7- اهانت دجالان به حسين بن علي رضي الله عنهما

 

حسين بن علي نوه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) و يكي از دو سروان جوانان اهل بهشت نيز از پيمان شكني شيعيان در امان نبوده اند. همانگونه كه تاريخ گواهي مي دهد كسانيكه ادعاي پيروي از ايشان را داشتند پيوسته با نامه هاي خود از ايشان مي خواستند نزد آنان يعني به شهر كوفه روند تا آنها ايشان را امام و رهبر خود قرار داده و در صف او شمشير زنند. اما همانگونه نوه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) به وعده هاي بي ارزش آنها دلخوش كردند و نزد آنان رفتند، آنها عهد و پيمان خود را زير پا گذاشتند و ايشان را بي يار و ياور رها ساختند.

جا دارد قبل از هر چيز نگاهي به مصادر شيعه بيافكنيم و ببينيم كه چگونه در اين مصادر كوفيان پيمان شكن به خاطر اين پيمان شكني و فريفتن نوه پيامبر (صلى الله عليه وسلم) بجاي توبيخ و سرزنش مورد تحسين و تمجيد قرار گرفته اند.

در روايتي منسوب به امام جعفر -رحمت الله عليه- در مورد شيعيان كوفه اينچنين گفته شده است: «ولايت ما را بر آسمانها و زمين و كوهها و شهرها عرضه كردند، اما هيچكدام از آنها مانند اهل كوفه به آن ايمان نياوردند»[1].

پس از اينكه دانستيم بنا بر روايات شيعه اهل كوفه بهترين و با وفاترين شيعيان محسوب مي گردند، بياييد ببينيم آنها چه بلايي بر سر اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) آوردند.

آنها در حدود صدو پنجاه نامه براي حسين بن علي -رضي الله عنهما- فرستادند و خطاب به ايشان نوشتند: «بسم الله الرحمن الرحيم. از شيعيان حسين بن علي خطاب به امير المؤمنين حسين بن علي بن ابي طالب. سلام خدا بر شما باد. بدانيد مردم منتظر قدوم شما هستند و بجز شما هيچكس را به خلافت قبول ندارند. پس بسوي ما بشتابيد اي فرزند رسول الله. والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته»[2]. و در نامه اي ديگر چنين نوشته:

 «باغبان سر گشته و ميوه ها رسيده اند. اگر اراده كنيد مي توانيد بسوي سربازاني دلاور و يكپارچه آييد. و السلام»[3].

پس از اينكه اينگونه نامه هاي فريبنده يكي پس از ديگري بدست حسين بن علي -رضي الله عنهما- رسيد، ايشان تصميم گرفتند پسر عموي خويش مسلم بن عقيل را براي بررسي اوضاع به كوفه بفرستند. هنگاميكه مسلم به كوفه رسيد «مردم كوفه به دور او جمع گشته و در حاليكه اشك ديد گانشان سرازير بود، با او بيعت كردند»[4].

مسلم پس از گذراندن چند روز در كوفه نامه اي به اين مضمون براي حسين بن علي -رضي الله عنهما- فرستاد: «بدانيد كه صد هزار شمشير آماده فرمانبرداري از شما است. تاخير به هيچ وجه روا نيست»[5].

اين نامه هاي فريبنده، حسين بن علي را فريب داد و ايشان به اهل كوفه و نصرت آنها دلخوش كردند و در حاليكه بسياري از ياران رسول الله (صلى الله عليه وسلم) ايشان را نصيحت كردند كه مانند برادر بزرگوار خود عمل كنند و فريب پيروان دروغين را نخورند، اما بالاخره ايشان از مكه خارج شده و بسوي كوفه حركت كردند. كوفيان كه مساله را جدي و خطرناك ديدند ديري نپاييد كه عهد و پيمانهاي خود را به باد فراموشي سپردند و امام حسين و ياران اندك ايشان را بدون كوچكترين نصرتي رها ساختند. حسين بن علي هنگاميكه متوجه خيانت پيروان دروغين خود شدند خطاب به آنها چنين گفتند:

«اي اهل كوفه! من به اينجا نيامدم مگر پس از آنكه شما برايم نامه ها فرستاديد و از من خواستيد بسويتان بشتابم كه شما را امام و پيشوايي نيست. اي اهل كوفه! اگر شما همچنان بر عهد و پيمان خود پايداريد، من نزد شما هستم و اگر از عهد و پيمان خود پشيمانيد و از آمدن من اندوهگين، من به همان جايي كه آمدم باز خواهم گشت»[6].

اي كاش شيعيان و پيروان دروغين به عهد و پيمان شكني خود بسنده مي كردند. اما آنگونه كه تاريخ مي گويد آنها نقش بسيار بزرگي در قتل ايشان و يارانشان ايفا كردند. محسن امين مي گويد: «بيست هزارتن از اهل عراق با امام حسين بيعت كردند. اما ديري نپاييد كه به او خيانت كرده و بر عليه ايشان شورش كردند و ايشان را به قتل رساندند»[7].

خيانت پيروان دروغين به اينجا نيز ختم نگرديد. يعقوبي مي گويد: «آنها خيمه ها را غارت كرده و به همسران ايشان اهانتها روا داشتند و آنها را به كوفه بردند. هنگاميكه آنها به كوفه رسيدند زنان كوفه همگي از خانه هايشان بدر آمده و به گريه وزاري پرداختند. در اين هنگام علي بن حسين فرمودند: «اينها بر ما مي گريند، در حاليكه قاتلين ما خود آنها هستند»[8].

8- اهانت دجلان به علي بن حسين (زين العابدين ) -رحمت الله عليه-

 

علي بن حسين فرزند برومند حسين بن علي و ملقب به امام زين العابدين نزد اين دجالان شخصي خوار و زبون مي باشد كه براي حفظ جان خود حاضر است به هر ذلت و خواري تن در دهد. در كتاب اصول كافي در مورد علي بن حسين -رحمت الله عليه- اين روايت ذكر شده است: «هنگاميكه يزيد بن معاويه براي اداي حج از مدينه مي گذشت مدتي را در اين شهر استراحت كرد. او به هنگام اقامت خود در مدينه يكي از قريشيان را به حضور خود طلبيد و به او گفت: آيا به اين مسأله اعتراف داري كه تو بنده من هستي و اگر بخواهم مي توانم تو را بفروشم و يا اينكه تو را همچنان بنده خود نگاه دارم؟ مرد قريشي به او گفت: به خداوند سوگند كه اصل و نسبت تو از اصل و نسب من والاتر و ارجمندتر نيست. و پدر تو نيز از پدر من والاتر نبوده و تو نيز از من بهتر و برگزيده تر نيستي. پس چگونه خود را بنده تو بدانم؟ يزيد به او گفت: به خداوند سوگند اگر دستور مرا نپذيري گردنت را خواهم زد. مرد به او گفت: كشتن من هرگز از كشتن حسين بن علي هولناك تر و دردناكتر نخواهد بود. يزيد با شنيدن اين سخن امر كرد سر مرد را از گردنش جدا كنند.

آنگاه يزيد دستور داد علي بن حسين (امام زين العابدين) را احضار كردند و از ايشان همان چيزي را خواست كه از مرد قريشي خواسته بود. علي بن حسين -عليهما السلام- خطاب به او فرمود: اگر به آنچه مي گويي گردن ننهم مرا نيز مانند آن مرد خواهي كشت؟

يزيد گفت: بله، علي بن حسين با شنيدن اين سخن خطاب به يزيد گفت: به آنچه از من خواستي گردن مي نهم. من بنده اي ناگزير هستم. تو مي تواني مرا بنده خود نگاه داري و يا اينكه مرا بفروشي»[9].

ببينيد چگونه دلاوري و شجاعت امام زين العابدين -رحمت الله عليه- را از انسانهاي معمولي نيز كمتر مي دانند و ايشان را متهم مي كنند كه به ذلت و خواري بنده بودن تن در داده اند.

علاوه بر اين، به مادر امام زين العابدين نيز اهانت كرده اند. در يكي از روايات گفته شده: «تمام مردم پس از قتل حسين بن علي مرتد گشتند مگر پنج تن كه عبارتند از ابو خالد كابلي و يحيي بن ام الطويل و جبير بن مطيع و جابر بن عبدالله و شبكه همسر حسين بن علي»[10]. نمي دانيم چرا نام شبكه را ذكر كرده اند، اما نام مادر علي بن حسين يعني شهربانو از ليست مؤمنين حذف شده است!

 

9- اهانت دجالان به امام محمد باقر و فرزند بزرگوارشان

 

امام محمد باقر و فرزند ايشان افتراءات و بهتان هاي زيادي را از جانب پيروان دروغين خود متحمل شده اند. چون دجالان و دروغپردازان تمام كذبها و روايات جعلي خود را به آنها نسبت داده و مذهب خود را جعفري نام نهاده اند و تمام كاسه كوزه ها را بر سر آنها شكسته اند. علاوه بر اين امام محمد باقر را شخص ترسويي مي دانند كه براي حفظ مصلحت خويش فتواهاي دروغين مي داده و محرمات را حلال مي گردانيده است. مي گويند: ايشان فتوي مي داده: «گوشت آنچه كه باز و چرغ بكشند حلال است. در حاليكه در حقيقت گوشت آنچه كه اين دو بكشند حرام مي باشد»[11].

زراره بن اعين كه يكي از بزرگترين راويان احاديث شيعه مي باشد به ايشان توهين كرده و در مورد ايشان مي گويد: «او پيرمردي است كه نمي داند چگونه بايد با خصم خود مجادله كند»[12].

و در مورد امام جعفر صادق -رحمت الله عليه- مي گويند: هفتاد زبان داشته و با هر كس بنا بر مصلحت خويش سخن مي گفته است. در روايتي دروغين از زبان ايشان مي گويند: «من به هفتاد زبان سخن مي گويم، و مي توانم هر سخن را به گونه اي توجيه كنم»[13].

ببينيد چگونه اين دجالان با اين روايتهاي دروغين خود مي خواهند لقب اين امام جليل را از ايشان بگيرند و بجاي صادق، ايشان را بوقلمون صفت لقب دهند.

زراره دروغگو كه يكي از بزرگترين راويان مذهب شيعه مي باشد، ايشان را به گفتن سخناني متهم مي كند كه هر انسان شريف و محترم از بر زبان آوردن آن شرمسار مي گردد. كسي از زراره نقل مي كند كه: «به خداوند سوگند اگر تمام سخناني را كه از ابا عبدالله شنيده ام بر زبان آورم، آلت هاي تناسلي مردان از شنيدن آنها منتصب خواهند شد»[14].

 10- اهانت دجالان به موسي بن جعفر -رحمت الله عليه-

 

موسي بن جعفر -رحمت الله عليه- و مادر ايشان نيز مورد اهانت پيروان دروغين خود قرار گرفته اند. در روايتي از روايات دجالان چنين گفته شده است:

«روزي اين عكاشه به خدمت ابوجعفر و ابوعبدالله رفت. و در اثناي سخن خود از ابوجعفر پرسيد: چرا ابا عبدالله تا به امروز ازدواج نكرده است؟ در اين هنگام ابو جعفر در حاليكه كيسه اي در دست داشتند گفتند: ديري نخواهد پاييد كه برده فروشي از اهل بربر به اينجا خواهد آمد و ما با پولي كه در اين كيسه وجود دارد از آن برده فروش كنيزي براي ابا عبدالله خواهيم خريد.

پس از سپري شدن چند روز بار ديگر اين عكاشه نزد ابوجعفر مي رود. ابوجعفر با ديدن ابن عكاشه به او مي گويند: برده فروشي كه چند روز پيش در مورد او صحبت كردم به اين شهر رسيده، شما كيسه پول را برداريد و با آن، كنيزي از آن برده فروش بخريد.

ابن عكاشه كيسه را برداشته و نزد برده فروش مي رود. اما برده فروش به او مي گويد كه تمام كنيزها را فروخته و بجز دو كنيز بيمار، كنيز ديگري براي او باقي نمانده است. ابن عكاشه آن دو كنيز را مي بيند و يكي از آن دو را به هفتاد دينار مي خرد و نزد ابوجعفر مي برد. ابوجعفر هنگاميكه كنيز را مي بينند از او نامش را مي پرسند. كنيز مي گويد: نام من حميده است. ابوجعفر به او مي گويند: حميده در دنيا و محموده در آخرت. اي كنيز به من بگو آيا بكر هستي؟ كنيز مي گويد: بله. ابوجعفر به او مي گويند: چطور چنين چيزي امكان دارد در حاليكه اين برده فروشان به هيچ كنيزي رحم نمي كنند؟ كنيز مي گويد: اين برده فروش نيز چندين بار قصد داشت به من دست درازي كند. اما هر بار هنگاميكه ميان دو پاي من مي نشست و تا عملي كردن هدف خود فاصله اي نداشت خداوند مردي را با ريش و مويي سفيد را در آنجا حاضر مي كرد و آن مرد چنان برده فروش را كتك زد كه راهي جز گريز براي او باقي نمي ماند. پس از شنيدن سخنان كنيز ابوجعفر رو به فرزند خود مي كنند و مي گويند: اي جعفر، اين زن را براي خود برگير. و چيزي نگذشت كه اين زن بهترين انسان روي زمين يعني موسي بن جعفر را بدنيا آورد»[15].

ببينيد چگونه در اين روايت، مادر موسي بن جعفر را كنيزي قرار مي دهند كه در دست برده فروشان پاس كاري مي شده و چندين بار نيز چيزي نمانده بوده كه براي فروش هوي و هوس خود را با او تا آخرين مرحله پيش ببرد. آيا هيچ انسان عاقل و شرافتمندي پيدا نشده كه از اين راويان دروغگو بپرسد مگر امام جعفر صادق -رحمت الله عليه- نتوانستند با زني آزاده و شريف از بني هاشم و يا از خانداني ديگر ازدواج كنند تا مجبور نگردند مادر فرزند خود را كنيزي قرار دهند كه برده فروش هر بلايي خواسته بر سر او در آورده است؟

و در روايتي ديگر ابو بصير (او يكي از بزرگترين مشايخ شيعه مي باشد)، در روايتي جعلي مي گويد: امام جعفر صادق در مورد او گفته اند: اگر امثال اينها نمي بودند آثار نبوت از بين مي رفت. «رجال الكشي ص 152») موسي بن جعفر را متهم به دنيا پرستي و حريص بودن بر اموال دنيوي مي كند. در اين روايت حماد بن عثمان مي گويد: «روزي من و ابن ابي يعفور و شخص ديگري به حيره رفته بوديم. در آنجا موضوع سخن ما به دنيا و ملذات آن كشيده شد. در اين هنگام ناگهان ابوبصير مرادي گفت: اگر امامتان آنرا به چنگ آورد، همه آنرا نصيب خود خواهد ساخت»[16].

11- اهانت دجالان به علي بن موسي رحمت الله عليه

 

به علي بن موسي -رحمت الله عليه- نيز اهانتي شده همانند اهانتي كه به پدر ايشان شده است. چون در مورد علي بن موسي نيز مي گويند مادر ايشان كنيزي در دست برده فروشان بوده است[17].

و همچنين مي گويند: «ايشان فتوا مي داده اند كه مرد مي تواند آلت تناسلي خود را در دبر همسر خويش فرو برد»[18]. در حاليكه اين عمل شنيع حتي در روايات كتب شيعه نيز حرام دانسته شده است[19].

همچنين مي گويند: علي بن موسي عاشق پروپا قرص دختر عموي مأمون بوده است[20].

و بدين ترتيب مي بينيم كه هيچيك از اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) از اهانتها و زخم زبانهاي كساني كه خود را پيرو بر حق آنها مي دانند، در امان نبوده اند.

موضع اهل بيت نسبت به پيروان دروغين خود

 

اولين كسيكه به اين پيروان دروغين مبتلي گرديد، اميرالمومنين علي بن ابي طالب چهارمين خليفه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) بود. ايشان همواره از پيمان شكني و حيله گريهاي آنها دلتنگ و افسرده بودند و از آنها گله هاي فراوان داشتند. در خطبه اي از نهج البلاغه از زبان ايشان در مورد پيروان دروغين خود اينچنين نقل شده است: «آه از دست شما! كه از سرزنشتان به ستوه آمدم. آيا به زندگاني اين جهان به جاي زندگاني جاودان دل خوش كرديد و ذلت را به جاي عزت پسنديديد؟ هر گاه شما را به جهاد دشمنتان مي خوانم، چشمانتان در كاسه مي گردد كه گويي به گرداب مرگ اندريد. و يا در فراموشي و مستي بسر مي بريد. در پاسخ سخنانم در مي مانيد، حيران و سرگردانيد. گويي ديو در دلتان جاي گرفته و ديوانه ايد. نمي دانيد و از خرد بيگانه ايد. من ديگر هيچگاه به شما اطمينان نكرده و شما را پشتوانه خود نينگارم و در شمار يار و مددكار نپندارم.

شتراني را مانيد مهار گشاده. چراننده خود را از دست داده، كه چون از سويي شان فراهم كنند، از ديگر سو بپرا كنند»[21].

و در سخني ديگر درماندگي و خذلان پيروان خود را چنين بيان مي سازند:

«تا چند با شما راه مدارا بسپارم! آنسان كه با شتر بچه مدارا كنند. يا جامه فرسوده اي كه چون شكاف آنرا از سويي به هم آرند از سوي ديگر گشايد. هر گاه دسته اي از سپاهيان شام بر سرتان آيد به خانه مي رويد و در به روي خود مي بنديد و چون سوسمار در سوراخ مي خزيد و يا چون كفتار در لانه مي آرميد. به خداوند سوگند آنكس را كه شما ياري دهيد خوار است و آنرا كه شما بر او حمله آريد نشانه تير شكسته سوفار. به خداوند سوگند كه در مجلس بزم بسپاريد و فراهم، و زير پرچم رزم نا چيز و كم»[22].

و در خطبه اي ديگر، افسردگي و دل شكستگي خود را چنين بيان مي سازند:

« جز كوفه كه كار بست و گشاد (فرمانروايي) آن با من است براي من نمانده. اي كوفه، اگر جز تو كه گرد بادهاي آشوبت بر خاسته است در فرمان من نباشد، پس خداوند تو را زشت كند... شنيده ام بسر به يمن در آمده است. به خداوند سوگند، مي بينم كه اين مردم به زودي بر شما چيره مي شوند، كه آنان بر باطل خود فراهمند و شما در حق خود پراكنده. شما امام خود را در حق نافرماني مي كنيد و آنان در باطل پيرو امام خويش اند. آنان با حاكم خود كار به امانت مي كنند، و شما كار به خيانت. آنان در شهرهاي خود درستكارند و شما فاسد و بدكار. اگر كاسه چوبيني را به شما بسپارم مي ترسم آويزه آنرا ببريد. الهي! اينان از من خسته اند و من از آنان خسته. آنان از من به ستوه اند و من از آنان دل شكسته. پس بهتر از آنان را مونس من دار، و بدتر از من را بر آنان بگمار. الهي! دلهاي آنان را بگذار، چنانكه نمك در آب گدازد»[23].

و در خطبه اي ديگر اينچنين از مدعيان محبت خود گله كرده و خشم خويش را بر آنان آشكار مي سازند:

«اي كسانيكه به مردان شباهت داريد ولي مرد نيستيد. اي كم خردان ناز پرورده، كاش شما را نديده بودم و نمي شناختم كه به خداوند سوگند پايان اين آشنايي ندامت بود و دستاورد آن اندوه و حسرت. خداوند مرگتان دهد! كه دلم از دست شما پر خون است و سينه ام مالامال خشم شما مردم دون، كه پياپي جرعه اندوه به كامم مي ريزيد، و با نافرماني و فروگذاري، كار را بهم در مي آميزيد، تا آنجا كه قريش مي گويد: پسر ابوطالب دلير است اما علم جنگ نمي داند. خداوند پدرانشان را مزد دهد. كداميك از آنان پيشتر از من در ميدان جنگ بوده و بيشتر از من نبرد دليران را آزموده؟ هنوز بيست سال نداشتم كه پا در معركه گذاشتم، و اكنون ساليان عمرم از شصت فزون است. اما، آنرا كه فرمان نبرند سر رشته كار از دستش برون است»[24].

پس از اين بياييد ببينيم، حسن بن علي -رضي الله عنهما- در مورد پيروان خود چه گفته اند. ايشان نيز از آنانيكه خود را شيعه اهل بيت دانسته و ادعاي محبت آنها را سرپوشي براي اعمال باطل خود قرار داده اند، بسيار گله كرده و از آنها برائت جسته اند. در يكي از معتبرترين كتابهاي شيعه نقل شده كه ايشان گفته اند: «به خداوند سوگند من معاويه را بر اينهايي كه مي پندارند شيعه من هستند ترجيح مي دهم. اينها قصد به قتل رساندن مرا داشتند و اموالم را به تاراج بردند»[25].

و در روايتي ديگر شيعيان خود را اينچنين توصيف مي كنند: «اينها با وجود اينكه مي گويند قلبهاي ما با شماست، شمشيرهايشان را بر عليه ما كشيده اند»[26].

حسين بن علي -رضي الله عنهما- نيز از دغل كاريهاي شيعيان خود بي بهره نبوده اند. ايشان به وعده هاي آنها دلخوش كرده و گمان بردند باطن آنها نيز مانند گفته هايشان مي باشد. اما ديري نپاييد كه آنها حقيقت خود را اظهار كرده و ايشان را تنها و بي يار و ياور رها ساختند. ايشان در يكي از روايات اينچنين از آنها گله مي كنند:

«اي شيث بن ربعي و اي حجار بن ابحر و اي قيس بن اشعث و اي يزيد بن حارث (اينها گروهي از شيعيان حسين بن علي بوده اند)! مگر برايم نامه نفرستاديد كه ميوه ها رسيده و باغها سرسبز گشته اند و خود را سربازاني دلاور و متحد معرفي كرديد؟»[27].

و در سخني ديگر ايشان از شدت دغل كاريهاي شيعيان خود به اظهار گله اكتفا نكرده، بلكه دست خود را بسوي آسمان بلند كرده و بر عليه آنها ادعا مي كنند و مي گويند: «الهي آنها را فرقه فرقه گردان و در بينشان اختلاف بيافكن و ولات امور را از آنها خشنود مساز. ما را فرا خواندند تا ياريمان دهند اما هنگاميكه نزدشان آمديم به ما حمله كردند و به قتلمان رساندند»[28].

و فرزند بزرگوار حسين بن علي، يعني امام زين العابدين شيعيان خود را به يهود و نصاري تشبيه مي كنند و از آنها و اعمال ناپسندشان برائت مي جويند. در كتاب رجال الكشي از زبان ايشان چنين نقل شده است: «يهوديان چنان در محبت به عزير افراط ورزيدند كه در نهايت آن گفته و اعتقاد باطل را نسبت به او پيدا كردند. پس نه آنها از عزير هستند و نه عزير از آنها. و نصاري چنان در محبت به عيسي افراط ورزيدند كه در نهايت آن گفته و اعتقاد باطل را نسبت به او پيدا كردند. پس نه آنها از عيسي هستند و نه عيسي از آنها. و ما نيز به همين مسئله مبتلي گشته ايم. گروهي از شيعيان ما چنان در محبت به ما افراط خواهند كرد كه در نهايت آن اعتقادي را كه يهوديان در مورد عزير و نصاري در مورد عيسي پيدا كردند، آنها در مورد ما پيدا خواهند كرد. پس نه آنها از ما هستند و نه ما از آنها»[29].

و امام محمد باقر -رحمت الله عليه- چنان از شيعيان خود دلتنگ و مأيوس بوده اند كه در مورد آنها گفته اند: «اگر تمام مردم شيعه ما مي بودند، سه چهارم آنها در مورد ما شك داشتند و يك چهارم ديگر را انسانهايي احمق تشكيل مي دادند»[30].

و موسي بن جعفر -رحمت الله عليه- در مورد شيعيان خود مي گويند: «اگر شيعيان خود را تحت آزمايش و امتحان قرار دهم در بين آنها بجز انسانهاي مرتد چيز ديگري نخواهم يافت. و اگر بخواهم آنها را براي خود پاك و خالص بگردانم از هزار نفر يكي نيز باقي نخواهد ماند. آنها فقط بلد هستند بر كرسي خود تكيه زنند و بگويند ما شيعه علي هستيم»[31].

اين بود سخنان و گفته هاي اهل بيت رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در مورد آنانيكه حب اهل بيت را دستاويزي براي خود قرار داده اند تا تحت اين سرپوش هر بلايي كه بخواهند بر سر دين بياورند.

 

شيعه و امامت

اهل سنت و امامت

 

آنچه بطور خلاصه مي توان در رابطه با اعتقاد اهل سنت و جماعت در مورد مسأله امامت و خلافت گفت اين است كه اهل سنت و جماعت تعيين خليفه و امام و اطاعت از او را واجب توسط آيات و يا احاديث از قبل مشخص و معين شده اند را باطل و مردود مي دانند[32].

شيعه و امامت

 

امامت و خلافت در مذهب تشيع ركني از اركان اسلام بشمار مي رود.

در يكي از روايات كتاب «اصول كافي» در اينمورد اينگونه گفته شده:

«ابوجعفر (ع) فرمودند: اسلام بر پنج ركن استوار گشته است: نماز و زكات و روزه و حج و ولايت. و بر هيچ ركني مانند ركن ولايت تأكيد نشده است. اما مردم چهار ركن را پذيرفته اند و از قبول ركن ولايت سرباز زده اند»[33].

مي بينيم در اين روايت چگونه دجالان مهمترين ركن اسلام يعني شهادتين را حذف كرده و بجاي آن مساله امامت و ولايت را قرار داده اند.

و در روايت دروغين ديگري گفته شده: «مهمترين اصل از اصول دين كه خداوند پيامبر خود را براي تبليغ آن مبعوث داشته، اصل امامت مي باشد»[34].

محمد حسين آل كاشف الغطا يكي از بزرگترين مراجع معاصر شيعه در مورد مفهوم امامت مي گويد: «امامت مانند نبوت منصبي است الهي. يعني همانگونه كه خداوند از ميان بندگان خود كساني را به نبوت بر مي گزيند و معجزاتي را به آنها عطا مي فرمايد. به همين صورت كساني را براي منصب امامت انتخاب كرده و پيامبر خود را امر مي كند كه او را پس از خود به امامت مردم منصوب دارد»[35].

كليني در همين رابطه در كتاب خود مي گويد: «امامت عهد و پيماني است الهي»[36].

 اين سخنان بيانگر اين مطلب هستند كه در مذهب تشيع امامت و نبوت هيچ تفاوتي با يكديگر ندارند. و امام همان ويژگيها و خصوصياتي را دارا است كه پيامبر از آن برخوردار است.

موجوده نتيجه گرفته مي شود يافتن تفاوت بين نبوت و امامت عمل بسيار دشواري است كه در هر صورت خالي از اشكال و نقد نخواهد بود»[37]. مجلسي در ادامه سخنان خود مي گويد: «ما هيچ مانعي در توصيف آنها (ائمه) به مقام نبوت نمي يابيم مگر مراعات مسأله خاتمه يافتن نبوت. در حاليكه عقل ما هيچ تفاوتي بين نبوت و امامت و امامت نمي يابد»[38].

بررسي بيشتر در مورد اين موضوع ما را به اين نتيجه مي رساند كه دجالان پس از همانند و مساوي دانستن نبوت و امامت، پا را از اين نيز فراتر نهاده و مقام و منزلت امامت را از نبوت عظيمتر و بزرگتر دانسته اند. روايات بسياري در كتاب اصول كافي بر اين اعتقاد صحه گذاشته اند[39]. نعمت الله جزائري در اين رابطه مي گويد:

«مقام و منزلت امامت عامه عظيمتر و بزرگتر از منزلت نبوت و رسالت مي باشد»[40].

پس از اين جا دارد به برخي از روايات كه دجالان در مورد جايگاه و منزلت امامت و ولايت از خود تراشيده و در كتابهاي خويش نگاشته اند، اشاره داشته باشيم. در يكي از اين روايات گفته شده است: «پيامبر (صلى الله عليه وسلم) صد و بيست بار به معراج رفته اند، و در هر بار خداوند متعال ولايت امام علي (ع) و ساير ائمه را بيش از ديگر فرائض و واجبات دين بر ايشان تأكيد كرده اند»[41].

و در روايت دروغين ديگري گفته شده است: «روزي جبرئيل نزد رسول الله (صلى الله عليه وسلم) آمده و به ايشان گفت: اي محمد! خداوند بر شما درود مي فرستد و مي فرمايد: من هفت آسمان و موجودات آنرا خلق كرده ام و هفت زمين و مخلوقات آنرا آفريده ام. در ميان تمام هستي هيچ جايي با شكوه تر و مقدس تر از ما بين ركن و مقام وجود ندارد. اما بدانكه اگر بنده اي از بندگان من از آغاز آفرينش در اين مكان به عبادت و پرستش من مشغول بوده باشد ولي ولايت و امامت علي را نپذيرد، من او را در آتش جهنم خواهم افكند»[42].

و در روايت ديگري گفته شده: «هر كس به ولايت ما ايمان داشته باشد، نماز و روزه و زكات و حج او مقبول خواهند بود. و هر كس ولايت ما را نپذيرد، خداوند متعال هيچيك از اعمال او را قبول نخواهد كرد»[43].

و در روايت ديگري كه دجالان آنرا به پيامبر (صلى الله عليه وسلم) نسبت داده اند گفته شده: «اگر احدي از شما در روز قيامت با حسناتي به اندازه كوههاي عظيم در بارگاه الهي حاضر گردد، اما ولايت علي بن ابي طالب را قبول نكرده باشد خداوند او را درون آتش جهنم خواهد افكند»[44].

و در روايت ديگري كه باز دجالان آنرا به پيامبر (صلى الله عليه وسلم) نسبت داده اند ادعا شده كه حتي توحيد و يكتا پرستي نيز بدون ايمان به ولايت ائمه اثني عشر مقبول واقع نخواهد شد. در اين روايت گفته شده: «رسول الله (صلى الله عليه وسلم) فرمودند: هر كس لا اله الا الله بگويد از اهل بهشت خواهد بود. در اين هنگام دو تن از ياران ايشان گفتند: اي رسول الله، همه ما همواره قول لا اله الا الله بر زبان داريم. رسول الله (صلى الله عليه وسلم) در جواب فرمودند: اما شهادت لا اله الا الله فقط از اين شخص و پيروانش پذيرفته خواهد شد. آنگاه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) دستشان را بر سر علي بن ابي طالب گذاشتند»[45].

بنا بر آنچه از اينگونه روايات نتيجه گرفته مي شود،‌ مي توانيم پي بريم كه در مذهب تشيع شهادت لا اله الا الله بدون ايمان به ولايت ائمه، ‌بيهوده و بدون فائده خواهد بود. حويزي در تفسير خود روايت مضحكي را ذكر كرده كه شنيدن آن ما را به اين نتيجه خواهد رساند كه دجالان براي رسيدن به اهداف خود به هر نيرنگ و دجلي متوسل مي شوند. حتي اگر اين دجل و دروغ متضمن توهين به پيامبران خدا باشد.

اكنون اين روايت مضحك را با يكديگر مي خوانيم: «روزي عبدالله بن عمر نزد امام زين العابدين (ع) رفته و خطاب به ايشان گفت: اي فرزند حسين. آيا تو هستي كه مي گويي يونس بن متي بسبب قبول نكردن ولايت جدت دچار آن بلا گشت و نهنگ او را بلعيد؟ امام (ع) فرمودند: بله. اميدوارم مادرت به داغت بنشيند.

ابن عمر به ايشان گفت: اگر راست مي گويي اين مسأله را به من ثابت كن.

در اين هنگام امام زين العابدين(ع) دستور دادند چشمان من (راوي قصه) و ابن عمر را با پارچه اي بستند. پس از مدتي پارچه را باز كردند. ما ناگهان خود را در كنار ساحل عظيمي يافتيم. ابن عمر با ترس و لرز خطاب به امام گفت: اي آقاي من. خون من در گردن شما خواهد بود. شما را سوگند مي دهم به من آسيبي نرسانيد.

در اين هنگام امام زين العابدين (ع) با صدايي بلند نهنگي را نزد خود فرا خواندند پس از چند لحظه ناگهان نهنگي همانند كوهي بزرگ سر از آب بدر آورده و گفت: لبيك، لبيك، اي ولي خدا. امام زين العابدين (ع) خطاب به نهنگ فرمودند: تو كيستي؟ نهنگ پاسخ داد: من همان نهنگي هستم كه يونس بن متي را بلعيد. امام (ع) خطاب به او فرمودند: ما را از قصه او آگاه ساز. نهنگ در مورد قصه يونس بن متي چنين گفت: اي آقاي من. هرگز خداوند پيامبري را به نبوت مبعوث نداشته مگر اينكه ولايت شما اهل بيت را بر او عرضه كرده است. هر كدام از آنها كه ولايت شما را پذيرفته، نجات يافته است و هر كدام از قبول آن سرباز زده و يا در آن درنگ كرده است به بلاهايي همچون اشتباه آدم، و در شرف غرق قرار گرفتن نوح و آتش گرفتن ابراهيم، و در چاه افكنده شدن يوسف و بيماري ايوب و خطاي داود دچار شده است. يونس نيز هنگاميكه به پيامبري مبعوث گشت خداوند به او وحي كرد كه: اي يونس! اميرالمومنين را ولي و امام خود قرار ده»[46].

پس از آشنايي با مقام و منزلت و ولايت ائمه اثني عشر در مذهب تشيع، جا دارد از كسانيكه اين اعتقاد را به خورد اين مذهب داده اند بپرسيم: اگر اعتقاد شما در مورد ولايت و امامت صحيح مي بود و ايمان به امامت ائمه اثني عشر از نماز و روزه و ساير اركان دين مهمتر بوده و حتي توحيد و يكتاپرستي نيز بدون ايمان به ولايت بي ارزش مي بود، پس چرا در قرآن مجيد سخني از آن به ميان نيامده است؟ در حاليكه آيات بسياري از قرآن مجيد در مورد نماز و روزه و حج و ... سخن گفته اند. اما امامت ائمه اثني عشر حتي در يك آيه نيز ذكر نشده است. آيا اين خود دليلي بر بطلان اين اعتقاد دروغين نيست؟

كسانيكه بطلان اين اعتقاد را نمي پذيرند گويا به صورت غير مستقيم مي گويند خداوند اين مسأله را از اكثريت مسلمانان پوشيده نگاه داشته تا در فرداي قيامت آنها را به درون آتش جهنم بيافكند.

ممكن است كسي ادعا كند ايمان به امامت ائمه اثني عشر در قرآن مجيد ذكر شده است اما سني ها آيات مربوط به آنرا از قرآن پاك كرده اند. اين ادعا علاوه بر اينكه مخالفتي صريح با آيه شماره 9 سوره الحجر دارد كه در آن خداوند متعال محفوظ ماندن قرآن كريم را از هر گونه تحريف و دستخوردگي بعهده گرفته اند، همچنين اين سؤال را به دنبال خواهد داشت كه چرا علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- در زمان خلافت خويش اين آيات را بار ديگر در قرآن مجيد به ثبت نرساندند؟ و يا اينكه چرا ساير ائمه من جمله مهدي موهوم يك نسخه از اين قرآن كامل را به شيعيان ندادند تا حجتي دال بر حقانيت آنها باشد و سبب گردد سني ها نيز اعتقاد را بپذيرند و تمام مسلمانان در يك صف بر عليه دشمنان خود قرار گيرند؟

درماندگي دجالان در پاسخ دادن به اينگونه سؤالها آنها را بر آن داشت كه پيروان فريب خورده خويش را از بحث و مناقشه كردن با مخالفان بر حذر دارند و آنها را امر كنند ايمان به امامت ائمه اثني عشر را بين خود مخفي نگاه دارند و در مورد آن با كسي سخن نگويند. و همچنين مانند عادت هميشگي خود براي مقدس جلوه دادن اين مسأله، دست به جعل چندين روايت زده و آنها را به ائمه نسبت دادند. در يكي از اين روايات گفته مي شود: «ايمان به ولايت را خداوند مخفيانه با جبريل در ميان گذاشتند. و جبريل مخفيانه با محمد و محمد با علي و علي نيز مخفيانه اين مسأله را با آنانيكه خداوند مقدر كرده بود، در ميان گذاشتند. اما شماها امروز مي خواهيد آنرا بين مردم افشاء كنيد»[47]. و در روايتي ديگر گفته شده: «... راز ما را افشاء نسازيد»[48]. شارح كافي در شرح اين روايت مي گويد: «مراد از راز، مسأله امامت و ولايت مي باشد»[49].

آيا بيم و هراس دجالان از رو شدن دستشان دليلي بر دروغين و بي پايه و اساس بودن سخنان آنها نيست؟ اگر ايمان به ولايت و امامت چنين جايگاه عظيمي در دين مي داشت چرا مي بايست سعي شود در جوي تاريك و سياه و بطور مخفيانه بين مردم تبليغ شود؟ و چرا خداوند آنرا مخفيانه با جبريل -عليه السلام- در ميان گذاشته است؟ مگر والعياذ بالله خداوند نيز از ابوبكر و عمر مي ترسيده است؟

براستي كه اينگونه اعتقادات چنان بي پايه و اساس و واهي هستند كه هر انسان عاقل غير متعصب مي تواند به دروغين بودن آنها پي ببرد.

نكته بسيار مهمي كه در رابطه با اين مسأله بايستي به آن اشاره كرد اين است كه بنابر اعترافات مراجع و مصادر مذهب تشيع اولين كسي كه پرچمدار چنين مفهومي از امامت بوده است، عبدالله بن سبأ يهودي الأصل مي باشد. در بسياري از مراجع شيعه گفته شده: «ابن سبأ اولين كسي بود كه فرضيت امامت علي بن ابي طالب (ع) را بين مردم تبليغ مي كرد و از دشمنان ايشان برائت مي جست و آنها را كافر مي دانست. اين بدان سبب بود كه ابن سبأ، يهودي الأصل بوده و در زمان يهوديت خويش يوشع بن نون را وصي موسي مي دانست و پس از اسلام همين اعتقاد را در مورد علي بن ابي طالب (ع) پيدا كرد»[50]. بزرگان مذهب تشيع اين اعتقاد ابن سبأ يهودي الأصل را پسنديده و آنرا اصلي عظيم از اصول مذهب خود قرار دادند. ابن بابويه قمي مي گويد: «شيعه اماميه معتقد است هر پيامبري، وصي اي دارد كه او را به امر خداوند پس از خود جانشين خويش مي سازد»[51]. جا دارد به اين نكته نيز اشاره كنيم كه سردار رشيد اسلام علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- هنگاميكه از توطئه و دسيسه هاي ابن سبأ آگاه گشتند نخست تصميم گرفتند فرمان قتل او را صادر كنند، اما ترس از بوجود آمدن فتنه و آشوب سبب شد تنها به تبعيد ابن سبأ به مدائن اكتفا كنند. البته در برخي از مراجع شيعه گفته شده علي بن ابي طالب -رضي الله عنه-، ابن سبأ را به قتل رساندند[52].

 



[1] - بصائر الدرجات للصفار الجزء الثاني الباب العاشر.

[2] - كشف الغمه للاربلي ج 2 ص 32. الارشاد للمفيد ص 203.

[3] - الارشاد للمفيد ص 203، ايضاً اعلام الوري للطبرسي ص 223 و الفظ له.

[4] - الارشاد للمفيد ص 205 ، ايضاً ص 220.

 

1- الارشاد للمفيد ص 224.

[7] - اعيان الشيعه لمحسن الامين القسم الاول ص 34.

[8] - تاريخ اليعقوبي ج 1 ص 235.

[9] - الروضه من الكافي ج 8 ص 234- 235.

[10] - مجالس المومنين للشوشتري، المجلس الخامس ص 144 ط طهران.

[11] - الفروع من الكافي ج 6ص 208، باب صيد البزاه والصقور و غير ذلك.

[12] - الاصول من الكافي.

[13] - بصائر الدرجات للصفار الجزء السادس.

[14] - رجال كشي ص 123، ترجمه زراره بن اعين.

[15] - الاصول من الكافي كتاب الحجه، باب مولد موسي بن جعفر ج 1 ص 477.

[16] - رجال كشي ص 154.

[17] - عيون اخبار الرضا لابن بابويه ج 1 ص 17، 18. الاصول من الكافي للكليني ج 1 ص 486.

[18] -الاستبصار للطوسي باب اتيان النساء ما دون الفرج ج 3 ص 343.

[19] - به بخش «شيعه و ازدواج موقت» مراجعه شود.

[20] - عيون اخبار الرضا لابن بابويه ص 153 ، 154.

[21] - نهج البلاغه خطبه 34 (في استنفار الناس الي اهل شام).

[22] - نهج البلاغه خطبه 69.

[23] - نهج البلاغه خطبه 25.

[24] - نهج البلاغه خطبه 27.

[25] - الاحتجاج للطبرسي ص 148.

[26] - الاحتياج للطبرسي ص 149.

[27] - الارشاد للمفيد ص 234.

[28] - الارشاد للمفيد ص 241.

[29] - رجال كشي ص 111.

[30] - رجال كشي ص 179.

[31] - الروضه من الكافي ج 8 ص 228.

[32] - براي كسب اطلاعات بيشتر در رابطه با موضع اهل سنت و جماعت نسبت به مسأله خلافت و امامت مي توان به اين كتابها مراجعه كرد:

1) الأحكام السلطانيه لابي يعلي محمد بن الحسين الفراء الحنبلي.

2) الاحكام السلطانيه للماوردي.

3) الموسوعه الفقهيه، وزاره الاوقاف والشئون الاسلاميه بدوله الكويت 6/215.

[33] - اصول الكافي كتاب الايمان و الكفر باب دعائم الاسلام 2/18 رقم 3

[34] - ودائع النبوه لهادي الطهراني ص 115 مكتبه دار العلم 1391 هـ.

[35] - اصل الشيعه و اصولها ص 58.

[36] - اصول الكافي للكليني 1/227 تصحيح و تعليق: علي اكبر الغفاري، دار الكتب الاسلاميه، طهران، ط: الثالثه: 1388 هـ.

[37] - بحار الانوار للمجلسي 26/82 احياء التراث العربي، بيروت، الطبعه الثالثه، 1403 هـ.

[38] - بحار الانوار 26/82 (چاپ سابق الذكر).

[39] - اصول الكافي للكليني 1/175(چاپ سابق الذكر).

[40] -زهر الفربيع ص 12.

[41] - الخصال لابن بابويه ص 600-601 تصحيح: علي اكبر الغفاري، مكتبه الصدوق، طهران 1389 هـ . بحارلانوار للمجلسي 23/69 ( چاپ سابق الذكر).

 

[42] - امالي الصدوق لابن بابويه القمي ص 290ط: ايران 1300 هـ بحار الانوارللمجلسي 23/69 (چاپ سابق الذكر)

[43] - اصول الكافي 1/437 ( چاپ سابق الذكر).

[44] - امالي الشيخ الطوسي 1/314.

[45] - بحار الانوار 27/201 (چاپ سابق الذكر).

[46] - تفسير نور الثقلين لعبد الله بن جمعه الحويزي 3/435 تصحيح و تعليق : هاشم المحلاتي، المطبعه العليمه ، قم ، ط: الثالثه 1385 هـ.

[47] - شرح جامع للمازنداراني 9/123 المكتبه الاسلاميه ، طهران 1384 هـ.

[48] - اصول الكافي 2/222 (چاپ سابق الذكر).

[49] - شرح جامع للمازنداراني 9/119 (چاپ سابق الذكر).

[50] - رجال كشي ص 108 – 109 تصحيح و تعليق : حسن المصطفوي، ط : طهران . المقالات و الفراق للقمي ص 20 تصحيح و تعليق : محمد جواد مشكور ، مطبعه حيدري، طهران 1963 م . فرق الشيعه للنوبختي ص 22 دار الاضواء ، بيروت ، ط: الثالثه 1404 هـ . الزينه للزاري ص 305 تحقيق: عبدالله السامرائي، ضمن كتاب الغلو الفرق الغاليه، مطبعه الحكومه، بغداد 1392 هـ.

[51] - عقائد الصدوق لابن بابويه القمي ص 106.

[52] - رجال كشي ص 107 ( چاپ سابق الذكر).

نوشته شده توسط حسینی در جمعه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۸ |