب «تفسير الصافي» نوشته نعمت الله جزائري و كتاب «تفسير الصافي» نوشته فيض كاشاني، همگي مدعي صورت پذيرفتن تحريف و تبديل در قرآن مجيد هستند. و ما را همان بس كه جزائري اعتقاد به وقوع تحريف در قرآن را مورد اجماع و اتفاق نظر تمام علماي شيعه مي داند[27].
در اينجا جا دارد به اين نكته اشاره كنيم كه برخي از علماء و بزرگان شيعه كه وقت را براي اظهار و اعلان اين اعتقاد فاسد و باطل مناسب نمي بينند، همواره سعي كرده اند به انكار اين مسأله پرداخته و بگويند ما شيعيان قرآن موجود را كامل و به دور از تحريف و تبديل مي دانيم.
اما حقيقت اين است كه اين سخن چيزي جز تقيه و دورويي نيست. و هرگز نمي تواند بر مسأله اي كه مانند آفتاب روشن و واضح است، سرپوش گذارد. علاوه بر اين ما با در نظر گرفتن مطالبي كه اكنون به ذكر آنها مي پردازيم، به راحتي مي توانيم به دورويي و تقيه كردن اين دسته از علماي شيعه پي ببريم.
1- روايات جعلي و دروغيني كه بر وقوع تحريف در قرآن دلالت دارند، در مراجع و مصادر مذهب تشيع به حد تواتر رسيده اند. محدث بزرگ شيعه نعمت الله جزائري مي گويد: «علما و بزرگان همگي در مورد صحت روايات متواتره دال بر وقوع تحريف در قرآن با يكديگر اتفاق نظر دارند»[28].
2- روايات دروغيني كه دلالت بر وقوع تحريف در قرآن دارند، بر خلاف سخنان اين دسته از بزرگان شيعه، همگي منسوب به ائمه هستند.
3- اين دسته از بزرگان شيعه كه راه تقيه و دورويي را در پيش گرفته اند، هرگز از مراجع و كتابهايي كه شامل اين گمراهيها و ضلالت ها است برائت نجسته و آنها را باطل نمي دانند. بلكه اين مراجع و مصادر تا به امروز در تمام حوزه هاي علميه تشيع تدريس مي شوند.
4- تمام اين سردمداران شيعه همچون قمي و خوئي، خود در مؤلفات خويش بصورت بسيار ماكرانه و غير مستقيم سعي بر اثبات ادعاي وقوع تحريف در قرآن داشته اند. بعنوان مثال قمي كه در يكي از سخنان خود مي گويد: «آنكس كه بگويد ما معتقد به وقوع تحريف در قرآن هستيم، دروغگو مي باشند». خود در كتاب «الخصال» اين حديث دروغين را روايت مي كند: «جابر جعفي مي گويد: شنيدم رسول الله صلي الله عليه و آله فرمودند: در روز قيامت سه چيز از مردم شكايت مي كنند. قرآن و مسجد و عترت. قرآن مي گويد: الهي! مرا تحريف كرده و پاره پاره ام ساختند....»[29].
پس مي بينيم سخنان اين عده از علماي شيعه كه وجود چنين اعتقادي را در مذهب خود انكار مي كنند، چيزي جز تقيه و نيرنگ بازي نيست.
اكنون كه ثابت گرديد اعتقاد به صورت پذ يرفتن تحريف در قرآن مجيد يكي از اعتقادات مذهب تشيع بشمار مي رود، جا دارد مقداري نيز در مورد خطورت اين اعتقاد سخن بگوييم.
ما بايد بدانيم آنانيكه چنين اعتقادي را ساخته و پرداخته و آنرا از اعتقادات مذهب تشيع قرار داده اند از يك سو سلاح خطرناكي به دست دشمنان اسلام داده و از سوي ديگر توهيني بزرگ به خداوند متعال و پيامبر (صلى الله عليه وسلم) و ياران و اهل بيت ايشان كرده اند. سلاحي كه آنها به دست دشمنان اسلام داده اند اين است كه به آنها اين امكان را داده اند كه الهي بودن اسلام موجود را زير سؤال برده و خطاب به مسلمانان بگويند كتاب آسماني شما مورد تحريف و تغيير قرار گرفته است. پس دين شما هيچ تفاوتي با يهوديت و نصرانيت محرف و مبدل ندارد. و اگر شما توانايي محفوظ نگاه داشتن احاديث را نيز فاقد بوده ايد. و بدين ترتيب نمي توانيد ادعا كنيد دين شما ديني است آسماني، بلكه اين دين ساخته و پرداخته دست بشر مي باشد.
علاوه بر اين، اعتقاد به تحريف قرآن راه را بر انسانهاي گنهكار وضعيف النفس باز مي كند تا هر عملي مي خواهند انجام دهند. و اگر مورد سرزنش و ملامت قرار گرفتند در جواب بگويند: شما به چه حقي مرا به اداي نماز و روزه و زكات و حج و ....امر مي كنيد و دزدي و شراب خواري و زنا و..... را بر من حرام مي گردانيد؟ اين احكام در قرآن دستخورده وجود دارد و شما از كجا ميدانيد اين احكام در قرآن حقيقي نيز وجود داشته باشند؟ شايد اين احكام در قرآن حقيقي منسوخ شده باشند.
از جانب ديگر همانگونه كه مي دانيم قرآن مجيد معجزه اي است جاوداني كه خالق مهربان آنرا تا روز قيامت حجتي بر مشركين و كفار قرار داده اند. اما بر اساس اعتقادات شيعه، اين معجزه جاوداني نمي تواند بر كفار و مشركين حجت باشد. چون اين كتاب مورد تحريف و تغيير قرار گرفته و با سخنان بشر در هم آميخته شده است.
همانگونه كه قبلا نيز گفتيم اعتقاد به صورت پذيرفتن تحريف در قرآن مجيد توهيني به خداوند متعال محسوب مي گردد. چون او در فرمايشات خود به مسلمانان وعده داده است كه قرآن مجيد را از هر تحريف و گزندي مصون نگاه دارند[30]. پس بدين ترتيب ايمان داشتن به صورت پذيرفتن تحريف در قرآن بمعني ناتوان دانستن معبود بر حق در جامه عمل پوشاندن به وعده خويش مي باشد.
اين اعتقاد همچنين توهيني به رسول الله (صلى الله عليه وسلم) است. در يكي از كتابهاي معتبر شيعه ذكر شده كه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) برخي از آيات و احكام را تنها به علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- ياد داده اند. و مجموع اين آيات و احكام را مصحف (قرآن) علي ناميده اند[31].
اين گفته باطل به صورت غير مستقيم پيامبر (صلى الله عليه وسلم) را متهم به خيانت به اسلام و مسلمين مي كند. چون وظيفه پيامبر (صلى الله عليه وسلم) اين بوده كه دين اسلام را به همه بشريت ابلاغ كنند و كسي را مستثني قرار ندهند. خداوند متعال در اين مورد مي فرمايد:
﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِيراً وَنَذِيراً﴾. [سبأ/ 28]. «و ما تو را نفرستاده ايم مگر براي اينكه عموم مردم را بشارت و بيم دهنده باشي».
و در آيه ديگري خداوند متعال مي فرمايد:
﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ﴾. [المائده/3]. «امروز دينتان را برايتان به حد تمام و كمال رساندم....».
بنابراين فرمايش، دين در دسترس همه مردم قرار گرفته و هيچ آيه و يا حكمي از آن مخفي و محرمانه نگاه داشته نشده است.
اعتقاد به صورت پذيرفتن تحريف در قرآن مجيد ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را نيز به خيانت متهم مي كند. اين اتهام اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وسلم)را نيز شامل مي شود چون بنا بر ادعاهاي دجالان قرآن كامل و حقيقي تنها نزد علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- وجود داشته و ايشان پس از خود آنرا به ائمه سپرده تا اينكه بالاخره آخرين آنها قرآن كامل و حقيقي را با خود بر داشته و درون سردابي مخفي گشته و معلوم نيست كي از آن خواهد آمد.
و بدين ترتيب دجالان و دروغپردازان اهانتي بس عظيم به علي و فرزندان ايشان روا داشته اند. چون با شنيدن اين اراجيف اين سؤال در ذهن هر شنونده اي مطرح ميگردد كه چرا علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- در زمان خلافت ابوبكر و عمر و عثمان -رضي الله عنهم- قرآني را كه دجالان كامل مي دانند به مردم نشان ندادند تا آنها را از گمراه شدن باز دارند؟ ممكن است ناداني در جواب اين سؤال بگويد: ايشان از جان خود مي ترسيده اند. اهل سنت و جماعت هرگز چنين جوابي را در مورد علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- كه يكي از بزرگترين قهرمانان و حق گويان تاريخ اسلام بوده اند قبول نخواهند كرد. و علاوه بر اين با شنيدن جواب مذكور، باز اين سؤال مطرح مي گردد كه چرا ايشان در زمان خلافت خويش چنين كاري را انجام ندادند و چندين نسخه از همان قرآني كه دجالان آنرا كامل و حقيقي مي دانند تهيه نكردند و آنها را به سرتاسر جهان اسلام نفرستادند تا ديگر كسي نتواند چنين قرآني را منكر شود؟
اين سؤال فقط مي تواند دو جواب داشته باشد. ما يا بايستي علي بن ابي طالب را خائن و دشمن اسلام بدانيم. و حاشا كه ايشان چنين باشند. و يا اينكه با ايمان كامل بپذيريم قرآن موجود همان قرآنى است كه از آسمان بر رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نازل گشته و خداوند متعال او را از هر گزندي محفوظ نگاه داشته است. و سخنان وادعاهاي دجالاني همچون كليني وقمي و طبرسي و ساير همكاران دغل كارشان چيزي جز نيرنگ واراجيف نيستند.
بلكه، برادر و خواهر گرامي! اين اعتقاد علما و بزرگان شيعه در مورد قرآن مجيد كتاب آسماني مسلمانان مي باشد. كتاب كه خداوند متعال آنرا هدايتگر قرار داده تا بشريت را به راه مستقيم هدايت كند. كتابي كه خداوند متعال محفوظ ماندن آنرا از هر گونه تحريف و دستخوردگي بعهده گرفته و فرموده اند:
﴿إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ﴾. [الحجر/9]. «ما قرآن را نازل كرده ايم و ما نيز حافظ و نگاهبان آن هستيم».
آيا پس از شنيدن اين فرمايش الهي، كسي مي تواند ادعا كند قرآن مجيد تحريف شده و دستخورده است؟
اما اگر تعصب و خودخواهي انسان را كور كند، هر مساله اي ممكن است رخ دهد. همانگونه كه اين دجالان را كور كرده و مانع از آن شده اين فرمايشات الهي را بشنوند:
﴿ذَلِكَ الْكِتَابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ﴾. [البقرة/ 1].
«اين كتاب كه بدون هيچ شك و ترديدي (از جانب خداوند نازل شده) راهنماي پرهيز كاران است».
﴿لا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ﴾. [فصلت/42]. «هرگز ناحق به قرآن راه نخواهد يافت. چون قرآن فرو فرستاده شده اي است از جانب معبودي حكيم و ستوده شده از جانب مخلوقات».
اهل سنت و جماعت از مدعيان وقوع تحريف در قرآن مجيد مي خواهند نسخه اي از قرآني كه آنرا كامل و حقيقي مي دانند، به آنها بدهند تا آنرا راهنماي خود قرار داده و از تعاليم آن پيروي كنند و در صورت عاجز ماندن در مقابل اين در خواست بايستي بدانند كه پيرو هوي و هوس و تعصب خود هستند.
﴿قُلْ فَأْتُوا بِكِتَابٍ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَى مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ * فَإِنْ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّمَا يَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ﴾. [القصص/50-49].
«به آنها بگو اگر راست مي گوييد كتابي از جانب خداوند بياوريد كه را از قرآن و تورات بهتر هدايت كند تا من از آن پيروي كنم. اگر آنها نتوانستند در خواست تو را بر آورده سازند بدانكه از هوي نفس خود پيروي مي كنند».
﴿قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾. [البقرة/111]. «بگو اگر راست مي گوييد دليل و بر هان خود را ارائه دهند».
پس از آشنايي با اعتقاد شيعه در مورد قرآن مجيد، اين سؤال پيش خواهد آمد كه چرا بزرگان اين مذهب ادعا كرده اند قرآن مجيد مورد تحريف و دستخوردگي قرار گرفته است؟
اين سؤال چند جواب دارد كه عبارتند از:
1- در مذهب تشيع اعتقاد به ولايت و امامت ائمه ركني عظيم از اركان اين مذهب دانسته شده و منكر آن در زمره كافران قرار مي گيرد. كليني دجال روايتي را از زراره كذاب نقل كرده كه در آن گفته شده: «ابو جعفر -عليه السلام- فرمود: اسلام بر پنج ركن بنا شده است: نماز و زكات و حج و روزه و ولايت. زراره مي گويد: به ايشان گفتم عظيمترين و مهمترين اين ركن كدام است؟ ايشان پاسخ دادند: ولايت»[32]. اينگونه روايت دروغين كه بيانگر جايگاه عظيم ولايت و امامت در مذهب تشيع مي باشد اين سؤال را مطرح مي سازند كه: چرا قرآن مجيد تمام اركان دين را بيان داشته و در آيات بسياري مسلمانان را به نماز و زكات و روزه و حج امر كرده اما كوچكترين اشاره اي به مساله ولايت كه بنا بر اعتقادات مذهب تشيع چنين جايگاه عظيمي دارد، نكرده است؟
اين مساله خود مهر بطلاني است بر يكي از بزرگترين اصول مذهب تشيع. و بيانگر اين مساله مي باشد كه اعتقاد به ولايت ائمه چيزي جز بافته دجالان و دغل كاران نيست.
اما دجالان كه در مقابل اين سؤال ساده، بي جواب و حيران مانده بودند، براي فرار از رسوايي، از خدا نترسيده و خجالت نكشيدند و آخرين كتاب آسماني را محرف و دستخورده دانستند تا به پيروان ساده انديش خود بگويند قرآن كامل و حقيقي به مساله ولايت و امامت ائمه ما اشاره كرده است. اما ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) آن سوره ها و آيات را از قرآن موجود حذف كردند.
پس يكي از علتهاي محرف دانستن قرآن مجيد اين بود كه در آن هيچ اشاره هاي به مساله اي كه سردمداران تشيع ادعا مي كنند بزرگترين و مهمترين اركان دين مي باشد، نشده است. و روشن است كه مساله بيانگر بطلان اين اعتقاد مي باشد.
2- مساله ديگري كه بزرگان شيعه را بر آن داشت تا قرآن مجيد را محرف و دستخورده بدانند، وجود آيات بسياري در مدح و ستايش ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي باشد[33]. اين آيات مانند تيشه اي است كه ريشه ادعاهاي باطل دجالان در مورد مرتد شدن ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را از بيخ و بن مي كند. دجالان براي مقابله و رويارويي با اين آيات و فرمايشات الهي تصميم گرفتند آنها را جعلي و ساختگي معرفي كنند تا به راحتي بتوانند آنها را زير پا گذاشته و مقام والاي ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را منكر شوند.
3- يكي از افتخارات ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) به ويژه ابوبكر و عمر و عثمان -رضي الله عنهم اجمعين- اين است كه قرآن مجيد كه تا قبل از وفات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) به سبب ادامه داشتن نزول وحي الهي به صورت پراكنده و بر اساس ترتيب نزول آيات نوشته مي شد، در عهد خلافت آنها قرآن جمع آورى شد. و آنها به افتخار بزرگي نائل آمدند و اجر و ثواب فراواني براي خود كسب كردند. اين مساله نيز به نوبه خود حاقدان و كينه توزان را بر آن داشت تا صحت قرآن مجيد و بدور ماندن آن از تحريف و دستخوردگي را زير سؤال برند تا به خيال خام خود بتوانند اين افتخار بزرگ را از ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) سلب كنند.
4- محرف دانستن قرآن بهانه اي است كه به دجالان اين فرصت را مي دهد كه از احكام آن شانه خالي كنند . چون محرف دانستن قرآن مجيد صحت تمام فرمايشات و احكام الهي موجود در آن را زير سؤال مي برد.
دجالان براي رسيدن به اين هدف خود علاوه بر اين ادعاي باطل ، به جعل برخي روايات نيز پرداخته اند. در روايتي از كتاب كافي گفته شده:«مردي خدمت رسول الله صلي الله عليه و آله آمده و خطاب به ايشان گفت : اي رسول الله . من نماز گزاران را دوست دارم اما خود نماز نمي خوانم. و روزه داران را دوست دارم اما خود روزه نمي گيرم. رسول الله صلي الله عليه و اله خطاب به مرد فرمودند: تو در روز قيامت با آنهايي خواهي بود كه دوستشان داري»[34].
آيا چنين روايت دروغيني مسلمانان را به ترك شريعت اسلامي دعوت نمي كند ؟ آري . يكي ديگر از علتهاي محرف دانستن قرآن مجيد ، زير پا گذاشتن احكام و دستورات آن است.
شيعه و سنت (احاديث) رسول الله (صلى الله عليه وسلم)
اهل سنت و احاديث رسول الله (صلى الله عليه وسلم)
اهل سنت و جماعت سنت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و احاديثي كه از ايشان روايت شده است را در كنار قرآن مجيد، اولين مصدر از مصادر تشريع اسلامي مي دانند. مراد اهل سنت و جماعت از حديث و سنت، گفتار و كردار پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) و مهر صحه گذاشتن ايشان بر عمل و يا سخني است كه احدي از ياران ايشان انجام و يا بر زبان رانده باشد. معبود بر حق در مورد سخنان رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مى فرمايد:
﴿وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحَى﴾. [النجم /3 و4].
«او هرگز تحت تاثير هوي و هوس و خواهشهاي نفساني سخني بر زبان نمي راند. سخنان او چيزي جز وحي اي كه بر او نازل مي شود نيست».
خداوند متعال در قرآن مجيد بارها مسلمانان را به پيروي از سنت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) امر كرده و اطاعت و فرمانبرداري از رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را اطاعت از خود معرفي كرده است. خداوند متعال در سوره المائده آيه 92 مى فرمايد:
﴿وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ﴾. «از خداوند و از پيامبر اطاعت كنيد».
و در سوره النساء آيه 80 فرموده است:
﴿مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ﴾. «هر كس فرمايشات پيامبر را اطاعت كند، از خداوند فرمانبرداري كرده است».
و همچنين خداوند متعال در سوره الحشر آيه 7 فرموده است:
«آنچه را پيامبر فرمانتان دهد جامه عمل بپوشانيد و از آانچه بر حذرتان دارد بپرهيزيد».
سنت و احاديث رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در رابطه با قرآن مجيد وظائف متعددي را ايفا مي كند. سنت، آن دسته از آياتي كه براي فهم و درك صحيح آنها احتياج به توضيح بيشتري وجود دارد را توضيح مي دهد. و در مواردي ديگر مجمل را تفصيل و مطلق را مقيد و عام احكامي را بنا مينهد كه در قرآن هيچ اشاره اي به آنها نشده است.
پس از اين مقدمه و آشنايي با موضع اهل سنت و جماعت در قبال فرمايشات و احاديث رسول الله (صلى الله عليه وسلم)، اكنون نگاهي به موضع شيعه نسبت به اين مسأله مي افكنيم.
شيعه و سنت (حديث)
در مذهب تشيع نيز سنت و حديث مصدري از مصادر شريعت هستند. اما آنچه كه در اين مسأله بين اهل سنت و تشيع اختلاف قرار داده، اين است كه بجز مقدار بسيار اندكي از آنچه در مذهب تشيع حديث محسوب مي شوند، ساير روايات اين مذهب منسوب به پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) نيستند، بلكه اقوال و گفتار ائمه مي باشند. آشكار است كه اهل سنت و جماعت هرگز اين اقوال و گفته ها را بعنوان حديث نخواهند پذيرفت. اما تشيع اعتقاد دارد اقوال و گفته هاي ائمه، همانند فرمايشات خداوند و فرمايشات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) هستند و همان مقام و منزلت را در شريعت حائز مي باشند. تشيع در تعريف سنت مي گويد: «گفتار و يا كردار و يا تقرير (صحه گذاشتن) معصوم را سنت مي نامند»[35]. و ما بخوبي مي دانيم در معتقدات شيعه، ائمه نيز مانند پيامبران معصوم دانسته مي شوند.
اين بدان معنا است كه در مذهب تشيع گفتار و كردار ائمه جزئي از سنت كه مصدري از مصادر تشريع اسلامي است، قلمداد مي گردد.
ابن بابويه در مورد ائمه و اقوال آنها گفته است: «فرمايشات آنها فرمايش خداوند، و اوامر آنها اوامر خداوند، و اطاعت از آنها اطاعت از خداوند و نافرماني از آنها نافرماني از خداوند است. آنها هرگز سخني بر زبان نمي رانند مگر اينكه از جانب خداوند و از وحي ايشان باشد»[36]. و همچنين شارح كافي گفته است: «بر هر كس كه فرمايشي از ابو عبدالله -عليه السلام- شنيده باشد روا است كه آنرا به پدر ايشان و يا به يكي از اجداد شان نسبت دهد. و بهتر اين است كه آنرا به خداوند نسبت دهد و بگويد خداوند چنين فرموده است»[37]. بنا بر اين سخن آقاي مازندراني، دروغپردازي و افترا بستن به ديگران عملي جائز وروا مي باشد. آقاي مازندراني مي گويد: مي توان سخن هر يك از نوادگان علي بن ابي طالب- رضي الله عنه- را به ايشان نسبت داد. و حتي مي شود سخنان بشر به خداوند متعال نسبت داده شود و بدين ترتيب «تشيع اقوال و كردار و تقارير ائمه اثني عشر را جزئي از سنت قرار داده است»[38].
بايستي دانست سنت محسوب كردن اقوال و كردار و تقارير ائمه، علاوه بر معصوم دانستن آنها، از دو مساله اعتقادي ديگر نيز سر چشمه گرفته است كه هر دو مانند اعتقاد به عصمت ائمه بي پايه و اساس و باطل هستند. اين دو مساله اعتقادي عبارتند از:
1- ايمان داشتن به اينكه ائمه علم و دانش خود را از طريق وحي الهي و الهام كسب كرده اند. كليني مؤلف كتاب اصول كافي مي گويد: «علومي كه ائمه از طريق الهام كسب مي كنند مانند نقطه هايي هستند كه بر قلب آنها نقش مي بندند»[39].
و در مورد ايمان داشتن به اينكه بر ائمه نيز مانند پيامبران وحي نازل مي شود تشيع مي گويد: «فرشتگان نزد ائمه آمده و وحي الهي را به آنها مي رسانند»[40]. شيعه اين علم كه بنابر اعتقادات خويش، ائمه آنرا از طريق وحي الهي و الهام كسب كرده اند را علم حادث نام نهاده است.
بزرگان و سردمداران تشيع به اين درجه از غلو و افراط بسنده نكرده و به ائمه مقام و منزلتي والاتر از پيامبران- عليهم السلام- عطا كرده اند. چون شيعه اعتقاد دارد نزول وحي الهي بر ائمه مرهون اراده و خواست امام مي باشد. كليني يكي از ابواب كتاب خود را به اثبات اين مساله اختصاص داده و آنرا اينگونه ناميده است: «ائمه -عليهم السلام- هر گاه اراده كنند كه مساله اي را بدانند، آنرا خواهند دانست»[41].
اين در حالي است كه ما مي دانيم نازل شدن وحي الهي بر پيامبران به مشيئت واراده الهي صورت مي پذيرفته و بدون اراده و مشيئت الهي حتي اگر پيامبر آرزوي نازل شدن وحي را در سينه داشته، وحي نازل نمي شده است. اين مساله در سيرت و زندگينامه رسول الله - صلى الله عليه وسلم- نيز به چشم مي خورد. به عنوان مثال: همانگونه كه در سوره كهف آيه 23 به اين مساله اشاره شده هنگاميكه از پيامبر -صلى الله عليه وسلم- در مورد قصه اصحاب كهف پرسيده شد ايشان به اين اميد كه حتما وحي الهي در اين مورد نازل خواهد شد، بدون گفتن ان شاء الله (اگر خداوند بخواهد) جواب دادن را به فردا موكول كردند. اما خداوند متعال پانزده روز بر پيامبر (صلى الله عليه وسلم) وحي نازل نكرد تا به ايشان تذكر داده شده باشد كه نازل شدن وحي تنها به مشيئت واراده الهي صورت مي پذيرد. و به همين صورت به هنگام رخ دادن قصه افك، خداوند متعال به مدت يك ماه بر رسول الله - صلى الله عليه وسلم- وحي نازل نكرده و ايشان را از حقيقت ماجرا آگاه نساخت.
اين مساله يعني ايمان داشتن به نازل شدن وحي الهي بر ائمه، اولين اصل باطلي است كه شيعه بر اساس آن اقوال ائمه را همانند فرمايشات خداوند و فرمايشات رسول الله- صلى الله عليه وسلم- بشمار مي آورد.
2- مساله ديگري كه باعث گشته شيعه براي اقوال ائمه مقام و منزلت و ارزشي مانند ارزش كلام معبود بر حق و كلام رسول الله - صلى الله عليه وسلم- قائل شود، ايمان داشتن به اين است كه ائمه علوم و دانش فراواني را به ارث برده اند. محمد بن حسين آل كاشف الغطا در مورد اين اعتقاد باطل چنين مي گويد: «احكام اسلامي به دو قسمت تقسيم مي شوند. قسمت اول آن احكامي هستند كه پيامبر - صلى الله عليه وسلم- آنها را از ياران خود كتمان كرده و نزد اوصياء خويش به وديعه گذاشته اند تا هر وصي بنا بر احتياج زمان خود مقداري از اين احكام را به مردم ياد دهند و بقيه آنرا به وصي پس از خود بسپارند»[42]. كليني نيز در اين رابطه گفته است: «ائمه علم و دانش رسول الله و ساير پيامبران و اوصياء قبل از خود را به ارث برده اند»[43]. و در روايتي دروغين ادعا شده علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- چنين گفته اند: «اي مردم! بدانيد كه رسول الله صلي الله وعليه وآله هزار حديث را پنهاني با من در ميان گذاشته اند كه هر حديث هزار باب و هر باب هزار كليد دارد»[44].
مجلسي كه گويا مردم را از نعمت دين و عقل بي بهره دانسته است، در يكي از گفته هاي خود ادعا مي كند رسول الله - صلى الله عليه وسلم- حتي پس از وفات نيز علومي را به علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- آموخته اند. او يكي از ابواب كتاب خود را اينچنين ناميده است: «باب علوم و دانشي كه رسول الله صلي الله عليه وآله به هنگام وفات و پس از آن به اميرالمومنين علي (عليه السلام) آموختند»[45]. و در روايت باطلي كه به پيامبر (صلى الله عليه وسلم) نسبت داده شده ادعا شده ايشان فرموده اند: «اي علي! هنگاميكه من فوت كردم مرا غسل داده و در كفن قرار ده. آنگاه مرا بنشان و هر چه ميخواهي از من بپرس و آنها را بنويس»[46]. و بدين ترتيب آقاي كليني و مجلسي و ساير همكارانشان با اين دروغپردازيها، خود را رسوا ساخته و روايات خويش را به سخناني طنز آميز شبيه ساخته اند كه هيچ انسان عاقلي نمي تواند آنها را بپذيرد.
سردمداران تشيع همچنين اعتقاد دارند ائمه كتابي بنام «ديوان الشيعه» در اختيار داشته اند. اين كتاب را «ناموس» و همچنين «سمط» نيز ناميده اند. آنها مي گويند: در اين كتاب اسامي تمام شيعيان ذكر شده است. و هر كس نام او در اين كتاب نباشد از اهل جهنم خواهد بود. در روايتي گفته شده: «زني به نام حبابه الوالبيه مي خواهم بدانم آيا او واقعاً از شيعه و پيروان شما است يا خير؟ ابا عبدالله (عليه السلام) از زن مي پرسند نام او كيست؟ زن نام برادر زاده خود را مي گويد. ابا عبدالله (عليه السلام) زني را صدا مي زنند و به او مي گويند: فلانه، ناموس را بياور. پس از چند لحظه زني در حاليكه كتاب بزرگي را در دست دارد وارد اتاق شده و پس از گذاشتن كتاب بر زمين آنرا باز مي كند. ابا عبدالله (عليه السلام) نگاهي به صفحات كتاب مي اندازند و ناگهان خطاب به آن زن مي فرمايند: بله. اين خود او است. نام او و نام پدرش اينجا نوشته شده است»[47].
دجالان ادعا مي كنند ائمه كتاب ديگري نيز به نام «وصيه الحسين» داشته اند كه در آن، علم و دانشي كه بشر از آغاز خلقت تا روز قيامت به آن احتياج دارد، ثبت و نوشته شده است[48]. آنها همچنين ائمه را صاحب كتابي به نام «الجفر الابيض» مي دانند و مي گويند اين كتاب شامل زبور داود، تورات موسي، انجيل عيسي، صحف ابراهيم ومصحف فاطمه و تمام مسائل حلال و حرام و هر آنچه انسان به آن احتياج دارد مي باشد[49].
بدين ترتيب ما مي بينيم سنت دانستن و واجب الاتباع پنداشتن اقوال و گفتار ائمه از دو اصل اعتقادي سر چشمه گرفته كه هر دو آنها نه تنها بي پايه و اساس هستند بلكه باطل بودن آنها نمايان و آشكار است. نكاتي كه بر بي پايه و اساس بودن اين دو اصل دلالت دارند عبارتند از:
1- اين ادعاهاي باطل مدعي استمرار داشتن نزول وحي الهي پس از وفات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي باشند. در حاليكه ادله نقلي و عقلي خلاف اين مساله را ثابت مي كنند و تمام مسلمانان بر اين مساله اتفاق نظر دارند كه نزول وحي الهي با وفات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) به پايان رسيده است. و همچنين اين مساله نيز مورد اتفاق است كه وحي الهي تنها بر پيامبران نازل مي شود. مفيد كه يكي از علماي قرن پنجم مذهب تشيع مي باشد بر اين گفتار مهر صحه گذاشته و مي گويد: «آن كس كه اعتقاد داشته باشد پس از پيامبر بر كسي وحي نازل شده، در دامان كفر افتاده است»[50].
2- بنابراين اعتقاد باطل، دين مبين اسلام در زمان حيات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نشده است. در حاليكه خداوند متعال مي فرمايد:
﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ﴾. [المائده/3]. «امروز دينتان را برايتان كامل گردانيدم».
3- اين اعتقاد باطل، رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را متهم مي كند كه بسياري از احكام دين را از مسلمانان كتمان كرده و آنها را مخفي نگاه داشته اند. در حاليكه معبود بر حق خطاب به پيامبر (صلى الله عليه وسلم) فرموده است:
﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ﴾. [المائدة /67]. «اي پيامبر! آنچه را بر تو نازل شده [به مردم] ابلاغ كن. و اگر از انجام اين كار سرباززني رسالت الهي را به مردم نرسانده اي».
و همچنين خداوند متعال خطاب به پيامبر (صلى الله عليه وسلم) فرموده است:
﴿وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلاَّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ﴾. [ النحل/64].
«ما اين كتاب [قرآن ] را بر تو فرو نفرستاده ايم مگر براي اينكه حق و حقيقت را براي مردم در مورد آنچه با يكديگر اختلاف پيدا كرده اند، روشن سازي ».
4- اگر ادعاي دجالان در مورد اينكه ائمه چنين كتابها و علومي را در اختيار داشته اند و بر آنها وحي نازل مي شده حقيقت مي داشت، مي بايست روند تاريخ با توجه به اين ادعا، غير از روند كنوني مي بود. چون تشيع اعتقاد دارد ائمه، خلفا و جانشينان بر حق رسول الله (صلى الله عليه وسلم) بوده اند. اما سني ها خلافت و امامت را از آنها غصب كرده اند. بايستي از كسانيكه چنين اعتقادي دارند پرسيده شود چرا ائمه با استفاده از وحي و اين علم و دانش بي حدو حصر، خلافت را از غاصبين پس نگرفتند؟
و اگر بر ائمه وحي نازل مي شده و آنها بر هر حادثه ورويدادي كه در كون و هستي رخ مي داده مطلع و آگاه بوده اند، پس اين ادعاي تشيع كه برخي از ائمه ناجوانمردانه توسط سني ها مسموم شده اند، چيست؟
و اگر امام غائب وجود خارجي مي داشت و بر او وحي نازل مي شد و بر آنچه كه تا روز قيامت رخ مي دهد مطلع مي بود، پس چرا او تا به امروز خود را پنهان نگاه داشته و مسلمانان و يا حداقل پيروان خويش را از وحي الهي و از كتابهايي كه در اختيار دارد، محروم نگاه داشته است؟
اگر اين كتابهاي خيالي كه بنا بر روايات و ادعاهاي مصادر تشيع ذكر هر مساله حلال و حرامي در آن به ميان آمده وجود خارجي مي دانشتند، آيا بر ائمه تشيع واجب نمي گشت مردم و يا حداقل شيعيان را از تفاصيل آنها آگاه سازند مگر امير المؤمنين علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- بيش از چهارسال خليفه تمام مسلمانان نبودند؟ پس چرا ايشان دردوران خلافت خويش هيچ سخني ازاين كتابها به ميان نياورده و نسخه اي از آنها را دراختيار مسلمانان قرار ندادند تا آنها حلال و حرام دين خود را بخوبي بشناسند؟ اين سؤال تنها مي تواند دو جواب داشته باشد. يا اينكه بايستي علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- يكي از شجاعترين و دلاورترين قهرمانان تاريخ اسلام را خائن به اسلام و مسلمانان دانست و يا اينكه به حقيقت اعتراف كرده و وجود چنين كتابهاي خيالي و افسانه اي را انكار كرد. بايستي دانست آنانيكه چنين اعتقادات باطلي را به خورد مذهب تشيع داده اند خواسته اند از ارزش و منزلت قرآن مجيد و سنت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) كه مصدر اول شريعت اسلامي هستند كاسته و بجاي آن شيعيان را به كتابهايي دلخوش كنند كه بجز در افسانه و خيال در جاي ديگري نمي توان اثري از آنها يافت.
شيعه و مرويات ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم)
شيعه با باطل دانستن رواياتي كه توسط ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) از ايشان روايت شده، خود را از نعمت پيروي از سنت پيامبر (صلى الله عليه وسلم) محروم ساخته است. محمد حسين آل كاشف الغطا يكي از مراجع معاصر شيعه در اين رابطه مي گويد: «شيعه هيچ روايتي را قبول ندارد مگر رواياتيكه توسط اهل بيت نقل شده باشند ... اما رواياتي كه اشخاصي همچون ابوهريره و سمره بن جندب و عمرو بن العاص آنها را نقل كرده اند نزد شيعه به اندازه پشه اي نيز ارزش ندارند[51].
با در نظر داشتن اين نكته كه شيعه از بين تمام اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) تنها سخن و گفتار دوازده تن را بعنوان سنت و حديث مي پذيرد، و از بين اين دوازده تن تنها امام علي و حسنين -رضي الله عنهم اجمعين-، رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را ديده اند. و از بين آنها تنها علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- در زمان حيات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) به سن تميز رسيده بوده اند، در خواهيم يافت اين ادعا كه احاديث مذهب تشيع را اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) رعايت كرده اند، ادعايي پوچ و بي اساس است. چون نه تنها علي بن ابي طالب بلكه هيچيك از ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نمي توانسته است شبانه روز خود را با ايشان سپري كرده و تمام فرمايشات و ارشادات ايشان را شنيده و آنها را به گوش مسلمانان برساند. علاوه بر اين موضوع در برخي از موارد رسول الله (صلى الله عليه وسلم)، علي بن ابي طالب را بعنوان سفير و فرستاده خود به اينطرف و آنطرف مي فرستادند. و در غزوه تبوك پيامبر (صلى الله عليه وسلم) علي بن ابي طالب را به بعنوان جانشين خويش در مدينه باقي گذاشتند. در تمام اين موارد علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- از ديدن رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و از شنيدن فرمايشات و ارشادات ايشان كه در رابطه با مسائل و حوادثي كه رخ مي دادند فرموده مي شد محروم مي ماندند. علاوه بر اين مساله، برخي از ارشادات و تعاليم رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در مورد مسائلي هستند كه تنها در چهار چوب زندگاني زناشويي رخ مي دهند و كسي جز همسران پيامبر (صلى الله عليه وسلم) از ارشادات ايشان در مورد اين مسائل آگاه نمي شدند. پس كسي كه مي خواهد در تمام شئون زندگي خويش از تعاليم و ارشادات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) پيروي كند بايد به روايت تمام ياران و همسران ايشان كه در اوقات مختلف در كنار ايشان بوده اند عمل كند. با توجه به اين مساله ميتوان گفت اهل سنت و جماعت كه با الهام گرفتن از فرمايشات معبود بر حق[52] تمام صحابه كرام را در نقل فرمايشات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) امين دانسته اند، تنها كساني هستند كه از نعمت احاديث و ارشادات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) به حد تمام و كمال بر خوردار بوده و تمام احكام مذهب خويش را بر پيه كتاب و سنت بنا نهاده اند.
برخي از روايات موجود در مصادر مذهب تشيع نيز بر اين نكته مهر صحه گذاشته اند كه تمام ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در نقل فرمايشات ايشان امين بوده و هرگز بر پيامبر (صلى الله عليه وسلم) افترا نبسته اند. در يكي از اين روايات گفته شده: «ابن حازم مي گويد: به ابا عبدالله -عليه السلام- گفتم: مرا از ياران رسول الله صلي الله عليه وآله با خبر سازيد. آيا آنان بر پيامبر صلي الله عليه وآله افترا بسته اند يا اينكه راست گفته و امين بوده اند؟ ابا عبدالله -عليه السلام- در جواب فرمودند: آنها امين بوده و راست گفته اند»[53].
مصادر و مراجع اساسي روايات و احاديث مذهب شيعه اثني عشري
اكنون ما مقداري در مورد مصادر و مراجع روايات شيعه سخن گفته و سپس به نقد و بررسي آنها خواهيم پرداخت.
بايستي دانست كتابهايي كه در مذهب شيعه اثني عشري مصادر روايات و احاديث اين مذهب محسوب مي شوند هشت كتاب هستند كه آنها را «الجوامع الثمانية[54]» مي نامند. اين هشت كتاب عبارتند از:
1- كتاب «الكافي» تاليف محمد بن يعقوب كليني (ت 328 يا 329 هـ)[55].
2- كتاب «من لا يحضره الفقيه» تاليف محمد بن بابويه قمي (ت 381هـ)[56].
3- كتاب «تهذيب الاحكام»[57]. و
4- كتاب «الاستبصار»[58]. اين دو كتاب اخير تاليف محمد بن حسن طوسي (ت 360هـ) هستند.
پس از قرن يازدهم مؤلفات ديگري نيز نگاشته شده و به اين چهار مصدر قديمي افزوده شدند كه از بين آنها چهار كتاب، مورد تاييد علماي شيعه قرار گرفتند و آنها را «المجاميع الأربعة المتاخرة» ناميدند. اين چهار مصدر عبارتند از:
1- كتاب «الوافي» تاليف محمد بن مرتضي معروف به محسن فيض كاشاني (ت 1091هـ).
2- كتاب «بحار الانوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار» تاليف محمد باقر مجلسي (ت 1110هـ يا 1111هـ)
3- كتاب «وسائل الشيعة إلى تحصيل مسألة الشريعة» تاليف محمد بن حسن حر عاملي (ت 1104هـ).
4- كتاب «مستدرك الوسائل» تاليف حسين نوري طبرسي (ت 1320هـ).
نقد و بررسي «الجوامع الثمانيه»
بايستي دانست سردمداران مذهب تشيع براي پر جلوه دادن چنته خالي خود سعي كرده اند با در هم آميختن مصادر قديمي، تعداد مصادر خويش را زياد جلوه دهند. بعنوان مثال ما مي بينيم كه كتاب «الوافي» در مذهب شيعه مصدر و مرجعي مستقل محسوب مي گردد، در حاليكه اين كتاب چيزي جز مجموعه اي از چهار كتاب قديمي يعني «الكافي » و «التهذيب» و «الاستبصار» و «من لا يحضره الفقيه» نيست. پس چگونه مي توان آنرا مصدري مستقل بشمار آورد؟
همچنين مي بينيم كه كتاب «الاستبصار» را مصدري مستقل معرفي كرده اند در حاليكه مولف كتاب، خود در مقدمه آن به اين نكته اعتراف مي كند كه كتاب «الاستبصار» خلاصه و مختصري از كتاب« تهذيب الاحكام» مي باشد[59].
و در مورد كتاب «بحارالانوار» بايستي گفت: اين كتاب نخست در بيست و پنج جلد نوشته شد. اما هنگاميكه مؤلف، جلد اخير را قابل تقسيم يافت آنرا به دو جلد تقسيم كرد تا كتاب را به بيست و شش جلد برساند. پس از آن گروهي از معاصرين كتابهاي ديگري همچون «جنه الماوي» تاليف نوري طبرسي و «هدايه الاخبار» تاليف مسترحمي را به آن اضافه كردند تا اينكه بالاخره اين كتاب را از بيست و پنج جلد به صد و ده جلد رساندند. جالب است بدانيد نخستين جلد اين كتاب شماره صفر را بر خود دارد!
ما قبلاً به اين نكته اشاره كرديم كه چهار مصدر اخير مذهب شيعه پس از قرن يازدهم هجري تاليف شده اند. آخرين كتاب از اين چهار مصدر، كتاب«مستدرك الوسائل» تاليف طبرسي مي باشد كه در آن بيست و سه هزار حديث جديد از ائمه روايت شده است.
كسي نمي داند اقاي طبرسي اين همه احاديث جديد را از كدام گنجينه يافته است؟! اگر اين روايات با اسنادي متصل روايت شده اند پس چرا هيچكس در طي اين قرون متمادي آنها را تدوين نكرده است؟ و اگر در كتابهايي تدوين شده اند، اين كتابها در اين مدت چندين قرن كجا گم شده بودند؟ حتي در صورت پذيرفتن گم شدن آنها بايستي حداقل ذكر و نامي از آنها در مراجع و مصادر قديمي شيعه به ميان مي آمده است. مگر در روايات شيعه ادعا نشده كه كتاب اصول كافي را به امام غائب نشان داده اند و او در مورد آن گفته است: «اين كتاب براي شيعيان ما كافي است»؟
مساله اي كه هر انساني را به تعجب وا مي دارد اين است كه اينهمه روايات چگونه و از كجا مانند قارچ از زمين سر بر آورده و ظاهر شده اند؟
جواب صحيح اين سوال اين است كه گروهي دجال دروغپرداز اين كتابها و روايات را از خود تراشيده و آنها را به مشايخ قديمي نسبت داده اند. و اين مسأله مخصوصاً در دوران حكومت صفويه به اوج خود رسيد. البته اين نكته ناگفته نماند كه جعل روايات نه تنها در مراجع و مصادر متأخره، بلكه حتي در چهار مصدر نخستين مذهب تشيع نيز به چشم مي خورد. به عنوان مثال آقا بزرگ تهراني در كتاب «الذريعه»[60] و محسن عاملي در كتاب «أعيان الشيعه»[61] گفته اند: عدد احاديث كتاب «تهذيب الاحكام» به 13950 حديث مي رسد. اين در حالي است كه خود آقاي طوسي در كتاب «عده الاصول» گفته است عدد احاديث كتاب «تهذيب الاحكام» بيش از 5000 حديث ميباشد. اين سخن طوسي بدين معنا است كه عدد احاديث و روايات اين كتاب حد اكثر به 6000 روايت مي رسد و از اين عدد تجاوز نمي كند. پس بايستي از آقا بزرگ تهراني و محسن عاملي پرسيد چگونه عدد روايات و احاديث كتاب «تهذيب الاحكام» به مرور زمان بيشتر و بيشتر شده و از مرز دو برابر نيز فراتر رفته است؟!
و به همين صورت مي بينيم بزرگان و سردمداران تشيع در مورد كتاب «الروضه» كه جزئي از كتاب «الكافي» است و شامل مجموعه اي از ابواب مي باشد، با يكديگر اختلاف نظر دارند كه آيا آنرا كليني تأليف كرده و يا پس از او به كتاب « الكافي» اضافه شده است[62].
و در رسوايي ديگري، شيخ شيعه يعني طوسي (ت 360 هـ) مي گويد: «كتاب كافي مشتمل بر 30 كتاب مي باشد ...»[63].
اما شيخ ديگر شيعه حسين بن حيدر كركي عاملي (ت 1076 هـ» مي گويد: «كتاب كافي مشتمل بر 50 كتاب است»[64].
سخن آقاي حسين بن حيدر كركي عاملي بيانگر اين مطلب است كه از قرن پنجم تا قرن يازدهم، بيست كتاب بر كتاب «اصول الكافي» زياد شده كه هر كتاب شامل دهها باب و هر باب شامل مجموعه اي از روايات و احاديث جعلي و تقلبي است كه دجالان در طي چندين قرن براي دست يافتن به اهداف خويش آنها را جعل كرده و به اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نسبت داده اند.
خوشبختانه از آنجائيكه اين روايات جعلي از كذب و دروغ سر چشمه گرفته اند، مانند ساير سخنان دروغين مي توان به وضوح تضاد و اختلاف را در ميان آنها مشاهده كرد. شيخ شيعه طوسي به اين رسوايي بزرگ اعتراف كرده و از وجود اين مسأله اظهار ناراحتي و افسردگي مي كند و مي گويد: «وجود تناقض و اختلاف فراوان در ميان روايات، سبب گشته بسياري از شيعيان مذهب خود را رها سازند»[65].
[1] - اين چهار كتاب عبارتند از: 1- الكافي 2- من لا يحضره الفقيه 3- الاستبصار 4- التهذيب. كه به ترتيب (تقريباً 16990 و5963 و5511 و13590 حديث را شامل مي گردند. به كتاب لولوه البحرين تأليف يوسف بن احمد البحراني تحقيق السيد محمد صادق بحر العلوم– دار النعمان بالنجف ص 395 و 396 مراجعه گردد.
[2] - الذريعه الي تصانيف الشيعه تأليف آقا بزرگ الطهراني ج 17 ص 245.
[3] - الكني و الالقاب تأليف العباس القمي ج 3 ص 98.
[4] - مقدمه الكافي ص 25.
[5] - الكني والالقاب للعباس القمي ج 3 ص 99 . و همچنين كتاب روضات الجنات للخوانساري ج 6 ص 111.
[6] - الكافي للكليني ج2 ص 634 (بخش فضل القرآن).
[7] - الاصول من الكافي ج 1 ص 239- 240.
[8] - الكافي للكليني ج ص 414.
[9] -الحجه من الكافي ج 1 ص 424.
[10] - الحجه من الكافي ج 1 ص 417.
[11] - الحجه من الكافي ج 1 ص 414.
[12] - مراد از دشمنان اهل بيت، ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي باشد.
[13] - مقدمه تفسير القمي تأليف السيد طيب موسوي الجزايري ص 15.
[14] - تفسير القمي ج 1 ص 142 (ط. النجف سنه 1386 هـ).
[15] - تفسير القمي ج 1 ص 211 (ط. النجف سنه 1386 هـ).
[16] -تفسير القمي ج2 ص 125 (ط. النجف سنه 1386 هـ).
[17] -تفسير القمي ج 1 ص 84 ( النجف سنه 1386 هـ).
[18] - فصل الخطاب ص 30، وكتاب «اعلام الشيعه» لآقا بزرگ الطهراني. قسمت دوم ج 1 ص 543.
[19] - فصل الخطاب للنوري الطبرسي ص 14.
[20] - فصل الخطاب للنوري الطبرسي.
ترجمه آيه خيالي: «اي مؤمنين، به پيامبر و ولي اي كه ما آنها را بسوي شما فرستاده ايم ايمان بياوريد. آنها شما را به راه راست هدايت مي كنند...».
[21] - فصل الخطاب للنوري الطبرسي ص 207.
[22] - فصل الخطاب للنوري الطبرسي ص 214.
[23] - فصل الخطاب ص 231،تفسير القمي 1/10-1/171.
[24] - فصل الخطاب ص 258.
[25] - فصل الخطاب ص 290.
[26] - فصل الخطاب ص 291.
[27] - فصل الخطاب ص 30، و«أعلام الشيعه» لآقا بزرگ الطهراني. قسمت دوم ج 1 ص 543.
[28] - فصل الخطاب ص 30، و«اعلام الشيعه» لآقا بزرگ الطهراني. قسمت دوم ج 1 ص 543.
[29] - الخصال للقمي ص 83. ط: ايران 1302 هـ.
[30] - سوره الحجر آيه 9.
[31] - تفسير البيان للامام الخوئي ص 222.
[32] - الكافي في الاصول ص 18 ج 2 ط طهران ، ص 368 ج 1 ط الهند.
[33] - برخي از اين آيات را ما در مبحث « شيعه و ياران رسول الله (صلى)» ذكر كرده ايم.
[34] -كتاب الروضه من الكافي في الفروع ج8.
[35] - الاصول العامه للفقه المقارن لمحمد تقي الحكيم ص 122 دار الاندلس ، بيروت ، ط: الاولي.
[36] - الاعتقادات لابن بابويه ص 106 ط: ايران 1320 هـ.
[37] - شرح جامع (علي الكافي) للمازندراني 2/272 المكتبه الاسلاميه، طهران 1384هـ.
[38] - سنة اهل البيت لمحمد تقي الحكيم ص 9 دار الزهراء، بيروت، ط: الثانيه 1402 هـ.
[39] - اصول الكافي للكليني 1/264 تصحيح و تعليق: علي اكبر الغفاري، دار الكتب الاسلاميه، طهران، ط: الثالثه: 1388 هـ.
[40] - بحار الانوار للمجلسي 26/355 و ما بعدها، احيا التراث العربي، بيروت، الطبعه الثالثه 1403 هـ. بصائر الدرجات للصفار ص 63 المطبوع بالنجف 1370 هـ.
[41] - اصول الكافي للكليني 1/258 (چاپ سابق الذكر).
[42] - اصل الشيعه لمحمد حسين ال كاشف الغطا ص 77.
[43] -اصول الكافي للكليني1/223-226 (چاپ سابق الذكر)
[44] - بحار الانوار للمجلسي 40/127(چاپ سابق الذكر). الخصال لابن بابويه 2/174 تصحيح: علي اكبر الغفاري، مكتبه الصدوق، طهران 1389 هـ.
[45] - بحار الانوار للمجلسي 40/213-218 (چاپ سابق الذكر).
[46] - بحار الانوار للمجلسي40/213 (چاپ سابق الذكر)، بصائر الدرجات للصفار ص 80 (چاپ سابق الذكر).
[47] -بحار الانوار للمجلسي 26/121 (چاپ سابق الذكر)، بصائر الدرجات للصفار ص 46 (چاپ سابق الذكر).
[48] - اصول الكافي للكليني 1/304 (چاپ سابق الذكر)
[49] - بحار الانوار للمجلسي 26/37 (چاپ سابق الذكر) . بصائر الدرجات للصفار ص 41 (چاپ سابق الذكر).
[50] - اوائل المقالات لمحمد بن محمد الكبري الملقب بالمفيد ص 39 مكتبه الداوري، قم ، ايران.
[51] - اصل الشيعه و اصولها لمحمد حسين ال كاشف الغطاء ص 79.
[52] - ما برخي از اين فرمايشات الهي را در مبحث «شيعه و ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم)» ذكر كرده ايم.
[53] - اصول الكافي للكليني 1/65 (چاپ سابق الذكر) . بحار الانوار للمجلسي 2/228 (چاپ سابق الذكر)
[54] - مفتاح الكتب الاربعه لمحمود بن مهدي الموسوي 1/5 الناشر: دار الكتب العلميه، قم، ايران، مطبعه الاداب، النجف، 1398 هـ.
[55] - الذريعه لاقا بزرگ الطهراني 17/245، دار الاضواء، بيروت، ط: الثالثه 1403 هـ. مستدرك الوسايل للنوري الطبرسي، المكتبه الاسلاميه، طهران 1382 هـ. وسايل الشيعه للحر العاملي 20/71 تحقيق: عبدالرحيم الشيرازي، دار احياء التراث العربي، بيروت، ط: الخامسه 1403 هـ.
[56] - روضات الجنات للخوانساري 6/230-237 تحقيق: اسدالله اسماعيليان، المطبعه الحيدريه 1950 م. اعيان الشيعه لسيد محسن الامين 1/280 مطبعه بن زيدون، دمشق.
[57] - مستدرك الوسايل للنوري الطبرسي 3 / 719 (چاپ سابق الذكر). الذريعة لاقا بزرگ الطهراني 4/504 (چاپ سابق الذكر).
[58] - الذريعه لاقا بزرگ الطهراني 2/14 (چاپ سابق الذكر). أعيان الشيعه لسيد محسن الامين 1/280 (چاپ سابق الذكر).
[59] - الاستبصار للطوسي ½-3 تحقيق: الخراسان، دار صعب، دار التعارف، بيروت، الناشر: دار الكتب الاسلاميه، طهران ط: الثالثه 1390هـ.
[60] - الذريعه لآقا بزرگ الطهراني 4/504 (چاپ سابق الذكر)
[61] - اعيان الشيعه لسيد محسن الامين 1/288 (چاپ سابق الذكر)
[62] - روضات الجنات للخوانساري 6/118-176 (چاپ سابق الذكر)
[63] - الفهرست للطوسي ص 161 مؤسسه الوفاء ، بيروت، ط: الثالثه 1403 هـ.
[64] - روضات الجنات للخوانساري 6/114 (چاپ سابق الذكر)
[65] - تهذيب الاحكام للطوسي ½-3 تحقيق: حسن الخراسان، دار الكتب الاسلاميه، طهران، ط: الثالثه 1390 هـ.
راويان احاديث و روايات شيعه
با توجه به اين مسأله كه هيچيك از مؤلفين كتب احاديث شيعه، ائمه را نديده و بطور مستقيم از آنها چيزي نشنيده اند، مي خواهيم در اين مقام مقداري در مورد آنانيكه بنا بر ادعاهاي تشيع روايات را از ائمه نقل كرده اند صحبت كنيم و ببينيم راويان روايات شيعه چگونه اشخاصي بوده اند.
نخست به شيخ شيعه و مؤلف دو كتاب از كتب اربعه شيعه، يعني طوسي گوش فرا مي دهيم تا با مؤلفين و مصنفين مصادر شيعه بهتر آشنا شويم. طوسي مي گويد: «بي شك بسياري از مصنفين و مؤلفين ما اعتقادات باطل و فاسدي داشته اند. اما بايستي دانست كتابهاي آنها معتبر و معتمد مي باشند»[1]. گويا آنچه نزد شيخ شيعه براي معتبر دانستن كتاب شرط است، اين است كه مؤلف آن شيعه مذهب متعصب باشد، و لو اينكه اعتقاداتي فاسد و باطل در سينه داشته باشد. جالب است بدانيم طوسي روايات اشخاصي همچون: زيد بن علي بن حسين بن علي بن ابي طالب -رحمت الله عليه- كه از اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي باشد را باطل و مردود مي داند[2]. و علماي ديگري در مذهب تشيع همچون ابن غضائري و ابن مطهر حلي كه از علماي شيعه در علم رجال مي باشند گفته اند: «معيوب و مخدوش بودن دينداري راوي حديث، هيچ تاثيري بر صحت حديثي كه او روايت مي كند ندارد»[3]. بنابراين گفته بزرگان علم رجال شيعه، مي توان سخنان اشخاص فاسق و فاجر را پذيرفت كه فلان امام را ديده اند و شنيده اند كه او چنين و چنان گفته است!.
ببينيد اين دجالان چگونه حقيقت را واژگون و معكوس ساخته و سخنان و روايات اشخاص فاجر و فاسق را پذيرفته و آنرا ارشادي الهي قرار مي دهند. اما در مورد روايات ياران رسول الله كه در راه اسلام از جان و مال خود گذشتند و مورد مدح و ستايش خداوند و پيامبر (صلى الله عليه وسلم) قرار گرفتند مي گويند: «روايات اشخاصي همچون ابو هريره و سمره بن جندب و عمرو بن العاص نزد شيعه به اندازه پشه اي نيز ارزش ندارند»[4].
اكنون بياييد با راويان روايات شيعه يعني آنانيكه ادعا مي كنند روايات را مستقيما از ائمه شنيده اند، بيشتر آشنا شويم.
يكي از بزرگترين راويان روايات شيعه جابر جعفي مي باشد. حر عاملي در مورد او مي گويد: «جابر صدو چهار حديث روايت كرده است. تعداد روايات او از حضرت امام باقر -عليه السلام- هفتاد هزار حديث مي باشد[5]». با در نظر گرفتن اين مطلب كه مجموع روايات كتب اربعه شيعه 44244 [6] حديث مي باشد مي توانيم به بزرگي تعداد احاديثي كه جابر جعفي از ائمه روايت كرده پي ببريم. تعداد اين احاديث و روايات در حدود سه برابر مجموع احاديثي است كه در چهار كتاب متقدمه شيعه روايت شده است. بنا براين مي توان جابر جعفي را يكي از بزرگترين رواياني دانست كه اعتقادات و عبادات مذهب تشيع بر پايه روايات او بنا شده اند.
پس از آشنايي با جابر جعفي و پي بردن به حجم احاديثي كه او روايت كرده، بياييد ببينيم اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) يعني كسانيكه دجالان سنگ آنها را به سينه مي زنند، در مورد جابر و روايات او چه گفته اند. در كتاب رجال كشتي از زراره بن اعين روايت شده است كه: «از ابا عبدالله -عليه السلام- در مورد روايات جابر پرسيدم. ايشان در جواب فرمودند: من بيش از اينكه او را نزد پدر خود نديدم. و تا بحال نزد من نيز نيامده است»[7].
امام جعفر صادق -رحمت الله عليه- با اين فرمايش و افشاگري خويش ستوني عظيم از ستونهاي مذهب تشيع را در هم مي ريزند و آشكار مي سازند كه جابر جعفي دجال و دروغگويي بيش نيست كه هفتاد هزار حديث را از كسي روايت مي كند كه بيش از يكبار او را نديده است.
خوئي كه اين سخن و افشاگري امام جعفر صادق -رحمت الله عليه- به مزاجش نچسبيده، مانند عادت هميشگي بزرگان شيعه اين سخن را از باب توريه و تقيه قلمداد كرده است[8].
مساله بسيار مهم ديگري كه در مورد جابر جعفي راوي بزرگ مذهب تشيع وجود دارد اين است كه نجاشي (ت 450) در مورد روايات او گفته است: «روايات جابر در مورد مساله حلال و حرام اندك هستند»[9]. اما خوئي در مورد روايات جابر مي گويد: «در كتب اربعه روايات بسياري در مورد مساله حلال و حرام از جابر روايت شده است»[10]. اين اختلاف صدو هشتاد درجه اي بين سخن نجاشي و گفته خوئي رسوايي ديگري را براي دجالان به ارمغان آورده است. قصه اين رسوايي از اين قرار است كه پس از جابر جعفي كذاب، دروغگوياني از او زرنگتر پا بر عرصه وجود نهاده و احاديثي از اهل بيت جعل كرده و روايت آنرا به جابر جعفي نسبت داده اند. و بدين ترتيب مرويات جابر جعفي در مورد مسائل حلال و حرام كه در زمان نجاشي اندك بوده است، پس از مرگ جابر رفته رفته بيشتر گشته تا اينكه بالاخره به مقداري رسيده كه بنابر گفته خوئي مكان وسيعي را در كتب اربعه شيعه به خود اختصاص داده است.
با توجه به آنچه در مورد جابر جعفي و مرويات او گفته شد، مي توانيم پي ببريم بسياري از اختلافات موجود بين تشيع و اهل سنت مخصوصا در مسائل عقيدتي از كجا سر چشمه گرفته و چه كساني با افترا بستن به اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) پايه گذار اينگونه اعتقادات باطل كه با قرآن مجيد و سنت پيامبر (صلى الله عليه وسلم) اختلاف دارند، بوده اند[11].
پس از جابر جعفي به سراغ يكي از بزرگترين روايان شيعه يعني زراره بن اعين (ت 150هـ) مي رويم.
طوسي[12] و نجاشي[13] و ابن مطهر[14] و برخي ديگر از بزرگان شيعه[15] او را موثق و معتمد دانسته اند. و يكي از بزرگترين علماي معاصر شيعه يعني موسوي در مورد زراره مي گويد: «ما با وجود به عمل آوردن تحقيقات و پژوهش هاي فراوان نتوانستيم در مصادر و مراجع خود از تهمت هايي كه به زراره بن اعين و محمد بن مسلم و مؤمن طاق و غيره زده مي شود هيچ اثر و نشانه اي بيابيم. و در نتيجه دانسته شد اين تهمتها چيزي جز بهتان و افتراء نيستند و تنها از تعصب و عداوت سر چشمه گرفته اند»[16]. متأسفانه آقاي موسوي بجاي اينكه راه صدق و راستي را در پيش بگيرد مانند عادت هميشگي بزرگان و علماي مذهب تشيع راه تقيه و دروغگويي در پيش گرفته و سعي بر انكار مسأله اي دارد كه مانند روز روشن و نمايان است. ما براي كم كردن زحمت تحقيق و پژوهش از آقاي موسوي، چند روايت از كتاب رجال كشي را به او هديه مي دهيم تا خوانندگان محترم با ماهيت زراره و همچنين كذاب بودن آقاي موسوي آشنا گردند.
در كتاب رجال كشي از ابا عبدالله جعفر صادق -رحمت الله عليه- نقل قول شده كه: «زراره از يهود و نصاري نيز بدتر است»[17]. و در روايت ديگري از جعفر صادق -رحمت الله عليه- نقل شده كه: «هيچكس به اندازه زراره سبب رخنه پيدا كردن بدعت و گمراهي به دين اسلام نشده است. لعنت خداوند بر او باد»[18]. و در روايت ديگري نقل شده كه روزي امام جعفر صادق سه بار زراره را لعنت كردند و سپس فرمودند: «خداوند قلب زراره را واژگون ساخته است»[19].
افشاگري و بد گويي امام جعفر صادق -رحمت الله عليه- سبب گشت زراره بن اعين در فرصتهايي كه آنها را مناسب مي يافت به ايشان توهين كرده و ايشان رادروغگو و كذاب معرفي كند[20]. زراره اهانت به امام جعفر صادق را به جايي رسانده كه در يكي از مجالس خود در مورد ايشان مي گويد: «از ابا عبدالله در مورد مساله تشهد پرسيدم ... آنگاه هنگاميكه از نزد او بر خاستم بادي نثار ريشش كردم و به خود گفتم: او هرگز رستگار نخواهد شد»[21]. اين بود ماهيت حقيقي يكي از بزرگان راويان مذهب تشيع.
ما نمي دانيم چگونه با وجود اينكه امام جعفر صادق -رحمت الله عليه- بارها زراره را لعنت كرده و خطر او را بر اسلام از خطر يهود و نصاري نيز بيشتر دانسته اند، آقاياني همچون طوسي و نجاشي و ابن مطهر او را موثق و معتمد دانسته و روايات او را صحيح مي دانند. و همچنين نمي دانيم چگونه آقاي موسوي دروغگو اين جرات را به خود داده است كه سخنان امام جعفر صادق را انكار كرده و تهمت زدن به زراره را سر چشمه گرفته از عداوت و تعصب اهل سنت و جماعت بداند.
در پايان سخن و پس از آشنايي با اين دو راوي و دجال بزرگ يعني جابر جعفي وزراه بن اعين [22] كه قسمت عظيمي از احاديث كتب شيعه از آنها روايت شده است مي توانيم پي ببريم آن دسته از معتقدات مذهب تشيع كه با اعتقادات ساير مسلمانان اختلاف دارند مانند اعتقاد به محرف بودند قرآن مجيد و مرتد شدن ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و معصوم دانستن ائمه و اعتقاد به تقيه و خمس و ازدواج موقت و .... از كجا آب مي خورند و چه كساني اين اعتقادات باطل را به خورد مذهب شيعه داده اند.
شيعه و ياران رسول الله (صلي الله عليه وسلم)
اهل سنت و ياران رسول الله (صلي الله عليه وسلم)
اهل سنت و جماعت ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را به خاطر جان فشانيها و ايثار گريهاي آنها در راه اسلام، دوست داشته و احترام شاياني را براي آنها قائل هستند. خداوند متعال در قرآن مجيد آنها را مورد مدح و ستايش خود قرار داده اند[23]. رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نيز در بسياري از فرمايشات خويش از صحابه كرام تمجيد كرده و مسلمانان نسلهاي آينده را به حق شناسي و قدرداني از آنها گوشزد كرده اند.
شيعه و ياران رسول الله (صلي الله عليه وسلم)
دشمنان اسلام همواره سعي بر آن داشته اند كه احكام و تعاليم اسلامي را فاقد اعتبار جلوه دهند. آنها براي دست يافتن به اين هدف، ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) كه اين احكام و تعاليم را از پيامبر الله (صلى الله عليه وسلم) شنيده و به گوش مسلمانان نسلهاي آينده رسانده اند، نشانه رفتند تا با بي اعتبار ساختن آنها، رواياتي را كه آنها از پيامبر (صلى الله عليه وسلم) نقل كرده اند فاقد اعتبار سازند. به همين سبب وجود سخنان و عباراتي اهانت آميز در مورد ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در كتابها و تاليفات دشمنان اسلام هرگز باعث تعجب و شگفتي نمي گردد. اما اهانت و تكفير ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) توسط كساني كه خود را پيرو اسلام حقيقي و مدافعان اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي دانند انسان را متحير و شگفت زده مي سازد. آري، بزرگان و سردمداران تشيع از ديرباز به امروز سعي بر آن داشته اند كه ياران پيامبر (صلى الله عليه وسلم) و ناصران حقيقي ايشان را مورد اهانت قرار داده و آنها را منافق و دشمنان اسلام معرفي كنند. آنها در اين عمل شنيع خود گوي سبقت را از تمام دشمنان اسلام ربوده اند. كشي دجال در روايتي دروغين از قول ابو جعفر مي گويد: «پس از فوت پيامبر صلي الله عليه و آله تمام مسلمانان بجز سه نفر مرتد گشتند. از ايشان پرسيدم: اين سه نفر چه كساني بودند؟ ايشان فرموند: مقداد بن اسود و ابو ذر غفاري و سلمان فارسي»[24]. اين سه يار رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نيز از دشنام و بدگوييهاي سردمداران تشيع در امان نبوده اند. كشي در كتاب خود روايتي را نقل كرده كه در آن گفته شده: «روزي در مجلس امير المؤمنين علي (ع) سخن از تقيه به ميان آمد. ايشان فرمودند: اگر ابوذر از آنچه در قلب سلمان مي گذرد مطلع بود، او را مي كشت»[25]. همچنين در اين كتاب از ابو بصير به نقل از ابا عبدالله روايت شده كه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) فرموده اند: «اي سلمان! اگر آنچه تو بر آن مطلع هستي به مقداد گفته شود، كافر خواهد شد. و اي مقداد، اگر آنچه تو بر آن مطلع هستي به سلمان گفته شود، كافر خواهد شد». و بدين ترتيب مي بينيم كه در مذهب تشيع تمام ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) كافر و مرتد بشمار مي روند.
دجالان در اين عمل شنيع و ناپسند خود، توجه خاصي به دو خليفه بعد از رسول الله (صلى الله عليه وسلم) يعني ابوبكر و و عمر -رضي الله عنهما- مبذول داشته اند. آنها اين دو يار رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را دو صنم (بت) قريش ناميده و دعايي را به سب و لعن آنها اختصاص داده اند كه آنرا دعاي صنمي قريش (دو بت قريش) ناميده اند. در قسمتي از اين دعا گفته مي شود: «الهي! بر دو بت و جبت و طاغوت و دروغگوي قريش و دختران آنها لعنت فرست. همانانيكه دستور تو را سر پيچي و وحي و نعمت تو را انكار و پيامبرت را عصيان و دينت را تغيير و كتابت را تحريف و به دشمنانت مهر ورزيدند و ...»[26]. دجالان در مورد اجر و پاداش اين ياوه سرايي روايتي را به امام سجاد -رحمت الله عليه- نسبت داده اند كه در آن گفته شده: «هر كس اين دعا را در بامداد بخواند، خداوند هفتاد هزار حسنه به او عطا خواهد كرد و از هفتاد هزار گناه او در خواهد گذشت و مقام و منزلت او را هفتاد بار فزوني خواهد بخشيد»[27].
جزائري در مورد ابو بكر صديق رضي الله عنه گفته است: «در روايات ذكر شده خليفه اول در زمان حيات رسول الله صلي الله عليه و آله بتي را كه در زمان جاهليت مي پرستيده با ريسماني به گردن خود آويزان كرده و آنرا زير لباس خويش پنهان مي ساخته و سجده هاي خود را در حقيقت براي اين بت بجا مي آورده است. تا اينكه بالاخره پس از فوت پيامبر (صلى الله عليه وسلم) آنچه را در قلبهايشان مخفي نگاه داشته بودند، آشكار ساختند»[28].
و دجال ديگري در مورد عمر فاروق -رضي الله عنه- گفته است: «عمر، حاصل ارتباط نامشروع عبدالمطلب با زني روسپي بوده است»[29]. و در روايت ديگري چنين گفته اند: «در روز قيامت شيطان در حالي كه با هفتاد زنجير از آهن جهنم به سوي محشر كشانيده مي شود ناگهان مردي را پيش روي خود مي بيند كه با صدو بيست زنجير از آتش جهنم در بند كشيده شده است. شيطان كه از ديدن اين صحنه شگفت زده شده خود را به او مي رساند و از او ميپرسد مگر تو چه گناهي مرتكب شده اي كه سزاوار عذابي دردناكتر از عذاب من گشته اي؟ در حاليكه من بوده ام كه تمام خلائق را به گمراهي گشاندم. عمر به شيطان پاسخ مي دهد: گناه من اين بوده كه خلافت را از علي غصب كردم»[30]. آيا جعل كنندگان اينگونه روايات از اين نكته غافل بوده اند كه اگر لطف و رحمت الهي شخصي مانند عمر بن الخطاب را براي فتح ايران و بسياري از سرزمينهاي ديگر مهيا نمي ساخت، آنها مانند نياكان خويش، پيشاني خود را در برابر آتش بر زمين مي نهادند. شايد در حقيقت همين مساله آنها را به خشم آورده و در درون آنها آتش بغض و كينه برافروخته است. اما چون از اعتراف به اين حقيقت خجالت كشيده اند، مساله خلاف را بهانه اي براي گرفتن انتقام و دشنام دادن به فاروق اسلام قرار داده اند.
بشكست عمر پشت هربران اجم را
و در روايت و يا بهتر است بگوييم اضحوكه اي ديگر گفته شده: «روزي امام علي (ع) در حاليكه كماني در دست داشتند، عمر را در يكي از كوچه هاي مدينه ديدند. ايشان خطاب به عمر فرمودند: اي عمر! شنيده ام به ياران من ناسزا مي گويي. عمر در جواب به امام علي گفت: بزرگتر از دهانت صحبت نكن . امام علي (ع) فرمودند: الان سزايت را كف دستت مي گذارم. آنگاه ايشان كماني را كه در دست داشتند به زمين انداختند. كمان ناگهان تبديل به اژدهاي عظيمي گشت كه براي بلعيدن عمر دهان خود را گشوده بود. عمر با ديدن اين صحنه بسيار هراسان گشت و به گريه و زاري پرداخت و فرياد برآورد: الله الله يا ابا حسن. قول مي دهم ديگر به ياران شما بد نگويم. با شنيدن اين سخن امام علي (ع) دست خود را به اژدها زدن و آنرا بار ديگر به كمان تبديل كردند. عمر كه از اين حادثه بسيار مرعوب گشته بود، هراسان به خانه خود باز گشت»[31].
بغض و كينه دجالان نسبت به فاروق اسلام و خاموش كننده آتش مجوسيت به جايي رسيده كه قاتل ايشان يعني ابو لؤلؤ مجوسي را بابا شجاع الدين لقب داده اند[32].
در كتاب كافي كه از معتبرترين كتب شيعه بشمار مي رود ابوبكر و عمر -رضي الله عنهما* اينگونه توصيف شده اند: «آن دو، پليد و ملعون و جبت و طاغوت بودند. آنها فرعون و هامان اين امت هستند. نفاق و دشمني آنها با رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و ضرورشان بر اسلام از همه بيشتر بوده است»[33]. همچنين در اين كتاب مملو از اكاذيب و افتراات در مورد اين دو ابر مرد تاريخ اسلام گفته شده: «آن دو پير مرد در حالي مردند كه از گناهان خويش توبه نكرده و بلايي را كه بر سر امير المؤمنين آوردند به باد فراموشي سپرده بودند. پس لعنت خداوند و فرشتگان و تمام خلائق بر آنها باد»[34]. ما نمي دانيم در مورد اين همه اكاذيب و ادعاهاي باطل و متضاد موجود در مراجع و مصادر مذهب تشيع چه بگوييم. در روايتي ادعا مي شود علي چنان قدرتي داشته كه كمان خود را به اژدهايي غول پيكر تبديل ميكرده و در روايتي ديگر او را به انساني زبون و ناتوان تبديل مي كنند كه تحت ظلم و ستم ابوبكر و عمر قرار گرفته است.
اينگونه روايات قلب انسان مؤمن را مي گدازد و او را به تعجب وا مي دارد كه چگونه افرادي اين اجازه را به خود مي دهند كه در مورد ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و اولين حاملان لواي اسلام اينگونه خيره سر و گستاخ باشند. در همين كتاب در مورد عائشه و حفصه -رضي الله عنهما- دو همسر رسول الله (صلى الله عليه وسلم) گفته شده: «آن دو، كافر و منافق بوده و در آتش جهنم جاودان خواهند بود»[35]. و دجال ديگري در مورد عثمان بن عفان -رضي الله عنه- همسر دو تن از دختران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) يعني رقيه وام كلثوم -رضي الله عنهما- (كه بعد از وفات يكى با ديگرش ازدواج نموده بود) گفته است: «او شخصي ملعون بود كه عمر خود را بر باطل سپري كرد»[36]. مجلسي كه هيچ بهره اي از علم و ادب نبرده است در مورد داماد رسول الله (صلى الله عليه وسلم) گفته: «هر كس معتقد باشد عثمان مظلوم به قتل رسيد، گناه او از گناه عبادت كنندگان گاو بني اسرائيل نيز بيشتر است»[37].
اين اهانتها همانگونه كه در گذشته در بين بزرگان و سردمداران تشيع رايج بوده، امروز نيز در مؤلفات و سخنرانيهاي آنها بسيار به چشم مي خورند. خميني در كتاب كشف الاسرار در مورد كساني كه در راه رسيدن به خشنودي الهي از جان و مال خود چشم پوشي كردند ، گفته: «... همان ياراني كه هيچ هدفي جز ملذات دنيوي و دست يافتن به كرسي فرمانروايي مد نظر آنها نبوده است. همان كساني كه قرآن را وسيله اي براي تحقق بخشيدن به اهداف فاسد خود قرار دادند. حذف كردن آيات دال بر خلافت امام علي (ع) و تحريف قرآن و دورنگاه داشتن هميشگي آن از دسترس مسلمانان و بر جا گذاشتن اين ننگ و عار بر پيشاني اهل اسلام براي آنها كار آسان و ساده اي بوده است. تهمتي كه آنها در مورد تحريف تورات و انجيل به يهود و انصاري مي زنند، گريبانگير خود آنها نيز هست»[38]. و در سخني ديگر مي گويد: «ما اكنون به ذكر مخالفت ورزي عمر با قرآن مجيد مي پردازيم تا روشن سازيم سرپيچي و مخالفت ورزيدن با قرآن براي آنها كار آسان و ساده اي بوده است. ما براين نكته تاكيد مي كنيم كه اگر قرآن صريحا در مورد امامت سخن مي راند، آنها با آن مخالفت مي ورزيدند»[39].
محمد رضوي در كتاب «كذابوا علي الشيعه» عمر را دشنام داده و او را لعنت مي كند.
عبدالله انصاري در كتاب «مع الخطيب في خطوطه العريضه» در صفحه 44 و 48 گروهي از ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم)را دروغگو دانسته و آنها را دشمنان اسلام معرفي مي كند.
سردمداران تشيع در چند سال اخير با سعي و تلاش فراوان كتاب بنام «ثم اهتديت (آنگاه هدايت شدم)» نوشته محمد تيجاني را به زبانهاي مختلف ترجمه و آنرا در سر تا سر جهان مجانا توزيع كرده اند. نويسنده در اين كتاب از سرگذشت خود به هنگام صوفي بودن سخن گفته و سپس قصه روي آوردن خود به مذهب تشيع را بيان مي سازد. او در اين كتاب كه خدا مي داند براي نوشتن آن چه مبلغ عظيمي را دريافت كرده، به دشنام دادن و اهانت به ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) پرداخته و آنها را مرتد دانسته است. او در كتاب خود مي گويد: «ياران پيامبر، ايشان را ناراحت و خشمگين ساخته و بر ايشان تعدي كردند. آنها گمراه گشتند و حق رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را بجا نياورده و به ايشان احترام نگذاشتند. چيزي جز سر كشي و عناد نمي دانستند. آنها اوامر خالق خود را زير پا گذاشتند»[40]. «آنها خود را از پيامبر (صلى الله عليه وسلم) برتر مي دانستند. شايسته هيچگونه احترامي نيستند. افرادي نادان را اجير كردند تا احاديثي ساختگي و جعلي در مورد فضيلت آنها از خود بسرايند»[41]. «عمر از تقوي و پرهيزكاري به دور بوده و از عقاب الهي نمي ترسيده است»[42]. «ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) به كفر و الحاد خود باز گشته و شايسته ثواب و مغفرت نيستند. آنها از جهاد دست كشيده و به دنيا دل باختند»[43]. ما بخوبي مي دانيم تاريخ فتوحات اسلامي مشت محكمي است بر دهان تيجاني و همفكران او. چون بيشترين فتوحات اسلامي در زمان ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مخصوصاً در ايام خلافت سه خليفه اول صورت پذيرفته است. وي همچنين در كتاب خود مي گويد: «دين را عوض كردند و مانند بني اسرائيل گفتند شنيديم و سرپيچي كرديم»[44]. «عائشه سنت رسول خدا را تغيير داد»[45].
براستي كه آقاي تيجاني گمراهي را با هدايت اشتباه گرفته و مي پندارد دشنام دادن و لعنت فرستادن بر كسانيكه دين مبين اسلام پس از رحمت و لطف الهي با سعي و كوشش آنها استوار گشته است، هدايت نام دارد. او هنگام صوفي بودن نيز فاصله زيادي با شيعه گري نداشته است. چون اين دو فرقه در امور بسياري همچون پرستيدن اموات، تقديس اولياء، تبريك جستن به قبرها، بدعت و نوآوري در عبادات و ... با يكديگر مشابهت كامل دارند. به همين سبب مورخ شهير ابن خلدون در مقدمه كتاب تاريخ خود مي گويد: «اگر مذهب تشيع نمي بود فرقه اي بنام صوفي بوجود نمي آمد».
دشنام دادن و لعنت فرستادن بر ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و منافق دانستن آنها، يكي از بزرگترين علتهاي بروز اختلاف بين اهل سنت و شيعه مي باشد. اهل سنت و جماعت با دفاع كردن از پيامبر (صلى الله عليه وسلم) از يك سو به فرمايشات الهي و تعاليم رسول الله (صلى الله عليه وسلم) جامه عمل پوشانده و از اين ابر مردان تاريخ اسلام قدرداني كرده و از سوي ديگر توطئه كساني كه مي خواهند بدينوسيله به اسلام عزيز ضربه بزنند را نقش بر آب مي سازند. دشمنان اسلام بخوبي مي دانند زير سؤال بردن تدين و امانتداري ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) كه تنها نقل كننده قرآن و حديث به نسلهاي پس از خود مي باشند، باعث بي اعتبار شدن پايه و اساس دين مبين اسلام يعني قرآن و سنت مي گردد.
پس از آشنا شدن با موضع شيعه نسبت به ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم)، اكنون جا دارد اين سؤال را مطرح كنيم كه چه كسي علمدار دشنام دادن به صحابه كرام بوده و براي اولين بار تخم اين هرزه گويي را كاشته است؟
بايستي دانست علمدار اين توطئه بر عليه اسلام كسي نبوده مگر عبدالله بن سبأ يهودي الاصل. او كه خود را مسلمان و مدافع حقوق اهل بيت وانمود مي ساخت، در نهان براي ايجاد فتنه و تفرقه بين مسلمانان سعي و كوشش مي كرد. اين حقيقت را حتي بزرگان و سردمداران تشيع قبول داشته و به آن اعتراف كرده اند. نوبختي يكي از علماي شهير شيعه در اين رابطه گفته است: «عبدالله بن سبأ نخستين كسي بود كه علناً به ابوبكر و عمر و عثمان و ساير ياران رسول الله صلي الله عليه و آله دشنام داده و از آنها برائت مي جست. وي ادعا مي كرد اميرالمومنين علي بن ابي طالب (ع) او را به چنين كاري امر كرده اند. هنگاميكه اميرالمومنين (ع) از اين ادعا با خبر شدند دستور دستگيري او را داده و سپس حكم قتل او را صادر كردند. اما كسانيكه در مجلس ايشان حضور داشتند با شنيدن اين حكم فرياد بر آوردند كه اي اميرالمومنين، شما چگونه مي خواهيد شخصي را به قتل برسانيد كه مردم را بسوي محبت ورزيدن به شما دعوت مي دهد؟»[46]. نوبختي همچنين مي گويد: «عبدالله بن سبأ به هنگام يهودي بودن معتقد به جانشيني يوشع بن نون پس از موسي بود. و پس از مسلمان شدن امام علي بن ابي طالب (ع) را وصي و جانشين پيامبر صلي الله عليه و آله دانست. عبدالله بن سبأ نخستين كسي بود كه واجب بودن امامت علي بن ابي طالب (ع) را علناً در بين مردم تبليغ مي كرد. به همين سبب نيز مي باشد كه مخالفين شيعه معتقد هستند تشيع از يهوديت سر چشمه گرفته است»[47].
اكنون كه موضع شيعه را نسبت به ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) دانستيم و با پرچمدار اين توطئه و فتنه آشنا شديم» براي اثبات باطل بودن سخنان و ادعاهاي سردمداران تشيع نگاهي به قرآن مجيد و فرمايشات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و همچنين سخنان علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- و فرزندان برومند ايشان مي اندازيم تا با موضع دين مبين اسلام نسبت به ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) آشنا گرديم.
ياران رسول الله (صلي الله عليه وسلم) در قرآن مجيد
خداوند متعال در سوره توبه فرموده است:
﴿وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ﴾. [التوبة / 100].
«خداوند از پيشگامان مهاجرين و انصار و آنانيكه به آنها اقتدا كردند، راضي و خشنود گشت. و آنان نيز از فضل و پاداش الهي راضي و خرسند گشتند. خداوند براي آنها باغها و بوستانهايي مهيا ساخته كه از زير درختان آن رودها جاري است. آنها در اين باغها و بوستانها جاودان هستند. براستي كه اين سرنوشت پيروزي و سعادت بزرگي است».
خالق آسمانها و زمين همچنين فرموده است:
﴿مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ﴾.[الفتح /29].
«محمد فرستاده خداوند است. و ياران او در مقابل كافران بسيار پر صلابت و استوارند. و با يكديگر مهربان و رحيم هستند. آنان را همواره در ركوع و سجود (نماز خواندن) بيني كه فضل و خشنودي الهي را طالبند. نشانه آنها در صورت و پيشاني شان است كه سجده هاي بسيار آنرا از خود بر جا گذاشته است».
خداوند متعال در سوره فتح آيه 18 مى فرمايد:
﴿لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ﴾. [الفتح/ 18]. «خداوند از مومنين هنگاميكه در زير درخت با تو بيعت كردند راضي و خشنود گشت».
اين بيعت را بيعت رضوان مي نامند. و سبب انعقاد آن اين بوده كه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در سال ششم هجري به همراه تقريبا 1400 تن از ياران خود براي اداي عمره بسوي مكه براه افتادند. پيامبر (صلى الله عليه وسلم) قبل از رسيدن به مكه، عثمان به عفان -رضي الله عنه- را بعنوان نماينده و سفير خود نزد مشركين مكه فرستادند تا به آنها اطمينان خاطر دهند كه هدف مسلمانان از اين سفر، جنگ و خونريزي نيست بلكه آنها فقط براي اداي عمره بسوي مكه آمده اند.
مشركين مكه براي مشورت در اين مورد، عثمان بن عفان را براي مدتي نزد خود نگاه داشتند. اين مسأله شايعاتي را در مورد كشته شدن عثمان بر سر زبانها انداخت. رسول الله (صلى الله عليه وسلم) با شنيدن اين شايعات، ياران خود را زير درختي جمع كرده و از آنها بيعت گرفتند كه در صورت حقيقت داشتن اين شايعات با مشركين مكه وارد جنگ شوند. پيامبر (صلى الله عليه وسلم) در هنگام بيعت گرفتن، دست راست خود را بلند كرده و فرمودند: اين دست عثمان است. و آنرا به نشانه بيعت در دست ديگر خود قرار دادند. اما پس از مبايعه ديري نپاييد كه عثمان بن عفان بسوي مسلمانان باز گشته و دانسته شد خبر بشهادت رسيدن ايشان شايعه اي بيش نبوده است. شيخ الاسلام ابن تيميه در مورد اين بيعت گفته است: «بيش از 1400 تن در حديبيه در زير درختي با رسول الله (صلى الله عليه وسلم) بيعت كردند. خداوند در اين آيه خشنودي و رضايت خود را از آنها بيان داشته و مي فرمايد از صدق و اخلاصي كه در قلب آنها وجود داشته با خبر بوده و پيروزي و فتح قريب الوقوعي را به آنها پاداش داده است»[48]. و در سوره حشر معبود بر حق مهاجرين را مومنيني توصيف مي كند كه در راه دست يافتن به رضايت الهي از خانه و كاشانه و اموال خود چشم پوشيدند. و انصار را مومنيني معرفي مي كند كه با ايثار و فداكاري از برادران مهاجر خود استقبال كردند. در اين آيات معبود بر حق مهاجرين را اهل صدق و يقين و انصار را اهل رستگاري و فلاح معرفي كرده است.
و در سوره آل عمران خداوند متعال خطاب به ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) اينگونه فرموده است:
﴿كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ﴾. [آل عمران /110]. «شما بهترين و برگزيده ترين امتي هستيد كه [براي نشر دين و هدايت مردم] بپا خاستند».
اگر چه اين آيه تمام مسلمانان را مورد خطاب قرار مي دهد، اما شكي در اين مسأله نيست كه اولين مخاطبان اين فرمايش الهي، ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) هستند.
هر كدام از ما به هنگام تلاوت قرآن مجيد، علاوه بر آياتي كه آنها را ذكر كرديم، با آيات بسياري بر خورد مي كند كه همگي بيانگر مقام والا و شامخ ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي باشند.
ياران رسول الله (صلي الله عليه وسلم) در احاديث
رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در بسياري از فرمايشات خويش مسلمانان را به مقام برجسته و والاي ياران خود متذكر شده و از آنها خواسته اند در مورد صحابه كرام كمال ادب و حق شناسي را رعايت كنند. اما از آنجائيكه اين فرمايشات در مراجع و مصادر اهل سنت ذكر شده و نزد سردمداران تشيع غير قابل قبول هستند، ما به آنها اشاره اي نخواهيم داشت.
نگاهي به زندگينامه و سيرت رسول الله (صلى الله عليه وسلم)، حقيقت غير قابل انكاري را روشن مي سازد كه همانا فداكاري و از جان گذشتگي ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در كنار و در صف ايشان مي باشد. اين ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) بودند كه در سالهاي نخست ظهور اسلام بار سنگين دعوت اسلامي را بر دوش خود حمل كرده و در مقابل دنياي كفر و الحاد قرار گرفتند. پيامبر (صلى الله عليه وسلم) و آنها شب و روز را با يكديگر سپري كرده و در شاديها و غم و غصه يكديگر شريك بودند. رسول الله (صلى الله عليه وسلم) با دختران برخي از آنها همچون ابوبكر و عمر ازدواج كردند. و برخي از آنها همچون عثمان و علي با دختران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) پيوند زناشويي بر قرار ساختند. پيامبر (صلى الله عليه وسلم) در مدت 23 سال پيامبري خويش، معلم آنها بوده و توانستند آنها را بر اساس تعاليم اسلامي پرورش داده و از آنها امتي بسازند كه در طول تاريخ بي نظير بوده است.
در برخي از مراجع و مصادر تشيع رواياتي منسوب به پيامبر (صلى الله عليه وسلم) وجود دارند كه بر اين سخنان مهر صحه مي گذارند. در يكي از اين روايات گفته شده رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در مدح انصار -رضي الله عنهم اجمعين- اينچنين فرموده اند: «الهي، انصار و فرزندان و فرزندان فرزندان آنها را بيامرز»[49]. و در روايت ديگري از قول ايشان گفته شده: «ابوبكر شنوايي من و عمر بينايي من و عثمان قلب من است»[50].
ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در اقوال اميرالمومنين علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- و فرزندان برومند ايشان
پس از شنيدن مدح و ستايش الهي در مورد ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و پس از آشنايي با برخي از سخنان پيامبر (صلى الله عليه وسلم) و پس از آشنايي با برخي از سخنان پيامبر (صلى الله عليه وسلم) در مورد آنها، اكنون نگاهي مي افكنيم به برخي از مصادر و مراجع شيعه تا با موضع اميرالمومنين علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- و فرزندان برومند ايشان نسبت به صحابه كرام -رضي الله عنهم اجمعين- آشنا گرديم.
اميرالمومنين علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- در مورد اولين حاملان لواي اسلام اينچنين گفته اند: «ما -در ميدان كارزار- با رسول الله (صلى الله عليه وسلم) بوديم. پدران، پسران، برادران، عموهاي خويش را كشتيم. اين خويشاوند كشي ما را ناخوش نمي نمود، بلكه بر ايمانمان مي افزود، كه در راه راست پا بر جا بوديم، و در سختيها شكيبا، و در جهاد با دشمن كوشا. گاه تني از ما و تني از سپاه دشمن به يكديگر مي جستند، و چون دو گاو نر سروتن هم را مي خستند. هر يك مي خواست جام مرگ را به ديگري بپيمايد و از شربت مرگش سيراب نمايد. گاه نصرت از آن ما بود، و گاه دشمن گوي پيروزي را مي ربود. چون خداوند ما را آزمود و صدق ما را مشاهدت فرمود، دشمن ما را خوار ساخت و رايت پيروزي ما را بر افروخت. چندانكه اسلام به هر شهر و ديار رسيد، و در حكومت آن در آفاق پايدار گرديد...»[51].
اميرالمومنين -ضي الله عنه-در سخني ديگر ياران پيامبر (صلى الله عليه وسلم) را اينگونه توصيف كرده اند: «همانا ياران پيامبر (صلى الله عليه وسلم) را ديدم. كسي را نمي بينم كه همانند آنان باشد. روز را ژوليده مو، گرد آلود به شب مي رساندند. و شب را به نوبت، در سجده يا قيام به سر مي بردند. گاه پيشاني بر زمين مي سودند و گاه گونه بر خاك. از ياد معاد چنان نا آرامي مي نمودند كه گويي بر پاره آتش ايستاده بودند. ميان دو چشمشان چون زانوي بزان پينه بسته بود، از طول ماندن در سجود. اگر نام معبود بر حق برده مي شد چنان مي گريستند كه گريبانهايشان تر مى گرديد. و مي لرزيدند چنانكه درخت، روز تند باد لرزيد، از عذابي كه بيم آن داشتند و پاداشي كه تخم آن در دل مي كاشتند»[52].
و هنگاميكه ايشان از دوري و جدايي از آنها، احساس افسردگي و دلتنگي مي كنند اينگونه مي گويند: «كجايند مرداني كه به اسلامشان خواندند و آنرا پذيرفتند. و قرآن خواندند و معني آنرا به گوش دل شنفتند؟ به كارزارشان بر انگيختند و آنان همچون ماده شتر كه به بچه خود روي آرد، شيفته آن گرديدند. شمشيرها از نيام در آوردند و گروه گروه و صف در صف روي به اطراف زمين كردند. بعضي نجات يافتند و بعضي مردند. نه مژده زنده ماندن زندگان را شنفتند و نه آنان را بر مردگان تعزيت گفتند. چشمانشان از گريه تباه، شكمهايشان از روزه لاغر، و به پشت چسبيده. لبهايشان از دعا خشك، و پژمرده گرديده، رنگها زرد از شب زنده داري، بر رخسارشان گرد فروتني پديدار. برادران من اينان اينانند كه رفته اند، و ماراست كه تشنه ديدارشان بپاييم و بر جدايي آنان دست حسرت به دندان بخاييم»[53].
در روايت ديگري گفته شده است: «شخصي قريشي نزد امير المؤمنين (ع) آمد و به ايشان گفت: من در خطبه شنيدم شما فرموديد: الهي، ما و اعمال مان را صالح و نيكو گردان همانگونه كه خلفاي راشدين و اعمال آنها را صالح و نيكو گردانيدي. اي امير المؤمنين، منظور شما از خلفاي راشدين چيست؟ امام عليه السلام در جواب فرمودند: منظورم دو حبيب من، و دو عموي تو، ابوبكر و عمر، دو پيشواي هدايت، دو شيخ اسلام دو ابر مرد قريش، و دو شخصي كه بايستي پس از رسول الله (صلى الله عليه وسلم) به تعاليم و سنت آنها اقتدا كند از گمراهي مصون خواهد بود. و هر كس پيرو آنها گردد به صراط مستقيم هدايت شده است»[54].
شما خود در مورد دجالاني كه اين روايات را در كتابها و مؤلفات خود به ثبت مي رسانند و سپس ابوبكر و عمر -رضي الله عنهما- را كافر و منافق مي دانند، قضاوت كنيد. آيا آنها پيرو علي هستند يا نوكر حلقه به گوش عبدالله بن سبا يهودي؟
در روايتي منسوب به علي بن ابي طالب و زبير بن العوام -رضي الله عنهما- نقل شده كه آنها علت برگزيده شدن ابوبكر صديق -رضي الله عنه- به خلافت را اينگونه بيان داشته اند: «ما ابوبكر را شايسته ترين فرد براي خلافت يافتيم. او يار رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در غار بوده است. ما منزلت سن و تجارب او را مي دانستيم. رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در زمان حيات خويش ايشان را به امامت نماز گزاران برگزيدند»[55].
روايات بسياري در مراجع شيعه به ثبت رسيده كه همگي نشان مي دهند علي بن ابي طالب، ابوبكر صديق را شايسته ترين فرد براي خلافت مي دانسته اند. در يكي از اين روايات گفته شده: «هنگاميكه امير المؤمنين (ع) در بسته مرگ بودند به ايشان گفته شد: اي امير المؤمنين، چرا شما وصيت نمي كنيد و مردم را از جانشيني خود آگاه نمي سازيد؟ امير المؤمنين (ع) در جواب فرمودند: چگونه من دست به كاري بزنم كه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) انجام نداده اند؟ اما بر شما است كه بدانيد اگر خداوند متعال خير و صلاح امتي را بخواهند، بهترين فرد آنها را خليفه آنها قرار خواهند داد. همانگونه كه پس از وفات پيامبر (صلى الله عليه وسلم) شايسته ترين فرد امت، خليفه شد»[56].
پس از شنيدن سخنان علي ابن ابي طالب -رضي الله عنه-، بياييد به موضع و سخنان يكي از بزرگترين سردمداران تشيع يعني نعمت الله جزائري گوش فرا مي دهيم و سخنان او را با فرمايشات امير المؤمنين علي ابن ابي طالب -رضي الله عنه- مقايسه كنيم. و ببينيم آيا بزرگان تشيع واقعا پيروان علي بن ابي طالب هستند يا اينكه از هوي و هوس و تعصب كوركورانه خود پيروي مي كنند؟
نعمت الله جزائري در يكي از ياوه سرائيهاي خود كه در آن ماهيت حقيقي خويش و ساير سردمداران تشيع را فاش ساخته است مي گويد: «ما با آنها نه در مورد خداوند هم عقيده هستيم و نه در مورد پيامبر و نه در مورد امام. چون آنها مي گويند خالق ما آن كسي است كه خليفه پيامبرش، ابوبكر مي باشد. به همين سبب ما نه اين خدا را قبول داريم و نه اين پيامبر را. بلكه مي گوييم: آن خدايي كه خليفه و جانشين پيامبرش ابوبكر باشد، خداوند ما نيست و آن پيامبر نيز پيامبر ما نمي باشد»[57].
ما از آقاي نعمت الله جزائري به خاطر افشا ماهيت حقيقي خود و اثبات اينكه ايشان و ساير همكارانشان به معبود بر حق و به پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) ايمان ندارند، تشكر مي كنيم.
مساله ديگري كه بيانگر وجود صميميت و برادري بين امير المؤمنين علي بن ابي طالب و ساير ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مخصوصا سه خليفه اول مي باشد، ازدواج خليفه دوم عمر بن الخطاب با ام كلثوم دختر علي بن ابي طالب مي باشد. اين مساله را هيچ دجالي نمي تواند انكار كند. چون قصه اين ازدواج در بسياري از مراجع و مصادر تشيع به ثبت رسيده است[58]. ما از ميان اين روايات بي حد و حصر، روايتي را از شرح نهج البلاغه انتخاب كرده ايم. در اين روايت گفته شده: «عمر بن الخطاب قصد فرستادن پيكي بسوي پادشاه روميان را داشت. ام كلثوم همسر او با مطلع شدن از اين خبر، مقداري عطر به چند دينار خريداري كرده و آنرا در دو شيشه ريخته و به همراه پيك براي همسر پادشاه روم هديه فرستاد. به هنگام بازگشت پيك، وهمسر پادشاه آن دو شيشه را پر از جواهرات كرده و براي ام كلثوم فرستاد. هنگاميكه اين جواهرات به دست ام كلثوم رسيد او آنها را از شيشه بدر آورده و جلو خود گذاشت و به آنها خيره شد. در همين هنگام عمر وارد خانه شد و با ديدن جواهرات ماجراي آنها را از همسر خود پرسيد. ام كلثوم قصه را براي عمر تعريف كرد. عمر پس از شنيدن قصه به ام كلثوم گفت: اين جواهرات متعلق به بيت المال مسلمين مي باشند. ام كلثوم در جواب گفت: اما اين جواهرات را در مقابل هديه اي كه فرستادم به من بخشيده اند. عمر به او گفت: پدرت را بين خود حكم قرار مي دهيم. آنها داستان را براي اميرالمومنين علي بن ابي طالب (ع) تعريف كردند. ايشان پس از شنيدن آنچه رخ داده خطاب به دختر خود فرمودند: سهم تو از اين جواهرات به اندازه قيمت عطري است كه فرستاده اي و بقيه اين جواهرات متعلق به بيت المال مسلمين مي باشد. چون هديه تو را پيك مسلمانان با خود حمل كرده است»[59].
علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- را نيز بسيار دوست داشته و براي ايشان احترام شاياني قائل بوده اند. اين احترام و صميميت به حدي بوده كه به هنگام آشوب فتنه گران بر عليه عثمان عفان -رضي الله عنه-، علي بن ابي طالب دو فرزند خود حسن و حسين را مأمور حفاظت از خانه ايشان قرار داده بودند. مسعودي داستان بشهادت رسيدن عثمان بن عفان -رضي الله عنه- را اينگونه بيان مي كند: «هنگاميكه امام علي (ع) از توطئه آشوبگران براي قتل رساندن عثمان آگاه شدند فرزندان خود حسن و حسين را مسلح به خانه عثمان فرستادند و آنها را مأمور حفاظت از خانه گردانيدند. ساير ياران رسول الله صلي الله عليه و آله نيز فرزندان خويش را به خانه عثمان فرستادند. اما آشوبگران از جمله محمد بن ابي بكر توانستند از بالاي ديوار به داخل خانه راه يابند. محمد بن ابي بكر هنگاميكه خود را به عثمان رساند ريش او را با دست خود گرفت. در اين هنگام عثمان به او گفت: اي محمد به خداوند سوگند اگر پدرت زنده مي بود و تو را در اين حالت مي ديد سخت شرمنده مي گشت. با اين سخن عثمان، محمد بن ابي بكر ريش او را رها ساخت و از اتاق خارج گشت. سپس دو تن ديگر از آشوبگران وارد اتاق شده و عثمان را كه مشغول تلاوت قرآن بود بقتل رساندند. در اين هنگام همسر عثمان با صداي بلند فرياد بر آورد اميرالمومنين كشته شد. حسن و حسين و چندتن از بني اميه سراسيمه خود را به اتاق رساندند. اما ديگر كاري از آنها ساخته نبود. همگي سخت گريستند. خبر كشته شدن عثمان بسرعت به امام علي (ع) و طلحه و زبير و سعد و ساير مهاجرين و انصار رسيد. همگي سراسيمه خود را به خانه عثمان رساندند.
امام علي (ع) با غم و اندوه فراوان وارد خانه شد و حسن و حسين را مورد سرزنش و ملامت قرار داده و به آنها گفتند: چگونه آشوبگران توانستند در حاليكه شما از خانه محافظت مي كرديد اميرالمومنين را به قتل برسانند؟ سپس از فرط ناراحتي سيلي محكمي به حسن و ضربه اي به سينه حسين زدند و به محمد بن طلحه پر خاش كرده و عبدالله بن زبير را لعنت كردند»[60].
علي بن ابي طالب در گفتاري مهاجرين را مورد مدح و ستايش قرار داده و گفته اند: «مهاجرين فضائل بيشماري دارند. اميدوارم خداوند آنها را بهترين پاداش عطا فرمايد»[61]. و در سخن ديگري كه تمام ادعاهاي دجالان را باطل مي سازد فرموده اند: «من شما را به احترام نهادن به ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و به حقي كه آنها بر گردن شما دارند متذكر مي شوم. آنها ياران و مددكاران پيامبر شما بودند. هيچ مسأله جديد و مستحدثي به دين اضافه نكرده و با هيچ مبتدعي سازش نكردند. آري رسول الله صلي عليه و آله مرا به احترام نهادن به آنها متذكر شدند»[62].
و حسن بن علي -رضي الله عنهما- در سخني گفته اند: «روزي رسول الله صلي الله عليه و آله فرمودند: ابوبكر مانند سمع و شنوايي من است»[63].
مجلسي يك از بزرگترين دشمنان اهل سنت مي گويد: «حسن بن علي در صلح خود با معاويه، از او تعهد گرفتند كه به قرآن و سنت رسول الله صلي الله عليه و آله و سنت خلفاي راشدين عمل كند»[64].
امام محمد باقر -رحمت الله عليه- ابوبكر را صديق دانسته و از سنت ايشان در در فتواهاي خود بهره مي جسته اند. در يكي از مراجع تشيع گفته شده: «شخصي نزد امام محمد باقر (ع) پاسخ دادند: اين كار اشكالي ندارد. ابوبكر صديق نيز شمشير خود را زيور مي داده اند. شخصي با شنيدن اين سخن تعجب كرده و پرسيد: چگونه شما او را صديق لقب مي دهيد؟ امام فوراً از جاي خود برخاسته و رو به قبله كردند و فرمودند: بله، صديق. اميدوارم خداوند متعال در دنيا و آخرت هيچ سخني از سخنان آنكس كه به ايشان صديق لقب ندهد را تصديق و قبول نكنند»[65].
امام محمد باقر -رحمت الله عليه- در سخني ديگر گفته اند: «من منكر فضيلت عمر نيستم، اما ابوبكر را از ايشان افضلتر مي دانم»[66].
فرزند برومند امام محمد باقر يعني امام جعفر صادق -رحمت الله عليه- در پاسخ به شخصي كه از ايشان در مورد ابوبكر و عمر -رضي الله عنهما- پرسيد، گفته اند: «آن دو، اماماني عادل بودند كه زندگي خود را بر حق سپري كرده و بر آن دنيا را بدرود گفتند. رحمت خداوند بر آنان باد»[67].
و در پاسخ به زني كه همين سؤال را مطرح كرده است گفته اند:
«اي زن! بر تو واجب است كه آن دو را دوست داشته و به آنها احترام بگذاري. زن بار ديگر مي پرسد: و در روز قيامت بگويم شما مرا به دوست داشتن و احترام گذاشتن به آنها امر كرديد؟ امام (ع) پاسخ دادند: بله»[68].
امام جعفر صادق -رحمت الله عليه- در سخن ديگري در مورد عثمان بن عفان -رضي الله عنه- گفته اند: «هر روز سپيده دم ندا دهنده اي از آسمان ندا بر مي دهد: اي مردم! بدانيد علي و پيروان او رستگار هستند. و به هنگام غروب ندا دهنده ديگري ندا بر مي دهند: اي مردم! بدانيد عثمان و پيروان او رستگار هستند»[69].
امام حسن عسكري -رحمت الله عليه- در بيان مقام و منزلت ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) گفته اند: «روزي موسي -عليه السلام- از خالق هستي پرسيد: آيا در ميان ياران من باشند؟ خداوند متعال پاسخ دادند: اي موسي! مگر نمي داني فضيلت و برتري ياران محمد بر ياران ساير پيامبران مانند فضيلت و برتري محمد بر ساير پيامبران مي باشد؟»[70].
امام حسن عسكري -رحمت الله عليه- در سخني ديگر مسلمانان را از بغض و كينه داشتن نسبت به ياران پيامبر (صلى الله عليه وسلم) بر حذر داشته و گفته اند: «اگر كسي بغض و كينه آل محمد و ياران گرامي ايشان و يا حتي احدي از آنها را در دل بپروراند، خداوند متعال او را به عذابي دچار خواهد ساخت كه اگر اين عذاب بر تمام خلائق نازل شود همگي را هلاك خواهد كرد»[71].
با شنيدن اينگونه روايات بايستي از كسانيكه خود را شيعه امام حسن عسكري مي پندارند و در عين حال ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را لعنت كرده و آنها را كافر و منافق مي دانند پرسيد آيا نمي خواهيد از عاقبت و خيم خود بهراسيد و به بارگاه الهي توبه كنيد؟
آري، امير المؤمنين علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- و فرزندان برومند ايشان، ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را بسيار دوست داشته و براي آنها احترام شاياني قائل بوده اند. آنها براي بزرگداشت و قدرداني كردن از ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) برخي از فرزندان خود را به نامهاي آنها، نام نهاده اند. اما متاسفانه اكثريت شيعيان از اين حقيقت بي اطلاع هستند. و سردمداران تشيع نيز با مكر و حيله سعي دارند با مخفي نگاه داشتن اين حقيقت شيعيان را از برادري و محبتي كه بين اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و ياران ايشان وجود داشته است بي اطلاع نگاه دارند. علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- براي بزرگداشت و قدرداني كردن از بهترين ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) سه تن از فرزندان خود را ابوبكر و عمر و عثمان نام نهادند[72]. حسن بن علي -رضي الله عنهما- نيز صاحب دو فرزند بنامهاي ابوبكر و عمر بوده اند[73]. اصفهاني در كتاب خود مي گويد: «ابوبكر بن حسن بن علي بن ابي طالب از جمله كساني بود كه در كربلا به شهادت رسيد. او را عقبه بن غنوي به قتل رساند»[74].
و مجلسي گفته است: «عمر بن حسن در كربلا بشهادت رسيد»[75].
حسين بن علي -رضي الله عنهما- نيز دو فرزند بنامها ابوبكر و عمر داشته اند[76]. مسعودي مي گويد: «از فرزندان امام حسين (ع) سه تن در كربلا بشهادت رسيدند: علي اكبر و عبد الله صبي و ابوبكر[77].
جاي بسي تعجب و شگفتي است كه شيعيان هر ساله در تاسوعا و عاشورا خود را به خاك و خون مي كشانند اما حتي از اسم فرزند ابوبكر و عمر بن حسن كوچكترين اطلاعي ندارد اين مساله روشن كننده اين نكته است كه دجالان عمامه به سر سعي دارند براي حفظ منافع دنيوي خويش اين شخصيتها را از تاريخ بزدايند تا مبادا شيعيان به صميميت و محبتي كه بين تمام ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) وجود داشته است پي ببرند. چون در اين صورت بازار دجالان كساد خواهد شد و بسياري از حقائق روشن خواهند گشت. امام زين العابدين -رحمت الله عليه- نيز دختري بنام عائشه داشته اند[78]. و همچنين گفته شده كنيه ايشان ابوبكر بوده است[79]. موسي بن جعفر ملقب به كاظم نيز يكي از فرزندان خود را ابوبكر ناميده اند[80]. ايشان همچنين صاحب دختري بنام عائشه بوده اند[81]. علي بن محمد هادي نيز دختري بنام عائشه داشته اند[82].
پس از آشنايي با اين حقايق مي خواهيم بپرسيم چرا ما نمي توانيم در تمام دنيا، يك فرد شيعه مذهب را پيدا كنيم كه حداقل به تأسي از كسانيكه خود را شيعه و پيرو آنها مي داند، يكي از فرزندان خود را ابوبكر و يا عمر و يا عائشه نام نهاده باشد؟
موضع اهل سنت و جماعت نسبت به اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم)
اهل سنت و جماعت بنا بر توصيه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) همواره با ديده احترام و تقدير به اهل بيت ايشان نگريسته و آنها را به نيكي ياد مي كنند. و معتقد هستند بد گفتن و بي احترامي به آنها علامتي بر گمراهي و ضلالت انسان مي باشد.
اهل سنت و جماعت تمام كسانيكه با رسول الله (صلى الله عليه وسلم) ارتباط خويشاوندي دارند همچون همسران و فرزندان و عموها و فرزندان آنها را از اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي دانند.
آيا همسران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) از اهل بيت ايشان هستند؟
ما اگر بر اي يافتن جواب اين سؤال به زبان عربي مراجعه كنيم و به آن آياتي از قرآن مجيد كه در آنها كلمه «اهل» بكار برده شده نظري بيافكنيم، مي توانيم پي ببريم همسران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نخستين كساني هستند كه از اهل بيت ايشان محسوب مي گردند.
در فرهنگهاي زبان عربي در مورد معني كلمه «اهل» اينگونه گفته شده است:
«اهل امر يعني مسئولين امر. اهل خانه يعني ساكنين خانه. اهل مذهب يعني پيروان آن. اهل مرد يعني همسر او»[83].
زمخشري در اين رابطه مي گويد: «تاهل يعني (آن مرد) ازدواج كرد»[84].
خليل بن احمد نيز در مورد معني كلمه «اهل» مي گويد: «اهل مرد، همسر او است. و تاهل بمعني ازدواج مي باشد»[85].
در فرهنگهاي زبان فارسي همچون فرهنگ معين نيز در مورد معني «تاهل» گفته شده: «زناشويي كردن، زن گرفتن، داراي عيال و اولاد شدن».
پس از دانستن اين مطلب كه در زبان عربي اساسي ترين معني كلمه «اهل» همسر مي باشد، بياييد نظري بر آيات قرآن مجيد بيافكنيم و ببينيم اين كلمه در قرآن مجيد به چه معنايي بكار برده شده است.
خداوند متعال در سوره هود در مورد قصه ابراهيم -عليه السلام- مي فرمايد:
﴿وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِنْ وَرَاءِ إِسْحَاقَ يَعْقُوبَ * قَالَتْ يَا وَيْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهَذَا بَعْلِي شَيْخاً إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عَجِيبٌ * قَالُوا أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ﴾. [هود / 71، 72، 73].
«(در آن حال) همسر ابراهيم ايستاده بود. او (از شنيدن خبر فرا رسيدن عذاب قوم لوط) لبخندي بر لب زد. ما او را به فرزندي بنام اسحق و از اسحق به نوه اي بنام يعقوب بشارت داديم. همسر ابراهيم گفت: واي بر من، آيا ممكن است من كه زني سالخورده و داراي شوهري پير هستم، فرزندي به دنيا آورم؟ براستي اين مسأله بسيار شگفت انگيز است. فرشتگان به او گفتند: آيا از كار و اراده خداوند تعجب مي كني؟ رحمت و بركات خداوند بر شما باد اي اهل بيت».
در اين آيه بوضوح مي بينيم كه چگونه همسر ابراهيم -عليه السلام- بعنوان اهل بيت ايشان معرفي شده و در مورد ايشان ضمير جمع مذكر «عليكم» بكار برده شده است.
همچنين خداوند متعال در مورد قسمتي از داستان زندگي موسي -عليه السلام-فرموده است:
﴿فَلَمَّا قَضَى مُوسَى الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ نَاراً قَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَاراً﴾ [القصص / 29].
«هنگاميكه موسي مدت مورد اتفاق را (در خدمت شعيب) به پايان رساند، با همسر خود (بسوي مصر) براه افتاد. او در راه، آتشي را از جهت كوه طور مشاهده كرد. او به اهل خود گفت: من آتشي مشاهده كرده ام. شما اينجا منتظر باشيد (تا من خبري كسب كنم».
در اين آيه نيز مي بينيم خداوند متعال به هنگام سخن در مورد همسر موسي -عليه السلام- از او بعنوان اهل موسي ياد مي كند. چون بنابر اقوال تمام مفسرين مراد از اهل موسي، همسر ايشان مي باشد. زيرا هيچكس ديگري در اين سفر به همراه ايشان نبوده است.
طبرسي يكي از مفسرين شيعه در مورد تفسير قول خداوند در سوره نمل: ﴿إِذْ قَالَ مُوسَى لِأَهْلِهِ﴾. (النمل: 7). مي گويد: «موسي به همسر خود، يعني دختر شعيب گفت...»[86].
و در سوره احزاب نيز مي بينيم خداوند متعال از همسران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) بعنوان اهل بيت ايشان نام برده است:
﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحاً جَمِيلاً * وَإِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنْكُنَّ أَجْراً عَظِيماً * يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً * وَمَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحاً نُؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقاً كَرِيماً * يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً * وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً * وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ وَالْحِكْمَةِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ لَطِيفاً خَبِيراً﴾. (الأحزاب: 28- 34).
«اي پيامبر، به همسران خود بگو: اگر به دنبال زندگي دنيوي و خوشيهاي آن هستيد، بياييد تا شما را متاعي داده و به نيكي طلاقتان دهم. و اگر خداوند و پيامبر و آخرت را خواهانيد، بدانيد خداوند براي آن عده از شما كه راه احسان و نيكو كاري پيش گيرند اجر و پاداش عظيمي مهيا ساخته است. اي همسران پيامبر، هر آنكس از شما مرتكب گناه و معصيتي گردد، عذاب و عقاب او، دو برابر عقاب ديگران خواهد بود و اين كار براي خداوند بسيار سهل و ميسور است.
اي همسران پيامبر، هر آنكس از شما فرمانبردار او امر خداوند و پيامبر گردد و عمل صالح و نيكو انجام دهد، پاداش او را دو برابر خواهيم داد و براي او (در بهشت) رزق و روزي نيكو يي مهيا ساخته ايم.
اي همسران پيامبر، اگر شما راه تقوي و پرهيزكاري پيش گيريد هرگز همانند ساير زنان صالحه نخواهيد بود (بلكه مقام و منزلتي رفيع تر خواهيد داشت). شما هرگز با لطافت و ناز سخن مرانيد، تا مبادا آنكس كه دلش بيمار (هوي و هوس) است به طمع افتد. بلكه بر شما است كه با متانت و شايستگي سخن گوييد. و در خانه هايتان بنشينيد و هرگز بدن خود را همانند تبرجي كه در زمان جاهليت صورت مي گرفت مكشوف مسازيد. نماز بپا داريد و زكات دهيد و از خداوند و پيامبر او فرمانبرداري كنيد. اي اهل بيت پيامبر، همانا خداوند مي خواهد گناه و معصيت را از شما دور سازد و پاك و منزه تان گرداند. بر شما است آنچه از آيات و احاديث كه در خانه هايتان تلاوت مي شود را خوانده و بياد بسپاريد. براستي كه خداوند بر همه چيز آگاه بوده و به تمام امور دانا است».
در اين آيات نيز مي بينيم خداوند متعال پس از اينكه در چند آيه ارشاداتي را خطاب به همسران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) بيان داشته است، در آيه شماره 33 آنها را با عبارت «اهل بيت» مورد خطاب قرار مي دهد كه اين خود مهر تأييدي است بر اينكه همسران پيامبر (صلى الله عليه وسلم) در طليعه اهل بيت ايشان قرار دارند.
البته بوده اند و هستند دجالاني كه ظالمانه و مغرضانه سعي بر آن دارند كه زير پا گذاشتن مدلولات كلمات عربي و با ناديده گرفتن آيات بسياري از قرآن مجيد، همسران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را از دايره اهل بيت ايشان خارج سازند. بعنوان مثال آنها در مورد آيه 33 سوره احزاب مي گويند اگر مراد از اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) همسران ايشان مي بودند پس چرا آنها با صيغه مؤنث «عنكن» و «يطهركن» مورد خطاب قرار نگرفته اند؟
جواب اينگونه سؤالها بسيار آسانتر از آن است كه بتوان تصور كرد مطرح كنندگان آن پاسخ آنرا ندانند. اين ضمائر به اين سبب بصورت مذكر بكار رفته اند چون در مورد كلمه «اهل» كه مذكر مجازي است بكار برده شده اند. در آيات پيشين نيز ديديم به هنگام سخن در مورد همسر ابراهيم و همسر موسي -عليها السلام- ضمير مذكر بكار برده شد. و علاوه بر اين همه ما مي دانيم در قرآن مجيد هنگاميكه مردان و زنان با هم مورد خطاب قرار مي گيرند از صيغه جمع مذكر استفاده مي شود. در اين آيه نيز چون اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) هم مردان را شامل مي گردد و هم زنان، از ضمير جمع مذكر استفاده شده است.
البته هر انسان حقيقت جويي كه تعصب را از خود دور سازد با نگاهي به آيات پيشين كه در آنها چندين بار صريحا عبارت «اي همسران پيامبر» تكرار شده، براحتي مي تواند به اين نكته پي ببريد كه همسران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در طليعه اهل بيت ايشان قرار دارند.
[1] - الفهرست للطوسي ص 24 – 25 (چاپ سابق الذكر).
[2] - الاستبصار للطوسي 1/65-66 (چاپ سابق الذكر).
[3] - رجال الحلي للحلي ص 137 مطبعه الحيدريه، النجف، ط: الثالثه 1381 هـ.
[4] - اصل الشيعه و اصولها لمحمد حسين آل كاشف الغطاء ص 79.
[5] - وسايل الشيعه للحر العاملي 20/151 تحقيق: عبدالرحيم الشيرازي، دار احياء التراث العربي، بيروت، ط: الخامسه 1403 هـ.
[6] - اعيان الشيعه لسيد محسن الامين 1/280 (چاپ سابق الذكر).
[7] - رجال كشي ص 191 تصحيح و تعليق: حسن المصطفوي، ط: طهران.
[8] - معجم رجال الحديث للخوئي 5/25 منشورات: مدينه العلم، ايران، ط: بيروت، الثالثه 1403 هـ.
[9] - الرجال للنجاشي ص 100ط: ايران.
[10] - معجم رجال الحديث للخوئي 4/26 (چاپ سابق الذكر).
[11]- امام ابو حنيفه –رحمه الله- در باره جابر جعفى مى فرمايد: «من دروغگو تر از جابر جعفى كسى را نديده ام». و ايوب سختياني -رحمه الله- مى فرمايد: او كذاب است. وزائدة -رحمه الله- مى فرمايد: او كذاب و معتقد به رجعت است. و نيز مى فرمايد: «او رافضى است، و به اصحاب پيامبر صلى الله عليه وسلم دشنام ميدهد». (ميزان الاعتدال للذهبي 2 / 103- 107).
[12] - الفهرست للطوسي ص 104 (چاپ سابق الذكر) . رجال الطوسي ص 201، 350 تحقيق : محمد صادق بحر العلوم المطبعه الحيدريه 1961م.
[13] -رجال النجاشي ص 132-133 ط:ايران
[14] - رجال الحلي ص 76 (چاپ سابق الذكر)
[15] - وسايل الشيعه للحر العاملي 20/196 (چاپ سابق الذكر). جامع الرواه لمحمد بن علي الاردبيلي، دار الاضواء ،بيروت 1403 هـ.
[16] - المراجعات للموسوي ص 313.
[17] -رجال كشي ص 160 (چاپ سابق الذكر).
[18] - رجال كشي ص 149 (چاپ سابق الذكر).
[19] - رجال كشي ص 160 (چاپ سابق الذكر).
[20] - رجال كشي ص 158 (چاپ سابق الذكر).
[21] - رجال كشي ص 159 (چاپ سابق الذكر).
[22] - ما اين دو راوي را به عنوان مثال ذكر كرديم. و بايستي دانست ساير راويان احاديث شيعه همچون احمد بن محمد مروزي و اسماعيل بن جابر جعفي و بريد بن معاويه عجلي و حريز بن عبدالله سجستاني نيز ماهيتي بهتر از جابر وزراره نداشته اند.
[23] - ما برخي از اين آيات را در مبحث – ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در قرآن مجيد – ذكر خواهيم كرد.
[24] - رجال كشي ص 12و13.
[25] - رجال كشي ص 17.
[26] - مفتاح الجنان للشيخ عباس قمي ص 114 ط ايران.
[27] - ضياء الصالحين لمحمد صالح الجواهري ص 513.
[28] - الانوار النعمانيه للجزايري 2/111.
[29] - الطرائف في معرفه الطوائف لابن طاوس ص 401، و كتاب سليم بن قيس العامري ص 89.
[30] - الانوار النعمانيه للجزايري 1/81-82.
[31] - كتاب الخرايج و الجرايح للراوندي ص 20.
[32] - الكني و الاقاب لعباس القمي 2/55.
[33] - الكافي للكليني 1/44.
[34] - الكافي «كتاب الروضه» 12/323 (شرح جامع للمازندراني).
[35] - الكافي للكليني 3/191.
[36] - حديقه الشيعه للمقدس الاردبيلي ص 275.
[37] - حق اليقين للمجلسي ص 270.
[38] - كشف الاسرار للخميني ص 114.
[39] - كشف الاسرار للخميني ص 135.
[40] - ثم اهتديت للتيجاني ص 88-89.
[41] - ثم اهتديت للتيجاني ص 92-93.
[42] - ثم اهتديت للتيجاني ص 99.
[43] - ثم اهتديت للتيجاني ص 100 و101
[44] - ثم اهتديت للتيجاني ص 107.
[45] - ثم اهتديت للتيجاني ص 109.
[46] - فرق الشيعه للنوبختي ص 19و20-44و45 . و كتاب المقالات و الفرق للقمي ص 20.
[47] - فرق الشيعه للنوبختي ص 19و20-44و45. و كتاب المقالات والفرق للقمي ص 20.
[48] - منهاج السنه النبويه لابن تيميه (تحقيق رشاد سالم)2 / 15-16.
[49] - منهج الصادقين لفتح الله الكاشاني 4/420. كشف الغمه الاردبيلي 1/224.
[50] - عيون اخبار الرضا لابن بابويه القمي 1/303 ط طهران.
[51] - نهج البلاغه (بتحقيق صبحي سالم) ص 91، 92 ط بيروت.
[52] - نهج البلاغه (بتحقيق صبحي صالح) ص 143 ط دار الكتب بيروت 1387، الارشاد للمفيد ص 126.
[53] - نهج البلاغه (بتحقيق صبحي صالح) ص 177، 178.
[54] - تلخيص الشافي للطوسي2/428.
[55] - شرح نهج البلاغه لابن ابي الحديد 1/332.
[56] - الشافي للشريف المرتضي ص 171 ط النجف.
[57] - الانوار النعمانيه للجزايري 2/279.
[58] - مي توان براي آشنايي با اين روايات، به اين كتابها مراجعه كرد: تاريخ اليعقوبي 2/149 و 50 . الفروع من الكافي 5 / 346. تهذيب الاحكام للطوسي 9/262. الشافي للسيد المرتضي ص 116 و تنزيه الانبياء ص 141. مناقب ال ابي طالب لابن شهر اشوب 3/162. كشف الغمه في معرفه الائمه للاربيلي. شرح نهج البلاغه لابن ابي الحديد 3/124. حديقه الشيعه للاردبيلي. مجالس المؤمنين للشوشتري ص 76 و 82 . الانوار النعمانيه للجزايري. بحار الانوار للمجلسي ص 621. منتهي الامال للقمي 1/186.
[59] - شرح نهج البلاغه 4/575 ط بيروت 1375 هـ.
[60] - مروج الذهب للمسعودي 2/344 ط بيروت.
[61] - نهج البلاغه بتحقيق صبحي صالح 383.
[62] - حياه القلوب للمجلسي 2/621.
[63] - عيون الاخبار 1/313. و معاني الاخبار لابن بابويه القمي ص 110 ط ايران.
[64] - جلاء العيون للمجلسي 1/393 ط طهران. الفصول المهمه في معرفه احوال الائمه لابن الصباغ ص 163. منتهي الامال للعباس القمي ص 314.
[65] - كشف الغمه لعلي بن عيسي الاربلي 2/147.
[66] - الاحتياج للطبرسي ص 230.
[67] - احقاق الحق للشوشتري 1/16 ط مصر
[68] - الكافي الروضه 8/101.
[69] - الكافي في الفروع 8/209.
[70] - تفسير الحسن العسكري ص 65 ط الهند. البرهان لهاشم البحراني 3/228(لفظ روايت از كتاب البرهان نقل شده است).
[71] -تفسير الحسن العسكري ص 196.
[72] -اعلام الوري للطبرسي ص 203، الارشاد للمفيد ص 186، تاريخ اليعقوبي 2/213، مقاتل الطالبين لابي الفرج الاصفهاني ص 142، كشف الغمه للاربلي 2/64، جلاء العيون للمجلسي ص 528.
[73] - اعلام الوري للطبرسي ص 213، تاريخ اليعقوبي 2/228، مقاتل الطالبين للاصفهاني ص 87و119، منتهي الامال للقمي 1/240.
[74] - مقاتل الطالبين للاصفهاني ص 87 و119، اعلام الوري للطبرسي ص 213، تاريخ اليعقوبي 2/228، منتهي الامال للقمي 1/240.
[75] - جلاءالعيون للمجلسي ص 528.
[76] - التنبيه و الاشراف للمسعودي ص 263، جلاء العيون للمجلسي ص 528.
[77] - التنبيه و الاشراف للمسعودي ص 263، جلاء العيون للمجلسي ص 528
[78] - كشف الغمه للاربلي 2/90.
[79] - كشف الغمه للاربلي 2/74.
[80] - كشف الغمه للاربلي 2/217.
[81] - الارشاد للمفيد ص 302و303، الفصول المهمه لابن الصباغ ص 242، كشف الغمه للاربلي 2/237.
[82] - كشف الغمه للاربلي 2/334، الفصول المهمه لابن الصباغ ص 283.
[83] - القاموس للفيروز آبادي ص 432 ج 3 فصل الهمزه و الباء باب اللام ط البابي الحلبي مصر 1952 م.
[84] - اساس البلاغه للزمخشري ص 11 ط مصر 1935 م.
[85] - مقاييس اللغه لابي الحسين احمد بن فارس زكريا ج 1 ص 150 ط بيروت.
[86] - تفسير مجمع البيان ج 4 ص 211 سوره نمل.
شيعه و اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم)
در مذهب تشيع در رابطه با اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) تقسيم بندي بسيار عجيبي وجود دارد كه معلوم نيست بر چه پايه و اساسي شكل گرفته است. در اين تقسيم بندي ظالمانه بر روي نام هر كس از اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وسلم) كه از او خوش شان نيامده خط سرخي كشيده شده است. در مذهب تشيع از بين تمام اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وسلم) تنها علي و فاطمه و حَسَنَين را برسميت مي شناسند. در اين مذهب بجز حسنين ساير فرزندان علي همچون محمد بن حنيفيه، ابوبكر، عمر، عثمان، عباس، جعفر از اهل بيت شناخته نمي شوند. و به همين صورت بر نام تمام فرزندان حسن -رضي الله عنه- خط سرخ كشيده شده است. در اين مذهب بسياري از فرزندان عموهاي رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مورد سب و شتم قرار گرفته اند.
پس از اين به بررسي تفصيلي موضع شيعه نسبت به اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي پردازيم. در اين سخن ثابت خواهد شد آنانيكه با پوشيدن لباس حب اهل بيت گروه بسياري را شيفته و پيرو خود كرده اند، روبه صفتاني هستند كه حتي به اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نيز احترام نگذاشته و اهانتهاي بسياري نسبت به آنها روا داشته اند.
1- اهانت دجالان به پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم)
ما در ساير قسمتهاي اين كتاب به برخي از روايات شيعه كه متضمن اهانتهايي به پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) است، اشاره كرده ايم. و در اينجا تنها به رواياتي اشاره مي كنيم كه در آنها به ناموس و شرف پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) اهانت شده است.
رواياتي در مصادر معتبر شيعه وجود دارند كه همسر محبوب پيامبر (صلى الله عليه وسلم) يعني ام المؤمنين عائشه صديقه را به عمل شنيع زنا متهم مي سازند[1]. حتي در برخي از اين روايات مكذوبه گفته شده مهدي به هنگام ظهور، حد شرعي را بر همسر پيامبر (صلى الله عليه وسلم) پياده كرده و او را به جزاي عمل خويش خواهد رساند[2].
اينگونه روايات جعلي و دروغين اهانتهاي زيادي را در بطن خود جاي داده اند. اين روايات شخصيت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) را زير سؤال مي برند. اگر اين ماجرا حقيقت مي داشت چگونه بر پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) روا مي بود عائشه صديقه را به همسري خود نگاه دارند؟ آيا پست ترين و زبون ترين مردان در صورت بروز چنين واقعه اي همسر خود را طلاق نمي دهند؟
ممكن است دجالي براي فرار از اين روسياهي بگويد شايد پيامبر از حقيقت اين ماجرا مطلع نشده اند؟
در جواب چنين سختي بايستي گفت اگر پيامبر (صلى الله عليه وسلم) كه همواره وحي الهي بر ايشان نازل مي شده، از حقيقت اين ماجرا در مورد همسر خويش آگاه نشدند، شما از كجا حقيقت اين ماجرا را دانستيد؟ آيا پذيرفتن چنين سخنى، اهانتي به خداوند متعال نيست؟ اگر اين ماجرا حقيقت مي داشت چرا خداوند متعال پيامبر خود را از آن آگاه نساخت تا اين رسوايي را از خود پاك سازند؟ و چرا خداوند متعال آياتي چند از سوره نور را به اثبات برائت ام المؤمنين عائشه صديقه اختصاص داده و درآيه بيست و ششم اين سوره فرموده است: زنان ناپاك و ناشايست در خور مرداني اينچنين اند و زنان صالحه و شايسته در خور مرداني به همين صفات هستند. آيا هيچ انسان مسلماني مي تواند والعياذ بالله بگويد پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) ناپاك و ناشايست بوده اند؟ آري، آنانيكه به صحت اينگونه روايات جعلي ايمان دارند، بطور غير مستقيم بر اين سخن مهر تأييد گذاشته اند. خداوند متعال در اثبات برائت عايشه صديقه مي فرمايند:
﴿الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ أُولَئِكَ مُبَرَّأُونَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ﴾. (النور: 26). «زنان ناپاك و پليد شايسته و در خور مرداني ناپاك و پليدند. و مردان زشتكار و ناپاك شايسته و در خور زناني بدكار و پليدند. و زنان پاك و صالحه لايق مرداني اينچنين و مردان متقي و صالح لايق زناني بدين صفت اند. اين پاكيزگان و نيكوكاران از بهتاني كه در مورد آنها گفته مي شود پاك و منزه اند. آنان را از جانب خالقشان آمرزش و رزقي نيكو مهيا گشته است».
آيا صحيح دانستن چنين رواياتي اهانتي به خداوند متعال كه عائشه صديقه و ساير همسران پيامبر (صلى الله عليه وسلم) را در آيه ششم سوره احزاب، امهات (مادران) مؤمنين لقب داده اند نيست؟
علاوه بر آنچه ذكر شد، شخصيت و شرف پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) در روايات ديگري نيز مورد اهانت و بي احترامي قرار گرفته است. در يكي از اين روايات گفته مي شود: «رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و عائشه تنها يك لحاف داشتند كه آنرا به هنگام خوابيدن بر روي خود پهن مي كردند. برخي از شبها كه امام علي (ع) نيز با آنها مي خوابيدند رسول الله (صلى الله عليه وسلم) خود را بين آندو قرار مي دادند و اگر نيمه هاي شب مي خواستند از جاي خود برخيزند، لحاف را مقداري بر آمده كرده و با اين بر آمدگي بين عائشه و امام علي (ع) فاصله ايجاد مي كردند»[3].
ببينيد چگونه اين دجالان بنام حب اهل بيت، اينچنين اهانت بزرگي به پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) روا داشته اند. آيا پست ترين و زبون ترين انسانها اين اجازه را به خود مي دهد كه مردي نا محرم را در زير لحافي كه او و همسرش قرار دارند، جاي دهد؟ و پس از آن نيمه هاي شب خود بر خيزد و آن مرد را با همسر خويش در زير لحاف تنها گذارند؟ آري اين است حال و روز روايات مصادري كه شيعه آنها را معتبر و موثق مي داند!
روايت ديگري از اين روايات دروغين و اهانت آميز را مي خوانيم تا ثابت گردد حب اهل بيت بهانه اي است براي ضربه زدن به اسلام. در اين روايت گفته شده:
«روزي علي بن ابي طالب (ع) به خانه پيامبر (صلى الله عليه وسلم) رفتند. ايشان ابوبكر و عمر را در آنجا يافتند. امام علي (ع) در مكاني كه بين پيامبر و عائشه وجود داشت، نشستند. در اين هنگام عائشه به ايشان گفت: مگر جايي جز ران من و ران رسول الله گير نياوردي؟ پيامبر با شنيدن اين سخن خطاب به عائشه فرمودند: بس كن عائشه»[4].
اهانتي كه در اين روايت به ناموس و شخصيت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) روا شده است، روشنگر حقد و كينه آن كساني است كه اينگونه روايات را از خود ساخته و آنها را در كتابهاي خويش نگاشته اند.
2- اهانت دجالان به همسران رسول الله (صلى الله عليه وسلم)
ما در سخنان پيشين خود با استدلال به آنچه در زبان عربي مقرر گشته و با ذكر مثالهايي از قرآن مجيد ثابت كرديم نخستين كسانيكه از اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) محسوب مي گردند، همسران ايشان مي باشند. و همچنين گفتيم خداوند متعال در آيه ششم سوره احزاب همسران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را امهات (مادران) مؤمنين لقب داده اند. پس بر هر شخصيتي كه خود را مؤمن مي داند واجب است احترام شاياني را نسبت به امهات مؤمنين قائل گردد.
اما متأسفانه در مذهب تشيع نه تنها هيچ احترامي به امهات المومنين گذاشته نمي شود بلكه از هر گونه بدو ناسزا گفتن به آنها كوتاهي نمي گردد. همانگونه كه قبلاً نيز اشاره كرديم در اين مذهب، محبوبترين همسر رسول الله (صلى الله عليه وسلم) يعني عائشه صديقه متهم به ارتكاب فعل حرام گرديده است[5]. و در روايات جعلي و دروغين ديگر، به ايشان تهمتهاي ديگر ي نيز زده شده است. در يكي از اين روايات گفته شده: «روزي پيامبر (صلى الله عليه وسلم) به خانه عائشه اشاره كردند و فرمودند: سر چشمه كفر از اينجا است»[6].
و همچنين اين دجالان ادعا مي كنند عائشه و حفصه -رضي الله عنهما- سعي داشتند پيامبر را مسموم كرده و ايشان را به قتل برسانند[7].
آيا هيچ انسان عاقلي مي تواند اينگونه روايات دروغين را بپذيرد؟
اين روايات نه تنها به امهات المؤمنين توهين مي كنند بلكه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) را نيز مورد اهانت قرار مي دهند. اگر اينگونه روايات حقيقت مي داشتند و عائشه صديقه همانگونه كه روايات شيعه توصيف مي كنند بودند، طلاق ندادن او را چگونه مي توان توجيه كرد؟
3- اهانت دجالان به فرزندان رسول الله (صلى الله عليه وسلم)
بزرگترين اهانتي كه دجالان به دختران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي كنند اين است كه آنها را فرزندان ايشان نمي دانند. حسن الامين مي گويد:
«مؤرخين ذكر كرده اند پيامبر چهار دختر داشته اند. اما اگر ما روايات تاريخي را مورد بررسي قرار دهيم مي بينيم هيچ دليلي وجود ندارد كه ثابت كند آنها بجز فاطمه زهرا (ع) دختران رسول الله(صلى الله عليه وسلم) بوده اند. آنها احتمالا دختران خديجه از همسر قبلي او مي باشند»[8].
4- اهانت دجالان به علي بن ابي طالب -رضي الله عنه-
در اين قسمت خواهيم ديد كه حتي علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- نيز از توهين و بدگويي دجالان در امان نبوده اند. و اين مسأله ثابت كننده اين نكته است كه ادعاي دفاع از اهل بيت چيزي جز نيرنگ و حيله براي رسيدن به هدفي پليد كه همانا ضربه زدن به اسلام مي باشد، نيست. نخست با گستاخي تمام، ادعا كردند تمام كردند تمام ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) پس از وفات ايشان مرتد شدند. و گفتند ما عاشقان پر و پا قرص اهل بيت پيامبر هستيم. و پس از آن با مكر و حيله و بطور غير مستقيم به اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نيز اهانت كردند. و بدين ترتيب به تمام شخصيتهاي تاريخ اسلامي اهانت شده تا اعتبار و احترام آنها را نزد مسلمانان از بين ببرند.
در اولين مثال خواهيم ديد دجالان چگونه سعي كرده اند با يك تير دو نشان بزنند. آنها در اين روايت از يك سو برخي از ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) همچون ابوبكر را ظالم و مزدور معرفي مي كنند و از سوي ديگر از علي بن ابي طالب مردي ترسو و زبون مي سازند كه حتي جرأت دفاع از خود را نيز ندارد. در اين روايت كه از قصه به خلافت رسيدن ابوبكر صديق -رضي الله عنه- سخن مي گويد آمده است:
«هنگاميكه امام علي (ع) از بيعت با ابوبكر سرباز زدند، ابوبكر قنفذ را به سراغ ايشان فرستادند. قنفذ و يارانش به خانه امام علي (ع) حمله كرده و وارد آن شدند. امام علي (ع) به محض ديدن آنها به سراغ شمشير خود رفتند. اما آنها ايشان را گرفته و طنابي به گردن ايشان انداختند و امام (ع) را به طرف در كشيدند. فاطمه (ع) خواستند جلوي آنها را بگيرند. اما قنفذ ملعون با شلاقي كه در دست داشت ضربه محكمي به ايشان زد و امام علي (ع) را با كشيدن طنابي كه به گردن ايشان انداخته بود نزد ابوبكر برد»[9].
ببينيد چگونه اين روايت دروغين از علي بن ابي طالب يكي از بزرگترين سرداران تاريخ اسلام شخصيتي زبون و خوار مي سازد. اين در حالي است كه در برخي از روايات دروغين ديگر چنان در قدرت و توانايي علي بن ابي طالب افراط و زياده روي مي كنند كه از او شخصيتي خيالي مي سازند.
و در روايتي ديگر اهانت به علي بن ابي طالب را به فاطمه -رضي الله عنها- نسبت مي دهند.
آنها مي گويند: «هنگاميكه بين فاطمه و ابوبكر بر سر ميراث رسول الله (صلى الله عليه وسلم) اختلاف حاصل شد و امام علي (ع) خود را از اين اختلاف دور نگاه داشتند و هيچ كمكي به فاطمه نكردند، فاطمه با ناراحتي و عصانيت به ايشان گفتند: اي فرزند ابي طالب! مشيمه نوزاد به تن كرده و در معرض اتهام جا خوش كرده اي و ...»[10]. در اين روايت دروغين به هر سه تن از اين شخصيتهاي بزرگ اسلامي توهين شده است. ابوبكر شخصي ظالم و غاصب، فاطمه زني پرخاشگر و علي مردي ناتوان و ترسو معرفي شده اند.
و در رابطه با قصه ازدواج عمر بن الخطاب با ام كلثوم دختر علي بن ابي طالب -رضي الله عنهم اجمعين-، سردار رشيد اسلام علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- را متهم به پذيرفتن ذلتي كرده اند كه حتي پست ترين و زبون ترين انسانها نيز به آن تن در نخواهند داد. در كتاب حديقه الشيعه گفته شده: «امام علي (ع) هرگز نمي خواستند دختر خود ام كلثوم را به عمر دهند، اما ترس از عمر سبب شد ايشان عموي خود عباس را وكيل كردند تا ام كلثوم را به عقد عمر در آورد»[11]. و مي گويند: ابا عبدالله در اين رابطه گفته اند: «ان ذلك فرج غصبناه = آن فرجي بود كه آنرا از ما غصب كردند»[12].
آيا براي اثبات دروغين بودن اينگونه روايات هيچ احتياجي به دليل و برهان است؟ آيا زندگاني اميرالمومنين علي بن ابي طالب سردار رشيد اسلام، ثابت كننده اين مسأله نيست كه طوسي وكليني و مجلسي و طبرسي، دروغگويان و دجالاني بيش نيستند؟
مگر بنا بر روايات و اعتقادات باطل مذهب شيعه عمر -رضي الله عنه-، منافق و كافر نبوده است؟ پس چگونه ترس از انساني كافر و منافق سبب شد علي بن ابي طالب دختر خود را به ازدواج او در آورند؟ آيا پست ترين انسانها به چنين ذلت و خواري تن در خواهند داد؟
و در رواياتي ديگر اميرالمومنين را به انساني دنيا دوست و در پي پست و مقام معرفي مي كنند كه در راه رسيدن به اين هدف، شخصيت والاي خويش و خانواده خود را پايمال مي سازد. در يكي از اين روايات گفته شده: «هنگاميكه پس از وفات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مردم با ابوبكر بيعت كردند، امام علي (ع) شب هنگام فاطمه را بر الاغي نشاندند و دست دو فرزند خود را گرفتند و به در خانه تمام ياران پيامبر رفتند و از آنها در راه رسيدن به خلافت كمك خواستند. اما هيچكدام از ياران به ايشان كمكي نكردند»[13].
و در روايت ديگري علي بن ابي طالب را شخصيتي منزوي و گوشه نشين معرفي مي كنند. در اين روايت گفته مي شود: «هنگاميكه علي -عليه السلام- دريافتند مردم از نصرت و ياري رساندن به ايشان خودداري مي كنند و همگي به دور ابوبكر جمع شده اند و او را خليفه خود مي دانند، گوشه نشيني و انزوا را برگزيدند»[14].
و در اهانتي ديگر به سردار رشيد اسلام مي گويند فاطمه -رضي الله عنها- هرگز ايشان را به عنوان همسر خويش نمي پسنديده و همواره از ازدواج با ايشان ناخشنود بوده است. در روايتي در اين رابطه گفته شده:
«روزي پس از اينكه پيامبر (صلى الله عليه وسلم) دختر خويش فاطمه را به ازدواج امام علي بن ابي طالب در آوردند براي ديدن ايشان به خانه آنها رفتند. ايشان فاطمه را در خانه گريان يافتند. پيامبر (صلى الله عليه وسلم) علت گريه را از فاطمه (ع) جويا شدند و سپس فرمودند: اي فاطمه، به خداوند سوگند اگر در ميان خويشاوندان من كسي بهتر از وجود مي داشت من هرگز تو را به او نمي دادم. بر تو است كه بداني من و تو را به او نداده ام بلكه خداوند تو را به عقد او در آورده است»[15]. پس از شنيدن اين روايات دروغين و دانستن اين مطلب كه دجالان براي ضربه زدن به اسلام حتي از توهين نمي كنند، جا دارد به مطلبي كه تا حدودي به مسأله ربط دارد اشاره كنيم. از آنجائيكه اهانتهاي موجود در اين روايات به اندازه هاي شنيع و زشت هستند كه هيچ انسان مسلماني نمي تواند آنها را بپذيرد لذا برخي از شيعيان كه اطلاع چنداني از جايگاه و منزلت كتابهاي آقايان كليني و سليم بن قيس و مجلسي و ... در مذهب تشيع ندارند، مي گويند ما اينگونه روايات را قبول نداريم و آنها را صحيح نمي دانيم. اين گفته و سخن آنها بسيار نيكو و صحيح است. اما در اين رابطه مسأله اي وجود دارد كه آنها بايستي به آن توجه كنند و آنرا مد نظر خود داشته باشند. اين مسأله اين است كه صحيح و يا غير صحيح دانستن روايت و حديث انتخابي نيست و به سليقه و انتخاب اشخاص بستگي ندارد. بلكه محدثين وراويان حديث براي قبول كردن صحيح دانستن روايت شروطي را مقرر داشته اند كه اگر اين شروط در روايتي وجود داشته باشد آن روايت صحيح مي باشد و بر هر شخص واجب مي گردد به صحت آن يقين حاصل كند و در صورت عدم وجود يكي از اين شروطها، روايت غير صحيح مي باشد. بعنوان مثال محدثين اهل سنت و جماعت براي پذيرفتن و صحيح دانستن حديث، وجود پنج شرط را در آن لازم دانسته اند و در غير اين صورت آن حديث نزد آنها صحيح نمي باشد. در اينجا مي خواهيم به آن عده از اشخاص شيعي مذهب كه روايات توهين آميز موجود در مراجع خود نسبت به اميرالمومنين علي بن ابي طالب را قبول نداشته و آنها را غير صحيح مي دانند بگوييم: اين روايات همگي در مراجع و مصادر و توسط مؤلفيني ذكر گرديده اندكه همگي در مذهب شيعه موثق و معتمد هستند. بعنوان مثال برخي از اين روايات در كتاب اصول كافي روايت شده اند. و در مورد اين كتاب علماي شيعه معتقدند كه به امام زمان نشان داده شده است و او در مورد آن گفته است: «اين كتاب براي شيعيان ما كافي است»[16].
از اين سخنان، ما مي خواهيم به اين نتيجه برسيم كه آن اشخاص شيعي مذهب كه اين روايات توهين آميز، آنها را نسبت به صحت برخي از روايات موجود در مراجع و مصادر خود و همچنين نسبت به معتبر بودن شروط مقرر گشته توسط محدثين مذهب تشيع مشكوك ساخته، بايستي نسبت به ساير روايات موجود در اين مراجع و مصادر نيز با تامل و تدبر بيشتري برخورد كنند. چون همان راوياتي كه آن احاديث اهانت آميز را روايت كرده اند و با همان شروط غير صحيح، ساير احاديث مراجع شيعه را نيز نقل كرده اند.
5- اهانت دجالان به فاطمه -رضي الله عنها- بانوي زنان بهشتي
در برخي از روايات مصادر مذهب تشيع اهانتهاي بزرگي به دختر پيامبر (صلى الله عليه وسلم) شده است. در اين روايات ايشان را به مرتكب شدن اعمالي متهم مي سازند كه حتي معمولي ترين زنان نيز از انجام دادن اين اعمال خجالت مي كشند. در يكي از اين روايات گفته مي شود: «رسول الله (صلى الله عليه وسلم) باغي را به امام علي بن ابي طالب بخشيدند. علي بن ابي طالب(ع) آن باغ را فروختند و مبلغ بدست آمده را بين فقراء و مساكين مدينه تقسيم كردند و چيزي از آن براي خود بجا نگذاشتند. هنگاميكه علي بن ابي طالب (ع) به خانه باز گشتند فاطمه -عليها السلام- به ايشان گفتند: اي پسر عمو! آيا باغ پدرم را فروختي؟
امام علي (ع) گفتند: بله.
فاطمه به ايشان گفتند: پس پولش را چه كردي؟
علي (ع) در جواب گفتند: پول را به كساني بخشيدم كه دوست ندارم دست دراز كردن مقابل ديگران آنها را خوار و ذليل گرداند.
فاطمه با ناراحتي به ايشان گفتند: من گرسنه هستم، بچه هايم گرسنه هستند و تو خودت نيز گرسنه هستي. آيا يك در هم از اين اموال به من و بچه هايم نمي رسيد؟ سپس فاطمه محكم لباس علي (ع) را چسبيدند. علي (ع) به ايشان گفتند:
اي فاطمه! مرا رها كن. اما فاطمه (ع) به ايشان گفتند: تا پدرم در مورد من و تو قضاوت نكرده تو را رها نخواهم ساخت. در اين هنگام جبريل بر رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نازل شد و به ايشان گفت: اي محمد! خداوند بر تو درود مي فرستد و مي گويد: از جانب من به علي سلام برسان و به فاطمه بگو: هرگز اجازه نداري علي را از صدقه دادن و كمك به مستمندان بازداري»[17].
آيا فاطمه -رضي الله عنها- كه پيامبر (صلى الله عليه وسلم) ايشان را «سيده نساء اهل الجنه» معرفي كرده اند چنين زني بوده كه به شوي خود پرخاش كند و لباس او را دو دستي بچسبد؟ ما هرگز نمي توانيم به سبب روايات دروغين كليني و مجلسي و نشاپوري بپذيريم كه فاطمه -رضي الله عنها- چنين اخلاق ناپسندي داشته اند.
و در روايت دروغين ديگري در مورد بانوي زنان بهشتي مي گويند: « فاطمه (ع) براي گرفتن فدك به سراغ ابوبكر و عمر رفتند و با آنها مشاجره كرده و شيون و فغان براه انداختند و چنان سر و صداي بزرگي بپا كردند كه تمام مردم دور آنها جمع شدند»[18].
آيا ذره اي حب اهل بيت و احترام به آنها در قلب كسيكه اينچنين رواياتي را مي پذيرد و راويان آنها را دروغگو نمي پندارد، وجود دارد؟ هرگز. آيا فاطمه -رضي الله عنها- كسي بوده كه براي امول دنيوي شخصيت خود و پدر بزرگوار خويش و شوهر دلاور خود را بر باد دهند؟ هرگز.
و در روايت دروغين ديگري دجالان مي پندارند: «روزي فاطمه (ع) يقه عمر را گرفتند و او را محكم به طرف خود كشيدند»[19]. گفته اند: «اگر از آزار و اذيت علي دست نكشي موهايم را پريشان مي كنم و گريبانم را مي درم»[20].
ببينيد اين دجالان چگونه به تمام ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و اهل بيت ايشان توهين كرده اند. آيا پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) پس از بيست و سه سال صبر و بردباري و تلاش اينچنين افرادي پرورش داده اند؟ افرادي كه بنا بر معتقدات تشيع بيش از نود و نه در صد از آنها به محض وفات ايشان از اسلام مرتد شدند و مبدل به انسانهايي ظالم و غاصب گشتند. و افراد اندك باقيمانده نيز انسانهايي خوار و زبون و دنيا پرست بوده اند آيا با اين وجود هيچ شكي در قلب انسان باقي مي ماند كه هدف اين دجالان چيزي جز ضربه زدن به اسلام و از بين بردن آن بوده است؟
6- اهانت دجالان به حسن بن علي -رضي الله عنهما-
حسن بن علي -رضي الله عنهما- نيز آزار و اذيتهاي فراواني را از جانب آنانيكه ادعاى پيروي از ايشان و پدر بزرگوارشان مي كردند، متحمل شدند.
مهمترين علت اين آزار و اذيتها صلح و مبايعت ايشان با معاويه -رضي الله عنهما- بود. اين مساله كه باعث يكپارچگي امت اسلامي گست به اندازه اي براي برخي از دجالان تلخ و ناگوار بوده كه حتي برخي از آنها سعي بر انكار اين مساله داشته اند. اما اين صلح مساله كوچك و كم اهميتي نبود كه كسي بتواند آن را انكار كند. به همين سبب اين حادثه عظيم تاريخي حتي در مراجع و مصادر مذهب تشيع نيز به ثبت رسيده است. در يكي از روايات مربوط به اين واقعه گفته شده:
« معاويه نامه اي براي حسن بن علي صلوات الله عليهما فرستاد و در آن از ايشان خواست به اتفاق حسين بن علي و پيروان پدرشان نزد او آيند. قيس بن سعد بن عباده انصاري نيز به همراه آنها بسوي شام حركت كرد. هنگاميكه آنها نزد معاويه رسيدند، او خطاب به امام حسن بن علي (ع) گفت: اي حسن! برخيز و با من بيعت كن. امام حسن بن علي (ع) برخاستند و با او بيعت كند. سپس معاويه از امام حسين بن علي (ع) خواست كه با او بيعت كند. امام حسين (ع) نيز برخاستند و با او بيعت كردند. پس از آن معاويه قيس را مورد خطاب قرار داد. اما قيس نگاهي به امام حسين بن علي (ع) انداخت و منتظر فرمان ايشان ماند. در اين هنگام امام حسن بن علي (ع) برخاستند و به او گفتند: اي قيس، با او بيعت كن. قيس با شنيدن اين سخن برخاست و با معاويه بيعت كرد»[21].
اين عمل حكيمانه حسن بن علي -رضي الله عنهما- يعني صلح و مبايعت ايشان با معاويه سبب گشت بسياري از دجالان و پيروان دروغين از ايشان ناراحت شده و اهانتهاي فراواني به ايشان روا دارند. اين در حالي است كه بنا بر معتقدات مذهب تشيع ائمه معصوم هستند و هرگز امكان ندارد مرتكب عمل خطا گردند و اشتباه كنند. پس مي بينيم دجالان خود نيز به اعتقاداتي كه به خورد مذهب تشيع داده اند، هيچ ايماني ندارند.
كسي از ابو جعفر روايت مي كند و مي گويد: «شخصي از ياران امام حسن بن علي (ع) بنام سفيان بن ابي ليلي نزد ايشان آمده و خطاب به ايشان گفت: سلام بر تو اي ذليل كننده مؤمنين. امام حسن بن علي (ع) به او گفتند: مگر من چكار كرده ام كه مرا ذليل كننده مؤمنين مي نامي؟
سفيان گفت: خود را از اداره امور أمت خلع كردي و آنرا به دست اين طاغي سپردي تا بر خلاف قوانين الهي حكم كند»[22].
و شخص ديگري از شيعيان بنام جراح بن سنان با نيزه خود ضربه اي به ران ايشان زده و آنرا تا استخوان پاره كرد. و اين مساله سبب گشت ايشان را تا مدائن بر روي تخت حمل كنند[23].
اين رفتار ناپسند و نالايق آنانيكه شرارتهاي خود را در پست پرده حب اهل بيت مخفي كرده بودند، حسن بن علي -رضي الله عنهما- را بسيار غمگين و افسرده ساخت. ايشان غم و غصه دل خود را به اين صورت بيان مي دارند: «به خداوند سوگند من معاويه را بر اينهايي كه مي گويند ما شيعه و پيرو تو هستيم ترجيح مي دهم. اينها قصد كشتن مرا داشتند و اموالم را ربودند. به خداوند سوگند اگر از معاويه پيماني بگيرم و در بين زن و فرزندان خود با عزت و شرف و در امن و امان زندگي كنم بهتر از اين است كه او مرا بكشد و خانواده ام در بدر گردند. به خداوند سوگند اگر من با معاويه وارد جنگ شوم همين هايي كه مي گويند ما شيعه و پيرو تو هستيم گردنم را خواهند گرفت و مرا تحويل او خواهند داد»[24]. اين روايت طبرسي بيانگر رفتار شنيع و ناپسند آناني است كه خود را پيرو و شيعه حسن بن علي -رضي الله عنهما- ميدانستند. خشم و كينه آنها نسبت به اين نوه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) به درجه اي رسيده است كه هر كدام از فرزندان ايشان كه ادعاي امامت كند را كافر مي دانند.
[1] - تفسير القمي لعلي بن ابراهيم القمي 2/377.
[2] - تفسير القمي لعلي بن ابراهيم القمي 2/377.
[3] - كتاب سليم بن قيس ص 221.
[4] - البرهان في تفسير القرآن لهاشم البحراني ج4 ص 225.
[5] - تفسير القمي لعلي بن ابراهيم القمي 2/377.
[6] - وصول الاخيار الي اصول الاخبار للحسين العاملي ص 79.
[7] - حياه القلوب للمجلسي2/700.
[8] - دائره المعارف الاسلاميه الشيعه ج 1 ص 27 ط دار المعارف للمطبوعات بيروت.
[9] - كتاب سليم بن قيس ص 84 و89.
[10] - الامالي للطوسي ص 259، حق اليقين للمجلسي ص 203و204 الاحتجاج للطبرسي.
[11] - حديقه الشيعه للمقدس الاردبيلي ص 277.
[12] - الكافي في الفروع ج 2 ص 141 ط الهند.
[13] - كتاب سليم بن قيس ص 82، 83.
[14] - كتاب سليم بن قيس ص 83.
[15] - الفروع من الكافي.
[16] - مقدمه الكافي ص25.
[17] - روضه الواعظين للفتال النيسابوري ج 1 ص 125.
[18] - كتاب سليم بن قيس ص253
[19] - الكافي في الاصول.
[20] - تفسير العياشي ج 2 ص 67. الروضه من الكافي ج8 ص238
[21] - رجال كشي ص102
[22] - رجال كشي ص 103.
[23] - كشف الغمه للاربلي ص 540-541، الارشاد للمفيد ص 190، الفصول المهمه في معرفه احوال الائمه للحر العاملي ص 162 ط طهران.
[24] - الاحتياج للطبرسي ص 148.
7- اهانت دجالان به حسين بن علي رضي الله عنهما
حسين بن علي نوه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و يكي از دو سروان جوانان اهل بهشت نيز از پيمان شكني شيعيان در امان نبوده اند. همانگونه كه تاريخ گواهي مي دهد كسانيكه ادعاي پيروي از ايشان را داشتند پيوسته با نامه هاي خود از ايشان مي خواستند نزد آنان يعني به شهر كوفه روند تا آنها ايشان را امام و رهبر خود قرار داده و در صف او شمشير زنند. اما همانگونه نوه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) به وعده هاي بي ارزش آنها دلخوش كردند و نزد آنان رفتند، آنها عهد و پيمان خود را زير پا گذاشتند و ايشان را بي يار و ياور رها ساختند.
جا دارد قبل از هر چيز نگاهي به مصادر شيعه بيافكنيم و ببينيم كه چگونه در اين مصادر كوفيان پيمان شكن به خاطر اين پيمان شكني و فريفتن نوه پيامبر (صلى الله عليه وسلم) بجاي توبيخ و سرزنش مورد تحسين و تمجيد قرار گرفته اند.
در روايتي منسوب به امام جعفر -رحمت الله عليه- در مورد شيعيان كوفه اينچنين گفته شده است: «ولايت ما را بر آسمانها و زمين و كوهها و شهرها عرضه كردند، اما هيچكدام از آنها مانند اهل كوفه به آن ايمان نياوردند»[1].
پس از اينكه دانستيم بنا بر روايات شيعه اهل كوفه بهترين و با وفاترين شيعيان محسوب مي گردند، بياييد ببينيم آنها چه بلايي بر سر اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) آوردند.
آنها در حدود صدو پنجاه نامه براي حسين بن علي -رضي الله عنهما- فرستادند و خطاب به ايشان نوشتند: «بسم الله الرحمن الرحيم. از شيعيان حسين بن علي خطاب به امير المؤمنين حسين بن علي بن ابي طالب. سلام خدا بر شما باد. بدانيد مردم منتظر قدوم شما هستند و بجز شما هيچكس را به خلافت قبول ندارند. پس بسوي ما بشتابيد اي فرزند رسول الله. والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته»[2]. و در نامه اي ديگر چنين نوشته:
«باغبان سر گشته و ميوه ها رسيده اند. اگر اراده كنيد مي توانيد بسوي سربازاني دلاور و يكپارچه آييد. و السلام»[3].
پس از اينكه اينگونه نامه هاي فريبنده يكي پس از ديگري بدست حسين بن علي -رضي الله عنهما- رسيد، ايشان تصميم گرفتند پسر عموي خويش مسلم بن عقيل را براي بررسي اوضاع به كوفه بفرستند. هنگاميكه مسلم به كوفه رسيد «مردم كوفه به دور او جمع گشته و در حاليكه اشك ديد گانشان سرازير بود، با او بيعت كردند»[4].
مسلم پس از گذراندن چند روز در كوفه نامه اي به اين مضمون براي حسين بن علي -رضي الله عنهما- فرستاد: «بدانيد كه صد هزار شمشير آماده فرمانبرداري از شما است. تاخير به هيچ وجه روا نيست»[5].
اين نامه هاي فريبنده، حسين بن علي را فريب داد و ايشان به اهل كوفه و نصرت آنها دلخوش كردند و در حاليكه بسياري از ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) ايشان را نصيحت كردند كه مانند برادر بزرگوار خود عمل كنند و فريب پيروان دروغين را نخورند، اما بالاخره ايشان از مكه خارج شده و بسوي كوفه حركت كردند. كوفيان كه مساله را جدي و خطرناك ديدند ديري نپاييد كه عهد و پيمانهاي خود را به باد فراموشي سپردند و امام حسين و ياران اندك ايشان را بدون كوچكترين نصرتي رها ساختند. حسين بن علي هنگاميكه متوجه خيانت پيروان دروغين خود شدند خطاب به آنها چنين گفتند:
«اي اهل كوفه! من به اينجا نيامدم مگر پس از آنكه شما برايم نامه ها فرستاديد و از من خواستيد بسويتان بشتابم كه شما را امام و پيشوايي نيست. اي اهل كوفه! اگر شما همچنان بر عهد و پيمان خود پايداريد، من نزد شما هستم و اگر از عهد و پيمان خود پشيمانيد و از آمدن من اندوهگين، من به همان جايي كه آمدم باز خواهم گشت»[6].
اي كاش شيعيان و پيروان دروغين به عهد و پيمان شكني خود بسنده مي كردند. اما آنگونه كه تاريخ مي گويد آنها نقش بسيار بزرگي در قتل ايشان و يارانشان ايفا كردند. محسن امين مي گويد: «بيست هزارتن از اهل عراق با امام حسين بيعت كردند. اما ديري نپاييد كه به او خيانت كرده و بر عليه ايشان شورش كردند و ايشان را به قتل رساندند»[7].
خيانت پيروان دروغين به اينجا نيز ختم نگرديد. يعقوبي مي گويد: «آنها خيمه ها را غارت كرده و به همسران ايشان اهانتها روا داشتند و آنها را به كوفه بردند. هنگاميكه آنها به كوفه رسيدند زنان كوفه همگي از خانه هايشان بدر آمده و به گريه وزاري پرداختند. در اين هنگام علي بن حسين فرمودند: «اينها بر ما مي گريند، در حاليكه قاتلين ما خود آنها هستند»[8].
8- اهانت دجلان به علي بن حسين (زين العابدين ) -رحمت الله عليه-
علي بن حسين فرزند برومند حسين بن علي و ملقب به امام زين العابدين نزد اين دجالان شخصي خوار و زبون مي باشد كه براي حفظ جان خود حاضر است به هر ذلت و خواري تن در دهد. در كتاب اصول كافي در مورد علي بن حسين -رحمت الله عليه- اين روايت ذكر شده است: «هنگاميكه يزيد بن معاويه براي اداي حج از مدينه مي گذشت مدتي را در اين شهر استراحت كرد. او به هنگام اقامت خود در مدينه يكي از قريشيان را به حضور خود طلبيد و به او گفت: آيا به اين مسأله اعتراف داري كه تو بنده من هستي و اگر بخواهم مي توانم تو را بفروشم و يا اينكه تو را همچنان بنده خود نگاه دارم؟ مرد قريشي به او گفت: به خداوند سوگند كه اصل و نسبت تو از اصل و نسب من والاتر و ارجمندتر نيست. و پدر تو نيز از پدر من والاتر نبوده و تو نيز از من بهتر و برگزيده تر نيستي. پس چگونه خود را بنده تو بدانم؟ يزيد به او گفت: به خداوند سوگند اگر دستور مرا نپذيري گردنت را خواهم زد. مرد به او گفت: كشتن من هرگز از كشتن حسين بن علي هولناك تر و دردناكتر نخواهد بود. يزيد با شنيدن اين سخن امر كرد سر مرد را از گردنش جدا كنند.
آنگاه يزيد دستور داد علي بن حسين (امام زين العابدين) را احضار كردند و از ايشان همان چيزي را خواست كه از مرد قريشي خواسته بود. علي بن حسين -عليهما السلام- خطاب به او فرمود: اگر به آنچه مي گويي گردن ننهم مرا نيز مانند آن مرد خواهي كشت؟
يزيد گفت: بله، علي بن حسين با شنيدن اين سخن خطاب به يزيد گفت: به آنچه از من خواستي گردن مي نهم. من بنده اي ناگزير هستم. تو مي تواني مرا بنده خود نگاه داري و يا اينكه مرا بفروشي»[9].
ببينيد چگونه دلاوري و شجاعت امام زين العابدين -رحمت الله عليه- را از انسانهاي معمولي نيز كمتر مي دانند و ايشان را متهم مي كنند كه به ذلت و خواري بنده بودن تن در داده اند.
علاوه بر اين، به مادر امام زين العابدين نيز اهانت كرده اند. در يكي از روايات گفته شده: «تمام مردم پس از قتل حسين بن علي مرتد گشتند مگر پنج تن كه عبارتند از ابو خالد كابلي و يحيي بن ام الطويل و جبير بن مطيع و جابر بن عبدالله و شبكه همسر حسين بن علي»[10]. نمي دانيم چرا نام شبكه را ذكر كرده اند، اما نام مادر علي بن حسين يعني شهربانو از ليست مؤمنين حذف شده است!
9- اهانت دجالان به امام محمد باقر و فرزند بزرگوارشان
امام محمد باقر و فرزند ايشان افتراءات و بهتان هاي زيادي را از جانب پيروان دروغين خود متحمل شده اند. چون دجالان و دروغپردازان تمام كذبها و روايات جعلي خود را به آنها نسبت داده و مذهب خود را جعفري نام نهاده اند و تمام كاسه كوزه ها را بر سر آنها شكسته اند. علاوه بر اين امام محمد باقر را شخص ترسويي مي دانند كه براي حفظ مصلحت خويش فتواهاي دروغين مي داده و محرمات را حلال مي گردانيده است. مي گويند: ايشان فتوي مي داده: «گوشت آنچه كه باز و چرغ بكشند حلال است. در حاليكه در حقيقت گوشت آنچه كه اين دو بكشند حرام مي باشد»[11].
زراره بن اعين كه يكي از بزرگترين راويان احاديث شيعه مي باشد به ايشان توهين كرده و در مورد ايشان مي گويد: «او پيرمردي است كه نمي داند چگونه بايد با خصم خود مجادله كند»[12].
و در مورد امام جعفر صادق -رحمت الله عليه- مي گويند: هفتاد زبان داشته و با هر كس بنا بر مصلحت خويش سخن مي گفته است. در روايتي دروغين از زبان ايشان مي گويند: «من به هفتاد زبان سخن مي گويم، و مي توانم هر سخن را به گونه اي توجيه كنم»[13].
ببينيد چگونه اين دجالان با اين روايتهاي دروغين خود مي خواهند لقب اين امام جليل را از ايشان بگيرند و بجاي صادق، ايشان را بوقلمون صفت لقب دهند.
زراره دروغگو كه يكي از بزرگترين راويان مذهب شيعه مي باشد، ايشان را به گفتن سخناني متهم مي كند كه هر انسان شريف و محترم از بر زبان آوردن آن شرمسار مي گردد. كسي از زراره نقل مي كند كه: «به خداوند سوگند اگر تمام سخناني را كه از ابا عبدالله شنيده ام بر زبان آورم، آلت هاي تناسلي مردان از شنيدن آنها منتصب خواهند شد»[14].
10- اهانت دجالان به موسي بن جعفر -رحمت الله عليه-
موسي بن جعفر -رحمت الله عليه- و مادر ايشان نيز مورد اهانت پيروان دروغين خود قرار گرفته اند. در روايتي از روايات دجالان چنين گفته شده است:
«روزي اين عكاشه به خدمت ابوجعفر و ابوعبدالله رفت. و در اثناي سخن خود از ابوجعفر پرسيد: چرا ابا عبدالله تا به امروز ازدواج نكرده است؟ در اين هنگام ابو جعفر در حاليكه كيسه اي در دست داشتند گفتند: ديري نخواهد پاييد كه برده فروشي از اهل بربر به اينجا خواهد آمد و ما با پولي كه در اين كيسه وجود دارد از آن برده فروش كنيزي براي ابا عبدالله خواهيم خريد.
پس از سپري شدن چند روز بار ديگر اين عكاشه نزد ابوجعفر مي رود. ابوجعفر با ديدن ابن عكاشه به او مي گويند: برده فروشي كه چند روز پيش در مورد او صحبت كردم به اين شهر رسيده، شما كيسه پول را برداريد و با آن، كنيزي از آن برده فروش بخريد.
ابن عكاشه كيسه را برداشته و نزد برده فروش مي رود. اما برده فروش به او مي گويد كه تمام كنيزها را فروخته و بجز دو كنيز بيمار، كنيز ديگري براي او باقي نمانده است. ابن عكاشه آن دو كنيز را مي بيند و يكي از آن دو را به هفتاد دينار مي خرد و نزد ابوجعفر مي برد. ابوجعفر هنگاميكه كنيز را مي بينند از او نامش را مي پرسند. كنيز مي گويد: نام من حميده است. ابوجعفر به او مي گويند: حميده در دنيا و محموده در آخرت. اي كنيز به من بگو آيا بكر هستي؟ كنيز مي گويد: بله. ابوجعفر به او مي گويند: چطور چنين چيزي امكان دارد در حاليكه اين برده فروشان به هيچ كنيزي رحم نمي كنند؟ كنيز مي گويد: اين برده فروش نيز چندين بار قصد داشت به من دست درازي كند. اما هر بار هنگاميكه ميان دو پاي من مي نشست و تا عملي كردن هدف خود فاصله اي نداشت خداوند مردي را با ريش و مويي سفيد را در آنجا حاضر مي كرد و آن مرد چنان برده فروش را كتك زد كه راهي جز گريز براي او باقي نمي ماند. پس از شنيدن سخنان كنيز ابوجعفر رو به فرزند خود مي كنند و مي گويند: اي جعفر، اين زن را براي خود برگير. و چيزي نگذشت كه اين زن بهترين انسان روي زمين يعني موسي بن جعفر را بدنيا آورد»[15].
ببينيد چگونه در اين روايت، مادر موسي بن جعفر را كنيزي قرار مي دهند كه در دست برده فروشان پاس كاري مي شده و چندين بار نيز چيزي نمانده بوده كه براي فروش هوي و هوس خود را با او تا آخرين مرحله پيش ببرد. آيا هيچ انسان عاقل و شرافتمندي پيدا نشده كه از اين راويان دروغگو بپرسد مگر امام جعفر صادق -رحمت الله عليه- نتوانستند با زني آزاده و شريف از بني هاشم و يا از خانداني ديگر ازدواج كنند تا مجبور نگردند مادر فرزند خود را كنيزي قرار دهند كه برده فروش هر بلايي خواسته بر سر او در آورده است؟
و در روايتي ديگر ابو بصير (او يكي از بزرگترين مشايخ شيعه مي باشد)، در روايتي جعلي مي گويد: امام جعفر صادق در مورد او گفته اند: اگر امثال اينها نمي بودند آثار نبوت از بين مي رفت. «رجال الكشي ص 152») موسي بن جعفر را متهم به دنيا پرستي و حريص بودن بر اموال دنيوي مي كند. در اين روايت حماد بن عثمان مي گويد: «روزي من و ابن ابي يعفور و شخص ديگري به حيره رفته بوديم. در آنجا موضوع سخن ما به دنيا و ملذات آن كشيده شد. در اين هنگام ناگهان ابوبصير مرادي گفت: اگر امامتان آنرا به چنگ آورد، همه آنرا نصيب خود خواهد ساخت»[16].
11- اهانت دجالان به علي بن موسي رحمت الله عليه
به علي بن موسي -رحمت الله عليه- نيز اهانتي شده همانند اهانتي كه به پدر ايشان شده است. چون در مورد علي بن موسي نيز مي گويند مادر ايشان كنيزي در دست برده فروشان بوده است[17].
و همچنين مي گويند: «ايشان فتوا مي داده اند كه مرد مي تواند آلت تناسلي خود را در دبر همسر خويش فرو برد»[18]. در حاليكه اين عمل شنيع حتي در روايات كتب شيعه نيز حرام دانسته شده است[19].
همچنين مي گويند: علي بن موسي عاشق پروپا قرص دختر عموي مأمون بوده است[20].
و بدين ترتيب مي بينيم كه هيچيك از اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) از اهانتها و زخم زبانهاي كساني كه خود را پيرو بر حق آنها مي دانند، در امان نبوده اند.
موضع اهل بيت نسبت به پيروان دروغين خود
اولين كسيكه به اين پيروان دروغين مبتلي گرديد، اميرالمومنين علي بن ابي طالب چهارمين خليفه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) بود. ايشان همواره از پيمان شكني و حيله گريهاي آنها دلتنگ و افسرده بودند و از آنها گله هاي فراوان داشتند. در خطبه اي از نهج البلاغه از زبان ايشان در مورد پيروان دروغين خود اينچنين نقل شده است: «آه از دست شما! كه از سرزنشتان به ستوه آمدم. آيا به زندگاني اين جهان به جاي زندگاني جاودان دل خوش كرديد و ذلت را به جاي عزت پسنديديد؟ هر گاه شما را به جهاد دشمنتان مي خوانم، چشمانتان در كاسه مي گردد كه گويي به گرداب مرگ اندريد. و يا در فراموشي و مستي بسر مي بريد. در پاسخ سخنانم در مي مانيد، حيران و سرگردانيد. گويي ديو در دلتان جاي گرفته و ديوانه ايد. نمي دانيد و از خرد بيگانه ايد. من ديگر هيچگاه به شما اطمينان نكرده و شما را پشتوانه خود نينگارم و در شمار يار و مددكار نپندارم.
شتراني را مانيد مهار گشاده. چراننده خود را از دست داده، كه چون از سويي شان فراهم كنند، از ديگر سو بپرا كنند»[21].
و در سخني ديگر درماندگي و خذلان پيروان خود را چنين بيان مي سازند:
«تا چند با شما راه مدارا بسپارم! آنسان كه با شتر بچه مدارا كنند. يا جامه فرسوده اي كه چون شكاف آنرا از سويي به هم آرند از سوي ديگر گشايد. هر گاه دسته اي از سپاهيان شام بر سرتان آيد به خانه مي رويد و در به روي خود مي بنديد و چون سوسمار در سوراخ مي خزيد و يا چون كفتار در لانه مي آرميد. به خداوند سوگند آنكس را كه شما ياري دهيد خوار است و آنرا كه شما بر او حمله آريد نشانه تير شكسته سوفار. به خداوند سوگند كه در مجلس بزم بسپاريد و فراهم، و زير پرچم رزم نا چيز و كم»[22].
و در خطبه اي ديگر، افسردگي و دل شكستگي خود را چنين بيان مي سازند:
« جز كوفه كه كار بست و گشاد (فرمانروايي) آن با من است براي من نمانده. اي كوفه، اگر جز تو كه گرد بادهاي آشوبت بر خاسته است در فرمان من نباشد، پس خداوند تو را زشت كند... شنيده ام بسر به يمن در آمده است. به خداوند سوگند، مي بينم كه اين مردم به زودي بر شما چيره مي شوند، كه آنان بر باطل خود فراهمند و شما در حق خود پراكنده. شما امام خود را در حق نافرماني مي كنيد و آنان در باطل پيرو امام خويش اند. آنان با حاكم خود كار به امانت مي كنند، و شما كار به خيانت. آنان در شهرهاي خود درستكارند و شما فاسد و بدكار. اگر كاسه چوبيني را به شما بسپارم مي ترسم آويزه آنرا ببريد. الهي! اينان از من خسته اند و من از آنان خسته. آنان از من به ستوه اند و من از آنان دل شكسته. پس بهتر از آنان را مونس من دار، و بدتر از من را بر آنان بگمار. الهي! دلهاي آنان را بگذار، چنانكه نمك در آب گدازد»[23].
و در خطبه اي ديگر اينچنين از مدعيان محبت خود گله كرده و خشم خويش را بر آنان آشكار مي سازند:
«اي كسانيكه به مردان شباهت داريد ولي مرد نيستيد. اي كم خردان ناز پرورده، كاش شما را نديده بودم و نمي شناختم كه به خداوند سوگند پايان اين آشنايي ندامت بود و دستاورد آن اندوه و حسرت. خداوند مرگتان دهد! كه دلم از دست شما پر خون است و سينه ام مالامال خشم شما مردم دون، كه پياپي جرعه اندوه به كامم مي ريزيد، و با نافرماني و فروگذاري، كار را بهم در مي آميزيد، تا آنجا كه قريش مي گويد: پسر ابوطالب دلير است اما علم جنگ نمي داند. خداوند پدرانشان را مزد دهد. كداميك از آنان پيشتر از من در ميدان جنگ بوده و بيشتر از من نبرد دليران را آزموده؟ هنوز بيست سال نداشتم كه پا در معركه گذاشتم، و اكنون ساليان عمرم از شصت فزون است. اما، آنرا كه فرمان نبرند سر رشته كار از دستش برون است»[24].
پس از اين بياييد ببينيم، حسن بن علي -رضي الله عنهما- در مورد پيروان خود چه گفته اند. ايشان نيز از آنانيكه خود را شيعه اهل بيت دانسته و ادعاي محبت آنها را سرپوشي براي اعمال باطل خود قرار داده اند، بسيار گله كرده و از آنها برائت جسته اند. در يكي از معتبرترين كتابهاي شيعه نقل شده كه ايشان گفته اند: «به خداوند سوگند من معاويه را بر اينهايي كه مي پندارند شيعه من هستند ترجيح مي دهم. اينها قصد به قتل رساندن مرا داشتند و اموالم را به تاراج بردند»[25].
و در روايتي ديگر شيعيان خود را اينچنين توصيف مي كنند: «اينها با وجود اينكه مي گويند قلبهاي ما با شماست، شمشيرهايشان را بر عليه ما كشيده اند»[26].
حسين بن علي -رضي الله عنهما- نيز از دغل كاريهاي شيعيان خود بي بهره نبوده اند. ايشان به وعده هاي آنها دلخوش كرده و گمان بردند باطن آنها نيز مانند گفته هايشان مي باشد. اما ديري نپاييد كه آنها حقيقت خود را اظهار كرده و ايشان را تنها و بي يار و ياور رها ساختند. ايشان در يكي از روايات اينچنين از آنها گله مي كنند:
«اي شيث بن ربعي و اي حجار بن ابحر و اي قيس بن اشعث و اي يزيد بن حارث (اينها گروهي از شيعيان حسين بن علي بوده اند)! مگر برايم نامه نفرستاديد كه ميوه ها رسيده و باغها سرسبز گشته اند و خود را سربازاني دلاور و متحد معرفي كرديد؟»[27].
و در سخني ديگر ايشان از شدت دغل كاريهاي شيعيان خود به اظهار گله اكتفا نكرده، بلكه دست خود را بسوي آسمان بلند كرده و بر عليه آنها ادعا مي كنند و مي گويند: «الهي آنها را فرقه فرقه گردان و در بينشان اختلاف بيافكن و ولات امور را از آنها خشنود مساز. ما را فرا خواندند تا ياريمان دهند اما هنگاميكه نزدشان آمديم به ما حمله كردند و به قتلمان رساندند»[28].
و فرزند بزرگوار حسين بن علي، يعني امام زين العابدين شيعيان خود را به يهود و نصاري تشبيه مي كنند و از آنها و اعمال ناپسندشان برائت مي جويند. در كتاب رجال الكشي از زبان ايشان چنين نقل شده است: «يهوديان چنان در محبت به عزير افراط ورزيدند كه در نهايت آن گفته و اعتقاد باطل را نسبت به او پيدا كردند. پس نه آنها از عزير هستند و نه عزير از آنها. و نصاري چنان در محبت به عيسي افراط ورزيدند كه در نهايت آن گفته و اعتقاد باطل را نسبت به او پيدا كردند. پس نه آنها از عيسي هستند و نه عيسي از آنها. و ما نيز به همين مسئله مبتلي گشته ايم. گروهي از شيعيان ما چنان در محبت به ما افراط خواهند كرد كه در نهايت آن اعتقادي را كه يهوديان در مورد عزير و نصاري در مورد عيسي پيدا كردند، آنها در مورد ما پيدا خواهند كرد. پس نه آنها از ما هستند و نه ما از آنها»[29].
و امام محمد باقر -رحمت الله عليه- چنان از شيعيان خود دلتنگ و مأيوس بوده اند كه در مورد آنها گفته اند: «اگر تمام مردم شيعه ما مي بودند، سه چهارم آنها در مورد ما شك داشتند و يك چهارم ديگر را انسانهايي احمق تشكيل مي دادند»[30].
و موسي بن جعفر -رحمت الله عليه- در مورد شيعيان خود مي گويند: «اگر شيعيان خود را تحت آزمايش و امتحان قرار دهم در بين آنها بجز انسانهاي مرتد چيز ديگري نخواهم يافت. و اگر بخواهم آنها را براي خود پاك و خالص بگردانم از هزار نفر يكي نيز باقي نخواهد ماند. آنها فقط بلد هستند بر كرسي خود تكيه زنند و بگويند ما شيعه علي هستيم»[31].
اين بود سخنان و گفته هاي اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در مورد آنانيكه حب اهل بيت را دستاويزي براي خود قرار داده اند تا تحت اين سرپوش هر بلايي كه بخواهند بر سر دين بياورند.
شيعه و امامت
اهل سنت و امامت
آنچه بطور خلاصه مي توان در رابطه با اعتقاد اهل سنت و جماعت در مورد مسأله امامت و خلافت گفت اين است كه اهل سنت و جماعت تعيين خليفه و امام و اطاعت از او را واجب توسط آيات و يا احاديث از قبل مشخص و معين شده اند را باطل و مردود مي دانند[32].
شيعه و امامت
امامت و خلافت در مذهب تشيع ركني از اركان اسلام بشمار مي رود.
در يكي از روايات كتاب «اصول كافي» در اينمورد اينگونه گفته شده:
«ابوجعفر (ع) فرمودند: اسلام بر پنج ركن استوار گشته است: نماز و زكات و روزه و حج و ولايت. و بر هيچ ركني مانند ركن ولايت تأكيد نشده است. اما مردم چهار ركن را پذيرفته اند و از قبول ركن ولايت سرباز زده اند»[33].
مي بينيم در اين روايت چگونه دجالان مهمترين ركن اسلام يعني شهادتين را حذف كرده و بجاي آن مساله امامت و ولايت را قرار داده اند.
و در روايت دروغين ديگري گفته شده: «مهمترين اصل از اصول دين كه خداوند پيامبر خود را براي تبليغ آن مبعوث داشته، اصل امامت مي باشد»[34].
محمد حسين آل كاشف الغطا يكي از بزرگترين مراجع معاصر شيعه در مورد مفهوم امامت مي گويد: «امامت مانند نبوت منصبي است الهي. يعني همانگونه كه خداوند از ميان بندگان خود كساني را به نبوت بر مي گزيند و معجزاتي را به آنها عطا مي فرمايد. به همين صورت كساني را براي منصب امامت انتخاب كرده و پيامبر خود را امر مي كند كه او را پس از خود به امامت مردم منصوب دارد»[35].
كليني در همين رابطه در كتاب خود مي گويد: «امامت عهد و پيماني است الهي»[36].
اين سخنان بيانگر اين مطلب هستند كه در مذهب تشيع امامت و نبوت هيچ تفاوتي با يكديگر ندارند. و امام همان ويژگيها و خصوصياتي را دارا است كه پيامبر از آن برخوردار است.
موجوده نتيجه گرفته مي شود يافتن تفاوت بين نبوت و امامت عمل بسيار دشواري است كه در هر صورت خالي از اشكال و نقد نخواهد بود»[37]. مجلسي در ادامه سخنان خود مي گويد: «ما هيچ مانعي در توصيف آنها (ائمه) به مقام نبوت نمي يابيم مگر مراعات مسأله خاتمه يافتن نبوت. در حاليكه عقل ما هيچ تفاوتي بين نبوت و امامت و امامت نمي يابد»[38].
بررسي بيشتر در مورد اين موضوع ما را به اين نتيجه مي رساند كه دجالان پس از همانند و مساوي دانستن نبوت و امامت، پا را از اين نيز فراتر نهاده و مقام و منزلت امامت را از نبوت عظيمتر و بزرگتر دانسته اند. روايات بسياري در كتاب اصول كافي بر اين اعتقاد صحه گذاشته اند[39]. نعمت الله جزائري در اين رابطه مي گويد:
«مقام و منزلت امامت عامه عظيمتر و بزرگتر از منزلت نبوت و رسالت مي باشد»[40].
پس از اين جا دارد به برخي از روايات كه دجالان در مورد جايگاه و منزلت امامت و ولايت از خود تراشيده و در كتابهاي خويش نگاشته اند، اشاره داشته باشيم. در يكي از اين روايات گفته شده است: «پيامبر (صلى الله عليه وسلم) صد و بيست بار به معراج رفته اند، و در هر بار خداوند متعال ولايت امام علي (ع) و ساير ائمه را بيش از ديگر فرائض و واجبات دين بر ايشان تأكيد كرده اند»[41].
و در روايت دروغين ديگري گفته شده است: «روزي جبرئيل نزد رسول الله (صلى الله عليه وسلم) آمده و به ايشان گفت: اي محمد! خداوند بر شما درود مي فرستد و مي فرمايد: من هفت آسمان و موجودات آنرا خلق كرده ام و هفت زمين و مخلوقات آنرا آفريده ام. در ميان تمام هستي هيچ جايي با شكوه تر و مقدس تر از ما بين ركن و مقام وجود ندارد. اما بدانكه اگر بنده اي از بندگان من از آغاز آفرينش در اين مكان به عبادت و پرستش من مشغول بوده باشد ولي ولايت و امامت علي را نپذيرد، من او را در آتش جهنم خواهم افكند»[42].
و در روايت ديگري گفته شده: «هر كس به ولايت ما ايمان داشته باشد، نماز و روزه و زكات و حج او مقبول خواهند بود. و هر كس ولايت ما را نپذيرد، خداوند متعال هيچيك از اعمال او را قبول نخواهد كرد»[43].
و در روايت ديگري كه دجالان آنرا به پيامبر (صلى الله عليه وسلم) نسبت داده اند گفته شده: «اگر احدي از شما در روز قيامت با حسناتي به اندازه كوههاي عظيم در بارگاه الهي حاضر گردد، اما ولايت علي بن ابي طالب را قبول نكرده باشد خداوند او را درون آتش جهنم خواهد افكند»[44].
و در روايت ديگري كه باز دجالان آنرا به پيامبر (صلى الله عليه وسلم) نسبت داده اند ادعا شده كه حتي توحيد و يكتا پرستي نيز بدون ايمان به ولايت ائمه اثني عشر مقبول واقع نخواهد شد. در اين روايت گفته شده: «رسول الله (صلى الله عليه وسلم) فرمودند: هر كس لا اله الا الله بگويد از اهل بهشت خواهد بود. در اين هنگام دو تن از ياران ايشان گفتند: اي رسول الله، همه ما همواره قول لا اله الا الله بر زبان داريم. رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در جواب فرمودند: اما شهادت لا اله الا الله فقط از اين شخص و پيروانش پذيرفته خواهد شد. آنگاه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) دستشان را بر سر علي بن ابي طالب گذاشتند»[45].
بنا بر آنچه از اينگونه روايات نتيجه گرفته مي شود، مي توانيم پي بريم كه در مذهب تشيع شهادت لا اله الا الله بدون ايمان به ولايت ائمه، بيهوده و بدون فائده خواهد بود. حويزي در تفسير خود روايت مضحكي را ذكر كرده كه شنيدن آن ما را به اين نتيجه خواهد رساند كه دجالان براي رسيدن به اهداف خود به هر نيرنگ و دجلي متوسل مي شوند. حتي اگر اين دجل و دروغ متضمن توهين به پيامبران خدا باشد.
اكنون اين روايت مضحك را با يكديگر مي خوانيم: «روزي عبدالله بن عمر نزد امام زين العابدين (ع) رفته و خطاب به ايشان گفت: اي فرزند حسين. آيا تو هستي كه مي گويي يونس بن متي بسبب قبول نكردن ولايت جدت دچار آن بلا گشت و نهنگ او را بلعيد؟ امام (ع) فرمودند: بله. اميدوارم مادرت به داغت بنشيند.
ابن عمر به ايشان گفت: اگر راست مي گويي اين مسأله را به من ثابت كن.
در اين هنگام امام زين العابدين(ع) دستور دادند چشمان من (راوي قصه) و ابن عمر را با پارچه اي بستند. پس از مدتي پارچه را باز كردند. ما ناگهان خود را در كنار ساحل عظيمي يافتيم. ابن عمر با ترس و لرز خطاب به امام گفت: اي آقاي من. خون من در گردن شما خواهد بود. شما را سوگند مي دهم به من آسيبي نرسانيد.
در اين هنگام امام زين العابدين (ع) با صدايي بلند نهنگي را نزد خود فرا خواندند پس از چند لحظه ناگهان نهنگي همانند كوهي بزرگ سر از آب بدر آورده و گفت: لبيك، لبيك، اي ولي خدا. امام زين العابدين (ع) خطاب به نهنگ فرمودند: تو كيستي؟ نهنگ پاسخ داد: من همان نهنگي هستم كه يونس بن متي را بلعيد. امام (ع) خطاب به او فرمودند: ما را از قصه او آگاه ساز. نهنگ در مورد قصه يونس بن متي چنين گفت: اي آقاي من. هرگز خداوند پيامبري را به نبوت مبعوث نداشته مگر اينكه ولايت شما اهل بيت را بر او عرضه كرده است. هر كدام از آنها كه ولايت شما را پذيرفته، نجات يافته است و هر كدام از قبول آن سرباز زده و يا در آن درنگ كرده است به بلاهايي همچون اشتباه آدم، و در شرف غرق قرار گرفتن نوح و آتش گرفتن ابراهيم، و در چاه افكنده شدن يوسف و بيماري ايوب و خطاي داود دچار شده است. يونس نيز هنگاميكه به پيامبري مبعوث گشت خداوند به او وحي كرد كه: اي يونس! اميرالمومنين را ولي و امام خود قرار ده»[46].
پس از آشنايي با مقام و منزلت و ولايت ائمه اثني عشر در مذهب تشيع، جا دارد از كسانيكه اين اعتقاد را به خورد اين مذهب داده اند بپرسيم: اگر اعتقاد شما در مورد ولايت و امامت صحيح مي بود و ايمان به امامت ائمه اثني عشر از نماز و روزه و ساير اركان دين مهمتر بوده و حتي توحيد و يكتاپرستي نيز بدون ايمان به ولايت بي ارزش مي بود، پس چرا در قرآن مجيد سخني از آن به ميان نيامده است؟ در حاليكه آيات بسياري از قرآن مجيد در مورد نماز و روزه و حج و ... سخن گفته اند. اما امامت ائمه اثني عشر حتي در يك آيه نيز ذكر نشده است. آيا اين خود دليلي بر بطلان اين اعتقاد دروغين نيست؟
كسانيكه بطلان اين اعتقاد را نمي پذيرند گويا به صورت غير مستقيم مي گويند خداوند اين مسأله را از اكثريت مسلمانان پوشيده نگاه داشته تا در فرداي قيامت آنها را به درون آتش جهنم بيافكند.
ممكن است كسي ادعا كند ايمان به امامت ائمه اثني عشر در قرآن مجيد ذكر شده است اما سني ها آيات مربوط به آنرا از قرآن پاك كرده اند. اين ادعا علاوه بر اينكه مخالفتي صريح با آيه شماره 9 سوره الحجر دارد كه در آن خداوند متعال محفوظ ماندن قرآن كريم را از هر گونه تحريف و دستخوردگي بعهده گرفته اند، همچنين اين سؤال را به دنبال خواهد داشت كه چرا علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- در زمان خلافت خويش اين آيات را بار ديگر در قرآن مجيد به ثبت نرساندند؟ و يا اينكه چرا ساير ائمه من جمله مهدي موهوم يك نسخه از اين قرآن كامل را به شيعيان ندادند تا حجتي دال بر حقانيت آنها باشد و سبب گردد سني ها نيز اعتقاد را بپذيرند و تمام مسلمانان در يك صف بر عليه دشمنان خود قرار گيرند؟
درماندگي دجالان در پاسخ دادن به اينگونه سؤالها آنها را بر آن داشت كه پيروان فريب خورده خويش را از بحث و مناقشه كردن با مخالفان بر حذر دارند و آنها را امر كنند ايمان به امامت ائمه اثني عشر را بين خود مخفي نگاه دارند و در مورد آن با كسي سخن نگويند. و همچنين مانند عادت هميشگي خود براي مقدس جلوه دادن اين مسأله، دست به جعل چندين روايت زده و آنها را به ائمه نسبت دادند. در يكي از اين روايات گفته مي شود: «ايمان به ولايت را خداوند مخفيانه با جبريل در ميان گذاشتند. و جبريل مخفيانه با محمد و محمد با علي و علي نيز مخفيانه اين مسأله را با آنانيكه خداوند مقدر كرده بود، در ميان گذاشتند. اما شماها امروز مي خواهيد آنرا بين مردم افشاء كنيد»[47]. و در روايتي ديگر گفته شده: «... راز ما را افشاء نسازيد»[48]. شارح كافي در شرح اين روايت مي گويد: «مراد از راز، مسأله امامت و ولايت مي باشد»[49].
آيا بيم و هراس دجالان از رو شدن دستشان دليلي بر دروغين و بي پايه و اساس بودن سخنان آنها نيست؟ اگر ايمان به ولايت و امامت چنين جايگاه عظيمي در دين مي داشت چرا مي بايست سعي شود در جوي تاريك و سياه و بطور مخفيانه بين مردم تبليغ شود؟ و چرا خداوند آنرا مخفيانه با جبريل -عليه السلام- در ميان گذاشته است؟ مگر والعياذ بالله خداوند نيز از ابوبكر و عمر مي ترسيده است؟
براستي كه اينگونه اعتقادات چنان بي پايه و اساس و واهي هستند كه هر انسان عاقل غير متعصب مي تواند به دروغين بودن آنها پي ببرد.
نكته بسيار مهمي كه در رابطه با اين مسأله بايستي به آن اشاره كرد اين است كه بنابر اعترافات مراجع و مصادر مذهب تشيع اولين كسي كه پرچمدار چنين مفهومي از امامت بوده است، عبدالله بن سبأ يهودي الأصل مي باشد. در بسياري از مراجع شيعه گفته شده: «ابن سبأ اولين كسي بود كه فرضيت امامت علي بن ابي طالب (ع) را بين مردم تبليغ مي كرد و از دشمنان ايشان برائت مي جست و آنها را كافر مي دانست. اين بدان سبب بود كه ابن سبأ، يهودي الأصل بوده و در زمان يهوديت خويش يوشع بن نون را وصي موسي مي دانست و پس از اسلام همين اعتقاد را در مورد علي بن ابي طالب (ع) پيدا كرد»[50]. بزرگان مذهب تشيع اين اعتقاد ابن سبأ يهودي الأصل را پسنديده و آنرا اصلي عظيم از اصول مذهب خود قرار دادند. ابن بابويه قمي مي گويد: «شيعه اماميه معتقد است هر پيامبري، وصي اي دارد كه او را به امر خداوند پس از خود جانشين خويش مي سازد»[51]. جا دارد به اين نكته نيز اشاره كنيم كه سردار رشيد اسلام علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- هنگاميكه از توطئه و دسيسه هاي ابن سبأ آگاه گشتند نخست تصميم گرفتند فرمان قتل او را صادر كنند، اما ترس از بوجود آمدن فتنه و آشوب سبب شد تنها به تبعيد ابن سبأ به مدائن اكتفا كنند. البته در برخي از مراجع شيعه گفته شده علي بن ابي طالب -رضي الله عنه-، ابن سبأ را به قتل رساندند[52].
[1] - بصائر الدرجات للصفار الجزء الثاني الباب العاشر.
[2] - كشف الغمه للاربلي ج 2 ص 32. الارشاد للمفيد ص 203.
[3] - الارشاد للمفيد ص 203، ايضاً اعلام الوري للطبرسي ص 223 و الفظ له.
[4] - الارشاد للمفيد ص 205 ، ايضاً ص 220.
[7] - اعيان الشيعه لمحسن الامين القسم الاول ص 34.
[8] - تاريخ اليعقوبي ج 1 ص 235.
[9] - الروضه من الكافي ج 8 ص 234- 235.
[10] - مجالس المومنين للشوشتري، المجلس الخامس ص 144 ط طهران.
[11] - الفروع من الكافي ج 6ص 208، باب صيد البزاه والصقور و غير ذلك.
[12] - الاصول من الكافي.
[13] - بصائر الدرجات للصفار الجزء السادس.
[14] - رجال كشي ص 123، ترجمه زراره بن اعين.
[15] - الاصول من الكافي كتاب الحجه، باب مولد موسي بن جعفر ج 1 ص 477.
[16] - رجال كشي ص 154.
[17] - عيون اخبار الرضا لابن بابويه ج 1 ص 17، 18. الاصول من الكافي للكليني ج 1 ص 486.
[18] -الاستبصار للطوسي باب اتيان النساء ما دون الفرج ج 3 ص 343.
[19] - به بخش «شيعه و ازدواج موقت» مراجعه شود.
[20] - عيون اخبار الرضا لابن بابويه ص 153 ، 154.
[21] - نهج البلاغه خطبه 34 (في استنفار الناس الي اهل شام).
[22] - نهج البلاغه خطبه 69.
[23] - نهج البلاغه خطبه 25.
[24] - نهج البلاغه خطبه 27.
[25] - الاحتجاج للطبرسي ص 148.
[26] - الاحتياج للطبرسي ص 149.
[27] - الارشاد للمفيد ص 234.
[28] - الارشاد للمفيد ص 241.
[29] - رجال كشي ص 111.
[30] - رجال كشي ص 179.
[31] - الروضه من الكافي ج 8 ص 228.
[32] - براي كسب اطلاعات بيشتر در رابطه با موضع اهل سنت و جماعت نسبت به مسأله خلافت و امامت مي توان به اين كتابها مراجعه كرد:
1) الأحكام السلطانيه لابي يعلي محمد بن الحسين الفراء الحنبلي.
2) الاحكام السلطانيه للماوردي.
3) الموسوعه الفقهيه، وزاره الاوقاف والشئون الاسلاميه بدوله الكويت 6/215.
[33] - اصول الكافي كتاب الايمان و الكفر باب دعائم الاسلام 2/18 رقم 3
[34] - ودائع النبوه لهادي الطهراني ص 115 مكتبه دار العلم 1391 هـ.
[35] - اصل الشيعه و اصولها ص 58.
[36] - اصول الكافي للكليني 1/227 تصحيح و تعليق: علي اكبر الغفاري، دار الكتب الاسلاميه، طهران، ط: الثالثه: 1388 هـ.
[37] - بحار الانوار للمجلسي 26/82 احياء التراث العربي، بيروت، الطبعه الثالثه، 1403 هـ.
[38] - بحار الانوار 26/82 (چاپ سابق الذكر).
[39] - اصول الكافي للكليني 1/175(چاپ سابق الذكر).
[40] -زهر الفربيع ص 12.
[41] - الخصال لابن بابويه ص 600-601 تصحيح: علي اكبر الغفاري، مكتبه الصدوق، طهران 1389 هـ . بحارلانوار للمجلسي 23/69 ( چاپ سابق الذكر).
[42] - امالي الصدوق لابن بابويه القمي ص 290ط: ايران 1300 هـ بحار الانوارللمجلسي 23/69 (چاپ سابق الذكر)
[43] - اصول الكافي 1/437 ( چاپ سابق الذكر).
[44] - امالي الشيخ الطوسي 1/314.
[45] - بحار الانوار 27/201 (چاپ سابق الذكر).
[46] - تفسير نور الثقلين لعبد الله بن جمعه الحويزي 3/435 تصحيح و تعليق : هاشم المحلاتي، المطبعه العليمه ، قم ، ط: الثالثه 1385 هـ.
[47] - شرح جامع للمازنداراني 9/123 المكتبه الاسلاميه ، طهران 1384 هـ.
[48] - اصول الكافي 2/222 (چاپ سابق الذكر).
[49] - شرح جامع للمازنداراني 9/119 (چاپ سابق الذكر).
[50] - رجال كشي ص 108 – 109 تصحيح و تعليق : حسن المصطفوي، ط : طهران . المقالات و الفراق للقمي ص 20 تصحيح و تعليق : محمد جواد مشكور ، مطبعه حيدري، طهران 1963 م . فرق الشيعه للنوبختي ص 22 دار الاضواء ، بيروت ، ط: الثالثه 1404 هـ . الزينه للزاري ص 305 تحقيق: عبدالله السامرائي، ضمن كتاب الغلو الفرق الغاليه، مطبعه الحكومه، بغداد 1392 هـ.
[51] - عقائد الصدوق لابن بابويه القمي ص 106.
[52] - رجال كشي ص 107 ( چاپ سابق الذكر).
رد بر تشيع در مورد منصوص دانستن امامت ائمه اثني عشر
همانگونه كه قبلاً نيز اشاره كرديم شيعه معتقد است منصب امامت و خلافت منصبي است الهي. يعني اينكه امامان نيز مانند پيامبران از جانب خداوند انتخاب شده و به اين منصب گماشته مي شوند. در اين رابطه علاوه بر سخنان پيشين گفته شده: «امت اسلامي به هيچ وجه حق ندارد كسي را براي امامت انتخاب كند. بلكه بايستي براي تعيين امام نص شرعي وجود داشته باشد»[1].
و در مورد اينكه چه كساني پس از وفات پيامبر (صلى الله عليه وسلم) به امامت برگزيده شدند شيعه معتقد است «رسول الله (صلى الله عليه وسلم) علي و فرزندان ايشانرا براي امامت تعيين كرده اند»[2].
از آنجائيكه اين اعتقاد باطل مانند اكثر دروغپردازيهاي دجالان، اهل بيت خود دانستند در برابر كسانيكه سعي داشتند از آنها سوء استفاده كنند، قد علم كرده و آنها را در برابر مسلمانان افشاء سازند. بعنوان مثال اينگونه كه مصادر و مراجع شيعه به اين مسأله اعتراف كرده اند، هنگاميكه خبر دروغپردازيها و گزافه گوييها شيطان طاق[3] در مورد الهي دانستن منصب امامت علي بن ابي طالب و فرزندان ايشان، به گوش زيد بن علي فرزند امام زين العابدين -رحمت الله عليهم اجمعين- رسيد، ايشان شيطان طاق را نزد خود فراخوانده و خطاب به او گفتند: «به من خبر رسيده كه تو به مردم مي گويي در آل محمد، اماماني واجب الطاعه وجود دارند.
مؤمن طاق گفت: بله. و پدر شما نيز يكي از اين امامان بوده است.
زيد بن علي به مؤمن طاق گفتند: پدرم هر گاه مي خواستند لقمه اي به دهانم گذارند نخست آنرا سرد مي كردند تا مبادا لقمه دهانم را بسوزاند. آيا امكان دارد ايشان از گرمي لقمه بر من اشفاق كنند اما از افكنده شدن من در آتش جهنم نهراسند و اين مسأله اعتقادي را با من در ميان نگذارند؟ مؤمن طاق در جواب گفت: ايشان نمي خواستند شما را از اين مسأله آگاه سازند چون مي ترسيدند شما آنرا نپذيريد و در نتيجه ايشان نتوانند در روز قيامت شفيع شما گردند»[4].
در اين روايت ديديم چگونه يكي از بزرگان اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وسلم) يعني زيد بن علي بن حسين -رحمت الله عليهم اجمعين-، الهي دانستن منصب امامت علي بن ابي طالب و فرزندان و نوادگان ايشان را، سر چشمه گرفته از دروغپردازيها و اكاذيب شيطان طاق دانسته اند. مسأله ديگري كه در اين روايت بايستي به آن توجه شود اهانتهايي است كه به صورت غير مستقيم به اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) روا شده است. در اين روايت نخست امام زين العابدين -رحمت الله عليه- متهم به كتمان آنچه كه شيعه آنرا يكي از بزرگترين اصول دين مي داند شده اند.
و همچنين در اين روايت ايمان فرزند ايشان ضعيف تر از ايمان انسانهاي معمولي دانسته شده است. معلوم نيست اگر اين اعتقاد، صحيح و بر حق مي بود چه چيز مي توانست زيد بن علي را از ايمان آوردن به امامت پدر بزرگوارشان باز دارد؟
امام جعفر الصادق -رحمت الله عليه- نيز در مقابل گزافه گوييهاي شيطان طاق و ساير حيله گران ساكت ننشسته و مردم را از آنها و افكار گمراه كننده شان بر حذر داشته اند. در كتاب «رجال الكشي» گفته شده: «هنگاميكه خبر دروغپردازيها و گزافه گوييهاي مؤمن الطاق در مورد مساله امامت به امام جعفر الصادق (ع) رسيد، ايشان فرمودند: اگر كسي بخواهد با او بحث و مناقشه كند براحتي از پس او بر مي آيد. [راوي حديث مي گويد:] از امام (ع) پرسيدم: چگونه ؟ ايشان فرمودند: از او مي پرسد آيا اين مسأله (يعني اعتقاد به الهي بودن منصب ائمه) را از احدي از امامان خود شنيده اي؟ اگر او پاسخ مثبت دهد مرتكب بهتان و افتراء شده است. و اگر پاسخ منفي دهد بايستي به او گفته شود: چگونه مردم را به ايمان آوردن به مسأله اي فرا مي خواني كه آنرا از هيچيك از امامان نشنيده اي؟[5]». در ادامه اين روايت گفته شده راوي از امام اجازه مي خواهد اين سخن را به گوش شيطان الطاق برساند. امام در جواب او مي گويند: آنها چنان خود را به اين مسأله آلوده ساخته اند كه توانايي پذيرفتن حق را ندارند. (راوي حديث مي گويد:) سخن امام را به ابو جعفر أحول (مؤمن الطاق) رساندم. او پس از شنيدن سخنان امام گفت: به خداوند سوگند ايشان راست فرموده اند. هيچ چيز جز تعصب مانع از بازگشت من به حق نگشته است»[6].
لازم به تذكر است در اين دجل و فريبكاري هشام بن حكم نيز همكار و هم پيمان شيطان طاق بوده است.
اگر چه حجت و پاسخ اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) يعني كسانيكه دجالان سنگ آنها را به سينه مي زنند، آنهم در رواياتي كه خود مصادر و مراجع مذهب تشيع آنها را روايت كرده اند، ما را از اثبات بطلان اين اعتقاد بي نياز مي سازد اما تفصيل و توضيح بيشتر در اينمورد مي تواند حقيقت را بيشتر و بهتر روشن سازد. بنابر اين ما اكنون با استدلال به قرآن مجيد و برخي از روايات موجود در مراجع شيعه، بي پايه و اساس بودن اين مسأله را بيشتر روشن مي سازيم. خداوند متعال در سوره النساء آيه 59 مي فرمايد:
﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ﴾. [النساء / 59].
«اي مؤمنين، خدا و پيامبر را اطاعت كرده و از اولياء امور خود فرمانبرداري كنيد».
مي بينيم در اين آيه خداوند متعال هيچ اشاره اي به تعداد و اسامي اولياء امور مسلمانان يعني همان ائمه و خلفا نكرده اند. اين مسأله اين سؤال را مطرح ميكند كه چگونه امكان دارد مسأله اي كه شيعه آنرا از نبوت نيز مهمتر مي داند، اينگونه در قرآن مجيد كه هدايتگر مسلمانان مي باشد، مورد اهمال قرار گيرد و كوچكترين اشاره اي به آن نشود؟ اين خود دليلي است بر اينكه اعتقاد به وجود نص و فرمايشي از جانب خداوند كه دال بر تعداد و اسامي ائمه مسلمين باشد، اعتقادي است كه دجالان از خود تراشيده و آنرا به خورد مذهب تشيع داده اند.
خداوند متعال همچنين در سوره النساء آيه 165 مي فرمايد:
﴿لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾. [النساء/ 165]. «تا مردم پس از ارسال پيامبران هيچ حجت و بهانه اي نداشته باشند».
از اين فرمايش الهي نتيجه گرفته مي شود كه با مبعوث گشتن پيامبران و خاتمه يافتن نبوت، هيچ حجت ديگري بر مردم باقي نمانده است. و همانگونه كه مي بينيم در اين آيه هيچ نامي از ائمه به ميان نيامده است. پس اين ادعا كه ائمه اثني عشر حجتي الهي هستند، ادعايي پوچ و بي پايه و بي اساس مي باشد.
در كتاب نهج البلاغه نيز كه يكي از مهمتر ين و اساسي ترين كتابهاي مذهب تشيع مي باشد، هيچ اشاره اي به عدد و اسامي ائمه نشده است. نبايد اين مسأله را ناديده گرفت كه اعتقاد داشتن به وجود نص در مورد امامت ائمه اثني عشر و معين دانستن تعداد و اسامي آنها يكي از علتهاي اساسي از خود تراشيدن اعتقاد به مهدي افسانه اي مي باشد. چون از آنجائيكه عمر اين عده از ائمه در شرف انتها بود، شيعه ناچار گشت آخرين امام خود را شخصيتي افسانه اي با عمري خيالي قرار دهد تا مذهب تشيع هرگز فاقد امام معصوم (!) نگردد.
از ديگر براهيني كه دلالت بر عدم وجود نص در مورد تعداد و اسامي ائمه دارند، اختلاف شديد موجود در بين مذاهب مختلف شيعه در رابطه با تعداد ائمه مي باشد. اگر واقعا فرمايشي الهي و يا حديثي از رسول الله (صلى الله عليه وسلم) وجود داشت كه امامت مسلمانان را پس از رسول الله (صلى الله عليه وسلم) به دوازده امام مذهب تشيع واگذار مي گردد، پس چرا خود شيعيان در اينمورد يعني در مورد مسأله اي كه آنرا يكي از بزرگترين اصول دين اسلام مي دانند به چندين فرقه تقسيم شده اند؟ فرقه اسماعيليه فقط هفت امام دارند. آنها براي اثبات بر حق بودن خود به روايتي كه در برخي از مراجع شيعه ذكر گرديده است استدلال مي كنند. در اين روايت گفته شده: « هفتمين ما، قائم ما است»[7].
روايات ديگري در مراجع و مصادر شيعه وجود دارند كه بر اساس آنها تعداد ائمه شيعه سيزده تن مي باشد. در يكي از اين روايات ابو جعفر از جابر روايت مي كند كه: «روزي هنگاميكه نزد فاطمه -عليها السلام- رفته بودم لوحي را نزد ايشان مشاهده كردم كه اسامي اوصياء از نوادگان ايشان در آن نگاشته شده بود. من تعداد آنها را دوازده تن يافتم كه آخرين آنها قائم و سه تن از آنها نامشان محمد و سه تن ديگر نامشان علي بود»[8].
آشكار است دجالاني كه اين روايت را از خود ساخته اند بيشتر از عدد ده يعني تعداد انگشتان دستشان شمردن بلد نبوده اند. و چون عددي كه در اين روايت ذكر شده از ده بيشتر است آنها اينگونه گيج شده و در حل مسأله اشتباه كرده اند. اگر اماماني كه از فرزندان فاطمه هستند، دوازده تن باشند پس با علي بن ابي طالب كه همسر فاطمه -رضي الله عنها- ميباشد چه خواهند كرد؟ آيا اين دجالان نمي دانند دوازده به اضافه يك مي شود سيزده؟ پس آنها يا سيزده امامي هستند و يا اينكه علي ابن ابي طالب سردار رشيد اسلام را بعنوان امام خود قبول ندارند.
اما ابن بابويه كه گويا كمي بهتر از ديگر همكارانش شمردن بلد بوده است، متوجه اين روسياهي شده و براي فرار از آن در تاريكيهاي شب و در پس پرده عبارت «نوادگان ايشان» را از روايت جعلي پاك كرده است[9]. غافل از اينكه اشتباه و روسياهي ديگري در اين روايت وجود دارد كه دست آنها را رو مي كند. اين روسياهي اين است كه در روايت گفته شده تنها نام سه تن از دوازده امام علي مي باشد. در حاليكه ما مي دانيم بجز علي ابن ابي طالب تعداد اماماني كه نامشان علي است، سه تن مي باشد. يعني علي بن حسين، علي بن موسي و علي بن محمد. پس بنابراين، مذهب شيعه اثني عشري يا بايستي يكي از چهار امامان علي نام خود را از امامت خلع كند و يا اينكه خود را مذهب شيعه ثلاث عشري بنامد.
كليني نيز در كتاب خود روايتي ذكر كرده كه از آن نتيجه گرفته مي شود تعداد امامان مذهب تشيع سيزده تن مي باشد. در اين روايت گفته شده «رسول الله صلي الله عليه و آله خطاب به امام از نوادگانم و تو ستونهاي زمين هستيم. خداوند بوسيله ما زمين را از زلزله و ويراني محفوظ نگاه داشته است. اگر اين دوازده تن از نوادگانم از بين روند زمين بي درنگ زلزله اي هولناك فرا خواهد گرفت تمام موجودات به قعر آن فرو خواهند رفت»[10]. مي بينيم بنا بر اين روايت نيز تعداد امامان مذهب تشيع بايستي سيزده تن باشد. طوسي و نجاشي نيز در كتابهاي خود به اين مسأله اشاره كرده اند كه گروهي از شيعيان سيزده امامي هستند[11].
آنچه باعث شگفتي است، اين است كه هر كدام از اين مذاهب و فرقه ها ادعا مي كنند مذهب خود را بر پايه احاديث متواتر بنا كرده اند و بنابراين ادعا ساير مذاهب شيعه را باطل و گمراه مي دانند. و بدين ترتيب ﴿وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ﴾. [الاحزاب /25]. «خداوند مومنين را از جنگيدن بي نياز و آسوده ساخت»[12].
اگر واقعاً يكي از اين مذاهب تنها يك حديث صحيح در تأييد مذهب خود مي داشت، آيا به اين اندازه تفرقه و جدايي در بين آنها بروز مي كرد؟ جاي هيچ شك و ترديدي نيست كه بوجود آمدن فرقه ها و مذاهب متعدد و مختلف در مسأله اي اعتقادي (و نه اجتهادي مانند بسياري از احكام فقهي) خود دال بر اينكه است كه هيچكدام از آنها از قرآن مجيد و احاديث رسول الله (صلى الله عليه وسلم) سر چشمه نگرفته اند.
يكي ديگر از مسائلي كه ادعاي منصوص بودن امامت ائمه اثني عشر را درهم مي ريزد، عدم ذكر آن در قرآن مجيد مي باشد. شيعه امامت را همانند نبوت دانسته و منكر امامت را از منكر نبوت نيز بدتر مي پندارد. اين در حالي است كه در قرآن مجيد نام و و صف پيامبر (صلى الله عليه وسلم) ذكر شده اما هيچ سخني در مورد هيچكدام از ائمه به ميان نيامده است.
و همچنين در قرآن مجيد نه تنها در مورد اركان اسلام و ايمان بلكه حتي در مورد بسياري از مسائل اخلاقي همچون تشويق به راستگويي و امانت داري و بر حذر داشتن از كذب و خيانت و ... صحبت شده است. اما مي بينيم كه در آن كوچكترين صحبتي در مورد مسأله امامت كه شيعه معتقد است بدون ايمان به آن حد، توحيد و يكتا پرستي نيز هيچ ارزشي ندارد، نشده است.
آيا اين مسأله خود بيانگر آن نيست كه ايمان به امامت ائمه اثني عشر را بزرگان شيعه از خود بافته و با تكلف فراوان سعي دارند آنرا به خورد ديگران دهند؟
بزرگان شيعه كه براي اين سؤال ساده، جوابي نيافتند بار ديگر به ادعاهاي پوچ و بي اساس روي آوردند. آنها مي گويند: ايمان به امامت ائمه اثني عشر در قرآن مجيد ذكر شده بود اما ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) آيات مربوط به آن را از قرآن حذف كردند.
اين ادعاي پوچ و بي اساس از يكسو با وعده الهي در مورد محفوظ ماندن قرآن مجيد از هر گونه تحريف و دستخوردگي تضاد و منافات دارد و از سوي ديگر اين فرصت را به دشمنان اسلام مي دهد كه مسلمانان را نسبت به تمام مسائل دين مشكوك سازند. آنها با تمسك جستن به چنين اعتقادي مي توانند بگويند ممكن است واجب بودن روزه ماه رمضان و زكات و حج و ... منسوخ شده باشد اما ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) آن آيات ناسخه را از قرآن حذف كرده اند. و ممكن است ...
آري با پذيرفتن چنين اعتقادي هرگز نمي توان به هيچيك از اركان و اصول دين اطمينان داشت.
حاشا كه خداوند متعال دين جاويد و پابرجاي اسلام را چنين متزلزل و انحراف پذير قرار دهد.
برخي از بزرگان و سردمدارن شيعه براي به كرسي نشاندن ادعاهاي خود در مورد منصوص بودن امامت ائمه اثني عشر، به روايت صحيحي كه در مراجع اهل سنت ذكر شده است، استدلال كرده اند.
در اين روايت جابر رضي الله عنه مي گويد:
«رسول الله (صلى الله عليه وسلم) فرمودند: اسلام تا دوازده خليفه همچنان عزيز و پرتوان خواهد ماند». سپس ايشان سخني فرمودند كه من متوجه آن نشدم. آنرا از پدرم پرسيدم، او گفت كه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) فرمودند: «همگي آنها از قريش خواهند بود»[13].
اشكار است اين روايت هيچ ارتباطي با آنچه بزرگان شيعه در صدد آن هستند، ندارد. چون:
اولاً: در روايت از اين داوزده تن بعنوان خليفه نام برده شده است در حاليكه هيچكدام از ائمه شيعه بجز علي ابن ابي طالب و فرزند برومند ايشان حسن بن علي آنهم براي مدت كوتاهي به خلافت نرسيدند. پس مراد از اين دوازده تن نمي تواند ائمه شيعه باشد.
ثانياً: در روايت ابي داود ذكر شده پيامبر (صلى الله عليه وسلم) در همين رابطه فرمودند: «امت اسلامي همگي فرمانبردار و مطيع اوامر آنها خواهند بود».
اين در حالي است كه ما مي دانيم حتي در دوران خلافت علي بن ابي طالب و فرزند ايشان حسن بن علي، هيچگاه همگي امت اسلامي مطيع و فرمانبردار آنها نبودند.
علاوه بر اين حتي خود فرقه هاي مختلف شيعه نيز در مورد امامت برخي از ائمه با يكديگر اختلافات شديدي دارند.
ثالثاً: در روايت ذكر شده رسول الله (صلى الله عليه وسلم) فرمودند: «اسلام در زمان خلافت آنها همچنان عزيز و پرتوان باقي خواهد ماند».
اين در حالي است كه بزرگان شيعه ادعا دارند اسلام در زمان ائمه ناتوان و ذليل بوده و گروهي ظالم و كافر بر مسلمانان حكم مي راندند.
بنا بر اين مي بينيم اين حديث هرگز نمي تواند مستمسكي براي بزرگان شيعه در اثبات ادعاهاي خود باشد.
با توجه به مطالب ذكر شده به اين نتيجه مي رسيم كه ادعاي منصوص بودن امامت ائمه اثني عشر، ادعايي پوچ و بي اساس مي باشد كه حتي فرقه هاي مختلف شيعه نيز در مورد آن با يكديگر اختلافات شديدي دارند.
اكنون پس از آشنايي با اعتقاد شيعه در مورد منصوص بودن امامت ائمه اثني عشر و پي بردن به واهي بودن اين اعتقاد، جا دارد با تفصيلي بيشتر در مورد اعتقاد شيعه در رابطه با امامت و خلافت علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- سخن بگوييم.
همانگونه كه مي دانيم شيعه اعتقاد دارد خلافت و امامت مسلمانان پس از وفات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) بنابر نصوصي شرعي به علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- واگذار شده و هر كس از پذيرفتن اين مسأله سر باز زند كفر ورزيده و از دايره اسلام خارج شده است.
اكنون بياييد ببينيم شيعه براي اثبات اين ادعاي خود به چه نصوصي استدلال كرده و سپس خواهيم ديد آيا اين دليلها مي توانند مستمسكي براي شيعه باشند يا خير؟
طوسي كه در مذهب شيعه به شيخ طائفه ملقب گشته در اين رابطه مي گويد:
«مهمترين و واضح ترين دليل از قرآن مجيد براي اثبات امامت علي بن ابي طالب (ع) پس از وفات رسول الله (صلى الله عليه وسلم)، اين فرمايش الهي است.
﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾[14].[المائدة / 55]. «هر آينه ولي شما خداوند و پيامبر و مؤمناني اند كه نماز بپا مي دارند و زكات مي دهند و همواره خاشع و فروتن مي باشند».
البته مفسرين شيعه قسمت آخر آيه را به گونه اي ديگر تفسير مي كنند. آنها در تفسير اين قسمت مي گويند: « ... مؤمناني كه نماز بپا مي دارند و در حال ركوع زكات مي دهند».
علماي شيعه در رابطه با استدلال به آيه مي گويند: «تمام مفسرين و محدثين عامه و خاصه بر اين مسأله متفق القول هستند که اين آيه در مورد امام علي بن ابي طالب (ع) نازل شده و در مورد قصه ايشان که در اثناي نماز انگشتر خود را به فقيري دادند سخن مي گويد. قصه اين ماجرا در کتب صحاح سته اهل سنت نيز روايت شده است. و همانگونه که مي دانيم کلمه «إنما» بنا بر اقوال تمام علماي زبان عربي براي حصر بکار برده مي شود و همچنين مي دانيم کلمه «ولي» به معناي امام و خليفه مي باشد»[16].
پس از آشنا شدن با آنچه که بزرگان شيعه آنرا مهمترين وواضح ترين دليل خود در اين مسأله مي دانند، به نقد و بررسي استدلال به اين آيه مي پردازيم تا آشکار گردد اين آيه بزرگان شيعه را به هدف و غايت خود نمي رساند.
قبل از هر چيز بايستي دانست اين ادعاي بزرگان شيعه که دليل خود را آيه اي از قران مجيد دانسته اند، ادعايي است پوچ و بي اساس. چون همانگونه که مي بينيم در اين آيه هيچ نام و نشاني از أحدي برده نشده، و آنچه که شيعه بعنوان دليل خود ارئه داده است، روايتي است که ادعا مي کند سبب نزول اين آيه را روشن مي سازد . پس استدلال آنها به روايت مي باشد و نه به آيه اي از قرآن مجيد.
پس از روشن شدن اين مطلب، اکنون خواهيم ديد که حتي اين روايت نيز نمي تواند دليلي براي بزرگان شيعه باشد. ما در اين رابطه مي گوييم:
1- قبل از هر چيز بايستي دانست اين ادعاي بزرگان شيعه که تمام علماي اهل سنت اين روايت را صحيح دانسته اند، چيزي جز کذب و افتراء نيست. بلکه عکس اين ادعا صحيح مي باشد. يعني اينکه تمام محدثين اهل سنت بر جعلي بودن اين روايت اتفاق نظر دارند[17]. و بايستي دانست ذکر اين روايت توسط برخي از مفسرين همچون ثعلبي و واحدي هرگز دال بر صحت آن نمي باشد. و همچنين بايستي توجه داشت اين ادعا که اين روايت در کتب سته حديث اهل سنت روايت شده است، چيزي جز دروغ محض و عوام فريبي نيست. چون اين روايت در هيچيک از اين کتابها يعني صحيح بخاري و صحيح مسلم و سنن ابي داود و سنن ترمذي و سنن نسائي و سنن ابن ماجه روايت نشده است. شکي نيست که اين مسأله بر دجالان پوشيده نبوده، اما هدف آنها از اين کذب و افتراء اين بوده که از يکسو عوام اهل سنت را فريب دهند و از سوي ديگر به پيروان خود بگويند سني ها خود به بر حق بودن ما اعتراف دارند اما تعصب، آنها را از پذيرفتن حق باز داشته است.
2- استدلال به اين آيه، مخالف با يکي از اساسي ترين معتقدات مذهب اثني عشري مي باشد. چون همانگونه که علماي شيعه در استدلالات خود به اين نکته اشاره کرده اند، کلمه «إنما» در زبان عربي براي حصر بکار برده مي شود. و بدين ترتيب اگر بخواهيم اين آيه را آنگونه که بزرگان شيعه مي پندارند تفسير کنيم بايستي از آنها بخواهيم امامت را تنها منحصر به علي بن ابي طالب بدانند و از اعتقاد با امامت ساير ائمه دست بکشند. و مسلم است بزرگان شيعه هرگز به قبول آنچه که خود مقرر داشته اند تن در نخواهند داد .
3- بايستي توجه داشت خداوند متعال هرگز کسي را مورد مدح و ستايش قرار نمي دهند مگر اينکه شخص عملي واجب و يا مستحب انجام داده باشد. و همه ما ميدانيم صدقه دادن و کمک به فقراء و مستمندان در اثناي نماز نه تنها مستحب نيست بلکه باعث انشغال شخص نماز گزار خواهد شد و او را از خشوع و حضور قلب باز خواهد داشت. حتي برخي از اهل علم انشغال به اينگونه اعمال را سبب بطلان نماز مي دانند. پس چگونه ممکن است علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- در اثناي نماز چنين کاري انجام دهند و آنگاه مورد مدح و ستايش الهي نيز قرار گيرند؟!
4- اين قصه دروغين با آنچه در سيرت و زندگينامه علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- ذکر شده تضاد و اختلافي آشکار دارد. چون ايشان در زمان حيات رسول الله (ع) زندگي ساده اي داشته و هرگز اموال ايشان به حد نصاب زکات نمي رسيده است.
5- اگر اين آيه مي خواست علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- را پس از وفات پيامبر (صلى الله عليه وسلم) به امامت و ولايت مسلمانان منصوب سازد آشکارا نام ايشان و يا حداقل يکي از صفات و ويژگيهاي مخصوص ايشان را ذکر مي کرد تا هيچگونه شک و ترديدي در مورد اين مساله براي مسلمانان باقي نماند و حجت الهي بر تمام مردم اقامه شده باشد.
6- مساله بسيار مهم ديگري که باطل بودن استدلال سرمداران شيعه در اين آيه را ثابت مي کند اين است که کلمه «ولي» بر خلاف ادعاهاي آنها به معني خليفه و يا امام نيست.
کلمه «ولي» که از مصدر «وَلايت» (به فتح واو) مشتق مي شود به معني يار و نصرت رسان مي باشد. و آنچه به معني امام و خليفه است کلمه «والي» و «متوالي» است که از مصدر «وِلايت» (به کسر واو) مشتق شده است.
مطمئناً اين نکته بر بزرگان شيعه پوشيده نبوده است، اما آنها خواسته اند از تشابهي که بين کلمه «ولي» و کلمه «والي» وجود دارد، و همچنين از جهل بسياري از مردم نسبت به زبان عربي سوء استفاده کرده و کلمه «ولي» که به معني يار و نصرت رسان را به خليفه و امام معني کنند.
خداوند متعال از چند آيه قبل از آيه 55 اين سوره، مومنان را از موالات و محبت ورزيدن نسبت به کفار و دشمنان بر دين حذر داشته و در اين آيه فرموده است، آنانيکه مومنين بايستي به آنها محبت بورزند و به نصرت آنها بشتابند خداوند متعال (او را دوست بدارند و دينش را نصرت دهند) و پيامبر (صلى الله عليه وسلم) و تمام مومنين مي باشند. به همين سبب در آيه گفته شده است ﴿وَالَّذِينَ آمَنُوا﴾ تا محبت ورزيدن و نصرت رساني تمام مومنين را شامل گردد.
در نهايت مي بينيم اين آيه نه تنها هيچ ربطي به امامت علي بن ابي طالب -ضي الله عنه-و فرزندان ايشان ندارد، بلکه اصلا در مورد مسأله امامت و خلاف سخن نمي گويد. و بدين ترتيب به اين نتيجه مي رسيم که آنچه مذهب تشيع بزرگترين و مهمترين دليل خود در اثبات ولايت و خلافت علي بن ابي طالب -ضي الله عنه- پس از وفات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي داند، کوچکترين ربطي به اين مسأله ندارد و استدلال به آن دلالت بر اين نکته دارد که بزرگان شيعه براي اثبات اين ادعاي خود بضاعتي در چنته خويش ندارند.
پس از بررسي اين دليل جا دارد به ذکر ساير ادله بزرگان شيعه بپردازيم و آنها را نيز مورد بررسي قرار دهيم تا آشکار گردد اين دليلها هيچ ربطي به احقيت علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- به خلافت مسلمانان پس از وفات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) ندارند.
قبل از هر چيز بايستي احاديثي که بزرگان مذهب تشيع در اين رابطه به آنها استدلال کرده اند را به دو دسته تقسيم کرد.
دسته اول احاديثي هستند جعلي و دروغين که در اصطلاح حديث آنها را موضوع مي نامند. ابن أبي الحديد شارح نهج البلاغة مي گويد: «دروغپردازي در احاديث فضائل را شيعه پايه گذاشته است»[18] . ما در بررسي خود به اين دسته از احاديث هيچ اشاره اي نخواهيم داشت.
دسته دوم احاديثي هستند صحيح که در مورد مقام و شخصيت والاي علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- سخن مي گويند اما هيچ اشاره اي به خلافت و امامت ايشان ندارند. بزرگان مذهب تشيع با تکليف فراوان سعي دارند اين دسته از احاديث در مورد بسياري از ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) همچون ابوبکر و عمر و عثمان و ... رضي الله عنهم أجمعين نيز روايت شده اند. در مورد اين از احاديث بايستي گفت اهل سنت و جماعت هرگز منکر مقام و شخصيت والاي داماد رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و خليفه چهارم مسلملنان نيستند. و به همين سبب اين احاديث را در مراجع و مصادر خود روايت کرده اند. اما اهل سنت هرگز اينگونه احاديث را دال بر احقيت علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- به خلافت نمي دانند. چون احاديث بسياري نيز در بيان فضيلت ساير صحابه -رضي الله عنهم أجمعين- روايت شده اند. و ذکر فضيلت شخص هرگز نمي تواند به تنهايي دال بر خليفه و امام بودن او باشد.
اکنون ما به ذکر و بررسي برخي از اين احاديث مي پردازيم:
1- در کتاب صحيح بخاري -رحمت الله عليه- حديثي به اين مضمون روايت شده است: «رسول الله (صلى الله عليه وسلم) به هنگام غزوه تبوک علي را در مدينه به جانشيني خود منصوب داشتند. اما علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- خطاب به رسول الله (صلى الله عليه وسلم) گفتند: اي رسول الله! آيا مي خواهيد مرا در بين زنان و کودکان باقي بگذاريد؟ رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در جواب فرمودند: اي علي! آيا دوست نداري نسبت به من همانند هارون نسبت به موسي باشي؟ با اين تفاوت که پس از من پيامبري مبعوث نخواهد شد»[19]. ابن حزم -رحمت الله عليه- در مورد استدلال علماي مذهب تشيع به اين حديث مي گويد: «اين حديث هرگز نمي تواند دال بر ولايت و امامت علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- پس از وفات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) باشد. و تشبيه علي به هارون هرگز بيانگر اين نيست که ايشان خليفه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي باشند. چون همانگونه که مي دانيم هارون خليفه و جانشين موسي -عليه السلام- نبوده، بلکه يوشع بن نون يعني همسفر ايشان بود که پيشوا و رهبر بني اسرائيل گشت. و به همين صورت پس از وفات رسول الله (صلى الله عليه وسلم)، همسفر ايشان در هجرت از مکه به مدينه يعني ابوبکر صديق خليفه مسلمانان شدند. و همچنين اين نکته را نيز نبايد ناديده گرفت که هارون -عليه السلام- پيامبر بوده، در حاليکه علي بن ابي طالب پيامبر نبوده است.
تمام اين امور بيانگر اين مسأله هستند که مراد از تشبيه علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- به هارون -عليه السلام-، خويشاوندي و قرابتي است که ايشان با پيامبر (صلى الله عليه وسلم) داشته اند همانگونه که بين موسي و هارون -عليهما السلام- نيز قرابت و خويشاوندي وجود داشت و آن دو برادريکديگر بودند. و در مورد آنچه سبب گشت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) اين سخن را خطاب به علي بن ابي طالب بفرمايند، بايستي گفت: هنگاميکه ايشان و يارانشان -رضي الله عنهم اجمعين- عازم غزوه تبوک بودند، علي بن ابي طالب را به جانشيني خود در مدينه برگزيدند. اين مساله سبب گشت علي بن ابي طالب مورد زخم زبان منافقين قرار بگيرند و در مورد ايشان گفته شود که خود را بين زنان و کودکان جاي داده و در غزوه شرکت نکرده است. هنگاميکه اين زخم زبانها به گوش پيامبر (صلى الله عليه وسلم) رسيد ايشان با اين فرمايش خود علي بن ابي طالب را دلداري دادند. البته انتخاب شدن علي بن ابي طالب به جانشيني پيامبر (صلى الله عليه وسلم) به هنگام غزوه تبوک هرگز دال بر اين مساله نيست که ايشان جانشين و خليفه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) پس از وفات ايشان خواهد بود. چون همانگونه که مي دانيم پيامبر (صلى الله عليه وسلم) قبل و پس از اين غزوه اشخاص ديگري را نيز در مدينه به جانشيني خود گماشته اند»[20]. به عنوان مثال رسول الله (صلى الله عليه وسلم) عبدالله بن ام مکتوم را حداقل چهار بار و سباع بن عرفطه غفاري را دو بار و عثمان بن عفان را حداقل يک بار و عبدالله بن رواحه را يکبار و همچنين اشخاص ديگري را در ساير غزوات، جانشين خود در شهر مدينه قرار داده بودند. اما هيچيک از اين استخلافها و جانشيني ها نه تنها بيانگر أحقيت اين اشخاص به امامت و خلافت نيستند بلکه حتي افضليت و برتري آنها بر ديگران را نيز ثابت نمي کنند. همچنين اين نکته را نيز نبايد ناديده گرفت که مصادر اهل سنت و جماعت همانگونه که اين حديث که در آن علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- به هارون -عليه السلام- تشبيه شده را روايت کرده اند، احاديث صحيح ديگري را نيز روايت کرده اند که در آنها رسول الله (صلى الله عليه وسلم) ابوبکر صديق -رضي الله عنه- را به ابراهيم و عيسي -عليهما السلام-، و عمربن الخطاب -رضي الله عنه- را به نوح و موسي -عليهما السلام- تشبيه کرده اند[21] . و جاي هيچگونه شکي نيست که هر يک از اين چهار پيامبر -عليهم السلام- داراي مقام و منزلتي والاتر از هارون -عليه السلام- هستند. و در اين احاديث هر کدام از ابوبکر و عمر -رضي الله عنهما- به دو پيامبر تشبيه شده اند، در حاليکه علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- تنها به يک پيامبر تشبيه شده است.
2 – روايت ديگري که بزرگان شيعه آنرا يکي از مهمترين حجت هاي خود مي شمارند، روايت غدير خم مي باشد. مجلسي در مورد اين روايت مي گويد: «ما و مخالفانمان [22] از پيامبر صلي الله عليه و آله روايت کرده ايم که ايشان در غدير خم در جمع مسلمانان فرمودند: اي مردم! آيا من نزد مؤمنين، از خود آنها نيز مقام و محبوبيت افزونتري ندارم؟ پاسخ داده شد: بله، اي رسول الله، آنگاه رسول الله صلي الله عليه و آله فرمودند: هر آنکس من مولاي او هستم، علي نيز مولاي او است. الهي، هر آنکس او را دوست بدارد، دوست بدار. و با آنکس که با او دشمني ورزد، دشمني ورز. و هر آنکس که او را نصرت دهد، ياري رسان. وهرآنکس ازنصرت او امتناع ورزد را خذلان ده»[23]. مي توان گفت: تقريبا تمام مفسرين شيعه در تفسير آيه ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ...﴾ [المائدة/ 67]. «اي پيامبر! آنچه از جانب خالق تو بر تو نازل شده را به مردم ابلاغ کن ...». اين روايت را ذکر کرده و مي گويند پس از نزول اين آيه بود که رسول الله (صلى الله عليه وسلم) اين سخن را در بين مسلمانان ايراد داشتند.
اکنون ما به بررسي اين روايت پرداخته و با نظر علماي اهل سنت و جماعت در مورد صحت و يا غير صحيح بودن اين روايت آشنا مي گرديم.
نخست بايستي به اين نکته اشاره شود اين ادعا که علماي اهل سنت و جماعت همگي بر صحيح بودن اين روايت متفق القول هستند، چيزي جز دروغ و افتراء نيست. بعنوان مثال ابن حزم -رحمت الله عليه- در اينمورد مي گويد: «.... حديث من کنت مولاه فعلي مولاه ، بواسطه راويان معتبر روايت نشده است»[24]. و همچنين از امام بخاري و ابراهيم حربي نقل شده که آنها اين حديث را ضعيف مي دانسته اند[25]. و بايستي به اين نکته نيز توجه شود که آن عده از اهل علم که اين حديث را صحيح دانسته اند به اين مسأله اشاره کرده اند که گروهي از راويان مغرض و غير موثق عبارت و جملات غير صحيح به متن صحيح اين حديث اضافه کرده اند. امام ترمذي -رحمت الله عليه- از متن سابق الذکر اين حديث تنها عبارت «هر آنکس من مولاي او هستم، علي نيز مولاي او است» را صحيح دانسته است. و شيخ الاسلام ابن تيميه -رحمت الله عليه- در اين رابطه مي گويد: «اين قول منصوب به پيامبر (صلى الله عليه وسلم): هر آنکس من مولاي اوهستم، علي نيز مولاي اوست. اهل علم آنرا روايت کرده اند اما در مورد صحت آن بين آنها اختلاف نظر وجود دارد»[26].
شيخ الاسلام همچنين مي گويد: «اما اين گفته: [الهي، هر آنکس او را دوست بدارد، دوست بدار و با آنکس که با او دشمني ورزد، دشمني ورز و هرآنکس که او را نصرت دهد، ياري رسان و هر آنکس از نصرت او امتناع ورزد را خذلان ده]. تمام محدثين آنرا چيزي جز دروغ و افتراء نمي دانند»[27]. شيخ الاسلام در سخنان خود اين نکته را روشن مي سازد که روايات متضمن عبارات اخير نه تنها از لحاظ سند فاقد اعتبار و بي ارزش هستند، بلکه حتي تاريخ نيز بر دروغ بودن آنها مهر صحه گذاشته است. ايشان در بيان اين سخن مي گويند: «همه ما مي دانيم آنانيکه در جنگ صفين در صف علي بن ابي طالب شمشير مي زدند به نصرت و پيروزي نرسيدند. و همچنين اشخاص همچون سعد بن ابي وقاص در جنگ شرکت نکردند و علي بن ابي طالب را ياري نرساندند، اما خداوند آنها را خذلان نداد. و گروهي ديگر همچون معاويه و بني اميه بر عليه او جنگيدند اما تحت نصرت الهي قرار گرفتند و توانستند سرزمينهاي زيادي از بلاد کفار را فتح کنند»[28]. «و اما اين عبارت: [و با آنکس که با او دشمني ورزد دشمني ورز]. با تعاليم دين مبين اسلام تضاد است. چون خداوند متعال در قرآن مجيد مي فرمايد اخوت و برادري ايماني بين مومنين حتي در صورت بروز اختلاف و کينه و درگيري همچنان پابرجا و استوار باقي خواهد ماند»[29]. شيخ الاسلام ابن تيميه در ادامه سخنان خود مي گويد: «در صورت صحيح ندانستن اين روايت ديگر جاي هيچ بحث و مناقشه اي باقي نخواهد ماند. و در صورت صحيح و معتبر دانستن عبارت [من کنت مولاه فعلي مولاه] نيز نمي توان آنرا بر أحقيت علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- به خلافت و امامت دانست. چون کلمه «مولي» از «موالات» يعني ياري رساندن و دوست داشتن که در نقطه مقابل معادات و دشمني قرار دارد، مشتق شده است. و اين مساله يعني دوست داشتن برادر مسلمان و ياري رساندن به او، در مورد تمام مسلمانها صدق مي کند. و اين حديث ثابت کننده ايمان حقيقي علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- بوده و از هر مومن و مسلمان مي خواهد علي بن ابي طالب را دوست داشته و ايشان را ياري رساند. و اين فرمايش رسول الله (صلى الله عليه وسلم) بر گمراهي و ضلالت خوارج و نواصب که نسبت به علي بن ابي طالب کينه و دشمني مي ورزند دلالت دارد»[30].
ممکن است در اينجا اين سؤال مطرح گردد که چرا پيامبر (صلى الله عليه وسلم) در اين فرمايش تنها نام علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- را ذکر کرده اند در حاليکه همانگونه که گفته شد موالات و دوست داشتن و ياري رساندن به مسلمانان در مورد تمام انسانهاي مسلمان صدق مي کند؟
جواب اين سؤال در حادثه اي نهفته است که سبب گشت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) اين سخن را ايراد فرمايند. اين حادثه از اين قرار بود که رسول الله (صلى الله عليه وسلم) قبل از حجة الوداع، گروهي از مسلمانان را به يمن اعزام داشتند و علي بن ابي طالب را بعنوان امير سپاهيان برگزيدند. در طي اين سفر بين علي بن ابي طالب و برخي از سپاهيان کدورتي رخ داد که باعث شد آنها پس از بازگشت، نزد رسول الله (صلى الله عليه وسلم) رفته و از علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- شکايت کنند. اين مسأله باعث ناراحتي و افسردگي رسول الله (صلى الله عليه وسلم) گشت و ايشانرا بر آن داشت که به اين عده از سپاهيان مقام و منزلت عالي علي بن ابي طالب را متذکر شده و به آنها بگويند: هر کس مرا دوست دارد بايستي علي را نيز دوست بدارد و هر کس او را ناراحت کند، مرا ناراحت کرده است.
فيروزآبادي مؤلف کتاب «القاموس الحيط» استدلال به اين حديث براي اثبات خلافت علي بن ابي طالب را دال بر جاهلت و ناداني شخص مستدل دانسته و مي گويد: کلمه «مولي» و «ولي» از مصدر «وَلايت» بفتح و او که به معناي دوستي و نصرت مي باشد، گرفته شده است. و آنچه به معناي امارت و خلافت است «وِلايت» به کسر و او مي باشد و اسم مأخوذ از آن «والي» و «متولي» است[31].
فيروزآبادي -رحمت الله عليه- با اين سخن خود مي خواهد به اين نکته اشاره کند که اگر رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي خواستند به مسأله خلافت و امارت اشاره کنند، بجاي کلمه «مولي» که در زبان عربي به معناي دوست و يار مي باشد، کلمه «والي» و يا «متولي» که به معني خليفه و امير است را بکار مي بردند.
در روايتي نزد اهل سنت و جماعت ذکر شده شخصي به حسن بن حسن بن علي ابي طالب گفت: مگر رسول الله (صلى الله عليه وسلم) خطاب به علي بن ابي طالب نفرمودند: «من کنت مولاه فعلي مولاه؟» ايشان پاسخ دادند: به خداوند سوگند اگر مراد رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مسأله خلافت و امارت مي بود، آنرا به وضوح براي مردم روشن مي ساختند. همانگونه که در مسائلي همچون نماز و زکات و روزه و حج چنين کردند. و به مردم مي گفتند: اين شخص، امير و خليفه شما پس از وفات من خواهد بود و بر شما است که از او اطاعت کنيد. چون پيامبر (صلى الله عليه وسلم) دلسوزترين شخص بر مسلمانان بودند»[32].
و در مورد اين ادعا بزرگان شيعه که اين فرمايش را رسول الله (صلى الله عليه وسلم) پس از نازل شدن آيه 67 سوره المائده ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...﴾ فرموده اند، بايستي گفت: اين ادعا دلالت بر جهل و ناداني و يا مغرض بودن آنها دارد. چون هر شخصي که آشنايي مختصري با تفسير قرآن مجيد و ساير علوم متعلق به آن داشته باشد به خوبي مي داند ابن آيه بسيار پيش از حجه الوداع نازل شده است.
نکته ديگري که باطل بودن استدلال به اين روايت ثابت مي کند، اين است که پيامبر (صلى الله عليه وسلم) اين فرمايش را در غدير خم يعني پس از اينکه در حدود 250 کيلومتر از مکه دور شدند ايراد داشتند. اگر مراد رسول الله (صلى الله عليه وسلم) اعلان جانشيني و خلافت علي بن ابي طالب مي بود در همان ايام حج و در مني و عرفات بيان مي داشتند تا مسلمانان ساير مناطق همچون يمن و ...نيز اين فرموده را بشنوند و پس از وفات پيامبر (صلى الله عليه وسلم) علي بن ابي طالب را به عنوان خليفه و امام خود به رسميت بشناسند.
3 – حديث ديگري که بزرگان شيعه سعي کرده اند آنرا به عنوان حجت و دليلي بر احقيت علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- به خلافت، قلمداد کنند حديثي است که در آن پيامبر (صلى الله عليه وسلم) فرمودند: «فردا پرچم را بدست کسي خواهم داد که خداوند و پيامبر را دوست دارد و آنها نيز او را دوست دارند»[33].
اين حديث نيز همانگونه که مي بينيم هيچ اشاره اي به احقيت علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- به خلافت ندارد. و تنها متضمن گواهي و شهادت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) است بر اين مساله که علي -رضي الله عنه-، خداوند و رسول او را از صميم قلب خود دوست دارد و آنها نيز او را دوست دارند. همانگونه که همه ما مي دانيم اين صفت نيک و پسنديده نه تنها در علي بن ابي طالب و ساير ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم)، بلکه در هر مسلمان مومن و مسلماني و جود دارد. آري، هر انسان مومن، خداوند متعال و رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را دوست دارد خداوند نيز او را دوست مي دارد. و در مورد اعطاء پرچم به دست ايشان، بايستي بگوييم: اين مسأله نيز هرگز دال بر احقيت علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- به خلافت نمي باشد. چون اگر ما بخواهيم اسامي ساير ياراني که در ديگر غزوات پرچمدار بوده اند را ذکر کنيم بايستي چندين صفحه از اين کتاب را به ذکر اسامي آنها اختصاص دهيم. و اين مسأله را هر مسلماني که آشنايي مختصري با سيرت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و غزوات ايشان داشته باشد، به خوبي مي داند.
در اينجا جا دارد اين سؤال را نيز مطرح کنيم که چگونه ممکن است هنگاميکه ابوبکر صديق، عمر بن الخطاب را به جانشيني خود انتخاب مي کند، انصار و مهاجرين همگي خلافت عمر بن الخطاب را مي پذيرند و حتي يک نفر نيز از پذيرفتن آن سرباز نمي زند، أما هنگاميکه به گمان شيعه پيامبر (صلى الله عليه وسلم)، علي بن ابي طالب را به عنوان امام و خليفه تعيين مي کنند تمام مسلمانان که در صحنه هاي جهاد و پيکار با کافران و مشرکين، از فدا کردن جان خود دريغ نداشتند، از دستور ايشان سر پيچي کرده و آنگونه که دجالان مي پندارند دين و ايمان خود را بر باد دادند. آيا فرمانبرداري مسلمانان از ابوبکر صديق بيشتر از فرمانبرداري آنها از رسول الله (صلى الله عليه وسلم) بوده است؟ بايستي پرسيد براي آنها چه تفاوتي داشته است که ابوبکر صديق خليفه باشد يا علي بن ابي طالب؟ و يا اينکه به خلافت رسيدن ابوبکر صديق چه مصلحت دنيوي را عايد آنها مي کرده است که در صورت به خلافت رسيدن علي بن ابي طالب آنرا از دست مي دادند؟
پس از آشکار گشتن اين مطلب که هيچ نص شرعي در تعيين علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- به خلافت وجود ندارد، مي توان نتيجه گرفت ادعاي منصوص بودن امامت ساير ائمه نيز باطل و بي پايه و اساس مي باشد. به جان هم افتادن گروهها و فرقه هاي مختلف شيعه در تعيين ائمه و تعداد آنها و گمراه دانستن يکديگر، خود دليل و برهاني است بر بطلان ادعاهاي آنها.
براستي اگر امامت ائمه اثني عشر منصوص و واجب مي بود، پس به چه حقي حسن بن علي -رضي الله عنه- ما پس از آنکه شش ماه امامت و خلافت مسلمانان را بر عهده داشتند و در حدود صد هزار سپاهي به فرمان ايشان بودند، خلافت را به معاويه -رضي الله عنه- واگذار کردند؟ آيا بنابر معتقدات شيعه حسن بن علي با اين عمل خويش دين مسلمانان را بر باد ندادند و پيمان و فرمايش رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را زير پا نگذاشتند؟
اکنون بياييد ببينيم نظر سردار رشيد اسلام علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- در مورد مسأله امامت چه بوده است؟ يعني در مورد همان مسأله اي که ابن بابويه قمي در مورد آن گفته است: «ما معتقد هستيم هر کس امامت امير المؤمنين علي بن ابي طالب و ائمه پس از ايشان را انکار کند، مانند کسي است که نبوت تمام پيامبران را انکار کرده است. و هر کس به امامت امير المؤمنين ايمان داشته باشد اما امامت يکي از ائمه را رد کند، مانند کسي است که به تمام پيامبران ايمان آورده، اما نبوت پيامبر ما محمد (صلى الله عليه وسلم)، را انکار کرده است»[34]. و در مورد همان مسأله اي که محدّث بزرگ شيعه يعني کليني را بر آن داشته که قرآن مجيد را تحريف شده بداند و سوگند بخورد که اولين آيه سوره المعارج بدين صورت نازل شده است:
«سأل سا ئل بعذاب واقع * للکافرين [بولاية علي] ليس له دافع »[35].
«شخصي عذاب قيامت که وقوع آن حتمي است را خواهان گشت. همان عذابي که هيچ چيز نمي تواند آنرا از منکران و کافران [به ولايت علي] دور سازد».
ما نظر سردار رشيد اسلام در مورد مسأله ولايت را يکي از معتبر ترين کتابها نزد بزرگان شيعه يعني کتاب نهج البلاغه روايت مي کنيم. در اين کتاب گفته شده: «هنگاميکه مسلمانان پس از قتل عثمان مي خواستند با علي بن ابي طالب (ع) بيعت کنند، ايشان خطاب به آنها گفتند: مرا رها سازيد و به دنبال شخص ديگري بگرديد. من فردي مانند شما هستم. ولي شايد اطاعت و فرمانبرداري من از کسي که او را خليفه خود مي کنيد بيشتر از فرمانبرداري شما باشد. دستيار و مشتيار بودن من، براي شما بهتر از آن است که اميرتان باشم»[36].
همچنين در اين کتاب ذکر شده است علي بن ابي طالب خطاب به طلحه و زبير چنين گفته اند:
«به خداوند سوگند که من کوچکترين رغبتي در خلافت و ولايت نداشتم. ولي شما مرا به آن وا داشتيد و آنرا بر من تحميل کرديد»[37]. و در يکي از کتب شيعه ذکر شده است علي بن أبي طالب پس از به قتل رسيدن عثمان خطاب به معاوية بن أبي سفيان چنين نوشتند:
«... سپس مردم به سراغ من آمدند، در حاليکه من خود را به کنار کشيده بودم. مردم از من خواستند به عنوان خليفه با آنها بيعت کنم. ولي من از درخواست آنها سرباز زدم. آنها گفتند: مردم فقط تو را مي خواهند. و اگر با آنها بيعت نکني، امت اسلامي متفرق و پراکنده خواهد گشت. به همين سبب بود که من درخواست آنها را قبول کردم»[38].
و در کتاب ديگري از کتب شيعه از قول علي بن ابي طالب چنين گفته شده است: «... به نزدم آمديد، و گفتيد با تو بيعت کرديم. من گفتم: هرگز چنين نخواهم کرد. گفتيد: بله. گفتم: خير. هرگز، من دستم را مشت کردم و شما آنرا گشوديد. من آنرا عاقبت کشيدم و شما آنرا بسوي خود کشيديد. و بر من هجوم آورديد همانگونه که شتران تشنه به آبشخور خود هجوم مي کنند. تا بدانجا که گمان کردم شما مرا خواهيد کشت. و کار بدانجا رسيد که با يکديگر به جنگ پرداختيد. در آن موقع من دستم را گشودم و شما با من بيعت کرديد»[39].
پس از شنيدن اين روايات که همگي از مراجع و مصادر شيعه نقل شده اند آيا کسي مي تواند ادعا کند امانت علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- را خداوند و رسول او بر مسلمانان فرض گردانيده اند؟ و هر کس اين مسأله را انکار کند کافر مي باشد؟ اگر آنچه دجالان در مورد ولايت ائمه مي گويند حقيقت مي داشت، چرا علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- پس از به شهادت رسيدن عثمان بن عفان -رضي الله عنه-، نخست از پذيرفتن خلافت امتناع ورزيدند؟ اين در حالي است که يکي از بزرگان شيعه يعني ابن مطهر حلي مي گويد: «هر کس در خواست فسخ کند نمي تواند امام باشد. چون اگر امام مي بود هرگز در خواست فسخ نمي کرد»[40].
آيا جمع بستن بين سخنان علي بن ابي طالب و گفته هاي دجالان اين نتيجه را در بر نخواهد داشت که علي بن ابي طالب نيز از جمله کساني بوده که فرمايشات الهي و فرمايشات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را در مورد مسأله ولايت و امامت زير پا گذاشته است؟! و آيا اين نتيجه بدست نخواهد آمد که علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- مصرانه از مسلمانان مي خواسته است که کافر گردند و به درکات جهنم فرو روند؟!
آري اينگونه اعتقادات، اين نتيجه گيريها را نيز به دنبال خواهد داشت. و همين نتيجه گيريهاي ناشي از اعتقادات باطله بوده که سبب گشته فرقه اي از شيعه بنام کاملية، علي بن ابي طالب سردار رشيد اسلام را تکفير کنند.
آيا اين روايات که همگي از علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- و همگي از مراجع و مصادر معتبر شيعه نقل شده اند، مشت محکمي بر دهان ياوه گوياني که مي گويند علي بن ابي طالب پس از وفات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) براي بيعت گرفتن از مردم دست فاطمه -رضي الله عنها- را گرفته و ايشان را در کوچه هاي مدينه خانه به خانه مي گردانده است، نخواهد بود؟
ممکن است برخي از دجالان براي فرار از روسياهي اينگونه وانمود سازند که علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- از ترس جان خود و روي کار آوردن تقيه، با سه خليفه پيش از خود بيعت کرده اند. اين قول نه تنها با شجاعت و دلاوري فراوان علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- سازگار نيست، بلکه با اين گفتار ايشان نيز مخالف است که: «فرمانبرداري و اطاعت از خليفه مسلمانان بيشتر از فرمانبرداري شما است». چون اگر ايشان ناچار با خلفا بيعت کرده بودند مي بايست سعي کنند از فرمانبرداري کردن از آنها شانه خالي کنند و يا اينکه فرمانبرداري ايشان همانند ساير مسلمانان باشد، نه اينکه گوي سبقت را از همگي ببرند.
علاوه بر رواياتي که پيش از اين ذکر کرديم، در کتاب نهج البلاغه روايات و سخنان ديگري نيز از علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- وجود دارند که با تدبر به دور از تعصب مي توان از آنها نتيجه گرفت که سردار رشيد اسلام خود بر عدم وجود نص شرعي در تعيين ايشان به عنوان امام و خليفه صحه گذاشته اند. در اين کتاب نقل شده ايشان در نامه اي خطاب به معاويه بن أبي سفيان -رضي الله عنه- چنين گفته اند: «همان مردم و به همان صورت که با ابوبکر و عمر و عثمان بيعت کردند، با من نيز بيعت کرده اند. پس کسي که حاضر است نتواند خليفه ديگري انتخاب کند و آنکس غائب است نتواند اين انتخاب را رد کند. شورا از آن مهاجران است و انصار. پس اگر آنها شخصي را به خلافت برگزينند، خداوند از اين انتخاب خشنود خواهد بود. آنگاه اگر کسي انتخاب آنان را زير پا گذارد و يا بدعتي پديد آورد، او را به جمع خود باز مي گردانند و اگر سرباز زند با او به پيکار بر مي خيزند چون راهي جز راه مؤمنين در پيش گرفته و خداوند در گردن او در آرد آنچه را که بر خود لازم دارد»[41].
از اين سخنان علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- نتيجه گرفته مي شود هيچ نص شرعي در تعيين ايشان بعنوان امام و خليفه وجود نداشته است. و اين مهاجرين و انصار بوده اند که ايشان را پس از عثمان بن عفان -رضي الله عنه- به امامت و خلافت بر گزيدند.
واضح است اينگونه سخنان، يکي از اساسي ترين اعتقادات شيعه که همانا منصوص دانستن ولايت علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- و فرزندان ايشان است را درهم مي ريزند و واهي بودن آنرا ثابت مي کنند.
[1] - الفصول المهمه في اصول الائمه للحر العاملي ص 142 مكتبه بصيرتي، قم ، ط: الثالثه . نهج المستر شدين ص 63.
[2] - اصول الكافي للكليني باب «ما نص الله و رسوله علي الائمه» 1/286 و ما بعدها.
[3] - نام او محمد بن علي بن النعمان ابو جعفر الاحول مي باشد كه تقريباً در سال 160 هـ هلاك گرديد. دجالان او را مؤمن الطاق مي نامند. گفته شده از جمله ضلالات و گمراهيهاي او اعتقاد به اين بوده كه خداوند متعال قبل از رخ دادن هر حادثه ورويدادي هيچ اطلاعي از آن ندارد. رجال كشي ص 185،رجال النجاشي ص 249، لسان الميزان 5/300-301، فرق الشيعه للنوبختي ص 78 ، سفينه البحار 1/333.
[4] - رجال كشي ص 187 (چاپ سابق الذكر).
[5] - رجال كشي ص 190 -191 (چاپ سابق الذكر).
[6] - رجال كشي ص 190-191 (چاپ سابق الذكر).
[7] - رجال كشي ص 373 ( چاپ سابق الذكر).
[8] - اصول الكافي للكليني 1/532 ( چاپ سابق الذكر). اكمال الدين لابن بابويه ص 264 المطبعه الحيدريه، النجف 1389 هـ . الارشاد للمفيد ص 393 مؤسسه الاعلمي، بيروت ط: الثالثه 1399هـ . الغيبه للطوسي ص 92 مكتبه الالفين، الكويت.
[9] - به كتاب الخصال لابن بابويه ص 477-478 مراجعه شود.
[10] - اصول الكافي للكليني 1/534 (چاپ سابق الذكر).
[11] - الغيبه للطوسي ص 137 (چاپ سابق الذكر). رجال النجاشي ص 343 ط: ايران.
[12] - مراد از ذكر اين آيه در اين مقام اين است كه خداوند با به جان هم افكندن گروههاي مختلف شيعه و رسوا كردن همديگر، ما را از اثبات بطلان اعتقادات آنها بي نياز ساختند.
[13] - صحيح مسلم، كتاب الاماره، باب الناس تبع لقريش و الخلافه في قريش 2/1453. و همچنين رواياتي به همين معنا در صحيح البخاري، كتاب الاحكام، باب الاستخلاف 8/127 و سنن ابي داود، اول كتاب المهدي 4/471 ذكر شده است.
[14] - تلخيص الشافي للطوسي 2/10 تعليق: حسين بحر العلوم، دار الكتب الاسلاميه، قم ، ط:الثالثه 1394هـ.
[15] - مجمع البيان في تفسير القرآن للطبرسي، دار مكتبه الحياه، بيروت 2/128.
[16] حق اليقين لعبد الله شبر 1/144 دار الاضواء ، بيروت ، ط: الاولي 1404 هـ. عقائد الاماميه الاثني عشريه للزنجاني 1/81-82.
[17] - منهاج السنه النبويه لابن تيميه 7/11(تحقيق الدكتور محمد رشاد سالم).
[18] - شرح نهج البلاغه لابن ابي الحديد 2/134.
[19] - صحيح البخاري مع الفتح، كتاب المغازي، باب غزوه تبوك 8/12 (ح 4416).
[20] - الفصل في الملل و الاهواء و النحل لابن حزم الظاهري4/159-160 تحقيق:محمد ابراهيم نصر، عبدالرحمن عميره، شركه مكتبات عكاظ، السعوديه، ط: الاولي 1402 هـ.
[21] - مسند الامام احمد بن حنبل 1/383 (ح3632) دار الدعوه. المستدرك للحاكم 3/21-22، مكتبه و مطابع النصر، الرياض.
[22] - مراد او اهل سنت و جماعت مي باشد.
[23] - بحار الانوار للمجلسي 37/225 (چاپ سابق الذكر).
[24] - الفصل في الملل و الاهواء و النحل لابن حزم 4/224(چاپ سابق الذكر).
[25] - منهاج السنه النبويه لابن تيميه 4/86، نشر: مكتبه الرياض الحديثه
[26] - منهاج السنه لابن تيميه 4/86 (چاپ سابق الذكر).
[27] - منهاج السنه لابن تيميه 4/16(چاپ سابق الذكر).
[28] - مجموع فتاوي شيخ الاسلام 4/418 ط: الاولي 1398 هـ.
[29] - منهاج السنه لابن تيميه 4/16(چاپ سابق الذكر). مراد شيخ الاسلام آيه شماره 9 سوره الحجرات مي باشد. در اين آيه خداوند متعال مي فرمايد: ﴿وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا..﴾. [الحجرات /9]. «چنانچه دو گروه از مومنين با يكديگر به جنگ و نبرد برخاستند، بر شما است كه بين آنها دوستي و مودت برقرار سازيد». از اين فرمايش الهي نتيجه گرفته مي شود كه دو گروه مؤمن نيز ممكن است با يكديگر وارد جنگ و نبرد گردند و با اين وجود خداوند متعال آنها را دو گروه مؤمن ناميده اند. و در آيه بعدي خداوند متعال مي فرمايد: ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ﴾ مومنين برادران يكديگرند و بايستي بين آنها صلح و مودت بر قرار گردد.
[30] - منهاج السنه لابن تيميه 4/86 (چاپ سابق الذكر).
[31] - القضاب المشتهر علي رقاب ابن المطهر لمجد الدين الفيروزآبادي، الورقه (13).
[32] - الاعتقاد للبيهقي ص 182-183 تصحيح : احمد محمد مرسي، المطبعه العربيه باكستان، وانظر: تهذيب تاريخ دمشق لابن عساكر، هذبه: عبدالقادر بدران ،4/169 دار المسيره، بيروت.
[33] - البخاري كتاب فضائل الصحابه، باب مناقب علي بن ابي طالب 7/70 (البخاري مع الفتح). مسلم كتاب فضائل الصحابه باب من فضائل علي بن ابي طالب 2/1871-1873.
[34] - الاعتقادات للقمي ص 111 ط: ايران 1320 هـ . اين اعتقاد نه تنها اهل سنت را كافر مي داند، بلكه حتي گروههاي زيادي از شيعيان كه با شيعه اثني عشري در مورد تعداد ائمه اختلاف نظر دارند را نيز شامل مي شود. به عبارت ديگر بنابر اين اعتقاد تمام مسلمانان كافر هستند مگر شيعه اثني عشري.
[35] - كتاب الحجه من الاصول في الكافي ج 1 ص 422.
[36] - نهج البلاغه خطبه 92 ص 136 ط بيروت.
[37] - نهج البلاغه خطبه 205.
[38] - كتاب صفين انصر بن مزاحم الملقب بالعطار ص 105 ط ايران.
[39] - الارشاد للمفيد ص 130 – 131 ط: الاعلمي بيروت، و ص 143 – 144 ط: الحيدريه بالنجف.
[40] - منهاج الكرامه لابن المطهر ص 195.
[41] - نهج البلاغه نامه 6.
شيعه و رجعت (بازگشت)
رجعت که يکي از اصول اعتقادي مذ هب شيعه بشمار مي رود، به معني ايمان داشتن به اين مسأله است که انسان پس از مرگ بار ديگر به دنيا باز مي گردد[1]. ابن أثير مي گويد: «برخي از عربهاي جاهليت به رجعت ايمان داشته اند»[2]. در روايات شيعه در مورد اهميت و منزلت ايمان داشتن به رجعت گفته شده است: «هر کس به رجعت و بازگشت ما ايمان نداشته باشد، از ما نيست»[3].
طبرسي و حرعاملي و ديگر مشايخ و بزرگان تشيع در اينمورد گفته اند: «ايمان به رجعت مورد اجماع و اتفاق نظر جميع شيعيان إماميه مي باشد»[4].
بايستي به اين نکته توجه داشت که اعتقاد به رجعت را ابن سبأ يهودي مسلمان نما در مذهب تشيع پايه گذاري کرد و پس از او جابر جعفي علمدار اين ضلالت و گمراهي بوده است.
صادقي يکي از زرگان معاصر شيعه بر اين نکته که ايمان به رجعت از يهوديت و نصرانيت به مذهب تشيع راه پيدا کرده، صحه گذاشته و اين مسأله را نويد و بشارتي براي شيعيان بشمار مي آورد[5].
بر اساس اين اعتقاد باطل، سه گروه از مردگان قبل از قيامت بار ديگر زنده شده و به دنيا باز خواهند گشت. اين سه گروه عبارت اند از:
1- ائمه شيعه.
2- خلفا و حکام امت اسلامي. همانگونه که مي دانيم بر اساس اعتقادات مذهب تشيع خلافت و فرمانروايي اسلامي از خصوصيات و ويژگيهاي امامان اين مذهب مي باشد. پس تمام کسانيکه در طول تاريخ اسلامي خلافت مسلمانان را عهده دار بوده اند بنا بر معتقدات اين مذهب همگي به علت غصب اين حق از امامان، غاصب محسوب شده و بايستي مجازات گردند شکي نيست که در مقدمه اين گروه سه خليفه راشد يعني ابوبکر و عمر و عثمان -رضي الله عنهم- قرار دارند که بنا بر اعتقاد رجعت بار ديگر زنده شده و تحت تعذيب و شکنجه قرار گرفته و در نهايت به صليب کشيده خواهند شد.
3- آنانيکه در زندگي خويش به درجات والاي ايمان نائل آمده اند (مراد از اين گروه شيعيان مي باشند). و همچنين آنانيکه در کفر و سر کشي غوطه ور گشتند.
بسيار شگفت انگيز است که مهمترين و بزرگترين دليلي که بزرگان شيعه براي اثبات اين اعتقاد باطل ارائه داده اند، اين است که هيچ مذهب و فرقه اي بجز شيعه اماميه به آن ايمان ندارد. حر عاملي در اينمورد مي گويد: «هيچ گروه و يا فردي از عوام[6] به مسأله رجعت ايمان ندارد. و ما بايستي بدانيم هر مسأله اي که بدين صورت باشد ايمان داشتن به آن صحيح است»[7].
بنا بر استنباط عظيم آقاي حر عاملي اگر شيعه اماميه بگويد: دو دو تا مي شود پنج تا و تمام دنيا اين مسأله را نپذيرند و با آن مخالفت کنند، اين مخالفت دليلي خواهد بود بر صحت گفتار شيعه اماميه!
بايستي به اين نکته اشاره کرد که گروه بسياري از شيعيان از جمله شيعه زيديه، به مسأله رجعت ايماني ندارند و آنرا باطل مي دانند[8]. حتي برخي از شيعيان اماميه نيز رجعت را دجل و دروغ دانسته اند[9].
اگر ما از شيعه بپرسيم هدف و فايده رجعت چيست، پاسخ خواهيم شنيد: گرفتن انتقام از سني ها و قتل عام کردن آنها. در روايتي منسوب به ابوعبدالله گفته شده: «گويا من هم اکنون حمران بن أعين و مسير بن عبدالعزيز را مي بينم که در بين صفا و مروة شمشيرهاي خود را بي هدف بر مردم فرود مي آوردند و آنها را قتل عام مي کنند»[10].
مي توان از اينگونه روايات دروغين به اين نتيجه رسيد که سرتاسر وجود دجالان را حقد و کينه نفرت به اهل سنت فرا گرفته است. و آنها براي فرو نشاندن شعله هاي کينه، رو به سوي افسانه و خيال نهاده و چنين اعتقاد باطلي را از خود تراشيده اند. ما بدون هيچ شک و ترديدي مي دانيم مراد آنها در اينگونه روايات از کلمه «مردم» تنها اهل سنت و جماعت مي باشد. چون مطمئناً آنها شيعيان هم کيش خود را نخواهند کشت و از سوي ديگر صهيونيست ها و کمونيست ها و امپرياليست ها نيز که کاري با صفا و مروه ندارند. پس کسي باقي نمي ماند مگر آن عده از اهل سنت و جماعت که براي اداي حج و يا عمره در صفا و مروه بسر مي برند. دجالان مي گويند به هنگام رجعت بهترين مخلوقات يعني پيامبران همگي سربازان دست به سينه علي بن ابي طالب خواهند بود[11]. و همچنين مي گويند: در اين هنگام حسين بن علي به حساب و کتاب تمام خلائق رسيدگي مي کند.
در روايتي منسوب به ابو عبدالله گفته شده: «حسين بن علي مسئول رسيدگي به حساب و کتاب مردم قبل از روز قيامت مي باشد. آنگاه در روز قيامت شايستگان بهشت به بهشت و مستحقين عذاب به جهنم وارد مي شوند»[12].
بايستي از دجالي که چنين روايتي جعل کرده پرسيده شود اگر حسين بن علي به حساب مردم رسيدگي خواهد کرد، پس خالق آسمانها و زمين چکاره است؟ براستي که حتي مشرکين نيز چنين ادعايي نداشته اند که معبودات آنها در فرداي قيامت به حساب و کتاب مردم رسيدگي خواهند کرد.
رد بر اين اعتقاد
برهيچ مسلماني پوشيده نيست که ايمان داشتن به رجعت مخالفت ورزيدن با نصوص شرعي است. آيات بسياري در قرآن مجيد بر باطل بودن اين اعتقاد دلالت دارند.
در اينجا ما به ذکر برخي از آيات مي پردازيم:
خداوند متعال مي فرمايد:
﴿حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحاً فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾. [سورة المؤمنون /100،99].
«هنگاميکه مرگ أحدي از آنان (کافران) فرا رسد، او چنين خواهد گفت: اي رب، مرا به دنيا باز گردان تا در آن عمري که تباه ساختم عملي نيکو انجام دهم. به او پاسخ داده شود: هرگز. اين درخواست، سخن بيهوده اي است که ثمري نخواهد بخشيد و پيش روي آنها برزخي است که تا برپايي قيامت، ادامه خواهد داشت».
خداوند متعال همچنين مي فرمايد:
﴿أَلَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لا يَرْجِعُونَ﴾. [سورة يس / 31] .
« آيا نديده اند و از اين مسأله پند و اندرز نگرفته اند که چه بسيار امتهايي را ما به هلاکت رسانديم. امتهايي که ديگر هرگز بسوي آنها باز نخواهند گشت».
و در آيه ديگري مي فرمايد:
﴿وَأَنْذِرِ النَّاسَ يَوْمَ يَأْتِيهِمُ الْعَذَابُ فَيَقُولُ الَّذِينَ ظَلَمُوا رَبَّنَا أَخِّرْنَا إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ نُجِبْ دَعْوَتَكَ وَنَتَّبِعِ الرُّسُلَ أَوَلَمْ تَكُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ مَا لَكُمْ مِنْ زَوَالٍ﴾. [سورة إبراهيم / 44].
«و مردم را از آن روزي که عذاب فرا رسد بر حذر دار. همان روزي که ظالمين خواهند گفت: پروردگار! اجل ما را مقداري به تأخير بيافکن تا دعوت ترا اجابت کرده و از پيامبران اطاعت کنيم.
(در آن هنگام به آنها پاسخ داده مي شود) مگر شما نبوديد که قسم مي خورديد نيستي و نابودي شما را در بر نخواهد گرفت».
اين آيات همگي دال بر اين هستند که هيچ مرده اي تا فرا رسيدن روز قيامت زنده نخواهد شد[13].
همه اي ما ايمان داريم که انسان پس از مرگ از اين دنيا رخت بر بسته و پا به درون عالم برزخ مي نهد. و سپس در روز قيامت خداوند متعال او را بار ديگر زنده کرده و او را به پاداش و يا جزاي اعمال خود مي رساند.
در پايان سخن جا دارد اشاره اي داشته باشيم به روايتي که در يکي از مراجع اهل سنت يعني مسند امام احمد بن حنبل -رحمت الله عليه- از زبان حسن بن علي -رضي الله عنهما- در رابطه با مردود دانستن اعتقاد به رجعت ذکر شده است.
در اين روايت گفته شده عاصم ابن ضمرة يکي از ياران علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- پس از به شهادت رسيدن ايشان خطاب به حسن بن علي -رضي الله عنهما- گفت: شيعيان مي گويند علي بن ابي طالب باز خواهند گشت.
حسن بن علي -رضي الله عنهما- در پاسخ گفتند: آنها دروغ مي گويند. اگر قرار مي بود ايشان باز گردند همسرانشان ازدواج نمي کردند و ما ميراث ايشان را تقسيم نمي کرديم[14].
شيعه و ظهور:
بنابر اين اعتقاد باطل، شيعه مي پندارد ائمه و أشخاص ديگر پس از مرگ براي مدتي ظهور کرده و در برابر برخي از أشخاص نمايان مي شده اند.
تفاوت بين ظهور و رجعت در اين است که دجالان براي ظهور وقت محدود و معيني تعيين نکرده بلکه آنرا به اراده و خواست امام واگذار کرده اند. مجلسي يکي از ابواب کتاب خود را به اين مسأله اختصاص داده و آنرا «باب ظهور ائمه پس از مرگ و اعمال خارق العاده آنها»[15] ناميده است. در اکذوبه اي در اينمورد گفته شده: «ابا الحسن رضا (ع) پس از رحلت پدرشان با ايشان ملاقات مي کرده و از ارشادات و وصاياي ايشان بهره مي جسته اند»[16]. ودجال ديگري مي گويد: «روزي خدمت ابا عبدالله (ع) رفتم. ايشان به من گفتند: آيا مي خواهي ابا جعفر (ع) را ببيني؟ من گفتم: بله. آنگاه ايشان مرا به داخل اتاق فرستادند. هنگاميکه من داخل اتاق رفتم ابا جعفر (ع) را آنجا ديدم»[17].
در روايتي جعلي ديگري از قول عباية أسدي گفته شده: «روزي خدمت امير المؤمنين (ع) رفته بودم که مردي با لباسهاي پاره پاره و خاک آلوده را نزد ايشان يافتم. امير المؤمنين (ع) رو به اوکرده و با او سخن مي گفتند. هنگاميکه مرد از مجلس خارج شد من از امير المؤمنين (ع) پرسيدم اين مرد که بود که شما را اينچنين به خود مشغول کرده بود؟ امير المؤمنين (ع) فرمودند: آن مرد وصي -عليه السلام- است»[18].
در اکذوبه ديگري دجالان مي گويند: أبا عبدالله گفته اند: «گروهي از شيعيان پس از شهادت امير المومنين (ع) نزد حسن بن علي رفتند. ايشان خطاب به آنها فرمودند: اگر شما امير المومنين (ع) را ببينيد ايشان را خواهيد شناخت؟ آنها در جواب گفتند: بله. حسن بن علي (ع) خطاب به آنها فرمودند: پس پرده را کنار زنيد. آنها پرده را کنار زده و امير المومنين (ع) را در آنجا ديدند»[19].
دروغگويان مي گويند: رسول الله (صلى الله عليه وسلم) پس از رحلت ظهور کرده اند تا ابوبکر را به اطاعت و فرمانبرداري از علي امر کنند[20].
دجالان همچنين مي گويند: خداوند هر ساله ابوبکر و عمر را در ايام حج در محل رمي جمرات ظاهر مي ساخته اند تا ائمه آنها را سنگسار کنند[21]. در روايتي گفته شده: «روزي امام محمد باقر (ع) در محلي غير از محل رمي جمرات پنج سنگ پرتاب کردند. از ايشان در مورد اينکار پرسيده شد. ايشان در جواب فرمودند: هر ساله در موسم حج آن دو فاسق و غاصب را از قبرهايشان بيرون مي آورند. اما هيچکس جز امامي عادل آنها را نمي بيند. من دو سنگ به سوي اولي[22] و سه سنگ بسوي دومي[23] پرتاب کردم. چون دومي خبيث تر از اولي بوده است»[24].
از آنجائيکه هيچ مسلمان عاقلي چنين اعتقاد باطلي را نخواهد پذيرفت، ما لزومي به بحث و مناقشه کردن و رد بر اين اعتقاد نمي بينيم. تنها هدف ما از ذکر اين مسأله، آن بوده که تلاعب دجالان و به بازي گرفتن معتقدات اسلامي را افشاء ساخته و آنها را رسوا سازيم .
شيعه و طينت
[1] - القاموس للفيروزآبادي 3/28، مجمع البحرين افخر الدين الطريحي 4/334.
[2] - النهايه في غريب الحديث والاثر 2/202.
[3] - من لا يحضره الفقيه لابن بابويه 3/291 دار صعب، دار التعارف، بيروت 1401 هـ. وسائل الشيعه للحر العاملي 7/438 تحقيق: عبدالرحيم الشيرازي، دار احياء التراث العربي، بيروت ، ط: الخامسه 1403 هـ. تفسير الصافي للفيض الكاشاني 1/347 (تصحيح حسين الاعلمي) موسسه الاعلمي، بيروت . بحار الانوار للمجلسي 53/92 احياء التراث العربي، بيروت ، الطبعه الثالثه 1403 هـ
[4] - مجمع البيان للطبرسي 5/252دار مكتبه الحياه، بيروت. الايقاظ من الهجعه للحر العاملي ص 33 المطبعه العلميه، قم، ايران . نور الثقلين للحويزي 4/101. بحار الانوار للمجلسي 53/123 احياء التراث العربي، بيروت، الطبعه الثالثه 1403 هـ.
[5] - رسول الاسلام في الكتب السماويه ص 239-241.
[6] - مراد از عوام تمام مردمان بجز شيعه اماميه مي باشد.
[7] - الايقاظ من الهجه للحر العاملي ص 69.
[8] - به كتاب« الزيديه» نوشته احمد صبحي ص 77 مراجعه شود.
[9] - به كتاب « مجمع البيان للطبرسي 5/252» و « بحار الانوار للمجلسي 53/127» مراجعه شود.
[10] - بحار الانوار للمجلسي 53/40 احياء التراث العربي ، بيروت،الطبعه الثالثه 1403هـ.
[11] - بحار الانوار للمجلسي 53/41 احياء التراث العربي، بيروت، الطبعه الثالثه 1403 هـ.
[12] - بحار الانوار للمجلسي 53/43 احياء التراث العربي، بيروت، الطبعه الثالثه 1403 هـ.
[13] - البته بجز تعداد انگشت شماري از مردگان كه در گذشته بنا بر حكمت و اراده الهي زنده شده تا دال بر قدرت خداوند و يا معجزه اي دال بر صدق پيامبري پيامبران همچون عيسي -عليه السلام- باشند.
[14] - مسند الامام احمد بن حنبل 2/312 رقم 1265.
[15] - بحار الانوار للمجلسي 27/303-304 احياء التراث العربي، بيروت، الطبعه الثالثه 1403 هـ. بصائر الدرجات للصفار ص 78 المطبوع بالنجف 1370 هـ.
[16] - بحار الانوار للمجلسي 27/303 (چاپ سابق الذكر). بصائر الدرجات للصفار ص 78 (چاپ سابق الذكر).
[17] - بحار الانوار للمجلسي 27/303 (چاپ سابق الذكر). بصائر الدرجات للصفار ص 78 (چاپ سابق الذكر).
[18] - بحار الانوار للمجلسي 27/305 (چاپ سابق الذكر). بصائر الدرجات للصفار ص 81 (چاپ سابق الذكر).
[19] - بحار الانوار للمجلسي 27/303 (چاپ سابق الذكر). بصائر الدرجات للصفار ص 78 (چاپ سابق الذكر).
[20] - بحار الانوار للمجلسي 27/304 (چاپ سابق الذكر). بصائر الدرجات للصفار ص 78 (چاپ سابق الذكر).
[21] - بحار الانوار للمجلسي 27/305، 306 (چاپ سابق الذكر). بصائر الدرجات للصفار ص 82 (چاپ سابق الذكر).
[24] - بحار الانوار للمجلسي27/305-306 (چاپ سابق الذكر). بصائر الدرجات للصفار ص 82(چاپ سابق الذكر).
اهل سنت و طينت (سرشت، فطرت)
اهل سنت و جماعت بر اين اعتقاد و باور هستند که خالق هستي همه انسانها را بر اين فطرت و سرشت آفريده است که پيرو و فرمانبردار اوامر الهي باشند. خداوند متعال در سوره روم آيه شماره 30 مي فرمايد:
﴿فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا﴾. [الروم / 30].
«رو بسوي آئين اسلام آور و از اديان باطله روي برگردان. (رو بسوي آئين اسلام نهادن و از اديان باطله روي برگردندان) همان فطرت و سرشتي است که خداوند مردمان را بر آن آفريده است».
بايستي توجه داشت که اسلام بمعناي سر تسليم فرود آوردن در برابر فرمايشات الهي مي باشد. و بدين ترتيب تمام امتهايي که در دوران خود پيرو ارشادات پيامبران خويش بوده اند، مسلمان بوده و از فطرت الهي پيروي کرده اند.
ممکن است در اينجا اين سؤال مطرح گردد که اگر خداوند تمام انسانها را بر فطرت اسلام يعني فرمانبرداري از اوامر ايشان خلق مي کنند پس چرا بسياري از مردمان در برابر فرمايشات ايشان سرکش و طغيانگر مي گردند؟ پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) در فرمايشي در رابطه با اين مسأله فرموده اند:
«هر نوازادي بر فطرت سليم متولد مي شود. سپس اين پدر و مادر او هستند که او را يهودي و يا نصراني و يا آتش پرست مي سازند»[1].
همانگونه که در اين حديث شنيديم هنگاميکه نوزاد چشم به دنيا مي گشايد فطرت و سرشتي با خود به همراه دارد که او را به يکتاپرستي و اطاعت از او امر الهي امر مي کند. اما اگر پدر و مادر و اطرافيان و همچنين جامعه اي که او در آن بزرگ مي شود راه کفر و عناد در پيش گرفته باشند، رفته رفته بر اين نوزاد اثر مي گذارند و بر فطرت سليم او سرپوش کفر و معصيت گذاشته و او را به بيراهه مي کشانند.
شيعه و طينت (سرشت، فطرت)
مذهب تشيع در رابطه با سرشت و فطرت انسانها نيز اعتقاد عجيب و غريبي براي خود تراشيده است. بنا بر معتقدات اين مذهب، خداوند شيعيان را از گلي نيکو و با سرشتي پاک آفريده و در مقابل اهل سنت و جماعت را از گلي بد بو و با سرشتي ناپاک و خبيث خلق کرده است. اما ايشان قبل از آفرينش، اين دو گل را درهم آميخته اند. و در نتيجه همين مخلوط گشتن اين دو نوع گل مي باشد که يک فرد شيعي ممکن است در زندگي خود با تأثير پذيرفتن از گل و سرشت سني ها مرتکب گناه و معصيت گردد و يا يک فرد سني مذهب با تأثير پذيرفتن از گل و سرشت شيعيان اعمال صالحه و نيکو انجام دهد. و در همين رابطه شيعه معتقد است در فرداي قيامت خداوند افراد را بر اساس سرشت و فطرت آنها پاداش و يا عقاب خواهند داد و کاري به اعمالي که آنها در زندگي خود انجام داده اند ندارند. يعني اينکه در روز قيامت گناهاني را که يک فرد شيعي مرتکب گشته چون سبب و علت آن، گل و سرشت بدو ناپاک سني مذهبان بوده است به گردن سني ها خواهند انداخت. و عبادات و اعمال نيک و پسنديده اي که يک فرد سني مذهب انجام داده چون سبب و علت آن، گل و سرشت پاک شيعيان بوده است، در ميزان حسنات شيعيان قرار خواهند داد.
پس از آشنايي با اين ضلالت و گمراهي مضحک بياييد ببينيم سبب بوجود آمدن و جاي گرفتن آن به عنوان يکي از معتقدات مذهب تشيع چه بوده است.
امام (ع ) فرمودند: اي ابراهيم! آيا مسأله ديگري ترا آزرده خاطر ساخته است؟ گفتم: بله. اي فرزند رسول الله. آن ديگري بزرگتر و دردناکتر از اينها است. امام (ع) فرمودند: آن ديگري چيست ؟ گفتم: اي فرزند رسول الله. من دشمنان و اعداي شما [3]را مي بينم که نماز بسيار مي خوانند و بسياري از روزها را روزه دار هستند و زکات اموال خود را مي پردازند و بر اداي حج و عمره و جهاد حريص هستند و اعمال نيکو انجام داده و به صله ارحام و اداء کردن حقوق برادران مسلمان خود پايبند هستند. و از اموال خود صدقه داده و از شرب خمر و زنا و لواط و ساير فواحش و گناهان پرهيز دارند. اي فرزند رسول الله. از شما تقاضا دارم اين مسائل را برايم روشن سازيد که والله اين افکار خواب را از چشمانم ربوده و فکر مرا همواره به خود مشغول ساخته و قلبم را آزار مي دهند»[4].
و شخص ديگري بنام اسحق قمي نزد ابو جعفر باقر رفته و به ايشان مي گويد:
«فداي شما گردم. من مؤمن موحد[5] را مي بينم که هم عقيده من است و ولايت شما را تاج سر خود قرار داده و بين من و او کوچکترين اختلافي وجود ندارد. اما او شراب مي نوشد و زناکار و هم جنس باز است. و اگر حاجتي از او بخواهم خشم و نفرت چهره اش را فرا مي گيرد. در حاليکه من حاجت خود را نزد ناصبي[6] که مخالف عقيده من بوده و از مذهب من مطلع است ببرم، با طلاقت وجه و بشاشت و لبخند از من استقبال مي کند و حاجتم را در اسرع وقت بر آورده مي سازد. همچنين او را بسيار نماز کار، روزه دار و خير مي يابم که زکات اموال خود را مي پردازد و امنت را اداء مي کند»[7].
و شخص ديگري بنام أبو بصير نزد أبو عبدالله آمده و به ايشان مي گويد: «اي فرزند رسول الله. فداي شما گردم. من نمي دانم چرا همواره غم و اندوه بدون اينکه سبب آنرا بدانم وجود مرا فرا مي گيرد».
آري، هنگاميکه بسياري از صفات الهي نثار ائمه گردند و قرآن که کتاب جاوداني هدايت بشريت است، محرف دانسته شود و سنت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) که راه و روش مسلمان زيستن را به مسلمانان مي آموزد زير پا گذاشته شود و دروغگويي را تقيه نام نهاد و آنرا نه دهم دين دانست و زناکاري را صيغه ناميد و اجري عظيمتر از بزرگترين عبادات براي آن قايل شد و چشم طمع به أجر و ثواب ديگران دوخت و از مرتکب شدن هيچ گناهي به خيال خام اينکه عقاب آنرا ديگري متحمل گردد، کوچکترين خوف و بيمي نداشت و ..... بايستي که وجدان انسان او را بيازارد و همواره با او در جدال و ستيز باشد. مگر مي شود عقل و وجدان انسان در مقابل تمام اين دجلها و گمراهيها ساکت بنشيند و دم بر نياورد؟
اکنون بياييد ببينيم چگونه کلاهبرداران دجال خواسته اند با جعل روايات و نسبت دادن آنها به اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) از يکسو فساد و تباهي را بين شيعيان رواج دهند و از سوي ديگر به خيال خام خود جدال و ستيزي را که در وجود يک فرد شيعي مذهب با وجدان او وجود دارد از بين ببرند.
در تتمه روايت مکذوبه اي که قبلا آنرا ذکر کرديم گفته شده:
«امام (ع) در جواب فرمودند: اي اسحق! مگر شما نمي دانيد از کجا پديد آمده ايد؟ گفتم: خير. اي فرزند رسول الله. شما را به خداوند سوگند مي دهم مرا از اين موضوع با خبر سازيد. امام (ع) فرمودند: اي اسحق! هنگاميکه خداوند مخلوقات را آفريد، آبي زلال و گوارا را بر زميني پاک به مدت هفت شبانه روز جاري ساخت. سپس آب را خشک ساخته و مقداري از بهترين قسمت آن گل را برداشت. اين گل ما اهل بيت ميباشد. پس از آن خداوند قسمت ديگري از پايين آن گل را برداشت که همان گل شيعيان و پيروان ما است. سپس خداوند ما را براي خود برگزيد. و اگر گل شيعيان ما با حال باقي مي ماند هرگز أحدي از آنها مرتکب زنا و دزدي و لواط و شراب خواري نمي شد. اما خداوند آبي شور را بر زميني ملعون به مدت هفت شبانه روز جاري ساخت. سپس آب را خشک ساخته و قسمتي از آن گل که گلي لعنت شده و سياه و بدبو بود را برداشت و اين گل همان گلي است که دشمنان ما[8] از آن خلق شده اند. و اگر خداوند اين گل را به حال خود باقي مي گذاشت شما هرگز آنها را به شکل آدميزاد نمي ديديد و هيچکدام از آنها به شهادتين ايمان نمي آورد و أحدي از آنها نماز روزه و حج را اداء نمي کرد. اما خالق هستي اين دو گل يعني گل شما و گل آنها را درهم آميخت و با آن دو آب، آنها را مخلوط ساخت. پس اي اسحق! بر تو است که بداني آن اعمال بد همچون زنا و شراب خواري و سخنان ناپسند که از برادر هم مذهب خود مي بيني و مي شنوي از طينت و سرشت او نيست. و به همين صورت آن اعمال صالحه همچون خوش اخلاقي و کثرت نماز و روزه و حج و صدقه که از شخص ناصبي مي بيني از طينت و سرشت او نيست. من گفتم: اي فرزند رسول الله! پس در روز قيامت چه خواهد شد؟ امام (ع) فرمودند: اي اسحق! مگر مي شود خداوند متعال نيکي و بدي را در يکجا جمع کند؟ در روز قيامت خداوند آثار و نشانه ايمان را از وجود آنها پاک کرده و آنرا به شيعيان و پيروان ما باز مي گرداند و اثر و نشانه ناصبي را با تمام گناهان مرتکب شده از شيعيان ما برداشته و به دشمنان ما باز خواهد گرداند. و هر چيزي به جاي خود باز خواهد گشت. من گفتم: اي فرزند رسول الله! فداي شما گردم آيا حسنات و نيکي هاي آنها در روز قيامت به ما داده شده و گناهان و بديهاي ما به پاي آنها انداخته مي شود؟ امام (ع) فرمودند: بله. سوگند به خداوند که همينگونه است»[9].
رد براين اعتقاد
مي توان قبح و شناعت اين اعتقاد را بزرگترين دليل بر بطلان آن به حساب آورد. اين قبح و شناعت به گونه اي است که بزرگان و سردمداران تشيع را مجبور ساخت در ايام نخستين سرسبز کردن اين اعتقاد آنرا بصورت بسيار مخفيانه در بين شيعيان مطرح و تبليغ کنند. آنها مخفيانه عمل کردن خود را بدين صورت توجيه مي کردند که: «اگر عوام شيعيان از اين اعتقاد آگاه گردند خود را در گناهان و معاصي غوطه ور خواهند ساخت. چون خواهند دانست در روز قيامت گناهان آنها به گردن ديگران خواهد افتاد»[10]. قبح و شناعت گروه اندکي از علماي تشيع همچون المرتضي و ابن ادريس را بر آن داشت که به انکار چنين اعتقادي بپردازند[11]. اما انکار آنها نتوانست در مقابل روايات مکذوبه بسيار، خود را مطرح سازد و طولي نکشيد که در زير خروارها روايات دروغين ناپديد گشت.
بايستي دانست کليني يکي از کساني است که بزرگترين نقش را در انتشار يافتن اين اعتقاد ايفا کرده است. او يکي از ابواب کتاب خود را «باب سرشت مؤمن و سرشت کافر» ناميده و هفت روايت دروغين را در آن جاي داده است[12]. مجلسي نيز يکي ديگر از پرچمداران ترويج اين گمراهي و ضلالت بوده است. او يکي از ابواب کتاب خود را «باب سرشت و ميثاق[13]» ناميده و در آن شصت و هفت روايت مکذوبه جاي داده است.
ما اگر بخواهيم مختصري در رد بر اين اعتقاد صحبت کنيم بايستي بگوييم:
1- اين اعتقاد مخالف فرمايش الهي است که در آن بيان شده تمام مردم بر سرشت و فطرتي آفريده شده اند که آنها را به فرمانبردار بودن از او امر الهي امر مي کند. معبود بر حق در سوره الروم آيه شماره 30 مي فرمايد:
﴿فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا﴾.[الروم / 30].
«رو بسوي آئين اسلام آور و از اديان باطله روي برگردان. (رو بسوي آئين اسلام نهادن و از اديان باطله روي بر گرداندن) همان فطرت و سرشتي است که خداوند مردمان را بر آن آفريده است».
در اين آيه معبود بر حق فرموده است تمام انسانها را بر يک فطرت و سرشت که همان فطرت فرمانبردار بودن از اوامر الهي است، آفريده است. اين آيه کريمه به ما مي گويد سخنان سردمداران شيعه که معتقد هستند خداوند فطرت انسانها را به هنگام آفريدن آنها متفاوت قرار داده اند، چيزي جز ياوه سرايي و دروغگويي نيست.
1- براساس اين اعتقاد باطل که ساخته و پرداخته سردمداران تشيع مي باشد، در روز قيامت خداوند اجر و پاداش و نتيجه زحمات گروهي را به گروه ديگري مي دهند و گناهان و معاصي افرادي را به گردن افراد ديگري خواهند انداخت. آيا اين اعتقاد باطل عدل الهي را زير سؤال نمي برد؟ آيات بسياري در قرآن مجيد بر اين ادعاي دجالان مهر بطلان مي زنند. خداوند متعال در قرآن مجيد مي فرمايد:
﴿وَلا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى﴾. [الانعام / 164 ،فطر / 18 ، الزمر / 7].
«بار گناه کسي را ديگري به دوش نخواهد گرفت».
و در آيه ديگري خالق هستي فرموده است:
﴿كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ﴾.[المدثر / 38].
«هر شخصي در گرو عملي است که انجام داده است».
و در سوره الزلزلة خداوند متعال مي فرمايد:
﴿فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ﴾. [الزلزلة / 7و 8].
«هر کس به اندازه ذره اي کار نيک انجام دهد، پاداش آنرا خواهد ديد. و هر کس به اندازه ذره اي مرتکب عمل حرام گردد، به کيفر خود خواهد رسيد».
و همچنين خداوند متعال در آيه ديگري مى فرمايد:
﴿الْيَوْمَ تُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ لا ظُلْمَ الْيَوْمَ﴾. [غافر / 17].
«امروز هر کس در مقابل آنچه (از نيک و بد) انجام داده پاداش و يا عقاب خواهد ديد. امروز هيچ ظلم و ستمي در کار نخواهد بود».
اهل سنت و مهدي
اهل سنت و جماعت با استدلال به احاديثي که از رسول الله (صلى الله عليه وسلم) روايت شده، يکي از علامات کبيره نزديک بودن بر پاشدن قيامت را قيام مهدي مي دانند.
مهدي از اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي باشد و پس از قيام، رهبر امت اسلامي را بر عهده گرفتن و به نشر اسلام و بسط عدالت در سرتاسر دنيا مي پردازد.
اما بايستي دانست بين مهدي اهل سنت و مهدي تشيع اختلافات فراواني وجود دارد. مهمترين و اساسي ترين اين اختلافات عبارتند از:
1- مهدي اهل سنت در زماني نزديک به بر پا شدن قيامت متولد خواهد شد. در حاليکه مهدي شيعيان در سال 256 هـ به دنيا آمده است.
2- نام مهدي اهل سنت محمد بن عبدالله مي باشد. رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در اين رابطه فرموده اند: «اگر از عمر دنيا تنها يک روز باقي مانده باشد، خداوند آن روز را طولاني خواهد ساخت و مردي از اهل بيت من که نام او و نام پدرش با نام من و نام پدرم يکي است را بر مي انگيزد. اين مرد دنيا را از عدالت سيراب خواهد ساخت ....» [14].
3- مهدي اهل سنت و جماعت براي بسط عدل و عدالت قيام ميکند. در حاليکه وظيفه اساسي مهدي شيعيان قتل عام کردن و گرفتن انتقام از ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و ساير اهل سنت و جماعت مي باشد[15].
شيعه و مهدي
تمام فرقه ها و گروههاي مختلف تشيع به وجود امامي غائب ايمان دارند. هر گروه در انتظار ظهور دوباره امام خود بسر مي برد.
تنها مسأله اي که در اين موضوع ميان اين فرقه ها و گروهها اختلاف افکنده است شخصيت اين امام نامرئي مي باشد. زيرا هر کدام از اين گروهها، امام برگزيده خود را مهدي منتظر مي داند.
سبئيه اولين فرقه اي از شيعه بشمار مي رود که امامت را تنها منحصر به علي بن طالب دانسته و ايشان را زنده و غائب از انظار مي داند. سبئيه مي گويد: «علي هرگز کشته نشده و تا آن زمان که عرب را تحت فرماندهي خود قرار نداده و عدل و عدالت را در دنيا برقرار نساخته، نخواهد مرد»[16].
اعتقاد به زنده بودن امام پس از فرقه سبئيه به برخي از فرقه هاي کيسانيه مانند کربيه[17] نيز منتقل گشت. هنگاميکه امام اين فرقه يعني محمد بن حنفيه فوت کرد، آنها وفات ايشان را انکار کرده و گفتند: «محمد بن حنفيه زنده و در کوهي بنام رضوي که بين مکه و مدينه قرار دارد بسر مي برد. شيري در سمت راست و پلنگي در سمت چپ ايشان قرار دارند که تا فرا رسيدن زمان ظهور از ايشان محافظت خواهند کرد»[18]. اين فرقه مدت غيبت امام خويش را هفتاد سال اعلام کرد. اما هفتاد سال سپري گشت و خبر از ظهور امام نشد.
سپس رفته رفته هر فرقه به هنگام در گذشت امام خويش، وفات او را انکار کرده و او را مهدي موعود خود دانسته و در انتظار ظهور و قيام او لحظه شماري مي کرد. اما آنچه در اين مسأله بين تمام فرقه ها و فرقه اثني عشري اختلاف افکنده اين است که تمام اين فرقه ها، مهدي خويش را اشخاصي قرار مي دادند که در بين مردم زندگي کرده و همگان او را ديده بودند. اما فرقه اثني عشري مهدي خويش را نوزادي قرار داد که نه تنها هيچکس او را نديده بلکه مقرب ترين افراد خانواده او، وجود چنين نوزادي را انکار مي کردند. پس از اين مقدمه، اکنون در مورد اينکه چگونه ايمان به مهدي غائب به اعتقادات مذهب اثني عشري رخنه پيدا کرد و به يکي از اساسي ترين معتقدات اين مذهب مبدل گشت، صحبت مي کنيم.
براي پاسخ دادن به اين سؤال نخست بايستي اوضاع تشيع را پس از وفات حسن عسکري مورد تحقيق و بررسي قرار دهيم.
حسن عسکري که شيعه اثني عشري او را امام يازدهم خود مي داند در سال 260هـ فوت کرد و همانگونه که قمي و نوبختي در کتابهاي خود گفته اند: «هيچ اثر و نشانه ظاهر و آشکار که دال بر صاحب فرزند بودن ايشان باشد ديده نشد. در نتيجه ميراث ايشان بين مادر و برادرشان جعفر تقسيم گرديد»[19]. اين در حالي است که شيعه امامان خويش را حجت خداوند بر مردم مي داند[20]. و معتقد است وجود نظم و ثبات در نظام کون و هستي بسبب وجود امام مي باشد. و اگر بر روي زمين امامي وجود نداشته باشد کون و هستي زير و زبر خواهد شد[21].
اين اعتقاد پس از وفات امام حسن عسکري بدون اينکه فرزندي از خود بجا گذاشته باشد شيعيان را دچار فاجعه اي هولناک ساخت. چون کره زمين بدون وجود امام کما في السابق حالت طبيعي خود را ادامه داد. و هيچ اثري از نازل شدن بلا و معصيبت ديده نشد. و زمين به اندازه يک درجه ريشتر نيز تکان نخورد. اين مسأله شيعيان را مات و متحير ساخت. چون آنها باطل بودن يکي از اساسي ترين ارکان اعتقادات خود را با چشمان خويش مشاهده کردند. اين مسأله همانگونه که قمي و نوبختي گفته اند شيعيان را به چهارده و يا پانزده فرقه و مذهب تقسيم کرد[22]. هر کدام از اين فرقه ها در مورد مسأله امامت و مهدي از خود سخني سراييدند. گروهي گفتند: «هرگز امکان ندارد امام حسن بن علي بدون بجا گذاشتن فرزند فوت کنند. چون زمين بدون وجود امام دوامي نخواهد آورد. پس ايشان فوت نکرده بلکه غيب شده اند و ايشان همان مهدي شيعيان هستند»[23].
گروه ديگري امامت را پس از حسن عسکري به برادر ايشان جعفر منتقل نمودند[24].
برخي ديگر که اين حادثه آنها را مأيوس و نااميد ساخته بود حتي امامت حسن عسکري را نيز به سبب عقيم بودن ايشان باطل دانسته و آنرا رد کردند[25].
فرقه ديگري گفتند: «بدون هيچ شک و ترديدي امام حسن بن علي مانند پدران خويش فوت کرده اند. و اين مسأله که دوست و دشمن به آن اعتراف دارند را هيچکس نمي تواند انکار کند. و همچنين بدون هيچ ترديدي ثابت شده ايشان فرزندي از خود بجا نگذاشته اند. در نتيجه پس از ايشان امامي وجود نخواهد داشت و سلسله امامت با وفات ايشان به نهايت رسيده است»[26].
اما فرقه اثني عشري که از همه اين فرقه ها زرنگتر بود دست همه را از پشت بسته و اين اعتقاد را براي خود تراشيد که: «امام حسن عسکري صاحب فرزندي بوده است. اما به سبب ظلم و جور دستگاه حاکمه ايشان مجبور گشتند ولايت اين نوزاد را مخفي نگاه دارند»[27].
و بدين ترتيب شيعيان در مورد مسأله امامت و مهدي به دهها گروه و فرقه تقسيم شدند و هر گروه گفته هاي خود را بر حق دانسته و ديگران را گمراه پنداشتند. و برخي ديگر که در برابر اين مسأله مات و مبهوت ماندند و نتوانستند سخنان هيچيک از اين فرقه ها را بپذيرند گفتند: «اين مسأله بر ما پوشيده مانده و ما نمي دانيم در مورد آن چه بگوييم؟[28]».
سردمداران شيعه اثني عشري بزودي در يافتند که ايمان به مهدي غائب نه تنها راه حلي براي فاجعه اي که گريبانگير آنها شده خواهد بود بلکه فوائد عظيم ديگري نيز براي آنها به همراه خواهد داشت. به همين سبب آنها با شور و شوق فراوان به تبليغ و دفاع از اين اعتقاد پرداختند. ما قبل از سخن در مورد آنچه سبب گشت سردمداران شيعه اثني عشري با شور و شوق فراوان از ايمان به مهدي غائب دفاع کرده و به تبليغ آن بپردازند، نخست اين نکته را متذکر مي گرديم که همواره در طول تاريخ به هنگام بروز انشقاق وجدايي بين گروهها و فرقه هاي منحرف، هر يک از آنها براي محق جلوه دادن خود ديگري را إفشاء و رسوا مي سازد. در مورد مسأله اي ايمان به غيبت مهدي نيز چون شيعيان به گروهها و فرقه هاي متعددي تقسيم شدند هر يک از آنها حقيقت و ماهيت گروه ديگر را بر ملا ساخت. ما از اين افشاگريها مي توانيم به علت حقيقي دفاع سردمداران فرقه اثني عشري از ايمان به مهدي غائب پي ببريم. مهمترين اين علتها عبارتند از:
1- پر کردن جيبهاي خود از اموال مردمان ساده که به عنوان زکات و خمس و حق امام زمان به نواب و وکلاء روباه صفت امام غائب مي پرداختند. روايات افشاگرانه فراواني در بطن مراجع و مصادر تشيع حکايت از اين حقيقت دارند. به عنوان مثال فرقه اثني عشريه در رد بر فرقه اي که موسي کاظم را مهدي مي داند اينچنين گفته است: «به هنگام وفات ابو ابراهيم (امام موسي کاظم) هر يک از نواب و نمايندگان ايشان اموال بي کراني در اختيار داشت. اين مسأله سبب شد آنها براي محفوظ نگاه داشتن اين اموال نزد خود، مرگ ايشان را انکار کرده و ايشان را مهدي غائب بدانند. زياد بن مروان قندي هفتاد هزار و علي بن أبي حمزة سي هزار دينار در اختيار داشت»[29].
در برخي از اوقات نيز سردمداران و دجالان يک فرقه براي رسيدن به منصب نمايندگي امام غائب به جان يکديگر افتاده و همديگر را افشاء ورسوا مي ساختند. از ميان اين اشخاص مي توان محمد بن علي شلمغاني را نام برد. او براي دست يافتن به منصب بابيت[30] با اباالقاسم حسين بن روح به رقابت شديدي پرداخت. اما در نهايت از او شکست خورد. و پس از شکست خوردن ماهيت خود و ابا القاسم را اينگونه افشاء کرد: «من و ابو القاسم به خوبي مي دانستيم بر سر چه با يکديگر دست و پنجه نرم مي کنيم. ما مانند لا شخوراني بوديم که بر سر مردار به جان يکديگر افتاده باشند»[31].
2- بر پا ساختن دولت و حکمتي جدا از خلافت اسلامي.
دجالان براي تجزيه و تضعيف خلافت اسلامي نقشه هاي بسيار کشيده و دسيسه هاي فراواني بکار گماشتند. اما به فضل الهي به آرزوي پليد خود نرسيدند. در نتيجه از حقيقت فرار کرده و خود را به افسانه و خيال دلخوش ساختند تا بتوانند پيروان خويش را از يأس و نااميدي نجات داده و آنها را به قيام مهدي و بر پا ساختن حکومتي شيعي اميدوار سازند.
3- دخول بسياري از دشمنان اسلام در صف شيعه.
بسياري از کسانيکه به علتهاي گوناگون ظاهرا مسلمان شده اما در باطن همچنان بر اديان گذشته خود باقي مانده بودند، انضمام به تشيع را فرصتي مناسب براي رويارويي با اسلام يافتند. بسياري از اين اشخاص در اديان حقيقي خود، معتقد به وجود شخصيتي با مواصفاتي شبيه به مواصفات مهدي شيعه بوده اند.
[1] - اخرجه البخاري (1/341و348و3/308) و مسلم (8/53) و الطيالسي (2359) و احمد (2/393).
[2] - مراد، شخص شيعي مذهب است.
[3] - مراد، شخص سني مذهب مي باشد. اهل سنت و جماعت را دشمن اهل بيت دانستن چيزي جز افتراء و بهتان نمي باشد.
[4] - علل الشرائع لابن بابويه ص 606-607 المكتبه الحيدريه و مطبعتها، ط: الثالثه: 1385هـ. بحار الانوار للمجلسي5/228- 229 احياء التراث العربي، بيروت، الطبعه الثالثه 1403 هـ.
[5] - مراد ، فرد شيعي مذهب مي باشد.
[6] - مراد از ناصبي شخص سني مذهب مي باشد.
[7] - علل الشرائع لابن بابويه ص 489-490 (چاپ سابق الذكر). بحار الانوار للمجلسي 5/246-247(چاپ سابق الذكر).
[8] - مراد از دشمنان ما و شخص ناصبي اهل سنت و جماعت مي باشد.
[9] - علل الشرائع لابن بابويه ص 490-491 (چاپ سابق الذكر). بحار الانوار 5/247-248 (چاپ سابق الذكر)
[10] - الانوار النعمانيه للجزايري 1/295 مؤسسه الاعلمي ، بيروت.
[11] - الانوار النعمانيه للجزايري 1/293 (چاپ سابق الذكر).
[12] - اصول الكافي للكليني 2/2-6 تصحيح و تعليق: علي اكبر الغفاري ، دار الكتب الاسلاميه، طهران، ط: الثالثه : 1388 هـ.
[13] - بحار الانوار للمجلسي5/225-276 (چاپ سابق الذكر).
[14] - رواه ابو داود برقم 4282 في المهدي في اول الكتاب، و الترمذي برقم 2231 و 2232 في الفتن باب ما جاء في المهدي و قال الترمذي: هذا حديث حسن صحيح. و ذكر الحديث شيخ الاسلام ابن تيميه في منهاج السنه (4/211) و اشار الي صحته، و ذكره ايضاً الشيخ الالباني في سلسله الاحاديث الصحيحه 4/41 برقم 1529
[15] - اين موضوع را در همين مبحث باب «مهدي پس از ظهور» به اثبات خواهيم رساند.
[16] - المقالات و الفرق للقمي ص 19 تصحيح و تعليق: محمد جواد مشكور، مطبعه حيدري، طهران 1963م. فرق الشيعه للنوبختي ص 22 دار الاضواء، بيروت، ط:الثالثه:1404 هـ.
[17] - كربيه: فرقه اي از شيعه كه پيرو ابي كريب ضرير مي باشند.
[18] - مسائل الامامه لعبد الله بن محمد الناشي الاكبر ص 26 تحقيق: يوسف فان، المعهد الالماني للأبحاث الشرقيه، بيروت 1971م.
[19] - المقالات و الفرق للقمي ص 102 تصحيح و تعليق: محمد جواد مشكور، مطبعه حيدري، طهران 1963 م. فرق الشيعه للنوبختي ص 96 دار الاضواء، بيروت، ط:الثالثه 1404 هـ.
[20] - اصول الكافي للكليني 1/188 تصحيح و تعليق: علي اكبر غفاري،دارالكتب الاسلاميه، طهران، ط:الثالثه:1388 هـ.
[21] - مصدر سابق 1/179.
[22] - فرق الشيعه للنوبختي ص 96 دار الاضواء ، بيروت، ط:الثالثه 1404. الفصول المختاره للمفيد ص 258 دار الاضواء بيروت ، ط: الرابعه 1405 هـ.المقالات و الفرق للقمي ص 102 تصحيح و تعليق: محمد جواد مشكور، مطبعه حيدري ، طهران 1963 م
[23] - فرق الشيعه للنوبختي ص 96 (چاپ سابق الذكر). المقالات و الفرق للقمي ص 106 (چاپ سابق الذكر)
[24] - المقالات و الفرق للقمي ص 110(چاپ سابق الذكر).
[25] - المقالات و الفرق للقمي ص 109 (چاپ سابق الذكر) . فرق الشيعه للنوبختي ص 100، 101 (چاپ سابق الذكر).
[26] - المقالات و الفرق للقمي ص 107 -108 (چاپ سابق الذكر). فرق الشيعه للنوبختي ص 105 (چاپ سابق الذكر).
[27] - الارشاد للمفيد ص 389 مؤسسه الاعلمي بيروت، ط: الثالثه 1399 هـ.
[28] - المقالات و الفرق للقمي ص 115-116 (چاپ سابق الذكر). فرق الشيعه للنوبختي ص 108 (چاپ سابق الذكر).
[29] - الغيبه للطوسي ص 42-43 مكتبه الالفين، الكويت.
[30] - بنا بر معتقدات شيعه باب كسي است كه با امام غائب رابطه مستقيم داشته و مشكلات و سؤالهاي مردم را بر او عرضه مي كند. هر باب براي خود وكلايي دارد كه نمايندگان او در بين مردم هستند.
[31] - الغيبه للطوسي ص 241 مكتبه الالفين، الكويت.
مؤسس و پايه گذار اعتقاد به مهدي غائب در مذهب اثني عشري
کسيکه نقش اساسي را در پايه گذاري اين اعتقاد بعهده داشت شخصي است به نام عثمان بن سعيد عمري. او که با کمال تستر و در پس پرده گام بر مي داشت و در ظاهر فروشنده روغن بود به ترويج اين اعتقاد در بين شيعيان مي پرداخت که حسن عسکري فرزند چهار ساله اي داشته که از انظار و ديد مردم غيبت شده است[1]. وي که ادعا مي کرد تنها کسي است که با اين امام غائب رابطه داشته و مشکلات و سؤالهاي مردم را با او در ميان مي گذارد، از کسانيکه به سخنان او ايمان مي آوردند اموالي بعنوان زکات و حق امام مي گرفت[2].
جاي بسى تعجب است که سردمداران شيعه ادعا مي کنند در مسائل اصولي دين فقط ائمه معصومين[3] را مي پذيرند اما در اين مسأله بسيار مهم عقيدتي قول شخصي را پذيرفته اند که شک و بدبيني عظيمي نسبت به او وجود دارد. بايستي دانست همزمان با عثمان بن سعيد أشخاص ديگري نيز مدعي منصب بابيت شده و عثمان بن سعيد را پس از دروغگو دانستن لعنت کردند. و هر کدام از اين مدعيان بابيت نامه اي از جيب خود به در آورده و با نسبت دادن آن به امام زمان، خود را نماينده بر حق او معرفي کرده و رقباي خويش را تکذيب مي کرد. طوسي مبحثي از کتاب «الغيبة» را به ذکر اسامي اين مدعيان اختصاص داده است[4].
عثمان بن سعيد براي خود نمايندگان و وکلايي تعيين کرده بود که براي امامت امام غائب و بابيت او تبليغات کرده و از کسانيکه فريب آنها را خوردند اموالي جمع آوري مي کردند. او قبل از وفات خويش، بابيت را که در آمد هنگفتي به همراه داشت به نور چشم و فرزند عزيز خود محمد بن عثمان واگذار کرد. اما ساير همکاران کلاهبردار که دندانهاي خود را از قبل براي چنين لقمه چرب و نرمي تيز کرده بودند، از پذيرفتن اين مسأله سر باز زده و به مخاصمه و ملاعنه با يکديگر پرداختند. به عنوان مثال هنگاميکه از أحمد بن هلال کرخي پرسيده شد: «چرا بابيت محمد بن عثمان را نمي پذيري؟ او در پاسخ گفت: من هرگز نشنيدم که امام زمان او را به بابيت انتخاب کنند. به او گفته شد: اما ديگران اين مطلب را از ايشان شنيده اند. او در پاسخ گفت: شما به دنبال آنچه شنيده ايد برويد. اين افراد با شنيدن پاسخ أحمد بن هلال او را لعنت کرده و از او برائت جستند»[5].
روايات بسياري در مراجع و مصادر شيعه سبب حقيقتي اين درگيريها و لعنت کردن ها را روشن ساخته اند. طوسي در کتاب خود مي گويد: «محمد بن علي بن بلال بابيت محمد بن عثمان عمري را نپذيرفت. در نتيجه بين آن دو مشاجرات شديدي در گرفت. علت اين مشاجرات و درگيريها اين بود که محمد بن علي حاضر نشد اموالي را که بنام حق امام زمان از شيعيان جمع آوري کرده بود به محمد بن عثمان تحويل دهد. اين مسأله سبب گشت گروهي او را لعنت کرده و از او برائت بجويند»[6].
براستي اگر امام زماني وجود مي داشت چرا شيعيان را از محمد بن علي و ساير کلاهبرداران بر حذر نساخت؟ مگر نه اين است که بر اساس اعتقادات شيعه امام بر تمام غيبيات احاطه دارد؟ پس چرا او شيعيان را از اينکه محمد بن علي و ساير بابها و وکلاء اموال آنها را بالا کشيده و صرف عيش و نوش خود خواهند ساخت مطلع نکرد؟ جواب اين سؤال اين است که اين گروهها و باندهاي کلاهبردار با از خود تراشيدن اعتقاد به مهدي غائب سعي کرده اند از يکسو بطلان اصل امامت که با نبودن فرزند و خلفي از حسن عسکري آشکار و نمايان گشت را سرپوش نهاده و از سوي ديگر جيبهاي گشاد خود را از اموال مردمان ساده پر سازند.
در سال 304 و يا 305 هـ محمد بن عثمان نيز پس از در حدود نيم قرن تکيه زدن بر اريکه بابيت فوت کرد و منصب پر در آمد بابيت را به ابوالقاسم حسين بن روح سپرد[7]. اما اين بار نيز لاشخوران براي بدست يافتن به اين منصب به سرو کول يکديگر پريده و در نهايت همديگر را رسوا ساختند. همانگونه که قبلاً نيز گفتيم محمد بن علي شلمغاني که از رقيبان سر سخت ابوالقاسم حسين بن روح به شمار مي رفت پس از شکست خوردن از او، ماهيت و حقيقت خود و ابوالقاسم را اينگونه افشاء ساخت: «من و ابوالقاسم به خوبي مي دانستيم بر سر چه با يکديگر دست و پنجه نرم مي کنيم. ما مانند لاشخوراني بوديم که بر سر مردار به جان يکديگر افتاده باشند»[8]. آري، اين دجالان کلاهبردار به اسم حق امام زمان از مردم ساده انديش پول جمع آوري کرده و در نهايت براي اينکه اين اموال را صرف عيش و نوش خود ساخته و به باب تحويل ندهند، ادعاي بابيت مي کردند.
در سال 326 هـ ابن روح نيز فوت کرد و در وصيت خود منصب بابيت را به ابوالحسن علي بن محمد سمري واگذار کرد. در اين تاريخ از غيبت امام غائب در حدود هفتاد سال گذشته و و بنا بر آنچه دجالان پيش از اين به شيعيان وعده داده بودند، وقت ظهور او فرا رسيده بود. اما هيچ خبري از ظهور و قيام کسي که شيعيان او را منجي بشريت مي دانند نشد. اين مسأله و همچنين مشاجرات و افشاگريهاي مدعيان منصب بابيت، سبب فزوني يافتن شک و ترديد شيعيان نسبت به حقيقت داشتن شخصيتي بنام امام غائب شد. سمري که از اين موضوع بيمناک گشته بود راه احتياط را در پيش گرفت. به همين سبب همانگونه که مصادر و مراجع شيعه اعتراف کرده اند در زمان او نسبت به سه باب قبلي نامه ها و رساله هاي کمتري به امام غائب نسبت داده شدند[9]. سمري به مدت سه سال به عنوان باب و نماينده بر حق منجي عالم بشريت! در بين شيعيان فرمانروايي كرد. اما همانگونه كه گفتيم در ايام بابيت او شيعيان نه تنها نسبت به اين منصب بلکه حتي در مورد حقيقت داشتن شخصيتي بنام امام زمان نيز بدبين شده بودند. به همين سبب علي بن محمد سمري صلاح نديد پس از خويش شخص معيني را به بابيت برگزيند. و در جواب اين سؤال اطرافيان خود که پس از شما چه کسي به بابيت خواهد رسيد گفت: «آنچه که تقدير الهي است اتفاق خواهد افتاد»[10].
سمري براي کاهش دادن شدت در گيريهاي موجود بين مدعيان منصب بابيت نقشه جديدي ريخت. او تمام دجالان را در اين سفره هفت رنگي شريک ساخت. بر اساس رساله اي که سمري آنرا به امام زمان نسبت داد پس از وفات او تمام سردمداران و عمامه به سران شيعه نمايندگان امام غائب گفته شده: «براي حل مشکلات و سؤالهاي خود به راويان حديث (محدثين و علما) مراجعه کنيد. آنها حجت من بر شما و من حجت خداوند بر آنها هستم»[11].
و بدين ترتيب رونده ادعاي بابيت و ارتباط مستقيم با امام غائب قبل از آشکار شدن کامل حقيقت و رسوا شدن دجالان بسته شد. و آنچه که دجالان آنرا غيبت صغري ناميده اند به پايان رسيد.
زندگي نامه مهدي
بر اساس روايات مصادر و مراجع تشيع مهدي چنان زندگي نامه عجيب و غريبي دارد که هيچ انسان عاقل و داراي فطرت سليم نمي تواند آنرا باور کند. ما در اينجا به قصه ازدواج پدر و مادر مهدي، تولد، غيبت، ظهور و آنچه او پس از ظهور انجام مي دهد اشاره خواهيم کرد.
ازدواج حسن عسکري و مليکه مادر مهدي
قصه آشنايي اين دو مانند قصه هاي عاشقانه قديمي است. حسن عسکري که بنا بر معتقدات شيعه مانند ساير ائمه مطلع بر غيب مي باشد، هر روز خادم خود که او را از اوصاف مليکه با خبر ساخته و نامه اي به زبان رومي به دست او داده به بازار برده فروشان مي فرستد تا در صورت رسيدن اين کنيز او را صاحبش خريداري کند. بالاخره کاروان برده فروشان به شهر رسيده و خادم، مليکه را ديده و نامه را به او مي دهد. مليکه با ديدن نامه شروع به گريه کرده و داستان زندگي خود را براي خادم بازگو مي کند و به او مي گويد: وي مليکه دختر يوشع فرزند قيصر روم مي باشد. او همچنين مي گويد: شبي خواب ديده است رسول الله صلي الله عليه و آله نزد مسيح -عليه السلام- رفته و او را براي فرزند خود ابومحمد (حسن عسکري) خواستگاري کرده اند. و همچنين شب ديگري خواب ديده مادر حسن عسکري به همراه مريم بنت عمران -عليها السلام- با هزار خادم از خادمان بهشت به ديدن او آمدند. و مريم -عليها السلام- به او گفته: اين زن سيدة النساء و مادر شوهر تو است. با شنيدن اين سخن مليکه گريه کرده و از ابو محمد -عليه السلام- گله مي کند که چرا به ديدن او نمي آيد. و مادر حسن عسکري در جواب به او مي گويد: فرزند من تا آن زمان که تو بر شرک و کفر خود باقي مانده باشي به ديدنت نخواهد آمد. و بالاخره در پايان اين قصه خيالي حسن عسکري و مليکه که براي مخفي نگاه داشتن هويت خود، نام خويش را نرگس نهاده است به همديگر مي رسند[12].
مهدي در بطن مادر
مهدي در بطن مادر خود نيز قصه عجيب و غريبي دارد. در تمام طول نه ماه باردار بودن مليکه هيچ اثر و نشانه اي از حامله بودن بر او ديده نشده است. حکيمه بنت محمد عمه حسن عسکري مي گويد: «روزي براي دانستن اينکه آيا مليکه حامله است يا خير، او را غافلگير کرده و بر روي او پريده و او را بر شکم و کمر غلتانيدم. اما هيچ نشانه اي از حامله بودن در او نديدم. من نزد امام حسن عسکري رفته و ماجرا را با ايشان در ميان گذاشتم. ايشان در جواب به من گفتند: فردا به هنگام سپيده دم حامله بودن او بر تو آشکار خواهد گشت»[13].
عجيب تر از اين سخن، اين است که حتي مليکه مادر مهدي نيز تا قبل از شب زايمان، از حامله بودن خود بي خبر بوده است. در روايتي او به حکيمه چنين مي گويد: «اي بانوي من، من هيچ نشانه اي از حامله بودن بر خود احساس نمي کنم»[14].
ممکن است اين سؤال مطرح گردد که چرا سردمداران تشيع دست به جعل چنين رواياتي زده اند؟
در جواب اين سؤال بايستي گفت: جعل اينگونه روايات براي فرار و خلاصي يافتن از سخنان اهل بيت حسن عسکري از جمله برادر او جعفر مي باشد که با تمام وجود، صاحب فرزند بودن برادر خود را تکذيب مي کرده است. اما از آنجائيکه تمام اين روايات ساخته و پرداخته دجالان مي باشند، تضاد و اختلاف در تمام آنها به چشم مي خورد. به عنوان مثال حکيمه که در روايت سابق الذکر روايت ديگري گفته شده که با جنين در شکم مادر سخن گفته: «من نزد امام حسن عسکري (ع) رفته و از ايشان پرسيدم: جانشين شما از کداميک از همسرانتان خواهد بود؟ ايشان در جواب فرمودند: از سوسن. من نظري بر تمام کنيزان انداختم. هيچکدام جز سوسن اثري از حامله بودن بر او ديده نمي شد»[15]. در روايت جعلي طوسي، حکيمه به مجرد نظر افکندن به مليکه متوجه وجود جنين مي گردد. اما در روايت جعلي ابن بابويه حکيمه بر روي مليکه پريده و او را بر زمين مي غلتاند ولي هيچ اثري از حامله بودن بر او نمي بيند. طوسي در روايت خود مليکه را سوسن مي نامد. اما ابن بابويه نام نرگس بر او مي نهد. و در روايات ديگري او را ريحانه و صقيل نيز ناميده اند. بله، هر دجال کذابي هر چه دلش خواست از خود مي سرايد و آنرا به اهل بيت نسبت مي دهد و مراجع و مصادر اساسي شيعه با آغوش باز و صدر رحب تمام اين اکاذيب و اراجيف را در خود جاي مي دهند.
رشد و نمو مهدي
قصه رشد و نمو و بزرگ شدن مهدي نيز بسيار عجيب و به دور از واقعيت مي باشد. در روايتي از قول حکيمه گفته شده: «پس از چهل روز که از تولد امام گذشته بود به خانه امام حسن عسکري (ع) رفتم. در آنجا امام مهدي را در حال قدم زدن ديدم. من که در تمام زندگانيم چهره اي زيباتر از چهره ايشان و زباني فصيح تر از زبان ايشان نديده بودم با تعجب به ابو محمد گفتم: آقاي من! من هرگز نديده ام نوزادي چهل روزه به اين درجه از کمال و رشد رسيده باشد. ايشان در جواب به من گفتند: اي عمه! مگر نمي داني که ما أئمه، در يک روز به اندازه يک سال رشد مي کنيم»[16].
معلوم نيست شخصي که در يک روز اندازه يک سال رشد مي کند اکنون که بنا بر معتقدات شيعه در حدود هزار و دويست سال از عمر او گذشته به چه درجه اي از رشد و کمال رسيده است ما نمي دانيم چرا کسي در آنزمان از آقاي طوسي و ابن بابويه و ساير دروغپردازان نپرسيده آيا چنين معجزه اي براي أحدي از پيامبران رخ داده تا شما آنرا براي أحدي از أئمه مدعي شويد؟ و يا اگر چنين تخيلاتي حقيقت مي داشت خبر آن در سرتاسر دنيا مانند توپ صدا نمي کرد و عرب و عجم و يهود و نصاري و ... به آن ايمان نمي آوردند؟ حال آنکه حقيقت داشتن چنين شخصيتي حتي براي خود شيعيان نيز مشکوک بوده و نزديکترين وابستگان او، وجودش را تکذيب مي کنند.
بنا بر معتقدات تشيع اين مهدي خارق العاده طولي نمي کشد در حاليکه هيچکس او را نديده از ديد همه مردم غيب مي شود.
پدر مهدي از حکيمه مي خواهد تا آن زمان که او زنده است در مورد مهدي با کسي سخن نگويد. و پس از وفات او نيز تنها برخي از خواص و نزديکان را از اين موضوع آگاه سازد[17].
پس از شنيدن اين روايت دروغين بايستي به آقايان طوسي و ابن بابويه و ساير دجلکاران در مورد دو مسأله مهم تذکر دهيم. اين دو مسأله عبارتند از :
1- شما در مورد اين موضوع که يکي از اساسي ترين معتقدات شيعه مي باشد، ادعاي زني غير معصوم را پذيرفته ايد، در حاليکه شما اجماع امت اسلامي را اگر فاقد قول امامي معصوم باشد، بي اعتبار دانسته و به آن پشيزي اهميت نمي دهيد. آيا اين دو موضع گيري مختلف حکايت از تناقضي آشکار در اصول معتقدات شيعه ندارد؟
2- بر اساس اين روايت دروغين حسن عسکري از عمه خود حکيمه مي خواهد مسأله تولد مهدي و غيبت او را مخفي نگاه داشته و هيچکس جز برخي از خواص و نزديکان را از آن با خبر نسازد. اين در حالي است که بنا بر معتقدات شيعه کسيکه امام خود را نشناسد، عبادت خداوند را بجا نياورده و اگر بر اين حالت بميرد، بر کفر و نفاق مرده است[18]. پس نتيجه اين روايت دروغين اين است که حسن عسکري از عمه خود خواسته است موضوع مهدي را از شيعيان مخفي نگاه دارد تا همگي آنها خداوند را عبادت نکده باشند و بر کفر و نفاق بميرند. و بدين ترتيب آقايان طوسي و ابن بابويه و ساير همکاران دجلکار با نسنجيده دروغ گفتن، دست خود را رو ساخته و ماهيت خويش را براي همگان روشن ساخته اند.
زمان غيب شدن مهدي
در مورد زمان غيب شدن مهدي نيز روايات متضاد و متناقضي در مصادر و مراجع شيعه وجود دارند.
در روايت طوسي حکيمه مي گويد: «پس از اينکه سه روز از ولادت مهدي (ع) گذشته بود مشتاق ديدار ايشان شده و به خانه آنها رفتم. نخست به اتاق سوسن سرزدم ولي هيچ اثري از مهدي (ع) نديدم. آنگاه نزد ابو محمد -عليه السلام- رفتم اما خجالت کشيدم چيزي از ايشان بپرسم. ايشان خود بدون هيچ مقدمه اي به من گفتند: اي عمه! او تا زمان فرا رسيدن وقت ظهور، در حفظ و رعايت الهي بسر مي برد»[19]. اما در روايت ديگري گفته شده: «حکيمه پس از هفت روز، ديگر مهدي را نديد»[20]. و در روايت ديگري ادعا شده: «حکيمه هر چهل روز يک بار به ديدن مهدي مي رفته و حتي چند روز قبل از وفات حسن عسکري نيز ايشان را ديده است[21]. حکيمه مي گويد: امام مهدي (ع) را ديدم اما ايشان را نشناختم. من به برادر زاده ام (امام حسن عسکري (ع) گفتم: اين شخص که از من خواهي کنار او بنشينم کيست؟ ايشان گفتند: اين شخص فرزند نرگس و جانشين من مي باشد. شما تا چند روز ديگر مرا از دست خواهيد داد. بر شما است که از او فرمانبرداري کرده و مطيع امر او باشيد»[22].
و بدين ترتيب هر کس هر چه دل تنگش مي خواسته گفته و براي مشروعيت بخشيدن به آن، روايتي جعل کرده و شيعيان را مات و مبهوت رها ساخته است. چون بالاخره روشن نشد مهدي پس از سه روز از ولادت خود غيب شده و يا پس از يک هفته و يا پس از چهل روز و يا پس از پنج سال؟ اين تناقض آشکار بهترين دليل براي باطل بودن تمام اين اکاذيب مي باشد .
مکان غيبت مهدي
در مورد مکان غيبت مهدي نيز روايات مراجع شيعه، متضارب و متضاد هستند. در روايتي گفته شده مکان غيبت مهدي مدينه است[23]. در روايت ديگري او را در کوه رضوي جاي داده اند[24] . و در اکذوبه اي ديگر دره هاي مکه را انتخاب کرده اند[25] . و در رواياتي که دعاهاي زيارت مقامات ائمه را متضمن هستند، مهدي را در سرداب سامراء غيب کرده اند[26]. و برخي از دجالان معاصر چشمان خويش را بسته و اين روايات را ناديده گرفته و گفته اند: «در هيچ روايت و يا مرجعي از مراجع شيعه گفته نشده مکان غيبت مهدي سرداب سامراء مي باشد»[27]. و در برخي از روايات، مهدي را خانه بدوش معرفي کرده و در آنها گفته شده: «امام مهدي مکان ثابت و معيني ندارند. ايشان در بين مردم زندگي کرده و آنها را مي بينند در حاليکه مردم از ديدن ايشان محروم هستند»[28].
امام غائب تشيع همانگونه که هيچکس از حقيقت تولد، زندگي و مکان وجود او چيزي نمي داند نام او نيز جزء اسراري است که نبايد فاش گردد. در روايتي گفته شده: «بر شما روا نيست نام ايشان را ذکر کنيد»[29]. و در روايتي ديگر پا را از اين نيز فراتر نهاده و گفته اند: «امام غائب را کسي جز شخصي کافر ، به اسم ذکر نمي کند»[30]. به همين سبب نيز در برخي از روايات شيعه نام مهدي را بدين صورت ذکر کرده اند: م ح م د[31].
اينچنين رواياتي همگي مخالف اين ادعاي باطل سردمداران تشيع مي باشند که ائمه شيعه همگي با ذکر نام و مشخصات از قبل معين شده اند[32]. البته از آنجائيکه تمام اين روايات جعلي بوده و دجالان خود بر اين مسأله واقف هستند در بسياري از مصادر و مراجع تشيع نام مهدي ذکر شده و به اين روايات دروغين اهميتي داده نشده است.
مدت غيبت مهدي
در مورد مدت غيبت مهدي نيز اقوال و گفته هاي متعدد و مختلفي وجود دارند. در روايتي دروغين منسوب به امير المؤمنين علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- ادعا شده که ايشان در مورد مدت غيبت مهدي فرموده اند: «شش روز و يا شش ماه و يا شش سال»[33].
جاي هيچ شک و ترديدي وجود ندارد که سبب جعل اينگونه روايات، آرامش بخشيدن به قلبهاي حيران و سرگردان شيعيان بوده که وفات حسن عسکري بدون بجا گذاشتن خلفي از خود، آنها را مات و مبهوت ساخته. دجالان رواياتي اينچنين از خود سراييده اند تا به شيعيان بگويند: مدت غيبت امام زمان بيشتر از شش سال نخواهد بود. شما اين مدت اندک را صبر کنيد تا امامتان ظهور کرده و دنيا را تحت فرمان خود در آورد.
اما شش سال گذشته و امام غائب همچنان غائب ماند. دجالان ناچارا شش سال را به هفتاد سال تمديد کردند. و اين هفتاد سال نيز سپري شد و آب از آب تکان نخورد. اينبار دجالان وعده صدو چهل ساله اي به شيعيان دادند. اما صدو چهل سال نيز گذشته و امام قيام نکرد. اين وعده هاي سر خرمني که دروغ بودن آنها يکي پس از ديگري آشکار مي شد شيعيان را نسبت به وجود شخصي بنام امام زمان بيشتر مشکوک ساخت. اين مسأله سبب گشت دجالان پس از اين، وقتي را براي ظهور امام غائب معين نکنند و ظهور او را به وقت مناسب موکول سازند[34]. در برخي از روايات صريحا ذکر شده اين وعده هاي سر خرمني براي داگرم نگاه داشتن شيعيان و به بازي گرفتن آنها بوده است. در يکي از اين روايات گفته شده: «اگر به مردم گفته مي شد امام پس از دويست و يا سيصد سال ظهور خواهند کرد، بسياري از آنها از اسلام مرتد مي شدند. به همين سبب به آنها گفته شد غيبت امام زياد طول نخواهد کشيد و ايشان بزودي ظهور خواهند کرد. و بدين ترتيب با دادن وعده هاي فرج و پيروزي قريب، مردم را استوار نگاه داشتند»[35].
علت غيبت مهدي
اما آيا ترس از كشته شدن مي تواند دليل قانع کننده اي براي غيبت مهدي باشد؟ همگي ما مي دانيم بنا بر معتقدات تشيع، أئمه زمان وفات خود را مي دانند و مرگ آنها پس از موافقت و رضايت شان صورت مي پذيرد[37]. و همچنين تشيع ادعا مي کند ائمه از تمام غيبيات گذشته و آينده باخبر بوده و هيچ مسأله اي بر آنها پوشيده نيست[38]. با در نظر گرفتن اين مطالب چگونه شيعه مي تواند ادعا کند امامي که مطلع بر هر صغيره و کبيره اي است و مي داند چه هنگام أجلش به پايان مي رسد و مردن او پس از موافقت و رضايت او صورت مي پذيرد[39] از مردن و يا کشته شدن واهمه داشته است؟ مگر آقايان عثمان بن سعيد و نور چشم او محمد بن عثمان و ابوالقاسم حسين بن روح و ابوالحسين علي بن محمد سمري همگي ادعا نمي کردند که با امام غائب رابطه مستقيم دارند؟ آيا يک تار مو از سر أحدي از آنها کم شد؟
و مگر از زماني که ادعا مي شود مهدي در آن غايب شده تا به امروز حکومتها و دولت هاي شيعه مذهب بسياري زمام قدرت را دردست نگرفته اند که همگي مدافعان پرو پا قرص امام زمان بوده اند؟
چرا هنگامي که آل بويه بر بغداد تسلط پيدا کردند امام زمان ظهور نکرد؟
و يا چرا هنگامي که شاه اسماعيل صفوي آب رودخانه ها را از خون اهل سنت سرخ کرد، خبري از امام زمان نشد؟
و يا چرا هنگامي که کريم خان زند بر روي سکه ها نام صاحب زمان را ضرب مي کرد و خود را نماينده اي او مي دانست، امام غائب از غيبت خود به در نيامد؟
و يا چرا امروز که رهبران ايران خود را نايب امام زمان ميدانند و مشتاقانه در انتظار ظهور او هستند، امام زمان ظهور نمي کند؟
پس مي بينيم هيچ دليل وو عذر موجهي برا ي غيبت مهدي وجود ندارد. و ما مي توانيم حقيقت اين مسأله را از خانواده حسن عسکري از جمله برادر ايشان جعفر[1] - الغيبه للطوسي ص 258 مكتبه الالفين، الكويت.
[2] - الغيبه للطوسي ص 214-215 مكتبه الالفين، الكويت. تاريخ الغيبه الصغري لمحمد باقر الصدر ص 396-397 مكتبه الالفين، ط: الثالثه 1400هـ.
[3] - لازم به تذكر است اهل سنت و جماعت تنها پيامبران را آنهم در مسائل مربوط به ابلاغ دين معصوم مي دانند.
[4] - الغيبه للطوسي ص 244 مكتبه الالفين، الكويت.
[5] - الغيبه للطوسي ص 245 مكتبه الالفين، الكويت.
[6] - الغيبه للطوسي ص 245 مكتبه الالفين، الكويت.
[7] - الغيبه للطوسي ص 223 مكتبه الالفين، الكويت . رجال الحلي للحلي ص 149 مطبعه الحيدريه، النجف، ط: الثالثه 1381 هـ.
[8] - الغيبه للطوسي ص 241 مكتبه الالفين، الكويت.
[9] - تاريخ الغيبه الصغري لمحمد باقر الصدر ص 414 مكتبه الالفين، ط: الثالثه 1400هـ.
[10] - الغيبه للطوسي ص 242 مكتبه الالفين ، الكويت.
[11] - اكمال الدين لابن بابويه القمي ص 451 المطبعه الحيدريه، النجف 1389 هـ. الغيبه للطوسي ص 177 مكتبه الالفين، الكويت. الاحتجاج للطبرسي ص 163 تعليق محمد باقر الخراسان مؤسسه الاعلمي، بيروت 1401 هـ. وسايل الشيعه للحر العاملي 18/101 تحقيق : عبدالرحيم الشيرازي، دار احياء التراث العربي ، بيروت، ط: الخامسه 1403 هـ.
[12] - اكمال الدين لابن بابويه ص 404 المطبعه الحيدريه، النجف 1389 هـ.
[13] -اكمال الدين لابن بابويه ص 395-400 (باب ما روي في نرجس ام القائم) (چاپ سابق الذكر).
[14] - اكمال الدين لابن بابويه ص 404 (چاپ سابق الذكر).
[15] - الغيبه للطوسي ص141 (چاپ سابق الذكر).
[16] - الغيبه للطوسي ص 144 (چاپ سابق الذكر).
[17] - الغيبه للطوسي ص 142 (چاپ سابق الذكر).
[18] - به اصول الكافي 1/181 و 184 مراجعه شود.
[19] - الغيبه للطوسي ص 142 (چاپ سابق الذكر).
[20] - الغيبه للطوسي ص 144 (چاپ سابق الذكر).
[21] - در آن هنگام عمر مهدي خيالي بايستي در حدود پنج سال بوده است.
[22] - اكمال الدين لابن بابويه ص 405-406 (چاپ سابق الذكر).
[23] - اصول الكافي للكليني1/340 (چاپ سابق الذكر) الغيبه للنعماني ص 125 مؤسسه الاعلمي، بيروت، ط: الاولي 1403هـ. بحار الانوار للمجلسي 52/153 (چاپ سابق الذكر).
[24] - الغيبه للطوسي ص 103 (چاپ سابق الذكر).
[25] - تفسير العياشي 2/56 تصحيح و تعليق: هاشم الرسولي المحلاتي، المكتبه العلميه، طهران. البرهان 2/81-82. بحار الانوار للمجلسي 52/341 (چاپ سابق الذكر).
[26] - مصالح الزائر لعلي بن طاووس ص 229، المزار الكبير لمحمد المشهدي ص 216. بحار الانوار للمجلسي 102/102-103 (چاپ سابق الذكر). كلمه المهدي للشيرازي ص 471-472 مؤسسه الوفاء بيروت، ط: الثانيه 1403 هـ.
[27] - البرهان علي وجود صاحب الزمان لمحسن الامين ص 102، دار اهل البيت، البحرين.
[28] - اصول الكافي للكليني 1/337-338 (چاپ سابق الذكر). الغيبه للنعماني مؤسسه الاعلمي، بيروت، ط: الاولي 1403 هـ.
[29] - اصول الكافي للكليني 1/333 (چاپ سابق الذكر). الارشاد للمفيد ص 394 مؤسسه الاعلمي، بيروت، ط: الثالثه 1399 هـ. اكمال الدين لابن بابويه ص 608 (چاپ سابق الذكر).
[30] - اصول الكافي للكليني 1/333 (چاپ سابق الذكر). اكمال الدين لابن بابويه ص 607 (چاپ سابق الذكر)
[31] - اصول الكافي للكليني 1/329 (چاپ سابق الذكر).
[32] - مي توانيد در اين زمينه به كتاب اصول الكافي باب «ما نص الله عزوجل و رسوله علي الائمه واحداً واحداً». ص 1/286 و ما بعد آن مراجعه كنيد.
[33] - اصول الكافي للكليني 1/338 (جاپ سابق الذكر).
[34] - اصول الكافي (مع شرحه للمازنداراني) 6/314. الغيبه للطوسي ص 263 (چاپ سابق الذكر). الغيبه للنعماني ص 197 (چاپ سابق الذكر).
[35] - اصول الكافي للكليني 1/369 (چاپ سابق الذكر). الغيبه للنعماني ص 198 (چاپ سابق الذكر). الغيبه للطوسي ص 207- 208 (چاپ سابق الذكر) بحار الانوار للمجلسي 52/102 (چاپ سابق الذكر).
[36] - اصول الكافي للكليني 1/338 (چاپ سابق الذكر). الغيبه للنعماني ص 118 (چاپ سابق الذكر) . اكمال الدين لابن بابويه ص 449 (چاپ سابق الذكر).
[37] - اصول الكافي للكليني 1/258 (چاپ سابق الذكر). بحار الانوار للمجلسي 27/285 (چاپ سابق الذكر).
[38] - اصول الكافي للكليني 1/260 (چاپ سابق الذكر).
بشنويم که با تمام وجود، اين مسأله را تکذيب کرده و آن را دروغ محض مي دانستند.
مهدي پس از ظهور
آ- قوانين و شريعت مهدي:
رواياتي که دجالان در مورد شريعت مهدي از خود جعل کرده اند، هدف آنها که همانا دشمني با اسلام راستين است روشن مي سازند. ابن بابويه در کتاب اعتقادات مي گويد: مهدي هنگام ظهور، قوانين اسلامي وراثت را باطل مي سازد. او ادعا مي کند امام جعفر صادق -رحمت الله عليه- گفته است: «خداوند دو هزار سال قبل از خلق اجسام بشر، ارواح آنها را با يکديگر برادر قرار داد. و هنگاميکه قائم ما قيام مي کند ميراث را براساس همان قرابت و برادري تقسيم خواهد کرد و به برادري نسبي توجهي نخواهد داشت»[1].
اين اکذاوبه نه تنها خروجي از دايره شريعت اسلامي بشمار مي رود، بلکه مخالف منطق عقل نيز مي باشد. چون چگونه مؤاخاتي که بر اساس اين اکذوبه دو هزار سال پيش از خلق بشر صورت گرفته و هيچکس از آن کوچکترين اطلاعي ندارد مي تواند اساس تقسيم ميراث به شمار رود؟
اين دجالان همچنين مي گويند: مهدي احکام شريعت اسلامي در مورد گرفتن جزيه از اهل کتاب را زير پا خواهد گذاشت. آنها در روايتي مي گويند: «صاحب زمان بر خلاف رسول الله (ص) از اهل کتاب جزيه قبول نخواهند کرد»[2]. و در روايتي کفر آلود و ملحدانه گفته شده مهدي تمام احکام شريعت اسلامي را باطل کرده و قرآن را کنار مي گذارد. آقاي کليني کذاب در کتاب کافي مي گويد: « ابو عبدالله (ع) فرمودند: هنگامي که قائم آل محمد قيام کند، بر اساس شريعت داود و سليمان حکم خواهد راند»[3].
مي توان در اين گونه روايات، دست مخفي مسلمان نمايان يهودي الاصل را به وضوح مشاهده کرد که براي کاستن مقام و منزلت قرآن مجيد و شريعت محمدي، ماکرانه به سعي و تلاش مشغولند. ما نمي دانيم چرا کسي پيدا نشده يقه آقاي کليني دجال را بگيرد و به او بگويد مگر مهدي يهودي است که بر اساس شريعت داود و سليمان حکم براند؟
و در روايتي منسوب به ابو جعفر گفته شده: « قائم، کتاب و قضاوتي جديد با خود به ارمغان خواهند آورد»[4].
اين اراجيف و اکاذيب ملحدانه تضادي آشکار با آيات قرآن مجيد دارند.
خداوند متعال مي فرمايد:
﴿وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْأِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ﴾. [آل عمران / 85 ].
« و هر کس ديني غير از اسلام برگزيند، هرگز دين او از وي پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت از زيان کاران خواهد بود».
و همچنين خداوند متعال فرموده است:
﴿إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ﴾. [ الإسراء/9].
«همانا اين قرآن مردم را به بهترين و استوار ترين راه هدايت مي کند».
اين روايات دروغين آشکار مي سازند که هدف دجالان چيزي جز دشمني با اسلام نيست. و آنها براي دست يافتن به اين هدف وسيله اي بهتر از سپر قرار دادن حب اهل بيت نيافته اند.
ب- وظيفه مهدي:
در روايتي گفته شده: «اولين کاري که امام مهدي (ع) انجام مي دهند اين است که آن دو نفر[5] را از قبرهاي خود بدر آورده و آنها را مي سوزانند. سپس خاکسترشان را در هوا پخش کرده و مسجد را منهدم مي سازند»[6]. و در روايت ديگري گفته شده: «امام مهدي (ع) بسوي قبر رسول الله (ص) براه مي افتند. هنگاميکه ايشان به مسجد مي رسند ديوار قبر را شکسته و آندو[7] را از قبرهايشان بدر آورده و آنها را لعنت کرده و از آنها برائت مي جويند. سپس آنها را به صليب کشيده و پس از آتش زدن اجسادشان خاکستر آنها را در هوا پخش مي کنند»[8].
اينگونه روايات از آتش حقد و کينه اي که در سينه دجالان نسبت به اين دو ابر مرد تاريخ اسلام فروزان است، خبر مي دهند.
نه تنها اين حقد و کينه بلکه نژاد پرستي نيز در جعل روايات مربوط به مهدي نقش داشته است. در بسياري از روايات، عربها (بايستي توجه داشت پيامبر (صلى الله عليه وسلم) و اهل بيت ايشان همگي عرب بوده اند) مورد دشنام قرار گرفته و به آنها وعده قتل عامي که در طول تاريخ بشريت بي نظير باشد داده شده است. نعماني در روايتي مي گويد: «حارث بن مغيره و ذريح محاربي مي گويند: ابوعبدالله -عليه السلام- فرمودند: بين ما و عربها چيزي جر قتل و کستار باقي نمانده است»[9]. اما رواياتي با اين مضمون اين اشکال را پيش آوردند که با عربهاي شيعه مذهب چکار کنند؟ به همين سبب نيز دروغپردازان مجبور شدند روايات ديگري جعل کنند و در آنها به نشر اين مطلب بپردازند که عربهاي شيعه مذهب همگي مگر افراد انگشت شماري از مذهب تشيع روي بر خواهند گرداند[10].
مهدي شيعه نه تنها ابوبکر و عمر بلکه ام المؤمنين عائشة صديقه همسر رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را نيز از عدل و انصاف خود بي نصيب نمي گذارد بنا بر روايتي پوچ و تو خالي «مهدي عائشه را از قبر بدر آورده و آن حدي (عقوبت شرعي) را که پيامبر (صلى الله عليه وسلم) بنا بر رحمت و شفقت خود بر او اجرا نکردند ، بر وي پياده کرده و او را شلاق مي زند»[11].
آن دجالي که اين اکاذيب را سر هم کرده با يک تير دو نشانه زده است. او علاوه بر اينکه همسر رسول الله (صلى الله عليه وسلم) را متهم به مرتکب شدن گناهي کرده که سزاوار شلاق خوردن مي باشد، پيامبر (صلى الله عليه وسلم) را نيز متهم کرده که حدود الهي را زير پا مي گذاشته و آنرا بر خويشاوندان و آشنايان خود اجرا نمي کرده اند. اين در حالي است که رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در حديثي که در يکي از مراجع اهل سنت يعني صحيح امام بخاري روايت شده فرموده اند: «به خداوند سوگند، حتي اگر دخترم فاطمه نيز مرتکب سرقت گردد دست او را قطع خواهم کرد»[12].
پس از خواص، نوبت به عوام اهل سنت و جماعت مي رسد. مهدي همگي آنها را از لب شمشير خود مي گذراند. در روايتي گفته شده: «واي به حال مرجئه[13]. آنها هنگام ظهور قائم ما به چه کسي پناه خواهند برد؟»[14]. و در روايت ديگري گفته شده: «هنگام قيام صاحب زمان، أشخاص ناصبي[15] را نزد ايشان حاضر خواهند کرد. اگر شخص ناصبي اسلام يعني ولايت را بپذيرد، صاحب زمان او را رها خواهد ساخت. و اگر از پذيرش ولايت سرباز زند صاحب زمان گردنش را از تن جدا خواهد کرد. مگر درصورتي که ناصبي قبول کند مانند اهل ذمه جزيه بپردازد»[16]. دروغپردازان با جعل اينگونه روايات، تشنگي خود به خون اهل سنت و جماعت را به اثبات رسانده اند. آيا با وجود چنين روايات و اعتقاداتي، دعوت بسوي وحدت و يکپارچگي بين اهل سنت و تشيع مي تواند چيزي جز عوام فريبي و به بازي گرفتن مردم باشد؟ اين نکته نيز در اين روايت قابل تأمل است که در آن تضادي با روايتي که در آن گفته شد مهدي جزيه نمي پذيرد وجود دارد. و اين تضادهاي بي حد و حصر بزرگترين دليل بر بطلان تمام اين اکاذيب واراجيف هستند.
مهدي موهوم چنان تشنه خون است که در روايتي گفته شده: «کاري جز کشتن ندارد. هيچکس را باقي نمي گذارد»[17]. و در روايت ديگري گفته شده: «توبه هيچکس را نمي پذيرد»[18] . و در اکذوبه ديگري گفته شده: «صاحب زمان پس از قيام، تمام نوادگان قاتلين حسين -عليه السلام- را به سبب آنچه اجدادشان انجام دادند خواهند کشت»[19]. دجالي که اين روايت را جعل کرده گويا نمي دانسته است در قرآن آيه اي وجود دارد که معبود بر حق در آن فرموده است: ﴿وَلا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى﴾. [فاطر / 18]. «و هيچکس بار گناه ديگري را به دوش نمي گيرد».
آري، اين مهدي موهوم کاري به بسط دادن عدل و عدالت ندارد. او تنها تشنه خون اهل سنت مي باشد. در روايتي گفته شده: «اگر مردم مي دانستند قائم آل محمد چه کشتار و قتل عامي براه خواهند انداخت، بسياري از آنها آرزو مي کردند ايشان را نبينند. بسياري از کسانيکه ايشان را مي بينند خواهند گفت: او از آل محمد نيست. اگر او از آل محمد مي بود مقداري رحم و شفقت در دل او وجود مي داشت»[20].
رد بر افسانه هاي مهدي غائب
از آنچه دانستيم اهل سنت و جماعت به مقتضاي نصوص شرعي و دلائل عقلي و حقايق تاريخي، معتقد هستند قصه مهدي غائب چيزي جز افسانه و خيال پردازي نيست. و همچنين دانستيم اهل بيت حسن عسکري و بسياري از فرقه هاي تشيع نيز وجود مهدي را تکذيب کرده اند.
در اينجا ما به جمع آوري آنچه در لابلاي مطالب در رد بر اين افسانه ذکر شد، مي پردازيم:
ما دانستيم شيعه اعتقاد دارد مهدي از زمان طفوليت در سردابي مخفي گشته و از همان هنگام او امام واجب الطاعة مسلمانان مي باشد. اما اگر به نصوص شرعي مراجعه کنيم خواهيم دانست بنا بر احکام الهي، اگر اين طفل وجود خارجي مي داشت مي بايست سرپرستي او را به ولي امر او مي سپردند و تا رسيدن اين طفل به سني که خوب و بد خود را تشخيص دهد از هرگونه حق تصرف در اموال خود محروم مي ماند. بنا بر اين مسأله اين سؤال مطرح مي گردد که چگونه امکان دارد طفلي که احتياج به تر و خشک کردن دارد و از هرگونه تصرف در اموال خود محروم است، امام معصوم و واجب الطاعة تمام مسلمانان باشد و اعتقاد به امامت او يکي از مهمترين مسائل اعتقادي محسوب گردد؟
نکته قابل توجه ديگر اين است که بر اساس قوانين شرعي اگر ولي ِدختري مفقود گردد، براي حفظ حقوق و مصالح اين دختر، صلاحيت ترويج او به حاکم و يا ولي ديگر منتقل مي گردد. اما اکنون در حدود هزار و دويست سال از مفقود شدن امام غائب ِ شيعيان يعني کسي که که آنه نجات و رستگاري بشريت را در اتباع و پيروزي از او مي دانند مي گذرد و بنا بر اعتقاد آنها مهمترين و بزرگترين مصلحت است بر باد رفته است. اما با اين وجود امام و ولي مسلمين همچنان در غيبت بسر برده و بزرگترين مصلحت امت را ضايع ساخته است!
همانگونه که قبلا ً نيز اشاره شد نه تنها اهل سنت و جماعت بلکه گروه عظيمي از شيعياني که معاصر با اين واقعه بوده و مي دانستند حسن عسکري هيچ فرزندي از خود بجا نگذاشته اند، و جود مهدي را تکذيب کرده و آنرا دروغ محض مي دانستند. قمي و نوبختي در اعتراف به اين مسأله گفته اند: «تشيع بعد از امام حسن عسکري به گروهها و فرقه هاي زيادي تقسيم گرديد که اکثر آنها وجود فرزند را به کلي رد مي کردند»[21].
شيعياني که براي دست يافتن به حقيقت، به اکاذيب دجالان اعتماد نکرده و خود در اين مورد به تحقيق و پژوهش پرداختند، در رابطه با مهدي غائب گفته اند: «ما از هر طريق ممکن سعي کرديم اثر و نشانه هايي دال بر وجود اين فرزند به دست آوريم. اما سعي و تلاش ما بي نتيجه ماند. و بايستي توجه داشت اگر روا باشد ما مدعي و جود فرزندي مستور و غائب براي حسن عسکري کرديم، اين ادعا در مورد هر مرده بي خلفي روا خواهد بود. به عنوان مثال مي توان در مورد رسول الله صلي الله عليه و آله نيز ادعا کرد که ايشان فرزندي پيامبر از بجا گذاشته اند که از ديد و انظار مردم مخفي و مستور است»[22].
علاوه بر آنچه گفته شد علماي انساب و مورخين نيز همگي اتفاق نظر دارند که حسن عسکري هيچ فرزندي از خود بجا نگذاشته است.
پس از اين، باز نظري بر موضع صريح و محکم اهل بيت حسن عسکري در اينمورد مي اندازيم. طوسي مي گويد: «پس از وفات حسن عسکري برادر ايشان جعفر براي مدتي از تقسيم شدن ميراث جلوگيري کرد تا معلوم شود آيا أحدي از همسران و يا کنيزان امام باردار مي باشد يا خير؟ و پس از اثبات عدم باردار بودن آنها بود که جعفر به تقسيم ميراث پرداخت»[23]. اين گفتار طوسي از يکسو دلالت بر تقوي و پرهيز کاري جعفر دارد و از سوي ديگر ثابت کننده اين مسأله است که او بر خلاف ادعاهاي دجالان آرزو داشته برادر او خلف و فرزندي از خود بجا گذاشته باشد.
جعفر پس از اينکه يقين حاصل کرد برادرش هيچ فرزندي از خود بجا نگذاشته است، موضع بسيار محکم و شديدي نسبت به دجالاني که از طريق ادعاي وجود مهدي سعي در رسيدن به اهداف دنيوي و إضلال مردم داشتند گرفت. و حاکم وقت را از نقشه هاي شوم و پليد آنها آگاه ساخت[24]. اين دلسوزيها و سينه سپر کردنهاي جعفر در برابر دجالان سبب گرديد آنها او را جعفر کذاب لقب داده[25] و روايات بسياري در سرزنش و نکوهش او بسرايند. در يکي از اين روايات دروغين از قول امام سجاد گفته شده: «گويا من هم اکنون جعفر کذاب را مقابل خود مي بينم که طاغوت زمان خويش را وادار مي کند به جستجوي امام غائب که در حفظ و امان الهي سر مي برد، بپردازد. آنچه جعفر را به اين کار واداشته بي اطلاعي او از ولادت مهدي و حريص بودن او در به قتل رساندن ايشان براي تصاحب ميراث مي باشد»[26]. او دروغپردازي که اين روايات را از خود سراييده چنان در کذب و افتراء غوطه ور بوده که خود نيز ندانسته چه گفته است؟ ما نمي دانيم چرا کسي پيدا نشده از اين دروغپرداز بپرسد: اگر شما ادعا مي کنيد مهدي وجود داشته اما جعفر از اين مسأله بي خبر بوده پس چگونه مي گوييد او براي تصاحب ميراث در پي قتل مهدي بوده است؟ مگر ميشود شخصي در پي قتل انساني باشد که از وجود و زنده بودن او اطلاعي نداشته باشد؟! به راستي وجود چنين روايتي در مراجع و مصادري که شيعه آنها را از معتبر ترين مراجع خود مي دانند، انسان را به شگفتي و حيرت وا مي دارد. البته همان گونه که تا به حال ديده ايم ساير روايتهاي موجود در اين روايت و مصادر دسته کمي از اين روايت ندارند!
در اين روايت ادعا شد جعفر براي تصاحب کردن ميراث برادر خود وجود مهدي را انکار کرده است. اما حقيقت اين است که اين دجالان بوده اند که براي خوردن اموال مردم تحت نام حق و سهم امام، چنين امام موهومي را از خود تراشيده اند.
طوسي براي رويارويي و مقابله با جعفر که خار چشم او و ساير همکاران دجل کارش بوده است و مي گويد: «سخنان جعفر هيچ ارزش و اعتباري ندارد. چون همگي ما ميدانيم او معصوم نبوده است. به همين سبب نيز در ادعاها و گفته هاي خود اشتباه کرده است»[27].
ما در رايطه با اين سخن آقاي طوسي از ايشان مي پرسيم: مگر عثمان بن سعيد که افسانه مهدي غايب را از خود سراييد و خود را تنها نمانده او معرفي کرد و از اين راه اموال بي كرانى را از مردمان ساده جمع آوري کرده و در جيب خود ريخت، معصوم بود که اين ادعاي افسانه اي او را به جان و دل شنيديد و آن را يکي از اساسيات اعتقادات تشيع قرار داديد؟ بله، ما هم مي دانيم جعفر معصوم نبوده است. چون اهل سنت و جماعت کسي جز پيامبران را معصوم نمي دانند. اما اگر بخواهيم بين سخنان جعفر و عثمان بن سعيد موازنه کنيم، مطمئنا بايستي سخنان جعفر را ارزش و اعتبار بيشتري دهيم. چون او از اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي باشد و علاوه بر اين تمام وقائع و شواهد او را تصديق مي کنند. در حالي که عثمان بن سعيد از اهل بيت نمي باشد و در عين حال ابهامات و شبهات فراواني او را از هر سو احاطه کرده و همچنين او با اين ادعا توانست اموال بي کراني را صاحب شده و جاه و منزلت عظيمي در بين شيعيان براي خود کسب کند با توجه به اين مسأله آيا مي توان ادعاهاي افسانه اي او را پذيرفت و سخنان يکي از چهره هاي بر جسته اهل بيت را زير پا گذاشت؟ آقاي طوسي، شما که هميشه سنگ اهل بيت را به سينه مي زنيد چرا در اين مورد سخنان آنها را نپذيرفتيد؟ آري، شما تا آن زمان خود را پيرو اهل بيت مي دانيد و براي آنها اشک تمساح مي ريزيد که بتوانيد از آنها سوء استفاده کنيد. اما اگر سخن أحدي از آنها سد راه شما گردد او را کذاب لقب داده و براي گفته هاي او کمترين ارزش و اعتباري قائل نخواهيد شد.
همانگونه که قبلا نيز اشاره کرديم نه تنها جعفر بلکه تمام خويشاوندان و نزديکان حسن عسکري وجود مهدي را تکذيب کرده و آنرا دروغ محض مي دانستند. در روايتي گفته شده: «اسحق بن يعقوب مي گويد: از محمد بن عثمان عمري خواستم نامه اي را که در آن چند سؤال مطرح کرده بودم به خدمت مولانا صاحب زمان برساند. او پس از مدتي نامه اي به خط امام زمان (ص) بدست من داد که در آن نوشته شده بود: بايستي در مورد اهل بيت من که وجود مرا تکذيب کرده اند بگويم هيچ خويشاوندي و قرابتي بين خداوند و أحدي از مردم وجود ندارد. هر کس وجود مرا انکار کند از من نيست و سرنوشت او مانند سرنوشت پسر نوح خواهد بود. و عمويم جعفر و فرزند او مانند برادران يوسف هستند ....» [28].
ما از اين روايت مي توانيم نتيجه بگيريم که اهل بيت حسن عسکري همگي با جعفر هم صدا بوده و وجود مهدي را تکذيب مي کرده اند.
اين روايت دروغين دو سؤال را در ذهن بوجود مي آورد که جعل کننده اين روايت يعني آقاي اسحق بن يعقوب بايستي به آنها پاسخ دهد:
أولا: اگر مي شود اين آقا لطف کند و نام مدرسه اي که امام زمان در آن درس خوانده و خواندن و نوشتن فرا گرفته را به ما بگويد. ممکن است ادعا شود فرا گرفتن خواندن و نوشتن از معجزات امام بوده است. بايستي در جواب اين ادعا بگوييم: اگر قرار بود کسي با کرامات و معجزات خواندن و نوشتن ياد بگيرد پيامبر گرامي (صلى الله عليه وسلم) از همه اولي تر و شايسته تر به اين معجزه بوده اند. اما همگي ما مي دانيم ايشان تا آخر عمر خود خواندن و نوشتن بلد نبوده اند.
ثانيا: مگر آقاي اسحق بن يعقوب قبلا امام غائب را ملاقات کرده و با چشمان خويش خط او را ديده است که اينگونه سفت و محکم مي گويد نامه اي که به دست او داده شده به خط امام زمان بوده است؟
علاوه بر رواياتي که پيش از اين به آنها استدلال کرديم روايات ديگري نيز در مراجع و مصادر تشيع به چشم مي خورند که بطور غير مستقيم دلالت بر آن دارند که حتي خود حسن عسکري نيز بر اين مسأله که صاحب فرزندي نبوده صحه گذاشته اند. به عنوان مثال در روايتي گفته شده حسن عسکري در وصيت نامه خويش، اداره و سرپرستي تمام امور خود از جمله رسيدگي به صدقات و اوقاف را به مادر خويش واگذار کرده وعده اي از رجال برجسته و با تقوي را بر اين وصيت شاهد قرار داده اند[29].
اين روايت اين سؤال را مطرح مي سازد که اگر واقعا حسن عسکري صاحب چنين فرزند خارق العاده اي بودند، چرا او را وصي خود قرار ندادند؟ چون کسيکه بنا بر اعتقادات شيعه امام مسلمين است و ملجأ و پناهگاه آنها مي باشد و کون و هستي را تحت اختيار خود دارد، براحتي مي تواند سرپرستي واداره امور پدر خود را نيز بر عهده گيرد. و غيبت او هرگز نمي تواند سد راه اين سرپرستي گردد. پس هنگاميکه حسن عسکري مادر خود را برا ي اداره اين امور تعيين مي کنند گويا با زبان حال مي گويند: من هيچ فرزندي ندارم.
در پايان اين مبحث به اين نتيجه مي رسيم که نه تنها اهل سنت و جماعت ادعاي وجود داشتن فرزند خيالي حسن عسکري را رد مي کنند بلکه کسانيکه شيعيان آنها را رهبران خود مي پندارند و همچنين بسياري از فرقه هاي تشيع نيز با آنها اتفاق نظر دارند.
همانگونه که قبلا نيز اشاره کرديم غيبت طولاني و غير موجه اين امام که بنا بر معتقدات تشيع حجت خداوند بر مردم و بزرگترين پيشوا و رهبر امت اسلامي محسوب مي گردد، خود دليلي ديگر بر افسانه اي بودن داستان مهدي منتظر است.
[1] - الاعتقادات لابن بابويه ص 83 ط: ايران 1320 هـ.
[2] - بحار الانوار للمجلسي 52/349 (چاپ سابق الذكر)
[3] - اصول الكافي للكليني 1/397 (چاپ سابق الذكر)
[4] - الغيبه للنعماني ص 154 (چاپ سابق الذكر) . بحار الانوار للمجلسي 52/354 (چاپ سابق الذكر). الزام الناصب لعلي اليزدي الحائري 2/283 مؤسسه الاعلمي، بيروت، ط: الرابعه ، 1397 هـ.
[5] - مراد ابوبكر و عمر رضي الله عنهما مي باشد.
[6] - بحار الانوار للمجلسي 52/386 (چاپ سابق الذكر)
[7] - مراد ابوبكر و عمر رضي الله عنهما مي باشد.
[8] - بحار الانوار للمجلسي 52/386 (چاپ سابق الذكر).
[9] - الغيبه للنعماني ص 155 (چاپ سابق الذكر). بحار الانوار للمجلسي 52/349 (چاپ سابق الذكر).
[10] - الغيبه للنعماني ص 137 (چاپ سابق الذكر). بحار الانوار للمجلسي 52/114 (چاپ سابق الذكر)
[11] - علل الشرائع لابن بابويه ص 579-580 المكتبه الحيدريه و مطبعتها، ط: الثالثه 1385 هـ. بحار الانوار للمجلسي 52/314، 315 (چاپ سابق الذكر).
[12] - رواه البخاري كتاب الانبياء 4/151 و كتاب فضائل الاصحاب باب ذكر اسامه بن زيد 4/214.
[13] - مراد از مرجئه و ناصبي اهل سنت و جماعت مي باشد.
[14] - الغيبه للنعماني ص 190 (چاپ سابق الذكر) . بحار الانوار للمجلسي 52/357 (چاپ سابق الذكر).
[15] - مراد از مرجئه و ناصبي اهل سنت و جماعت مي باشد.
[16] - تفسير فرات للكوفي ص 100 المطبعه الحيدريه، النجف، نشر: مكتبه الداوري، قم. بحار الانوار للمجلسي 52/373 (چاپ سابق الذكر).
[17] - بحار الانوار للمجلسي 52/231 (چاپ سابق الذكر).
[18] - بحار الانوار للمجلسي 52/349 (چاپ سابق الذكر).
[19] - علل الشرائع لابن بابويه ص 229 (چاپ سابق الذكر)، عيون اخبار الرضا لابن بابويه 1/273 ط: ايران 1318 هـ. بحار الانوار للمجلسي 52/313 (چاپ سابق الذكر).
[20] - الغيبه للنعماني ص 154 (چاپ سابق الذكر). بحار الانوار للمجلسي 52/354 (چاپ سابق الذكر).
[21] - المقالات و الفرق للقمي ص 102-116 (چاپ سابق الذكر). فرق الشيعه للنوبختي ص 96-112 (چاپ سابق الذكر).
[22] - المقالات و الفرق للقمي ص 114-115 (چاپ سابق الذكر)، فرق الشيعه للنوبختي ص 103-104 (چاپ سابق الذكر)
[23] - الغيبه للطوسي ص 75 (چاپ سابق الذكر)
[24] - سفينه البحار لعباس القمي ص 162 مؤسسه الوفاء، بيروت.
[25] - اكمال الدين لابن بابويه ص 312 (چاپ سابق الذكر)، اصول الكافي للكليني 1/504 (هامش 2) (چاپ سابق الذكر)، مقتبس الاثر للحائري 14/314 مؤسسه الاعلمي، بيروت.
[26] - اكمال الدين بابويه ص 312 (چاپ سابق الذكر) . سفينه البحار لعباس القمي 1/162 (چاپ سابق الذكر)
[27] - الغيبه للطوسي ص 75 (چاپ سابق الذكر).
[28] - اكمال الدين لابن بابويه ص 451 (چاپ سابق الذكر) . الاحتجاج للطبرسي 2/283 ط: النجف 1386 هـ و ص 469-470 ط: بيروت 1401 هـ. سفينه البحار لعباس القمي 1/163 (چاپ سابق الذكر) . مقتبس الاثرللحائري 14/316 (چاپ سابق الذكر).
[29] - اصول الكافي للكليني 1/505 (چاپ سابق الذكر) . اكمال الدين لابن بابويه ص 42 (چاپ سابق الذكر) و همچنين مي توانيد به كتاب الغيبه للطوسي ص 75 (چاپ سابق الذكر) مراجعه كنيد.
شيعه و صيغه
اهل سنت و ازدواج موقت (صيغه)
اهل سنت و جماعت با استدلال به آيات قرآن مجيد و احاديث رسول الله (صلى الله عليه وسلم) صيغه را حرام مي دانند. و معتقد هستند صيغه پس از آنكه به مدت ده سال پس از هجرت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) همچنان حلال باقي مانده بود، بالاخره در عام فتح يعني در سال دهم هجري حرام گشت.
ما در شريعت اسلامي مسائل زيادي را مي بينيم كه در بدو ظهور اسلام مباح باقي گذاشته شدند. اما به تدريج اين مسائل در شريعت اسلامي حرام گشتند. به عنوان مثال شرب خمر در زمان ظهور اسلام رواج شديدي در بين مردم داشته است. و در تمام دوران سيزده سالي كه پيامبر (صلى الله عليه وسلم) در مكه بودند حكم اين مسأله همچنان به حال خود باقي بود. تا اينكه پس از هجرت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) از مكه به مدينه شرب خمر با فرمايش الهي حرام گشت.
اين مسأله در مورد صيغه نيز صدق مي كند. در حديثي پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) مي فرمايند:
«من در گذشته به شما اجازه ازدواج موقت داده بودم اما اكنون بر شما است كه بدانيد خداوند متعال آنرا از امروز تا روز قيامت حرام گردانيده است و هر كدام از شما كه زني صيغه اي در اختيار دارد و بايستي او را رها سازد و از آنچه به او داده چيزي پس نگيرد»[1]. با توجه به اين فرمايش رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در مي يابيم اين ادعا كه صيغه در زمان خلافت عمر بن الخطاب -رضي الله عنه- حرام شده، ادعايي بي اساس و مغرضانه مي باشد. رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در فرمايشي ديگر مسلمانان را از صيغه بر حذر داشته و مي فرمايند: «آگاه باشيد و بدانيد كه صيغه از امروز تا روز قيامت حرام شده است. و هر كدام از شما در اينمورد چيزي پرداخته آنرا پس نگيرد»[2].
با توجه به اين فرمايشات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) اهل سنت و جماعت ايمان دارند كه ازدواج موقت (صيغه) پس از آنكه براي مدت طولاني در شريعت اسلامي مباح باقي مانده بود بالاخره با اين فرمايشات پيامبر (صلى الله عليه وسلم) حرام گشت. و اين فرمايشات اخير رسول الله (صلى الله عليه وسلم) تمام رواياتي كه بيانگر روا بودن صيغه در صدر اسلام مي باشد را منسوخ كرده و آنها را در مقام استدلال فاقد اعتبار مي سازند .
شيعه و ازدواج موقت (صيغه)
در مذهب تشيع بر خلاف فرمايشات الهي و رهنمودهاي رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و آنچه از امير المومنين علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- نقل شده، صيغه نه تنها بر اباحت خود باقي مانده است، بلكه آنرا يكي از عظيمترين اعمال صالحه و نيكو كه انسان را از اهل بهشت مي سازد دانسته شده و منكر آن كافر و دشمن اسلام و اهل بيت شمرده مي شود.
دجالان در روايتي جعلي از جعفر صادق -رحمت الله عليه- نقل كرده اند كه: «هر كس به رجعت[3] و صيغه ايمان نداشته باشد، از ما نيست»[4].
و در ورايت دروغين ديگري ادعا شده كه امام صادق -رحمت الله عليه- گفته اند:
«متعه (صيغه) جزئي از دين ما و دين اجداد ما است. هر كس به آن عمل كند، به دين ما عمل كرده و هر كس آنرا نپذيرد دين ما را نپذيرفته و پيرو ديني ديگر شده است. متعه (صيغه ) تقربي است به نياكان و اماني است از شرك. فرزندي كه از نكاح متعه بدنيا آيد از فرزندي كه از نكاح دائم بدنيا مي آيد بهتر و افضلتر است. منكر متعه مرتد و كافر و قبول كننده آن مؤمن و موحد است. متعه دو اجر دارد. اجر صدقه اي كه به زن داده مي شود و اجر خود متعه»[5].
دجالان همچنين ادعا مي كنند پيامبر (صلى الله عليه وسلم) فرموده اند: «هر كس در دوران زندگانيش صيغه نكرده باشد، روز قيامت بيني بريده خواهد بود»[6].
در اين ميان برخي از علما و بزرگان شيعه براي ماست مالي كردن مسأله صيغه كه بسبب وجود روايات فراوان، جرأت مردود دانستن آنرا نداشته اند صيغه را در مذهب تشيع تنها يك امر مباح معرفي كرده اند. از ميان اين اشخاص مي توان سيد محسن امين مي باشد، اما اين نه بدان معنا است كه بر هر فرد واجب است به آن عمل كند. چون چه بسيارند اعمال مباحي كه انسان از انجام دادن آنها اباء دارد»[7].
بايستي از جناب آقاي عاملي پرسيده شود آيا كافر دانستن و طرد از مذهب و بريدن بيني در فرداي قيامت، تنها به سبب ترك عمل مباحي است كه بسياري از انسانها از انجام دادن آن اباء دارند؟! آقاي عاملي مي بايست بجاي ماست مالي كردن و سرپوش گذاشتن بر اين رسوايي كه گريبانگير مذهب تشيع گشته است، با شجاعت تمام به اين اشتباه شنيع اعتراف كرده و شيعيان را از اين عمل زشت و قبيح بر حذر مي داشت.
اكنون علاوه بر رواياتي كه پيش از اين ذكر شد، چند روايت ديگر را نيز با يكديگر مي خوانيم تا به دروغگو بودن آقاي محسن عاملي و ساير همكاران فريبكار او يقين بيشتري حاصل كنيم.
در روايتي دروغين از رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نقل شده:
«كسيكه در طول زندگي خويش يكبار صيغه كرده باشد، به مقام و منزلت حسين -عليه السلام- و كسيكه سه بار صيغه كرده باشد به مقام و منزلت علي بن ابي طالب -عليه السلام- خواهد رسيد. و كسيكه چهار بار متعه كند به مقام و منزلت من نائل خواهد آمد»[8]. ببينيد چگونه با جعل كردن روايات و نسبت دادن آنها به پيامبر (صلى الله عليه وسلم) و يا به اهل بيت ايشان شهوت رانان و زناكاران را در مقام و منزلت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و امير المومنين علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- و دو سرور جوانان اهل بهشت قرار داده اند. معلوم نيست اگر آن دجالي كه اين روايت را از خود ساخته مي خواست براي كسيكه در زندگي خود بيش از چهار بار صيغه كرده است اجر و ثوابي تعيين كند، او را به چه مقام و منزلتي مي رساند؟؟ در روايت دروغين ديگري از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) نقل شده است كه:
«هر كس در طول زندگي خود يكبار صيغه كند يك سوم بدنش از آتش جهنم نجات خواهد يافت. و هر كس دوبار صيغه كند دو سوم و هر كس سه بار صيغه كند تمام بدنش از آتش جهنم نجات مي يابد»[9].
آيا با وجود چنين رواياتي در مصادر و مراجع مذهب تشيع كسي مي تواند ادعا كند صيغه در اين مذهب تنها يك مسأله مباح محسوب مي گردد؟
اكنون نظري مي افكنيم به برخي از مراجع و مصادر مذهب تشيع تا با جزئيات مسأله صيغه بيشتر آشنا گرديم.
1- مي گويند: صيغه كردن، خشم و غضب الهي را به آمرزش و مغفرت تبديل مي كند.
در روايتي دروغين از پيامبر (صلى الله عليه وسلم) نقل كرده اند كه:
«هر كس در زندگي خود براي يكبار هم كه شده زني را صيغه كند، از خشم و غضب خداوند در امان خواهد بود»[10].
و در روايتي منسوب به امام محمد باقر -رحمت الله عليه- ادعا شده كه ايشان گفته اند:
«جبريل -عليه السلام- در شب اسراء و معراج خود را به رسول الله (صلى الله عليه وسلم) رساند و خطاب به ايشان فرمود: اي محمد! خداوند متعال مي فرمايند: من تمام زنان امت تو كه خود صيغه مي كنند تحت آمرزش و مغفرت خود قرار داده ام»[11].
و در اكذوبه ديگري گفته شده:
«شخصي از امام محمد باقر -عليه السلام- پرسيد: آيا كسيكه زني را صيغه كند، اجر و ثوابي نيز خواهد داشت؟
امام -عليه السلام- در جواب فرمودند: اگر اينكار را براي دست يافتن به رضايت و خشنودي الهي و براي اظهار مخالفت با آنانيكه صيغه را قبول ندارند انجام دهد، به ازاء هر كلمه اي كه با آن زن سخن گويد و به ازاء هر دستي كه بسوي او دراز كند، خداوند متعال حسنه اي را به او پاداش خواهد داد. و هنگاميكه با او همبستر گردد، خداوند متعال گناهي از گناهان او را مي آمرزد. و به هنگام غسل كردن به اندازه آبي كه بر موهاي بدنش ريخته شود به بخشش و مغفرت دست خواهد يافت»[12].
2- مي گويند: كسيكه در طول زندگي خود زني را صيغه نكند، ايمان او كامل نخواهد بود.
در روايتي دروغين كه آنرا به رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نسبت داده اند گفته شده ». «مؤمن تا آن زمان كه صيغه نكرده است، كامل نخواهد شد»[13].
3- مي گويند: مي توان دختران كوچك را نيز صيغه كرد.
در روايتي از روايات شيعه گفته شده: «شخصي از امام جعفر صادق -عليه السلام- پرسيد: آيا مي توان دختران كوچك و خردسال را صيغه كرد؟
امام -عليه السلام- فرمودند كه بله. اما به اين شرط كه آنقدر كوچك نباشد كه فريب بخورد.
شخص پرسيد: او از چند سالگي ديگر فريب نخواهد خورد؟
امام -عليه السلام- فرمودند: از ده سالگي»[14].
4- مي گويند: براي صيغه كردن دختر بكر (باكره)، احتياجي به رضايت ولي او نيست.
حلي در كتاب فقهي مشهور خود مي گويد: «دختر بالغ چه باكره باشد و چه بيوه، مي تواند خود را صيغه كند و ولي او حق هيچگونه مخالفت و اعتراضي ندارد»[15]. و طوسي مي گويد: «مرد مي تواند بدون اجازه پدر دختر و بدون شاهد و به صورت غير علني، او را صيغه كند[16].
با در نظر گرفتن و ربط دادن مسأله سوم به مسأله چهارم مي توان به اين نتيجه رسيد كه در مذهب تشيع يك مرد فاسق و فاجر ميتواند با دادن شيريني و اسباب بازي به دختر بچه ده ساله اي او را فريب دهد و بدون اطلاع ولي امر دختر بچه، او را به صيغه خود در آورده و دامان او را لكه دار سازد. و پس از آن ولي امر دختر حق هيچگونه شكايتي ندارد. بلكه بايستي با افتخار تمام و به اميد كسب اجر و ثواب! به اين ذلت و رسوايي تن در دهد و دم بر نياورد!
بسيار تلخ و رنج آور است كه بزرگان و سردمداران مذهب تشيع تمام اين ذلت و خواريها را به عنوان اسلام ناب محمدي و حب اهل بيت به خورد پيروان خود داده اند.
5- مي گويند: ميتوان زن را فقط براي يكبار جماع كردن (همبستر شدن) صيغه كرد.
در يكي از روايات شيعه گفته شده: «شخصي از امام دهم عليه السلام پرسيد: آيا مي توان زني را فقط براي يك بار جماع كردن (آميزش)، صيغه كرد؟ امام -عليه السلام- در جواب فرمودند: بله».
همين سؤال از امام جعفر صادق پرسيده شد و ايشان در جواب گفتند: «اشكالي ندارد. اما بايستي به محض انتهاي جماع، مرد روي خود را بر گرداند و به زن نگاه نكند»[17].
6- مي گويند: ميتوان زنان متأهل و شوهردار را نيز صيغه كرد. در روايتي گفته شده: «فضل به امام جعفر صادق -عليه السلام- گفت: من پس از اينكه زني را صيغه كردم، مشكوك شدم شايد شوهر داشته باشد و پس از تحقيق دانستم كه شك من بجا بوده و آن زن شوهر دارد.
امام جعفر صادق -عليه السلام- در جواب فرمودند: چرا در اينمورد تحقيق كردي؟»[18].
و در روايت ديگري به همين مضمون گفته شده: «امام جعفر صادق -عليه السلام- فرمودند: اين مسأله هيچ ربطي به تو ندارد. تو فقط بايستي مهر آن زن را تعيين كني»[19].
ببينيد چگونه مي خواهند با سپر قرار دادن اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) اخلاق اسلامي را در جامعه از بين برده و غيرت و مردانگي را از پيروان خود سلب كنند.
با وجود داشتن چنين اعتقادي در مذهب تشيع، كدام فرد شيعي مذهب مي تواند به پاكدامن بودن همسر خود اطمينان داشته باشد و به او سوء ظن پيدا نكند؟ چون همواره اين احتمال وجود دارد كه همسر او با دلخوش كردن به اين اكذوبه ها و اراجيف در هر فرصتي كه چشم شوهر را دور ببيند، خود را صيغه اين و آن كند تا به خيال خام خويش رضايت و خشنودي الهي را بدست آورده و بهشت برين را پاداش برد.
7- مي گويند: در يك زمان مي توان با تعداد نامحدودي از زنان را صيغه كرد. در اكذوبه اي گفته شده: «از امام جعفر صادق -عليه السلام- پرسيده شد: آيا زن صيغه اي جزء چهار زني است كه مرد مي تواند با آنها ازدواج كند؟ امام -عليه السلام- فرمودند: خير، مي تواني هزاران زن را هم صيغه كني. چون آنها را اجاره كرده اي»[20].
8- مي گويند: اگر زني كه صيغه شده است به آنچه با او شرط شده عمل نكند، مرد مي تواند از اجرت و دستمزد او بكاهد[21].
9- مي گويند: مي توان زنان روسپي و فاجره را نيز صيغه كرد.
در روايتي ابان بن تغلب مي گويد: «به ابا عبدالله (جعفر صادق) -عليه السلام- گفتم: من برخي اوقات زنان زيبا و خوشرويي را در كوچه مي بينم كه شايد متأهل و خانه دار و يا از روسپيان و فاجرات باشند.
امام -عليه السلام- فرمودند: اين مسائل هيچ ربطي به تو ندارند. تو فقط بايستي مهر آن زن را تعيين كني»[22].
صيغه در ترازوي قرآن
در مراجع و مصادر اهل سنت و جماعت رواياتي از رسول الله (صلى الله عليه وسلم) نقل شده اند كه صريحاً دلالت بر تحريم صيغه دارند. اما از آنجائيكه اين روايات در مذهب تشيع فاقد اعتبار هستند ما استدلالات خود را تنها به آيات قرآن مجيد اختصاص مي دهيم.
دليل اول:
خداوند متعال در مورد مؤمنين مي فرمايد:
﴿قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خَاشِعُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ * وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ * إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ * فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاءَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الْعَادُونَ﴾. [المومنون / 1-7].
«براستي كه اهل ايمان به پيروزي و رستگاري رسيدند. همان كسانيكه در نمازهاي خود خاشع و فروتن هستند. و از امور بيهوده و باطل روي گردانند. و همان كسانيكه زكات اموال خود را مي پردازند (اين آيه مي تواند به اين صورت نيز تفسير شود: و همان كسانيكه نفس خود را پاك و تزكيه مي كنند). و همان كسانيكه فرجهاي خود را بجز از همسران و كنيزان خويش محفوظ نگاه مي دارند كه در اين صورت بر آنان هيچ ملامت و سرزنشي نيست. اما آنانيكه بجز اين راه (آميزش با همسر و كنيز) راه ديگري در پيش گيرند، متعدي و و متجاوز (به حدود الهي) هستند».
اين آيات بيانگر تحريم جماع و آميزش مرد با كسي بجز همسر و كنيز او ميباشد. و ما بخوبي مي دانيم زن صيغه اي نه همسر مرد محسوب مي گردد و نه كنيز او. چون بين ازدواج و صيغه (متعه) تفاوتهاي زيادي وجود دارد. به عنوان مثال:
1-صحت عقد در صيغه احتياجي به وجود شاهد ندارد[23].
2-در صيغه زن و مرد از يكديگر ارث نمي برند[24].
3- در صيغه نفقه و مخارج زن بر مرد واجب نيست[25].
4-در صيغه طلاق وجود ندارد[26].
5-تعداد زناني كه مرد مي تواند در يك زمان آنها را صيغه كند، بي حد و حصر مي باشد[27].
6-در صيغه اهداف والا و گرانقدري كه در ازدواج دائم وجود دارد، ديده نمي شود. بلكه هدف اساسي از صيغه كردن هوسبازي و پيروي از شهوت جنسي است.
و به همين صورت بين زن صيغه اي و كنيز تفاوتهاي فراواني وجود دارد. به عنوان مثال:
1- مرد نمي تواند زني را كه صيغه كرده است، بفروشد.
2- مرد نمي تواند زن صيغه اي خويش را به كسي ببخشد.
بنا بر آنچه گفته شد دانستيم زن صيغه اي را نمي توان همسر و يا كنيز قلمداد كرد. و با ربط دادن اين مسأله به آيه كريمه مي توان پي به تحريم صيغه برده و مرتكب آنرا همانگونه كه آيه كريمه بيان داشتند متعدي و متجاوز به احكام الهي دانست.
دليل دوم:
خداوند متعال مي فرمايد:
﴿فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ﴾. [النساء / 3]. «و اگر بهراسيد كه چون بيش از يك همسر برگزينيد) راه عدالت و انصاف نپيماييد، بايستي به يك همسر يا به كنيزان بسنده كنيد.
در اين آيه خداوند متعال كسانيكه در صورت داشتن چند همسر از رعايت و انصاف بين آنها عاجز و ناتوان خواهند بود را ارشاد فرموده است كه به يك همسر بسنده كنند و يا اينكه بجاي زنان آزاده براي خود كنيز بر گزينند. اين فرمايش الهي نيز دلالت بر تحريم صيغه دارد. چون اگر صيغه جائز و روا مي بود خداوند متعال در اين آيه آنرا به عنوان راه حل سوم پيش روي مسلمانان قرار مي دادند.
دليل سوم:
خداوند متعال مي فرمايد:
﴿وَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلاً أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَنَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ فَمِنْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ مِنْ فَتَيَاتِكُمُ الْمُؤْمِنَاتِ﴾. [النساء / 25]. «و هر كدام از شما كه توانايي و استطاعت ازدواج با زنان آزاده و پاكدامن را ندارد مي تواند كنيزهاي مؤمنه را برگزيند».
و در همين آيه كريمه خداوند متعال مي فرمايند:
﴿ذَلِكَ لِمَنْ خَشِيَ الْعَنَتَ مِنْكُمْ وَأَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ﴾. «اين حكم (يعني روا بودن انتخاب و برگزيدن كنيز بجاي زن آزاده) ويژه آن عده از شما است كه از وقوع در دام زنا بر خود هراسانند. و اگر شما (تا آن زمان كه استطاعت و توانايي مادي ازدواج با زنان آزاده را پيدا كنيد) صبر و شكيبايي پيشه سازيد، برايتان بهتر (از برگزيدن كنيز) مي باشد».
در اين آيه خداوند متعال پيش روي آن عده از مرداني كه احتياج به ازدواج كردن دارند اما فاقد استطاعت مادي ازدواج با زنان آزاده هستند و اين مسأله آنها را از احتمال وقوع در حرام بيمناك ساخته، تنها يك راه حل قرار داده اند كه همانا برگزيدن كنيز مي باشد. البته همانگونه كه در پايان آيه بيان شده، صبر و شكيبايي پيشه ساختن بهتر و شايسته تر از برگزيدن كنيز است. همانگونه كه مي بينيم در اين آيه هيچ اشاره اي به صيغه نشده است. در حاليكه بنا بر روايات شيعه مهر صيغه مي تواند فقط يك درهم و يا يك مشت گندم و يا آرد و يا خرما باشد[28]. و اين مهر را هر انسان فقير و تهيدستي مي تواند تهيه كند. پس عدم ذكر صيغه در اين آيه با وجود كم خرج تر بودن آن از خريدن كنيز، دليلي است بر عدم مشروعيت و حرام بودن آن.
علاوه بر اين آيات، در برخي از مصادر و مراجع تشيع رواياتي وجود دارند كه به وضوح بر تحريم صيغه دلالت دارند. در يكي از اين روايات گفته شده: «علي -عليه السلام- فرمودند: رسول الله اين روايات گفته شده: «علي -عليه السلام- فرمودند: رسول الله صلي الله عليه و آله از روزي كه جنگ خيبر در گرفت، گوشت الاغ و ازدواج موقت را حرام گردانيدند»[29].
آنچه انسان را به شگفتي و تعجب وا مي دارد اين است كه چگونه كسانيكه خود را عاشقان پروپا قرص اهل بيت مي دانند فرمايش رسول الله (صلى الله عليه وسلم) كه توسط اميرالمومنين علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- روايت شده را زير پا گذاشته و به آن كوچكترين اهميتي نمي دهند.
اگر ما اين روايت و آياتي كه پيش از اين آنها را ذكر كرديم، ناديده گرفته و به سراغ عقل و فطرت سليم خود برويم، خواهيم ديد كه آنها نيز صيغه را عملي شنيع و ناپسند دانسته و از آن گريزان خواهند بود.
با توجه به تفاصيلي كه قبلاً در مورد صيغه با آنها آشنا شديم، مي بينيم كه هيچ تفاوت اساسي بين صيغه و زنا وجود ندارد. سردمداران تشيع بايستي بدانند اسلام براي پاك كردن جامعه از هرگونه فساد و كجروي و سوق دادن مردم بسوي فضيلت و اخلاق پسنديده نازل شده است، نه براي اينكه فساد و عادات ناشايسته جامعه را جامعه قداست بپوشاند و تحويل مردم دهد. برخي از بزرگان شيعه كمترين مدت ازدواج متعه را يك ماه مي دانند. فطرت سليم از اين آقايان مي پرسد كدام انسان با شرف و با غيرت ميتواند ببيند دختر و يا خواهر و يا مادر او در طول سال در آغوش چندين مرد هوسباز پاسكاري شوند؟ البته نبايد فراموش كرد برخي ديگر از بزرگان شيعه حداقل مدت صيغه را فقط چند لحظه مي دانند. كه در اين صورت تعداد اين مردان هوسباز سر به فلك خواهد كشيد.
آيا اين است شريعت اسلام؟
در حديثي رسول الله (صلى الله عليه وسلم) فرموده اند: «من مبعوث گشته ام تا مكارم اخلاق را به حد تمام و كمال برسانم»[30].
آيا مي توان عمل شنيع صيغه را از مكارم اخلاق دانست؟
در حديثي روايت شده روزي مرد جواني خدمت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) آمده و به ايشان گفت: اي رسول الله! من توانايي دست كشيدن از زنا را ندارم. از شما تقاضا مي كنم اين عمل را براي من حلال قرار دهيد.
اين تقاضاي مرد جوان، ياران پيامبر (صلى الله عليه وسلم) را سخت بر آشفته ساخت. به گونه اي كه خواستند او را تنبيه كنند. اما رسول الله (صلى الله عليه وسلم) آنها را از اينكار باز داشتند. و سپس از مرد جوان پرسيدند كه آيا مي پذيرد كسي چنين عملي را با احدي از خويشاوندان او مرتكب شود؟ مرد جوان پاسخ منفي داد. آنگاه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) فرمودند: مردم نيز نمي پذيرند كه كسي چنين عملي را با دختران و يا خواهران و يا مادران آنها مرتكب شود. سپس رسول الله (صلى الله عليه وسلم) دست خويش را بر سينه جوان گذاشته و دعا كردند كه خداوند علاقه او به چنين عملي را از قلبش دور سازد[31].
اين حديث به ما مي آموزد كه خودخواهي و خودپسندي را كنار گذاشته و ديگران را فداي خوشگذراني و هوسبازي خود نسازيم. تمام كسانيكه مرتكب صيغه مي شوند اين مسأله را در مورد مادران و يا دختران و يا خواهران خود نمي پسندند.
مي گويند: روزي شخصي در مجلسي با شور و شوق فراوان از صيغه دفاع كرده و آنرا مي ستود. ناگهان يكي از حاضرين او را غافلگير كرد و به او گفت: فلاني. اگر اجازه بدهي من مي خواهم چند ساعتي خواهرت را صيغه كنم. آن شخص كه اين سخن مانند پتكي بر سرش كوبيده شد از كوره در رفت و به آن مرد پرخاش كرد.
ما بايستي از بزرگان و سردمداران شيعه بپرسيم آيا در اين مذهب، زن هيچ عزت و كرامتي ندارد؟ كجاست آن مقام والايي كه اسلام به زن عطا كرده است؟ صيغه شخصيت زن را از بين برده و او را به كالاي بي ارزشي مبدل مي سازد كه هوسبازان و شهوت رانان آنرا به يكديگر پاسكاري مي كنند. ما همچنين مي خواهيم از بزرگان و سردمداران شيعه بپرسيم آيا آخر و عاقبت رايج بودن صيغه به اختلاط انساب كشيده نخواهد شد؟ اگر ما شيعه بازرگان و يا جهانگردي را در نظر بگيريم كه به شهرها و كشورهاي مختلف مسافرت مي كند و در هر مكان كه براي چند روزي اقامت مي گزيند چند زن را به صيغه خود در مي آورد. اگر اين آقا كه بنا بر روايات دجالان ايمان او به حد تمام و كمال رسيده و يا پسران او پس از گذشت چندين سال بار ديگر به همان شهرها باز گردد و بخواهد براي كاملتر كردن ايمان خود! بار ديگر چندين دختر و يا زن را صيغه كند، چگونه مي تواند تضمين كند كه با دختران خود و يا پسران او با خواهران خود همبستر نگردند؟ آيا احتمال بوقوع پيوستن چنين مسأله اي هر انسان شرافتمندي را از صيغه و عواقب ناپسند آن مشمئز نمي سازد؟
دجالان و دغلكاران اين شهوت راني و هوسبازي را سپر قرار دادن اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) انجام مي دهند. در حاليكه ما مي دانيم اين ادعاها همگي بي پايه و اساس و باطل هستند. در مؤلفاتي كه در مورد سيرت و زندگاني اهل بيت نوشته شده تمام وقائع زندگاني آنها مو به مو نگاشته شده است. اما حتي در يكي از اين كتابها ذكر نشده كه احدي از اهل بيت زني را صيغه كرده باشد.
آري، اين روايات و احاديث چيزي جز افتراء و بهتان نيستند. و فرداي قيامت اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) از اين دجالان و گمراهي هايشان برائت خواهند جست.
لواط مرد با همسر خويش
در مخالفتي ديگر با شريعت اسلام و در مذلت و اهانتي ديگر به مقام و شخصيت زن، شيعه لواط مرد با همسر خود را جايز و روا مي داند.
«عبدالله بن ابي يعفور مي گويد: از ابا عبدالله -عليه السلام- در مورد حكم لواط كردن مرد با همسر خود پرسيدم. ايشان فرمودند: اگر زن راضي باشد، اشكالي ندارد»[32].
اين سخن را به ابو الحسن رضا نيز نسبت داده اند[33].
خميني در كتاب تحرير الوسيله مي گويد: «آنچه كه أصح و أرجح مي باشد اين است كه مرد مي تواند با همسر خود از راه دبر مجامعت كند»[34].
اين مسأله مانند صيغه شخصيت زن را از بين برده و او را به وسيله اي براي شهوتراني و هوسبازي مردان تبديل مي كند.
اسلام جماع (آميزش) بين مرد و همسر را جائز و روا دانسته تا بدينوسيله از يك سو مرد و زن غريزه فطري خود را اشباع كنند و از سوي ديگري صاحب فرزنداني گردند كه چراغ زندگي آنها و نيرويي براي پيشبرد جامعه اسلامي مي باشند. اما لواط مرد با همسر خويش هيچيك از اين دو هدف را برآورده نمي سازد و بجز پايمال كردن مقام والاي زن نتيجه ديگري نخواهد داشت.
اگر چه شناعت اين مسأله خود دليلي واضح بر غير جائز بودن آن مي باشد، اما با اين وجود ما با استدلال به قرآن مجيد و روايتي كه در يكي از معتبرترين كتب شيعه ذكر شده است، به اثبات تحريم آن مي پردازيم.
خداوند متعال در سوره البقره آيه 222 مي فرمايد:
﴿وَيَسْأَلونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذىً فَاعْتَزِلُوا النِّسَاءَ فِي الْمَحِيضِ وَلا تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّى يَطْهُرْنَ﴾.
«از تو حكم مجامعت (آميزش با) همسر را در دوران حيض (عادت ماهانه) جويا شده اند. به آنها بگو خون حيض پليد و نجس است و باعث رنج و آزار مي گردد. پس در دوران حيض از (آميزش با) همسران بپرهيزيد و تا طاهر شدن به آنها نزديك نشويد (يعني با آنها آميزش نكنيد)».
در اين آيه خداوند متعال مجامعت و آميزش مردان با همسران خود به هنگام حيض (عادت ماهانه) كه خوني نجس از فرج زن خارج مي شود را حرام گردانيده است. پس به همين صورت دبر زن كه هميشه چيزي جز نجاست از آن خارج نمي شود نيز حرام مي باشد.
و علاوه بر اين چون تنها راه آميزش با همسر (يعني فرج) در دوران حيض حرام گشته است، معبود بر حق فرموده ﴿فَاعْتَزِلُوا النِّسَاءَ فِي الْمَحِيضِ﴾. «در دوران عادت ماهانه، از (آميزش با) همسران كناره بگيريد». و اين خود دال بر حرام بودن آميزش با همسر از راه دبر مي باشد. چون اگر اين مسأله حلال مي بود در آيه فقط خواسته مي شد در دوران عادت ماهانه تنها از آميزش از راه فرج كنار گرفته و گفته مي شد: «فاعتزلوا الفروج في المحيض» و حلال بودن آميزش از راه دبر آنگونه كه شيعه ادعا مي كند به حالت حلال بودن خود باقي مي ماند. اما از آنجا كه تنها راه آميزش حلال با همسر، قُبُل (فرج) او مي باشد و اين راه با فرا رسيدن عادت ماهانه حرام شده و ديگر راه حلالي براي آميزش با همسر وجود ندارد خداوند متعال فرمودند: «در دوران عادت ماهانه از (آميزش با ) همسران كناره بگيريد».
پس از استدلال به قرآن مجيد، اكنون مي پردازيم به ذكر روايتي كه در يكي از معتبرترين كتب شيعه ذكر شده و بيانگر تحريم صريح لواط مرد با همسر خود مي باشد. در اين روايت گفته شده: «رسول الله صلي الله عليه و آله فرموده اند: دبر زنان امت من، بر مردان امت من حرام مي باشد»[35].
آيا تحريم اين عمل شنيع به سخني از اين واضحتر احتياج دارد؟ اما آنچه كه دجالان هرگز نخواسته اند از آن درس عبرت بگيرند اين است كه انسان دروغگو بالاخره خود را رسوا خواهد كرد. همانگونه كه ابن بابويه با ذكر اين روايت خود و ساير دجالان را رسوا ساخته است.
شيعه و عاشوراء
عاشورا در اسلام
قبل از آغاز سخن در مورد عاشوراء و آن چه در كربلا رخ داد جا دارد مقداري در مورد فضيلت و اهميت اين روز از دوران پيش از اسلام يعني دوران پيامبري موسي -عليه السلام- صحبت كنيم.
«هنگاميكه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) از مكه به مدينه هجرت كردند متوجه شدند يهوديان روز عاشوراء را روزه مي گيرند. ايشان علت اين مسأله را جويا شدند. يهوديان در پاسخ گفتند: در روز عاشوراء بود كه خداوند متعال موسي -عليه السلام- را نجات داد و فرعون را در دريا غرق كرد. و ما به شكرانه اين نصرت الهي روز عاشوراء را روزه مي گيريم. پيامبر (صلى الله عليه وسلم) با شنيدن اين سخن فرمودند: من از شماها به برادرم موسي نزديكتر هستم. پس از اين بود كه ايشان عاشوراء را روزه گرفتند و فرمودند: اگر تا سال آينده زنده بمانم تاسوعا را نيز روزه دار خواهم بود»[36].
اين حديث به ما مي آموزد كه روز عاشوراء روزي ميمون و مبارك مي باشد. و بر مسلمانان است كه شكرانه اين روز را بجا آورده و در صورت امكان اين روز و تاسوعاء را روزه بگيرند. اما همانگونه كه همگي ما مي دانيم اين روز نزد شيعيان روزي شوم و نكبت بار مي باشد.
اهل سنت و آنچه در كربلا رخ داد
اهل سنت و جماعت از فاجعه دردناكي كه در كربلا براي نوه پيامبر (صلى الله عليه وسلم) يعني حسين بن علي -رضي الله عنهما- و همراهان ايشان رخ داد، بسيار ناراحت و افسرده اند. اما در عين حال آن اعمالي كه شيعيان در روز عاشوراء انجام مي دهند و با قمه و زنجير خود را خون آلود مي سازند، را روا نمي دانند. اينگونه اعمال را شرع حرام و عقل قبيح دانسته است. بسياري از دشمنان اسلام با فيلمبرداري كردن و عكس گرفتن از اينگونه مراسم و پخش آن در بين غير مسلمانان آنها را از اسلام منزجر و متنفر ساخته اند. در حاليكه دين مبين اسلام از اينگونه امور بريء بوده و آنها را حرام گردانيده است.
شيعه و عاشوراء
شيعيان در روز عاشوراء لباسهاي سياه به تن كرده و با قمه و زنجير خود را به خاك و خون مي كشند. و مي پندارند اينگونه اعمال براي آنها خشنودي و رضايت الهي را به دنبال خواهد داشت. در روايتي كه بزرگان و سردمداران شيعه براي فريفتن پيروان خويش جعل كرده اند گفته شده است: «هر كس در سوگ حسين بگريد و يا خود را بگرياند، حتي اگر از چشمانش تنها يك قطره اشك ريخته شود خداوند متعال تمام گناهان او را حتي اگر به اندازه كف دريا باشند، مي آمرزد»[37].
ما از تمام كسانيكه در مراسم روز عاشورا خود را به خاك و خون مي كشانند مي پرسيم آيا خداوند متعال مسلمانان را امر كرده كه با زنجير و قمه به سر و صورت خود زده و خود را خون آلود سازند؟ آيا مردن در اينگونه مراسم نوعي خودكشي نيست؟ آيا دست زدن به اينگونه اعمال مخالفت ورزيدن با اين فرمايش الهي نيست كه:
﴿وَلاَ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ﴾. [البقرة / 195]. «و خود را به مهلكه و خطر در نيافكنيد».
ممكن است پاسخ داده شود ما در سوگ حسين بن علي كه از اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) ميباشند، خود را اينگونه به خاك و خون مي كشانيم. ما بار ديگر از آنها مي پرسيم مگر شما به اين مسأله اعتقاد نداريد كه حسين بن علي -رضي الله عنهما- در كربلا بشهادت رسيدند؟ و مگر پاداش شهيد چيزي جز بهشت برين ميباشد؟ پس چرا گريه و زاري و خود را به خاك و خون كشاندن در سوگ كسي كه به شهادت نائل آمده و بهشت را پاداش گرفته است؟
ما همچنين مي پرسيم اگر واقعاً بر پايي چنين مراسم ناپسندي به سبب كشته شدن شخصي از اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي باشد، پس چرا چنين مراسمي براي وفات خود رسول الله (صلى الله عليه وسلم) كه رحلت ايشان از هر مصيبتي دردناكتر است، برگزار نمي شود؟ و يا چرا براي به شهادت رسيدن حمزه سيد الشهداء كه عموي رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مي باشد و به صورتي بس فظيع تر و دردناكتر بشهادت رسيد، قطره اي اشك ريخته نمي شود؟ مگر مشركين سينه ايشان را ندريدند و جگرشان را از سينه بدر نياوردند؟ پس چرا هر ساله براي ايشان مراسم سينه زني و نوحه خواني بر پا نمي شود؟ و يا چرا دجالان عمامه به سر هنگام ذكر واقعه كربلا از ابوبكر بن حسين و ابوبكر بن علي و ابوبكر بن حسن كه به ترتيب فرزند و برادر و برادر زاده حسين بن علي -رضي الله عنهما- بوده و با ايشان در حادثه كربلا كشته شدند، هيچ نامي نمي برند. بلكه با تمام وجود خود سعي مي كنند نام آنها را از صفحات تاريخ پاك كنند؟ اين عده از اهل بيت اگر نامي جز ابوبكر و عمر و عثمان داشتند مطمئناً در سوگ آنها نيز اشكها ريخته مي شد و گريبان ها دريده مي گشت. اما از آنجائيكه پدران بزرگوار آنها يعني علي بن ابي طالب و حسن و حسين بن علي آنها را به پاس خدمات خليفه رسول الله (صلى الله عليه وسلم)، ابوبكر نام نهادند دجالان سعي كرده اند نام آنها را از صفحات تاريخ شيعه محو كنند تا شيعيان به رابطه و علاقه صميمي بين ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و اهل بيت ايشان پي نبرند و آنها را همانگونه كه سردمداران مذهب شيعه مي خواهند دو قطب مخالف هم بپندارند.
و بدين ترتيب آشكار مي گردد سبب بوجود آمدن مراسم عاشوراء هرگز حب اهل بيت نبوده است. بلكه سردمداران شيعه پس از تلقين اين مسأله به پيروان خود كه سني ها حسين بن علي را به شهادت رساندند، مي خواهند با برگزاري هر ساله چنين مراسمي آتش اختلافات و بدبيني ها را بين شيعيان و سني ها فروزان نگاه دارند تا بتوانند براحتي از اين آب گل آلود ماهي بگيرند.
لازم به تذكر است اهل سنت و جماعت بر پا كردن چنين مراسمي حتي اگر به سبب رحلت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) باشد را نيز جايز ندانسته و آنرا بدعتي در دين بشمار مي آورند.
اكنون با چند روايت از مصادر معتبر شيعه آشنا مي گرديم كه همگي دال بر تحريم بر پا كردن مراسمي چون مراسم عاشوراء هستند.
شيعيان در روز عاشورا و مراسم عزاداري لباس سياه مي پوشند. در حاليكه اين عمل مخالف ارشاد كسي است كه آنها او را اولين امام خود مي دانند.
ابوجعفر قمي مي گويد: اميرالمومنين علي بن ابي طالب -عليه السلام- فرموده اند: «لباس سياه به تن نكنيد. چون لباس سيه، لباس فرعون است»[38].
در كتاب اصول كافي در روايتي كه متضمن وصيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) به دختر خود فاطمه -رضي الله عنها- مي باشد، از قول ايشان نقل شده: «به هنگام وفات من صورتت را چنگ مزن و شيون و زاري بر پا مكن و بر جنازه من نوحه سرا مگمار». و در كتاب نهج البلاغه روايت شده كه علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- به هنگام شستن و كفن پوشاندن رسول الله (صلى الله عليه وسلم) چنين گفته اند: «اگر شما ما را از گريه و زاري نهي نكرده و به صبر و شكيبايي ارشاد مان نفرموده بوديد، اشك ديدگان را با گريستن بر شما تمام مي كرديم»[39].
بايستي پرسيد با توجه به اين روايت كه در يكي از معتبر ترين كتب شيعه نقل شده است، عاقبت كسانيكه در روز عاشورا خود را به خاك و خون مي كشند چه خواهد بود؟
و در يكي ديگر از روايات شيعه از حسين بن علي -رضي الله عنهما- نقل شده كه خطاب به خواهر خود زينب چنين گفتند: «خواهرم! تو را به خداوند قسم مي دهم اگر من كشته شدم گريبانت را پاره مكن و به صورتت چنگ مزن و براي من شيون و زاري راه مينداز»[40].
پس از آنكه با استدلال به رواياتي كه در كتب معتبر مذهب تشيع نقل شده اند، ثابت گشت بر پا كردن مراسم تاسوعا و عاشورا و ساير مراسم عزاداري و نوحه سرايي مخالف ارشادات و رهنمودهاي رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و اهل بيت ايشان مي باشد، اكنون سؤال بسيار مهمي را مطرح و حقيقت عظيمي را آشكار مي سازيم:
قاتلين حقيقي حسين بن علي چه كساني بودند؟
بر خلاف آنچه كه بسياري از ساده انديشان مي پندارند قاتل حقيقي حسين بن علي -رضي الله عنهما- كسي نبوده است مگر همان كساني كه خود را پيرو و هوادار ايشان مي دانستند. سيد محسن امين مي گويد: «بيست هزار تن از اهل عراق با حسين بن علي بيعت كردند. اما در نهايت به ايشان خيانت كرده و بر عليه شان شورش كردند و ايشان را كشتند»[41].
حر بن يزيد خطاب به كسانيكه خود را شيعه و پيرو حسين و اهل بيت مي دانستند اينچنين گفته است: «مگر شما نبوديد كه اين بنده صالح را نزد خود خوانديد. اما هنگاميكه ايشان نزد شما رسيد او را مانند اسيري در دست خود قرارش داديد و قصد جان او را كرديد. اميدوارم خداوند در روز تشنگي شما را سيراب نسازد»[42].
و حسين بن علي -رضي الله عنهما- خطاب به آنانيكه خود را شيعه و پيرو ايشان ميدانستند چنين گفته اند: «مگر براي من پيك نفرستاديد كه وقت چيدن ميوه فرا رسيده و ما سربازاني دلاور و يكپارچه هستيم. خداوند هلاكتان كند. شما ما را به فريادرسي خود فرا خوانديد و سپس شمشيري را كه در دست ما بود بر عليه ما قرار داديد و آتشي را كه ما بر عليه دشمنانتان بر افروخته بوديم، بر عليه ما فروزان كرديد»[43].
ايشان سپس بر عليه آنها دعا كرده و چنين گفتند: «الهي! آنها را فرقه فرقه و گروه گروهشان گردان. و ولات امور را از آنان خشنود مساز. ما را فرا خواندند تا ياريمان دهند. اما اكنون بر عليه ما قيام كرده و قصد جان ما را دارند»[44].
يعقوبي مورخ شيعي مذهب مي گويد: «علي بن حسين هنگاميكه وارد كوفه شدند و زنان اين شهر را گريان يافتند فرمودند: اينها را ببينيد كه براي ما گريه مي كنند. من نمي دانم چه كسي جز آنها ما را به كشتن داد»[45].
ما از اين روايات به اين نتيجه مي رسيم كه قاتلين حقيقي حسين بن علي -رضي الله عنهما- همان كساني بودند كه خود را پيرو و هوادار ايشان مي دانستند. و آنچه كه بزرگان و رهبران تشيع به پيروان خود تلقين كرده و اهل سنت را قاتلين حسين بن علي -رضي الله عنهما- معرفي كرده اند چيزي جز افترا و بهتاني كه هدف از آن سوء استفاده كردن از شيعيان و به استعمار در آوردن آنها ميباشد نيست.
شيعه و خمس
شيعه و خمس:
بزرگان و سردمداران مذهب تشيع با استدلال به آيه 41 سوره الانفال بر هر فرد شيعي مذهب واجب دانسته اند كه خمس (20%) اموال و دارايي خود را به ولي امر شيعيان بپردازد. و بدين ترتيب بدعت و نوآوري جديدي به مذهب تشيع راه پيدا كرده است. اين در حالي است كه حتي با نگاهي گذرا به اين آيه كريمه مي توان پي برد كه اين آيه هيچ ربطي به اموال و دارايي مسلمانان ندارد. بلكه در مورد غنيمتهايي صحبت مي كند كه در جنگ با كفار و مشركين به دست مسلمانان مي افتند. خداوند متعال در اين آيه كريمه مي فرمايد:
﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ﴾. [سوره الانفال / 41].
«و بدانيد خمس آنچه به غنيمت برده ايد براي خداوند و پيامبر و خويشاوندان ايشان (بني هاشم و بني المطلب) و يتيمان و فقراء و مسافرين مي باشد».
علاوه بر معني آشكار و واضح اين آيه، مختصر نگاهي به سيرت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) و علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- كه بيش از چهار سال عهده دار خلافت بودند و همچنين ساير ائمه بيانگر اين مسأله خواهد بود كه گرفتن خمس از در آمد و دارايي مسلمانان، نوآوري و بدعتي است كه پس از زمان آنها بوجود آمده است.
مؤرخين حتي نام كسانيكه در زمان رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و خلفا، مسئول جمع آوري زكات بوده اند را در مؤلفات خود ذكر كرده اند.اما در تمام اين كتابها كوچكترين اشاره اي به اخذ خمس از مسلمانان نشده است. اين مسأله مهر تأييدي است بر نظر آن عده از محققيني كه معتقد هستند اين كلاه از اواخر قرن پنجم بر سر شيعيان گذاشته شد و اموال آنها را به جيب دجالان فريبكار سرازير كرد. آشكار و نمايان بودن اين كلاهبرداري، برخي از بزرگان شيعه همچون احمد اردبيلي كه شيعه او را مقدس لقب داده را بر آن داشته كه از خوف و بيم رسوايي و آبروريزي آنرا رد كرده و اخذ خمس از در آمد و دارايي مردم را حرام دانسته است.
از آنجا كه دجالان احتمال مي داده اند گروهي از شيعيان در مقابل ترفند خمس ايستادگي كرده و از پرداخت آن سرباز زنند، به جعل رواياتي در اين رابطه پرداختند تا اين گونه شيعيان را از عاقبت اين سركشي و عصيان بهراسانند. در يكي از اين روايات جعلي گفته شده: «هر كس از پرداخت يك درهم و يا كمتر از آن سرباز زند، از ظالمين به اهل بيت و غاصبين حق آنها خواهد بود. و هر كس نپرداختن اين حق را روا داند، كافر است. در خبر از ابي بصير آمده: از ابو جعفر -عليه السلام- پرسيدم: كم ارزشترين چيزي كه انسان را به درون جهنم خواهد افكند چيست؟ ايشان در جواب فرمودند: خوردن در همي از مال يتيم. و يتيم حقيقي ما هستيم...» [46].
دجالان بر اي افزايش دادن سهم نا مشروع خويش، شيعيان را به دزدي و غارتگري تشويق كرده اند. در روايتي گفته شده: «هر كجا اموال و دارايي ناصبي به دستت افتاد آنرا غارت كن و خمس آنرا به ما بده»[47]. و در روايت جعلي ديگري گفته شده: «غصب اموال و دارايي ناصبي حلال است»[48]. جالب است بدانيد مراد اين دجالان از ناصبي، تمام كساني هستند كه ابوبكر و عمر را بر علي مقدم مي دانند[49].
ببينيد دجالان چگونه براي پر كردن جيبهاي خود پيروان خويش را علناً به دزدي و غارتگري تشويق مي كنند! كاري كه حتي پست ترين و تبهكارترين فرقه ها و گروهها نيز پيروان خويش را از آن بر حذر مي دارند.
اگر ما نظري بر در آمد هايي كه علما و رهبران شيعه از راه جمع خمس و جمع اموالي كه در زيارتگاهها و مراقد بدست مي آورند بياندازيم و هوسرانيهايي همچون صيغه را مد نظر داشته باشيم، به اين نكته پي خواهيم برد كه آنها هميشه خوشگذران ترين و هوسبازترين افراد جامعه بوده اند. اما با اين ويژگي كه خوشگذراني و هوسبازيهاي خود را تحت نام دين و پيروي از اهل بيت انجام مي دهند. با توجه به اين موضوع هرگز نمي بايد انتظار داشت آنها در مورد مسأله خمس و منكراتي همچون صيغه قول حق را به پيروان خود بگويند. چون در اين صورت در آمد هنگفتي را از دست داده و عيش و نوش خود را بر باد مي دهند. دكتر علي سالوس در اين رابطه مي گويد: «به نظر من اگر به سبب اين اموال هنگفت نمي بود، هيچگاه اختلافات بين جعفريه و ساير امت اسلامي به اين حد باقي نمي ماند. زيرا بسياري از علما و بزرگان آنها براي محفوظ نگاه داشتن اين در آمدها به اختلافات دامن زده و آنها را عميق تر مي سازند»[50].
شيعه و اذان
شيعه و اذان:
همانگونه كه قبلاً نيز به اين مسأله اشاره كرده ايم يكي از مسائلي كه نزد بزرگان شيعه اهميت فوق العاده اي داشته و همواره سعي بر جامه عمل پوشاندن به آن دارند، مخالفت ورزيدن هر چه بيشتر با معتقدات و عبادات اهل سنت و جماعت مي باشد. آنها براي تحقق بخشيدن به اين هدف، به عبارات اذان نيز رحم نكرده و آنرا تحت تحريف و تبديل خود قرار داده اند. آنها در اثناي اذان پس از شهادت دادن به رسالت رسول الله (صلى الله عليه وسلم)، به ولي و حجت بودن علي ابن ابي طالب -رضي الله عنه- شهادت مي دهند. و همچنين عبارت «حي علي خير العمل» را نيز به اذان اضافه كرده و در پايان به جاي يكبار «لا اله الا الله» گفتن، اين عبارت را دوبار تكرار مي كنند.
قبل از هر سخني بايستي گفته شود اهل سنت و جماعت نيز علي ابن ابي طالب -رضي الله عنه- را يكي از پرهيزكارترين و با تقوي ترين اولياء خداوند مي دانند. اما اين اعتقاد هرگز نمي تواند دليل و انگيزه اي براي افزدون عبارات اذان باشد. چون اذان مانند ساير عبادات توقيفي مي باشد. يعني اينكه كم و كيف آنها تنها از جانب خداوند متعال تعيين و مشخص مي گردد.
ما بايستي در اذان نيز مانند ساير عبادتها خود را مقيد به فرمايشات و ارشادات خداوند متعال و پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) قرار دهيم. اگر روا مي بود كه هر فرقه و گروهي بنا بر تمايلات خويش و براي به كرسي نشاندن باورهاي خود، عبادات اسلامي را دستخوش تبديل و تحريف قرار دهد و اموري را به آنها اضافه و يا از آنها بكاهد، خدا مي داند تا به امروز بر سر عبادات اسلامي چه آمده بود؟
بايستي توجه داشت افزودن اين عبارات به اذان، در را به روي افزودن عبارات ديگري نيز باز مي كند. به عنوان مثال مي توان به رسالت ساير پيامبران -عليهم السلام- نيز در اثناي اذان شهادت داد.
و يا اينكه شهادت به ولي بودن حسن و حسين -رضي الله عنهما- را نيز به اذان اضافه كرد. و يا در پايان اذان سه بار و يا بيشتر عبارت «لا اله الا الله» را تكرار كرد. و يا...
اذان شيعه از قرن دهم هجري و در دوران سلطنت شاه اسماعيل صفوي بود كه اين تبديل و تحريف را بطور رسمي در خود پذيرفت و اين بدعتها را در خود جاي داد. اين بدان معنا است كه امير المومنين علي ابن ابي طالب و فرزندان برومند ايشان -رضي الله عنهم اجمعين- از اين بدعت گذاري و نوآوري بري هستند. و به همين سبب سيد مرتضي كه يكي از بزرگترين علماي مذهب شيعه در قرن پنجم هجري بشمار مي رود در اين رابطه گفته است: «هر كس در اذان بگويد: أشهد أن علياً ولي الله، فعل و عمل حرامي را مرتكب شده است». اما متاسفانه همانگونه كه همگي ما مشاهده مي كنيم تعصب كوركورانه و علاقه شديد به مخالفت ورزيدن با اهل سنت و جماعت سبب گشته ما نتوانيم در تمام دنيا حتي يك مسجد شيعه را بيابيم كه در آن مانند زمان رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و علي بن ابي طالب و فرزندان برومند ايشان اذان گفته شود.
در اينجا جالب است در رابطه با اين مسأله به گوشه اي از سخنان دانشمند گرامي ابوالفضل برقعي كه پس از دست يافتن به درجه اجتهاد در مذهب تشيع و ملقب شدن به آيت الله به اشتباهات موجود در اين مذهب اعتراف كرده و به مذهب اهل سنت و جماعت گرويده است، اشاره اي داشته باشيم. ايشان مي گويند: «... و چنانكه در وسائل الشيعه كه از كتب معتبره شيعه است و همچنين كتاب مستدرك الوسائل در باب «كيفية الأذان والإقامة» اذان رسول خدا (صلى الله عليه وسلم) و جبرئيل و امام صادق و باقر همه نقل شده در هيچكدام «علي ولي الله» ندارد. آن وقت در مجمعي از روحانيون شيعه همين را من تذكر دادم، به من جواب دادند كه آقاي ميلاني كه يك نفر مجتهد نماي ايشان است گفته شهادت به ولايت مكمل شهادتين است. من گفتم: اين مكمل را رسول خدا و امام صادق و جبرئيل و علي و ائمه ديگر نمي دانستند و فقط ميلاني كه يك نفر عالم نماي صوفي مسلك بي خبر از قرآن است درك كرده است؟!! باضافه اينان مي گويند: «أشهد أن علياً حجة الله» و اين صريحاً ضد قرآن و كلام خداست كه در سوره نساء آيه 165 فرموده: ﴿رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾. يعني رسولان را فرستاديم براي بشارت و انذار تا پس از آنان، خلق را بر خدا حجتي نباشد. و خود علي (رضي الله عنه) در خطبه 91 نهج البلاغه فرموده است: «تمت بنبينا محمد حجته». يعني حجت خدا به آمدن محمد تمام شد. و نيز در نهج البلاغه حضرت امير فرمود: «ختم به الوحي» يعني وحي به حضرت محمد ختم شد. و نيز آن حضرت درباره قرآن و حجت كافي بودن قرآن فرموده: «أرسله بحجة كافية». معلوم مي شود اينان اعمالي دارند ضد قرآن و هم ضد امام علي ابن ابي طالب. و عالم نمايان ايشان يا نمي دانند و يا براي حفظ دكانهاي خود بدعت ها را مي بينند ولي به روي خود نمي آورند... »[51]. برقعي همچنين مي گويد: «... اشكال اول: شما آمديد حجت تراش شده ايد و در اسلام هر كس را كه خواسته ايد حجت قرار داده ايد. هر امامي از ائمه خود را حجت ديني و هر عالم نمايي را حجت الاسلام مي خوانيد. با اينكه حجت ديني را فقط خداي تعالي بايد حجت بداند و حجيت او را تصويب كند. خدا در سوره نساء آيه 165 فرموده كه پس از انبياء و مرسلين كسي ديگر حجت نيست و فرموده: ﴿رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾. و شما به دروغ خود را پيرو علي مي دانيد و زير نام علي هر چه خواسته ايد اسلام را خراب كرده ايد. علي (رضي الله عنه) در نهج البلاغه در خطبه 90 فرموده: «تمت بنبينا محمد (صلى الله عليه وسلم) حجته» يعني حجت خدا به پيغمبر ما محمد (صلى الله عليه وسلم) تمام گرديد. پس چرا شما در اذان و راديوي خود بر ضد قرآن فرياد مي زنيد و مي گوييد: «أشهد أن علياً حجة الله» و در زيارت نامه هاي جعلي خود كه براي پيشوايان خود جعل كرده ايد به هر يك از آنان خطاب كرده و مي گوييد: «السلام عليكم يا حجة الله» و براي امام معدوم الوجود موهوم لقب حجت بن الحسن تراشيده ايد. آيا از خدا نمى ترسيد كه در مقابل كتاب او فرياد مي زنيد و بر ضد آيات آن اعلام مي نماييد»[52]
خاتمه
اگر به ياد داشته باشيد ما در مقدمه اين كتاب اين سؤال را مطرح كرديم كه آيا شما مذهب تشيع را مي شناسيد؟ مطمئناً اكنون شما مسائلي را پيرامون اين مذهب ومعتقدات آن دانسته ايد كه پيش از اين آنها را نمي دانستيد. آنچه كه به توفيق الهي در بخشهاي مختلف اين كتاب ذكر شد، ما را به اين نتيجه مي رساند كه مذهب شيعه اثني عشري در مسائل عقيدتي و عبادي از تعاليم دين مبين اسلام فاصله زيادي گرفته است.
- دين مبين مسلمانان را به توحيد و يكتاپرستي امر مي كند در حاليكه در مذهب تشيع بسياري از خصوصيات و ويژگي هاي ربوبيت نثار ائمه شده است و همچنين قسمت عظيمي از عبادات براي ائمه و ساير رهبران ديني بجا آورده مي شوند.
- قرآن مجيد آخرين كتاب آسماني است و بهترين و كاملترين ارشادات الهي را شامل مي باشد. معبود بر حق براي حجت بودن اين كتاب بر تمام نسلهاي بشريت، محفوظ نگاه داشتن آنرا به عهده گرفته و فرموده است: ﴿إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ﴾ [الحجر : 9]. «ما قرآن را نازل كرده ايم و ما نيز حافظ و نگاهبان آن هستيم».
اما در مذهب تشيع اين فرمايش الهي ناديده گرفته شده و ادعا مي شود قرآن در زمان پيامبر اسلام (صلى الله عليه وسلم) شامل 17000 آيه بوده اما پس از وفات ايشان مورد تحريف و دستخوردگي قرار گرفته به گونه اي كه امروز عدد آيات آن به 6236 آيه رسيده است. و بدين ترتيب شيعه بر اولين مصدر تشريع اسلامي خط بطلان كشيده است.
- در دين مبين اسلام ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) كه اولين حاملان لواي اسلام و نقل كنندگان ارشادات و تعاليم رسول الله (صلى الله عليه وسلم) به نسلهاي پس از خود مي باشند، از جايگاه ويژه و احترام خاصي برخوردار هستند. در حاليكه در مذهب تشيع بجز تعداد انگشت شماري از ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم)، همگي آنها را مرتد و دشمنان اسلام دانسته شده اند. و بدين ترتيب در اين مذهب بر مصدري ديگر از مصادر تشريع اسلامي يعني احاديثي كه ياران پيامبر (صلى الله عليه وسلم) از ايشان روايت كرده اند، خط بطلان كشيده شده و اين مذهب بجاي پيروي از ارشادات رسول الله (صلى الله عليه وسلم) خود را پيرو اكاذيب و ادعاهاي باطل جابر جعفي وزراه بن اعين ساخته است.
- و همچنين ساير اعتقادات مذهب تشيع همچون ايمان به طينت و رجعت و مهدي غائب و... همگي با آنچه اسلام راستين مقرر داشته تضادي آشكار و ظاهر دارند.
خواننده محترم! شما اكنون مذهب تشيع و معتقدات آن را شناخته ايد و به پاسخ سؤالي كه ما در مقدمه اين كتاب مطرح ساختيم پي برده ايد و دانسته ايد كه اختلافات بين اين مذهب و مذهب اهل سنت و جماعت تنها در فروع دين و مسائل فقهي همچون چگونه نماز خواندن و يا اذان گفتن نمي باشد. بلكه بين اين دو مذهب حتي در اصول و اركان دين نيز اختلافات فراواني وجود دارد.
در پايان اميدواريم توانسته باشيم به هدف خود از تأليف اين كتاب كه همانا بر حذر داشتن سني مذهبان ناآگاه از تبليغات وسيع سردمداران تشيع و همچنين آگاه ساختن شيعه مذهبان از حقيقت مذهب خود مي باشد، دست يافته باشيم.
و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين. سبحان ربك رب العزة عما يصفون. وسلام على المرسلين والحمد لله رب العالمين.
مؤلف
ابو عبدالرحمن
[1] - صحيح مسلم للامام مسلم 11/451 الطبعه الهنديه.
[2] - صحيح مسلم للامام مسلم 11/451 الطبعه الهنديه.
[3] - براي آشنايي بيشتر با اعتقاد به رجعت و تفاصيل آن به مبحث شيعه و رجعت مراجعه كنيد.
[4] - الصافي للكاشاني 1/347 ، من لا يحضره الفقيه 3/458.
[5] - تفسير منهج الصادقين للملا الكاشاني 2/495
[6] - تفسير منهج الصادقين للملا فتح الله الكاشاني (فارسي) 2/489.
[7]- الشيعه بين الحقيقه و الاوهام لمحسن الامين العاملي ص 357.
[8] - تفسير منهج الصادقين للملا الكاشاني 2/493.
[9] - تفسير منهج الصادقين للملا الكاشاني 2/493.
[10] - تفسير منهج الصادقين للملا الكاشاني 2/493.
[11] - من لا يحضره الفقيه لابن بابويه القمي 3/463.
[12] - من لا يحضره الفقيه لابن بابويه القمي 3/366.
[13] - من لا يحضره الفقيه لابن بابويه القمي 3/366.
[14] - الاستبصار للطوسي 3/145، تهذيب الاحكام للطوسي 7/255، الفروع من الكافي 5/463.
[15] - شرائع الاسلام لنجم الدين الحلي 2/186 ط طهران 1377 هـ
[16] - النهايه للطوسي ص 490.
[17] - الفروع من الكافي 5/460. الاستبصار للطوسي 3/151.
[18] - تهذيب الاحكام للطوسي 7/253.
[19] - الفروع من الكافي 5/462.
[20] - الاستبصار للطوسي 3/147، تهذيب الاحكام للطوسي 7/259
[21] - الفروع من الكافي 5/460، الاستبصار للطوسي 3/151.
[22] - الفروع من الكافي 5/462، الاستبصار للطوسي 3/45، تهذيب الاحكام للطوسي 7/255.
[23] - التهذيب للطوسي 2/188.
[24] - تفسير منهج الصادقين للكاشاني ص 352.
[25] - تفسير منهج الصادقين للكاشاني ص 352.
[26] - التهذيب للطوسي 2/188.
[27] - تفسير منهج الصادقين للكاشاني ص 352. التهذيب للطوسي 2/188.
[28] - الفروع من الكافي 5/457. تهذيب الاحكام للطوسي 7/260.
[29] - التهذيب للطوسي 2/186. الاستبصار للطوسي 3/142.
[30] - اين حديث صحيح را امام بخاري در ادب مفرد شماره 273، و امام احمد 2/318، و حاكم 2/613 روايت كرده اند. به«سلسله الاحاديث الصحيحه للألباني 1/45» مراجعه كنيد.
[31] - اين حديث صحيح را امام احمد 5/256-257 روايت كرده است. به «سلسله الاحاديث الصحيحه للالباني 1/370» مراجعه كنيد.
[32] - تهذيب الاحكام للطوسي 7/414 باب آداب الخلوه . الاستبصار للطوسي 3/243.
[33] - الاستبصار للطوسي 3/243 . تهذيب الاحكام للطوسي 7/415.
[34] - تحرير الوسيله للخميني 2/241.
[35] - من لا يحضره الفقيه لابن بابويه القمي 3/468 كتاب النكاح باب النوادر.
[36] - رواه مسلم (1134)(134).
[37] -جلاء العيون للمجلسي 2/468.
[38] - من لا يحضره الفقيه لابي جعفر محمد بن بابويه القمي ص 51.
[39] - نهج البلاغه خطبه 235.
[40] - منتهي الامال للعباس القمي الجزء الاول ص 248
[41] - اعيان الشيعه لسيد محسن الامين 1/34
[42] - الارشاد للمفيد ص 234. اعلام الوري باعلام الهدي للطبرسي 242.
[43] - الاحتجاج للطبرسي ص 145.
[44] - الارشاد للمفيد ص 241. اعلام الوري للطبرسي ص 949.
[45] - تاريخ اليعقوبي 1/235.
[46] - العروه الوثقي و بهامشها تعليقات مراجعهم في هذا العصر لليزدي 2/366.
[47] - تهذيب الاحكام للطوسي 1/384. السرائر لابن ادريس ص 484، وسايل الشيعه للحر العاملي 6/340.
[48] - تهذيب الاحكام للطوسي 2/48. وسايل الشيعه للحر العاملي 11/60.
[49] - السرائر لابن ادريس ص 471. وسايل الشيعه للحر العاملي 6/341،342.
[50] - اثر الامامه في الفقه الجعفري لعلي السالوس ص 408.
[51] - رهنمود سنت در رد اهل بدعت نوشته ابوالفضل برقعي. پاورقي ص 307.
[52] - رهنمود سنت در رد اهل بدعت نوشته ابوالفضل برقعي. پاورقي ص 316.