اين روزها بحث امامت، غدير و برگزاري مراسمات بدعي در مملكت ما در حال اوج گيري است و پيروي از رسومات ، متأسفانه پرده اي بر ديده هاي حقيقت بين، نهاده و توصيه و سفارش قرآن كه دستور به مراجعه به قرآن و حديث صادر مي نمايد كمتر مورد توجه قرار مي گيرد بلكه همه يكصدا مي گويند : پدران خويش را بر راهي يافته ايم، ما هم سنت آنها را حفاظت مي نمائيم حتي مرتدان و بي دينها نيز از همين حربه براي مقابله با اسلام سود مي جويند و مردم را به آئينهاي نسخ شده و منحرف دعوت مي نمايند
بزرگترين دليلي كه شيعه در مبحث امامت بدان استناد مي جويد همان چيزي است كه حديث غدير مي نامند از جمله اموري كه نشان از اهتمام شيعه به آن دارد اين است كه يكي از بزرگان معاصر آنها، كتابي را در 16 مجلد تاليف كرده و در آن به اثبات صحت اين حديث مي پردازد و آن را به (الغدير در كتاب والسنة و الادب ) نامگذاري كرده است. آنها روايت مي كنند كه رسول الله صلي الله عليه وسلم بعد از برگشتن از حجة الوداع هنگامي كه به غدير خم رسيد براي مسلمانان بيان داشت كه علي بن ابي طالب _ رضي الله عنه _ بعد از او ، وصي و خليفه اش مي باشد چنانكه خداوند عز و جل در كتابش نيز او را بدان امر فرمود :﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ﴾[1] «اي رسول آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل گشته به مردم برسان كه در صورت عدم انجام آن رسالتت را به انجام نرسانيده ايد» مجلسي كه از بزرگان شيعه است در اين زمينه بيان ميدارد :''إنا ومخالفينا قد روينا عن النبي - صلى الله عليه وسلم - أنه قام يوم غدير خم وقد جمع المسلمون فقال: أيها الناس ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ فقالوا بلى، قال- صلى الله عليه وسلم -: من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من وآلاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله''[2] [ما و مخالفانمان از رسول خدا صلي الله عليه وسلم روايت كرده ايم كه روز غدير خم در حالي كه مسلمانان اجتماع كرده بودند برخاست و فرمود: اي مردم آيا من از مسلمانان به خودشان اولي تر نيستم؟ جواب دادند: بلي، فرمود: هركس من مولاي او هستم علي مولاي اوست. بار الها دوست بدار آن كس كه او را دوست مي دارد و دشمن بدار كسي كه او را دشمن مي دارد، كمك كن كسي كه او را كمك مي كند و خوار گردان كسي كه او را خوار مي نمايد.
جواب اهل سنت را خلاصه وار در آنچه خواهد آمد بيان ميداريم:
در اين حديث، جعل كنندگان بر آن افزوده اند؛ طائفه اي از اهل علم از آن جز ''من كنت مولاه فعلي مولاه " را به عنوان حديث صحيح قبول ندارند.
حال كه مهمترين ادله آنها را بيان كرديم باقي دلايلشان را از كتابهاي اهل سنت چون - منهاج السنة- كه شبهات روافض را دنبال كرده و قواعدي را بيان داشته است بايد پي گرفت.
اعتقاد به وجود نص قرآني بر واجب بودن امامت علي با اصول اساسي مانند اصل شوري مخالف است چون امور مسلمانان در بين خودشان بر اساس شوري صورت مي گيرد چنانكه مي فرمايد:﴿وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ﴾[3] «امورشان به صورت شوري مي باشد.» خلافت از جمله امور مسلمانان است كه در كتاب خدا و سنت رسولش صلي الله عليه وسلم نص صريحي در مورد تعيين آن بعد از او وجود ندارد مؤيد آن چيزي است كه در نهج البلاغه از علي _ رضي الله عنه _ نقل شده آنگاه كه به معاويهت گويد: ''إنما الشورى للمهاجرين والأنصار ، فإذا اجتمعوا على رجل سموه ( إماما ) ذلك لله رضا''[4] [شوري تنها از آن مهاجرين و انصار است وقتي كه بر فردي اجتماع كردند و او را امام ناميدند مورد رضاي پروردگار نيز مي باشد، يعني خداوند راضي به آن چيزي است كه مهاجرين و انصار به آن راضي هستند.]
علي بن ابي طالب با خلفاء بيعت كرد و اين چيزي است كه درمورد آن اتفاق وجود دارد اما شيعه روايت كرده اند كه در آغاز بدان اعتراض نموده سپس بر آن نماند و خود را تسليم كرد و بيعت نمود،كه اين بيعت اقرار به مشروع بودن خلافت كساني است كه بر او سبقت گرفته اند و اين اقرار بر كساني كه خود را به او منتسب مي نمايند حجت است. شارح نهج البلاغه از علي روايت كرده است كه به اولويت امامت ابوبكر بر ديگر افراد اعتقاد داشت چنانكه هنگام بيعت با او گفت: ''وإنا لنرى أبا بكر أحق الناس بها"[5] [من ابوبكر را شايسته ترين مردم به خلافت مي بينم.] مجلسي و كليني كسي را كه معتقد به خلافت ابوبكر و عمر باشد كافر و مشرك مي دانند با اين حال در مورد علي كه به سوي آنها دست دراز مي كند و با آنها بيعت مي نمايد كه از آنها حرف شنوي داشته باشد و از آنها اطاعت نمايد چه مي گويند در حاليكه در موردش معتقد به عصمت از خطا و بري از ترس و مسامحه هستند؟
بيعت كردن علي با شيخين بر شيعه حجت است به همين دليل بزرگانشان براي آن دلايلي دست و پا كرده اند:
الف. بيعت علي به خاطر ترس از نابودي اسلام بوده است. براي ابطال اين دليل همين كافي است كه بدانيم اسلام در عصر عمر و عثمان در يك دوران طلائي قرار داشت طوري كه خلافت اسلامي از طرف شرق تا بخاري و از طرف غرب تا افريقا امتداد يافت .
ب. مي گويند: او با آنها به سبب تقيه بيعت كرد يعني در ظاهر با آنها اظهار موافقت نمود ولي در دل راضي به خلافت و بيعت كردن با آنها نبود. اين دليل از دليل قبلي ناپسند تر و قبيحتر است چون از شخصيت علي شخصيتي دوگانه ساخته اند كه بيمناك و ترسو و نگران است و بر خلاف باطن و درونش خود را ظاهر كرده است و اين چيزي است كه رواياتشان بدان ناطق است چنانكه وارد است:''أحضر علي من بيته ، وسيق إلى أبي بكر بحبل في رقبته ، وهناك وقف عمر وخالد بن الوليد وغيرهم ، والسيوف في أيديهم - معاذ الله - وهدده عمر أن يبايع أبا بكر وإلا فصل رأسه عن جسده ، وهكذا أجبر علي واضطر في النهاية إلى مبايعة أبي بكر"[6] [علي از خانه اش احضار گرديد و با ريسماني در گردن به سوي ابوبكر برده شد، در آنجا عمر، خالد بن وليد و ديگران شمشير در دست ايستاده بودند- پناه بر خدا- عمر او را تهديد مي كرد كه با ابوبكر بيعت نمايد كه در غير اين صورت سرش را از بدن جدا مي كند و همينطور بود كه علي مجبور شد و در نهايت ناچار به بيعت كردن با ابوبكر گرديد.] كسي كه شجاعت برتر علي، و قدرتش بر دفاع از حق، و رواياتي را كه شجاعتش را بيان داشته اند، بداند اين امر برايش پذيرفتني نيست. در نهج البلاغه از علي روايت است كه فرمود:''وإني من قوم لا تأخذهم في الله لومة لائم"[7] [من از قومي هستم كه در راه خدا از سرزنش سرزنش كنندگان نمي هراسد.] اگر بگوئيم بيعتش با آنها به خاطر تقيه بوده است در مورد بقايش در همراهي و وزارتش با آنها در مدت بيست و پنج سال خلافت چه مي گوئيم؟ به درستي كه اعتقاد به تقيه براي توجيه همراهي علي با خلافت در اين مدت طولاني سخت و دشوار است!!!
آيا نام گذاري فرزندانش به نام اسامي خلفاي سه گانه نيز مي تواند تقيه باشد؟!![8] اهل سنت معتقد هستند كه نسبت دادن تقيه به كسي كه از جمله شجاعترين مردم روي زمين است طعنه زدن به اوست و سؤال مي كنند كه آيا شيعه به درستي علي بن ابي طالب را دوست دارند در حالي كه او را به اين امور نسبت مي دهند؟
ج. علي هنگامي كه خلافت را بر او عرضه داشتند آن را ترك كرد و گفت:''دعوني والتمسوا غيري فأن أكون لكم وزيرا خير لكم من أن أكون عليكم أميرا"[9][مرا رها و آن را از غير من بخواهيد و اينكه من برايتان وزير باشم بهتر از آنست كه امير باشم.] و بعد از قتل عثمانتهنگام بيعت كردن با او فرمود:''والله ما كانت لي الخلافة رغبة ولا في الولاية أربة ، ولكنكم دعوتموني إليها ، وحملتموني عليها"[10] [سوگند به الله من به خلافت رغبتي ندارم و علاقه اي به حكومت ندارم اما شما مرا به آن دعوت كرديد و بر آن واداشتيد.] از خلال اين نصوص چيزي كه بيانگر اين نكته باشد كه علي اعتقادي به منصوص بودن امامت خود در قرآن دارد آشكار نمي شود چون در غير اينصورت نمي گفت:''والله ما كان لي في الخلافة رغبة '' و هر گز با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت نمي كرد، و كار او در صورت وجود نص مخالفت با دستور پروردگار بود و همچنين در صورت صحت حديث غدير خم مخالفت صريح با آن تلقي مي شد.
در روايت متفق عليه آمده كه حسن بن علي به خاطر معاويه از خلافت دست بر داشت و رسول خداق به آن خبر داده است.مي فرمايد:٭٭إِنَّ ابْنِي هَذَا سَيِّدٌ وَلَعَلَّ اللَّهَ أَنْ يُصْلِحَ بِهِ بَيْنَ فِئَتَيْنِ عَظِيمَتَيْنِ مِنْ الْمُسْلِمِينَ٭٭[11] (اين پسر من بزرگ و سيد است و خداوند به وسيله او بين دو گروه عظيم از مسلمانان صلح ايجاد مي كند.) سؤال اين است كه چرا حسن به خاطر معاويه از خلافت كردن دست بر داشت چيزي كه كتب شيعه به تفصيل آن را بيان داشته اند چنانكه از سليمان بن صرد كه از بزرگان شيعه روايت است كه به خاطر اين كار حسن را نكوهش مي كند آنجا كه خطاب به او ميگويد:''السلام عليك يا مذل المؤمنين'' اين كلمه را به جاي (أمير المؤمنين ) بكار مي برد[12] اعتراض كردن به حسن براي دست كشيدن از خلافت به خاطر معاويه متناقض با اعتقاد شيعه به عصمت او و باقي ائمه است، كسي كه شيعه معتقد است تمامي اقوال و اعمالشان حق يوده است. در حالي كه امارت منصوص، به رضايت آنها به ديگري واگذار گرديد پس چرا شيعه به چيزي تمسك مي جويد كه امامانش از آن دست بر داشته اند؟ و اين مورد و همچنين براهين قطعي ديگر كه آشكار و بديهي هستند در اين زمينه بسيار است و براي كسي كه خود را از تعصب و هوي برحذر دارد و بخواهد حق را بشناسد، كافي است.
اهل سنت به فضل و بزرگواري و صلاح اهل بيت اقرار مي كنند و معتقدند اين امر مانع از آن نخواهد شد كه آنها دچار خطا و لغزشهاي شوند كه طبيعت بشري موجب آن است چون هيچكدام از افراد بشر نمي تواند از طبيعت بشري كه همه مخلوقات بدان متصفند خارج گردد چنانكه رسول گراميقمي فرمايد: ٭٭كُلُّ ابْنِ آدَمَ خَطَّاءٌ وَخَيْرُ الْخَطَّائِينَ التَّوَّابُونَ٭٭[13] (همه فرزندان آدم دچار خطا مي شوند و بهترين آنها كساني هستند كه توبه مي كنند.) در اين ميان تنها انبياء در تبليغي كه از جانب خدا و رسولش بدان مأمور هستند معصوم مي باشند چه بسيار پيامبراني كه مورد سرزنش پروردگار قرار گرفته اند وگاهاً بعضي از موضعگيريهايشان تصحيح شده است چنانكه خداوند متعال به پيامبرش مي فرمايد:﴿عَبَسَ وَتَوَلَّى (1) أَنْ جَاءَهُ الْأَعْمَى (2) وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّى (3) أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّكْرَى (4) أَمَّا مَنِ اسْتَغْنَى (5) فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى (6) وَمَا عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّى (7) وَأَمَّا مَنْ جَاءَكَ يَسْعَى (8) وَهُوَ يَخْشَى (9) فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّى (10) كَلَّا إِنَّهَا تَذْكِرَةٌ (11)﴾[14] «ترشرويي كرد و روي بر تافت(1) از اينكه آن نابينا به نزد او آمد(2) و تو چه داني چه بسا او پاكدلي ورزد(3) يا پندگيرد و پندش سود بخشد(4) اما كسي كه بينيازي نشان ميدهد(5)تو به او ميپردازي(6) و اگر هم پاكدلي پيشه نكند، ايرادي بر تو نيست(7) و اما كسي كه شتابان به سويت آمد(8) و او خشيت مي ورزد(9) چنين نيست، آن پندآموزي است(10) هر كه خواهد آن را ياد كند(11)»
و باز مي فرمايد:﴿وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾[15]«و ذوالنون را كه خشمگنانه به راه خود رفت، و گمان كرد هرگز بر او تنگ نمي گيريم، آنگاه در دل تاريكي ندا در داد كه خدايي جز تو نيست، پاكا كه تويي، من از ستمكاران بودم.»
در حاليكه شيعه در مورد ائمه معتقد به عصمت مطلق آنها از خطاهاي سهوي و عمدي است چنانكه شيخ رضا المظفر گويد:''نعتقد أن الإمام كالنبي يجب أن يكون معصوما من السهو والخطأ والنسيان" [16] [معتقديم امام چون پيامبر است و واجب است از اشتباه، خطا و فراموشي معصوم باشد.]
لذا به اقتضاي عصمتشان تعاليم آنها چون تعاليم قرآن منزه از سهو و غفلت است چنانكه بسياري از كتب شيعه بدان معترف مي باشند. براي روشنگري در اين مورد نگاهي سريع به بعضي از بابها و فصول كتاب كافي كليني مي اندازيم چيزي كه مارا بي نياز از بيان و توضيح خواهد نمود، آري چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است كليني مي آورد:
باب: أن الأئمة يعلمون جميع العلوم التي خرجت إلى الملائكة والأنبياء.
[امامان تمام علومي را كه براي ملائكه و انبياء نازل گشته را مي دانند]
باب:أن الأئمة يعلمون متى يموتون وأنهم لا يموتون إلا باختيارهم
[امامان مي دانند كه چه زماني خواهند مرد و تنها به اختيار خويش مي ميرند]
باب:أن الأئمة يعلمون ما كان، وما يكون، وما لم يكن لو كان كيف يكون، وأنه لا يخفى عليهم شيء
[امامان آنچه بوده و آنچه در آينده بوجود خواهد آمد و آنچه را كه بوجود نيامده و در صورت وجود چگونه مي شد را مي دانند و چيزي از آنها پوشيده نخواهد ماند.]
باب: إن الأئمة يعرفون جميع الكتب على اختلاف ألسنتها[17]
[امامان تمامي كتابها را علي رغم اختلاف زبانهايشان ميدانند]
ولقد جاء الكليني بالغرائب عن أبي عبد الله تحت باب سماه هكذا : ''باب فيه ذكر الصحيفة والجفر و الجامعة ومصحف فاطمة عليها السلام[18] [كليني عجائب و غرائباتي را از ابو عبدالله در بابهاي به اسامي صحيفه، جفر، جامعه و مصحف فاطمه مي آورد]
خوانندگان گرامي چيز عجيبي نيست كه آنها به ابو عبدالله دروغ مي بندند چون آنها حتي به الاغ رسول الله صلي الله عليه وسلم كه اسمش عفير بوده نيز دروغ بسته اند آنجا كه كليني روايتي طولاني را مي آورد و در پايان مي گويد: ''إن حمار رسول الله - صلى الله عليه وسلم - عفير كلم رسول الله فقال : بأبي أنت وأمي ، إن أبي حدثني عن أبيه عن جده عن أبيه أنه كان مع نوح في السفينة ، فقام إليه نوح فمسح على كفله ، ثم قال : يخرج من صلب هذا الحمار حمار يركبه سيد النبيين وخاتمهم ... فالحمد لله الذي جعلني ذلك الحمار"[19] [الاغ رسول الله صلي الله عليه وسلم عفير با رسول خدا سخن مي گفت: يك بار گفت: پدر و مادرم فدايت شوند، پدرم از پدر بزرگش و آنهم از پدرش كه همراه نوح در سفينه بود نقل مي كند كه نوح به طرفش برخاسته و بر پشتش دست كشيده آنگاه مي گويد: از پشت اين الاغ، الاغي به وجود مي آيد كه سيد و خاتم پيامبران بر او سوار ميشود ....لذا خداوند را سپاس مي گويم كه مرا آن الاغ قرار داد.]
سبب اين همه غلو و افراط در مورد ائمه اينست كه آنها قائل به عصمت آنها هستند و عصمت را يكي از شروط امامت مي دانند و در اين رابطه دلايلي را ذكر مي كنند كه مهمترينش را بيان مي داريم:
1 ) علي رغم اينكه در كتاب خداوند نه تنها در مورد عصمت حتي ذكري از ائمة اثني عشر به ميان نيامده ولي با اين حال اهل شيعه براي اثبات امامت مورد نظر خويش به قرآن استناد مي جويد بزرگان شيعه به آيه 124 بقره استدلال مي نمايند كه مي فرمايد:﴿وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾ «آنگاه كه خداوند ابراهيم را با كلماتي مورد آزمايش قرار داد و او آنها را به اتمام رساند خداوند فرمود: من تو را امام براي مردم قرار دادم ابراهيم گفت: آيا اين مقام را براي فرزندان منهم قرار مي دهيد؟ فرمود: عهد من به ظالمان نخواهد رسيد.» صاحب مجمع البيان با استدلال به اين آيه مي گويد: "استدل أصحابنا بهذه الآية على أن الإمام لا يكون إلا معصوما من القبائح لأن الله نفى أن ينال عهده الذي هو الإمامة ظالم ، ومن ليس بمعصوم فقد يكون ظالما إما لنفسه وإما لغيره ، فإن قيل إنما نفى أن ينال ظالم في حال ظلمه ، فإن تاب فلا يسمى ظالما فيصح أن يناله 0 الجواب أن الظالم وإن تاب فلا يخرج من أن تكون الآية متناولته في حال كونه ظالما فإذا نفى أن يناله فقد حكم الله عليه بأنه لا ينالها والآية مطلقة غير مقيدة بوقت دون وقت فيجب أن تكون محمولة على الأوقات كلها فلا ينالها الظالم وإن تاب فيما بعد"[20] [ياران ما به اين آيه استدلال مي كنند كه امام بايد معصوم از گناه و امورات قبيح باشد چون خداوند رسيدن عهدش را كه امامت باشد به ظالمان نفي نموده است و هر كس نيز معصوم نباشد ظالم است حال چه به خود يا ديگري ظلم كرده باشد و اگر كسي بگويد رسيدن عهد الهي به ظالم در حال ظلم نفي شده است لذا اگر توبه كند آن وقت ظالم به حساب نمي آيد پس رسيدنش به مقام امامت درست است. جواب اين است كه ظالم گر چه توبه كند از اينكه در حال ظلم كردنش آيه شاملش مي گردد خارج نيست و حال كه رسيدنش بدين مقام نفي شده است دليل است كه خداوند به نرسيدنش بدان مقام حكم نموده است و آيه نيز مطلق است و لذا بايد آن را حمل بر همه اوقات نمود بنابراين عهد خداوند به فرد ظالم گر چه توبه هم بنمايد نخواهد رسيد.
نقد كردن استدلالشان:
أ. سلف در معني عهد اختلاف دارند: ابن عباس و سدي گفته اند منظور نبوت است و مجاهد گفته امامت است و قتاده، نخعي، عطا، حسن و عكرمه گفته اند: عهد خداوند در آخرت به ظالمين نمي رسد و منظور از ظلم نيز شرك است بنابراين چنانكه ملاحظه مي كنيد سلف در تفسير آن با همديگر اختلاف داشته اند و در نظر اكثرشان ربطي به مسئله امامت ندارد و آنها نيز كه آن را به امامت تفسير كرده اند هدفشان امامت در علم و عمل صالح و اقتدا كردن بوده و امامت رافضي را منظور نداشته اند
ب. اگر آيه در مورد امامت هم باشد ارتباطي به مسئله عصمت ندارد چون نمي توان گفت غير ظالم معصوم است و مرتكب خطا و نسيان و سهو نمي گردد؛ ميان اثبات عصمت و نفي ظلم فرق بسياري وجود دارد چون نفي ظلم عدل را اثبات مي كند و ثابت كننده عصمت شيعه نيست.
ت. اگر كسي ظلم كند و سپس از آن توبه كند درست نيست او را متصف به ظلم و لوازم آن نمود چون بزرگترين ظلم همانگونه كه در قرآن بيان شده شرك است بنابراين در صورتي كه مشركي مسلمان شود به دليل ظالم قبلي نمي توانيم او را باز هم مشرك بناميم و انجام چنين كاري درست نيست چون لازمه استدلالشان اين خواهد بود كه همه مسلمانان و همچنين شيعه و اهل بيت غير معصوم ، ظالم باشند در حالي كه شيخ طوسي كه يكي از بزرگان شيعه است در التبيان ج1/158 مي گويد:" بأن الظلم اسم ذم فلا يجوز أن يطلق إلا على مستحق اللعن لقوله تعالى:﴿ألا لعنة الله على الظالمين﴾ "[21] [ظلم اسم ذم و نكوهش است لذا جز بر كسي كه مستحق آن باشد بكار نمي رود چنانكه خداوند متعال ميفرمايد:آگاه باشيد كه ظالمان مشمول لعن خداوند هستند.
ث. كتب شيعه خود نيز گواه بر عدم عصمت ائمه هستند چنانكه اختلافاتي را از آنها نقل مي كند كه مناقض عصمت است چيزي كه شيعه آن را شرط امامت مي داند و همين اختلافات سبب مستقيم براي خروج بعضي از شيعيان از تشيع شده است كه از آن جمله چيزي است كه قمي و نوبختي از بزرگان شيعه آن را بيان مي كنند؛ مي گويند:[ بعد از قتل حسين بعضي از يارانش ناراحت شده و گفتند: ما در مورد كار حسن و حسين در تعجب هستيم، چون اگر آنچه را حسن انجام داده و با معاويه صلح كرد و با او بيعت نمود حق و واجب و صحيح است هرچند يارانش بيشتر و توانائيش زيادتر بود در مورد كار حسين چه بايد گفت در حاليكه يارانش كمتر و به نسبت ضعيفتر بودند؟ با اين وصف حسين جنگيد تا خود و يارانش جملگي كشته شدند در حاليكه حسين در عدم قيام عذرش بيشتر بود به همين دليل در امامتشان شك كرده و از افكارشان برگشته و عقايد عامه را پذيرفتند.][22] و همچنين روايت شده كه حسين بن علي بن ابي طالب از صلح برادرش با معاويه اظهار كراهت مي نمود و مي گفت:"لو جز أنفي كان أحب إلي مما فعله أخي"[23] [اگر بيني ام قطع مي شد نزد من محبوبتر از اين بود كه برادرم انجام داد.] و بحث در اين است چنانكه يكي از معصومين ديگري را خطاكار بنامد اشتباه يكي از آنها به ضرورت ثابت مي گردد، در اين صورت عصمتي باقي نمي ماند.
شيعه امامت خلفاي سه گانه را باطل و آنها و همه پيروانشان را در زمره كافران به حساب مي آورند در حالي كه علي با آنها بيعت نمود و پشت سرشان نماز خواند و همراهشان جهاد و با آنها بوسيله ازدواج رابطه خويشي يافته است و بعد از مرگ شيخين ابوبكر و عمر رضي الله عنهما راه آنها را ادامه و چيزي از برنامه ها و راه و روششان را تغيير نداد چنانكه خود كتابهاي شيعه چون ( تنزيه الانبياء للمرتضي ) بدان ناطق است و اين چيزي است كه از اساس مذهب شيعه را ابطال مي نمايد لذا آنها براي خروج از اين تناقض قول به تقيه نموده اند و هر كجا رواياتشان با همديگر هم خواني نداشت و در تضاد با همديگر باشند فوراً به وسيله تقيه مسئله را پيش خود و براي شيعيان تأويل مي نمايند. در حاليكه تقيه در اسلام با كافران است ابن جرير الطبري در اين مورد ميگويد: '' التقية التي ذكرها الله في هذه الآية إنما هي تقية من الكفار لا من غيرهم"[24] [تقيه اي را كه خداوند در اين آيه (إلا أن تتقوا منهم تقاة ) بيان مي دارد تقيه در مقابل كافران است و غير كافران مورد نظر نيست.] تقيه رخصتي در حالت اضطرار است به همين دليل خداوند آن را در بحث نهي از مولاة كافران از مبدأ نهي استثنا كرده است﴿لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ﴾[25]«مؤمنان نبايد كه كافران را - به جاي مومنان- دوست بگيرند، و هركس چنين كند از خداوند بي بهره است، مگر آنكه از آنان به نوعي تقيه كنيد، و خداوند شما را از خويش بر حذر مي دارد، و بازگشت به سوي خداوند است.»
به همين دليل علما آن را در حالت ضرورت رخصت مي دانند لذا اگر كسي در اين مقام عزيمت را برگزيند كارش افضل است و به همين دليل خداوند متعال صادقان شجاعي را كه در راه خدا از سرزنش لوم كنندگان نمي هراسند تمديح و ثنا مي كند چنانكه مي فرمايد:﴿ الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ﴾[26]«كساني كه حاملان رسالت الله هستند از احدي جز خداوند نمي هراسند.» و در نهج البلاغه نيز از علي نقل است كه فرمود:''علامة الإيمان إيثارك الصدق حيث يضرك ، على الكذب حيث ينفعك'' [نشانه ايمان اينست كه راستي را بر دروغ برگزينيد گرچه راستي ضرر و دروغ سود برساند.]
حاملان پيام رسالت اسلام اصحاب كرامند كساني كه قران از آنها تمجيد و احاديث به فضيلت آنها گواه است آنها به شهادت قرآن بهترين امتان هستند كساني هستند كه رضي الله عنهم و رضوا عنه هستند و نام مهاجرين و انصار كه باعث درخشش اسلام و نصرت رسول رب العالمين شدند در قرآن چون ستاره مي درخشد آنها به شهادت قرآن در ميان خويش رئوف و رحيم و در مقابل دشمنان خداوند شديد هستند آنها بيعت كنندگان آغازين با رسول پروردگارند خداي كه از بيعتشان از بالاي هفت آسمان اعلان رضايت كرد﴿ لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا﴾[27] «به تحقيق خداوند از مؤمناني كه در زير درخت با تو بيعت نمودند راضي شد دانست كه چه در دل دارند سكينه و آرامش را بر آنها نازل كرد و فتح قريبي را برايشان مقرر نمود.» آري خداوند آنها را شناخته به همين دليل ايمانشان را اينگونه تأييد نموده است﴿فَإِنْ آَمَنُوا بِمِثْلِ مَا آَمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا﴾[28]«اگر همچون شما ايمان آوردند هدايت يافته اند.» ولي با اين حال رهبران شيعه خواسته اند چهره آنها را مخدوش نمايند؛ چرا؟!!! جز اين است كه با انجام اين كار همه اسلام زير سؤال خواهد رفت آيا در اينصورت حتي فضائل اهل بيت نيز قابل اثبات خواهد شد؟ و آيا اين كار جز خدمت به دشمنان اسلام و مخالفت با قرآن و رسول، واجد منفعتي هست چنانكه در معتتبرترين كتابهايشان مي گويند:"وقالوا إن الصحابة ارتدوا على أعقابهم بعد موت الرسول- صلى الله عليه وسلم - إلا ثلاثة : أبو ذر ، وسلمان ، المقداد ، وأن من شك في كفرهم فهو كافر"[29] بعد از مرگرسول خدا همه اصحاب جز سه نفر مرتد شدند . انا لله و انا اليه راجعون.
باز در همان مآخذ آمده است :
'' أبو بكر وعمر فارقا الدنيا ولم يتوبا ، ولم يتذكرا ما فعلاه بعلي ، فعليهما لعنة الله والملائكة والناس أجمعين"[30] چنانكه ملاحظه مي نمائيد بهترين بندگان خدا مورد سب و لعن شيعه واقع مي شود ولي با كمال وقاحت دم از دوستي و وحدت مي زنند و در همان حال براي غدير و شهادت مذعوم فاطمه رضي الله تعالي عنها در جامعه اهل سنت فرهنگ سازي نموده و در رسانه ها به مردم بدين مناسبات تبريك و تسليت مي گويند خداوند به همه راهيان حق توقيق هدايت عنايت فرمايد براي كشف حقيقت و دفاع از چهرهايي كه محبوبان رسول خدايند اقدام به ترجمه آثاري از ابن تيميه/ مي نمائيم اميد است باعث روشنگري و سبب هدايت هدايت خواهان شود. اگر خداوند توفيق عنايت فرمايد در آينده بيشتر و مفصلتر در مورد عقايد شيعه كه در تضاد با كتاب و سنت حتي عقل سالم است بحث خواهيم نمود و خداوند را شاهد بر نيات و اعمال خويش مي دانيم و هيچ انگيزه اي جز حق خواهي در اين راه نداريم نه مي خواهيم مردم نادان را تحريك كنيم و انگيزه حزبي و سياسي از انجام كار خويش نداريم فقط هدف ما روشنگري براي دين خداست و اينكه حقايق همانگونه كه هستند شناخته و پذيرفته شود و سنت رسول رب العالمين همانگونه كه بوده هويدا گردد تا مشمول شكايت رسول خدا در قيامت نگرديم كه به درگاه خداوند شكايت مي كند كه كتاب مرا ترك كردند و مي خواهيم آنگونه بر اسلام قرار گيريم كه در صورت مشاهده، رسول الله از ما دچار تعجب نگردد به قول گنجوي كه خطاب به پيامبر صلي الله عليه وسلم مي فرمايد، نباشيم :
دين ترا در پي آرايشند در پي آرايش و پيرايشند
بس كه براو بسته شده برگ وساز گر تو ببيني نشناسيد باز
[1] مائده 67
[2] بحار الأنوار ج37/225
[3] شوري 38
[4] نهج البلاغة ج3/7
[5] شرح نهج البلاغة ج1/132
[6] احتجاج الطبرسي /47-48
[7] نهج البلاغة/159
[8] أعلام الورى للطبرسي /203
[9] نهج البلاغة/181-182
[10] نهج البلاغة/322
[11] رواه البخاري
[12] رجال الكشي/103
[13] لترمذي والحديث حسن
[14] عبس/1-5
[15] الأنبياء/87
[16] عقائد الإمامية/95
[17] الكافي ج1/227
[18]از ابو بصير روايت است كه گفت خدمت ابو عبدالله آمدم و گفتم جانم فدايت باد شيعيان شما ميگويند پيامبر هزار درب، از دربهاي علم به علي عليه السلام آموخته كه از آنها هزار در ديگر گشوده مي شود! فرمود: بلكه پيامبر صلي الله عليه وسلم هزار دروازه از دروازه هاي علم به علي عليه السلام آموخته كه از هر دروازه آن هزار دروازه ديگر گشوده ميشود، گفتم: پس چه بهتر، سپس گفت اي ابو محمد در نزد ما جامعه است و آنها چه ميدانند كه جامعه چيست؟ گفتم فدايت گردم مگر جامعه چيست؟ فرمود: صحيفه اي است كه طول آن هفتاد ذراع به ذراع پيامبر است كه آن حضرت خودش آن را املاء كرد، و علي آن را با دست خودش نوشته در آن احكام هر گونه حلال و حرام و تمام آنچه كه مردم به آن احتياج دارند حتي حكم ديه زخم و خراش برداشتن نيز ثبت شده است گفتم به خدا سوگند اين علم است! گفت آري علم است اما نه علم چنداني! آنگاه لحظه اي به فكر فرو رفت سپس گقت در نزد ما جفر است! آنها چه مي دانند جفر چيست؟ كيسه اي است از جلد كه در آن علم انبياء و اوصياء و علم علماي گذشته بني اسرائيل نهفته است! گفتم يقيناً اين علم است اما نه چندان علمي! آنگاه لحظه اي مكث كرد و سپس گفت در نزد ما مصحف فاطمه عليها السلام است و آنها چه مي دانند مصحف فاطمه چيست؟ گفتم مگر مصحف فاطمه چيست؟ فرمود: كتابي است سه برابر اين قرآن شما ، كه به خدا سوگند اين علم است! فرمود: آري اين علم است ولي نه علم چنداني! و پس از سكوت اندكي فرمود: و در نزد ما علم ما كان و مايكون است يعني علم هر آنچه از بدو آفرينش تا كنون انچام گرفته و هر آنچه كه از هم اكنون تا برپاي قيامت انجام خواهد گرفت!!!. [الكافي ج1 /184]
[19] الكافي ج1/184
[20] الطبرسي ج1/201
[21] هود/18
[22] لقمي المقالات والفرق/25، النوبختي: فرق الشيعة 25-26
[23] مختصر التحفة/121
[24]تفسير الطبري ج6/316
[25] آل عمران 28
[26] الأحزاب/39
[27] فتح 18
[28] بقره 136
[29] الكافي ج2/245
[30] الكافي ج8/246

نوشته شده توسط حسینی در دوشنبه دوم فروردین ۱۳۸۹
|