شاهراه اتّحاد
(بررسی نصوص امامت)
تألیف :
حیدر علی قلمداران
(1292- 1368 شمسي(
با مقدمه و حواشی:
آيت الله العظمى
علامه سيد ابو الفضل ابن الرضا برقعي قمی
متولد:1329هـ.ق مطابق با 1287شمسي
متوفاي:1413هـ.ق مطابق با 1372 شمسي
پیش از این، کتاب «شاهراه اتّحاد» دو بار تکثیر و توزیع گشت: نخستین بار، این کتاب با تایپ دستی و به صورتی نامناسب و نامرتب، به تعدادی محدود، میان برادران ایمانی توزیع گردید. دومین بار با تایپ «I.B.M» به صورتی مغشوش و با اغلاط بسیار زیاد و جابهجایی مطالب و ...، تکثیر گردید.
اینک اولین بار است که نسخة مصحح و منقح این کتاب با آخرین تصحیحات و اضافات مؤلف، همراه با متن کامل مقدمه و حواشی آية الله العظمی علامه «سید ابوالفضل ابن الرضا برقعی قمی» (رحمه الله) در اختیار برادران ایمانی و اهل تحقیق قرار می گیرد.
زندگی نامه آيت الله العظمی ابوالفضل برقعی قمی..........................................
زندگی نامه استاد حيدر علی قلمداران............................................................
مقدمه برقعي...............................
مقدمه قلمداران............................
علل و انگیزه های جدائی امت اسلام از یکدیگر 24
علت اصلی اختلاف........................... 27
تحقیقی عمیق دربارة سقیفة بنی ساعده........ 29
ماجرای سقیفة بنی ساعده................... 31
سایر صحابة رسول خدا در چه حال بودند؟..... 42
کیفیت بیعت امیر المؤمنین علی - عليه السلام- با ابوبکر 43
آنچه در کتب شیعه در این باب آمده است..... 53
نظری به روایات ارتداد اصحاب پیامبر........ 65
آیاتی که در مدح اصحاب رسول الله نازل شده... 73
از میان دو قول کدام را اختیار کنیم؟...... 86
تاریخ حیات صحابه مصدق(تصديق كننده) آیات و مکذب(تکذيب كننده) روایات است...................................... 93
عقل منکر نص است.......................... 97
حقیقت ماجرای غدیر چیست؟!................ 111
آیا حدیث غدیر دلالت بر علی - عليه السلام - دارد؟ 114
نتیجة آنچه تاکنون ذکر شد................ 135
شبهات مذهب سازان........................ 142
ایجاد شبهه با آیات منافقین.............. 149
بررسی شبهات سابق........................ 152
نظری به ماجرای سقیفه در کتاب احتجاج..... 163
نتیجة آنچه گذشت......................... 185
اهل بیت و ذریة رسول الله ادعای نص نکردند.. 207
نظری به احادیث نص و ارزیابی آنها......... 215
حدیث اول............................... 216
حدیث دوم............................... 224
حدیث سوم............................... 240
حدیث چهارم............................. 243
حدیث پنجم.............................. 244
حدیث ششم............................... 248
حدیث هفتم.............................. 257
حدیث هشتم.............................. 273
حدیث نهم................................ 280
حدیث دهم............................... 284
تاریخ أئمه مکذب(تکذيب كننده) نصوص است... 297
قیام سادات علوی دلیل بر عدم نص است...... 304
اصحاب ائمه از نصوص بی خبر بودند.......... 316
ائمه از این نصوص خبر نداشتند............. 323
احادیث نص از نظر علم ملل و نحل........... 340
فرق شیعه پس از علی - عليه السلام-........ 346
فرق شیعه پس از سید الشهداء امام حسین - عليه السلام- 352
فرق شیعه پس از امام سجاد - عليه السلام-.. 354
فرق شیعه پس از امام باقر - عليه السلام-.. 354
فرق شیعه پس از امام صادق - عليه السلام-.. 357
فرق شیعه پس از امام کاظم - عليه السلام-.. 359
فرق شیعه پس از امام رضا - عليه السلام-... 361
فرق شیعه پس از امام جواد - عليه السلام-.. 362
فرق شیعه پس از امام هادی - عليه السلام-.. 363
فرق شیعه پس از امام عسگری - عليه السلام-. 363
نتیجة آنچه گذشت......................... 368
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمه ناشر (برگرفته از مقدمه خرافات وفور در زیارات قبور)
خوانندة گرامی!
شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که گاهی فلان موضوع طوری گنگ و مبهم می نماید که تشخیص آن مقدور نیست, یا یک خبر از راه دور تا زمانی که مستند ثابت نشود به اندازهای برای شما گیچ کننده و خسته کننده است که شما را کلافه می کند بویژه اگر موضوع خیلی مهم باشد, کشمکش مذاهب و مکاتب اعتقادی و فکری قرنهاست ادامه دارد و در این اواخر با پیشرفت علم و تکنولوژی و رشد چشمگیر اقتصاد و اسباب و امکانات نشر و پخش و دعوت پر و پا قرص بسیاری از این مذاهب و مکاتب اعتقادی و فکری راه تبلیغات و پروپاگنده را در سطح خیلی قوی و گسترده ای پیش گرفته اند بگونه ای که شاید برای خیلی ها حتی کسانی که اهل فکر و مطالعه هستند صدها شبهه و اشکال ایجاد کرده اند, یکی از قویترین و قدرت مندترین این مذاهب اعتقادی مذهب شیعه اثناعشری است که گر چه پنج درصد (5%) مسلمانان جهان را بیشتر تشکیل نمی دهند اما بدلیل داشتن امکانات سیاسی و اقتصادی گسترده چنان طوفانی از تبلیغات و شایعات و شبهات بپا کرده اند که خودشان هم در شگفت اند, بخشی از این تبلیغات متعلق به موضع به اصطلاح خودشان «استبصار» ]منظور از استبصار یعنی راهیاب شدن و هدایت یافتن از مذهب اهل سنت به مذهب شیعه اثناعشری[ است. مبلغان مذهب اثناعشری به گزاف مدعی هستند که تعدادی از شخصیتهای عمده اهل سنت از عقیده خودشان برگشته و مذهب اثناعشری را پذیرفته اند اما دریغ از یک سند و مدرک قاطع, گاهی مصری و گاهی اردنی و گاهی آسیایی و گاهی اروپایی و آفریقایی مستبصر می شوند, نه افراد عادی بلکه علماء و دانشمندان, جالب اینکه این فتوحات مبین! زیر عبای وحدت و تقریب انجام می گیرد!.
در این اسلام ناب! تناقض زیاد است این هم یکی!, اگر وحدت و تقریب است این ادعاها چیست؟! اگر هدف و برنامه «استبصار» اهل سنت است پس شعار وحدت و تقریب چه معنایی دارد؟! اگر این ادعاها درست می بود حداقل این تناقض هم کمی وزن می داشت اما کجاست استبصار و هدایت علماء و شخصیتهای اهل سنت؟! چند نفر گمنام و بی هویت به خود اجازه داده و برایشان سوژه ساخته اند که گویا اینها هدایت شده اند یا عده ای عوام از فلان کشور آفریقایی یا آسیایی به خاطر سد رمق و فرار از شرایط سخت زندگی فقیرانه تن به شیعه شدن و حتی نصرانی شدن می دهند! اما کجاست «استبصار» علماء و شخصیتهای اهل سنت؟!
اما در عوض شخصیتهای بزرگ و حقیقی که با علم و دانش و عقل و منطق از خرافات روی گردانیده و راه حق را انتخاب کرده اند آقایان سعی می کنند که آنها را در تاریکی مطلق نگه دارند و هیچ گونه اثری از آنان بدست مردم نرسد.
اما این واقعیت است که این شخصیتهای بزرگواری که از تشیع به مذهب اهل سنت روی آورده اند نه تنها عالمند بلکه مانند سایر اهل سنت همواره داعی وحدت حقیقی بوده و هستند, غیر از آیت الله سید ابوالفضل برقعی قمی مؤلف این کتاب که ایشان را با قلم خودشان خواهید شناخت چند شخصیت را به طور نمونه معرفی می کنیم:
1- آیت الله سید علی اصغر بنابی تبریزی
2- علامه سید اسماعیل آل اسحاق خوئینی زنجانی
3- استاد حیدر علی قلمداران قمی
4- آیت الله شریعت سنگلجی تهرانی
5- دکتر یوسف شعار تبريزی
6- مهندس محمد حسین برازنده مشهدی
7- حجت الإسلام دکتر مرتضی رادمهر تهرانی
8- علی رضا محمدی تهرانی
9- استاد علی محمد قضیبی بحرینی
10- آیت الله العظمی محمد بن محمد مهدی خالصی عراقی
11- آیت الله اسدالله خرقانی
12- دکتر صادق تقوی, استاد صادق دانشگاه تهران
13- دکتر علی مظفریان شیرازی
که تقریبا تمامی شخصیتها از خود آثار علمی و تحقیقی به جای گذاشتهاند, امیدواریم پس از مطالعة این کتاب خوانندگان عزیز خود قضاوت کنند که حق چیست و حق جو کیست و چه کسانی باید راه استبصار را بپیمایند!.
اما از پیروان و داعیان شیعة اثناعشری مخلصانه و مجدانه خواهشمندیم که برای تحقق وحدت واقعی بین مسلمانان از لعنت و نفرین صحابة رسول اللهص, و ن أجمعین, دست بردارند و از تبلیغ منفی و منحرف کردن اهل سنت صرف نظر کنند تا همة امت اسلامی بتواند در مقابل دشمنان اسلام محکم و استوار بایستد و از مقدسات اسلامی دفاع کند.
اگر قرار باشد به بهانة وحدت و تقریب, بعضی مسلمانان ناآگاه و خوش نیت اهل سنت را از عقاید و باورهایشان منحرف کرده و از مذهب اصیل اهل سنت دور کنند و به مذهب شیعة اثناعشری سوق دهند, مطمئن باشند که مسلمانان بالاخره از این برخورد غیر اخلاقی سر در خواهند آورد و آنگاه همة تلاشها و زحمتهایشان بر باد خواهد رفت, به امید آنکه عقلای این مذهب با مسلمانان رک و راست پیش بیایند و در فکر وحدت عملی و حقیقی مسلمانان باشند و جلو فعالان عاطفی خودشان را بگیرند زیرا که مصلحت علیای امت اسلامی مهمتر از مصلحت یک مذهب و طائفه است و وحدت و اتحاد هرگز با دشنام و اهانت و لعن و نفرین و تبلیغ برای شیعه گری ممکن نیست.
خوانندگان گرامی!
لازم به ذکر است که شایسته دانستیم مؤلف این کتاب آیت الله العظمی سید ابوالفضل ابن الرضا برقعی قمی را از زبان خود ایشان معرفی کنیم لذا مطالبی را به طور پراکنده از کتاب سوانح ایام یا خاطرات که به قلم توانای خود ایشان نگاشته شده را انتخاب و سر هم کردیم. ان شاالله که بتوانید شخصیت این بزرگوار را بدرستی بشناسید و تأکید میکنم برای آشنایی بیشتر با این چهره ناشناختة ایران زمین تمام کتابهای دیگر ایشان بویژه سوانح ایام (یا خاطرات) مراجعه کنید.
ناشر
زندگی نامة آيت الله العظمی برقعی قمی از زبان خودش
حمد و سپاس خدايي را كه به اين ناچيز تميز درك حق و باطل داد و ما را به سوي خود راهنمايي كرد. الحمدلله الذي هدانا لهذا وما كنا لنهتدي لولا أن هدانا الله, إلهي أنت دللتني عليك ولولا أنت لم أدر ما أنت و درود نامعدود بر رسول محمود محمد مصطفى ص وأصحابه وأتباعه الذين اتبعوه بإحسان إلى يوم لقائه.
و بعد. عدهاي از دوستان و همفكران اصرار كردند كه اين حقير فقير سيد ابوالفضل ابن الرضا برقعي، شرح احوال و تاريخ زندگي خود را به رشتهي تحرير در آورم و عقايد خود را نيز ضمن ذكر احوال خود بنگارم تا مفتريان نتوانند پس از موتم تهمتي جعل نمايند. زيرا كسي كه با عقايد خرافي مقدس نمايان مبارزه كرده دشمن بسيار دارد، دشمناني كه چون كسي را مخالف عقايد خود بدانند، از هر گونه تكفير و تفسيق و تهمت دريغ ندارند و بلكه اين كارها را ثواب و مشروع مي دانند!! و البته در كتب حديث نيز براي اين كار احاديثي جعل و ضبط شده است كه اگر فردي كم اطلاع آن روايات را ديده باشد مي پندارد كه آنها صحيح اند!
به هر حال اين ذره ي بي مقدار خود را قابل نمي دانم كه تاريخ زندگاني داشته باشم، ولي براي اجابت اصرار دوستان لازم دانستم كه درخواستشان را رد نكنم، و بخشي از زندگاني ام را به اختصار برايشان بنگارم، گرچه گوشه هايي از آن را در بعضي از تأليفاتم به اشاره ذكر نموده ام و به لحاظ اهميت آنها ناگزير در اينجا نيز بعضي از آن مطالب را تكرار مي كنم.
بدانكه نويسنده از اهل قم و پدرانم تا سي نسل در قم بوده اند و جد اعلايم كه در قم وارد شده و توقف كرده موسي مبرقع فرزند امام محمد تقي فرزند حضرت علي بن موسي الرضا ؛ مي باشد كه اكنون قبر او در قم معروف و مشهور است، و سلسه نسبم چون به موسي مبرقع مي رسد ما را برقعي مي گويند، و چون به حضرت رضا مي رسد رضوي و يا ابن الرضا ميخوانند و از همين جهت است كه شناسنامه ي خود را «ابن الرضا» گرفتهام.
سلسلهي نسب و شجره نامه ام، چنانكه در كتب انساب و مشجرات(شجره نامه) ذكر شده و در يكي از تأليفاتم موسوم به «تراجم الرجال» نيز در باب الف نوشتهام، چنين است: ابوالفضل بن حسن بن احمد بن رضي الدين بن مير يحيي بن مير ميران بن اميران الأول ابن مير صفي الدين بن مير ابوالقاسم بن مير يحيي بن السيد محسن الرضوي الرئيس بمشهدالرضا من أعلام زمانه بن رضي الدين بن فخر الدين علي بن رضي الدين حسين پادشاه بن ابي القاسم علي بن أبي علي محمد بن احمد بن محمد الأعرج ابن احمد بن موسي المبرقع، ابن الامام محمد الجواد. رضي الله عن آبائي و عني وغفرالله لي ولهم.
والدم سيد حسن، اعتنايي به دنيا نداشت و فقير و تهي دست و از زاهدترين مردم بود و در سنين پيري و در حال ضعف و ناتواني حتي در فصل زمستان و در هواي يخ بندان، كار مي كرد. ولي خوش حالت و شاد و شب زنده دار و اهل عبادت و بسيار افتاده حال و سخاوتمند و متواضع بود. و أما جد اول يعني والد والدم، سيد احمد مجتهدي بود مبارز و بي ريا و از شاگردان ميرزاي شيرازي صاحب فتواي تحريم تنباكو، و مورد توجه وي بود و چنانكه در «تراجم الرجال» نيز آورده ام وي پس از ارتقاء به درجه ي اجتهاد از سامراء به قم مراجعت كرد و مرجع امور دين و حل و فسخ و قضاوت شرعي محل بود و اثاث البيت او مانند سلمان و زندگي او ساده مانند ابوذر بود و درهم و ديناري از مردم توقع نداشت.
به هر حال چون پدرم فاقد مال دنيا بود، در تعليم و تربيت ما استطاعتي نداشت، بلكه به بركت كوشش و جوشش مادرم كه مرا به مكتب مي فرستاد و هر طور بود ماهي يك ريال به عنوان شهريه براي معلم مي فرستاد، درس خواندم.
مادرم «سكينه سلطان» زني عابده، زاهده و قانعه بود كه پدرش حاج شيخ غلامرضا قمي صاحب كتاب رياض الحسيني است و مرحوم حاج شيخ غلامحسين واعظ و حاج شيخ علي محرر برادران مادرم مي باشند و كتاب «فائدة المماة» را شيخ غلامحسين نوشته است. به هر حال مادرم زني بود بسيار مدبره كه فرزندانش را به توفيق إلهي از قحطي نجات داد. و در سال قحطي يعني در جنگ بين الملل اول كه ارتش روسيه وارد ايران شد، اين بنده پنج ساله بودم.
هنگام كودكي و رفتن به مكتب مورد توجه معلم نبودم، بلكه به واسطهي گوش دادن به درس اطفال ديگر، كم كم, خواندن و نوشتن را فرا گرفتم. و در مكاتب قديمه چنين نبود كه يك معلم براي تمام شاگردان يك اتاق درس بگويد بلكه هر كدام از اطفال درس اختصاصي داشتند. نويسنده چون شهريه مرتب نمي دادم درس خصوصي نداشتم، فقط در پرتو درس اطفال ديگر توانستم پيش بروم و حتي دفتر و كاغذ مرتبي نداشتم بلكه از كاغذهاي دكان بقالي و عطاري كه يك طرف آن سفيد بود استفاده مي كردم، ولي در عين حال بايد شكر كنم كه كلاسهاي جديد با برنامه هاي خشك و پرخرج به وجود نيامده بود. زيرا با اين برنامه هاي جديد هر طفلي بايد چندين دفتر و چندين كتاب داشته باشد تا او را به كلاس راه بدهند، اما همچو مني كه حتي يك قلم و يك دفتر در سال نمي توانستم تهيه كنم چگونه مي توانستم دانش بياموزم.
پس از تكميل درس فارسي و قرآن در همان ايام بود كه عالمي به نام حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي كه از علماي مورد توجه شيعيان بود و در اراك اقامت داشت، بنا به دعوت اهل قم در اين شهر اقامت كرد و براي طلاب علوم ديني حوزه اي تشكيل داد. نويسنده كه ده سال يا 12 سال داشتم تصميم گرفتم در دروس طلاب شركت كنم، و به مدرسه ي رضويه كه در بازار كهنه ي قم واقع است، رفتم تا حجره اي تهيه كنم و در آنجا به تحصيل علوم ديني بپردازم. سيدي بنام سيد محمد صحاف كه پسر خاله ي مادرم بود در آن مدرسه توليت و تصدي داشت و در امور مدرسه نظارت مي كرد، اما چون كوچک بودم حجره اي به من ندادند لذا ايوان مانندي كه يك متر در يك متر و در گوشهي دالان مدرسه واقع بود و خادم مدرسه جاروب و سطل خود را در آنجا مي گذاشت به من واگذار شد، خادم لطف كرده دري شكسته بر آن نصب كرد من هم از خانه ي مادر گليمي آوردم و فرش كردم و مشغول تحصيل شدم و شب و روز در همان حجره ي محقر و كوچک بودم كه مرا از سرما و گرما حفظ نمي كرد، زيرا آن در شكاف و خلل بسيار داشت. به هر حال مدتي قريب به دو سال در آن حجره ي محقر بودم و گاهي شاگردي علاف و گاهي شاگردي تاجري را پذيرفته و بودجه ي مختصري براي ادامه ي تحصيل فراهم مي كردم. و از طرف پدر و يا خويشاوندان و يا اهل قم هيچگونه كمك و يا تشويقي به كسب علم برايم نبود، تا اينكه تصريف و نحو يعني دو كتاب مغني و جامي را خواندم و براي امتحان به نزد حاج شيخ عبدالكريم حائري و بعضي از علماي ديني ديگر كه طلاب در محضر ايشان براي امتحان شركت مي كردند، رفتم و به خوبي از عهده ي امتحان برآمدم. بنا شد شهريه ي مختصري كه ماهي پنج ريال باشد به من بدهند، ولي ماهي پنج ريال براي مخارج ضروري من كافي نبود، لذا چند نفر را واسطه كردم تا با حاج شيخ عبدالكريم صحبت كردند و قرار شد ماهي هشت ريال برايم مقرر شود. تصميم گرفتم به آن هشت ريال قناعت كنم و به تحصيل ادامه دهم و براي اينكه بتوانم با همين شهريه زندگي را بگذرانم ماهي چهار ريال به نانوايي مي دادم كه روزي يك قرص و نيم نان جو به من بدهد، چون نان جو قرصي يك دهم ريال قيمت داشت. بنابر اين هر روزي سه شاهي براي مصرف نان مقرر داشتم كه در ماه مي شد چهار ريال و نيم. و دو ريال ديگر را براي خورش مي دادم و يك من برگه زرد آلوي خشك خريداري كردم و در كيسه اي در گوشه ي حجره ام گذاشتم كه روزي يك سير آن را در آب بريزم و با آب زردآلو و نان جو شكم خود را سير گردانم و يك ريال و نيم ديگر از آن هشت ريال را كه باقي مي ماند براي مخارج حمام مي گذاشتم كه ماهي چهار مرتبه حمام بروم كه هر مرتبه هفت شاهي لازم بود و مجموعا يك ريال و نيم مي شد.
بدين منوال مدتي به تحصيل ادامه دادم تا به درس خارج رسيدم و فقه و اصول را فرا گرفتم و در ضمن تحصيل، براي طلابي كه مقدمات مي خواندند تدريس مي كردم و كم كم در رديف مدرسين حوزه ي علميه قرار گرفتم و بدون داشتن كتاب هاي لازم و از حفظ، فقه و اصول و صرف و نحو و منطق را درس مي گفتم.
[برقعي از نگاه ديگران]
· علاوه بر اين چون در جواني و در دوران تحصيل با آيت الله سيد كاظم شريعتمداري همدرس بودم و در ايام اقامت در قم با ايشان مراوده داشتم، گمان نمي كردم وي انصاف را زير پا بگذارد. وي تا هنگام كتاب «درسي از ولايت» تا حدودي از من حمايت مي كرد و مهمتر اينكه تأييديه اي برايم نوشته و از من تعريف و تمجيد نموده و تصرفات مرا در امور شرعيه مجاز دانسته بود و حتي پس از انتشار «درسي از ولايت» نيز تا مدتي سكوت اختيار كرد. من نيز با توجه به سوابقم با وي، جواب او را به استفتايي كه در اين موضوع از او شده بود، در كارتي كوچك چاپ و تكثير كردم و به هر يك از كساني كه به مسجد يا منزل ما مي آمدند، يكي از اين كارتها مي دادم.
همچنين آيت الله حاج شيخ ذبيح الله محلاتي در پاسخ سؤال مردم درباره كتاب «درسي از ولايت» مي نويسد:
· كتاب درسي از ولايت حجت الاسلام عالم عادل آقاي برقعي را خوانده ام، عقيده او صحيح است و ترويج وهابي نمي كند. سخنان مردم تهمت به ايشان است. اتقوا الله حق تقاته، ايشان مي فرمايد اين قبيل شعر درست نيست:
|
جهان اگر فنا شود علي فناش ميكند* |
قيامت اگر بپا شود علي بپاش ميكند |
بنده هم عرض مي كنم اين شعر درست نيست.
امضاء: محلاتي
· آقاي علي مشكيني نجفي نيز مي نويسد:
اينجانب علي مشكيني كتاب مستطاب درسي از ولايت را مطالعه نمودم و از مضامين عاليه آن كه مطابق با عقل سليم و منطق دين است خرسند شدم.
امضاء: علي مشكيني
· آقاي حجت الاسلام سيد وحيدالدين مرعشي نجفي مي نويسد:
بسمه تعالي
حضرت آقاي علامه برقعي دامت افاضاته العاليه، شخصي است مجتهد و عادل و امامي المذهب و بنا به گفتار مشهور (كتاب و تأليف شخص دليل عقلش و آينه عقيده اش مي باشد) و ايشان مطالب بسيار عاليه راجع به مقام و شأن حضرت اميرالمؤمنين (؛) و ساير ائمه هدي عليهم السلام در كتاب «عقل و دين» و كتاب «تراجم الرجال» كه تازه به طبع رسيده و در ساير كتابهاي ديگرشان نوشته اند، و جار و جنجال و قيل و قال يك عده اشخاص مغرض و يا عجول و عصبي كه كتاب مستطاب درسي از ولايت را كاملا نخوانده و ايمان خود را از دست داده و قضاوت ظالمانه در حق معظم له مي كنند كوچكترين تأثيري نزد علما و عقلا ندارد واي به حال كساني كه اين ذريه طاهر ائمه هدي عليهم السلام را كه از چند نفر مراجع, تصديق اجتهاد دارد رنجانيده و در عين حال بهتان عظيم و افتراي شديد بر يك نفر مسلمان عالم فقيه ميزنند. حق تعالي فرموده: «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» (19) سورة النــور.
خادم الشرع المبين: سيد وحيدالدين مرعشي نجفي
به تاريخ شهر ذي القعده الحرام 1389
22/10/1348
· آيت الله خويي مرا خوب مي شناخت و به ياد دارم زماني كه در نجف سخنراني مي كردم و البته در آن زمان به خرافات حوزوي مبتلا بودم، ايشان سخنان مرا بسيار مي پسنديد و براي تشويق و اظهار رضايت از حقير، پس از پايين آمدنم از منبر، دهانم را مي بوسيد.
· آقاي شاهرودي نيز بسيار مرا تشويق و تمجيد مي كرد. و حتي زماني در نجف شعب باطله اي از فلسفه بوجود آمده و عده اي از طلاب به فراگيري كتب و افكار فلاسفه حريص شده بودند و مراجع نجف از من خواستند براي طلاب آنجا كه اكثرا در اثر بي اطلاعي از قرآن و سنت، تضاد آنها را با افكار فلاسفه نمي دانند، سخنراني كنم، و بدين منظور آيت الله شاهرودي حياط منزلش را براي سخنراني من فرش مي نمود و از من مي خواست كه منبر بروم و مسايل اعتقادي را براي طلاب بيان كنم، من نيز درخواست ايشان را اجابت كرده و حقايق را براي طلاب بيان مي كردم. و ايشان نيز از من اظهار رضايت و تجليل و تمجيد بسيار مي نمود، ولي در اين اواخر كه به مبارزه با خرافات قيام كردم همه كساني كه مرا مي شناختند و سوابق مرا مي دانستند مرا تنها گذاشتند و سكوت اختيار كردند و بعضي از ايشان نيز به مخالفت برخاستند.
· پس از اينكه حكومت شاه سرنگون شد و آقاي خميني به رياست رسيد، خواستم با ايشان تماس بگيرم، زيرا در جواني حدود سي سال با يكديگر همدرس و در يك حوزه بوديم و ايشان مرا كاملا مي شناخت و حتي پيش از آنكه به ايران مراجعت كرده و با اوضاع و احوال جديد ايران و وضعيت معممين در ايران آشنا شود، در سخنراني خود پس از فوت فرزند بزرگش آيت الله حاج سيد مصطفي خميني (كه متن آن در صفحه 9 روزنامه كيهان پنجشنبه اول آبان ماه 1359 چاپ شده) هر چند جرأت نكرد اسمم را بياورد ولي به اشاره گفته بود: «از آقايان علماي اعلام گله دارم! اينها هم از بسياري از امور غفلت دارند، از باب اينكه اذهان ساده اي دارند، تحت تأثير تبليغات سوئي كه دستگاه راه مياندازد واقع مي شوند، تا از امر بزرگي كه همه گرفتار آن هستيم غفلت كنند، دستهايي دركار است كه اينها را بغفلت واميدارد، يعني دستهايي هست كه چيزي درست كنند و دنبالش سر و صدايي راه بياندازند، هرچند وقت يكبار مسأله اي در ايران درست ميشود و تمام وعاظ محترم و علما و اعلام وقتشان را كه بايد در مسايل سياسي و اجتماعي صرف شود در مسايل جزئي صرف ميكنند. در اينكه زيد مثلا كافر است و عمرو مرتد و آن يك وهابي است صرف ميكنند. عالمي را كه پنجاه سال زحمت كشيده و فقهش از اكثر اينهايي كه هستند بهتر است و فقيه تر ميباشد ميگويند وهابي است!، اين اشتباه است، اشخاص را از خودتان جدا نكنيد، يكي يكي را كنار نگذاريد، نگوييد اينكه وهابي است و آن كه بي دين است و آن نميدانم چه هست؟! (اگر اين كار را كرديد) براي شما چه ميماند؟!»
· با شنيدن نامم آقاي خميني به دخترم احترام بسيار كرد و نامه را گرفت و با خود برد و دخترم براي خداحافظي به اندرون نزد خانواده وي برگشت. زوجه ايشان به دخترم گفت ما جواب نامه را از آقا مي گيريم و برايتان به تهران مي آوريم. پس از مدتي خانم ثقفي به تهران آمد و ميهمان دخترم شد ولي پاسخي همراهش نبود، فقط گفت: آقا در جواب نامه پدرتان گفتند آقاي برقعي خودشان مجتهد و صاحب نظرند، ولي ايشان مردم دار نيستند.
· ديگر آيت الله طالقاني كه وقتي در اوايل انقلاب از زندان آزاد شد و من به ملاقاتشان رفتم، در اثناي صحبت ايشان سرش را پيش آورد و در گوشم گفت: مطالب شما حق است ولي فعلاً صلاح نيست كه اين حقايق را بگوييم! من مطمئنم در آن دنيا از ايشان سؤال مي كنند: پس كي صلاح است كه حقايق را بگوييد؟!
· نمي دانم اعلاميه ام به دست آقاي بازرگان رسيده بود يا نه، به هر حال در ايامي كه دوره نقاهت را در منزل مي گذراندم آقاي مهندس مهدي بازرگان و دكتر صدر و مهندس توسلي براي عيادتم به منزل ما آمدند. پس از احوال پرسي، صورتم را نشان دادم و گفتم آيا نتيجه تقليد را ديديد، كسي كه با من چنين كرده يك مقلد است كه كور كورانه از ديگران تقليد مي كند و اصلاً از آنها نمي پرسد، دليل شما براي صدور چنين دستوري چيست؟ پس شما و دوستانتان از تقليد آخوندها دست برداريد.
· پسرم كه مي دانست آقاي موسوي اردبيلي مرا خوب ميشناسد و در دوران جواني زماني كه من در انزلي منبر ميرفتم وي پس از من به منبر ميرفت.
· رونوشت اين نامه را خطاب به آقاي محمد امامي كاشاني كه قبل از اينكه به مبارزه با خرافات بپردازم، به اينجانب بسيار اظهار ارادت مي كرد، نيز فرستادند.
· پسرم در دوران طلبگي با محمد محمدي ري شهري مدتي همسايه بود و در مدرسه حجتيه حجره هايشان به هم متصل بود و ري شهري او را ميشناخت.
از قضا روز جمعه اي براي عرض تسليت به منزل آيت الله فيض، كه از اهالي قم و از خويشاوندان ما و مدعي مرجعيت نيز بود، رفتم. آن روز ايشان مجلس روضه و دعا داشت، چون براي دلداري و تسليت گويي خدمت ايشان رسيدم با آنكه هميشه اظهار لطف و خصوصيت مي كرد، اين مرتبه با چهرهاي عبوس با من روبرو شد، مثل آنكه به نويسنده اعتراض داشت، عرض كردم آيا اتفاقي افتاده كه اوقات شما تلخ است؟ در جواب فرمودند من از شما توقع نداشتم. عرض كردم موضوع چيست؟ گفت شما نامه اي نوشته ايد و مرا تهديد كرده ايد كه اگر غير از بروجردي را براي مرجعيت معرفي كنم آبروي ما را در بازار قم مي ريزيد. عرض كردم من از اين نامه خبري ندارم، ممكن است نامه را بياوريد اگر امضا و خط من باشد مجعول است و برايشان قسم خوردم تا ايشان سخنم را باور كردند.
پس از خاتمه مجلس كه بيرون آمدم، حيرت زده در اين انديشه بودم كه دست مرموزي براي تعيين مرجع تقليد دركار است و قضيه آنچنان كه من ميپندارم ساده نيست. فهميدم مرجعيت هم بازي شده براي بازيگرها، و با قضاياي بعدي معلوم شد دستي مرموز آقاي بروجردي را مرجع كرد و از وجود او بهره ها برد.
· در سال 1328 شمسي در زمان رئيس الوزرايي احمد قوام، آيت الله كاشاني قصد دخالت در انتخابات كرد تا از تعداد وكلاي انتصابي دربار در مجلس بكاهد. نويسنده از دوستان صميمي آيت الله كاشاني بودم و تابستانها كه مي آمدم تهران به منزل ايشان وارد مي شدم، در همين سال بود كه به من فرمودند شما برويد يك ماشين دربست كرايه كنيد براي سفر به خراسان، اين بنده نيز چنين كردم و مهياي مسافرت شديم. آقاي شيخ محمد باقر كمرهاي و يكي دو نفر ديگر نيز حاضر شدند با نويسنده و آقاي كاشاني و يكي از فرزندانشان كه جمعا شش نفر مي شديم به طرف مشهد حركت كرديم، دولت از مسافرت ما وحشت داشت كه مبادا در شهرهاي بين راه، ايشان وكلايي را براي مجلس تعيين و پيشنهاد كند و مردم را ترغيب كند به انتخابات و تعيين نمايندگاني كه خيرخواه ملت باشند، و لذا چون ما از تهران حركت كرديم، شهرهاي بين راه مطلع و آماده استقبال شدند و از آن طرف دولت به مأمورين شهرستانهاي بين راه ابلاغ كرده بود كه تا مي توانند اخلال كنند و بهانهاي بدست دولت بدهند كه آيت الله كاشاني را به تهران برگردانند.
· سرهنگ و اطرافيان چون نوشتهي مرا ديدند گفتند خوب نوشتهايد، نامه را بردند و فرداي آن روز آمدند كه شاه دستور داده ملاي قمي و همراهانش آزادند.
· در اتاق متصل به اتاق ما عدهاي از تودهايها و كمونيستها محبوس بودند، پيغام دادند كه ما مي خواهيم فلاني را ببينيم. گفتم اشكالي ندارد تشريف بياورند. عدهاي غير روحاني كه با من بازداشت بودند، گفتند ممكن است ما را به كمونيست بودن متهم كنند. من گفتم چه اتهامي، نترسيد بگذاريد بيايند. به هر حال آمدند و اظهار خوشوقتي كردند كه يك نفر روحاني شجاع هم پيدا ميشود كه با ديكتاتوري مخالف باشد. ما با ايشان گرم گرفتيم، آنها سؤالات و اشكالاتي به قوانين اسلام داشتند كه به آنها جواب گفتم.
· چون ما را در توپخانه پياده كردند، با همراهان خداحافظي كردم و رفتم منزل آقاي كاشاني، كاشاني مجتهدي بود شجاع و بيدار. اگر چه خودش در لبنان تبعيد بود، ولي خانواده اش در تهران بودند. چون من وارد شدم بسيار خوشحال شدند.
در آن زمان تمام اهل علم از سياست و امور مملكتي بركنار بودند و دوري ميجستند و اگر كسي مانند كاشاني و يا اين بنده وارد مبارزه با ديكتاتوري ميشديم چندان مورد علاقه مردم نبوديم، و اصلا مردم ايران و خود ايران مانند قبرستاني بود كه سرنوشتش به دست گوركنها باشد كه هر كاري بخواهند با مرده ميكنند! فردي مانند كاشاني منحصر به فرد بود و ايشان زجر و حبس زياد ديد تا حركتي و موجي در ايران بوجود آورد تا آن زمان جبهه ي ملي و جبههي غير ملي اصلا وجود نداشت، و مرحوم مصدق را جز معدودي نميشناختند. ولي چون كاشاني سعي داشت يك مجلس شوراي ملي و وكلاي خيرخواه ملت سركار بيايند، لذا فتوا مي داد كه بر جوانان واجب است در انتخابات دخالت كنند، و لذا در همان زندان لبنان به اينجانب نامه اي نوشت كه آقاي برقعي مانند آخوندهاي ديگر مسجد را دكان قرار نده و بپرداز به بيداري مردم و به سخن مردم كه مي گويند آخوند خوب كسي است كه كاري به اوضاع ملت نداشته باشد وكناره گير باشد، گوش مده و كاري كنيد كه مردم مصدق را انتخاب كنند، تا آن وقت ملت نمي دانستند مصدق كيست، و چه كاره است، كاشاني به تمام دوستانش توصيه مي كرد كه وكلايي صحيح العمل از آنجمله مصدق را انتخاب كنيد، پس به واسطه ي سفارشات و سخنراني هاي كاشاني و پيروانش[كه در رأسشان خود ايشان يعني آيت الله ابوالفضل برقعي قمي بود] مردم نام مصدق را شنيدند و تا اندازه اي شناختند. و در مواقع انتخابات مريدان كاشاني از اول شب تا صبح در پاي صندوقها مي خوابيدند كه مبادا صندوق عوض شود و كاشاني و مصدق وكيل نشوند، مردم را تحريك ميكرديم به رأي دادن به آقاي كاشاني و مصدق و چند نفري كه با اين دو نفر همراه بودند، تا اينكه به واسطه فعاليت مريدان كاشاني اين دو نفر رأي آوردند و وكيل تهران شدند، دولت ناچار شد كاشاني را آزاد كند و از لبنان به ايران آورد.
چون ملت خبر شد كه كاشاني با هواپيما وارد تهران مي شود، لذا همان روز ورود ايشان از فرودگاه مهرآباد تا درب منزل ايشان مملو از جمعيت بود. ما آن روز در تهران فعاليت مي كرديم، تا استقبال خوبي از ايشان به عمل آيد.
[جلوگيري از تجليل و دفن جنازه رضاشاه در قم ]
چند سال طول نكشيد كه رضاشاه در جزيره موريس فوت شد، معروف است كه در آن جزيره قدم مي زده و به خود گفته اعليحضرت، قدر قدرت، قوي شوكت، زكي آي زكي، آي زكي، كه ياد زمان سلطنت خود مي كرده و مقصود او اين بوده كه در ايران اطرافيان او يك مشت مردمان هوا پرست متملق بودند كه به او مي گفتند اعلي حضرت قدر قدرت، و چون وفات كرد جنازه او را به ايران آوردند، و دولت و شاه تشويق مي كردند كه مردم از جنازه او تجليل كنند و با تشريفات زيادي جنازه را در قم دفن كنند، و علما و بزرگان قم را دعوت كردند كه از جنازه استقبال به عمل آيد، آيت الله بروجردي كه مرجع تقليد بود با صفوف طلاب بر جنازه او نماز بخوانند، و آقاي بروجردي كه يكي از علماي رياست مآب بود و از هر كاري براي حفظ رياست خود خودداري نمي كرد و به علاوه به شاه و درباريان و وكلاي مجلس علاقه داشت، حاضر گرديد تا بر جنازه شاه اقامه نماز كند.
نويسنده فكر كردم كه اگر از جنازه رضاشاه تجليل شود تمام كارهاي فاسد او امضاء خواهد شد، درصدد برآمدم كاري كنم كه مانع از تجليل جنازه گردد. چند نفر طلبه جوان به نام فداييان اسلام تازه با من رفيق شده بودند، در آن زمان تقريبا سي و پنج سال داشتم و از مدرسين حوزه علميه قم بودم، اين فداييان جوان كه سنشان از پانزده الي بيست و پنج سال بيشتر نبود با من مأنوس بودند و پناهگاه ايشان منزل ما بود، و برخي از ايشان نيز نزد نويسنده درس مي خواندند. با آنان مشورت كردم كه در منع تجليل جنازه پهلوي فكري بكنيد، گفتند شما اعلاميه بنويسيد ما آن را نشر مي دهيم.
اعلاميهاي نوشتم و در آن تهديد كردم كه هر كس بر جنازه شاه نماز بخواند و يا در تشييع جنازه او حاضر شود، برخلاف موازين دين رفتار كرده و ما او را ترور خواهيم نمود.
اين اعلاميه چون منتشر شد، اثر بسيار خوبي داشت و كساني كه براي نماز بر جنازه دعوت شده بودند مخصوصا آقاي بروجردي به هراس افتادند كه مبادا به ايشان توهين شود و يا مورد حمله واقع شوند. و لذا در صدد بر آمدند كه ناشرين اعلاميه را پيدا كنند، فداييان كه در قم منزل معيني نداشتند پراكنده و اكثرا مقيم تهران بودند و احتمال چنين كاري به ايشان نمي رفت، و از طرفي كمتر احتمال مي دادند كه نويسنده اعلاميه اي به آن تندي، سيد ابوالفضل برقعي قمي باشد و علاوه بر اين وقت ورود جنازه بسيار نزديك و افكار مسئولان حكومت پريشان بود، تا اينكه جنازه را وارد كردند، ولي آن چنانكه مي خواستند تجليل نشد، و چون در مسجد امام قم مجلس فاتحه اي گرفتند و سيدي به نام موسي خوئي قصد داشت در آن مجلس شركت كند، رفقاي ما او را گرفتند و كتك زدند به طوري كه خون از سرش جاري شد، چون دولت چنين ديد از دفن جنازه در قم منصرف شد و جنازه را به تهران بردند، ديگر در تهران چه شده، بنده حاضر نبودم.
[اشعار مؤلف راجع به مظلوميت خود]
در ايامي كه روحاني نمايان و دكانداران مذهبي عليه من متحد و كمر به بدنام كردنم بسته بودند و به دولت شاه و اعمال زور متوسل شدند و عوام را براي غصب مسجد {گذر دفتر وزیر} تحريك كردند و منزلم در محاصره آنان قرار داشت و امنيت از زندگيم سلب شده بود، ابيات ذيل را سرودم:
|
گمرهان را بهر خود دشمن نمود* |
برقعي چون راه حق روشن نمود | |
|
راه پرخار است و پرآزار بود* |
آري آري راه حق دشوار بود | |
|
بايدش سختي كشد در راه حق* |
هر كه عزت خواهد از درگاه حق | |
|
روضه خوانان عوام بي حيا* |
زين سبب عالم نمايان دغا | |
|
با خران خود به كوشش آمدند* |
پس به همدستي به جنبش آمدند | |
|
تا كه بنمودند ما را متهم* |
رشوه ها دادند بر اهل ستم | |
|
بسته شد مسجد ز اهل شور و شر* |
پس به زور پاسبان و سيم و زر | |
|
باز شد دكان نقالان خواب* |
پايگاه حق پرستي شد خراب | |
|
جاي آن شد نقل كذب هر كتاب* |
پايگاه دين و قرآن شد خراب | |
|
سود ديدي ني زيان زين كار و بار* |
برقعي گفتا به دل اي هوشيار | |
|
غم مخور در راه حق پرداختي* |
گفت بادل، آنچه اينجا باختي | |
|
آنچه آيد پيش، حق پدر چاره ساز* |
نيست بازي كار حق، خود را مباز | |
|
صاحب مسجد تو را اندر دل است* |
گركه مسجد رفت گو رو كان گل است | |
|
تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست* |
گركه مسجد رفت گو رو، باك نيست | |
|
ترك آن بنما كه مسجد شد دكان* |
گشت مسجد خانقاه صوفيان | |
|
جاي جمع حق پرستان مسجد است* |
جاي درس و بحث قرآن، مسجد است | |
|
نيست مسجد جاي هر شمر و سنان* |
نيست مسجد جاي مدح و روضه خوان | |
|
روضه خوانست روضه خوانست روضه خوان* |
آنكه همكار است با شمر و سنان | |
|
دين حق را ميكن از بدعت جدا* |
اقتدا كن بر إمام لافتي | |
|
ني امامي كه كند دين را دكان* |
آن امام كارگر در بوستان | |
|
ني گرفتي مسجدي با شر و شور* |
آن امامي كه نبودي اهل زور | |
|
مي نخوردي آن امام از اين حرام* |
ني گرفتي خمس يا سهم امام | |
|
ني امام فاسقان بي خبر* |
آن امام دانش و فضل و هنر | |
|
ناخدايان را نخواندي در دعا* |
آن امامي كه نخواندي جز خدا | |
|
ناخداي كشتي امكان يك است* |
قاضي الحاجات در عالم تك است | |
|
خاك و باد و آب سرگردان اوست* |
آن كه هستي، نقشي از فرمان اوست | |
|
از حسودان دني بي خبر* |
برقعي با حق بساز و كن حذر | |
|
خطاب به دشمنان خود نيز با عنوان به دشمنها رسان پيغام ما را شعري سرودم: | ||
|
دشمن ما را سعادت يار باد* |
روز و شب با عز و شأنش كارباد | |
|
هر كه كافر خواند ما را گو بخوان* |
او ميان مردمان ديندار باد | |
|
هر كه خاري مي نهد در راه ما* |
بار إلها راه او گلزار باد | |
|
هر كه چاهي مي كند در راه ما* |
راه او خواهم همي هموار باد | |
|
هر كه علم و فضل ما را منكراست* |
ملك و مالش در جهان بسيار باد | |
|
هر كه گويد برقعي ديوانه است* |
گوكه ما ديوانه، او هوشيار باد! | |
|
ما نه اهل جنگ و ني ظلم ونه زور* |
دادخواه ما به عقبي قادر جبار باد | |
|
همچنين در همان احوال پنداري مورد إلهام حضرت حق واقع شده ام، مستزاد ذيل را سرودم: | ||
|
غم مخور يار توام* |
بنده بي كس من، من كس و غمخوار توام | |
|
غم مخور يار توام* |
گر تو تنها شده اي، غصه مخور يار توام | |
|
باز ناميد مشو* |
گر جهان رفت زدستت، طرف يأس مرو | |
|
غم مخور يار توام* |
باز گردان جهان من حق دار توام | |
|
از همه ديده بدوز* |
گر تو را نيست انيسي به جهان در شب و روز | |
|
غم مخور يار توام* |
مونس تو، همه جا و مددگار توام | |
|
نيست حق را بدلي* |
گر چه حق را نبود رونق بازار ولي | |
|
غم مخور يار توام* |
أظهر الحق، كه من رونق بازار توام | |
|
نيست يك دادرسي* |
گر تو را كارگشايي نبود هيچ كسي | |
|
غم مخور يار توام* |
غم مخور كار گشا هستم و در كارتوام | |
|
تا كه شايسته كند* |
گر تو را غصه و غم، رنج و ستم خسته كند | |
|
غم مخور يار توام* |
رو به من آر كه من دافع آزار توام | |
|
غمت از ذلت نيست* |
رنج و غمهاي تو بيعلت و بيحكمت نيست | |
|
غم مخور يار توام* |
مصلحت بين و گنه بخش و نگهدار توام | |
|
مسجد و محفل تو* |
گر كه اوباش بكندند در منزل تو | |
|
غم مخور يار توام* |
با خبر باش كه من حافظ آثار توام | |
|
كان هذا لولا* |
دوست دارم شنوم صوت تو در رنج وبلا | |
|
غم مخور يار توام* |
طالب ناله و افغان به شب تار توام | |
|
باش يك بنده حُر* |
گر رميدند ز تو مردم دون، غصه مخور | |
|
غم مخور يار توام* |
من رفيق تو و هم ناظر پيكار توام | |
|
يا دلت بريان است* |
گر ز غمهاي جهان ديده تو گريان است | |
|
غم مخور يار توام* |
من تلافي كن آن ديده خونبار توام | |
|
يا دلت غمگين است* |
بر دلت بار غم و غصه اگر سنگين است | |
|
غم مخور يار توام* |
دافع هر غم و شوينده زدل بار توام | |
|
باز با يزدان باش* |
گر كسي ناز تو را مي نخرد خندان باش | |
|
غم مخور يار توام* |
راز با خالق خود گو كه خريدار توام | |
|
غم خود با من گو* |
گر كه مظلوم شدي از ستم و جور عدو | |
|
غم مخور يار توام* |
دادگر حقم و از عدل، طرفدار توام | |
|
در ره ذوالمنن است* |
برقعي سعي تو گر بهر من است | |
|
غم مخور يار توام* |
قابل سعي تو و ناشر افكار توام | |
[شعري در باره اوضاع كنوني ايران]
اينجانب در بارة اوضاع ايران در اين زمانه، شعر زير را سروده ام:
|
ياري آگاه و نيك پنداري |
محفلي بود و نازنين ياري* |
|
بازگو آنچه گفتني داري |
گفتمش در زمينه اســلام* |
|
فارغ از هر كشيش و احباري |
گفت: ديني بدون روحاني* |
|
مرتضي هم نه مرد بيكاري |
مصطفي مجتهد نبود و أمي بود* |
|
چه كس از دين كند نگهداري؟ |
گفتمش: رهنماي مردم كيست؟* |
|
بر همه فرض، دين نگهــداري |
گفت: هان! رهنما بود قرآن* |
|
واجب عيني است بر طالــب |
بر همه علم دين بود واجــب* |
|
ني بود كَلّ و ني كه سر بـاري |
هادي دين كجا فروشد ديـن* |
|
دين نباشد ز جنـس بــازاري |
دين فروشان نه رهنما باشنـد* |
|
دينشان ايمن از دغلكــــاري |
كسب روزي ز راه دين نكننـد* |
|
دينشان ايمن از دكانــــداري |
نردبان سياستش نكننــــــــد* |
|
ارزش كفش پاره خــــواري |
حكمراني نداشت پيش علـــي* |
|
نه حجاز و هلند و بلغــاري |
ملك ايشان قلمرو دلهاســـت* |
|
گفت: بر دوش خلق سر باري |
نقش آخوند را شدم جويـــــا* |
|
گفت: تكفير و حبس و كشتاري |
كار او را چه؟ جستجو كـــردم* |
|
كي به عهدش بود وفـــاداري |
او بُوَد مست از شراب غــرور* |
|
گفت: احياي رســم تاتـــاري |
گفتمش: گو كه چيست حزب الله؟* |
|
گفت: بيمـــار بي پرستــــاري |
گفتمش: حال مملكت چونست؟* |
|
داشت از بهر ما چــه آثـــاري؟ |
گفتمش: انقلاب بـهمـن مــــاه* |
|
موجبي شد بـــراي بيــــداري |
گفت: آري ضرر فراوان داشت* |
|
كرد از جان و دل فداكــــاري |
ملـــت اندر هـــــواي آزادي* |
|
صـد برابر شــدش گرفتـــاري |
گر چه از چاله اوفتاد به چــاه* |
|
چاره بيـداري است و هشيـاري |
چون ز غفلت به دام افتـادنــد* |
|
گفت وقــت تضــــرع و زاري |
گفتمش: گو نجات كي باشد؟* |
|
رفع اين سختـــي و گرفتــاري |
بايدي جمله از خــدا خواهنـد* |
[مطالعة كتاب الغدير اميني و نظريه مؤلف در باره آن]
در آنجا [زندان] كه بودم كتاب الغدير تأليف علامه عبدالحسين اميني تبريزي را كه سالها پيش خوانده بودم، مجدداً مطالعه كردم، صادقانه و بيتعصب بگويم، آنان كه گفتهاند «كار آقاي اميني در اين كتاب جز افزودن چند سند بر اسناد حديث غدير نيست» درست گفته اند. اگر اين كتاب بتواند عوام يا افراد كم اطلاع و غير متخصص را بفريبد ولي در نزد مطلعين منصف وزن چنداني نخواهد داشت، مگر آنكه اهل فن نيز از روي تعصب يا به قصد فريفتن عوام به تعريف و تمجيد اين كتاب بپردازند. به نظر من استاد ما آيتالله سيد ابوالحسين اصفهاني در اين مورد مصيب بود كه چون از او در مورد پرداخت هزينة چاپ اين كتاب از وجوه شرعيه اجازه خواستند، موافقت نكرد و جواب داد: «پرداخت سهم امام ؛ براي چاپ كتاب شعر!!، شايد مورد رضايت آن بزرگوار نباشد».
بسياري از مستندات اين كتاب از منابع نامعتبر كه به صدر اسلام اتصال وثيق ندارند أخذ شده كه اين كار در نظر اهل تحقيق اعتبار ندارد. برخي از احتجاجات او هم قبلاً پاسخ داده شده، ولي ايشان به روي مبارك نياورده و مجدداً آنها را ذكر كرده است. گمان دارم كه اهل فن در باطن مي دانند كه با الغدير نمي توان كار مهمي به نفع مذهب صورت داد و به همين سبب است كه طرفداران و مداحان اين كتاب كه امروز زمام امور در چنگشان است به هيچ وجه اجازه نمي دهند كتبي از قبيل تأليف محققانه آقاي حيدرعلي قلمداران به نام «شاهراه اتحاد يا نصوص امامت» يا كتاب باقيات صالحات كه توسط يكي از علماي شيعه شبة قاره هند، موسوم به محمد عبدالشكور لكهنوي و يا كتاب «تحفه اثني عشريه» تأليف عبدالعزيز دهلوي فرزند شاه ولي الله احمد دهلوي و يا جزوة مختصر «راز دليران» كه آقاي عبدالرحمان سربازي آن را خطاب به موسسة «در راه حق و اصول دين» در قم نوشته و كتاب «رهنمود سنت در رد اهل بدعت» ترجمة اين حقير و نظاير آنها كه براي فارسي زبانان قابل استفاده است چاپ شود، بلكه اجازه نمي دهند اسم اين كتب به گوش مردم برسد. در حالي كه اگر مغرض نبوده و حق طلب مي بودند اجازه مي دادند كه مردم هم ترجمه الغدير را بخوانند و هم كتب فوق را، تا بتوانند آنها را با يكديگر مقايسه و از علما دربارة مطالب آنها سؤال كنند و پس از مقايسه اقوال، حق را از باطل تمييز داده و بهترين قول را انتخاب كنند. فقط در اين صورت است كه به آيهي: «فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه» يعني: «بشارت ده بندگاني را كه سخن را بشنوند و نيكوترينش را پيروي كنند» (الزمر/18) عمل كرده اند. أما نه خود چنين مي كنند و نه اجازه مي دهند كه ديگران اينگونه عمل كنند بلكه جواب امثال مرا با گلوله و يا به زنداني كردن مي دهند!!
[استادان]
علاوه بر 1- آقاي خوانساري نزد شيخ ابوالقاسم كبير قمي، 2- حاج شيخ محمدعلي قمي كربلايي، 3- آقاي ميرزا محمد سامرايي، 4- آقاي سيد محمدحجت كوه كمري، 5- حاجي شيخ عبدالكريم حايري، 6- حاج سيدابوالحسن اصفهاني و 7- آقاي شاه آبادي و چند تن ديگر نيز تحصيل كردهام كه تعدادي از آنان برايم تصديق اجتهاد نوشتهاند كه از آن جملهاند: «محمد بن رجب علي تهراني سامرايي» مؤلف كتاب «الإشارات و الدلائل في ما تقدم و يأتي من الرسائل» و «مستدرك البحار» كه ايشان در خاتمه اجازة استادش برايم اجازهاي نوشت و متن اجازه ايشان به اين حقير چنين است.
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين والصلوة على عباده الذين اصطفى محمد وآله الطاهرين وبعد فيقول العبد الجاني محمد بن رجبعلي الطهراني عفى عنهما وأوتيا كتابهما بيمينهما قد استجازني السيد الجليل العالم النبيل فخر الأقران والأمائل الابوالفضل البرقعي القمي أدام الله تعالي تأييده رواية ما صحت لي روايته وساغت لي إجازته ولما رأيته أهلاً لذلك وفوق ما هنالك إستخرت الله تعالى وأجزته أن يروي عني بالطرق المذكورة في الاجازة المذكورة والطرق المذكورة في المجلد السادس والعشرين كتابنا الكبير مستدرك البحار وهو على عدد مجلدات البحار لحبرنا العلامه المجلسي قدس سره وأخذت عليه ما أخذ علينا من الاحتياط في القول والعمل إن لا ينساني في حيوتي وبعد وفاتي في خلواته ومظان استجابة دعواته كما لا أنساه في عصر يوم الاثنين الرابع والعشرين من رجب الاصب من شهور سنه خمس و ستين بعد الثلاثمائه وألف حامداً مصلياً مستغفراً.
9- حاج شيخ آقا بزرگ تهراني مؤلف كتاب «الذريعه الي تصانيف الشيعه» اجازه زير را براي اين حقير نوشته است:
بسم الله الرحمن الرحيم و به ثقتي
الحمد لله وكفى والصلاة والسلام على سيدنا ومولانا ونبينا محمد المصطفي وعلى أوصيائه المعصومين الائمه الأثني عشر صلوات الله عليهم أجمعين إلى يوم الدين.
و بعد:فإن السيد السند العلامة المعتمد صاحب مفاخر والمكارم جامع الفضائل والمفاخم المصنف البارع والمؤلف الماهر مولانا الأجل السيد ابوالفضل الرضوي نجل المولى المؤتمن السيد حسن البرقعي القمي دام أفضاله وكثر في حماة الدين أمثاله قد برز من رشحات قلمه الشريف ما يغنينا عن التقريظ والتوصيف قد طلب مني لحسن ظنه إجازة الروايه لنفسه ولمحروسه العزيز الشاب المقبل السعيد السديد السيد محمد حسين حرسه الله من شركل عين فأجزتهما أن يرويا عني جميع ما صحت لي روايته عن كافّة مشايخي الأعلام من الخاص والعام وأخص بالذكر اول مشايخي وهوخاتمة المجتهدين والمحدثين ثالث المجلسيين شيخنا العلامه الحاج الميرزا حسين النوري المتوفي بالنجف الأشرف في سنه 1320 فليرويا أطال الله بقائهما عني عنه بجميع طرقه الخمسه المسطورة في خاتمة كتاب مستدك الوسائل والمشجرة في مواقع النجوم لمن شاء وأحبّ مع رعاية الاحتياط والرجاء من مكارمهما أن يذكراني بالغفران في الحياة وبعد الممات، حررته بيدي المرتعشه في طهران في دار آية الله المغفور له الحاج السيد احمد الطالقاني وأنا المسيء المسمي بمحسن والفاني الشهير بآقا بزرگ الطهراني في سالخ ربيع المولود 1382 (مهر)
10- عبدالنبي نجفي عراقي رفسي مؤلف كتاب «غوالي اللئالي در فروع علم اجمالي» و كتب كثيره ديگر كه از شاگردان «ميرزا حسين ناييني» بوده است. برايم متن ذيل را نوشته است:
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين الذي فضل مداد العلماء علي دماء الشهداء والصلاة والسلام على محمد وآله الأمناء وعلى أصحابه التابعين الصلحاء إلى يوم اللقاء.
امابعد مخفي نماندكه جناب مستطاب عالم فاضل جامع الفضايل والفواضل قدوة الفضلاء و المدرسين معتمد الصلحاء والمقربين عماد العلماء العالمين معتمد الفقهاء والمجتهدين ثقة الاسلام و المسلمين آقاي آقاسيد ابوالفضل قمى طهراني معروف و ملقب بعلامة رضوي سنين متماديه در نجف اشرف در حوزه دروس خارج حقير حاضر شدند و نيز در قم سالهاي عديده بحوزه دروس اين بنده حاضر شدند براي تحصيل معارف الهيه و علوم شرعيه و مسايل دينيه و نواميس محمديه پس آنچه توانست كوشش نمود فكد وجد واجتهد تا آنكه بحمد الله رسيد بحد قوه اجتهاد و جايز است از براي ايشان كه اگر استنباط نمود احكام شرعيه را بنهج معهود بين أصحاب رضوان الله عليهم اجمعين عمل نمايند بآن, واجازه دادم ايشان را كه نقل روايه نمايد از من بطرق نه گانه كه براي حقير باشد بمعصومين عليهم السلام و نيز اجازه دادم وى را در نقل فتاوي كما اينكه مجاز است كه تصرف نمايد در امور شرعيه كه جايز نيست تصدي مگر باجازه مجتهدين و مجاز است در قبض حقوق ماليه و لا سيما سهم امام ؛ و تمام اينها مشروط است بمراعات احتياط و تقوي بتاريخ ذيالحجه الحرام في سنه 1370 من الفاني الجاني نجفي عراقي (مهر)
11- آيت الله سيد ابوالقاسم كاشاني نيز برايم تصديق اجتهاد نوشت كه متن آن را ذيلاً نقل مي كنم:
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين والصلاة على رسوله وعلى آله الطاهرين المعصومين وبعد فان جناب العالم العادل حجة الاسلام والمسلمين السيد ابوالفضل العلامه البرقعي الرضوي قد صرف أكثر عمره الشريف في تحصيل المسائل الأصوليه والفقهيه حتى صار ذا القوة القدسيه من رد الفروع الفقهيه إلى أصولها فله العمل بما استنبطه وإجتهده ويحرم عليه التقليد فيما استخرجه وأوصيه بملازمة التقوى ومراعاة الاحتياط والسلام عليه وعلينا وعلى عباد الله الصالحين
الأحقر ابوالقاسم الحسيني الكاشاني (مهر)
12- سيد ابوالحسن اصفهاني نيز زماني كه قصد مراجعت از نجف را داشتم، تصديق زير را برايم مرقوم نمود:
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين والصلاة و السلام علي خير خلقه محمد وآله الطيبين الطاهرين واللعنة الدائمة على أعدائهم أجمعين من الآن إلي يوم الدين وبعد فان جناب الفاضل الكامل والعالم العادل مروج الأحكام قُرّة عيني الاعز السيد ابوالفضل البرقعي دامت تأييداته ممن بذل جهده في تحصيل الأحكام الشرعيه والمعارف الالهيه برهة من عمره وشطرا من دهره مجدا في الاستفادة من الاساطين حتي بلغ بحمد الله مرتبة عالية من الفضل والاجتهاد ومقرونا بالصلاح والسداد وله التصدي فيها وأجزته أن يأخذ من سهم الامام عليه السلام بقدر الاحتياج و إرسال الزائد منه إلى النجف و صرف مقدار منها للفقراء والسادات وغيرهم و أجزته أن يروي عني جميع ما صحت لي روايته واتضح عندي طريقه و اوصيه بملازمه التقوي ومراعاة الاحتياط و أن لاينساني من الدعاء في مظان الاستجابات والله خير حافظاًََ وهو ارحم الراحمين 22 ذيحجه 62 ابوالحسن الموسوي الاصفهاني (مهر)
13- سيد شهاب الدين مرعشي معروف به آقا نجفي صاحب تأليفات در مشجرات و انساب برايم اجازه زير را نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله علي ما أساغ من نعمة وأجاز والصلاة والسلام علي محمد وآله مجاز الحقيقة وحقيقه المجاز وبعد: فإن السيد السند والعالم المعتمد شم سماء النبالة وضحيها وزين الاسرة من آل طه علم الفخار الشامخ و منار الشرف الباذخ قاعدة المجد المؤثل وواسطة العقد المفصل جناب السيد ابوالفضل ابن الشريف العابد السيد حسن الرضوي القمي السيداني دام علاؤه وزيد في ورعه وتقاه أحب ورغب في أن ينتظم في سلك المحدثين والرواة عن اجداده الميامين ويندرج في هذا الدرج العالي والسمط الغالي ولما وجدته أهلا وأحرزت منه علما وفضلا أجزت له الرواية عني بجميع ما صحت روايته وساغت إجازته تم سنده وقويت عنعنته عن مشايخي الكرام أساطين الفقه وحمله الحديث وهم عدة تبلغ المأتين من أصحابنا الإماميه مضافا الي مالي من طرق سائر فرق الإسلام الزيدية والاسماعيلية والحنابلة والشافعية والمالكية والحنفية وغيرها ولا يمكنني البسط بذكر تمام الطرق فأكتفي بتعداد خمس منها تبركا بهذا العدد وأقول ممن أروي عنه بالاجازة والمناولة والقرائة والسماع والعرض وغيرها من أنحاء تحمل الحديث إمام ائمة الرواية والجهبذ المقدام في الرجال والدراية مركز الاجازة مسند الآفاق علامة العراق استاذي ومن إليه في هذه العلوم إستنادي وعليه اعتمادي حجة الاسلام آيت الله تعالي بين الأنام مولاي و سيدي أبومحمد السيد حسن صدرالدين الموسوي المتوفي سنه 1354 ......هذا ما رمت ذكره من الطرق وهي ستة فلجناب السيد أبي الفضل ناله الخير والفضل أن يروي عن مشايخي المذكورين بطرقهم المتصله المعنعنة إلى ائمتنا إلى الرسول وسادات البرية مراعيا للشرائط المقررة في محلها من التثبت في النقل ورعايه الحزم والإحتياط وغيرها وفي الختام أوصيه دام مجده وفاق سعده وجد جده أن لا يدع سلوك طريق التقوي والسداد في أفعاله وأقواله و أن يصرف اكثر عمره في خدمة العلم و الدين وترويج شرع سيد المرسلينe وأن لا يغتر بزخارف هذه الدنيا الدنية وزبرجها وأن يكثرمن ذكر الموت فقد ورد أن أكيس المؤمنين أكثرهم ذكراً للموت وأن يكثر من زيارة المقابر والإعتبار بتلك الأجداث الدواثر فانه الترياق الفاروق والدواء النافع للسلوعن الشهوات وأن يتامل في أنهم من كانوا وأين كانوا وكيف كانوا وإلى أين صاروا وكيف صاروا واستبدلوا القصور بالقبور وأن لا يترك صلاة الليل مااستطاع وأن يوقت لنفسه وقتاً يحاسب فيه نفسه فقد ورد من التأكيد منه ما لا مزيد عليه فمنها قوله حاسبوا قبل أن تحاسبوا وقوله حاسب نفسك حسبة الشريك شريكه فانه أدام الله أيامه وأسعد أعوامه أن عين لها وقتالم تتضيع أوقاته فقد قال توزيع الأوقات توفيرها ومن فوائد المحاسبه أنه أن وقف على زلة في أعماله لدي الحساب تداركها بالتوبة وإبراء الذمة وإن اطلع على خير صدر منه حمد الله وشكر له على التوفيق بهذه النعمة الجليلة وأوصيه حقق الله آماله وأصلح أعماله أن يقلل المخالطة والمعاشرة لأبناء العصر سيما المتسمين بسمة العلم فإن نواديهم ومحافلهم مشتمله على ما يورث سخط الرحمن غالبا إذ أكثر مذاكرتهم الاغتياب وأكل لحوم الإخوان فقد قيل إن الغيبة أكل لحم المغتاب ميتا وإذا كان المغتاب من أهل العلم كان اغتيابه كأكل لحمه ميتاً مسموماً فإن لحوم العلماء مسمومة. عصمنا الله وإياك من الزلل والخطل ومن الهفوة في القول والعمل إنه القدير على ذلك والجدير بما هنالك وأسأله تعالى أن يجعلك من أعلام الدين ويشد بك وأمثالك أزر المسلمين آمين آمين وأنا الراجي فضل ربه العبد المسكين أبوالمعالي شهاب الدين الحسيني الحسني المرعشي الموسوي الرضوي الصفوي المدعو بالنجفي نسابة آل رسول اللهe عفى الله عنه وكان له وقد فرغ من تحريرها في مجالس أخرها لثلاث مضن من صفر 1358ببلدة قم المشرفه حرم الأئمة (مهر)
14- شيخ عبدالكريم حائري و 15- آيت الله سيد محمد حجت كوه كمري نيز برايم تصديق اجتهاد نوشتند كه اصل اجازه نامه اين دو تن را براي تعيين تكليف در مسأله سربازي به وزارت فرهنگ آن زمان تحويل دادم كه طبعاً بايد اين دو اجازه نامه در اسناد بايگاني آن وزارتخانه موجود باشد، اداره مذكور نيز پس از رؤيت اين دو تصديق گواهي زير را صادر نمود كه در اينجا رونوشت آن را مي آورم:
16- وزارت فرهنگ
نظريه بند اول و تبصرة اول ماده 62 قانون اصلاح پارهاي از فصول و مواد قانون نظام، مصوب اسفند ماه 1321 و نظر به آيين نامه رسيدگي به مدارك اجتهاد مصوب 25 آذرماه 1323 شوراي عالي فرهنگ، اجازة اجتهاد متعلق به آقاي سيد ابوالفضل ابن الرضا (برقعي) دارنده شناسنامه شماره 21285 صادره از قم متولد 1287 شمسي در هفتصد و پنجاه و چهارمين جلسه شوراي عالي فرهنگ، مورخ 7/8/1329 مطرح، و صدور اجازه مزبور از مراجع مسلم اجتهاد محرز تشخيص داده شد.
وزير فرهنگ دكتر شمس الدين جزائري
ناگفته نماند با اينكه در قوانين مشروطه دولت حق نداشت متعرض مجتهدين شود، مع ذلك حكومت به اصطلاح مشروطه گرفتاري بسيار برايم فراهم آورد.
سخن را با يادآوري اين نكته به خواننده محترم به پايان مي برم كه دين اسلام در دو امر خلاصه مي شود: تعظيم خالق و خدمت به مخلوق، آن چنانكه خالق خود فرموده است. براي همگان توفيق قيام به اين دو امر را از درگاه ايزد رؤوف خواستارم.
در اينجا، چند بيت از آخر كتاب «دعبل خزاعي و قصيدة تائيه او» كه سالها پيش تأليف كردهام و وصف حال اينجانب است، مي آورم و پس از آن نيز اين كتاب را با شعري ديگر كه خطاب به جوانان است و آن را هنگام سفر به زاهدان سرودهام، خاتمه مي دهم و از خوانندگان التماس دعا دارم. والسلام علي من اتبع الهدي.
[من و دعبل خزاعي]
|
تشكر ديد از صاحب مقامي |
اگر زر داد دعبل را امامي* |
|
كه در آنها بيان گشته عقايد |
مرا صدها كتاب است و قصائد* |
|
به جز ايراد و طعن ناروايي |
نديدم يك تشكر، ني عطايي* |
|
مرا خوف است از اهل خرافات |
اگر وي بود خائف از مقامات* |
|
مرا گريه براي اصل دين است |
اگر وي گريه اش بر اهل دين است* |
|
مرا امني نباشد از مقامي |
اگر وي گفت رازش با امامي* |
|
هدف، اين مادحين را جمله پول است |
اگر اشعار وي طبق اصول است* |
|
دو سي سال است ما را دل پر از خوف |
اگر سي سال ترسي داشت در جوف* |
|
ندارم غير الطافت پناهــــي |
الها بر غم و رنجم گواهي* |
|
چرا مرآت گشتم بهر كـــوران |
الها من بسي هستم پشيمان* |
|
تنم رنجور از صد ابتلا شــــد |
در اينجا خسته جانم از بلا شد* |
|
ندارد دهر ما جز رنج و عصيان |
زمان ما زمان كفر و طغيـــان* |
|
نه ياري ني معيني نه جليســـي |
در اين پيري ندارم من انيسي* |
|
رساني مرگ ما با روح و راحــت |
مگر ما را كني مشمـول رحمـت* |
|
مزيد فضل خود بر او عطا كــن |
إلها برقعــي را بها كـــن* |
[خطاب به جوانان]
|
مؤمن و سالم و خوش رفتاريد |
اى جوانان كه شكر گفتاريد* |
|
از خموشان جهان ياد آريد |
چون شما ناطق و گل رخساريد* |
|
زمحبان خدا بشماريد |
برقعي را پس موتش گه گاه* |
|
دستي از بهر دعا برداريد |
گاه گاهي اگرش ياد كنيد* |
|
خدمتش را به نظر بسپاريد |
برقعي خادمتان بود و برفت* |
|
خسته از محنت اين چرخ كبود |
ياد آريد از اين خسته كه بود* |
|
دل او گشت پر از غصه و خون |
ديد آزار بس از مردمِ دون* |
|
خسته از تهمت و بهتان و ستم |
خسته از زخم زبان، زخم قلم* |
|
رفت در محكمه عدل إله |
دستش ار گشت ز دنيا كوتاه* |
وآخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين. 2/2/1370
زندگی نامه استاد حیدر علی قلمداران
حيدر علی قلمداران, نابغهی گمنام
شايد کمتر کساني باشند که بدانند روزي تمام ملت ايران کنوني اهل سنت بوده است, و اهل سنت يعني دوستداران واقعي اهل بيت پيامبر ص و صحابهی جانفداي آن حضرت, که با چشم حقيقت به دين و زندگي مینگرند, پس اهل سنت واقعي با شيعهی واقعي يعني دوستدار علي ؛ و س هيچ فرقي نمیکند, مشکل فقط در افراط و تفريط است, حقايق را وارونه جلوه دادن نه شيعيت است و نـه سنيت, صحابـهی فـداکار رسول الله ص را ملعون خواندن و ياران و همسران و خانوادهی درجه يک پيامبر گرامي ص را لعنت و نفرين کردن نه تنها پيروي از علي نيست بلکه دشمني با علي و پيامبر و دين علي است, و غلو و افراط دربارهی اهل بيت پيامبر ص نه تنها محبت با پيامبر و اهل بيت حضرتش نيست که دشمني با آنان است.
آري امروز نيز در جامعهی کنوني ايران علماء و دانشمنداني هستند که حاضر به تقليد کورکورانه از خرافات موجود در جامعهی کنوني ايران نيستند بلکه با حس حقيقت جويي در تلاش حق مخلصانه گام بر مي دارند و آنچه از قرآن و سنت واقعي برايشان حق بنمايد بدور از تعصب آن را با جان و دل مي پذيرند.
اما متأسفانه کمتر کساني در ايران بزرگ با علماء و دانشمنداني همچون آيت الله شريعت سنگلچي و آيت الله العظمي سيد رضا بن ابوالفضل البرقعي, و علامه اسماعيل آل اسحاق و استاد حيدر علي قلمداران و دکتر علي مظفريان, ودکترمرتضي راد مهر و دهها عالم و دانشمند ديگري آشنا هستند که مذهب پدري را با تشخيص دقيق رها کرده ومکتب حق را برگزيدهاند, گرچه شخصيتهاي مذکور همگي به رحمت خدا رفتهاند اما آثار گرانبهايشان نشان دهنده و معرف شخصيتهاي والاي اين بزرگواران است, اينک به مناسبت نشر يک اثر گران سنگ استاد حيدر عليقلمداران شما را با چهره اين مرد مجاهد و دانشمند, و متفکر و اسلام شناس بي نظير ايران زمين آشنا میکنيم البته پيشاپيش از خانواده و شاگردان و دوستداران اين استاد بزرگوار پوزش میطلبيم که اطلاعات ما جسته گريخته و پراکنده است چنانچه نقص و اشتباهي ملاحظه فرمودند ما را ببخشند.
حيدر علي قلمداران فرزند اسماعيل در سال 1292 خورشيدي در روستاي ديزيجان در 55 کيلو متري جاده قم- اراک از توابع شهرستان قم در خانوادهاي کشاورز و نسبتاً فقير چشم به جهان گشود, در پنج سالگي مادرش را از دست داد, و به علت فقر و عاجز ماندن از پرداخت حتي دو قران پول مکتب خانه روستا از حضور در کلاس درس زن آخوند محروم بود, فقط پشت در ميايستاد و مخفيانه به درس پيرزن گوش میداد, باري بدليل پاسخ دادن به همهی پرسشهاي پيرزن که بچهها از آن عاجز مانده بودند اجازه يافت مجاني در کلاس شرکت کند.
به علت نداشتن قلم و کاغذ و شوق روز افزون خواندن و نوشتن از دودهی حمام به جاي مرکب و از کاغذهاي اضافي ريخته به جاي دفتر استفاده ميکرد.
حيدر علي در سن پانزده سالگي پدرش را نيز از دست داد, پدر وی مردي خشن و تند مزاج و مخالف درس خواندن وي بود حيدر علي در سن بيست و هفت سالگي ازدواج کرد و در سي سالگي به خدمت ادارهی فرهنگ قم در آمد از آن پس که دائرهی تحقيقات و مطالعات وي گسترش يافته و قلمش از مهارت خوبي بهره يافته بود در روزنامههاي استوار و سرچشمه در قم و وظيفه, در تهران مقاله مينوشت مجله يغما نيز مقالات و اشعار زيباي استاد را چاپ میکرد وهمچنين مقالات فقهي و ارزشمندي در مجلهی وزين حکمت که آيت الله طالقاني و مهندس مهدي بازرگان نيز در آن قلم میزدند هم به چاپ میرسيد.
باري در يک مجلهاي که از سوي ادارهی فرهنگ به چاپ رسيد مقالهاي منتشر شد که به حجاب اسلامي اهانت کرده بود استاد جوابيهای قاطع وکوبندهاي در رد آن نگاشت و در مجلهی استوار به چاپ رساند اين اقدام از سوي يک شخصيت فرهنگي, خشم رئيس فرهنگ قم را برانگيخت, و در يک جلسه عمومي در برابر حضار از استاد انتقاد کرد و تهديد به اخراج وي نمود و استاد میگويد: من نيز اجازه خواستم و پشت تريبون رفتم و با کمال صراحت لهجه, سخنان پوچ و تهديدات پوشالي وي را در برابر حضار پاسخ دادم, پس از سخنان من جلسه به هم خورد و الحمد لله هيچ اتفاقي برايم نيفتاد و رئيس فرهنگ پس از مدتي منتقل شد.
استاد میفرمود: علت انتقال رئيس فرهنگ قم اقدام يکی از روحانيون معروف قم بود که در آن وقت در قم درس اخلاق میدادند, ايشان بعد از قضيهی اداره فرهنگ, کسي را به منزل ما فرستاد که با شما کار دارم وقتي نزد ايشان رفتم موضوع را جويا شدند, و پس از تعريف ماجرا گفتند ابدا نترس هيچ غلطي نمیتواند بکند من نمیگذارم اين مردک در اين شهر بماند اگر باز هم چيزي گفت جوابش را بدهيد من در جواب گفتم: آقا پيش از اينکه شما حمايت کنيد من جوابش را دادم چه رسد از اين پس که شما هم وعده حمايت میدهيد!
آشنايي قلمداران باشخصيتهاي معاصر
1- " علامه شيخ محمد خالصی" از علماي مجاهد و مبارز مقيم عراق, آشنايي استاد با علامه خالصی با ترجمهی کتاب " المعارف المحمديه" شروع شد و با ترجمهی کتاب «الإسلام سبيل السعاده والسلام» و کتاب سه جلدي إحياء الشريعه و آثار ديگر علامه ادامه يافت, و ديدارهاي بعدي و مکاتبات علمي را به دنبال آورد البته آقاي خالصی مدتي بعد تحت تأثير افکار روشنگرانه مرحوم قلمداران قرار گرفت وعلائم اين تغييرات فکري او در آثار بعدیاش مشهود است, همچنين از تقريظ يا مقدمهاي که علامه خالصی بر کتاب ارمغان آسمان استاد نوشت اين تأثر مشهود است ايشان مینويسد:
جواني مانند استاد حيدر علي قلمداران در عصر غفلت و تجاهل مسلمين و فراموشی تعاليم اسلامي بلکه در عصر جاهليت پي به حقايق اسلامي میبرد و ما بين جاهلان معاند, اين حقايق را بدون ترس و هراس, باکمال شجاعت و دليري منتشر مینمايد چگونه اداي حق اين نعمت را میتوان نمود؟
استاد قلمداران در سفرهايي که به شهرهاي عراق به ويژه کربلا نمود علاوه بر علامه خالصی با علامه کاشف الغطاء و علامه سيد هبه الدين شهرستاني مؤلف کتاب" الهيئه والإسلام" نيز ملاقات و آشنايي داشت, وي علاوه بر مکاتبات بي شماري که با علامه خالصی داشت با علامه شهرستاني هم درباهي مسائل کلامي به وسيله نامه مباحثه کرد.
2- مهندس مهدي بازرگان:
آنگونه که خود استاد نقل میکند نحوه آشنايیاش با آقاي بازرگان اين گونه بود: «يک روز که براي مراجعت از روستا به قم در کنار جاده منتظر اتوبوس ايستاده و مشغول مطالعه بودم متوجه شدم يک اتومبيل شخصی که چند مسافر داشت به عقب برگشت جلو بنده که رسيد: آقايان تعارف کردند که سوار شوم در مسير راه فهميدم که يکي از سرنشينان آقاي مهندس مهدي بازرگان است که گويا آن موقع [سال 1330يا 1331 خورشيدي] مسؤوليت صنعت نفت ايران را به عهده داشتند و از آبادان بر میگشتند آقاي بازرگان به بنده گفتند: براي من بسيار جالب بود که ديدم شخصي در حوالي روستا کنار جاده ايستاده غرق در مطالعه است» اين اتفاق بذر دوستي و مودت را در ميان ما پاشيد و بارور ساخت تا جايي که مهندس بازرگان در کتاب بعثت و ايدئولوژي خود ازکتاب «حکومت در اسلام» استاد استفاده فراوان نمود, وکتاب «ارمغان آسمان» استاد قلمداران نيز که قبلا چاپ شده بود مورد توجه و پسند مهندس بازرگان واقع گرديده و براي دکتر علي شريعتي وصف آنرا گفته بود.
مهندس مهدي بازرگان پس از آزاد شدن از زندان چهار مرتبه براي ديدار با آقاي حيدر علي قلمداران به قم آمدند.
3- دکتر علي شريعتي کتاب «ارمغان الهي» را ديده بود و پس از شنيدن وصف کتاب آرمغان آسمان استاد قلمداران از زبان دانشمندان و دانشجويان روشنفکر دانشگاه بويژه مهندس بازرگان, بيشتر جذب افکار استاد گرديد, همين امر باعث شد که دکتر در آذر ماه سال 1342 خورشيدي نامه اي در اين خصوص از پاريس براي استاد قلمداران بنويسد.
بعدها که دکتر شريعتي به ايران بازگشت به يکی ازدوستان خود آقاي دکتر اخروي که با استاد قلمداران آشنايي داشت گفته بود که قلمداران سهم بزرگي در جهت بخشيدن به افکار من دارد و مشتاق ديدار او هستم اگر میتوانيد ترتيب اين ديدار را بدهيد اما متأسفانه اين ديدار عملي نشد و دکتر شريعتي چشم از اين دنيا فرو بستند.
4- استاد مرتضي مطهري: نيز از اشخاصی بود که علاقهاي پنهان به استاد قلمداران داشت ولي از بيم سرزنش ديگران اين علاقه اش را علني نکرد و طبق اظهار آقاي قلمداران در يک ملاقات خياباني باری به وي گفته بود: کتاب ارمغان آسمان شما را خواندم بسيار خوب بود.
جريان ترور و ديگر حوادث ناگوار زندگي استاد قلمداران
پس از انتشار مخفيانه کتاب شاهراه اتحاد (بررسي نصوص امامت) و کمي پيش از پيروزي انقلاب يکی از آيات عظام قم به نام شيخ مرتضي حائري فرزند آيت الله شيخ عبد الکريم حائري مؤسس حوزه ی علميه ی قم بواسطه ی شخصي از آقاي قلمداران خواست که به منزل ايشان برود فرداي آن روز که آقاي قلمداران به خانه آقاي حائري رفته بود ايشان به استاد گفته بود: آيا کتاب نصوص امامت را شما نوشته ايد؟ استاد پاسخ میدهد: بنده نمیگويم من ننوشته ام اما در کتاب که اسم بنده به چشم نمیخورد! آقاي حائري گفتند: ممکن است شما را به سبب تأليف اين کتاب به قتل برسانند! آقاي قلمداران فرمود: چه سعادتي بالاتر از اين که انسان به خاطر عقيده اش کشته شود سپس آقاي حائري گفتند: اگر میتوانيد همه را جمع آوري نموده و در خاک دفن کنيد يا بسوزانيد! ايشان پاسخ داد: در اختيار بنده نيست, فرد ديگري چاپ کرده, شما همه را خريداري کنيد و بسوزانيد! از طرفي اين همه کتاب کمونيستي و تبليغ بهائیگري در اين کشور چاپ و منتشر میشود چرا شما در باره ی آنها اقدامي نمیكنيد؟!
پس از گذشت چند ماه از پيروزي انقلاب در تابستان 1358 خورشيدي شب بيستم رمضان سال 1399 هجري قمري که استاد قلمداران طبق عادت هر سال تابستان را در روستا میگذراند جوان مزدوري که از جانب کوردلان متعصب تحريک و مسلح شده بود نيمه شب وارد خانه ی استاد شد و او رادر حالت خواب ترور کرده و گريخت, ليکن علي رغم فاصله بسيار کم گلوله فقط پوست گردن ايشان را زخمي کرد و در کف اتاق فرو رفت.
طبق اظهاراتي که از خود استاد نقل شده روز قبل از حادثه جواني از قم نزد او آمده بود و در مورد پارهاي عقايد و نظريات ايشان و نيز درباره ی کتاب سؤالاتي کرده بود! بدون شک نوشتن کتاب خمس و شاهراه اتحاد انگيزه ی قوي اين ترور بوده است.
در هر صورت مشيت و تقدير الهي مرگ استاد قلمداران را اقتضا نکرده بود! با اين وجود استاد رفت و آمدش به روستا و فعاليتش را ادامه میداد.
تفصيل جريان ترور از اين قرار بود که سه يا چهار نفر با يک اتومبيل شب بيستم رمضان وارد روستا شده اتومبيل را روي پل رودخانه روشن و آمادهی فرار نگه میدارند دو نفر از آنان آخر شب قبل از بسته شدن در خانه وارد باغچهی منزل شده و لابلاي درختان کنار ديوار کمين میکنند, چندين بار فرزندان استاد در خانه را میبندند اما با کمال تعجب میبينند مجدداً باز شده ولي هرگز متوجه قضيه نمیشوند مسلما يکی از آن دو نفر مأمور بوده که در خانه را براي فرار باز نگه دارد نيمههاي شب که اطمينان میکنند همه بخواب رفتهاند فرد ضارب با چراغ قوه و اسلحهی کمري وارد اتاق خواب استاد میشود, همسر ايشان که از ترس و دلهره خوابش نمیبرد و در رختخواب نشسته بود فکر میكند پسرش علي است, لذا با اسم او را صدا میزند فرد تروريست که وضع را اينگونه میبيند با عجله اسلحه را به طرف استاد نشانه میرود وشليک کرده و پا به فرار میگذارد, همسراستاد که زبانش از ترس بند آمده بود فقط فرياد میکشيد و بچهها نيز که با صداي گوله ازخواب پريده بودند وحشت زده فرياد میکشيدند حاجي آقا را کشتند مردم روستا سراسيمه بيرون آمده و استاد راکه خون از گردنش جاري بود به کنار جاده میرسانند و به وسيلهی يکي از اهالي روستا که با اتومبيل از قم میآمد به بيمارستان کامکار میرسانند چند روز بعد جواني که ظاهرا طلبه بود به منزل استاد مراجعه کرد وسراغ وي راگرفت پسر آقاي قلمداران او را تعقيب میكند و میبيند که وارد يکي ازحوزههاي علميه در محله يخچال قاضي شهر قم گرديد.
2- حادثه تلخ ديگر در زندگي استاد وفات ناگهاني يکي از پسرانش در سال 1360 خورشيدي بود که منجر به تألم روحي عميق وي گرديد پس از اين حادثه سکته مغزي آن مرحوم او را از فعاليت هاي قلمي وتحرک جسمي محروم ساخت وديگر نتوانست کار تأليف را ادامه دهد ليکن مطالعه را حتي الامکان رها نساخت.
3- ديگر واقعهی تلخ زندگي استاد قلمداران زنداني کردن او در زندان ساحل قم بود ازخود استاد شنيده شده که میفرمود: «روزي که من در اثر دو سکتهی مغزي پي در پي روي تخت خوابيده بودم دو نفر از طرف دادگاه انقلاب قم به منزل ما آمدند و بنده را به جرم واهي ضديت با انقلاب اسلامي با مقداري از کتابهايم با خود بردند و حتي اجازه ندادند داروهاي خود را بردارم اين در شرايطی بود که بنده اصلا قادر به کنترل ادرارم نبودم و براي مواقع ضروري دستگاه مخصوص به همراه داشتم سپس مرا به زندان ساحل قم منتقل کردند و در حالي که فقط يک پتوي زير انداز در سلول داشتم به علت شکسته بودن شيشهی سلول تا صبح از سرما به ديوار میچسبيدم و شام هم به من نرسيد زيرا ساير زندانيان چپاول کردند فقط يکي از زندانيان از سهم غذاي خودش مقداري به من داد صبح هم اوضاع به همين منوال بود لذا مجبوراً نيت روزه کردم.
البته فرزندانم جريان دستگيري و زنداني شدنم رابه منزل آيت الله منتظري که آن زمان قائم مقام رهبري بود اطلاع دادند (قابل ذکر است که آيت الله منتظري با استاد قلمداران دوستي ديرينه داشتند و از زبان استاد شنيده شده که میفرمود: آقاي منتظري کتاب حکومت در اسلام مرا در نجف آباد اصفهان درس میدادند) يک وقت ديدم چند نفر پاسدار با دست پاچگی توأم با احترام و عذرخواهي صبح همان روز مرا از زندان بيرون آوردند و به خانوادهام اطلاع داده برايم لباس بياورند سپس با گرو گرفتن سند مالکيت منزل بنده را آزاد کردند.
حالا تصور کنيد که استاد قلمداران علاوه بر لطف وعنايت خداوند متعال اگر شخصيتي مانند آيت الله منتظري با ايشان رابطه ی دوستي نمیداشت و از ايشان حمايت نمیکرد چه بر سر ايشان میآمد, لازم به ياد آوري است که اداره اطلاعات قم درسال 1374 نمايشگاهي در گلزار شهداي اين شهر برپا کرد به نام «مجاهدتهاي خاموش» که چند اثر استاد قلمداران را به عنوان افکار و عقايد انحرافي به نمايش گذاشته بودند کما اينکه در کنار آن اسناد و مدارکی عليه آيت الله منتظري نيز به چشم میخورد.
اخلاق والا و آزاد منشي استاد قلمداران
ايشان در طول زندگي شخصيتي راستگو, عفيف, راست کردار, عابد, زاهد, شجاع, سخاوتمند و صريح اللهجه بود و همهی کساني که به نحوي با ايشان ارتباط نزديک داشتهاند ايشان را انساني والا, بيپيرايه, بيتکلف, و بياعتناء به خوراک و پوشاک میشناختند. گويا استاد در اين راستا به هم نامش علي ؛ و س و ساير بزرگان دين اقتداء کرد. و زندگي اش شباهب زيادي به زندگي سلف و پيشگامان راستين اين امت داشت.
با وجوي که میتوانست در پناه نام بلند و پر آوازه و در پرتو قلم و علم و تحقيقات وافرش به مناصب و مدارج دنيوي دست يابد و براي خود و خانوادهاش زندگي مرفهي فراهم آورد اما مشي زاهدانه اش مانع گرايش او به قدرت زمان و نيل به متاع و حطام دنيا و در پيش گرفتن تقيه و همراهي با خرافات و اباطيل گرديد, و هرگز حقيقت را در پاي جو حاکم ذبح نکرد, بلکه نام و نان و متاع زود گذر دنيا را فداي حق و حقيقت نمود. خوشا به سعادتش.
آثار و تأليفات استاد قلمداران:
استاد حيدر علي قلمداران علاوه بر مقالات عديدهاي که در روزنامه ها و مجلات مختلف به چاپ میرساند, تعداد قابل توجهي تأليف و ترجمه نيز دارد که همگي کتابهاي ارزنده و محققانهاي است.
1- ترجمه کتاب «المعارف المحمديه» که يکی از آثار علامه خالصی است, اين کتاب قبل از سال 1325 خورشيدي ترجمه و چاپ شده است.
2- ترجمه سه جلد کتاب «إحياء الشريعه» خالصی که تقريبا شبيه يک رسالهی توضيح المسائل بوده و با عنوان «آئين جاويدان» در سالهای 1330, 36, و37 به چاپ رسيده است.
3- «آيين دين يا احکام اسلام» ترجمه کتاب «الإسلام سبيل السعاده والسلام» اين نيز از آثار علامه خالصی است که در سال 1335 خورشيدي ترجمه و چاپ شده است.
4- تأليف کتاب مشهور «ارمغان آسمان» در سال 1339 خورشيدي که قبلا به صورت سلسله مقالاتي در روزنامه ی وظيفه چاپ و منتشر شد.
5- «ارمغان الهي» در اثبات وجود نماز جمعه در سال 1339 که ترجمه کتاب «الجمعه» علامه خالصی است.
6- رساله ی حج يا کنگرهی عظيم اسلامي در سال 1340 شمسي.
7- رساله ی «مالکيت در ايران از نظر اسلام» که دستنويس آن با خط خودش باقي مانده و هنوز چاپ نشده است.
8- قيام مقدس حسين ؛ و س.
9- تأليف جلد اول کتاب ارزنده و معروف «حکومت در اسلام» درسال1343 خورشيدي که طي 68 مبحث اهميت و کيفيت تشکيل حکومت از نظر اسلام را بررسي کرده است, و تا آن زمان در نوع خود بي سابقه و بي بديل بود و شايد بتوان ادعا نمود که تاکنون نيز نظير آن در ايران تأليف نشده است.
از استاد شنيده شده که ميفرمود آيت الله منتظري اين کتاب را قبل از انقلاب در نجف آباد اصفهان درس میداده است.
انگيزه ی تأليف اين کتاب را استاد چنين بيان داشته است: «در شب دوشنبه بيست و هفتم محرم الحرام سال 1384 قمري برابر با هيجدهم خرداد ماه 1343 خورشيدي در خواب ديدم که با چند نفر در صحراي کربلا هستيم و چنين مینمود که وجود سيد شهيدان و سرور آزادگان حسين ؛ از دنيا رفته و جنازهی شريف ايشان در زمين به جاي مانده و من بايد ايشان را غسل دهم, و ظاهرا کساني هم با من همکاري خواهند کرد, من خود را آماده کردم و لنگي پيچيدم و خواستم وضو بگيرم که از خواب بيدار شدم, و تعبير اين خواب را چنين نمودم که من با نوشتن اين رساله ی شريف و آثار ديگر چهرهی حقيقي و نوراني دين مبين اسلام را از گردهاي اوهام و خرافات خواهم شست و پيکر مقدس اسلام را آنگونه که هست براي مردم نمايان خواهم کرد, لذا به شکرانه اين نعمت به قيام تهجد اقدام کردم. والحمد لله.
پس از آن با استفاده از يادداشتهايي که در اين موضوع تهيه کرده بودم بلافاصله صبح همان روز يعني هجدهم خردادماه 1343 خورشيدي در قريه ی ديزيجان قم هنگامي که تعطيلات تابستان را مي گذراندم به کار تأليف اين رساله پرداختم».
10- آيا اينان مسلمانند؟ در سال 1344 شمسي.
اين کتاب کم حجم, ترجمهی وصيت نامهی علامه خالصی در بيمارستان است که در سال 1377 هجري قمري به منشي خود املا فرمود و بعدا تحت عنوان «هل هم مسلمون» به چاپ رسيد, نيز به ضميمهی آن رسالهی کوتاهي است, به نام «ايران در آتش ناداني» که ترجمهی قسمتهايي از کتاب «شر و فتنه الجهل في ايران» اثر علامه خالصی میباشد.
11- مجموعهی پنج قسمتي«راه نجات از شر غلات» که در سالهاي پنجاه تا پنجاه و چهار نوشته شد و مباحث ذيل را شامل میشود: علم غيب, امامت, بحث در ولايت و حقيقت آن(که تا کنون چاپ نشده) بحث در شفاعت, بحث در غلو و غاليان که به ضميمهی شفاعت به چاپ رسيد, و بحث در حقيقت زيارت و تعمير مقابر, که به نام زيارت و زيارتنامه منتشر شد.
12- کتاب «زکات» که احتمالا در سال 1351 شمسي با همکاري مرحوم مهندس مهدي بازرگان در شرکت سهامي انتشار به چاپ رسيد و تا مدتي از انتشار آن جلوگيري به عمل آمد.
13- کتاب «خمس» که تقريبا همگام با کتاب «زکات» يا کمي پس از آن نگارش يافت اما به علت حساسيت روحانيت شيعه نسبت به موضوع خمس کتاب تحويل چاپ خانه نگرديد, و تعدادي از همفکران استاد در اصفهان آن را تايپ نموده و با هزينه خودشان تکثير و منتشر کردند. البته ردهايي نيز بر اين کتاب به وسيله اشخاصی همچون آيت الله ناصر مکارم شيرازي, و رضا استادي و غيره نوشته که آن مرحوم پاسخ کليه آن ردود را نوشته و تعدادي را ضميمه ی کتاب خمس نموده است.
14- کتاب «شاهراه اتحاد» که اين کتاب هم به سبب حساسيت شديد روحانيت شيعه نسبت به موضوع کتاب به صورت تايپ شده تکثير و مخفيانه منتشر شد. اما نه توسط استاد بلکه توسط دوستاني در تهران اين امر را به عهده داشتند. اين کتاب حاوي بررسي حوادث پس از رحلت رسول خدا ص واقعهی سقيفهی بني ساعده و موضوع خلافت پيامبر اسلام ص و بحث جنجال بر انگيز امامت بود.
15- شخصي روحاني به نام «ذبيح الله محلاتي» چند سال قبل از پيروزي انقلاب جزوه اي نوشت تحت عنوان «ضرب شمشير بر منکر غدير» و مطالب خلاف حقيقت در آن خبر درج کرد.
استاد قلمداران نيز رسالهاي در جواب آن نگاشت به نام «پاسخ يک دهاتي به آيت الله محلاتي»!
16- جلد دوم «حکومت در اسلام» که در سال 1358 خورشيدي انتشار يافت و به بررسي وظايف حکومت و حاکم اسلامي پرداخت.
17- سنت رسول از عترت رسول ص.
اين بود معرفي کوتاهي از آثار استاد حيدر علي قلمداران.
اما قابل ذکر است که استاد علاوه بر تأليف و تصنيف و ترجمه و نوشتن مقالات ديني, سخنراني ها و جلسات تحقيقي بسياري نيز در شهرهاي تهران (مسجد گذر و زير دفتر در زمان امامت آيت الله سيد ابوالفضل برقعي) و تبريز و اصفهان داشتند, همچنين طی يکي از سفرهايشان به کربلا در روز عاشورا سخنراني مهمي در صحن قبر امام حسين س ايراد فرمود که متن آن در کتاب «زيارت و زيارتنامه» آمده است.
اين دانشمند محقق و چهرهی کم نظير ايران زمين پس از سالها تحمل مشقات و رنجهاي زندگي, مجاهدت در راه نشر احکام و حقايق دين مبين اسلام و تحمل هشت سال بيماري طاقت فرسا که توأم با صبري ايوب وار بود در روز جمعه 15/02/68 بعد از سحر روز 29 رمضان المبارک 1409 قمري در سن هفتاد و شش سالگي دار فاني را وداع گفت. و به ديدار معبود يگانه اش شتافت, و عصر همان روز با حضور عده اي از همفکرانش و طي مراسمي ساده و عاري از هرگونه بدعت و تشريفات خرافي زائد پس از اقامه ی نماز به خاک سپرده شد.
خداوند متعال از ايشان و ساير دعوتگران و مصلحان راضي و خشنود گردد.
در پايان اين نکته را بايد عرض کنم که ما معتقديم دين الله و شريعت پاک وبي آلايش مصطفي ص بالاخره غالب خواهد شد, و ازميان توده ی مردم که عشق ومحبت دين در اعماق وجودشان ريشه دارد حتما کساني بلند خواهند شد و گرد و غبار خرافات از چهرهی نازنين اسلام عزيز را خواهند زدود و آئينه حق را با آب زلال ايمان و يقين و اخلاص و تقوا و مجاهدت صيقل خواهند بخشيد اگر چه همانند آيت الله برقعي بر سر نماز گلوله برسرش شليک کنند يا همانند استاد قلمداران در آغوش فرزندانش بر گلويش گلوله شليک کنند يا صدها و هزارها نمونهی ديگر از فداکاري ها و مجاهدت هايي که در صفحات زرين تاريخ به ثبت رسيده است اما مطمئنا کسي که طعم شيرين حقيقت را بچشد از تير و گلوله و مردن نمیترسد بلکه عاشقانه به آغوش مرگ و شهادت پر افتخار میرود اما حاضر نيست تن به ذلت دهد يا دست از حق پرستي بردارد.
پس مژده باد به همه حق جويان و حق پرستان و عاشقان و شيفتگان حق و حقيقت و پيروان راستين اسلام خالص و دين بي آلايش و شريعت شامل و کامل محمدي صلوات الله وسلامه عليهم.
خدايا تو را سپاس که ما را با نعمت اسلام خالص و پاک از شرک و خرافات و بدعتها سر افراز کردي و افتخار بخشيدي پس برروح پاک همه رهروان راه حق بويژه صاحب اين کتاب استاد حيدر علي قلمداران هزاران رحمت فرست. آمين.
ناشر
تيرماه 84 خورشيدي
برگرفته از کتاب سلسلة راه نجات از شر غلات (قسمت پنجم)
زيارت قبور بين حقيقت و خرافات
بسم الله الرحمن الرحيم
مقدمه ی علامه برقعی قمی
«الحمدلله الذي علم بالقلم علم الإنسان مالم يعلم وصلی الله علی النبي المکرم وعلی آله الطيبين وأصحابه وأتباعه المؤمنين بکتابه المعظم».
و بعد: مخفی و پوشیده نیست که فرقة شیعة امامیه مسألة امامت را از اصول دین و مذهب، و آن را منصوص از جانب خدا و رسول - صلى الله عليه وسلم - می داند و منکر آن را از دین دور و از سعادت مهجور و مخلد در آتش جهنم می شمارد، گرچه فرد، ایمان به خدا و رسول - صلى الله عليه وسلم - داشته باشد و به تمام وظایف دینی عمل کند. مدرک و مستند شیعه در این گفتار و عقیده، فقط اخبار و احادیثی است که در کتب شان ذکر شده و مدّعی تواتر مضمون آنها می باشند و گرنه در کتاب خدا از مسألة امامت ذکری صریح و خبری واضح نیست مگر به زور تأویل و تقدیر و حمل به خبر، و این کار با قرآن کریم کاری نارواست، زیرا خداوند متعال قرآن را کتاب نور مبین و روشن و بدون ابهام و مایة هدایت مردم و قابل درک و فهم و تدبر خوانده و آیات کتابش را برای شناخت حق و باطل، میزان و فرقان قرار داده و باید مسلمین اولاً آن را بفهمند تا حق و باطل را با آن بسنجند و حتی به دستور ائمه – عليهم السلام - مکلفاند هر خبر موافق با قرآن را پذیرفته و خبر مخالف با قرآن را طرد کنند[1]، پس باید اگر به راستی تابع ائمة اطهارند اخبار را حمل به قرآن کنند، نه آنکه قرآن را تأویل کرده و حمل به خبر نمایند.
به هر حال ضروری است اخبار و احادیثی که راجع به «امامت» و نص بر آن رسیده است، بررسی شود و تحقیق کاملی در آنها صورت گیرد، زیرا نمی توان در امری که از اصول دین و موجب سعادت یا شقاوت اخروی است از پیشینیان تقلید کرد، خصوصاً که در کتاب خدا که فروع جزئی بسیاری در آن بیان شده از این اصل مهم خبری نیست و با اینکه حق تعالی فرموده:
)وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً(. (إسراء / 15)
«ما تا زمانی که پیامبری نفرستیم (که دین را تعلیم کند) کسی راعذاب نمی دهيم».
و باز فرموده:
)حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُم مَّا يَتَّقُونَ ( (توبه / 115)
«تا برای ایشان آنچه را که باید بپرهیزند بیان فرماید».
چگونه به این اصل که در قرآن نیامده، عقاب فرموده یا ثواب می دهد؟!
مدت ها بود، بنده (نویسنده) در اندیشة آن بودم که نتیجة بررسی های خود را در اخبار امامت، که در طول سالیان مطالعه و تحقیق بدان رسیده بودم به نظر برادران منصف و اهل تحقیق و طالبان حق و حقیقت بگذارم، صعوبت این کار و نبودن توفیق و وجود حب و بغضها و تعصبات بیجا و فقدان امنیت از حملات خرافاتیان، این کار را به تأخیر افکند تا اینکه دانشمند ارجمند و محقق متَتَبّع وعالیقدر آقای «حیدر علی قلمداران» - دامت برکاته – که وجود شریفشان دارای همت عالی است، گر چه قدرشان در میان معاصرین مجهول مانده، به این کار پرداخته و این زحمت را متحمل شدند و بحمدلله از عهدة تحقیق و بررسی به خوبی بر آمده و نتیجة زحمات خود را در معرض افکار عموم گذاشته اند.
انتظار ما از خوانندگان این است که هدف مؤلف را که ایجاد وحدت و اتفاق و همدلی میان مسلمین بوده و به همین جهت وقت خود را برای تحقیق مصروف داشته و کتاب خود را «شاهراه اتحاد» نامیده اند، در نظر گرفته و به دیدة انصاف و بی طرفی و بدون پیش داوری بدان بنگرند نه با بغض و تعصب و عناد، زیرا تعصب و لجاجت مانع فهم حقائق است و مدعیان تشیع چون مدار افکار و عقاید خود را تعصب مذهبی قرار داده اند در بسیاری از امور و عقاید دانسته یا نادانسته حتی با ائمة خویش مخالفت می ورزند و چه بسا برخلاف رفتار و گفتار آن بزرگواران عمل می کنند که از آن جمله است ایجاد تفرقه و انتقاد و بدگویی از سایر فرق اسلامی، این کار برخلاف روش و سیرة امام المتقین حضرت علی - عليه السلام- است زیرا آن حضرت با خلفای راشدین مراوده داشت و به نماز جماعت و جمعة ایشان حاضر می شد و همواره ایشان را به لحاظ فکری کمک کرده و مشکلات ایشان را حل و با ایشان معاملة برادری اسلامی می نمود و حتی فرزندان خود را به نام خلفاء می نامید و یکی از فرزندان وی «عمر بن علی» و دیگری «عثمان بن علی» و دیگری «ابوبکر بن علی» است و چنانکه در «الإرشاد» شیخ مفید و سایر کتب حدیث و تواریخ ذکر شده دختر خود و فرزند حضرت زهرای مرضیه - عليها السلام- یعنی حضرت «ام کلثوم» را به عقد ازدواج خلیفة ثانی عمر بن خطاب در آورد و او را به دامادی خویش پذیرفت و در محاصرة خانة عثمان با دست خود به خانة وی آب می برد و دو فرزند عزیزش امام حسن و امام حسین – علیهما السلام – را به پاسداری از خانة وی گماشت و در کلمات خود از ایشان به خوبی یاد کرده و نسبت به ایشان بدگویی نمی کرد.
در اینجا بعضی از کلمات آن حضرت را می آوریم و توصیه می کنیم که دقیقاً مورد توجه خوانندگان محترم قرار گیرد و در مضامین آن به جدیت اندیشه کنند. آن حضرت در نامه ای که توسط «قیس بن سعد بن عباده» فرماندار (والی) مصر برای اهل مصر فرستاده، و در جلد اول کتاب «الغارات» ثقفی شیعی صفحة 210 و «الدرجات الرفیعه» سید علی خان شوشتری صفحة 336 و در جلد سوم تاریخ طبری صفحة 550 مذکور است، می فرماید: «فلما قضی من ذلک ما علیه، قبضه الله عزوجل صلی الله علیه و رحمته و برکاته»، «ثم إن المسلمین استخلفوا به أمیرین صالحین عملا بالکتاب و السنة أحسنا السیرة و لم یعدوا السنة، ثم توفاهما الله عزوجل (رضي الله عنهما)» یعنی : «چون رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- آنچه از فرائض را که بر عهدة او بود انجام داد خدای عزوجل او را که صلوات خدا و رحمت و برکاتش بر او باد وفات داد آنگاه مسلمین دو امیر شایسته را جانشین او نمودند و آن دو به کتاب و سنت عمل کرده و روش خود را نیکو نموده و از سنت و سیرة رسول خدا تجاوز نکردند سپس پروردگار عزوجل آن دو را که خداوند از ایشان خشنود باد قبض روح نمود» و در خطبة 228 نهج البلاغه نسبت به خلیفة ثانی عمر بن خطاب تمجید نموده و می فرماید: «فقد قوم الأود و داوی العمد و أقام السنة و خلف الفتنة, ذهب نقی الثوب قلیل العیب أصاب خیرها و سبق شرها أدی إلی الله طاعته واتقاه بحقه» یعنی : «کژی ها را راست کرد و بیماریها را مداوا نمود و سنت را بپا داشت و فتنه را پشت سر نهاد و پاک جامه و کم عیب از این جهان رفت به خیر آن رسید و از شر آن پیشی گرفت و رهایی یافت و حق را اطاعت کرده و چنانکه باید از او تقوی گزید».
آیا ممکن است امام هدایت و جانشین منصوص رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- غاصبان خلافت را «صالح» بنامد و کسانی را که دستور خدا و رسول را که در غدیر خم اعلام شده بود زیر پا گذاشته و خود بر خلاف شرع و به ناحق بر مسند خلافت رسول الله تکیه می زنند و در دین بدعت می گذارند و باعث گمراهی اکثریت مسلمین عالم می شوند، «عامل به کتاب و سنت» بخواند و برخلاف واقع بفرماید «از سنت و سیرة رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- تجاوز نکردند». آیا هادی امت در حق بدعتگذاران و غاصبان منصب الهی دعا می کند؟! و یکی از آن دو را به دامادی می پذیرد؟!
آیا اگر کسی کمترین ارادتی به حضرت اسد الله و حیدر کرار - عليه السلام- داشته باشد، می تواند نسبت به آن حضرت چنین احتمالی را بپذیرد؟
همچنین هنگامی که مردم علیه عثمان قیام نموده و خانه اش را محاصره کرده و نزد امیر المؤمنین - عليه السلام- جمع شدند و آن حضرت را به عنوان سفیر خود به نزد خلیفه فرستادند و آن حضرت از طرف ایشان بر عثمان وارد شد و چنانکه در خطبة 164 نهج البلاغه میخوانیم فرمود: «إن الناس ورائی وقد استفسرونی بینک وبینهم ووالله ما أدری ما أقول لک! ما أعرف شیئاً تجهله و لا أدلک علی أمر لا تعرفه! إنک لتعلم ما نعلم، ما سبقناک إلی شئ فنخبرک عنه و لا خلونا بشئ فنبلغکه وقد رأیت کما رأینا وسمعت کما سمعنا وصحبت رسول الله - صلى الله عليه وسلم- کما صحبنا وما ابن أبی قحافة ولا ابن الخطاب بأولی بعمل الحق منک». یعنی: «مردم در پشت سر من هستند و مرا سفیر و واسطه بین تو و خودشان نموده اند و سوگند به خدا نمی دانم به تو چه بگویم، چیزی نمی دانم که تو ندانی و تورا به امری که ندانی راهنمایی نمی توانم کرد، به راستی که آنچه را که ما می دانیم، تو نیز می دانی ما در چیزی بر تو پیشی نگرفته ایم که اینک به تو برسانیم در حالی که تو آنچه ما دیده ایم، دیده ای و آنچه ما شنیده ایم، شنیده ای و همچنانکه ما همنشین پیامبر صلى الله عليه وسلم بوده ایم تو نیز بوده ای و پسر ابی قحافه ( ابوبکر) و پسر خطاب ( عمر) در عمل کردن به حق از تو سزاوارتر نبودند». و چنانکه ملاحظه مي شود حضرتش در این گفتار شیخین (ابوبکر و عمر) را عامل به حق می داند و پر واضح است که در این موقعیت جای تقیه نبود، زیرا عثمان در آن شرایط قدرتی نداشت و حتی جانش در معرض خطر بود و طبعاً تقیه موردی نداشت بلکه تعریف از عثمان در زمانی که اکثریت از وی ناراضی بودند خلاف تقیه بود و اگر امام عليه السلام برخلاف این سخنان می گفت و از عثمان انتقاد میکرد بیشتر مورد پسند مردم خشمگین قرار میگرفت و محبوبیت و نفوذ حضرتش بیش از پیش در میان مردم افزایش می یافت. آیا می توان پذیرفت کسی که پیامبر درباره اش فرمود: «إنه خشن فی ذات الله غیر مداهن فی دینه» یعنی «او دربارة خداوند بی گذشت است و در امور دین اهل سازش و چشم پوشی نیست»، به جای تعلیم مردم و یادآوری مقام إلهی خویش و تذکر اینکه تمامی این وقایع ناشی از غصب خلافت إلهی است و عوض اینکه بین حق و باطل و صالح و طالح فرق قائل شود، این گونه با خطاکار مداهنه و از او تمجید کند؟ و جان عزیز دو سرور جوانان بهشت یعنی حضرات امام حسن و امام حسین - عليهما السلام- را برای حفظ جان کسی به خطر اندازد که نه تنها ظالمانه مقام خلافت را غصب کرده بلکه با اشتباهاتش مردم را نیز ناراضی ساخته و به خشم آورده؟!!
همچنین چون حضرتش ملاحظه کرد لشکریانش به پیروان معاویه ناسزا می گویند از این کار نهی کرده و چنانکه در کتاب وقعة الصفین صفحة 103 و در خطبة 206 نهج البلاغه مسطور است، فرمود:«إنی أکره لکم أن تکونوا سبابین ولکنکم لو وصفتم أعمالهم وذکرتم حالهم کان أصوب فی القول وأبلغ فی العذر وقلتم مکان سبکم إیاهم: اللهم احقن دماءنا ودماءهم، واصلح ذات بیننا وبینهم، واهدهم من ضلالتهم حتی یعرف الحق من جهله، و یرعوی عن الغی و العدوان من لهج به». یعنی: «دوست ندارم که ناسزاگو باشید اما اگر کارهای نادرست شان را بیان کرده و حال ایشان را ذکر می کردید، کلامتان درستتر و معذورتر بود و اگر به جای دشنام به آنان، میگفتید: الهی خون ما و آنان را حفظ و میان ما و ایشان اصلاح و آنان را هدایت فرما، تا آنکه نمی داند حق را بشناسد و آنکه با حق دشمنی و ستیز می کند دست بردارد و باز گردد».
اما مدعیان تشیع، برخلاف گفتار و رفتار آن حضرت در مجالس و منابر و تألیفات خود از بدگویی و عیبجویی، هیچ گونه مضایقه ندارند و آنچه را تفرقه اندازان و دشمنان مسلمین در کتاب ها وارد کرده اند و دست سیاست و بدخواهان اسلام به وجود آورده، شب و روز تکرار می کنند و مسلمین را نسبت به یکدیگر معاند و بدبین می کنند.
از دیگر تهمت ها بلکه ستمهایی که مدعیان دوستی خاندان پیامبر - صلى الله عليه وسلم- در حق ائمة اهل بیت - عليهم السلام- روا می دارند مسألة تقیه است که صدها حکم بر خلاف ما أنزل الله یا برخلاف اتفاق مسلمین به نام ائمه - عليهم السلام- ساخته اند که روح آن بزرگواران خبر ندارد بلکه از آن بیزار است، ولی اینان هر جا حکمی از امام را موافق سلیقة خویش نبینند، آن را بدون دلیلی متقن، حمل بر تقیه می کنند و از این طریق موجب جدایی و ایجاد شکاف میان گروهی از مسلمین با اکثریت مسلمانان می شوند و با اینکه معترف اند که: «جعل تقیه برای حفظ دین و مذهب است و حتی امام در موقع هتک به دین و القاء بدعت در آن جان فدا میکند ... چه وجودش برای حفظ دین است و اهمیت دین بیشتر از بقای اوست. خیلی از معاصی و ترک وظائف أولی برای مردم عادی در مورد تقیه جایز است ولی برای مرجع دینی و رؤسای مذهبی تجویز نمی شود چه موجب وهن آنان و تأثیر نکردن کلام شان گشته و در نتیجه دین در نظر مردم بی مقدار می شود. وظیفه رهبران مذهبی منحصر به احکام مشترک بین تمام مکلفها نیست، بلکه اضافه بر آن باید عقاید عموم مردم را حفظ نمایند و کاری نکنند مردم سست عقیده وگمراه شوند ... پس رئیس مذهب که حامی دین و احکام آن است باید کشته شدن را ترجیح داده و با عمل خود اعلان مخالفت با اهل بدعت و بدعت آنها، کند. روایات بسیاری زيادي رسیده که در تمام زمان ها بر علماء و رؤسای دینی لازم است با بدعت مبارزه کنند، علم خود را ظاهر سازند و در صورت کوتاهی، خدا آنان را لعنت می کند ... چرا در این موارد که غالباً ترس جان یا عرض یا اموال است و مصونیت در آن نادرست است، این همه أئمه - عليهم السلام- پافشاری کرده اند علمتان را ظاهر کنید، جلوی بدعت را بگیرید، مردم را بیاگاهانید! تمام اینها برای این است که تقیه به تمام اقسامش ... برای حفظ مذهب حق و به خاطر ابقای دین الهی که حافظ منافع مادی و معنوی و متکفل سعادت دنیوی و اخروی جامعه است، جعل شده، اگر رئیس مذهب علنا مخالفت با آن [بدعت] ننماید و در میان مردم به خاطر حفظ جان طبق آن عمل کند کم کم بدعت صورت مشروعیت به خود می گیرد و افرادی که در زمان های بعد می آیند به اشتباه افتاده و گمراه می شوند»[2]. و «آنجا که حق به خطر بیفتد، آنجا که پرده افکندن بر روی عقیده و کتمان آن موجب نشر فساد یا تقویت کفر و بی ایمانی یا گسترش ظلم و جور یا توسعة نابسامانی ها و یا تزلزل در ارکان اسلام و یا موجب گمراهی مردم و محو شعایر و پایمال شدن احکام گردد شکستن سد تقیه واجب است».[3]
اما به هنگام فتوی، همة این سخنان را از یاد برده و بسیاری از اقوال ائمة دین را حمل بر تقیه می کنند و حتی نمی اندیشند که در موقع تقیه، هر عاقلی – تا چه رسد به أئمة بزرگوار دین – لا أقل سکوت میکند نه اینکه مکررا بر خلاف کتاب و سنت حکم صادر کند و موجب حیرت و سرگردانی مأمومین شود!! زیرا اگر به فرض، تقیه را در مورد بیان احکام شرع، در مورد پیشوایان دین جایز بدانیم – که البته فرض صحیحی نیست – در این صورت لاجرم مرجع مذکور، فتوایی را که مطابق فتوای قدرت های حاکم است انتخاب کرده و به نیت تقیه اظهار میکند، اما اگر هر بار که در یک موضوع واحد از او سؤال می شود فتوایی مخالف فتوای پیشین خود صادر کند بیشبهه، هم موضوع فاش می شود، که این ناقض غرض از تقیه است و هم چنانکه گفتیم مأمومین متحیر می مانند و ناگزیر هر کس فتوایی را بر می گزیند.
علاوه بر این در مواردی که در یک موضوع خاص فقهاي مذاهب دیگر متفق و هم رأی نیستند و اصولا فتوای واحدی به عنوان رأی غالب وجود نداشته و طبعاً اختلاف نظر با آنان موجب خطر نخواهد بود و موجبی برای اخفاء عقیده نیست، بسیاری از علماء شیعه بدون توجه به این حقایق، بسیاری از اخبار را بر تقیه حمل کرده!!! و بیدلیل امام را به تقیه متهم می کنند!
از دیگر مسائلی که موجب تفرقه و از موانع جدی وحدت حقیقی میان مسلمین و از عوامل دوری قلوب آنان از یکدیگر به شمار می رود، قاعدة «خذ ما خالف العامه» است که آن را در اخبار متعارض جاری می دانند، فی المثل شیخ طوسی ملقب به «شیخ الطائفه»، در یکی از تألیفات معروف خود موسوم به «الإستبصار فیما اختلف فیه من الأخبار» در هر باب، روایات متعددی را جمع آوری کرده است که تعدادی از روایات هر یک از ابواب، موافق ظواهر آیات قرآن کریم و مؤید به قرائن مذکور در کلام خداست و همچنین با روایاتی که سایر فرق اسلامی نیز در همان موضوع در دست دارند، موافق است. اما به سبب حکومت قاعدة «خذ ما خالف العامه»، این دسته از اخبار طرد شده و به روایاتی عمل می شود که مخالف احادیث مذکور است!!
امید است این قاعده نیز بدون تعصب و پیشداوری و چنانکه شایستة یک تحقیق علمی است، مورد بحث و بررسی علمای دلسوز و خیرخواه، از قبیل مؤلف کتاب حاضر قرار گیرد و صحت و سقم آن کاملاً مبین و آشکار شود.
یکی دیگر از عوامل تفرقه و فقدان همدلی میان مسلمانان بدگویی و تحریک گویندگان و مداحان و کسانی است که دین را دکان خود کرده اند و به نام مذهب مردم را از اسلام دور می کنند و از تهمت نسبت به مسلمانان دیگر اباء ندارند و علاوه بر آن تحت عنوان عشق به ائمه, شعائری از خود به وجود آورده اند که یقیناً در اسلام نبوده و بدعت است. اینان معرفت و شناخت ائمة مسلمین و اظهار ارادت به آنان را برای شناخت اسلام کافی می دانند و این اعتقاد را به صورت غیرمستقیم رواج می دهند که شناخت ائمة دین و محبت ورزیدن نسبت به آن بزرگواران قسمت اعظم دین است و مردم را از شناخت واقعی دین دور کرده اند.
ضروری می دانم که پیش از خاتمة این مقدمه نکتة مهم دیگری را تذکر دهم، باشد که مورد توجه قرار گیرد، زیرا احتمالاً برای خوانندگانی که با دیگر آثار مؤلف دانشمند این کتاب آشنا نیستند ممکن است این توهّم حاصل شود که مقصود مؤلف از این کتاب دفاع و جانبداری از فرقه ای خاص در مقابل فرقه یا فرق دیگر بوده است و فی المثل کتاب را به قصد نقض عقاید شیعه و انتقاد از آنان و تبلیغ معتقدات اهل سنت تألیف کرده است، حاشا و کلا، هذا بهتان عظیم. بلکه به شهادت تألیفات این فاضل محقق، ارادت و اکرام وی نسبت به اهل بیت مکرم نبوی و أئمة بزرگوار اسلام – علیهم السلام – أظهر من الشمس و غیرقابل انکار است علاوه بر این ایشان در تألیفات خویش هر جا که انتقادی را بر معتقدات برادران اهل سنت وارد دیده از ذکرش خودداری نکرده است.
خلاصه آنکه هدف ما و خصوصاً مؤلف فاضل این کتاب آن است که اولاً بفهمانیم که بسیاری از اعتقادات رایج در میان ما، مستند و مستدلّ به دلایل قطعی شرعی نبوده و موافق آیات نورانی قرآن نیست و دیگر آنکه ائمة دین، خود بزرگترین افراد متدیّن و خداترس بوده و دعوت شان همچون دعوت انبیاء، دعوت به دین و معرفت حقایق و قوانین الهی بوده نه معرفی خودشان، اینان به هیچ وجه خودخواه و خودپسند نبودهاند بلکه در پیروی و تبعّیت از کتاب خدا، بر دیگران سبقت داشته اند و آنچه دربارة ایشان از نصوص تمجیدی و خوارق عادات و اظهار معجزات و کرامات و تعریف از خود، وارد شده باطل و دروغ و ساختة متعصبین و یا دشمنان ائمه بوده و إلا تعلیم ائمه جز دعوت به ایمان و تقوی و عمل صالح نبوده است.
امید ما آن است که طالبین هدایت، این کتاب را با دقت و تعمق و بی تعصب بخوانند و ان شاءالله از خواب غفلت بیدار شوند و فریب دکان دارانی که هر کس سخن حق بگوید یا بنویسد بی دلیل و برهان، وی را تکذیب و تکفیر و تفسیق می کنند، نخورند و در نشر و طبع و معرفی این کتاب مؤلف را کمک و دین خدا را یاری کنند تا این نفاق و بدبینی از میان مسلمین برخیزد و زیان هایی که تاکنون بر أثر تفرقه و ناهمدلی میان شیعه و سنی بر مسلمین وارد شده از این بیشتر نشود. زیرا چه جنگ ها و خونریزیها که متأسفانه میان مسلمین واقع شده, و قطعاً یکی از عوامل آن اختلاف مذهبی بوده، و جنگ چالدران و یا جنگ هرات در زمان شاه عباس صفوی و تبلیغ مذهب شيعه در بين مسلمانان اهل سنت از طرف نظام ايران از نمونه های آن است، که جز تضعیف مسلمین و سیادت کفار و تسلط آنان بر بلاد اسلامی و غارت ثروت ها و معادن مسلمانان و اشاعة فقر و بیچارگی مؤمنان نتیجه ای نداشته و همچنین هر فرقه برای تبلیغ مذهب خویش و اثبات بطلان اعتقادات فرق دیگر سرمایه ای کلان خرج کرده که بهتر بود در امور مهمتری صرف می شد و باز بر أثر تفرقه، هر طائفه ای برای بزرگان خود اهمیتی مبالغهآمیز قائل شدند و برای آنان فضائلی راست و دروغ در کتب خویش جمع آوری کردند و از اصل اسلام بیخبر ماندند و برای ترویج مذهب شان کتابها تألیف و به تدریس و شرح و تفصیل آنها پرداخته و به دفاع از شعائر اختصاصی خود مشغول شده و به کتاب خدا کمتر پرداختند
)وَغَرَّهُمْ فِي دِينِهِم مَّا كَانُواْ يَفْتَرُونَ(. (آل عمران / 24) «وگول زده است ايشان را افتراهايی که در دينشان به خدای می بستند و بهم می بافتند.»
و فراموش نکنیم که :)إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ لاَ يُفْلِحُونَ(. (نحل / 116)
«آنانکه به دروغ، بر خدا (و دینش) افتراء می بندند رستگار نمی شوند».
به هر حال دینی که پروردگار متعال فرستاده و کتاب کریمی که نازل فرموده قطعاً موجبات سعادت دو سرا در آن بیان شده و اگر بعضی از فروعات صریحاً و مفصلاً تبیین نگردیده، طبعاً از عوامل اصلی سعادت نبوده است و به همین جهت به اشاره اکتفا شده و إلا اصول دین و آنچه مناط ایمان و سعادت یا کفر و شقاوت است به وضوح و صراحت تمام بیان گردیده، چنانکه میفرماید:
)وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ(. (بقره / 285)
«مؤمنان همگی به خداوند و فرشتگانش و کتب (آسمانی اش) و پیامبرانش ایمان آورده اند».
و نیز می فرماید:
)وَلَـكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَالْمَلآئِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ(. (بقره / 177)
«ولی نیکوکار کسی است که به خداوند و روز باز پسین و فرشتگان و کتاب (آسمانی) و پیامبران ایمان آورد».
و نیز فرموده : ) وَالَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ أُوْلَئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ(. (حديد / 19)
«آنان که به خداوند و پیامبرانش ایمان آورده اند، آنان اندکه راستگوی اند».
)وَمَن يَكْفُرْ بِاللّهِ وَمَلاَئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِيداً(. (نساء-136)
«هر که به خداوند و فرشتگانش و کتب (آسمانی اش) و پیامبرانش و روز باز پسین کفر ورزد به راستی گمراه شده است».
در واقع پروردگار رؤوف لطیف به وضوح تمام بیان فرموده که اعتقاد و ایمان به چه چیز لازم است و انکار چه اموری کفر است؟ و اگر در این زمینه اعتقاد دیگری نیز برای سعادت بشر لازم می بود بی شبهه از بیان آن دریغ نمی نمود و کسی حق ندارد بر آنچه ایزد مهربان فرموده بیفزاید و یا از آن بکاهد. طبعاً اگر ایمان به امامت و ولایت خلفای منصوص یا غیرمنصوص لزومی داشت، خداوند سبحان از ذکر آن دریغ نمی فرمود و چون ذکر نفرموده قطعاً معرفت و ایمان به آنان ضروری نبوده است.
«و السلام علی من اتبع الهدی»
خادم الشریعه:
سيد ابوالفضل ابن الرضا البرقعی القمی
بسم الله الرحمن الرحيم
مقدمه ی استاد حيدرعلی قلمداران
الحمدلله رب العالمين وصلی الله علی محمد وآله وأتباعه أجمعين والسلام علينا وعلی عبادالله الصالحين.
نه تنها عقل و اندیشة آدمیان و تجربه و آزمایش جهانیان بلکه وحی آفریدگار جهان و تعالیم انبیاء و برگزیدگان با روشن ترین بیان و گویاترین زبان دلالت دارد بر وجوب توحید و اتحاد کلمه و اتفاق امت و جماعت. و هر ملت و جمعیتی که در زندگی در مجاورت و معاشرت یکدیگرند به اتحاد و اتفاق بیشتر نیازمندند، و برکات اتحاد و فضائل اتفاق چیزی نیست که احتیاج به گفتن و نوشتن داشته باشد زیرا ادنی شعوری می تواند به حسن ختام و نیکی انجام آن حکم نماید. آفرینندة عالم در کتاب محکم خود در آیاتی چند، مسلمین را به وحدت و اتّحاد و اجتماع و اتفاق دعوت نموده و فرموده:
)إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ(. (انبياء / 92)
«همانا اینست امت شما که امتی یگانه است و من پروردگارتانم پس مرا عبادت کنید».
)وَإِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ(. (مومنون / 52)
«همانا اینست امت شما که امتی یگانه است و من پروردگارتانم پس از من پروا کنید».
و برای آنکه امت اسلام به وحدت کلمه و توحید جماعت مسلمانان بپردازد کلمة توحید را به آنان یادآور شده که چون تنها من پروردگار شمایم شما نیز امتی یگانه باشید و همگی تنها مرا بپرستید و فقط از من پروا کنید، هر چند هيئت و نظام کارگاه خلقت، خود دلیل روشنی بر واحد بودن خالق آن است و این حقیقتی است روشن و برهانی متقن، اما برداشت از این حقیقت و نتیجة آن هر گاه توحید کلمه و اتفاق نباشد ضایعه ای است بزرگ، و زیان و خسرانی است عظیم، که در کنار دریای نور، کور و در لب شریعة زلال کوثر، تشنه و مهجور باشیم، حق تعالی از اختلاف و تشتّت بر حذر داشته و مردم را به اعتصام به حبل الهی که قرآن مجید و دین مبین اسلام است دعوت کرده و فرموده :
)وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَلاَ تَفَرَّقُواْ(. (آل عمران / 103)
«همگی به ریسمان خدا (قرآن) چنگ بزنید و متفرق نشوید».
و فرموده: )وَلاَ تَكُونُواْ كَالَّذِينَ تَفَرَّقُواْ وَاخْتَلَفُواْ مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْبَيِّنَاتُ(.
(آل عمران / 105)
«و همچون کسانی نباشید که پس از آنکه دلایل روشن برایشان آمد پراکنده شدند و اختلاف کردند».
و فرموده: )وَأَنَّ هَـذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَلاَ تَتَّبِعُواْ السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَن سَبِيلِهِ ذَلِكُمْ وَصَّاكُم بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ(. (انعام / 153)
«این راه من است که راست و مستقیم است آن را پیروی کنید و از راه های دیگر پیروی نکنید که از راه خدا جدایتان سازد خداوند شما را چنین سفارش می کند باشد که بپرهیزید».
و فرموده:
)إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُواْ دِينَهُمْ وَكَانُواْ شِيَعاً لَّسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ( (انعام / 159)
«همانا کسانی که در دین شان تفرقه جویی کردند و شیعه(متفرق) شدند، به هیچ وجه از ایشان نیستی».
و فرموده :
)شَرَعَ لَكُم مِّنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحاً وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ مَا - عليه السلام- را به عنوان خلافت و امامت أمت به فرمان خدا نصب کرده و از مردم بدین عنوان بیعت گرفته! و حتی در پاره ای از روایات تا سه روز در آن مکان توقف فرموده! و حتی از زنان أمت أخذ بیعت کرده! و حسان بن ثابت شعری دربارة امامت علی - عليه السلام- سروده([1])- در اصول کافی در باب «الأخذ بالسنة و شواهد الکتاب» از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - احادیث متعدد نقل شده که آن حضرت شرط صحت و مقبولیت حدیث را موافقت آن با قرآن دانسته و از پذیرش احادیث مخالف قرآن نهی فرموده و آنها را «زخرف» دروغ خوش نما» نامیده است. همچنین آن حضرت می فرماید: پیامبر - صلى الله عليه وسلم - در« منی» خطبه ای خواند و در آن فرمود: «أیها الناس، آنچه از جانب من به شما رسید که موافق قرآن بود من آن را گفته ام و آنچه به شما رسید که مخالف قرآن بود من آن را نگفته ام».
در باب دیگری از همین کتاب از امام محمد باقر- عليه السلام- روایت شده که می فرمود: «هر گاه برایتان سخنی [در امر دین] گفتم، از من بپرسید در کجای قرآن است».
در واقع حضرت باقر العلوم - عليه السلام- میخواست امت را آن چنان تربیت فرماید که سخن را حتی از پیشوایان دین در صورتی بپذیرند که متکی به تأیید قرآن کریم باشد.
تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَن يُنِيبُ * وَمَا تَفَرَّقُوا إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ(. (شوری / 13-14 )
«[خداوند] برای شما آیینی قرار داد که به نوح [نیز] سفارش فرموده بود و آنچه به تو وحی کردیم و به ابراهیم و موسی و عیسی [نیز] سفارش کردیم [این بود] که دین را بپا دارید و در آن تفرقه نیفکنید، آنچه مشرکان را بدان می خوانی بر آنان گران است، پروردگار هر که را بخواهد برای خویش برگزیند و هر که را به سوی او باز گردد، هدایت فرماید و مردم پس از اینکه [از جانب پروردگار] علم و آگاهی برایشان آمد، راه تفرقه و اختلاف [در دین] نپیمودند مگر برای ستمگری در میان خویش».
)لاَ يُقَاتِلُونَكُمْ جَمِيعاً إِلاَّ فِي قُرًى مُّحَصَّنَةٍ أَوْ مِن وَرَاء جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَقُلُوبُهُمْ شَتَّى ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَّ يَعْقِلُونَ(. (حشر / 14)
«[يهوديان] هرگز با شما به صورت دسته جمعی جز در پس دژهای محکم و يا از پشت ديوارها نمی جنگند، عداوت ودشمنی در ميان خودشان شدت دارد، تو ايشان را متحد می بينی، ولی پراکنده دل بوده وهماهنگ نمی باشند، اين بدان خاطر است که مردمان بی شعور وناآگاهی هستند»
توجه داشته باشیم که چون به تصریح قرآن دل های افراد بی ایمان پراکنده است و اتحاد شان اصیل و عمیق نیست، مؤمنان باید با عبرت گرفتن از آنها در پی وحدت حقیقی و راستین باشند زیرا آنان به حکم قرآن از جانب پروردگار عالمین مأمورند که متفرق نشوند و به اجتماع و وحدت کلمه دعوت نمایند، اما نه وحدتی ظاهری و فاقد حقیقت و اصالت، بلکه وحدتی که ریشه در دل ها داشته باشد.
تفرقه آن چنان در دین إلهی مذموم است که چون قوم موسی – عليه السلام- به تضلیل(گمراهی) سامری به گوساله پرستی پرداختند جناب هارون - عليه السلام- برای عذرخواهی در برابر برادر خود موسی - عليه السلام- سبب کار خود را احتراز و دوری از تفرقه دانسته و میگوید:
)إِنِّي خَشِيتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ(. (طه / 94)
«بیم داشتم مرا سرزنش کنی و بگوئی بین بنیاسرائیل تفرقه انداختی».
و خداوند در احتراز و دوری از نزاع و تشاجر می فرماید:
)وَأَطِيعُواْ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَلاَ تَنَازَعُواْ فَتَفْشَلُواْ وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ(. (انفال / 46)
«خدا و رسول او را اطاعت کنید و با یکدیگر نزاع و کشمکش نکنید که سست شوید و شوکت شما از بین برود».
و در سنت نبوی به قدری احادیث صحیح در وجوب ملازمت و پیوستگی به جماعت وارد شده که از حد احصاء و شمارش خارج است از آن جمله حدیث مشهوری است که رسول خدا فرموده: «من فارق الجماعة قدر شبر فقد خلع ربقة الاسلام عن عنقه إلا أن يراجع» کسی که به قدر یک وجب از جماعت جدائی گیرد رشتة اسلام را از گردن خود خلع نموده (از اسلام خارج شده) مگر اینکه باز گردد و يا فرموده: «من خرج من الطاعة وفارق الجماعة فمات، مات ميتة جاهلية» کسی که از فرمانبرداری حکومت اسلامی خارج شود و از جماعت جدائی گیرد و (در این حال) بمیرد به مرگ جاهلیت مرده است. یا این فقره از خطبة 125 نهج البلاغه که حضرت مولی الموحدین امیرالمؤمنین فرموده: «والزموا السواد الأعظم فإن یدالله مع الجماعة وإیاکم والفرقة فإن الشاذ من الناس للشیطان کما أن الشاذ من الغنم للذئب ألا من دعا إلی هذا الشعار فاقتلوه ولو کان تحت عمامتی هذه». ملازم سواد اعظم و جماعت مسلمین باشید زیرا دست خدا با جماعت است و بر حذر باشید از تفرقه و جدائی که همانا هر کس از مردم تک افتاد نصیب شیطان است چنانکه گوسفند دور از گله، نصیب گرگ است آگاه باشید کسی که به این شعار (تفرقه و کنارهگیری از جماعت) دعوت نماید او را بکشید اگر چه در زیر عمامة من باشد یعنی اگر من که امیرالمؤمنین هستم شما را دعوت به جدایی و تفرقه کردم در آن صورت مرا بکشید (تا چه رسد به دیگران)! سیرة آن حضرت بهترین دلیل بر وجوب این امر است که با تمام ناملایمات و رنج هایی که تحمل می کرد همواره ملازم جماعت مسلمین بود.
مهمترین و بزرگترین علت تفرقه و جدایی و خصومت و دشمنی مسلمانان با یکدگیر مسألة خلافت و جانشینی پیغمبر است که از صدر اول و روزهای نخستین پس از رحلت رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- زمینة آن فراهم شد و بر اثر جهل و تعصب مسلمین و تحریک دشمنان اسلام تقویت گردید تا اینکه در قرن های بعد، زماناً بعد زمان، شدت یافت و مسلمانان را به صورت دشمنانی خونین در مقابل یکدیگر قرار داد و صحنههایی ننگین از جنگ و جدال و خصومت و قتال به وجود آورد که صفحات تاریخ را به رسوایی سیاه کرد به طوری که امروز هر یک از فرق مسلمین با دشمنانی چون یهود و نصاری بهتر امکان آمیزش و معاشرت دارند تا با یکدیگر که به نص کتاب آسمانی با هم برادر و برابرند، هر چند گرد و غبار حقیقت پوشی که در طی قرون از این جدال و قتال بر انگیخته شده است مانع بزرگ و سختی است که بتوان چهرة حقیقت را چنانکه باید نمود و فرقه های مختلف را با یکدیگر آشنا کرد و آب رفته را به جوی باز آورد، لیکن ما به یاری خدا در حد توان در این راه می کوشیم، باشد که به فضل الهی چراغی روشن در این راه تاریک و باریک بر افروزیم و برادران مسلمان خود را – البته آنانکه طالب حق و جویای حقیقتند – از آنچه خدای بزرگ از فضل و رحمت خود ما را بدان رهبری فرموده، آگاه نماییم شاید پس از گذشت زمان و آگاهی آنان از نیرنگ و سیاست دشمنان و چشیدن طعم تلخ این همه بلیات و مصیبتهای که در نتیجة این اختلافات دامنگیر آنان شده به خود آیند و قبل از آنکه آبشان از سر بگذرد و طومار وجودشان در هم نوردیده گردد به سوی شاهراه عزت و سعادت و شوکت و سیادت و اتحاد خود باز گردند و مصداق آیة شریفة باشند:
)كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ.( (آل عمران / 110)
«شما برترین امتید که برای هدایت مردم انتخاب شدید».
و اگر خدای ناکرده خروش سیل های سهمگین این همه حوادث ناگوار, و امواج هلاکت بار این همه طوفان های بلا در قرون و اعصار با این بیدار باش های هوش افزا و هشدارهای بی روی و ریا، اثری نکرد و باز هم تعصبات جاهلی و تفرقه های مذهبی و قومی به وساوس شیطانی و دسائس دشمنان دینی، همچنان آنان را در گمراهی و ضلالت آشکار نگاه داشت ما در نزد پروردگار خویش از این جهت معذور بوده و در سعی و کوشش خود از آن رو که توأم با تحمل رنج و آلام روحی از تهمت و دشنام و بهتان و افترا و .... خواهد بود از او امید اجر داریم، انشاء الله.
)وَإِذَ قَالَتْ أُمَّةٌ مِّنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَاباً شَدِيداً قَالُواْ مَعْذِرَةً إِلَى رَبِّكُمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ(. (اعراف / 164)
«و شماری از ایشان گفتند: چرا گروهی را که پروردگارشان هلاک می نماید و یا ایشان را عذابی شدید خواهد کرد، اندرز می دهید؟ گفتند: از آن رو که ما را نزد پروردگارتان عذری باشد و شاید ایشان از پروردگار پروا کنند».
مادة اصلی و اساسی اختلاف أمت اسلامی که بر اثر آن سایر اختلافات نیز پیدا شده، موضوع امامت و پیشوایی یا به عبارت دیگر حکومت و زمامداری مردم و ادارة امور ملت است و محرک و داعی اصلی آن در اکثر افراد همان حبّ مقام و ریاست و سروری است ولی باید گفت که هر چند برتری جویی و استعلاء بر دیگران در هر نفسی ذاتی است و هر کس طالب برتری بر امثال خویش است اما در اقلیتی همچون علی عليه السلام و ... که از درجات عالیة تقوی و علوّ طبع برخوردارند، انگیزه و غریزة فوق تحت حاکمیت پروا و تقوای إلهی و حبّ توفیق خدمت و کسب ثواب اجرای احکام خدا و ارشاد بندگان پروردگار، قرار میگیرد و غریزة مذکور به نحوی صحیح إعمال می شود و طبعاً هر گاه این میل طبیعی به طریقی صحیح رهبری شود بهترین نتایج از آن حاصل می شود، زیرا وجود نظام مدیریت جامعه از لوازم حیات آدمی است و هیچ ملت و امتی بدون حکومت و نظام اجتماعی نمیتواند به حیات مدنی و اجتماعی خود ادامه دهد. نه تنها انسان بلکه بسیاری از حیوانات نیز به اهمیت این مطلب پی برده و در نظام زندگی خود دارای اجتماع و تشکیلات لازمة آن هستند چنانکه تشکیلات اجتماعی موریانه و مورچه و زنبور عسل و بسیاری از پرندگان و پاره ای از حیوانات دیگر شاهد این حقیقت است. شکی نیست که در دین اسلام که حاوی بهترین دستورات اجتماعی و ضامن سعادت دینی و دنیوی پیروان خویش است این مسأله مسکوت و مجهول نمانده و برای آن وظایف و احکام و دستورات و مقرراتی وضع کرده که ما فی الجمله آن را در یکی از تألیفات خویش به نام «حکومت در اسلام» بیان نموده ایم واز طالبان حقیقت تقاضا داریم که بدان رجوع کرده و حقیقت را در یابند. آنچه در اینجا می توانیم گفت آن است که یقیناً حضرت خاتم النبیین - صلى الله عليه وسلم- در شریعت ولای خود مقررات و قوانینی در آئین زمامداری و حکومت آورده و امت خود را بدان رهبری کرده است. زیرا دین اسلام که به توشیح مقدس,
)الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي( . (مائده / 3)
«امروز برایتان دین تان را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم».
موشح و مزین گردیده، از مسائل و احکام حکومت و زمامداری که از الزم لوازم حیات بشری است خالی نمی تواند بود، و چنانکه در محل خود ثابت است این منظور در این دین مبین از مهمترین اهداف و مقدس ترین احکام اسلام است اما زوائد و حواشی که مسلماً زائیدة اغراض و امراض پاره ای از دشمنان حیله گر و دوستان جاهل است هرگز نمی تواند در احکام آسمانی و قوانین الهی به طور روشن و خدشه ناپذیر راه یابد زیرا چنانکه إن شاء الله بیان آن خواهد آمد، آن را از شکل اصلی خود برگردانیده و با چهره ای مکروه و زشت نمایش می دهد که در این صورت مورد نفرت عقلا و انزجار احبّاء( دوستداران) آن قرار می گیرد و این از رحمت إلهی به دور است. یکی از اموری که می توان به وسیلة بررسی آن به حقایق تعالیم اسلام دست یافت، مطالعة قضیة سقیفة بنی ساعده است که در همان ساعات اولیه که روح مقدس رسول خدا به ملأ اعلی انتقال می یافت، واقع شد، و هرگاه آن واقعه را با دقتی حقیقت جویانه و عاری از تعصب و پیش داوری تعقیب کنیم، به بسیاری از مطالب لازمه پی برده و حقیقت علی رغم پوشیدگی بر طالب خود، جلوه خواهد کرد. اینک ما در این رساله، مختصری از داستان سقیفة بنی ساعده را که کبار اصحاب رسول مختار- صلى الله عليه وسلم- در آن حضور داشتند و ماجرا را به وجود آوردند مینگاریم تا حقیقت مطلب بر طالبان حق روشن شود، إن شاء الله.
سقیفة بنی ساعده محلی بود که در آن مردم مدینه برای حل و فصل امور، اجتماع کرده و مسائل مهم را با مشورت سران قوم فیصله می نمودند. پس از رحلت رسول خدا بلافاصله مردم مدینه که طوعا(با اختیار) و بدون اکراه و اجبار مسلمان شده بودند و رسول خدا را قبل از هجرت به سوی خود دعوت کرده و وعدة یاری و نصرت داده بودند و انصار نامیده می شدند، در سقیفه اجتماع کرده و «سعد بن عباده»[1] را که رئیس طایفة خزرج (یکی از دو قبیلة بزرگ مدینه) و در آن وقت بیمار بود نامزد خلافت و امامت کرده و در گلیمی گذاشته به سقیفه آوردند تا برای او از مردم بیعت بگیرند. ما مختصراً داستان سقیفه را از تواریخ معتبر بی آنکه نکات تاریخی و اساسی آن حذف شود می آوریم و قبلاً این نکته را خاطر نشان می کنیم که کتب تاریخی در باب این ماجرا، تألیفاتی است که از علمای بزرگ اسلام برای ملت اسلامی باقی مانده و این تألیفات عموماً بعد از قرن دوم و غالباً در قرن سوم و از آن به بعد به رشتة تحریر در آمده و نیز این نکته را یادآور می شویم که در آن زمان قضیة شیعه و سنی، هرگز به صورتی که امروز در آمده است، نبوده و کسی به طرفداری عمر – رضي الله عنه- یا علی - عليه السلام- دست به قلم نبرده است زیرا نویسندگان در مسألة ولایت و امامت بدین کیفیت، هرگز در آن زمان صفآرایی نکرده و در مقابل یکدیگر به مخاصمه و مجادله برنخاسته بودند. به علاوه ما در این قضیه به کتبی که برای فرقة شیعه نیز حجت است و علمای بزرگ شیعه آنها را تألیف یا تصویب کرده اند مراجعه کرده و مطالب این قضیه را از آنها به دست آورده و با کمال امانت در دسترس حقیقتجویان می گذاریم.
قدیم ترین کتب در این باب سیرة ابن هشام است که مورد اعتماد عموم مسلمین است، نویسندة این کتاب عبدالملک بن هشام معافری است که آن را از محمد بن اسحق مطلبی روایت می کند و محمد بن اسحق از مورخین قرن اول و دوم هجری است که وفات او در اوائل قرن دوم اتفاق افتاده و ابن هشام خود متوفای سال 213 هجری است و پس از آن تاریخ «الإمامة والسياسة» ابن قتیبة دینوری است که عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری متوفای سال 370 هجری آن را تألیف کرده[1] و پس از آن «تاریخ یعقوبی» است که احمد بن ابی یعقوب بن جعفر بن وهب الکاتب که مورخی شیعی مذهب و متوفای سال 292 هجری است، آن را نگاشته، سپس تاریخ علی بن الحسین مسعودی است که صاحب تاریخ «مروج الذهب و معادن الجوهر» و کتاب «التنبیه و الإشراف» و به شیعی بودن معروف و متوفای سال 345 هجری است و اقوال آنان مورد قبول علماء است و ما در شرح این داستان از این کتب معتبر که مؤلف سه کتاب از پنج کتاب شیعی می باشند، تجاوز نمی کنیم و إن شاء الله تعالی آنچه را مورد اتفاق آنها است میآوریم.
ابن هشام روایتی از محمد بن اسحق از زهری و او از عبدالله بن کعب بن مالک از عبدالله بن عباس آورده[1] که روز دوشنبه ای که رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- در مرض موت بود، امیر المؤمنین علی بن ابی طالب - عليه السلام- از نزد آن حضرت بیرون آمد و مردم پرسیدند یا ابا الحسن رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- چگونه است؟ فرمود: بحمدالله مرضی ندارد، عباس عموی رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- دست علی را گرفت و به او گفت: یا علی! به خدا سوگند تو بعد از سه روز بندة عصائی (کنایه از اینکه از مقام خود رانده ای) من به خدا سوگند می خورم که در چهرة رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- علائم رحلت را می بینم چنانکه آن را در چهرة همة فرزندان عبدالمطلب می شناسم، بیا با هم به خدمت رسول خدا برویم تا اگر امر خلافت از آن ما است به درستی بدانیم و اگر در غیر ما است رسول خدا را وادار کنیم تا مردم را دربارة ما سفارش کند. علی - عليه السلام- فرمود: به خدا سوگند چنین کاری نمی کنم زیرا قسم به خدا اگر ما را از امر خلافت منع کند احدی بعد از رسول خدا آن را به ما نخواهد داد. این خبر در کتب دیگر نیز آمده است.
در ماجرای سقیفه آنچه تمام مورخین و سیره نویسان بر آن متفق اند آن است که چون رسول خدا رحلت نمود اهل بیت و خاندانش به تجهیز و تغسيل و تکفین حضرتش مشغول شدند که در رأس آنان حضرت علی عليه السلام و عباس عموی بزرگوار پیامبر و فرزندانش بودند و زبیر بن العوام و طلحه بن عبیدالله نیز حضور داشتند و درِ خانه به روی دیگران بسته بود. بقیة مهاجرین و برخی از انصار چون اسید بن خضیر نزد ابوبکر بودند. در این زمان کسی آمد و به ایشان خبر داد که گروهی از انصار در صدد تعیین خلیفه برای پیشوایی و زمامداری مردم می باشند اگر شما را به امر حکومت حاجتی است مردم را قبل از آنکه کار انصار بالا گیرد دریابید. عمر به ابوبکر گفت: برویم و ببینیم برادران ما (یعنی انصار) چه می کنند. در این هنگام هنوز کار تجهیز رسول خدا پایان نیافته و هنوز درِ خانه به روی دیگران باز نشده بود. عمر و ابوبکر چون از قضیة سعد بن عباده که با تن تبدار، خود را برای خلافت نامزد کرده و با جمعیتی از انصار در سقیفة بنی ساعده اجتماع کرده بود خبردار شدند، جنازة مطهر رسول خدا را به من له الکفایه واگذار نموده و به سرعت خود را به سقیفه رساندند و مشاهده کردند که انصار، سعد بن عباده را در گلیمی پیچیده، در وسط میدان سقیفه گذارده اند و او کلماتی را به عنوان خطبه القاء می نماید و چون صدای او به علت ضعف بیماری رسا نیست، پسرش قیس بن سعد کلمات شمردة او را بر مردم می خواند. اما پیش از نقل سخنرانی سعد بن عباده، لازم است بدانیم در پاره ای از روایات آمده است که در زمان رحلت پیامبر - صلى الله عليه وسلم-، ابوبکر در قریة «سنح» که از قرای اطراف مدینه است ساکن بود و از وفات پیامبر - صلى الله عليه وسلم- خبر موثقی نداشت و عمر با ابو عبیدة جراح در سقیفه حاضر شدند و پس از شنیدن سخنان انصار متحیر ماندند و نمی دانستند در پاسخ شان چه بگویند تا مانع بیعت مردم با سعد بن عباده شوند، لذا عمر پرسید: ماجرا چیست؟ و همین که به او گفتند چون رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- وفات یافته، انصار درصدد تعیین خلیفه هستند، شمشیر خود را کشید و فریاد بر آورد و منکر فوت رسول الله - صلى الله عليه وسلم- شد و گفت: هر که چنین ادعا کند، او را با شمشیرم می زنم زیرا رسول خدا نمرده بلکه نزد پروردگار رفته و در صدد تکمیل دین خویش است، و نهانی کسی را فرستاد و ابوبکر را از ما وقع(آنچه واقع شده) آگاه کرد، ابوبکر از سنح به مدینه آمده و به خانة پیامبر رفت و پیکر مطهر آن حضرت را دید و از وفاتش مطمئن شد، سپس به سوی سقیفه راه افتاد و خود را به آنجا رساند و پرسید این اجتماع برای چیست و همين که عمر داستان آمادگی انصار برای تعیین خلیفه به سبب شهرت وفات پیامبر - صلى الله عليه وسلم- و انکار خود را گفت ابوبکر پاسخ داد: هر که محمد را می پرستید او در گذشت و هر که خدا را می پرستید او حی و زنده است.
اما چنانکه ملاحظه می شود این روایت خالی از اشکال نیست[1] خصوصاً که اکثر تواریخ ماجرا را آن گونه که گفتیم نقل کرده اند همچنین این روایت با اخباری که می رساند در أیام بیماری پیامبر - صلى الله عليه وسلم- امامت مردم در مسجد بر عهدة ابوبکر بوده نیز در تعارض است زیرا روایات مذکور نشان می دهند که ابوبکر در مدینه سکونت داشته است.
اینک به سقیفه باز می گردیم و به سخنرانی سعد بن عباده می پردازیم، بنا به نقل «الإمامة والسياسة» سعد پس از حمد و ثنای الهی سخنانی بدین مضمون گفت: «ای گروه انصار ما را در دین سابقه ای و در اسلام فضیلتی است که هیچ قبیلهای از عرب را چنین سابقه و فضیلتی نیست، رسول خدا در میان قوم خود (مردم مکه) ده سال و اندی زیست و آنان را به عبادت خدای رحمان و خلع اوثان(اوثان) فراخواند اما از قوم او جز اندکی به وی ایمان نیاوردند. به خدا سوگند آنان قادر نبودند که رسول خدا را از دشمنان حفظ کنند و نه آنکه دین او را بشناسانند و حتی نمی توانستند از جان خود دفاع نمایند تا اینکه خدای تعالی این فضیلت را برای شما خواست و این کرامت را به سوی شما راند و شما را بدین نعمت اختصاص داد و ایمان به او و به رسول او و حفظ و حراست او و اصحابش را و ارجمندی دین او و جهاد با دشمنان وی را نصیب شما فرمود پس شما بر کسی که از آن حضرت و از شما تخلف کند شدیدترین مردم بوده و هستید و بر دشمنان خود نیز سنگینترین مردم اید تا اینکه مردم با رغبت و با کراهت به راه راست آمدند و کسانی از دور و نزدیک گردن به دین خدا نهادند تا اینکه خداوند به وسیلة شما رسول خود را بر زمین استیلا بخشید و با شمشیرهای شما، عرب به اطاعت او گردن نهاد، رسول خدا وفات یافت در حالی که از شما خوشنود و چشمانش در شما روشن بود پس با دستهای خود و با قوت تمام به این امر (حکومت و زمامداری) محکم بچسبید زیرا شما از تمام مردم بدان احق و اولی هستید.» تمام جمعیت انصار او را اجابت کرده و گفتند در رأی پیروز و در گفتار استواری و آنچه تو در تولیت امر خلافت گفتی کافی و خود بدین امر لائقی و تمام مؤمنان بدان راضی و خرسندند. نقل شده که عمر گفت: چون سعد بن عباده از گفتار خود ساکت شد من خواستم سخن بگویم و نزد خود جملات و گفتاری آماده کرده بودم و خوش داشتم که در حضور ابوبکر آنها را بیان کنم. اما ابوبکر گفت: ای عمر بجای خود باش و من میل نداشتم که او را به خشم آورم، او داناتر و با وقارتر از من شروع به سخن کرد، به خدا سوگند هیچ کلمهای از آنچه من قبلاً آماده کرده و آن را خوش داشتم وانگذاشت مگر اینکه بدیهة[1] آن را یا مانند آن را یا بهتر از آن را گفت تا اینکه ساکت شد.
به هر حال ابوبکر در پایان سخنانش ابوعبیدة جراح و عمر را برای خلافت معرفی نمود و فضائلی برای ایشان شمرد و استحقاق شان را تصدیق کرد. تاریخ یعقوبی[1] فضیلت شماری ابوبکر را بدین عبارت آورده : «هذا عمر بن الخطاب الذی قال رسول الله أعز الدين به وهذا أبوعبيدة الجراح الذی قال رسول الله أمين هذه الأمة فبايعوا أيهما شئتم». این عمر بن خطاب است که پیامبر فرمود: خداوند دین را با او قوت بخشید و این ابوعبیدة جراح است که پیامبر فرمود: امین این امت است، با هر یک که می خواهید بیعت کنید». اما عمر و ابو عبیده از این پیشنهاد تن زدند و گفتند: نه، سوگند به خدا ما خود را بر تو مقدم نمی داریم در حالی که تو جلیس رسول الله و ثانی اثنین او هستی. ابن قتیبه در کتاب «الإمامه و السياسة» سخنان ابوبکر را بدین بیان آورده است که گفت : «همانا خدای جلّ شأنه محمد را برای هدایت و دین حق برانگیخت پس جنابش برای دین اسلام به دعوت پرداخت آنگه خدای تعالی تن و جان و قلوب ما را بدانچه آن حضرت دعوت نمود فرا گرفت پس ما گروه مهاجرین نخستین مردمانیم که اسلام آوردیم و دیگر مردمان در این باره ما را تبعیت کردند ما عشیرة رسول خداییم و مع ذلک ما از اواسط عرب و نیکان آنانیم هیچ قبیلهای از قبایل عرب نیست مگر اینکه قریش را با آن نسبت و قرابتی است و شما انصار و یاران خدائید، هم آنان که جای دادید و نصرت کردید, شما در دین وزراء رسول خدایید، شما در کتاب خدا برادران ما و در دین خدای عزوجل، شریکان مایید در هر سستی و سختی که ما بوده ایم شما نیز بوده اید، به خدا سوگند در هیچ خیر ما نبوده ایم که شما در آن نباشید، شما محبوبترین مردمان و گرامی ترین آنان در نزد ما و در رضایت به قضای الهی و تسلیم به امر او سزاوارترین مردمید، درآنچه خداوند به شما و به برادران مهاجرتان سوق داده، بدیشان حسد نورزید، شما کسانی هستید که نسبت به دیگران ایثار کردید در حالی که خود بدان نیازمند بودید به خدا سوگند شما همواره برادران مهاجر خود را بر خود مقدم می کنید و شما سزاوارترین مردمید که این امر (حکومت) در دست شما نباشد و دورتر از آنید که بر برادران خود در خیری که خدا برای ایشان خواسته حسد ورزید و من اکنون شما را به بیعت با ابوعبیده و یا عمر دعوت می کنم و ایشان را برای شما و برای حکومت می پسندم زیرا اینان هر دو برای آن اهلیت دارند. «ابوعبیده و عمر گفتند: «ای ابوبکر برای هیچ کس شایسته نیست که برتر از تو باشد زیرا تو جلیس رسول خدا و یار غار و ثانی اثنین اویی و رسول خدا تو را به(امامت) نماز واداشت، پس تو از همة مردم به دین او سزاوارتری»!
اینک باید دید انصار در مقابل گفتار ابوبکر چه عکسالعملی نشان دادند، بنابر آن چه در کتب تواریخ و سیر آمده است انصار پس از شنیدن کلام ابوبکر گفتند: به خدا سوگند ما به خیری که خدا به سوی شما سوق داد و روزی فرمود حسد نمی ورزیم و ما نیز چنانیم که تو وصف کردی و خدای را سپاسگذاریم و هیچ کس از خلق خدا در نزد ما از شما محبوبتر و پسندیدهتر و امینتر نیست لیکن ما از روزهای بعد می ترسیم و بیمناکیم بر این امر (حکومت) کسی چیره شود که نه از ما است و نه از شما، پس اگر امروز یک نفر از ما و یک نفر از شما را امیر کنید که با آن بیعت کنیم و راضی شویم که هر گاه امیر ما در گذشت، فرد دیگری از انصار بر گیریم و چون او عمرش بسر آمد یک نفر از مهاجرین باشد و اگر مادام که این امت باقی است، کار به همین صورت و کیفیت باشد، بهتر و سزاوارتر است که عدالت در امت محمد - صلى الله عليه وسلم- جاری می شود و پارهای از ما متابعت پارة دیگر می کند، تا قرشی از آن بترسد که اگر برتری جوید انصاری او را بجای خود نشاند. چون سخن انصار بدین جای رسید ابوبکر برپای خاست و پس از حمد و ثنای الهی گفت: همانا خدا محمد - صلى الله عليه وسلم- را بر انگیخت در حالی که بر خلق او رسول, و بر امت خویش گواه بود تا آنکه مردم خدای را پرستیده و او را یگانه دانستند در حالی که در این هنگام خدایان پراکنده ای را میپرستیدند و گمان میکردند که آنان بر ایشان شفاعت میکنند و به ایشان خیر و سود می رسانند و حال اینکه سنگ هائی تراشیده و چوب هائی خراشیده بودند اگر میخواهید، بخوانید آیة شریفه را که می فرماید: )إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ(.(انبياء / 98)
«همانا شما و آنچه که غیر از خدا عبادت می کنید هیزم دوزخ اند که شما به آن وارد می شوید».
)وَيَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللّهِ مَا لاَ يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَـؤُلاء شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللّهِ(. (يونس / 18)
«و غیر از خدا، آنچه را که ایشان را زیان و سود نرساند عبادت میکنند و می گویند اینان شفیعان ما نزد پروردگارند».
)مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى(. (زمر / 3)
«این معبودها را جز برای آنکه اندکی ما را به خداوند نزدیک سازند، عبادت نمی کنیم».
پس بر عرب بسیار سخت بود که دین پدران خود را ترک گویند لذا خداوند، مهاجرین اولین را به تصدیق رسول و ایمان به ایشان و مواسات آن حضرت, و صبر، بر شدت عمل بت پرستان و رام کردن ایشان و تکذیب آنان اختصاص داد در حالی که تمام مردم مخالف ایشان و در صدد آزار شان بودند معهذا مهاجرین از قلّت عدد خود و سبک شمرده شدن توسط کفار و اجتماع بتپرستان علیه آنان، وحشت نکردند و آنان نخستین کسانی بودند که خدای را در زمین عبادت کردند و نخستین کسانند که به خدا و رسول او ایمان آوردند و نیز ایشان اولیاء و عشیرة او (رسول خدا) بوده و سزاوارترین مردم به امر پیشوائی بعد از او هستند، و جز ستمگر در این باب با ایشان منازعه نمی کند و شما ای گروه انصار کسانی هستید که خداوند متعال مهاجرت رسول را به سوی شما قرار داد و بعد از مهاجرین اولین، هیچ کس را منزلت شما نیست. پس ما امیرانیم و شما وزیران، ما بدون مشورت شما به امری اقدام نکرده و آن را به انجام نمی رسانیم. در این حال خباب بن منذر بن زید بن حزام برخاست و گفت ای گروه انصار زمام امر خود را در دست خود نگهدارید همانا که مردم در زیر سایة شما هستند و کسی را توان آن نیست که با شما مخالفت کرده و از رأی شما سرپیچی کند، شما اهل عزت و ثروت و دارای عِدّه و عُدّه و بزرگی و بزرگواری هستید و همانا مردم اکنون می نگرند تا شما چه می کنید. پس اختلاف نورزید تا رأیتان بر خودتان تباه شود و امور خود را پریشان و پاره پاره کنید، شمائید که مأوا داده اید، هجرت به سوی شما بود و برای شما است آنچه برای سابقین اولین است، شما صاحبان خانه و ایمان، قبل از ایشانید، به خدا سوگند خدا آشکارا پرستیده نشد مگر در بلاد شما و نماز صورت جماعت نیافت مگر در مساجد شما و عرب گردن به اسلام ننهاد جز به برکت شمشیرهای شما، پس شما را در این امر از همة مردمان بهرة بزرگتر و بیشتری است و اگر این قوم از آن ابا دارند پس ناچار از ما امیری باشد و از ایشان هم امیری! در این موقع عمر بر پای خاست و گفت: هیهات دو شمشیر در یک غلاف نگنجد به خدا سوگند عرب راضی نخواهد شد در حالی که پیغمبرشان از غیر شما است، شما بر ایشان امیر باشید ولیکن عرب را نسزد که متولی این امر شود مگر کسانی که پیغمبری در ایشان بوده و أولو الأمر از ایشان است، ما را بر آن دسته از عرب که مخالف ما هستند حجت ظاهر و برهان و سلطان آشکار است، چه کسی میتواند در جانشینی محمد و میراث او با ما نزاع کند؟ و حال اینکه ما اولیاء و عشیرة او هستیم مگر آنکه به باطل بتازد یا مرتکب گناه بزرگ شود یا خود را در ورطة هلاکت افکند.
بار دیگر خباب بن منذر برخاست و گفت: ای معشر انصار مالک آنچه در دست خود دارید باشید و گوش به سخنان او و اصحابش ندهید تا بهرة شما را از این امر ببرند، اگر بدانچه از ایشان خواستید تن در ندهند آنان را از بلاد خود بیرون کنید و کسی را که می خواهید بر خودتان و بر اینان ولایت بخشید که به خدا سوگند شما بدین امر از ایشان سزاوارترید، بدین امر کسی گردن نهاد که جز به شمشیر ما گردن نمی نهاد، به خدا سوگند اگر شما بخواهید آن را بر می گردانیم، به خدا سوگند کسی سخن مرا بر من بر نمی گرداند مگر اینکه او را با شمشیر در هم شکنم. عمر بن الخطاب چون جواب خود را از خباب شنید گفت: کسی به جای من او را جواب گوید مرا با او سخنی نیست زیرا در حیات رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- مرا با او منازعهای بود پیامبر مرا از نزاع با او نهی فرمود لذا سوگند خورده ام که هرگز کلمه ای به او نگویم که او را بد آید. آنگاه ابو عبیدة جراح برخاست و گفت: ای گروه انصار شما نخستین کسانی بودید که نصرت کردید و جای دادید پس نخستین کسانی نباشید که تبدیل و تغییر دهید. در این حال بشیر بن سعید که ظاهراً برادرزاده و از نزدیکان سعد بن عباده بوده و از سادات طائفة خزرج بود چون دید که قوم او بر امیر کردن سعد بن عباده متفق اند، برای ممانعت از انتخاب سعد، بر پای خاست و گفت: ای گروه انصار هر چند ما در جهاد با مشرکین و سابقة در دین دارای فضیلت هستیم لیکن ما از آن، جز خشنودی خدا و اطاعت رسول، چیزی نخواستیم و ما را نمی سزد که بر مردم از این جهت گردن فرازی کنیم. محمد که رسول خدا است مردی است از قریش و قوم او به میراث و تولیت جانشینی او احق و اولی هستند به خدا سوگند می خورم که من خود را لایق نمی بینم که در این امر با ایشان هرگز در نزاع و کشمکش باشم، پس از خدا بترسید و با ایشان مخالفت نکرده و به خدعه نپردازید.
چون این عمل از بشیر بن سعد سر زد ابوبکر بر پای خاست و خدا را حمد و ثنا گفت و انصار را به جماعت دعوت نموده و از تفرقه نهی نمود و گفت: در خصوص بیعت با این دو مرد یعنی ابوعبیدة جراح یا عمر، من خیرخواه شمایم پس با هر کدام از اینان که می خواهید بیعت کنید. عمر گفت: معاذ الله که چنین کاری شود در حالی که تو در میان ما هستی تو بدین کار از ما سزاوارتری و به صحبت رسول خدا از ما اقدم و در بذل مال افضلی و تو افضل مهاجرین هستی و ثانی اثنین رسول خدا و خلیفة او بر نمازی(منظورشان انتخاب ابوبکر از گرف پیامبر برای امامت در نماز است) و نماز افضل اعمال دین اسلام است پس چه کسی را می رسد که بر تو پیشی جوید و متولی این امر شود دست خود را باز کن تا با تو بیعت کنیم، چون عمر و ابو عبیده رفتند که با ابوبکر بیعت کنند بشیر بن سعد انصاری بر ایشان سبقت گرفت و با ابوبکر بیعت کرد. در این وقت خباب بن منذر فریاد آورد که ای بشیر عاق کند تو را عاقکننده چه چیز تو را بدین کار واداشت. تو به پسر عم خود از جهت امارت حسد بردی! بشیر بن سعد گفت: نه، سوگند به خدا که کراهت داشتم در حقی که خاص این قوم است با ایشان به نزاع پردازم.
طائفة اوس چون دیدند بشیر بن سعد که خود از سادات خزرج است در امر بیعت چنین کرد دسته ای از آنان به دستة دیگر که اسید بن خضیر از آن جمله بود گفتند اگر سعد بن عباده را برای یک مرتبه هم که شده بر ما ولایت دهید آنان را بدین سبب همواره بر ما فضیلت خواهد بود و هرگز برای شما از آن بهره ای نخواهد بود پس برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید لذا همگی برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند در این حال خباب بن منذر بر پا خاست و شمشیر خود را برداشت که به ابوبکر حمله کند اما شمشیر او را از دستش گرفتند و او با لباسهای خود به صورت آنان می زد تا آنگه که از بیعت فارغ شدند آنگاه به ایشان گفتند: ای گروه انصار مرتکب این کار شدید، اما به خدا سوگند گویی می بینم که فرزندان شما بر در خانه های فرزندان ایشان ایستاده اند و به دست خود از ایشان گدائی می کنند اما آنان حتی آب هم به ایشان نمی چشانند. ابوبکر گفت: آیا از ما میترسی ای خباب؟ خباب گفت: از تو نه، لیکن از کسانی که بعد از تو میآیند می ترسم. ابوبکر گفت: هر گاه چنین پیش آمدی شد در آن صورت امر و اختیار به دست تو و اصحاب تو است و ما را بر شما حق طاعت و فرمانبرداری نیست، خباب گفت: هیهات ای ابوبکر همین که من و تو رفتیم بعد از تو کسانی می آیند که هر چه خواستند میکنند. سعد بن عباده چون چنان دید گفت: به خدا سوگند اگر من قادر به حرکت بودم از من نعره های شیر می شنیدید که تو و اصحاب تو را بیرون می کردم و تو را به قومی ملحق می کردم که تو در میان ایشان فرمانبر باشی نه فرمانروا و گمنامی باشی بدون عزت و احترام.
به هر حال همة مردم با ابوبکر بیعت کردند.
آنچه مسلم است امیرالمؤمنین علی- عليه السلام- در این هنگام مشغول تجهیز جنازة رسول خدا بود درِ خانة پیغمبر را بسته و اهل بیت رسول به تغسیل و کفن و دفن آن حضرت مشغول بودند اما وقتی که در سقیفه قضیة بیعت جریان داشت بنا بر قول اکثر تواریخ، بنی هاشم در اطراف علی بودند و پسر عمة آن حضرت زبیر بن العوام نیز در میان ایشان بود چه او خود را از بنی هاشم می شمرد زیرا مادر او «صفیه» دختر عبدالمطلب بن هاشم بود.
بنیامیه در این هنگام در پیرامون عثمان بودند و بنی زهره گرد سعد بن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف در مسجد اجتماع کرده بودند همین که ابوبکر و ابو عبیدة جراح بر ایشان عبور کردند در حالی که مردم با ابوبکر بیعت کرده بودند عمر به آنها گفت: چرا شما را می بینم که با حلقه های پراکنده جمع شده اید؟ برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید زیرا مردم با او بیعت کردند و انصار نیز با او بیعت نمودند. از این رو عثمان و هر که از بنی امیه با او بود برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند.
آنچه اکثر تواریخ بر آن متفق اند آن است که حضرت علی - عليه السلام- از بیعت کراهت داشت و تا مدتی متوقف ماند و پس از آن به شرحی که خواهد آمد بیعت کرد و آن ظاهراً پس از وفات حضرت فاطمه - عليها السلام- بود. در تاریخ طبری[1] آمده که مردی به زهری گفت مگر نه اینست که علی تا شش ماه با ابوبکر بیعت نکرد زهری گفت: نه او و نه احدی از بنی هاشم بیعت نکردند تا علی - عليه السلام- بیعت نمود زیرا علی همین که دید مردم به او روی نیاوردند ناگزیر با ابوبکر مصالحه کرد، لذا به نزد ابوبکر كسي فرستاد که به نزد ما بیا اما کسی با تو نباشد، چون دوست نداشت عمر با او بیاید زیرا شدت و غلظت عمر را می دانست. عمر به ابوبکر گفت: تو خود به تنهائی مرو، اما وی پاسخ داد به خدا سوگند تنها نزدشان می روم، تصور میکنی که آنان چه خواهند کرد؟ و بر علی وارد شد در حالی که بنی هاشم همگی در نزد آن حضرت بودند، پس علی - عليه السلام- برپاخاست و خدای را به آنچه سزاوار اوست حمد و ثنا گفت آنگاه فرمود: ای ابوبکر! ما را انکار فضل تو مانع بیعت نشد و نیز به چیزی که خدا به سوی تو سوق داد رشک نبردیم ولیکن ما چنان می بینیم که در این امر ما را نیز حقی است که شما بدان دست بردید. آنگاه آن حضرت قرابت خود را نسبت به رسول خدا و حقی که از آن ایشان است، یادآور شد و پیوسته آنها را میگفت تا ابوبکر به گریه در آمد و چون علی - عليه السلام- خاموش شد ابوبکر تشهد گفت و خدا را حمد و ثنا کرد آنگاه گفت: سوگند به خدا قرابت رسول خدا در نزد من محبوبتر از آن است که من خویشاوندان خود را صله کنم و من به خدا سوگند می خورم که این اموالی را که بین من و شما است آن را جز به خیر حیازت نکردم زیرا از رسول خدا شنیدم می فرمود: ما ارث نمی گذاریم و آنچه را از ما باقی ماند، صدقه است و همانا آل محمد نیز از این مال می خورند و من به خدا پناه می برم و یادآور امری نمی شوم که محمد - صلى الله عليه وسلم- آن را انجام داده باشد جز اینکه من نیز آن را ان شاءالله انجام دهم. آنگاه علی - عليه السلام- فرمود: وعده گاه تو برای بیعت بعد از ظهر است و چون ابوبکر نماز ظهر را خواند روی بر مردم کرد آنگاه عذر علی از بیعت را آنچنان که خود آن حضرت فرموده بود برای مردم بیان کرد. سپس علی - عليه السلام- برخاست و حق ابوبکر را عظیم شمرد و فضیلت او و سابقیت او را ذکر کرد و آنگاه سوی به ابوبکر رفته با او بیعت کرد! پس از آن مردم روی به علی - عليه السلام- کرده و گفتند کاری صواب و نیکو کردی. این روایت را طبری از عایشه نقل کرده است.
مسعودی شیعی نیز قضیة سقیفة بنیساعده را به نحو خلاصه آورده و می گوید: «در همان روزی که رسول خدا وفات نمود یعنی دوشنبه 12 ربیع الاول سنة 11 هجرت، با ابوبکر بیعت شد در حالی که انصار سعد بن عباده را برای بیعت نامزد کرده بودند و بین او و افرادی از مهاجرین که در سقیفه حضور داشتند منازعهای طولانی و گفتگوهای عظیمی رخ داد در حالی که علی و عباس و سایر مهاجرین مشغول تجهیز جنازة پیغمبر بودند و این اولین اختلافی بود که پس از پیغمبر در میان مسلمین رخ داد و شمار بسیاری از عرب پس از رحلت رسول خدا مرتد شدند و عدهای از پرداخت زکات امتناع کردند و امر مسیلمة کذاب از یمامه و طلیحه ابن خویلد اسدی که عیینه بن حصین الفزاری از قبیلة غطفان او را کمک و یاری میکرد از همه مهمتر و عظیمتر و ترسناکتر بود، این دو تن علاوه بر اسود عنسی و سجاح دختر حارث ادعای پیغمبری میکردند.[1]
احمد بن ابی یعقوب بن جعفر بن وهب الکاتب شیعی, معروف به یعقوبی ماجرای سقیفة بنی ساعده را به همین صورت آورده و گفته: هنوز رسول خدا را غسل نداده بودند که انصار در سقیفة بنی ساعده اجتماع کردند و سعد بن عباده را نشانیدند در حالی که عصابهای بر سر بسته بود و برای او فرشی گسترده بودند[1] آنگاه به کیفیتی که ذکر شد، داستان احتجاج مهاجرین و انصار را آورده، چیزی که در این تاریخ به چشم می خورد آن است که پس از آنکه عبدالرحمن بن عوف از فضائل مهاجرین سخن می راند، میگوید: هر چند شما انصار را فضل و فضیلتی است اما در میان شما کسی مانند ابوبکر و عمر و علی نیست، در اینجا سخن از علی - عليه السلام- به میان می آید، در این هنگام «منذر بن ارقم» بر پای خاسته و می گوید که ما فضائل این اشخاص را که ذکر کردی منکر نیستم «أن فیهم لرجلا لوطلب هذا الأمر لم ینازعه أحد فیه» در میان این اشخاص مردی هست که اگر او خواستار بیعت در خلافت شود هیچ کس با او منازعه نخواهد کرد و مقصودش از آن مرد حضرت علی - عليه السلام- بود. در این هنگام بشیر بن سعد الخزرجی برخاسته و با ابوبکر بیعت می کند و پس از وی اسید بن خضير الخزرجی، آنگاه سایر مردم برخاسته بیعت میکنند در این وقت که بیعت ابیبکر در شرف اتمام بود براء بن عازب آمده و در خانه ای که بنی هاشم جمع بودند در را کوبیده و گفت ای گروه بنی هاشم با ابوبکر بیعت انجام شد پارهای از آنان گفتند: مسلمانان چنین کاری را که ما از آن غایب باشیم انجام نمی دهند در حالی که ما به محمد رسول الله اولی هستیم، اما عباس گفت: قسم به خدای کعبه که آنان کار خود را کردند. مهاجر و انصار شکی نداشتند که علی خلیفه خواهد شد و همین که از خانه خارج شدند فضل بن عباس که زبان آور قریش بود برخاست و گفت: ای گروه قریش خلافت با فریب و تمویه برای شما تحقق نمی یابد در حالی که ما به جای شما شایسته و لایق آن هستیم و صاحب و رفیق ما علی - عليه السلام- بدان از شما سزاوارتر است.[1] آنگاه یکی از فرزندان ابولهب موسوم به عتبه برخاسته و اشعاری[1] انشاء کرد :
|
ما کنت احسب الامر منصرف |
|
عن هاشم ثم منها عن ابی الحسن! |
|
من اول الناس ایمانا و سابقه[1] |
|
و اعلم الناس بالقرآن و السنن؟ |
|
و آخر الناس عهدا بالنبی و من |
|
جبرئیل عون له فی الغسل و الکفن؟ |
|
ما فیه ما فیهم، لا یمترون به |
|
و لیس فی القوم ما فیه من الحسن |
|
ماذا الذی ردهم عنه فتعلمه |
|
ها ان ذا غبننا من اعظم الغبن![1] |
نمی پنداشتم که امر خلافت از بنی هاشم و در میان بنی هاشم از ابو الحسن علی - عليه السلام- منصرف شود.
نخستین کس از مردم به لحاظ ایمان و سابقه در اسلام و داناترین مردم به قرآن و سنت کیست؟
و آخرین کس از جهت دیدار رسول خدا و کسی که جبرئیل در غسل و کفن رسول خدا ع یاور او بوده، کیست؟
آنچه عیب در آنهاست، دروی نیست و آنچه از فضائلدار است، در ایشان نیست.
پس چه ایشان را از او منصرف ساخت که تو بدانی، براستی که مغبون شدن ما در این کار از بزرگترین زیانهاست!
علی ؛ چون این ماجرا را شنید کسی را فرستاد و او را از این کار نهی کرده و فرمود: دیگر چنین مکن، زیرا سالم ماندن دین برای ما از هر چیز دیگر عزیزتر است. و بنا به نقل کتاب «الأخبار الموفقیات»[1] بسیاری از انصار پس از بیعت با ابوبکر و استقرار وی بر مسند خلافت پشیمان شده و یکدیگر را سرزنش کرده و نام علی ؛ را برده و به نام او شعار دادند ولی آن حضرت با اینکه در خانه بود، بیرون نیامد و آنان را تأیید نکرد!!
از جمله گروهی از مهاجر و انصار که از بیعت ابوبکر تخلف کردند و به علی بن ابیطالب - عليه السلام- مایل بودند، عباس بن عبدالمطلب و فضل بن عباس و زبیر بن العوام و خالد بن سعید بن العاص و مقداد بن عمر و سلمان فارسی و ابوذر غفاری و عمار یاسر و براء بن عازب (غازب) و أبی بن کعب بودند. از این رو ابوبکر کسی را نزد عمر بن خطاب و ابو عبیدة جراح و مغیره بن شعبه فرستاد و پرسید رأی شما در این باره چیست؟ گفتند: نظر ما آن است که عباس بن عبدالمطلب را ملاقات کنی و در این امر بهره ای برای او قرار دهی که پس از وی برای او و بازماندگانش باقی باشد تا بدین وسیله از علی فاصله گیرد و حجتی باشد برای شما بر علی تا او نتواند از شما کنارهگیری کند. لذا ابوبکر و عمر و ابو عبیده و مغیره شبانه بر عباس وارد شدند، ابوبکر خدا را حمد و ثنا گفت و آنگاه مطالب خود را ضمن ستایش رسول خدا بیان کرد. چون از ادای سخن فارغ شد عباس به سخن در آمد و خدای را حمد و ثنا گفت، آنگاه به بیان خود ادامه داد و گفت: همانا خدا چنانکه بیان کردی محمد - صلى الله عليه وسلم- را برانگیخت و با وی بر امت منت نهاد و حضرتش ولی مؤمنین بود، آنگاه که حضرتش را قبض فرمود، بر مسلمانان امورشان را واگذاشت تا هر که را بخواهند برای خود اختیار کنند. اما باید حق را دنبال و اجابت کنند نه اینکه از وسوسه و هوای نفس پیروی کنند پس اگر تو از طرف رسول خدا این خلافت را أخذ کرده ای از آن توست نمی توانی آن را به کسی واگذاری و اگر از طریق مؤمنین اخذ کرده ای ما نیز از ایشانیم، به چه جهت بر ما پیشی گرفتی و ما سهم خود را در این باره به تو وانگذاشتیم و از آن اعراض نکرده ایم. و اگر این امر به وسیلة مؤمنین بر تو واجب شده پس چگونه است که ما به آن راضی نیستیم، این چگونه سخن دور از صوابی است که تو می گوئی؟ مردم بر تو طعن می زنند، و این گفتة تو که میگویی آنان تو را اختیار کردند و به تو علاقه داشتند و اینکه تو نام خود را خلیفة رسول الله نهاده ای صواب نیست و نه چنین است که میگویی رسول خدا امر مردم را به خودشان واگذاشت تا هر که را بخواهند اختیار کنند و آنان تو را اختیار کردند. اما آنچه گفتی که برای من حقی قرار دهی، اگر این حق مال مؤمنین است تو را نرسد که در آن حکم کنی و اگر مال ما است هرگز راضی نمی شویم که فقط قسمتی از آن را به ما واگذاری و قسمتی را نه! همانا رسول خدا از درختی است که ما شاخه های آنیم و شما همسایگان آنید! ناچار ابوبکر و دیگران از خانة عباس مأیوس بازگشتند، اما چنانکه ملاحظه می فرمایید عباس عموی علی - عليه السلام- نیز به ماجرای غدیر استشهاد نکرد.
از جملة کسانی که از بیعت ابوبکر تخلف کردند، ابوسفیان بن حرب بود که چون خبر بیعت با ابوبکر را شنید نزد بنی هاشم آمده و گفت: ای فرزندان عبدمناف آیا راضی شدید که دیگران بر شما والی شوند و به علی ابن ابی طالب گفت دست خود را بیاور تا با تو بیعت کنم که من طائفة قصی را نیز با خود همراه خواهم کرد، آنگاه این شعر را سرود :
|
بنیهاشم لا تطعموا الناس |
|
و لا سیما تیم بن مره أو عدی |
|
فما الأمر إلا فیکم و إلیکم |
|
و لیس لها إلا ابو حسن علی |
|
أباحسن، فاشدد بها کف حازم |
|
فانک بالامر الذی یرتجی مَلِيّ |
|
و ان امرا یرمی قصی و راهءه |
|
عزیز الحمی، والناس من غالب قصی |
فرزندان هاشم، [با سکوت خود] مردم به ویژة قبیلة تیم بن مره یا قبیلة عدی را به طمع خلافت نیندازید.
امر خلافت جز در میان شما نیست و جز ابوالحسن علی کسی شایستة آن نیست.
ای ابو الحسن با دستی کاردان خلافت را محکم بگیر، چه تو بر آنچه امید می رود نیرومند و توانایی و البته مردی که قصی پشتیبان اوست، حامی نیرومندی دارد و تنها قصی مردمی از نسل غالب اند.
امیر المؤمنین ؛ به او روی خوش نشان نداد و او را از خود راند. «خالد بن سعید» غائب بود همین که آمد و از بیعت ابوبکر آگاه شد به خدمت علی - عليه السلام- آمد و گفت بیا تا با تو بیعت کنیم که سوگند به خدا در میان مردم احدی از تو به مقام محمد - صلى الله عليه وسلم- سزاوارتر نیست و جماعتی در گرد علی ابن ابی طالب - عليه السلام- اجتماع کرده و او را به بیعت دعوت می کردند، حضرت به آنان فرمود بامدادان در منزل من حاضر شوید در حالی که سرهای خود را تراشیده اید، ولی فردا جز سه تن به نزدش نیامدند[1]! آنگاه یعقوبی داستان آمدن عمر را به همراهی گروهی به خانة حضرت فاطمه - عليها السلام- و مخالفت آن حضرت را با آنان آورده و سپس می نویسد: گروه مخالف چند روزی در مخالفت خود پایدار ماندند آنگاه یک یک آمده با ابوبکر بیعت کردند اما علی - عليه السلام- تا شش ماه و به قولی تا چهل روز بیعت نکرد.[1]
داستان سقیفه که در کتب معتبر و سیر و تواریخ اسلامی آمده، چنین است که ذکر شد و اختلافی نیست مگر اندکی که در کتب شیعه می توان یافت و در هیچ جا یادی از غدیر خم و احتجاج به آن از طرف علی - عليه السلام- و طرفدارانش و اینکه آن حضرت توسط پیامبر به این مقام منصوب است، نشده مگر در کتاب «الإحتجاج علی أهل اللجاج» طبرسی که البته صحیح نیست. در این کتاب چنین آمده است: «پس از آنکه بشیر بن سعد با جماعتی از انصار به علی - عليه السلام- میگوید: ای ابا الحسن اگر این امر را انصار قبل از بیعت با ابوبکر از تو شنیده بودند، حتی دو تن با تو در آن اختلاف نمیکرد، علی فرمود: آیا من جنازة رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- را بدون تجهیز و تکفین واگذاشته و دربارة جانشینی او منازعه کنم؟! قسم به خدا که بیم آن نداشتم که آنچه شما جایز دانستید، تحقق بپذيرد و گمان نداشتم که رسول خدا در روز غدیر خم برای احدی حجتی باقی گذاشته و جای سخن مانده باشد. از اینرو می خواهم از مردی که شنیده در روز غدیر خم پیامبر فرمود: «هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست، خدایا دوست بدار هر که علی را دوست بدارد و دشمن بدار هر که علی را دشمن دارد و یاری فرما هر که علی را یاری کند و خوار فرما هر که علی را خوار کند»، برخیزد و آنچه را که شنیده شهادت دهد.
زید بن ارقم میگوید دوازده نفر[1] از کسانی که در غزوة بدر شرکت داشتند گواهی دادند، من نیز از کسانی بودم که قول رسول خدا را شنیدم، لکن شهادت را کتمان کردم و لذا حضرت مرا نفرین کرد و بینائیام از بین رفت».
مسألة احتجاج امیر المؤمنین علی- عليه السلام- از قول زید بن ارقم که به زمان ابوبکر نسبت داده شده، برخلاف تاریخ مسلم است و جاعل این روایت از تاریخ بی اطلاع بوده، زیرا استشهاد علی- عليه السلام- به ماجرای غدیر خم و کتمان یا عدم کتمان[1] زید بن ارقم، طبق كتب معتبره از قبیل «بحار الأنوار» (ج22 ص 32) و یا جلد اول «الغدیر» علامة امینی، در سال 35 هجری و در زمان خلافت امیر المؤمنین - عليه السلام- در «رحبة» کوفه واقع شده و هیچ ارتباطی به زمان ابوبکر نداشته است، بلکه امیر المؤمنین در زمان تصدی خلافت و به هنگام جنگ با معاویه، به منظور اثبات حقانیت موضوع خود، (و نه برای اثبات خلافت إلهی خویش) و ناحق بودن موضع معاویه و برای تشویق مردم به جنگ با فرزند ابوسفیان که به ناحق به ستیز و دشمنی با آن حضرت برخاسته بود، از مطلعین ماجرای غدیر خم خواست که شهادت دهند و یادآور شوند که پیامبر - صلى الله عليه وسلم- در آن روز دربارة کسانی که نسبت به علی - عليه السلام- محبت داشته و به نصرت و همراهی با وی قیام کنند دعا کرده و دشمن او را نفرین کرده است. یعنی فرموده : «من کنت مولاه فهذا علی مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه و...» و این مسأله ربطی به منصوبیت آن حضرت از جانب خدای متعال به خلافت ندارد. این روایت ضعیف[1] کتاب «احتجاج» با دیگر روایت همین کتاب نیز موافق نیست که می گوید: «دوازده تن پس از اجازه گرفتن از علی- عليه السلام-، به آن حضرت عرض کردند: «یا امیر المؤمنین ترکت حقا أنت أحق به و أولی منه، لأنا سمعنا رسول الله یقول: علی مع الحق والحق مع علی» ای امیر مؤمنان تو حقی را واگذاشتی که به آن سزاوارتر و شایستهتری، زیرا ما از رسول خدا شنیدیم که میفرمود : علی با حق و حق با علی است.
همچنانکه ملاحظه می شود، هیچ یک از منصوص بودن آن حضرت به خلافت و یا ماجرای غدیر خم سخنی نگفته و بدان استناد نکرده اند و این سخن در حد خود، دربارة امامت منصوصه نارساست بلکه ظاهر است که آن حضرت را در امر خلافت از دیگران لایقتر می دانستند.
1- چنانکه قبلا یادآور شدیم داستان سقیفه و بیعت مهاجر و انصار با ابوبکر در کتاب احتجاج طبرسی که از کتب شیعه است تقریبا موافق است با آنچه در کتاب الامامه و السیاسة ابن قتیبة دینوري آمده که مورد قبول اهل سنت نیز هست ([1]).
2- در کتاب «إثبات الوصیة» منسوب به مسعودی که آن را نیز از کتب معتبرة شیعه می خوانند، در داستان سقیفه, موضوع تعیین خلیفه و بیعت با او را چنانکه علامة مجلسی نیز نقل کرده[1] چنین آورده است: «و اتصل الخبر بأمیر المؤمنین بعد فراغه من غسل رسول الله وتحنیطه وتکفینه وتجهیزه ودفنه بعد الصلوة علیه مع من حضر من بنی هاشم وقوم من صحابته مثل سلمان وأبوذر ومقداد وعمار وحذیفه وأبی بن کعب وجماعة نحو أربعین رجلاً فقام خطیبًا فحمدلله واثنی عليه ثم قال إن کانت الإمامة فی قریش فأنا أحق بها من قریش وإن لم تکن فی قریش فالأنصار علی دعویهم ثم اعتزلهم ودخل بیته» که خلاصة مضمون آن چنین است که: امیر مؤمنین - عليه السلام- پس از آنکه رسول خدا را غسل داد و بر آن حضرت نماز خواند و وی را دفن نمود، خبر بیعت ابوبکر به او رسید آنگاه برای خطبه بر پای خاست و در حضور 40 نفر فرمود: اگر امامت باید در قریش باشد من به خلافت از تمام قریش سزاوارترم و اگر نباید در قریش باشد ادعای انصار (در خصوص احقیت به خلافت) بجا و صحیح است! آنگاه از مردم کناره گرفت و به خانه رفت. در این کتاب که به عنوان وصیت یعنی خلافت نوشته شده چنانکه ملاحظه و دقت شود در این جملات هیچ گونه ادعائی از منصوب بودن آن حضرت به خلافت از جانب خدا و رسول دیده نمیشود و فقط استشهاد به قومیت است که اگر خلافت باید در قریش باشد من از همة قریش به آن سزاوارترم!
2-شیخ طوسی در کتاب تلخیص الشافی (ص 394) و علامة مجلسی در جلد هشتم «بحار الانوار» (ص 63) از کتاب شیخ طوسی از أبی مخنف[1] و او از «عبدالله بن عبدالرحمان بن أبی عمر الانصاری» ماجرای سقیفه را قریب به همان مضامینی که گذشت، آورده و گفته است همین که رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- از دنیا رفت، انصار در سقیفه اجتماع کرده و سعد بن عباده را در حالی که مریض بود برای خلافت نامزد کردند و خطبه هایی ادا شد و احقیت خود را، از جهت نصرت دین خدا و یاری رسول خدا و جهاد در دین و تسلیم مخالفین بر شمردند و چون احتمال آن بود که قریش با ایشان مخالفت کند، گفتند هر گاه چنین شود خواهیم گفت از ما امیری و از شما امیری، و چون سعد این را شنید نپسندید و گفت: این اولین وهن و سستی در این امر است. چون خبر به عمر رسید خود را به «سقیفه» رسانید، آنگاه داستان بیعت ابوبکر را چنانکه قبلاً گذشت، آورده است و در آن هیچ گونه سخنی از منصوبیت علی - عليه السلام- از جانب خدا و رسول و داستان غدیر نیست. در قضیة «سقیفه» و موضوع خلافت و بیعت ابوبکر، داستان هایی در کتب شیعه آمده که إن شاء الله در محل خود بدان می پردازیم. آنچه در اینجا تذکرش لازم است آنکه در «سقیفه» نه از طرف علی - عليه السلام- و نه از طرف اصحاب رسول و طرفداران حضرت امیر - عليه السلام- سخنی از قضیة غدیر خم و نصب آن حضرت، از جانب خدا و رسول، بر امامت و جانشینی پیامبر به میان نیامده در حالی که واقعة غدیر خم تا رحلت رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- بیش از هفتاد یا هشتاد و سه روز فاصله نداشت!! زیرا ماجرای غدیر خم روز هجدهم ذیحجة سال دهم هجرت که رسول الله - صلى الله عليه وسلم- از سفر حجةالوداع مراجعت می فرمود بر می گشت، واقع شد و اگر وفات پیامبر - صلى الله عليه وسلم- را 28 صفر سال یازدهم بدانیم، هفتاد روز و چنانچه رحلت آن حضرت را همچون ابن کثیر[1] حداکثر دوازدهم ربیع الاول بدانیم تقریباً هشتادوسه روز از واقعة غدیر خم می گذشت.
داستان غدیر اگر بدان گونه که مدعیان معتقد اند، راست باشد که رسول خدا در میان بیش از صدها هزار مسلمانی که به حج آمده بودند، خطبه ای طولانی، بدان تفصیل که در پارهای از کتب شیعه موجود است خوانده و علی- عليه السلام- را به عنوان خلافت و امامت أمت به فرمان خدا نصب کرده و از مردم بدین عنوان بیعت گرفته! و حتی در پاره ای از روایات تا سه روز در آن مکان توقف فرموده! و حتی از زنان أمت أخذ بیعت کرده! و حسان بن ثابت شعری دربارة امامت علی - عليه السلام- سروده[1] (علاوه بر آنچه که در مقامات و مکانهای دیگر، منصوبیت إلهی علی ؛ را بدین سمت یادآور شده و حتی در مرض موت نیز در صدد استحکام این مرام بوده است)
آنگاه بلافاصله پس از رحلت رسول خدا تمام اصحاب (مگر تعداد اندکی که حداکثر تا چهل تن ذکر شده) به تمام تأکیدات و تأییدات أوامر إلهی پشت پا زده و در أمر زعامت مسلمین و خلافت پیامبر کوچکترین اعتناء و اشاره ای به آن نکرده و به منتخب خداوند پشت کرده و خود، دست به انتخاب خلیفه زدند و ابتداء انصار و مردم مدینه سعد بن عباده را برای خلافت پیامبر ع نامزد کرده و برای نیل به مقصود خود به فعالیت پرداخته اند، آنگاه مهاجرین پیش آمدند و دلائل انصار را رد کرده و خود را به جانشینی رسول خدا، لایقتر و أولی شمرده و با احتجاجاتی که شرحش گذشت، مقام خلافت را حیازت و تصرف کردند[2] و ابدا سخنی از علی ؛ و منصوبیت وی و قضیة غدیر خم و أخذ بیعت به میان نیاوردند، باید گفت داستانی عجیب است که از سحر و معجزه گذشته و از محالات حوادث بشری است که هرگز در تاریخ عالم مانند آن رخ نداده است هیچ عقل سلیم بلکه فرد دیوانه آن را باور نخواهد کرد! زیرا اگر در سفری دو نفر در بین راه با هم یک استکان چای خورده یا چند کلمه سخن گفته باشند، ممکن نیست پس از سپری شدن کمتر از نود روز آن را به کلی فراموش کنند! چگونه صد هزار نفر یا بیشتر در مجمعی، امری بدان اهمیت یعنی بیعت را که نزد مسلمین مخصوصا قوم عرب آن چنان اهمیت دارد که هیچ امری با آن مقایسه نشود را دیدند و در ظرف حداکثر هشتاد و سه روز چنان فراموش نموده یا پشت پا زدند که در تمام عمر آن را به یاد نیاوردند یا از آن سخنی نگفتند؟!! و حتی کسانی که در غدیر خم پس از شنیدن خطبة پیامبر - صلى الله عليه وسلم- راه خود را از مردم مدینه جدا کرده و رهسپار موطن خویش شدند و طبعا فاقد انگیزههای مهاجران مقیم مدینه بودند، پس از اطلاع از خلافت ابوبکر، کمترین اعتراض یا تعجبی ابراز نکردند که چگونه ابوبکر خلیفه شد، با اینکه پیامبر - صلى الله عليه وسلم- علی را به خلافت منصوب فرموده بود؟!! چرا در تاریخ نشانی از چنین واکنشی دیده نمی شود؟
اتفاقی چنین، در هیچ ملتی رخ نداده است، و عجیبتر آنکه حتی همان چهل نفر مورد ادعا که از بیعت ابوبکر تخلف ورزیدند هیچ گاه از منصوصیت و منصوبیت علی ؛ از جانب خدا و رسول سخنی نگفته و حجتی از این باب، اقامه نکردند، جز آنکه حضرت علی - عليه السلام- را برای این مقام، أحق و أولی می شناختند و حتی آن دوازده نفری که بنابر ادعای کتاب «احتجاج» در مقام مخالفت با ابوبکر بر آمده و به خلافت او اعتراض کردند، از غدیر خم حجتی به میان نیاوردند.
اتفاقی چنین به کتمان و اتحادی چنان به نسیان که در أمت اسلام بعد از رسول خدا، ادعا شده به راستی با عقل سلیم سازگار نیست! عجیبتر از اینها، آنکه حتی خود علی - عليه السلام- نیز سخنی از این باب به میان نیاورده و بدان احتجاج نکرده، و همین ثابت می کند که در غدیر خم نصی بر خلافت نبوده است و متأسفانه در کتب امامیه در این باب مطالبی به هم تلفیق و مراتبی با هم تخلیط شده که از عقل و منطق و حقایق مسلم تاریخی دور و از وجدان و انصاف مهجور است.
امیدوارم کسانی که بر این مسألة نامعقول پافشاری میکنند، متوجه شوند که اگر چنین تواتر عظیمی (بلکه بالاتر از تواتر) بر باطل و کتمان حق، ممکن باشد، بی شبهه باید گفت ارزش تواتر بر باد رفته است و شک و تردید مقاومت ناپذیری نسبت به کل دین و تعالیم اسلام ایجاد می شود، زیرا دیگر هیچ اعتمادی بر امور متواتر نیست و به راحتی می توان ادعا کرد که چه بسیار احکام و معارفی که اصحاب با تبانی یکدیگر کتمان و پنهان و يا تحریف کرده اند، همچنانکه با مسألة خلافت کردند؟!
در این صورت آیا امر قابل اعتمادی در اسلام برای ما باقی می ماند؟ زیرا آنچه از اسلام در دست ماست به واسطة همین اصحاب که با چنین اتحاد و اتفاق محیر العقول و بی نظیری که در بی اعتنایی به واقعة غدیر خم رفتار کرده اند، به ما رسیده است!!
آیا کسانی که بر ماجرای غدیر خم به عنوان دلیل منصوصیت امیر المؤمنین - عليه السلام- پافشاری می کنند خیرخواه دین خدا و دوستدار اسلام اند؟! آیا واقعاً مقصودشان پیروی از بزرگترین فدائی اسلام یعنی حضرت علی - عليه السلام- یا اینکه .... ؟!
امیدوارم خوانندگان فکور و منصف، جدا در این مطالب اندیشه کنند و نتایج و عواقب آن را از نظر دور ندارند.
شیخ مفید در کتاب «اختصاص» دربارة اصحاب پیامبر ع روایت زیر را نقل کرده است: «عن محمد بن الحسن الصفار عن محمد ابن الحسین عن موسی بن سعدان عن عبدالله بن القاسم الحضرمی عن عمرو بن ثابت قال سمعت أبا عبدالله یقول: أن النبی علما قبض ارتد الناس علی أعقابهم کفّارا إلا ثلاثاً سلمان و المقداد و ابوذر الغفاری و ... الخ» مضمون این روایت دروغ آن است که پس از وفات رسول خدا ع مردم مرتد شدند و به حالت قبل از اسلام باز گشته و کافر شدند مگر سه نفر، سلمان و مقداد و أبوذرغفاري...!!!
پیش از آنکه به روات این حدیث بپردازیم ضروری است که توجه داشته باشیم در این روایت که دروغ در آن سرایت کرده نام عباس بن عبدالمطلب عموی علی؛و فرزندانش عبدالله و فضل و قثم و نیز خالد بن سعید بن عاص و براء بن عازب و حذیفه بن الیمان و ابوالهیثم التیهان و ... بسیاری از کسانی که در ماجرای خلافت رسول الله ع از علی- عليه السلام- جانبداری و با ابوبکر مخالفت کردند و حتی گروهی از آنان برای اظهار عدم رضایت خویش در خانة حضرت فاطمه - عليها السلام- اجتماع کردند، در شمار غیر مرتدین نیامده است! معلوم نیست ملاک ارتداد نزد جاعل حدیث چیست؟ اگر بگوییم که چون برخی از اینان به علل دیگری غیر از اعتقاد به منصوصیت علی- عليه السلام- از آن بزرگوار حمایت کرده اند و از این رو در شمار مؤمنان نیامده اند، در این صورت باید سلمان و مقداد را نیز در شمار مرتدین بیاوریم زیرا چنانکه خواهیم دید[3]، آن دو نیز به منصوصیت آن حضرت معتقد نبوده اند! و اگر ملاک ایمان و ارتداد را جانبداری و عدم جانبداری از علی- عليه السلام- بدانیم، که در این صورت عدد غیر مرتدین هیچ تناسبی با سه یا هفت نخواهد داشت!!! به راستی که چراغ دروغ بی فروغ است. اکنون بپردازیم به راویان این حدیث:
راوی این حدیث نفاق افروز اتحاد سوز «عبدالله بن قاسم الحضرمی» است که در کتب رجالی شیعه بدین صفت زشت معروف است که عموما دربارة او گفته اند: عبدالله بن قاسم الحضرمی المعروف بالبطل کذاب غال یروی عن الغلاة لا خیر فیه ولایعتد بروایته» یعنی جناب ایشان قهرمان دروغگویی و پهلوان غلو و ارتفاع است که جز از غالیان روایت نمی کند و قدمی به طرف خیر و صلاح بر نمی دارد و روایاتش مورد اعتنا و قابل اصغاء نیست!
لازم است ذکر کنیم که چند نفر نخستین از رجال و روات حدیث مذکور از علمای شیعة پس از غیبت اند که به ایشان کاری نداریم و از «موسی بن سعدان» آغاز می کنیم:
1- «موسی بن سعدان» را کتب رجال شیعه بدین شرح معرفی کردهاند:
الف – رجال نجاشی (ص 317) : «موسی بن سعدان الحناط کوفی روی عن ابی الحسن فی مذهبه غلو» از ابو الحسن روایت کرده و اهل غلو است.
ب – مجمع الرجال قهبائی : (غض) «موسی بن سعدان الحناط کوفی روی عن ابی الحسن ضعیف فی مذهبه غلو» از ابو الحسن روایت کرده که ضعیف و اهل غلو است.
ج – خلاصة الرجال حلی (ص 375) او را در بخش دوم کتاب که مخصوص ضعفاء و غالیان است آورده و فرموده: «ضعیف، فی مذهبه غلو» ضعیف و اهل غلو است.
د – رجال ابن داوود حلی (ص 545) او را در ردیف ضعفاء و مجهولین و مجروحین شمرده است.
و – شیخ محمد طه نجف در اتقان المقال (ص 376) موسی بن سعدان را در بخش سوم کتاب که اختصاص به ضعفاء دارد آورده است.
2- اما شرح حال نکبت مآل عبدالله بن القاسم الحضرمی:
الف – رجال نجاشی (ص 167) : «عبدالله بن القاسم الحضرمی المعروف بالبطل کذاب غال یروی عن الغلاة لاخیر فیه ولایعتد بروایته» معروف به سخنان باطل، دروغگو، اهل غلو است که از غلو کنندگان روایت می کند، خیری در او نیست و به روایتش اعتناء نمی شود.
ب – مجمع الرجال قهبائی (ص 34 ج 4) : (غض) «عبدالله بن القاسم البطل الحارثی کذاب غال ضعیف متروک الحدیث معدول عن ذکره أیضا عن الغضائری: عبدالله بن القاسم الحضرمی کوفی ضعیف ایضا غال متهافت لاارتفاع به» عبدالله بن قاسم کذابی اهل غلو و ضعیف است که حدیث او متروک است و ذکر نمی شود و متناقضگو است و حدیث او مقبول نیست.
ج – رجال طوسی (ص 357): «عبدالله بن القاسم الحضرمی الواقفی» عبدالله واقفی مذهب است.
د – خلاصة حلی (ص 236): «عبدالله بن القاسم الحضرمی من أصحاب الکاظم واقفی وهو معروف بالبطل وکان کذاباً روی عن الغلاه لاخیر فیه و لایعتد بروایته ولیس بشیء ولایرتفع به» عبدالله بن قاسم الحضرمی از اصحاب امام کاظم - عليه السلام- و واقفی مذهب و معروف به سخنان باطل و دروغگو است که از غلوکنندگان روایت می کند خیری در او نیست و به روایتش اعتنا نمی شود و ارزشی ندارد و حدیثش مقبول نیست.
ه - رجال ابن داود حلی (ص 470): «عبدالله بن القاسم الحضرمی المعروف بالبطل واقفی کذاب غال یروی عن الغلاۀ ولا خیر فیه ولایعتد بروایته لیس بشئ» معروف به سخنان باطل، دروغگو و اهل غلوی است که از غلوکنندگان روایت می کند، خیری در او نیست و به روایتش اعتناء نمی شود و ارزشی ندارد.
و – در رجال طه نجف (ص 361) و در رجال تفرشی (ص 204) نیز او به همین صفات نکوهیده وصف شده، در نهج المقال استرابادی نیز همین گونه معرفی شده است.
3- اما عمرو بن ثابت که عبدالله از او روایت کرده:
الف – مجمع الرجال (ص 257): (غض) «عمرو بن ثابت بن هرمز ابوالمقدام مولی بنی عجل کوفی ضعیف جداً» عمرو بن ثابت بسیار ضعیف است.
ب – حلی در خلاصة الرجال (ص 241) او را در بخش دوم کتاب خویش که مخصوص ضعفاء است آورده و نوشته: «عمرو بن ثابت ضعیف جداً قاله الغضائری» غضائری می گوید که عمرو بن ثابت بسیار ضعیف است. باقی کتب رجال در شرح حال عمرو در تردیدند، البته برای ضعف و کذب این حدیث وجود همان عبدالله قاسم، پهلوان دروغگویی کافی است.
اما سند حدیث دیگر در کتاب «اختصاص» مفید (ص 6) چنین ذکر شده:
«عن الحرث بن المغيرة قال: سمعت عبدالملک بن أعین یسأل أبا عبدالله- عليه السلام- فلم یزل یسأله حتی قال: فهلک الناس إذاً؟ فقال: إی والله یا ابن أعین، هلک الناس أجمعون، قلت: أهل الشرق و الغرب؟ قال: إنها فتحت علی الضلال، إی والله هلکوا إلا ثلاثة نفر: سلمان الفارسی وأبوذر والمقداد ولحقهم عمار وأبوساسان الأنصاری وحذیفه وأبوعمره فصاروا سبعة» !! از حرث بن مغیره روایت شده که گفت شنیدم عبدالملک بن أعین از امام صادق - عليه السلام- پیوسته سؤال می کند تا اینکه گفت: پس مردم [گمراه و] هلاک شدند، آن حضرت فرمود: آری ابن اعین، به خدا سوگند همة مردم هلاک شدند، گفتم : اهل خاور و باختر؟ فرمود : گمراهی همه جا را فرا گرفت، آری سوگند به خدا همه هلاک شدند مگر سه تن: سلمان فارسی و ابوذر و مقداد. و پس از آن عمار و ابوساسان انصاری و حذیفه و ابو عمره به آنها پیوستند که شدند هفت نفر!! که البته در این روایت بزرگواری کرده، عدد غیر مرتدین را به هفت رسانده اند!
این روایت در رجال کشی (ص 13) بدین ترتیب آمده است:
«محمد بن مسعود قال حدثنی علی بن حسن فضال قال حدثنی العباس بن عامر و جعفر بن محمد بن حکیم بن أبان بن عثمان عن الحرث بن المغیره البصری قال ... الخ»
اکنون ببینیم روات آن چه کسانی اند :
1- علی بن الحسن بن فضال که شرح حال نکبت مآل او را در یکی از تألیفات خویش موسوم به «زکات» آورده ایم، وی مطعون علمای بزرگ فقه و رجال است، تا حدی که صاحب کتاب السرائر (ص 115) فرموده او واقفی[4] و کافر و ملعون است و او و پدرش رأس کلّ ضلال و گمراهی اند.
|
|
2-اما أبان بن عثمان:
الف – خلاصة حلی (ص21) او را فاسد المذهب دانسته زیرا از ناووسیه [5].
ب – محقق حلی در «المعتبر» فرموده : «فی أبان بن عثمان ضعفاً» ابان ضعیف است.
ج – رجال کشی (ص 3) نیز او را از ناووسیه دانسته است.
د – فخر المحققین از پدرش حلی نقل نموده که او دربارة ابان می فرمود : «الأقرب عدم قبول روایته لقوله إن جاءکم فاسق بنبإ فتبینوا ولافسق أعظم من عدم الایمان» بهتر عدم پذیرش روایت اوست زیرا خداوند می فرماید، اگر فاسقی برایتان خبری آورد، دربارة آن تحقیق کنید، و فسقی بالاتر از بی ایمانی نیست».
با اینگونه روایات و چنین راویانی دین خدا را واژگون کرده اند اما چه باید کرد که این روایت فتنهخیز عداوتانگیز از دهان هر آخوند نادان و هر شیعة خرافی متعصبی شنیده می شود، همچنین در جلد هشتم بحار الانوار (چاپ تبریز) به نقل از رجال کشی آمده است که : «عن ابیبکر الحضرمی قال أبو جعفر ارتد الناس إلا ثلاثة نفر سلمان و ابوذر و مقداد» سند این حدیث هم معتبرتر از احادیث سابق نیست و مسلما این قبیل احادیث ساخته و پرداختة دشمنان اسلام و ائمه است تا بدین وسیله نه تنها بین مسلمین آتش نفاق افکنند بلکه ریشة دین و ایمان به خدا و رسول و قرآن را از بیخ و بن بر کنند. چنانکه توضیح این مدعا بعد از این بیاید، إن شاء الله تعالی.
این قبیل احادیث هر چند راوی آن – نعوذ بالله – سلمان فارسی باشد قابل استماع نیست، زیرا خلاف صریح آیات قرآن و وجدان و اتفاق اهل ایمان است و کسی که به خدا و رسول و قرآن ایمان دارد و آن را منزل من عند الله می داند نمی تواند به این قبیل احادیث اعتنا نماید، هر چند گویندة آن به صدق عمار و بوذر باشد(چه رسد به اینکه تمام راویانش از دروغگویان مشهور هستند)، بلکه بر او واجب است که با تمام قدرت که در استطاعت دارد با این احادیث مخالفت و مبارزه نماید و جاعل و معتقد به آن را کافر و دشمن خدا و رسول بشمارد، زیرا پروردگار جهان در بیش از پنجاه آیة قرآن مسلمانان آن زمان یعنی اصحاب رسول مختار را که اعلام و اشخاص آنان، مهاجر و انصارند، مورد مدح و تمجید قرار داده و سیره و رویة آن بزرگواران نیز دلالت دارد بر آنکه عموم قریب به اتفاق آنان از روی ایمان قلبی و گرایش باطنی به اسلام گرائیده و در راه پیروزی آن، تا سر حد أعلای جانبازی و فداکاری پیش رفته اند تا آنجا که از یار و دیار و عشایر و اقرباء خود چشم پوشیده، تن به هجرت و دوری از وطن داده، حتی به کشورهای به ظاهر مخالف و دشمن کیش خود پناهنده شده اند چنانکه مهاجرین به حبشه که یک کشور مسیحی مذهب و به ظاهر مخالف اسلام بوده هجرت کرده اند و در راه ایمان و اعتقاد به دین اسلام چه اندازه تحمل سختیها و مشقتها کردهاند که مختصری از آن به عنوان نمونه، در اوراق این کتاب – ان شاء الله – خواهد آمد. کدام مؤمن به خدا و رسول بلکه حتی شخص عاقل با وجدان که مسلمان هم نباشد ولی انصاف داشته باشد، میتواند باور کند که چنین مردان قهرمان با ایمانی برای هیچ و پوچ پس از رسول خدا، پشت پا به منصوصات الهی و منصوبات رسول الله زده برای علاقه به چشم و ابروی ابوبکر!! و در آن روز که وی در مدینه هیچ گونه قدرت مادی و سلطة قومی و تأییدات عشیرهای و بستگی به یک دولت خارجی نداشت، حق مسلم و معین و منصوص علی - عليه السلام- را غصب کرده آن را به تصرف ابوبکر دادند! گیریم که ابوبکر و عمر در این خصوص مقصودی داشتند، اما اصحاب بزرگوار رسول خدا از مهاجر و انصار را مقصد خاصی نبوده و در مورد ادعای بیدلیل پارهای از مغرضین که در این باره گفته – و بیاطلاعان باور کردهاند – که چون علی- عليه السلام- بسیاری از مخالفین اسلام را کشته بود حضرتش را قتّال العرب می نامیدند و خانواده ای نبوده که از دست آن جناب داغدار نباشد و به همین سبب کینههایی که در سینهها بود کار خود را کرد و آن همه نصوص خدا و رسول را نادیده گرفتند تا حق آن بزرگوار غصب شد!! باید گفت این ادعا کاملا کذب و حاکی از غرض یا بیاطلاعی است زیرا علی- عليه السلام- اگر کسانی را کشته بود هیچ کدام آنان از مهاجر و انصار که پایهگذار بیعت ابوبکر شدند، نبود و اگر فرضا در میان مهاجرین کسی بود که یکی از خویشاوندان کافرش را علی- عليه السلام- کشته بود (گر چه چنین کسی را نمی شناسیم) با این فرض هم، محال است که مومن مهاجر که خود با دست خود پدر و برادر خود را در راه رضای خدا و دفاع از اسلام می کشت، از علی - عليه السلام- که یکی از خویشان کافر محارب او را کشته است کینه ای در دل گیرد! پس چنین ادعائی که مهاجر و انصار که پایهگذار بیعت سقیفه بودند به لحاظ کینه ای که با علی - عليه السلام- داشتند از آن بزرگوار عدول نموده و از حضرتش نامی در این قضیه نبردند و بعد از رسول خدا مرتد شدند جز سه نفر (که لااقل دو نفر از آنان از مهاجرین و انصار نیستند) مخالفت با صریح قرآن است و گمان ندارم هیچ مؤمنی با صریح قرآن به مخالفت برخیزد.
اینک باید بدانیم که قرآن کریم دربارة یاران پیامبر - صلى الله عليه وسلم- چه می گوید:
1- )وَمِنَ الأَعْرَابِ مَن يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَتَّخِذُ مَا يُنفِقُ قُرُبَاتٍ عِندَ اللّهِ وَصَلَوَاتِ الرَّسُولِ أَلا إِنَّهَا قُرْبَةٌ لَّهُمْ سَيُدْخِلُهُمُ اللّهُ فِي رَحْمَتِهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ * وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ(. (توبه/99-100)
«و از اعراب بادیهنشین کسانی اند که به خدا و روز قیامت ایمان آورده و آنچه را انفاق می کنند وسیلة تقرب به خدا و موجبات دعای رسول بگیرند، آگاه باش که ایمان موجب تقرب ایشان در نزد خدا است، بزودی خدا ایشان را در رحمت خود در آورده همانا خدا آمرزنده و مهربان است و آنان که پیشگامان نخستین اند از مهاجران و انصار و آنانکه با ایمان و احسان پیروی ایشان کردند خدا از ایشان راضی است و ایشان از خدا خشنودند و پروردگار برایشان باغهایی که زیر قصور و اشجار(درختهای) آن رودها جاری است آماده فرموده که در آنها همیشه جاویدانند آری این است رستگاری بزرگ».
طوسی در تفسیر این آیات می نویسد[6] که اینان مهاجرینی هستند که سبقت به ایمان گرفته و از مکه به مدینه یا به حبشه مهاجرت کردند.
کدام مؤمن به قرآن، در مقابل این آیات که سراسر بشارت و رحمت و رضوان و بهشت و فوز عظیم(رستگاری بزرگ) برای مهاجرین و انصار است یعنی همانان که پایهگذار بیعت سقیفه بودند، می تواند آن حدیث ضعیف کفرآمیز فتنهانگیز (مردم به جز سه تن کافر شدند) را باور کند؟ اینک باید دید از مهاجرین که در بیعت سقیفه بودند و به بیعت ابوبکر وفادار ماندند چه کسانند که ممدوح خدا و قرآنند؟ یکی از اینان که از مهاجرین حبشه است «عمرو بن عثمان بن عمرو بن سعد ابن تیم» است که در خلافت عمر در فتح قادسیه در رکاب سعد ابن ابی وقاص شهید شد و دیگری «هبار بن سفیان بن عبدالاسد» از بنی مخزوم است که در جنگ «اجنادین» در شام، در خلافت ابوبکر شهید شد و نیز برادرش «عبدالله بن سفیان» است که در جنگ یرموک و شام در خلافت عمر شهید شد. و عدة کثیری که اینجا مجال شرح احوال ایشان نیست.
2- )الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللّهِ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ * يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ * خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً إِنَّ اللّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ(. (توبه / 20-21-22)
«آنانکه ایمان آورده و مهاجرت کرده و در راه خدا با مالها و جانهایشان جهاد کردند درجة ایشان نزد خدا از همه بزرگتر است و اینانند که رستگارانند، پروردگارشان ایشان را به رحمت خود و خشنودی کامل و بهشت هائی که برای ایشان در آن نعمتهای با دوام است بشارت می دهد که در آن بهشت برای همیشه جاودانند و در نزد خدا برایشان پاداش بزرگ است».
آیا اینانند که پس ار رسول خدا مرتد شدند؟! برای اینکه بدانیم اینان کیانند، آیات دیگری با همین عبارات و کلمات از قرآن می آوریم :
3- )إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ آوَواْ وَّنَصَرُواْ أُوْلَـئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ(. (انفال / 72)
«همانا کسانی که ایمان آورده و مهاجرت کرده و با اموال و جان هایشان در راه خدا جهاد نمودند و همچنین آنانکه جای دادند و نصرت کردند اینان گروهی دوستان گروه دیگرند».
آنانکه ایمان آورده و مهاجرت کرده و با مال و جان شان در راه خدا مجاهده کردند چه کسانی اند جز مهاجرین حبشه و مدینه و آنانکه اصحاب رسول و مهاجرین به مدینه را جای دادند و دین خدا را یاری کردند، جز اهل مدینه چه کسانی بودند؟! یعنی همان پایهگذاران بیعت سقیفه، آیا اینان پس از رسول خدا مرتد گشته و به عقب برگشته و اسلام را ترک کردند؟ جواب این هرزه سرایان و دشمنان اسلام و مسلمین را از این آیه بشنوید:
)وَالَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ آوَواْ وَّنَصَرُواْ أُولَـئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَّهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ( (انفال / 74)
«و آنانکه ایمان آورده و مهاجرت کردند و در راه خدا جهاد نمودند و کسانی که جای دادند و نصرت کردند اینان حقیقتا مؤمن اند که برای ایشان آمرزش و روزی بزرگوارانه است».
خدای آفرینندة دانای آشکار و نهان می فرماید اینان حقا مؤمن اند ولی نویسندگان احتجاج و برهان (طبرسی و بحرانی) از قول غالیان بی ایمان کتاب های خود را پر میکنند که اینان پس از رسول خدا مرتد شدند جز سه نفر که لاأقل دو تن از آنان از جهت هجرت و جهاد با مال و جان و جا و مکان دادن به مهاجرین مشمول این آیات شریفه نیستند!! زیرا ابوذر و مقداد هیچ کدام نه مهاجرند و نه از انصار، نه از وطن خود به اجبار و اضطرار مهاجرت کردند و نه مالی در راه خدا انفاق کردند (زیرا نداشتند) و کسی از مهاجرین را جا و مأوی ندادند زیرا خود فقیر بودند. و این موضوع بر کسی که از تاریخ اسلام و حال آنان مطلع باشد پوشیده نیست. این دو بزرگوار (ابوذر و مقداد) هر یک تاریخ روشنی دارند و سرنوشت شان معلوم است و اهل تحقیق می دانند که آن دو هر چند از کبار صحابه و به لحاظ ایمانی دارای والاترین درجات بوده اند اما نمی توان آنان را از مهاجرین یا از انصار دانست.
ابوذر، که از طایفة غفار بود و پس از بعثت پیغمبر که شهرت نبوت آن حضرت به گوش وی رسید در صدد تحقیق بر آمد و در مکه به حضور رسول خدا رسید و اسلام آورد، رسول خدا به او امر فرمود که در وطن خود بمان و زمانی که اسلام نیرومند شد او نیز به مسلمانان ملحق شود، لذا پس از هجرت رسول خدا به مدینه، جنابش در مدینه به رسول خدا پیوست بدون آن که کسی او را به هجرت از یار و دیار مجبور کرده باشد.
مقداد نیز اگر چه از السابقون الأولون است و در مکه به رسول خدا ایمان آورده اما هجرت او به این طریق است که هنگامی که کفار قریش برای جنگ با رسول خدا و مسلمانان مدینه از مکه حرکت کردند وی با «عتبه بن غزوان» به صورت ناشناس، داخل صفوف کفار قریش شده و به سوی مدینه حرکت کرده و در آنجا به مسلمین پیوسته است، هر چند مقداد از کسانی است که قبلاً به حبشه مهاجرت کرده و میتواند مشمول آیة شریفه باشد اما تاریخ زندگی مقداد می رساند که وی به منصوصیت علی- عليه السلام- معتقد نبوده است. زیرا به نقل از تواریخ معتبر[7] خود از اعضای همان گروهی است که طبق دستور عمر می بایست با «ابو طلحه زید بن سهل انصاری» برای تعیین خلیفة سوم از بین شش نفری که عمر بر گزیده بود (علی، زبیر، طلحه، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابی وقاص، عثمان) همکاری کرده و مأموریت داشتند با نظارت ابوطلحة انصاری هر گاه، شش نفر مذکور برای تعیین خلیفه به توافق نرسیدند، فرد یا افراد مخالف را گردن بزنند، تا مسلمین شخص لایق دیگری را به خلافت اختیار کنند، و چه بسا مقداد علاقه مند بود که در میان آن شش تن، علی- عليه السلام- بر گزیده شود، ولی صرف قبول این مأموریت از جانب او به وضوح می رساند که وی به خلافت منصوصه اعتقادی نداشته است.
شکی نیست که این دو بزرگوار از بزرگان اصحاب رسول مختارند و مشمول مدایح و مراحم پروردگار عالم اند، اما از مصادیق روشن این آیات نیستند و ما از این نظر این مطلب را به میان آوردیم تا رسوائی آن حدیث سراسر کذب و افترا و مخالف وجدان و آیات خدا را آشکار کنیم که می گوید: (مردم به جز سه تن کافر شدند) و ثابت کنیم یک سره دروغ و باطل بوده بلکه با کفر فاصلة چندان ندارد.
4- )لَقَد تَّابَ الله عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِن بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِّنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ ( (توبه / 117)
«خداوند پذیرفت توبة پیغمبر و مهاجرین و انصاری را که پیامبر را متابعت کردند و در ساعت دشواری (در جنگ تبوک، مجاهدین از حیث قلّت آب و نداشتن مرکب سواری چنان در سختی و شدت بودند که شتران را کشته و به آب معدة آنها اکتفا می کردند و یک خرما را چند نفر می مکیدند و بر یک شتر چند نفر به نوبت سوار می شدند) پس از آنکه نزدیک بود دل های فریقی(بعضی) از آنان منحرف و منقلب شود آنگاه خدا ایشان را آمرزید زیرا خدا به ایشان بسیار رؤوف و مهربان است».
در این آیه، خداوند مهاجر و انصار را در ردیف پیغمبر خود آورده و مشمول رحمت خویش می شمارد تا معلوم شود که مقام مهاجر و انصار تا چه اندازه ای است، آیا چنین کسانی مرتد شدند؟
5- )كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللّه( (آل عمران / 110)
«شما بهترین امتی هستید که در میان مردم ظاهر شده اید امر به خوبی ها کرده و از بدی ها نهی می کنید و به خداوند ایمان دارید».
طوسی گفته است که این آیه را مفسرین به اختلاف تفسیر کرده اند، گروهی گفته اند اینان کسانی هستند که با رسول خدا هجرت کردند (مهاجرین به مدینه) و ابن عباس و سایر اصحاب و پاره ای از مفسرین گفته اند: عموم اصحاب رسول خدایند[8]. به هر حال اینان به قول خدای جهان بهترین امت، اما در نظر غلوکنندگان و مدعیان حب اهل بیت بدترین امت اند[9]!!
ما کدام یک را بپذیریم؟ قول پروردگار سبحان را یا گفتة ناهنجار غلوکنندگان مخالف قرآن را؟!
6- )هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَّعَ إِيمَانِهِمْ .... * ... لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً...* ... إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً.. *.. مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِيماً(. (فتح / 4-18-26-29)
«اوست که آرامش بر دلهای مؤمنان نازل فرمود تا ایمانی بر ایمان شان افزوده شود ... هر آینه پروردگار از مؤمنین هنگامی که زیر درخت با تو بیعت می کردند خشنود گردید و دانست آنچه در دل شان بود و بر آنان آرامش نازل فرمود و به پاداش آن، پیروزی نزدیکی برایشان مقرر داشت ... آنگاه که کافران در دل تعصب جاهلیت را جای دادند، خداوند [از جانب] خویش بر پیامبرش و بر مؤمنین آرامش نازل فرمود و آنان را بر کلمة تقوی ملزم ساخت که به آن سزاوارتر و شایستة آن بودند و خداوند به هر چیز داناست... پیامبر خدا، محمد و کسانی که با اویند، بر کافران شدید و بین خود [با هم] مهربانند، اینان را در حال رکوع و سجود می بینی که جویای فضل و خشنودی پروردگارند، نشانة ایشان در رخسارشان اثر سجده است این توصیف آنان در تورات است، و اما توصیف ایشان در انجیل چنین است که همانند کشتزاری هستند که جوانه های(خوشه های) خود را بیرون زده، وآنهارا نیرو داده و سخت نموده و برساقه های خویش راست ایستاده باشد، بگونه ای که برزرگان را به شگفت میآورد.(مومنان نیز همین گونه اند. آنی از حرکت باز نمی ایستند, و همواره جوانه میزنند...) تا کافران را به سبب آنان خشمگین کند. خداوند به کسانی از ایشان که ایمان بیاورند و کارهای شایسته بکنند آمرزش و پاداش بزرگی را وعده میدهد...».
در این آیات که خدا اصحاب رسول را بدین گونه مدح می فرماید که خدا در قلوب این مؤمنین سکینه و آرامش را نازل میکند تا ایمانشان زیاد شود و از آنان اظهار رضایت و خوشنودی می نماید که در زیر درختی با رسول خدا بیعت کردند زیرا خداوند دانسته است که چه نیتی در دل ایشان است و آنان را می ستاید که با رسول خدا بوده و بر کفار سختگیر و شدیدند اما بین خودشان مهربانند، راکع و ساجدند جویای فضل إلهی و رضوان او هستند و ... اینان چه کسانی بودند، آیا این آیات مصادیقی در خارج داشته یا نه؟ و اگر مصداق داشته چه کسانی بوده اند؟ آیا تمام آنان قبل از رحلت رسول خدا بودند یا بعد از رحلت او؟ آیا بعد از آن حضرت در انتخاب خلافت دخالت کردند یا نکردند؟ آیا این آیات تماما در شأن آن سه نفر نازل شده یا دیگران هم مشمول اند؟ اینها سؤالاتی است که این آیات بر می انگیزد و جواب آنها را باید مؤمن بدهد نه غلوکنندگان! نه کسی چون عبدالله حضرمی! جواب این آیات را باید مؤمن به قرآن بدهد که معتقد است قرآن از جانب پروردگار جهان و عالم به هر آشکار و نهانی است، نه عبدالله بن القاسم الحضرمی که غلوکنندگان و کذاب و دشمن خدا و رسول و ائمه است آنگاه از قول امامی به دروغ روایت می کند که (مردم جز سه تن کافر شدند)!!
7- آیات دیگری در قرآن کریم در مدح و ستایش اصحاب رسول خدا آمده که به برخی از آنها اشاره می شود همچون آیة شریفة :
)آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ(. (بقره / 285)
«پیامبر و مؤمنان همگی به خداوند و فرشتگانش و کتاب های [آسمانی اش] و فرستادگانش ایمان آورده اند».
آیا مؤمنان که همگی به خدا و فرشتگان او و کتاب های آسمانی و پیغمبران خدا ایمان آوردند، مرتدند؟! آیا این آیه در آن روز مصداق داشته یا نه؟ و اگر داشته چه کسانی بودهاند؟ یا این آیة شریفه:
)لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُّبِينٍ(. (آل عمران / 164)
«خداوند منت نهاد بر مؤمنین آنگاه که رسولی از جنس خودشان در میان شان بر انگیخته که آیات خدا را بر ایشان تلاوت کرده و آنان را پاک و پاکیزه می کند و کتاب و حکمت به ایشان می آموزد که براستی قبلا در ضلالت و گمراهی آشکار بوده اند».
آیا چنین مؤمنینی وجود داشته اند؟ یا اگر وجود داشته اند همگی قبل از رحلت رسول خدا از دنیا رفته اند؟ آیا می توان چنین ادعائی کرد؟
8- این آیة شریفه که دربارة مؤمنین و مجاهدین حمراء الأسد آمده است و می فرماید:
)وَأَنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ * الَّذِينَ اسْتَجَابُواْ لِلّهِ وَالرَّسُولِ مِن بَعْدِ مَا أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُواْ مِنْهُمْ وَاتَّقَواْ أَجْرٌ عَظِيمٌ * الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَاناً وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ * فَانقَلَبُواْ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ لَّمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَاتَّبَعُواْ رِضْوَانَ اللّهِ وَاللّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ(. (آل عمران / 171-174)
«مؤمنان نیکوکار و با تقوایی که خداوند و رسولش را حتی پس از اینکه زخم برداشتد، اجابت کردند، پاداشی بزرگ دارند و خداوند پاداش آنان را تباه نمی سازد، همآنان که چون به ایشان گفته شد بترسید از مردمی که برای جنگ با شما گرد آمده اند، ایمان شان افزون گشت و به نعمت و فضل إلهی بازگشتند و بدی ایشان را نرسید و خشنودی خدا را پیروی کردند و خداوند دارای فضل عظیم است».
آیا چنین مؤمنینی وجود داشته اند یا نه؟ و اگر وجود داشتند چه کسانی بودند؟ آیا فقط همان سه نفرند که بعد از رسول خدا مرتد نشدند؟ یعنی سلمان و ابوذر و مقداد؟ که البته بودن ابوذر نیز در میان مجاهدین مذکور مسلم نیست، پس خدا از چه کسانی این قدر مدح و ستایش می کند، آیا اینان همه قبل از مرگ رسول خدا از دنیا رفته بودند؟! در حالی که نام مجاهدین جنگ ثبت است و اکثر آنان در آن زمان حیات داشتند و تاریخ سراسر افتخارشان روشن است.
9- ) إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الألْبَابِ* الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ... فَالَّذِينَ هَاجَرُواْ وَأُخْرِجُواْ مِن دِيَارِهِمْ وَأُوذُواْ فِي سَبِيلِي وَقَاتَلُواْ وَقُتِلُواْ لأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَلأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ ثَوَاباً مِّن عِندِ اللّهِ وَاللّهُ عِندَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ(. (آل عمران / 190-191-195)
«به راستی که در آفرینش آسمان ها و زمین و آمد و شد شب و روز هر آینه برای خردمندان نشانههاست، آنان که ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده، خدا را یاد می کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین اندیشه می کنند .... پس آنان که هجرت کرده و یا از دیارشان رانده شده و در راه من آزار شدند و جنگیدند و کشته شدند هر آینه بدیهایشان را بپوشانم و آنان را به بوستان هایی در آورم که از زیرشان رودها روان است که این پاداشی از خداست و در نزد خدا ثوابهای نیکوست».
طوسی در تفسیر این آیات در کتاب «التبیان» می گوید: «طبری گفته است که این آیه مختص به کسانی از اصحاب پیغمبر است که از وطن و خانوادة خود مهاجرت کرده و از اهل شرک مفارقت کردند و سایر پیروان رسول خدا که در یاری مؤمنان بر دشمنان شان تعجیل کرده و به خداوند راغب بودند. آنگاه طوسی میگوید: به نظر طبری این قول را آیات بعدی نیز تقویت می کند که می فرماید :[فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لَا أُضِيعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى] {آل عمران:195} » ... تا اینکه می فرماید: آن کسانی که هجرت کردند و از خانه و دیار خود خارج شدند و در راه من آزار دیدند و مقاتله کردند و کشته شدند هر آینه گناهان ایشان را می پوشانیم و آنان را در بهشت هایی داخل می کنیم که از زیر قصرهای آن نهرهائی جاری است، اینها ثوابی است از جانب خدا و در نزد او ثواب های نیکوست، آنگاه طوسی ذكر ميكند: «این چنین وعدهها لایق و سزاوار نیست مگر به همان کسانی که طبری یادآور شده است و لایق سایر أقوال نیست» سپس طوسی، قول بلخی را نیز آورده که گفته است: «این آیه و ما قبل آن دربارة پیروان رسول خدا و مهاجرین با او نازل شده است و نیز هر کس از مسلمین که جزء کسانی باشد که سالک به سبیل ایشان بوده و متابعت آثار ایشان نماید، مشمول این آیه می شود».[10]
آیا کسانی که خدا فرموده اینان که مهاجرت کرده و از دیار خود خارج شدند و در راه من آزار کشیدند و مقاتله کرده و کشته شدند آنان را وارد بهشت می کنم چه کسانند؟! هم اینانند که این حدیث کفر آمیز می گوید (جز سه نفر همه کافر شدند)، کدام دلی که به خدا و رسول و روز قیامت ایمان دارد، می تواند این مخالفت صریح با آیات قرآن را بپذیرد؟
10- )لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ * وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ(. (حشر / 8-9)
«مهاجران تهیدستی که از دیارشان و اموالشان رانده شدند در حالی که جویای فضل و خشنودی خدا و پیامبرش را یاری میکردند آنان در ادعای ایمان راستگویند و آنان که پیش از مهاجرین در سرای هجرت و ایمان جای گرفتند و کسی را که به سویشان هجرت کند دوست می دارند و در دل خود نیازی به آنچه که به آنان داده می شود، نمی یابند و آنان گرچه خود نیازمند باشند، بر خویش مقدم میدارند و هر که از بخل خود محفوظ ماند پس همانان رستگارند».
این مهاجرین که آنان را از خانهها و اموال شان بیرون کردند و آنها برای طلب فضل و رضوان الهی مهاجرت کرده و خدا و رسول او را یاری نمودند و خدا آنان را صادق محسوب فرموده چه کسانی اند؟ مگر همینان نبودند که پس از رسول خدا در سقیفه حاضر شدند و آیا آنان که در خانههای خود از مهاجرین پذیرائی کردند و آنان را بر خود ایثار نموده و مقدم داشتند و کسانی را که به سوی ایشان هجرت می کردند دوست می دارند، آیا جز همین انصارند که بعد از رحلت رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- سعد بن عباده را آورده و می خواستند او را به خلافت بر گزیده و با او بیعت نمایند؟!
این آیات و دهها آیة شریفة دیگر که در کتاب إلهی مسلمین، در مدح و تمجید اصحاب رسول الله - صلى الله عليه وسلم- که افراد بارزشان مهاجر و انصارند – نازل شده و در مقابل چشم هر مسلمانی است که ایمان و آشنایی به قرآن دارد، را بپذیریم یا احادیثی که می گویند وقتی رسول خدا چشم از جهان فرو بست تمام مسلمین مرتد و کافر شدند جز سه نفر!!! یعنی آن سه تن که در اعتقاد به خلافت علی - عليه السلام- باقی ماندند، و بقیه که با ابوبکر بیعت کردند همگی کافر شدند؟!
این احادیث با آن آیات سخت مخالف است و کسی که به خدا و رسول و قرآن و قیامت اعتقاد دارد نمی تواند آن احادیث و آنچه دربارة مخالفت مهاجر و انصار با خلافت منصوصه می گویند، باور کند. زیرا یا این آیات از جانب خداست و یا نیست. اگر از جانب خدا نیست (نعوذ بالله) پس قرآن ساخته و بافتة غیر خداست و در نتیجه اساس اسلام که مبتنی بر قرآن است ویران می باشد و هر گاه اصل و اساس این گونه سست و ویران باشد، خلافت منصوصه یا غیرمنصوصه که فرعی از این اصل است، چه ارزشی دارد؟! زیرا
|
خانه از پای بست ویران است |
|
خواجه در بند نقش ایوان است |
اما اگر قرآن کریم از جانب خداوند است (که هست) و اگر خداوند عالم الغیب و الشهاده می دانسته که چه می گوید (که البته می دانسته) و چه کسانی را مورد مدح قرار می دهد، در این صورت باید تکلیف خود را با آیات قرآنی روشن کنیم. از جمله آیاتی مانند:
)وَالَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ آوَواْ وَّنَصَرُواْ أُولَـئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَّهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ( (انفال / 74)
«وآنانکه ایمان آورده و مهاجرت کردند و در راه خدا جهاد نمودند و کسانی که جای دادند و نصرت کردند اینان حقیقتا مؤمن اند که برای ایشان آمرزش و روزی بزرگوارانه است».
«و ... أولئک هم الفائزون» .... آنان اند که کامیاب اند و ... «أولئک هم الصادقون» .... آنان اند که راستگوی اند و .... «اولئک هم المفلحون» ... آنان اند که رستگاراند و «کنتم خیر امة» .... شما بهترین امت بودهاید که ... و
)وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا( (فتح / 26)
«ایشان را به تقوی ملزم ساخت که [از دیگران] به آن سزاوارتر و شایستة آن بودند».
)وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ(. (توبه/ 100)
«پیشآهنگان نخستین از مهاجرین و انصار و آنان که به نیکی از آنان پیروی کردند، خداوند از ایشان خشنود و ایشان از پروردگار خرسندند و خداوند برایشان بوستانهایی که رودها زیر آن جاری است، مهیّا فرموده و در آن همواره جاویدند و اینست کامیابی بزرگ».
و دهها آیة دیگر ...
آیا این آیات مصادیقی در خارج داشته یا نه؟ و در صورت وجود مصداق، آنان چه کسانی بوده اند؟ آیا همین کسانی بودند که در سقیفة بنی ساعده، برای انتخاب خلیفه گرد آمدند یا نه؟ آیا خداوند دانای غیب و نهان و آگاه از گذشته و حال و آیندة جهان، با علم و اطلاع اینان را مدح فرموده یا چنین نبوده؟ شق دوم که مقبول هیچ مؤمنی نیست و «تعالی الله عما یقول الظالمون علوا کبیرا». و بنا به شق اول که خداوند آگاهانه چنین فرموده، پس چگونه می توان ادعا کرد که ممدوحین قرآن پس از رسول خدا مرتد و کافر شدند و فرمان الهی در مورد نصب علی- عليه السلام- را به خلافت پیامبر، انکار کردند؟[11] زیرا اگر حق تعالی که عالم الغیب است و می داند که آیا بنده اش در آینده اعمال سابقة خود را حبط و باطل خواهد کرد یا خیر, بفرماید که فلان را بهشت خواهم داد، دلیل آن است که او در آینده نیز عملی که مانع از دخول در بهشت باشد مرتکب نمی شود و لغزشهایش نیز مغفور خواهد بود.
زیرا پر واضح است که یک انسان عادی هر گاه چند روزی با کسی معاشرت کند خواه و ناخواه او را تا حدودی خواهد شناخت و تا اندازه ای به خصال و افکار واقعی او پی می برد پس چگونه ممکن است خالق علیم بذات الصدور، بندگان خود را نشناسد و اینگونه قاطع از آنان تمجید فرماید؟!!
آیا خداوند حکیم, عالم و خبیر نمی دانسته که اصحاب پیامبرش علاقة چندانی به حقایق دین نداشته و سرسری و با تزلزل آن را پذیرفته اند بلکه طبق پاره ای از روایات همین اصحاب در زمان حیات با برکت پیامبر، جناح بندی ها کرده و عهد و پیمانها منعقد نموده و صحیفه های ملعونه نوشته و در خانة کعبه تودیع کرده اند و از روزی که به ظاهر مسلمان شدند مقصودی جز به دست آوردن امارت و حکومت نداشته و دلشان از بغض اهل بیت پیامبر لبریز است و به محض رحلت پیامبر مرتد می شوند و یکی از اصول دین یعنی امامت منصوصه را انکار کرده و فرزند عزیز پیامبرش را از ارث پدر محروم کرده و حتی مضروب می سازند و باعث سقط فرزندش می شوند و .... که این آیات غبطه انگیز را در تمجید و تبجیل آنان نازل می فرماید؟! آیاتی که تا قیام قیامت باقی می ماند و مؤمنان آنان را روز و شب تلاوت کرده و مهاجر و انصار را مؤمن می شمارند؟!! و آنان را دوست خواهند داشت؟!!
آری تصدیق روایت «لما قبض النبی ارتد الناس» چون پیامبر چشم از جهان فروبست مردم مرتد شدند ..... و امثال آن تکذیب آیات فوق را در بر دارد زیرا برای پذیرش این گونه احادیث یا باید علم الهی به آیندة این افراد را – نعوذ بالله – انکار کنیم یا آنکه با آیات شریفة قرآن چنان رفتار کنیم که دشمنان اسلام به منظور اسقاط حجیّت کتاب مجید الهی کرده اند، یعنی بگوییم قرآن قابل فهم نیست، و ما نمی دانیم چه می گوید!!! در این صورت است که راه و رخنه برای اینگونه هوس بازیها و گزافه گوییها باز می شود.
آری کسی که بر صحت این روایات مصرّ است(اصرار دارد)، ناگزیر باید بپذیرد این آیات خطا و یا نامفهوم است!! و غافل – و شاید متغافل(خود را به غفلت زدن) – است از اینکه می خواهد امامت منصوصة علی- عليه السلام- را ثابت کند ولی – العیاذ بالله – بطلان معجزة رسالت و در نتیجه کذب اسلام و نبوت پیامبر - صلى الله عليه وسلم- را اثبات می کند؟!! زیرا اگر عدم پذیرش خلافت الهی علی- عليه السلام- ارتداد باشد چنانکه حدیث می گوید: «لما قبض النبی ارتد الناس علی أعقابهم کفارا إلا ثلاثة» چون پیامبر چشم از جهان فروبست مردم به جز سه تن به کفر پیشین خود باز گشتند و مرتد شدند!!! همه – و یا اکثر – اصحاب پیغمبر بر این کفر (عدم اعتقاد به منصوصیت امیر المؤمنین- عليه السلام- به خلافت) باقی ماندند و به موجب آیة:
([1])- أمینی در جلد دوّم «الغدیر» (الطّبعة الثّالثة، ص 34) شعری را از «حسان بن ثابت» ذکر کرده که ادّعا می شود، روز غدیر در حضور رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- سروده شده، شعر چنین است :
|
ینادیهم یوم الغدیر نبیهم |
|
بخم واسمع بالرسول منادیا |
|
فقال : فمن مولاکم و نبیکم |
|
فقالوا، و لم یبدوا هناک التعامیا |
|
الهک مولانا و انت نبینا |
|
ولم تلق منا فی الولاية عاصیاً |
|
فقال له : قم یا علی، فإننی |
|
رضیتک من بعدی إماما و هادیاً |
|
فمن کنت مولاه فهذا ولیه |
|
فکونوا له اتباع صدق موالیاً |
|
هناک دعا : اللهم وال ولیه |
|
و کن للذی عاد علیا معادیاً |
لازم است بدانیم که اثری از این شعر در دیوان مطبوع حسان بن ثابت دیده نمی شود و پیداست، که این شعر ساخته و پرداخته قرن چهارم به بعد است. زیرا به تصریح علاّمه امینی نخستین راوی این شعر، حافظ «ابو عبدالله المرزبانی محمد بن عمران الخراسانی» متوفی به سال 378 هجری است که حدود سیصد سال با عصر نبوی فاصله داشته و به اصطلاح علم درایه، انقطاع واضحی در نقل وی وجود دارد و با توجه به دواعی نقل، حدود سه قرن مسلمین از این شعر بی خبر بوده اند!! در حالی که پر واضح است اگر چنین شعری در روز غدیر سروده شده بود، خصوصاً در آن عصر، به سرعت بر سر زبان ها میافتاد و شایع می شد ولی شگفت آنکه در آثار اهل بیت- عليه السلام- و قدیمترین کتب روایی و کلامی شیعه کمترین اثری از این شعر نیست با اینکه جا داشت خود أمیرالمؤمنین و فرزندانش و هم پیروان آنان، مکرّر به این شعر استشهاد کنند و در احتجاج با رقباء و مخالفان، آن را یادآور شوند. البتّه متن شعر و استعمال ضمایر غائب در آن، به خوبی گواه است که در حضور پیامبر- صلى الله عليه وسلم- سروده نشده، زیرا تصریح دارد که :
|
«ینادیهم یوم الغدیر نبیهم |
|
بخم و اسمع بالرسول منادیا» |
«روز غدیر در محل خم، پیامبرشان آنان را ندا میکند و چه منادی نیکویی است پیامبر» در حالی که اگر شاعر در حضور پیامبر اکرم - صلى الله عليه وسلم- این شعر را انشا کرده بود، قاعدتاً میگفت :
ینادینا یوم الغدیر نبینا ..... پیامبرمان روز غدیر ما را ندا میکند.
علاوه بر اینها سند این خبر به لحاظ علم رجال کاملا مخدوش و بیاعتبار است، زیرا «یحیی بن عبدالحمید» که در ضمن راویان آن آمده، همان است که «احمد بن حنبل» درباره او گفته: «کان یکذب جهاراً» وی آشکارا دروغ میگفت! (میزان الإعتدال فی نقد الرجال، حافظ ذهبی، دار المعرفة، بیروت، ج 4، ص 392). درباره راوی دیگر «قیس بن الربیع» نیز میخوانیم: «لا یکاد یعرف عداده فی التابعین، له حدیث أنکر علیه» وی از تابعین شناخته نمیشود و حدیثی از او نقل شده که نزد ناقدان حدیث، منکر است» (میزان الإعتدال، ج 3، ص 393). دربارة ابو هارون عبدی که نام اصلی او «عمارة بن جوین» است، احمد بن حنبل گفته: «لیس بشیء» وی در خور اعتنا نیست. ابن معین میگوید: «ضعیف لایصدق فی حدیثه» ضعیف است و در حدیثش راست نمیگوید! نسائی نیز میگوید: «متروک الحدیث» حدیث او باید ترک شود. جوزجانی گوید: «ابوهارون کذاب مفتر» ابو هارون بسیار دروغگو و افترا زننده است. شعبه گفته است: «لأن أقدم فتضرب عنقی أحب إلی من أن أحدث عن أبی هارون» اگر مرا پیش افکنند که گردنم را بزنند برایم محبوبتر است که از ابی هارون حدیثی نقل کنم! (میزان الإعتدال، ج 3، ص 173)
امّا در موردِ کتاب «سلیم بن قیس الهلالی» لازم است بدانیم که اساسا چنین ابیاتی از قول «حسان بن ثابت» در آن مذکور نیست! بلکه این کتاب حاوی أبیات دیگری است بدین مطلع:
|
ألم تعلموا أن النبی محمداً |
|
لدی دوح خم حین قام منادیاً |
(کتاب سلیم بن قیس، منشورات دارالفنون، مكتبة الإیمان، بیروت، ص 229)
شگفت است که أمینی به هیچ وجه إشاره نکردهاند که أشعار منسوب به حسان در کتاب سلیم بن قیس غیر از ابیاتی است که در جلد دوم الغدیر آوردهاند!
از این گذشته حلی در کتاب رجال خود درباره کتاب سلیم بن قیس گفته است: «و الوجه عندی الحکم بتعدیل مشار إلیه و التوقف فی الفاسد من کتابه» به نظر من باید مشار الیه را تعدیل و در امور باطل کتابش توقف نمود وی از ابن عقیل نقل میکند: «و الکتاب موضوع لا مرية فیه» تردیدی نیست که این کتاب ساختگی است (خلاصة الأقوال فی معرفة الرّجال، منشورات رضی، قم، ص 83)
ابن داوود حلی نیز میگوید : «سلیم بن قیس الهلالی ینسب إلیه الکتاب المشهور و هو موضوع بدلیل أنه قال أن محمد بن ابیبکر وعظ أباه عند موته و قال فیه أن الأئمة ثلاثة عشر مع زید و أسانیده مختلفة، لم یرو عنه إلا أبان بن أبی عیاش و فی الکتاب مناکیر مشتهرة و ما أظنه إلا موضوعا» کتاب مشهوری به سلیم بن قیس الهلالی نسبت داده میشود که ساختگی است به دلیل آنکه در کتاب ذکر شده محمد بن ابیبکر (که در) زمان مرگ پدرش (دو ساله بود) او را اندرز داد!! و در آن ذکر شده ائمه با «زید» سیزده نفرند! اسناد آن گوناگون است و جز ابان بن ابی عیاش کسی از او نقل نکرده و در کتاب، منکرات مشهوری وجود دارد و من این کتاب را جعلی میدانم» (الرجال، مطبعة الحيدرية، نجف، ص 249)
آقای «سید ابوالقاسم خویی» زعیم حوزه نجف درباره این کتاب می نویسد: «والکتاب موضوع لامرية فیه وعلی ذلک علامات فیه تدل علی ما ذکرناه، منها ما ذکر أن محمد بن ابیبکر وعظ أباه عند الموت و منها أن الأئمة ثلاثة عشر و غیر ذلک قال المفید: هذا الکتاب غیر موثوق به وقد حصل فیه تخلیط و تدلیس» شکی نیست که این کتاب ساختگی بوده و نشانههایی در کتاب موجود است که به صحت نظر ما دلالت دارد، از جمله اینکه محمد بن ابیبکر پدرش را به هنگام مرگش اندرز داد که أئمه سیزده نفرند!! هم چنین شیخ مفید گوید: «این کتاب قابل اعتماد نیست و در آن تخلیط و تدلیس صورت گرفته است». (معجم رجال الحدیث، چاپ قم، ج هشتم، ص 219).
[2] -اين سخنان را مولف از كتاب بي ارزش الغدير نقل كرده است به عنوان حجتي بر صاحب الغدير وإلا كتاب الغدير آن قدر بي ارزش و پر از دروغ مي باشد كه لياقت استشهاد را ندارد و از لحاظ علمي و متني و سندي فاقد ارزش مي باشد(علامه برقعی قمی)
[مطالعة كتاب الغدير اميني و نظريه برقعي در باره آن]
در آنجا [زندان] كه بودم كتاب الغدير تأليف علامه عبدالحسين اميني تبريزي را كه سالها پيش خوانده بودم، مجدداً مطالعه كردم، صادقانه و بيتعصب بگويم، آنان كه گفتهاند «كار آقاي اميني در اين كتاب جز افزودن چند سند بر اسناد حديث غدير نيست» درست گفته اند. اگر اين كتاب بتواند عوام يا افراد كم اطلاع و غير متخصص را بفريبد ولي در نزد مطلعين منصف وزن چنداني نخواهد داشت، مگر آنكه اهل فن نيز از روي تعصب يا به قصد فريفتن عوام به تعريف و تمجيد اين كتاب بپردازند. به نظر من استاد ما آيتالله سيد ابوالحسين اصفهاني در اين مورد مصيب بود كه چون از او در مورد پرداخت هزينة چاپ اين كتاب از وجوه شرعيه اجازه خواستند، موافقت نكرد و جواب داد: «پرداخت سهم امام ؛ براي چاپ كتاب شعر!!، شايد مورد رضايت آن بزرگوار نباشد».
بسياري از مستندات اين كتاب از منابع نامعتبر كه به صدر اسلام اتصال وثيق ندارند أخذ شده كه اين كار در نظر اهل تحقيق اعتبار ندارد. برخي از احتجاجات او هم قبلاً پاسخ داده شده، ولي ايشان به روي مبارك نياورده و مجدداً آنها را ذكر كرده است. گمان دارم كه اهل فن در باطن مي دانند كه با الغدير نمي توان كار مهمي به نفع مذهب صورت داد و به همين سبب است كه طرفداران و مداحان اين كتاب كه امروز زمام امور در چنگشان است به هيچ وجه اجازه نمي دهند كتبي از قبيل تأليف محققانه آقاي حيدرعلي قلمداران به نام «شاهراه اتحاد يا نصوص امامت» يا كتاب باقيات صالحات كه توسط يكي از علماي شيعه شبة قاره هند، موسوم به محمد عبدالشكور لكهنوي و يا كتاب «تحفه اثني عشريه» تأليف عبدالعزيز دهلوي فرزند شاه ولي الله احمد دهلوي و يا جزوة مختصر «راز دليران» كه آقاي عبدالرحمان سربازي آن را خطاب به موسسة «در راه حق و اصول دين» در قم نوشته و كتاب «رهنمود سنت در رد اهل بدعت» ترجمة اين حقير و نظاير آنها كه براي فارسي زبانان قابل استفاده است چاپ شود، بلكه اجازه نمي دهند اسم اين كتب به گوش مردم برسد. در حالي كه اگر مغرض نبوده و حق طلب مي بودند اجازه مي دادند كه مردم هم ترجمه الغدير را بخوانند و هم كتب فوق را، تا بتوانند آنها را با يكديگر مقايسه و از علما دربارة مطالب آنها سؤال كنند و پس از مقايسه اقوال، حق را از باطل تمييز داده و بهترين قول را انتخاب كنند. فقط در اين صورت است كه به آيهي: «فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه» يعني: «بشارت ده بندگاني را كه سخن را بشنوند و نيكوترينش را پيروي كنند» (الزمر/18) عمل كرده اند. أما نه خود چنين مي كنند و نه اجازه مي دهند كه ديگران اينگونه عمل كنند بلكه جواب امثال مرا با گلوله و يا به زنداني كردن مي دهند!! (برگرفته از کتاب خاطرات علامه برقعی قمی)
نظر علامه برقعی قمی در مورد غدیر خم:
در زيارت عيد غدير براي اثبات خلافت الهي علي ؛ و اينکه او به حکم الهي خليفه است جملاتي ذکر کرده اند. در صورتي که خود امام به اين جملات روز اول خلافت استدلال نکرده و خلافت را به انتخاب مردم ميدانست و مکرر بر منبر می فرمود: « امير کسي است که شما او را امير کرده باشيد». و اگر واقعاً خدا او را منصوب کرده بود واجب بود اظهار کند که أنا الامام المنصوب من الله. ولي اين کار را نکرد, بلکه از خلافت اظهار کراهت کرد و فرمود: «والله ما كانت لي في الخلافة رغبة، ولا في الولاية إربة، ولكنكم دعوتموني إليها» یعنی به خدا قسم من هیچ میلی به خلافت ندارم و هیچ احتیاجی به ولايت و سرپرستي ندارم ولي شما مرا به این کار دعوت کرديد[2]. و فرمود: «دعوني و التمسوا غيري ... و أنا لكم وزيراً خير لكم من أمير» یعنی مرا رها کنيد و به دنبال کس دیگری بروید، اگر من وزیر شما باشم بهتر از اين است که اميرتان شوم[2]. و فرمود: «إني لم أرد الناس حتى أرادوني ، ولم أبايعهم حتى بايعوني» یعنی من قصد (ولایت بر) مردم را نکردم بلکه ايشان خواستند که من ولی امرشان باشم، و دست بيعت به سويشان دراز نکردم تا وقتی که ايشان با من بيعت نمودند[2]. و فرمود: «تقولون البيعة البيعة قبضت كفي فبسطتموها، ونازعتكم يدي فجاذبتموها» یعنی شما پي در پي ميگفتيد بيعت ميخواهيم بيعت ميخواهيم، من دست خود را از بيعت کردن با شما کشیدم, شما آن را باز کرديد, و دستم را عقب کشيدم و شما آن را به سوي خود کشيديد[2]. و فرمود: «مددتموها فقبضتها ... حتى انقطعت النعل، وسقط الرداء، ووطئ الضعيف» یعنی دستم را براي بيعت کشيديد و من آن را بستم و طوري براي بيعت ازدحام کرديد که کفشها پاره شد و عباها ازدوش افتاد و ضعيف زير پا ماند[2]. و همچنين در خطبه ی 34 ، 37 و 136و مکتوب 1 و 7 و غيره برای خلافت خود به بیعت مردم استدلال نموده و خود را از طرف خدا منصوب ندانسته است. و در مكتوب ششم نهجالبلاغه و دهها حديث ديگر خلافت را به انتخاب مهاجرین و انصار دانسته است.
در اين زيارت برای اثبات خلافت علی س به این آیه استدلال کرده است: ] $pkr'¯»t ãAqß•9$# õ÷Ïk=t/ !$tB tAÌRé& øs9Î) `ÏB y7Îi/¢ ( bÎ)ur óO©9 ö@yèøÿs? $yJsù |Møó¯=t/ ¼çmtGs9$yÍ 4 ª!$#ur ßJÅÁ÷èt z`ÏB Ĩ$¨Z9$# 3 ¨bÎ) ©!$# w Ïöku tPöqs)ø9$# tûïÍÏÿ»s3ø9$# ÇÏÐÈ [ (سوره المائده) یعنی اي رسول خدا آنچه را که از پروردگارت بر تو نازل شده است ابلاغ کن, اگر چنين نکردی رسالت و پيام خدا را نرسانده اي و [بدان که] خداوند تو را از [شر] مردم حفظ مي کند و همانا خدا قوم کافران را هدايت نمي کند.
ميپرسيم مگر خداوند نفرموده است: ] !$tB tAÌRé& øs9Î) [ یعنی آنچه را که بر تو نازل شده است به مردم برسان؟ آيا پيامبر ص چیزی را که بر او نازل شده است ابلاغ فرموده است يا خير؟ و اگر ابلاغ فرموده است آيه مذکور در کجاي قرآن و کدام آيه است؟ اگر آنچه که نازل شده درباره ی خلافت الهي و بلافصل علي ؛ می باشد، چرا در قرآن چنين آيه اي نیامده است؟ و چرا بلا فاصله پس از همين آيه ذکر نشده است؟ نکند اعتقاد داريد که ـ معاذ الله ـ پيامبر ص آيه مذکور را نرسانده است؟! يا اینکه اعتقاد داريد ـ معاذ الله ـ آيه مذکور از قرآن حذف شده است؟! زيرا در این آیه هیچ ذکري از خلافت نيست و قبل و بعد آيه شريفه نيز تماماً راجع به يهود و نصاري میباشد!!. ديگر اينکه چرا آيه بعد را که با کلمه «قل» آغاز شده است، همان (ما أنزل) یعنی آنچه که بر او نازل شده است ندانيم؟ زیرا هم با آيه قبلی کاملاً متناسب است و هم با چندين آيه قبل، هم سياق و مرتبط است. زيرا در آيات مذکور نيز تمام سخن درباره اهل کتاب است. علاوه بر اين در آخر آيه فرموده است: ] ¨bÎ) ©!$# w Ïöku tPöqs)ø9$# tûïÍÏÿ»s3ø9$# [ یعنی همانا خداوند قوم کافران را هدايت نميکند. پس اين آيه خطاب به اصحاب پيامبر ص نيست, زيرا آنان کافر نبودهاند، و اگر کسي بگويد که آنها کافر بودهاند، از کجا بدانيم که خودش واقعاً به قرآن و اسلام معتقد است، در حالي که به راحتي و بدون دليلِ متقن، ممدوحين قرآن را کافر ميخواند؟
چگونه ممکن است خداوند چند هزار تن از اصحاب پيامبر را اعم از مهاجرين و انصار و مجاهدين مسلمان که در رکاب رسول الله ص به حج شتافته اند، به جاي گفتن: «تقبل الله» کافر خطاب فرمايد؟! آن هم آن خدايي که این همه آیه در مدح مهاجرین و انصار نازل نموده است.
ديگر آنکه چرا قبل از ابلاغ موضوع موردنظر، پروردگار در همان آيه 67 آنها را کافر خطاب کرده است؟ اگر پندار مدعيان ولايت صحيح مي بود، شايسته بود که اين خطاب پس از انکار و عدم پذيرش مساله ولايت، نازل شود و منکران کافر خوانده شوند نه قبل از ابلاغ موضوع, زيرا آيه به سبک آياتي نيست که موضوعي را ذکر کرده باشد و بفرمايد هر که موضوع مذکور را نپذيرد در شمار کافران خواهد بود. بلکه آيه بدون ذکر موضوع، عدهاي را کافر مي خواند و معلوم مي سازد خطاب آن متوجه کساني است که از قبل و به عللي ديگر، از کافران بوده اند و اکنون به قصد اتمام حجت يا اعلان خصومت يا مقاصد ديگر مورد خطاب واقع مي شوند در حالي که اگر اصحاب پيامبر را چنانکه مدعيان مي خواهند مشمول مقطع آيه 67 بدانيم، ايشان قبل از ابلاغ موضوع خلافت الهي علي ؛ هنوز کاري که آنان را مستحق خطاب کافرين بنمايد نکرده بودند, بلکه بر عکس ممدوح قرآن بودهاند، پس چگونه ممکن است قرآن خطاب خود را با کافرخواندن آنان آغاز کند؟
وانگهي اگر خداوند به رسول خويش فرموده است: «نترس که ما تو را از شر قوم کافر حفظ ميکنيم» آیا ممکن است که اين قوم کافر همان اصحاب پيامبر بوده باشند؟ مگر رسول خدا از اصحابش که اکثر قريب به اتفاقشان جان نثار و مطيع وي بوده اند، همچون يهود و نصاري احساس خطر ميکرد و بيمناک بود؟ اگر آنان کافر و منافق بودهاند چرا پيامبر با آنان زندگي ميکرد و آنان را گرامي مي داشت و با آنها غذا مي خورد و برخي از آنان را به امامت نماز گماشت(مانند ابوبکر)؟ به هر حال موضوع آيه با مقصودي که مدعيان ميخواهند هیچ تناسبی ندارد.
علاوه بر اين اگر آنان کافر و منافق بودند چرا علي ؛ آنان را ستوده است؟ آيا ممکن است علي از منافق و کافری تمجيد کند؟ آیا نشنیدهاند که حضرتش درباره ی اصحاب پيامبر فرموده است: «لقد رأيت أصحاب محمد ص قد باتوا سجداً وقياماً، يراوحون بين جباههم وخدودهم و يقفون على مثل الجمر من ذكر معادهم، كأن بين أعينهم ركب المعز من طول سجودهم، إذا ذكر الله هملت أعينهم حتى تبل جيوبهم» یعنی اصحاب محمد ص را دیدم که شب را به سجده و قيام بيدار مي مانند و گاهی پيشاني و گاهی رخسارشان را به خاک سجود می گذاشتند و از به ياد آوردن روز جزا, همچون اخگری سوزان ميشدند، پيشانيهايشان بر اثر طول سجود, همچون زانوي بُز پينه بسته بود، هرگاه ذکر خدا مي شد گريبانشان از اشک تر مي شد.[2] و فرموده است: «هم والله ربّوا الإسلام كما يربّى الفلو مع غنائهم، بأيديهم السباط وألسنتهم السلاط » یعنی به خدا سوگند ايشان اسلام را همچون کره اسب يکساله ای که از شير مادرش گرفته شده، با دستهاي باز و زبانهاي تيزشان پرورش دادند.[2] يعني به اسلام خدمت کردند. (بر گرفته از کتاب خرافات وفور در زیارات قبور نوشته علامه برقعی قمی)
1) واقفیه فرقه ای را گویند که امام موسی بن جعفر ؛را آخرین امام دانسته و معتقدند که او زنده است و ائمه پس از آن حضرت را قبول ندارند.
2) ناووسیه پیروان «عبدالله بن ناووس بصری» را گویند که ائمه پس از امام صادق - عليه السلام- را به امامت قبول نداشته و خود آن حضرت را امام حی و حاضر و مهدی موعود می دانند!
([7])- تاریخ طبری ج سوم، ص 294-295 و «الکامل فی التاریخ» تالیف ابن أثیر با تحقیق أبی الفداء عبدالله القاضی – ج دوم ص 461.
([9])- قرآن درباره مهاجرین می فرماید: )الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَن يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيراً وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ * الَّذِينَ إِن مَّكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنكَرِ( «کسانی که به ناحق از دیارشان رانده شدند تنها [از آنرو] که می گفتند پروردگارمان الله است ... هم آنان اند که اگر ایشان را در زمین قدرت بخشیم نماز بپا می دارند و زکات می پردازند و به معروف امر و از منکر نهی میکنند». (حج / 41-40)
ولی برخی می گویند چون خداوند به مهاجرین قدرت داد، خلافت الهی علی - عليه السلام- را غصب کردند، دین خدا را تغییر دادند، ارث دختر پیامبر - صلى الله عليه وسلم- را غصب کرده و آن بانوی بزرگوار را مضروب کرده و آزردند!!
علی- عليه السلام- درباره دو خلیفه نخستین میفرماید: «احسنا السيّرة وعدلا فی الأئمة» آن دو رفتار نیکو داشته و در امّت عدالت کردند» (وقعة الصّفین، ص 201) ولی مدّعیان حبّ علی- عليه السلام- میگویند آن دو غاصب و ظالم بودند!!
([11])- درباره کسانی که در سقیفه حاضر بودند, لازم است مطالبی را مورد توجّه قرار دهیم:
اولاً: چرا انصار که خداوند درباره آنان فرموده : )وَالَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ آوَواْ وَّنَصَرُواْ أُولَـئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً(. «کسانی که پناه دادند و یاری کردند، آنان براستی مؤمن اند». (انفال / 74)
و پیامبر درباره آنان فرمود: «اگر مردم به راهی و انصار به راهی دیگر روند، من نیز با انصار می روم و اگر موضوع هجرت نبود من خود یکی از انصار بودم». (المصنّف عبدالرزاق، تحقیق الأعظمی ج 11، ص 64) و فرمود: «پروردگارا انصار را و فرزندانشان را و نوادگانشان را رحمت فرما» (المصنّف، ج 11، ص 62)؛ «سعد بن عباده» بزرگ قبیله خزرج را برای خلافت نامزد کردند؟ مگر دستور خدا و رسول را درباره خلافت علی- عليه السلام- نشنیده بودند؟
ثانیاً: چرا پس از شکست سیاسی انصار از جناح مهاجرین که سبب قطع طمع ایشان از احراز خلافت شد، به فکر نیفتادند لااقل با منتخب خدا و رسول- صلى الله عليه وسلم- بیعت کنند، خصوصاً که علی- عليه السلام- همچون پیامبر از حامیان راستین انصار، و در میان مهاجری، مهربانترین فرد نسبت به آنان بود.
فراموش نکنیم که انتخاب خلیفه در مدینه صورت گرفت یعنی در جایی که مهاجرین و اهل مکّه در اقلیّت و فاقد قدرت لازم بودند و اگر بنا به رقابت ها و اختلافات میان خود، از جمله رقابتی که جناح اموی قریش و ... با بنی هاشم داشتند، می خواستند حقّ الهی علی- عليه السلام- را پایمال کنند، طبعاً انصار که فاقد انگیزه های مهاجرین بودند، به راحتی می توانستند آنان را سر جایشان بنشانند و مانع تحقّق چنین بدعتی در دین شوند.
ثالثاً: چرا در مناظرات و مذاکرات سقيفه فقط درباره برتری انصار بر مهاجرین به لحاظ خدماتی که به اسلام کرده اند و با برتری مهاجرین بر انصار سخن گفته شد و سخنی از نصوص امامت به میان نیامد و حتّی قبیله اوس که نامزدی برای خلافت معرفی نکرده بودند و زبان شان در انتقاد از مهاجرین بازتر بود، کمترین یادی از منصوصیّت امیر المؤمنین - عليه السلام- نکردند؟!
)وَمَن يَرْتَدِدْ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَيَمُتْ وَهُوَ كَافِرٌ فَأُوْلَـئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَأُوْلَـئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ( (بقره / 217)
«هر که از شما از دینش باز گردد و در حال کفر بمیرد آنان اعمالشان در دنیا و آخرت باطل شده و جاودانه در آتش دوزخ اند».
اعمال شان و جهاد و فداکاری های شان حبط و باطل شده و در جهنم جاویدند جز سه نفر!! همان کسانی که تاریخ زندگی آنان حاکی است که با سایر مرتدین(نعوذ بالله) در این مورد هم عقیده بوده اند!! زیرا مقداد چنانکه گفتیم از مأمورین نظارت بر کار شورای شش نفری تعیین خلیفة سوم بود که بنا به دستور عمر تشکیل شد. سلمان نیز سال ها از جانب عمر در مدائن حکومت داشت و اعتراضی جدی در دفاع از خلافت منصوصه و یا استشهاد به حدیث غدیر، در تاریخ حیات او دیده نمی شود.
باز هم می پرسیم آیا مسلمان مؤمن به قرآن می تواند به مفاد این روایات اعتنا نماید؟ آیا کسی که واقعاً به قرآن ایمان دارد، برای عمل به حکم دین و دستور صریح ائمه- عليهم السلام-که از پذیرش اخبار مخالف قرآن نهی فرمودهاند[1] نباید با نهایت شدت و قدرت با این لاطائلات و کفریات مبارزه کند؟! (چه رسد که به آنها معتقد باشد)
اگر به تاریخ خونین و ننگین دشمنی ها و خصومت ها و تفرقه اندازی ها که این روایات در بین مسلمین به وجود آورده نظری بیفکنید، یقین خواهید کرد که جاعلین این روایات و واضعین این احادیث، مسلما و قطعا از دشمنان بزرگ اسلام بوده یا از طرف آنان تحریک و تشویق و تقویت شده اند، تا چنین روزی را پیش آورده اند که امروزه مسلمانان با اکثریت عددی که دارند (نزدیک به یک میلیارد نفر) و اکثر شان در بهترین نقاط معمورة زمین ساکن اند، با آن همه دستورهایی که برای اتحاد و اتفاق و برادری دارند دچار آنگونه ذلّت و نکبت و تفرقه و بدبختی هستند که کمتر ملتی را با این شرایط می توان با ایشان مقایسه نمود! کوچکترین نمونة آن تسلط یهودیان بر ایشان است. آری اینها از برکات بلکه نکبات این گونه روایات است که ریشة آن در سرزمین کفر است اما از چشمه سار مذاهب اسلامی آبیاری می شود! یعنی مذاهبی که اسلام و روح دین از آن بی خبر و بیزار است!! مذاهبی که سیاستهای گوناگون آنها را به وجود آورده و بدعت نهاده است: مذاهبی که به وسیلة دشمنان اسلام پیدا شده و یا از طرف آنان تقویت و ترویج شده است.
نگاهی به تاریخ اصحاب رسول خدا نیز به روشنی نشان می دهد که آنان به حق قابل مدح و ثنای پروردگار عالم بوده و زندگانی سراسر افتخارشان می رساند که زبدگان فرزندان آدم اند! آنان کسانی بودند که بدون هیچ تطمیع و تهدیدی از جانب مبلّغ و پیغمبر اسلام - صلى الله عليه وسلم- به دین اسلام گرویدند و از هیچ تطمیع و تهدیدی برای انصراف از آن متأثر نگشته، چون کوهی شامخ در عقیدة خود ثابت بودند و با آنکه انواع شکنجهها و رنجها و عذابها از طرف مخالفین خود که همه صاحب قدرت و ثروت و نفوذ بودند برایشان وارد می شد بسیاری از اینان که در طبقة فقراء و بردگان و در تحت نفوذ و قدرت مخالفان خود بسر می بردند از طرف اربابان و مالکان خود تا سر حد مرگ تهدید می شدند به حدی که طبق پاره ای از روایات آب داغ بر بدن برهنة آنان ریخته و با شلاق های آهنین، گوشت بدن آنان را می ربودند و یا سرشان را در خم آب فرو برده و نگاه می داشتند تا نفس شان قطع شود، یا در مقابل آفتاب گرم آنان را برهنه کرده و روی ریگهای داغ خوابانیده سنگهای سنگین برشکم آنان گذاشته و از ایشان می خواستند که از دینی که پذیرفته اند دست بر داشته و مرتد شوند یا لاأقل از روی مصلحت و به اصطلاح تقیّه از دین محمد - صلى الله عليه وسلم- اظهار برائت و بیزاری کنند تا از آن شکنجه و عذاب نجات یافته و با آزادی و رفاهیت زندگی کنند. کسانی از ایشان را با آتش، داغ می کردند تا حدی که روغن بدن شان آن آتش را خاموش می کرد، خباب بن ارت از مسلمانانی است که در راه عقیدة خود به دین اسلام شکنجههای فراوان تحمل کرده است و از معذبین فی الله است و شاید بتوان گفت بیش از دیگران متحمل رنج شده است. او غلام و زرخرید زنی به نام «ام النهار» بود پس از آنکه اسلام آورد و «ام النهار» خبر شد آهن گداخته را از کورة خباب که آهنگر بود بیرون می آورد و بر سر او می گذاشت و سر او را داغ می کرد! کفار مکه نیز همین که از اسلام آوردنش خبر شدند، زره آهنین بر بدن او و عمار و بلال می پوشانیدند و در آفتاب گرم حجاز وا می داشتند تا در اثر تابش آفتاب حلقه های تفیدة زره بر بدن ایشان می نشست، گاهی آتش افروخته و او را به پشت در آتش وا می داشتند و گاهی سنگ هائی را در آتش گداخته و بر پشت او می چسبانیدند تا گوشت بدن او را به سخت ترین وجه بسوزاند در سال 37 هجرت وفات کرد و امیر المؤمنین در حق او دعای خیر فرمود[2]! حکیم بن جبیر از سعید بن جبیر روایت می کند که به ابن عباس گفتم: مشرکین مسلمانان را در شکنجه و عذاب می داشتند تا آنان دین خود را ترک گویند گفت: آری به خدا سوگند مشرکین هر کدام از آنان را می زدند و گرسنه و تشنه نگاه می داشتند به حدی که از شدت صدمه ای که بر ایشان وارد می شد توان نشستن نداشتند تا آنچه از اینان می خواستند انجام دهند و یا آنکه بگویند لات و عزی خدا هستند یا آنکه جعلی (سوسکی) برایشان می گذشت می گفتند خدای تو این است و او بگوید آری.[3]
اما آنان با کمال شهامت و رشادت و شجاعت از پیشنهادات ارباب قدرت و نفوذ سرپیچی کرده و بدون تقیه و با کمال صراحت در زیر شلاق آتشین گوشت ربای جان ستان آنان فریاد می زدند: «أشهد أن لا اله الا الله و أن محمداً رسول الله» و سرافتخار بر آسمان می ساییدند آنان که پاره ای از ایشان خود صاحبان مال و ثروت و دارای نفوذ و قدرت بودند، اما به علت قبول اسلام ناچار بودند نه تنها از ثروت و قدرت خود صرف نظر کنند بلکه باید از یار و دیار و وطن و اقربای(خویشاوندان) خود نیز چشم پوشیده تن به مهاجرت داده به بلای غربت که هر کجای روی زمین بود و با دین و آئین ایشان مخالف بود روی آورند و به سرنوشتی نامعلوم، خود را گرفتار نمایند. چون جعفر بن ابی طالب و .... معهذا با کمال ابتهاج و افتخار تن به عذاب مهاجرت داده و از وطن و اقرباء و دوستان خود چشم پوشیده اما ذره ای از اوامر دین خود انحراف نورزیدند! اگر اینانند که قرآن کریم به بهترین صورت از رنج و شکنجة آنان خبر می دهد و آنان را به تن دادن به مهاجرت و تحمل اذیت می ستاید و می فرماید:
)وَالَّذِينَ هَاجَرُواْ فِي اللّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُواْ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَلَأَجْرُ الآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ * الَّذِينَ صَبَرُواْ وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ ( (نحل / 41-42)
«آنان که پس از اینکه مورد ستم واقع شدند، در راه خدا هجرت کردند، البته در دنیا ایشان را جایگاهی نیکو دهیم و پاداش آخرت بزرگتر است اگر می دانستند، همانان که صبر کردند و بر پروردگارشان توکل می کنند».
و می فرماید:
)فَالَّذِينَ هَاجَرُواْ وَأُخْرِجُواْ مِن دِيَارِهِمْ وَأُوذُواْ فِي سَبِيلِي وَقَاتَلُواْ وَقُتِلُواْ لأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَلأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَار( (آل عمران / 195)
«کسانی که هجرت کردند و از دیارشان رانده و در راه من آزار شدند و جنگیدند و کشته شدند البته هر آینه بدیهایشان را بپوشانیم و آنان را به بوستانهایی در آورم که از زیرشان رودها جاری است».
و میفرماید:
)لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ( (حشر / 8)
«مهاجران تهیدستی که از دیارشان و اموالشان رانده شدند در حالی که جویای فضل و خشنودی خداوند بوده و خدا و پیامبرش را یاری می کردند، در ادعای ایمان راستگویند».
که به اتفاق جمیع مفسرین، دربارة مهاجرین، به حبشه و مدینه است. فراموش نکنیم که حضرت زین العابدین و سید الساجدین علی بن الحسین - عليه السلام- نیز در دعای چهارم «صحیفة سجادیه» به جای آنکه اصحاب رسول را مرتد شمارد دربارة مهاجرین دعا کرده و آنان را از کسانی می داند که برای یاری پیامبر و تثبیت نبوت آن حضرت با آباء و اولاد خویش جنگیدند و غرق در محبت رسول الله - صلى الله عليه وسلم- بوده و با تقرب به پیامبر رشتة علائق خویشاوندی را گستند و مهمتر از آن، اینکه حضرتش برای تابعین که در بصیرت صحابه تردید نکرده و به آنان اقتداء کردند دعا کرده و ایشان را مشمول لطف و رحمت حق میخواهد. آیا – نعوذ بالله – آن حضرت در حق مرتدین و پیروان مرتدین دعا می کند؟
چه کسی حتی آنکه به اسلام هم اعتقاد و ایمان ندارد، می تواند بگوید که اینان که خداوند آنان را مؤمنان راستین و یاوران پیامبر و اهل بهشت خوانده است پس از رسول خدا بلافاصله مرتد شدند؟ آخر اگر دین و ایمان هم نباشد لاأقل حیا و انصاف مانع گفتن این اباطیل است. ما به توفیق إلهی در این کتاب چند نفری از ایشان را که تحمل انواع مشقات کرده و برای حفظ دین خود انواع بلیات را به جان خریده و تا آخرین نفس در فداکاری و وفاداری پای استقامت فشرده اند و با این حال در سقیفة بنی ساعده جز تبعیت از سایر مؤمنین کاری نکرده و حرفی نزده اند معرفی کردیم. این چند نفر را به عنوان نمونه آوردیم و گرنه همگی اصحاب[4] رسول خدا که در شدائد و حملات صدر اسلام شرکت داشتند چنین بودند.
اینها نقل است که مکذب این روایات است، اینک به عقل بپردازیم:
با رجوع به مدارک اصلی و اساسی تشیع، به وضوح مشاهده می شود که در این منابع، ائمه با صفات و خصوصیاتی معرفی شده اند که قرآن حتی برای پیامبران أولوالعزم، یا به عبارت دیگر برای فرستادگانی که دارای نبوت تشریعی بوده اند، قائل نیست، تا چه رسد به انبیائی که فقط حائز مقام نبوت تبلیغی بوده اند؟!!
اگر به مهمترین مجموعة حدیثی یعنی «اصول کافی» (قسمت کتاب الحجّه) نظری بیفکنیم برای ائمه ویژگی های بسیاری نقل شده است, از جمله اینکه:
1- به هنگام ولادت مختون بوده و دست بر زمین گذاشته و شهادتین میگویند و آیة هجدهم سورة آل عمران را تلاوت می کنند! (حدیث 996-1004)[5] و ممکن است حتی در سه سالگی عهده دار تبلیغ و تعلیم دین و امت شوند (حدیث 833-836)[6] و هر یک صحیفه ای مخصوص به خود دارند!!
که به اجرای مطالب آن مأمورند[7]! (حدیث 734-737 به روایت صفوانی)[8]
2- با ملائکه ارتباط مستمر دارند (احادیث 583 إلی 585)[9] و چون «محدث» اند صدای فرشتگان را می شنوند (احادیث 434 إلی 437)[10] و (703 الی 707)[11] و خزانه دار علم پروردگارند (احادیث 672 إلی 677)[12] و از گذشته و حال و آینده نکته ای بر آنان پوشیده نیست!!!
(احادیث 500 الی 506)[13] و (599)[14] و (653-656).[15]
3- اعمال عباد صبح و شام به آنان عرضه می شود (حدیث 575 تا 578)[16]
4- الواح و عصای حضرت موسی- عليه السلام- و انگشتر حضرت سلیمان - عليه السلام- و بسیاری از وسائل انبیاء سلف نزد آنان است (احادیث 611 إلی 619).[17]
5- از گلی خلق شده اند که جز انبیاء احدی از آن گل آفریده نشده است!! (حدیث 1006)[18] از پشت سر همچون از روبرو می بینند و محتلم نمی شوند و با آنکه مدفوعشان بوی مشک می دهد ولی با این وصف، زمین موظف است که آن را بپوشاند و فرود برد!! (حدیث 1004)[19] به همة زبان ها سخن می گویند و حتی زبان پرندگان و چارپایان و دیگر جانداران را می فهمند!! (حدیث 744).[20]
6- همچون انبیاء مؤیّد به روح القدس اند. (احادیث 708 إلی 716).[21]
7- و در یک کلام به منزلة کسانی چون حضرت یوشع- عليه السلام- به شمار می روند و حتی (در حدیث 702)[22] از قول حضرت صادق- عليه السلام- نقل شده است که : «الأئمه بمنزلة رسول الله - صلى الله عليه وسلم- إلا أنهم لیسوا بأنبیاء ولایحل لهم من النساء ما یحل للنبی فأمّا ما خلا ذلک فهم فیه بمنزلة رسول الله صلى الله عليه وسلم» ائمه منزلت رسول خدا را دارند ولی پیامبر نیستند و آنچه در مورد زن ها برای پیغمبر حلال است و آن حضرت می تواند بیش از چهار زن اختیار فرماید برای ایشان حلال نیست، اما جز این، ایشان به منزلت رسول خدایند»!
با این اوصاف، طبعاً أئمه بالاتر و والاتر از انبیاء مبلّغ اند و یا لاأقل به هیچ وجه من الوجوه از مبعوثین به رسالت تبلیغی کمتر نیستند و این با ختم نبوت ابداً موافق نیست، بلکه عهد قبل از پیامبر خاتم صلى الله عليه وسلم به چنین کسانی نیاز بیشتری داشت، ولی حضورشان پس از سدّ باب نبوت و رسالت، چنانکه خواهیم گفت، بی وجه است و گفتن اینکه این بزرگواران نبی نیستند صرفا یک تعارف تو خالی یا در واقع بازی با الفاظ است که در ترازوی بحث علمی وزنی ندارد، بدیهی است عصمت و علم لدنّی و ارتباط ائمه با ملائک و مفترض الطاعه بودنشان و ... همان اوصاف و خصوصیات انبیاء است و صد البته با تغییر لفظ، حقیقت امور تغییر نمی کند و نمی توان با تغییر نام از نبی به امام، لاأقل مانع از حمل احکام انبیاء مبلّغ، بر آنان شد. و بدین سبب حضور آنان در میان امت با خصوصیاتی که مدعیان ولایت منصوصه قائل اند اصولاً با دوران بلوغ بشریت مناسبت ندارد، یعنی عصری که حرکت امت برای کسب تجربه در مسیر ادارة امور خویش براساس تعالیم شریعت و عصر تبلیغ و تعلیم دین توسط مؤمنان امت آغاز می شود و بشر در این طریق نیز مسئولیت پذیرفته و مورد امتحان و افتتان قرار می گیرد.
به نظر ما، مدعیان، معنای ختم رسالت و نبوت را چنانکه باید در نیافته اند و إلا این اندازه در باب امامت منصوصه عناد و لجاج نمی کردند. از این رو بیفایده نیست مطالبی را از «مرتضی مطهری» که جزوه ای در موضوع «ختم نبوت» تألیف کرده – و البته خود نیز بدون توجه به لوازم نظریة خویش به ولایت منصوصه معتقد است– بیاوریم باشد که مورد توجه عمیق قرار گیرد، ایشان مینویسد: «رسالت پیامبر اسلام با همة رسالت های دیگر این تفاوت را دارد که از نوع قانون است نه برنامه. قانون اساسی بشریت است» (ص 26) «وحی این پیغمبر در سطح قانون اساسی کلّی همیشگی است» (ص 30) «و پیغمبر خاتم آن است که همة مراحل را طی کرده و راه نرفته و نقطة کشف نشده از نظر وحی باقی نگذاشته است» (ص 34) البته «وحی عالیترین و راقی ترین مظاهر و مراتب هدایت است. وحی، رهنمون هایی دارد که از دسترس حس و خیال و عقل و علم و فلسفه بیرون است و چیزی از اینها جانشین آن نمی شود. ولی وحیی که چنین خاصیتی دارد وحی تشریعی است نه تبلیغی و بر عكس تا زمانی بشر نیازمند به وحی تبلیغی است که درجة عقل و علم و تمدن به پایه ای نرسیده است که خود بتواند عهده دار دعوت و تعلیم و تبلیغ و تفسیر و اجتهاد در امر دین خود بشود. ظهور علم و عقل و به عبارت دیگر رشد و بلوغ انسانیت، خود به خود به وحی تبلیغی خاتمه می دهد و علماء جانشین انبیاء میگردند» (ص 47) «در حقیقت یکی از ارکان خاتمیت، بلوغ اجتماعی بشر است، به حدی که می تواند حافظ مواریث علمی و دینی خویش باشد و به نشر و تبلیغ و تعلیم و تفسیر آن بپردازد». (ص 13)
اگر می بینیم که پیامبر بنی اسرائیل، «طالوت» را به أمر إلهی به عنوان زمامدار معرف می کند – یعنی همان کاری که مدعیان در مورد ائمه می پسندند – علاوه بر اینکه این کار هم به تقاضای امت انجام می شود (بقره / 246) ولی به هر حال جزء آن دسته از کارهایی است که «در دورة کودکی بشر اجبارا وحی انجام می داده است» (ص 87) و متعلق به دورة نیاز بشر به هر دو قسم نبوت است و از آن روست که «بشر چند هزار سال پیش نسبت به حفظ مواریث علمی و دینی ناتوان بوده است و از او جز این انتظاری نمی توان داشت» (ص 12) و هنوز به حدی از بلوغ اجتماعی و سیاسی و فرهنگی نرسیده بود که خود بتواند میراث انبیاء را دست نخورده حفظ کند و «تحریف و تبدیل هایی در تعلیمات صلاحیت خود را برای هدایت مردم از دست می داده اند» (ص 11) و علاوه بر آن بشر هنوز توان آنکه خود به تبلیغ و تعلیم شریعت و بسط معارف إلهی اقدام کند، نیافته بود و حتی در مورد تعیین مصادیق، محتاج دستگیری شرع بود. ولی با نزول آیة:
)إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ( (حجر / 9)
«همانا ما خود قرآن را فرو فرستادیم و همانا ما حافظ آنیم».
و اعلام عدم وقوع تحریف، «علت عمدة تجدید پیام و ظهور پیامبر جدید منتفی گردید» (ص 12). به قول علامه اقبال لاهوری( متفکر پاکستانی) «زندگی نمی تواند پیوسته در مرحلة کودکی و رهبری شدن از خارج باقی بماند، الغای کاهنی و سلطنت میراثی در اسلام، توجه دائمی به عقل و تجربه در قرآن و اهمیتی که این کتاب مبین به طبیعت و تاریخ به عنوان منابع معرفت بشری می دهد همه سیماهای مختلف اندیشة واحد ختم رسالت است» (ص 15)[23] و این به معنای آن است که پس از ختم نبوت و رسالت، بشر پا به مرحلة تازه ای گذاشته است که می تواند ازین پس در ادارة امور خویش بر مبنای تعالیم و احکام دین، بر پای خویش بایستد و امت قوة تشخیص و انتخاب مدیر صالح برای اداره جامعه اسلامی را بر مبنای اوامر و نواهی شرع، واجد است[24] و به همین جهت در نهج البلاغه (خطبة اول) می خوانیم: «من سابق سمی له من بعده أو غابر عرفه من قبله، علی ذلک نسلت القرون ومضت الدهور وسلفت الاباء وخلقت الأبناء إلی أن بعث الله محمدا رسول الله صلى الله عليه وسلم لإنجاز عدته وتمام نبوته» هر پیامبری به پیامبر پیشین خود قبلا معرفی شده است و آن پیامبر پیشین او را به مردم معرفی کرده و بشارت داده است. بدین ترتیب نسل ها پشت سر یکدیگر آمدند و روزگاران گذشت تا اینکه خداوند, محمد صلى الله عليه وسلم را بنا به وعده ای که کرده بود برای اتمام جریان نبوت فرستاد.
اما قرآن و پیامبر خاتم نسبت به دوران بعد از خود، هیچ پیامبر یا مبلّغ یا معلمی إلهی را که با افراد بشر تفاوتهایی داشته باشند به طور رسمی و شرعی معرفی نفرموده است زیرا دوران بلوغ بشریت آغاز شده و انسان باید در راه تحقق مقاصد شرع، قدم در راه کسب تجربه بگذارد و بقیة سیر تکاملی خویش را با توجه به تعالیم شریعت، خود بپیماید.
با توجه به این مطالب است که معتقدیم نص از جانب خدا، بر حکومت افراد معین در تمام ازمنه و دهور بر عموم مسلمین، اگر پیش از ختم نبوت، انجام می شد – که البته در آن زمان هم با این طول و تفصیل و صفات خارقالعاده و عجیب که مدعیان برای دورة پس از پیامبر خاتم قائل اند، نبوده است – بی وجه نبود، اما بعد از ختم نبوت و رسالت – اعم از نبوت تشریعی و نبوت تبلیغی – معقول و ممکن نیست.
همچنین نصی بر حکومت افرادی معدود – مثلا هفت یا یازده یا دوازده تن و یا ... – که مدتی محدود زندگی می کنند، برای حکومت هزاران سال تا قیامت نیز مطابق با واقعیت و معقول نیست زیرا دین اسلام دینی ابدی است و همواره به حاکم و رهبری که مجرى احکام نورانی شرع باشد، نیازمند است و چنانکه می دانیم تعطیل احکام شرع ولو برای یک لحظه جایز نیست و قطعا شریعت مقدسة اسلام امت را بلاتکلیف نمی گذارد و قانون و طریقه ای اساسی برای حل مسائل مربوط به زعامت مردم تبیین فرموده. حال هر سخنی که مدعیان در این باب بگویند، ما همان را در مورد کلّ دوران پس از پیامبر صلى الله عليه وسلم به آنان باز می گردانیم. زیرا نمی توان بخشی از دورة پس از پیامبر صلى الله عليه وسلم را با بقیة آن دوره تا قیامت، متفاوت انگاشت، مگر به دلیل شرعی، که البته جز ادّعا چیزی در دست نیست.
این دوره، عصری است که بشر باید در زمینة ادارة جامعة خویش امتحان و افتتان شود که چگونه تعلیمات شرع را در مورد مدیر اجتماع، اجرا می کند و چگونه بر کار او نظارت خواهد کرد. و چگونه مسؤولیت هایش را در برابر رهبری که خود با بیعت خویش بر گزیده است، ایفاء می نماید.
دوره ای فرا رسیده که بشر می تواند با توجه به اوامر و نواهی شرع، امام خویش را بشناسد و ناگزیر باید زحمت و مسؤولیت انتخاب امیر امت را به عهده بگیرد و با موازین شرع، صالح را از طالح و متقی را از فاجر تمییز دهد. زیرا آیات قرآن در تبعیت از ابرار و عصیان در برابر فجار، اوامر فراوانی دارد:
اولا در اطاعت مطلق، جز خدا و رسول خدا را مطاع نمی شناسد و بدون قید و شرط می فرماید:
)أَطِيعُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ( (آل عمران / 32)
«خداوند را اطاعت و پیامبر را اطاعت کنید».
و اشخاص ذیل را نیز لایق اطاعت می شمارد :
)وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ(. (توبه / 100)
«پیش آهنگان نخستین از مهاجرین و انصار و آنان که با نیکی کردن آنان را پیروی کردند، خداوند از ایشان خشنود است».
و نیز می فرماید :
)أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ يَهِدِّيَ إِلاَّ أَن يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُون(. (يونس / 35)
«آیا آنکه به حق هدایت می کند سزاوارتر است که پیروی شود، یا کسی که ره نمی یابد مگر آنکه خود هدایت شود، شما را چه می شود؟ چگونه حکم می کنید».
و می فرماید:
)وَاتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَيّ( (لقمان / 15)
«راه کسی را که به سویم بازگشته پیروی کن».
و می فرماید:
)فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ(. (زمر/18)
«بندگانی که سخن را میشنوند و بهترینش را پیروی میکنند بشارت ده، که آنان را خدایشان هدایت فرموده».
و فرموده :
)وَقَالَ الَّذِي آمَنَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشَادِ( (غافر / 38)
«کسی که ایمان آورده بود گفت: ای قوم! مرا پیروی کنید تا شما را به راه رشد و هدایت رهنمون شوم».
و در سورة نساء آیة 59، اطاعت فرمانداران را که مطیع خدا و رسول باشند واجب شمرده است البته مشروط بر آنکه در صورت بروز اختلاف بین فرمانداران و مردم، هر دو طرف به فرمان خدا و رسول گردن نهند.
ثانیا در عصیان و نافرمانی فجّار و کسانی که مطیع خدا و رسول نیستند می فرماید :
)وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءهُم مِّن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذَاً لَّمِنَ الظَّالِمِينَ(
(بقره / 145)
«ای پیامبر اگر پس از آنکه دانش برایت آمده، هوسهایشان را پیروی کنی، همانا از ستمگران خواهی بود».
و نیز می فرماید:
)وَلاَ تَتَّبِعُواْ أَهْوَاء قَوْمٍ قَدْ ضَلُّواْ مِن قَبْلُ( (مائده / 77)
«از هوسها و امیال گروهی که گمراه شدهاند، پیروی مکنید».
و می فرماید:
)وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاء الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا( (انعام / 150)
«هوسهای کسانی را که آیات ما را تکذیب کردهاند، پیروی مکن».
و فرموده :
)وَلاَ تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ( (اعراف / 142)
«راه مفسدان را پیروی مکن».
)وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ( (کهف / 28)
«کسی را که دلش را از یاد خویش غافل ساختیم و هوس خویش را پیروی میکند، اطاعت مکن».
)وَلاَ تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ * الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَلاَيُصْلِحُونَ(.
(شعراء/151-152)
«فرمان مسرفانی را که اصلاح نکرده و در زمین فساد می کنند اطاعت نکنید».
و برای عبرت امت از قول اهل دوزخ که نادم و پشیمان شده اند می فرماید:
)وَقَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَاءنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلاَ( (احزاب / 67)
«و گفتند پروردگارا همانا سروران و بزرگان مان را اطاعت کردیم و آنان ما را گمراه کردند».
و نیز می فرماید:
)وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاء الَّذِينَ لاَيَعْلَمُونَ( (جاثيه / 18)
«هوس های کسانی را که نمی دانند پیروی مکن».
)فَلَا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ * وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ * وَلاَ تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَّهِينٍ(
(قلم/8-10)
«پس تکذیبکنندگان را اطاعت مکن و هر پستی را که سوگند بسیار می خورد اطاعت مکن».
و نیز می فرماید:
)فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ كَفُوراً( (دهر / 24)
«پس برای فرمان پروردگارت صبر کن و افراد گنه کار و کفران پیشه را اطاعت مکن».
و به منظور تحذیر امت، در مذمت کسانی که تابع نابکاران شدند می فرماید:
)إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُواْ مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُواْ وَرَأَوُاْ الْعَذَابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الأَسْبَابُ(. (بقره/166)
«یاد آر آنگاه که رؤسا و پیشوایان، چون عذاب را ببینند از پیروان خود بیزاری می جویند».
و نیز می فرماید :
)وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَسَاءتْ مَصِيراً(.
(نساء / 115)
«و هر که راهی جز راه مؤمنان پوید او را بدانچه که دوست دارد واگذاریم و به دوزخ در آوریم».
)وَاتَّبَعُواْ أَمْرَ كُلِّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ( (هود / 59)
«و هر زورگوی عنیدی را پیروی کردند».
با توجه به این تعالیم و نظائر آن اگر امامی منصوص و معصوم و واجب الاطاعه – چنانکه قائلین به امامت منصوصه معتقدند – تعیین شده باشد، دیگر این اوامر و نواهی موردی ندارد، زیرا همین که خداوند همچون دوران قبل از ختم نبوت بفرماید از فلان و بهمان و .... و .... اطاعت کنید، دیگر نیازی نيست که دستورهای کلی ذکر شود که راهنمای ابدی تشخیص مطاع واقعی از کسانی است که شایستة اطاعت نیستند، در حالی که این تعالیم، قانون کلی و زمینه ای است برای رشد و تعالی امت دربارة تعیین زمامدار، برای ادامة مسیر تکاملی حیات. و این امت است که باید عزم تحقیق و تدقیق کند و لایق را از نالایق تمییز دهد و مسؤولانه از لایق اطاعت و حمایت و نسبت به نالایق مخالفت و سرپیچی نماید. آری با ختم نبوت، دوران مسؤولیت فرا رسیده، در واقع اسلام به عنوان آخرین دین الهی، نسبت به لیاقت بشر برای ادارة امور خویش، بسیار خوشبینتر از آن است که مدعیان ولایت منصوصه می پندارند.[25]
علاوه بر این پروردگار حکیم در قرآن کریم مؤمنان را به شوری و مشورت، امر فرموده و البته یکی از این امور، موضوع بسیار مهم حکومت و زعامت است و در قرآن ضمن صفاتی که برای مؤمنین می شمارد یکی هم آن است که می فرماید:
)وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ( (شوری / 38)
«و امرشان بین خود به شورا و مشورت است».
از این رو مؤمنان اصحاب از مهاجر و انصار که در مدینه بودند، بلافاصله پس از رسول خدا صلى الله عليه وسلم به این دستور عمل کرده و با شورا و مشورت به تعیین امام و زمامدار امت اقدام نمودند و این مسلما یک واجب شرعی بود[26] و در این مجادلات و مشاورات ابدا سخنی از نص و منصوصیت نرفت. بدیهی است که اگر امر امامت و حکومت اندک رابطه ای با نص می داشت در بین آن همه مسلمانان صدر اول لاأقل اشاره ای به آن می رفت، در حالی که هیچ سخنی از آن به میان نیامد و حتی هیچ کس نگفت و کسی نخواست که از طرف رسول خدا صلى الله عليه وسلم کسی به نام و نشان برای این کار تعیین شود، چون چنین تقاضایی بر خلاف تکلیف بود، آنان در دوره ای قرار داشتند که می توانستند در پرتو دستورات کلی شرع جزئيات را درك كرده و خود رأی شرع انور را به دست آوردند. اما اگر امامت امت به تعیین و نصب إلهی و در اشخاص معین بود، دیگر این اوامر و نواهی زائد بود و با وجود امام معصوم، که مطاع مطلق است دیگر اختیاری برای کسی باقی نمی ماند که نیاز به شورا و مشورت باشد. زیرا مشورت در صورتی است که أمت در تشخیص امام و قائد خویش – البته با رعایت موازین شرعی – مختار باشد و در صورت نصب إلهی امام، مشورت زائد، بلکه کفر است!
در تمام حکومت های جهان از ابتدای تاریخ تا این زمان – به جز انبیاء که حکومت، فقط شأنی از شؤون آنان است – سخنی از زمامداری منصوصه نیست مگر در سلاطین مستبد عوام فریب و جباری چون فراعنة مصر و پادشاهان باستانی ایران و میکادوهای ژاپن و امپراطوران چین و ... که خود را فرزند آسمان و پسر خورشید و دارای فره ایزدی و وارث پادشاهی دنیا معرفی کرده و بدین وسیله نسل بعد از نسل بر مردم سلطنت و فرمانروایی می کردند. پر واضح است که چنین ادعایی در ادوار تاریک و اعصار جهالت مقبول می افتاد و با نور دین خاتم و شریعت کاملة اسلام، این گونه عقاید رونقی نخواهد داشت.
چنانکه پیش از این در همین فصل اشاره کردیم، حتی در شرایع سابقه نیز نص بر حکومت یک شخص غالباً در زمان حیات خود پیامبر بوده و وظیفة محدود و خاصی را بر عهدة او می گذاشته و اصولا از یک تن تجاوز نمی کرده است و با این طول تفصیل که مدعیان ولایت ادعا می کنند، به هیچ وجه و در هیچ یک از ادیان، سابقه نداشته است.
یکی از مطالبی که در بحث امامت منصوصه غالبا از توجه لازم به آن غفلت می شود و چندان مورد علاقة مدعیان حبّ آل رسول صلى الله عليه وسلم نیست، حوادثی است که در سال دهم هجری رخ داده و زمینه ساز اصلی واقعة غدیر است که اطلاع از آن، در فهم درست خطبة غدیر خم، کمال ضرورت را داراست.
خلاصة این واقعه چنانکه در تواریخ اسلامی چون سیرة ابن هشام (ج 4 ص274) که قدیمی ترین تاریخ در سیرة رسول خدا است و در سایر کتب تواریخ و تفسیر فریقین از شیعه و سنی از قبیل تفسیر جمال الدین ابوالفتوح رازی[27] که به فارسی تألیف شده و تفسیر ابن کثیر و تاریخ البدایه و النهایه و کتاب مجالس المؤمنین قاضی «نور الله شوشتری» (ج 1 ص43) آمده، چنین است: در سال دهم هجری که رسول خدا صلى الله عليه وسلم برای انجام و تعلیم حج اسلامی عازم بیت الله الحرام بود، نامه هایی به رؤسای قبائل عرب و بلاد مسلمین فرستاد و از آنان دعوت کرد که برای انجام حج در مکه حاضر شوند، از جمله نامه ای به امیر المؤمنین علی عليه السلام که در این هنگام در یمن بسر می برد و أخذ زکات می نمود، نوشت و حضرتش را دعوت کرد که برای ایام حج در مکه حاضر شود. آن جناب که در این وقت در یمن و یا در راه بازگشت از یمن بود، چون نامة رسول خدا را دریافت داشت با خود اندیشید که اگر بخواهد اموال بیت المال را که بیشتر عبارت بود از شتر و گاو و گوسفند، با خود حمل کند نمی تواند در موقع مقرر به مکه برسد ناچار آن اموال را به کسانی که همراه حضرتش بودند مانند بریدة اسلمی و خالد بن ولید و غیره واگذار نمود که تحت مراقبت آنان حمل شود و خود با سرعت بیشتر روانة مکه شد و در روز هفتم و یا هشتم ذیحجه خود را به رسول خدا رسانید.
وپس از انجام حج ومناسک آن، به صوب مأموریت خود که حمل اموال بیت المال بود برگشت چون به قافلة بیت المال رسید مشاهده نمود که پاره ای از اموال بیت المال که از آن جمله حلّه های یمنی بود، مورد تصرف و استفادة بعضی از اصحاب قرار گرفته و چنانکه عادت و رویة آن جناب در اجتناب از تصرف در اموال بیت المال بود، از مشاهدة آن وضع غضب بر وی مستولی شد و بریده و خالد را مورد عتاب و خطاب قرار داد. این رفتار آن جناب که عین صواب بود بر اصحاب که خود ارباب رجال و رکاب بودند سخت گران آمد و از آن حضرت دلگیر وناراحت شدند و کسانی را به خدمت رسول خدا فرستاده و یا خود مستقیما مراجعه نموده و از خشونت و شدت سختگیری آن جناب شکایت نمودند، رسول خدا پس از استماع شکایت آنان، ایشان را از ناراحتی ونارضایتی از علی عليه السلام منع فرمود و پاره ای از فضائل آن حضرت را بیان کرد و فرمود: «ارفعوا ألسنتکم عن علی فإنه خشن فی ذات الله غیر مداهن فی دینه» زبان خویش را از علی باز دارید زیرا او دربارة دین خدا خشن بوده و در امور دین سهل انگار نیست اما خالد و بریده و دیگران که قبل از ملاقات رسول خدا از گله مندی از علی عليه السلام نزد دیگران مضایقه نکرده بودند، طبعا بسیاری از مردمی که هنوز علی عليه السلام را ندیده بودند و به درستی نمی شناختند ممکن بود بر اثر شکایت وگله مندی اینان، علی به بدی معرفی می شد و رسول خدا که این کیفیت را مشاهده فرمود، لذا بر خود لازم دید که قبل از آنکه آن همه مسلمان که از گوشه و کنار جهان برای ادای فریضة حج اجتماع کرده و اکنون در مسیر بازگشت بودند، متفرق گردند و پیش از آنکه امواج این واقعه به مکه برسد و یا این ماجرا در مدینه شایع شود و مردم مدینه تحت تأثیر آن قرار گیرند، از شخصیت بارز و ممتاز علی عليه السلام دفاع کرده و حضرتش را با فضائل عالی که دارد به مسلمانان معرفی و قضیه را در همانجا حل و فصل نماید[28] علاوه بر آن دفاع از حیثیت یک شخص ممتاز مسلمان بر حضرتش واجب بود لذا در اجتماع غدیر خم به معرفی آن جناب و وجوب دوستی او بر جمیع مسلمانان پرداخت که البته این صورت و کیفیت به دلایلی که در صفحات آینده خواهیم گفت هرگز معنای منصوصیت علی عليه السلام را به خلافت از جانب خدای متعال نداشت.
به عقیدة ما با توجه به دلایل زیر خطبة غدیر بر منصوصیت علی عليه السلام دلالت ندارد:
1- بهترین دلیل همان است که هیچ یک از کسانی که در آن اجتماع بوده و خطبة رسول خدا صلى الله عليه وسلم را شنیدند از آن, چنین تعبیری نکردند و به همین جهت در سقیفة بنی ساعده ذکری و حتی اشاره ای در این باب به آن حدیث نرفته و پس از آن هم در تمام دوران خلافت خلفای راشدین کسی در موضوع زعامت مؤمنین بدان استناد نجست تا اینکه تفرقه افکنان پس از سال ها بدان تمسک جستند و کردند آنچه کردند!!
2- خود امیر المؤمنین علی عليه السلام و طرفداران او از بنی هاشم و غیره در سقیفه و پس از نصب ابوبکر به خلافت سخنی از آن به میان نیاوردند و به منصوصیت آن جناب به این حدیث استناد نکردند، حتی بنا به ادعای برخی از علمای شیعه که دوازده تن از اصحاب رسول خدا به طرفداری علی مرتضی عليه السلام با ابوبکر احتجاج کردند حدیث غدیر را مستند خود در اولویت علی به خلافت نگرفتند و اگر در گفتار پاره ای از ایشان ذکری از آن به میان آمده فقط به عنوان شمردن فضائل بوده وگرنه درآن اصلا اشارهای به منصوصیت آن جناب به خلافت از جانب خدا نیست، هر چند خود آن حدیث 12 نفری از نظر صحت و سقم وضع استواری ندارد و قرائن جعل در آن کاملا آشکار بوده و طبعا قابل استناد نیست.
3- قوت ایمان اصحاب فداکار و مجاهد رسول الله و مدح و تجلیل قرآن کریم از ایشان، باکتمان خلافت و امامت الهی علی عليه السلام توسط آنان، تناقض صریح دارد، خصوصا که بسیاری از آنان چنانکه گفتیم از پذیرش زعامت آن حضرت اباء نداشتند و اقرار کردند که اگر پیش از بیعت با ابوبکر سخنان امیرالمؤمنین را می شنیدند. با آن حضرت بیعت می کردند و طبعا انگیزه ای برای کتمان خطبة غدیر نداشتند و اگر از خطبة مذکور، چنان معنایی را فهمیده بودند، تخلف نمی کردند.
4- ماجرای خالد و بریده[29] در تصرف پیش از موقع اموال زکات که شرحش گذشت از موجبات ایراد خطبة غدیر بوده و بیانگر آن است که پیغمبر خدا از مردم، دوستی و نصرت و قدرشناسی نسبت به حضرت علی عليه السلام را می خواهد.
5- بیان معجز نشان خاتم پیامبران در این مورد چنان است که ابهامی در آن وجود ندارد و تنها غبار تعصب و علاقة کورکننده به عقاید ناموجه موروثی است که مانع درخشش فصاحت و دقت بیان رسول الله صلى الله عليه وسلم شده است.
در خطبة غدیرخم جملة برجسته ای وجود دارد که در تمام روایات غدیریه ذکر شده و مخالف ندارد و آن جملة معروف «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» ... است، توجه دقیق به این جمله، رافع بسیای از مشکلات است زیرا نکتة بدیهی و اختلاف ناپذیر در این جمله که در هیاهوی تعصب ها و فرقهگراییها کمتر بدان توجه می شود آن است که لفظ «مولی»، به هر یک از معانی متعدد و پر شمار آن که حمل شود، معنای جمله غیر از این نخواهد بود که در آن واحد هر که اکنون من «مولا»ی اویم علی عليه السلام نیز هم اینک «مولا»ی اوست. به عبارت دیگر پیامبر صلى الله عليه وسلم از کلمه «مولی» همان معنایی را برای علی عليه السلام خواستار است که خود هم اکنون حائز است.
حال اگر بخواهیم به انگیزة علائق فرقه ای خویش از معانی لغوی لفظ عدول کنیم و از طریق کلمة «مولی» مقام خاصی برای علی عليه السلام قائل شویم باید توجه داشته باشیم که آشکارترین و نزدیکترین شأن و شؤون حضرت محمد صلى الله عليه وسلم به ذهن، مقام نبوت و رسالت است، در این صورت برای اینکه علی عليه السلام پیامبر پنداشته نشود باید قیدی در جمله وجود می داشت که ذهن را از این معنی منصرف کرده و به مقام منظور متوجه سازد. اما می دانیم که در کلام هیچ قیدی موجود نیست در حالی که حمل «مولی» - البته با توجه کامل به قرائن موجود در کلام – به معنای لغوی نیازمند قید توضیحی نیست و کلام موجود نقصی نخواهد داشت و به فصاحت تمام مقصود را می رساند.
علاوه بر این چنانکه در سطور آتی خواهیم دید با اینکه تاکنون کوشش بسیار صرف شده، ولی مدعیان موفق نشده اند برای «مولی» معنای خلیفه، امام، حاکم، امیر، والی و .... بتراشند، حال اگر بدون توجه به لغت، به زور کلمه «مولی» را به معنای خلیفه بگیریم با این مشکل مواجهیم که پیامبر خلیفة کسی نبود تا بخواهد خلافت مذکور در مورد علی عليه السلام نیز پذیرفته شود. و یا اگر به فرض محال «مولی» را به معنای امام بگیریم، این موضوع با وجود پیغمبر – که علاوه بر نبوت مقام امامت نیز داشت – با اعتقادات شیعی تصادم و منافات دارد[30] و اگر برای خلاصی از این تعارض اصرار کنیم و بگوییم مقصود از این کلام، امامت و خلافت بلافصل علی عليه السلام بعد از پیامبر صلى الله عليه وسلم است، لزوما باید کلمة «بعدي یعنی پس از من» نیز در کلام ذکر می شد – هر چند کسی ادعا نکرده که پیامبر این کلمه را فرموده باشد – اما پیامبر نه قیدی بکار برده که از لفظ «مولی» فقط «امامت» فهمیده شود و دیگر شؤون آن حضرت، بر کنار بماند و نه قید «بعدی» را استعمال فرموده، و این کار از هادی و معلم امت و پیامبر فصیح اسلام پذیرفتنی نیست. شک نیست اگر پیامبر صلى الله عليه وسلم مقصود دیگری می داشت به فصاحت تمام بیان می فرمود و قطعا از تفهیم منظور خود ناتوان نبود.
از این رو تنها معنای تردید ناپذیر «مولی» که هم با مورد و هم با قرائن و هم با لغت و هم با دین و شریعت سازگار است همان معنای دوستی و نصرت است و بقیه، سخنان بی دلیل و نامستندند.
6- چنانکه در سطور بالا گفتیم در جملة متفق علیها و معروف خطبة غدیر لفظ «مولی» استعمال شده است که معانی بسیار دارد، عبدالحسین امینی در کتاب «الغدیر» معانی زیر را برای مولی ذکر کرده است :
1- پروردگار 2- عمو 3- پسر عمو 4- پسر 5- پسر خواهر 6- آزادکننده 7-آزاد شده 8- بنده و غلام 9- مالک 10- تابع و پیرو 11- نعمت داده شده 12- شریک 13- هم پیمان 14- صاحب و خواجه (یا همراه) 15- همسایه 16- مهمان 17- داماد 18- خویشاوند 19- نعمت دهنده و ولی نعمت 20- فقید 21- ولی 22- کسی که به چیزی سزاواتر از دیگران است 23- سرور (نه به معنای مالک و آزادکننده) 24- دوستدار 25- یار و مددکار 26- تصرفکننده در کار 27- عهدهدار کار[31] و با تمام کوششی که کرده موفق نشده معنای خلیفه و حاکم و امیر و ... از آن استخراج کند و اعتراف کرده که لفظ «مولی» مشترک لفظی و حد أکثر به معنای «اولی بالشئ» (معنای بیست و دوم) است. بدین ترتیب معنای لفظ «مولی» را بدون قرینه نمی توان دریافت و از این معانی آنچه با توجه به موجبات ایراد خطبه و موقعیت اظهار آن و از همه مهمتر قرینة آن در جملة بعدی که می فرماید: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» یعنی پروردگارا هر که او را دوست دارد، دوست بدار و هر که او را دشمن بدارد، دشمن بدار و ثابت می کند که مراد از آن محبت و دوستی و نصرت آن بزرگوار است.[32]
([1])- در «کافی» روایات متعددی منقول است که ائمه- عليهم السلام- شرط پذیرش حدیث را، عدم مخالفت با قرآن، دانسته اند، از جمله حدیث 183 و احادیث 198 الی 203 (کافی، ج اول ص 60 حدیث پنجم و ص 69 احادیث اول تا ششم).
([4])- منظور از صحابی آن شخصی می باشد که در حال ایمان، رسول خدا را ملاقات کرده و در حال ایمان نیز از دنیا رفته باشد.
([7])- چنانکه ملاحظه می فرمایید بنا به احادیث وارده، امامی که به طریق نص و انتصاب الهی تعیین شده، تابع کتاب مخصوصی است که برای شخص او نازل شده و او مأمور است بدان عمل کند و چون اوامر آن کتاب غیر از اوامر قرآن است (زیرا اگر کاملاً مطابق قرآن بود که اختصاص آن به یک امام معین معنی نداشت) و از این جهت که مسلمین قاعدتاً باید تابع قرآن و سنت قطعیه باشند، دچار وضع ناهنجاری می شوند، زیرا قرآن و سنت قطعیه رسول، از آنان کاری می خواهد و امام کار دیگری دستور می دهد و این مشکل بزرگی است!
([23])- شماره صفحاتی که در متن این فصل ذکر شده، همگی متعلّق است به «ختم نبوّت» از انتشارات صدرا، تألیف مرتضی مطهری.
([24])- البته این به هیچ وجه بدان معنی نیست که در این طریق، بشر نیازمند کسب تجربه و حصول علم و فن نباشد و اعمال نخستینش به خوبی و دقت کارهای بعدی او باشد، زیرا اصل تدریج جزء لاینفک هر موجود متکامل و هر سیر تکاملی است.
([25])- امیدواریم که این نکته به جدّ مورد توجه عمیق خوانندگان قرار گیرد. به قول مرتضی مطهری: «بشر در دوره های پیشین مانند کودک مکتبی بوده است که کتابی به دستش برای خواندن می دهند پس از چند روز پاره پاره می کند و بشر دوره اسلامی مانند یک عالم بزرگسال است که با همه مراجعات مکرری که به کتاب های خود می کند آنها را در نهایت دقت حفظ می نماید». (ختم نبوت ص 49)
([26])- خصوصاً که در این آیات به هیچ وجه به اینکه این اوامر و نواهی مربوط به اکنون نیست، بلکه برای فی المثل 150 یا 200 سال بعد از نزول است، اشارها ی نشده!
([28])- و الا اگر مراد رسول الله از جمله «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»، امامت علی عليه السلام بود، چرا این موضوع را در خطبه حجّه الوداع و در مکّه بیان نفرمود، تا علاوه بر هزاران زائر که از سراسر مناطق حوزة اسلام گرد آمده بودند، اهل مکّه نیز از امر امامت مطلع شده و حجّت بر آنها نیز تمام شود و یا چرا در مدینه نفرمود تا همه اهل مدینه که در به قدرت رساندن خلیفه، نقش اول و اساسی را داشتند، بشنوند؟
([29])- علامه امینی از «بریده» روایت زیر را نقل کرده است:«عن بریده قال: غزوت مع علي الیمن، فرأیت منه جفوة فلما قدمت على رسول الله صلى الله عليه وسلم ذکرت علیا فتنقصته، فرأیت وجه رسول الله یتغیر، فقال: یا بريدة، ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم؟ قلت: بلی یا رسول الله، قال : من کنت مولاه فعلی مولاه. یعنی: با علی عليه السلام رهسپار یمن شدم و در این سفر از او خشونتی دیدم چون به نزد رسول خدا صلى الله عليه وسلم آمدم، علی را به بدی یاد و از او شکایت کردم، دیدم که رخسار پیامبر صلى الله عليه وسلم [از رنجیدگی] متغیر میشد. آن حضرت فرمود: ای بریده آیا به مؤمنین از خودشان سزاوارتر نیستم؟ عرض کردم: آری یا رسول الله، فرمود: هر که من مولای اویم علی نیز مولای اوست». (الغدیر، ج اول، چاپ سوم، ص 384)
([30])- بنابر مذهب تشیع چنانکه در «کافی» مذکور است، هر امامی در آخرین لحظه حیات معصوم پیش از خود به امامت نائل می شود. ر. ک. «اصول کافی»، روایات 717 الی 719 و روایات 983 الی 985 از «کتاب الحجه» جلد اول ص 274، 275 و 381.
([31])- الغدیر، تألیف عبدالحسین أمینی تبریزی، چاپ سوم ج اول، ص 362-363 برای لفظ «مولی» معنای «وارث» و «شوهر خواهر مرد» نیز ذکر شده است.
([32])- واژه «مولی» دارای معانی مختلف و متعدّدی است که جز با وجود قرینه معنایش آشکار نمی شود. این واژه و جمع آن (موالی) در قرآن کریم بسیار بکار رفته است.
ولی در اکثر موارد به معنای ناصر و یاور و دوست آمده، به حدّی که می توان گفت ظاهرترین معنای «مولی» و «موالی» در قرآن «یاور و دوست» است و معانی دیگر در مراتب بعدی قرار دارند. از جمله در آیات زیر:
1- )أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ( «پروردگارا تو یاور مایی، پس ما را بر کافران یاری فرما». (بقره / 286)
2- )بَلِ اللّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ( «بلکه خداوند یاور شما و او بهترین یاوران است». (آل عمران / 150)
3- )يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلىً عَن مَّوْلىً شَيْئاً وَلاَ هُمْ يُنصَرُونَ( «روزی که هیچ یاور و دوستی از دوست خویش کفایت نمی کند و آنان یاری نمی شوند». (دخان / 41)
4- )فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ(. «پس اگر پدرانشان را نشناختید، در این صورت برادران دینی و دوستان و یاوران شمایند». (احزاب / 5)
5- )فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ( «همانا خداوند است که یاور اوست و جبرئیل و مؤمنان نیکوکردار [نیز یاور اویند و علاوه بر این، دیگر] فرشتگان نیز پشتیبان اویند». (تحریم / 4)
و طبعا نمی توان مؤمن را ولیّ و سرپرست پیامبر دانست!
6- )يَدْعُو لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلَى وَلَبِئْسَ الْعَشِيرُ( «کسی را [به یاری] میخواند که زیانش از سودش نزدیکتر است، چه بد یاوری و چه بد معاشری است». (حج / 13)
به تصریح قرآن کریم كه می فرماید:
)وَاتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنصَرُونَ * لاَ يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَهُمْ وَهُمْ لَهُمْ جُندٌ مُّحْضَرُونَ( «[مشرکان] غیر خدا را معبود گرفته اند، باشد که از یاوری و نصرت شان برخوردار شوند، ولی [آنان] بر یاریشان توانا نیستند». (یس/74-75)
و با توجّه به اینکه در آیات بسیاری بر عدم توانایی غیر خدا بر نصرت و یاوری، تأکید شده است (الأعراف / 192-197 – الأنبیاء / 43)، طبعاً در این آیه نیز کلمه «مولی» که برای غیر خدا استعمال شده به معنای «ناصر و یاور» خواهد بود و قرآن از آن به عنوان یاور بدی که زیانش بیش از سودش محتمل است، یاد کرده. شیخ الطّائفه ابو جعفر طوسی نیز در تفسیر خود، درباره مفهوم «مولی» در این آیه می گوید: «فالمولی هو الولی وهوالناصر الذی یولی غیره نصرته» پس مولی همان ولیّ و یاوری است که عهدهدار نصرت دیگران می شود». (التبیان، ج 7، ص 298)
7- )وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ( «به پروردگار متوسّل شوید که او دوستدار شماست پس چه نیکو دوستداری و چه نیکو یاوری». (حج / 78)
واضح است که معانی وارث و داماد و همسایه و مهمان و شریک و ... با آیه هیچ گونه مناسبتی ندارد و حتّی معنای «ناصر» نیز در اینجا مراد نیست، زیرا وجود عبارت «نعم النصیر» در انتهای آیه کریمه، مانع است که «مولی» را به معنای «ناصر» بدانیم، همچنین اگر «مولی» به معنای «اولی» حمل شود، با سیاق کلام و قرائن موجود در آیه متناسب نخواهد بود. زیرا عبارت «فنعم المولی» مانند عبارت «نعم النصیر» میرساند همچنان که نصرت الهی به نفع مؤمنان است، مولویّت إلهی نیز به نفع مؤمنین و نتیجه إعتصام به پروردگار است، نه آنکه آیه صرفا در مقام ذکر یکی از شؤون الهیّه باشد، بلکه باید توجّه داشت که در این آیه مؤمنین به جهاد امر شدهاند و خداوند متعال درباره مجاهدین فی سبیل الله فرموده است :
)إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفّاً كَأَنَّهُم بُنيَانٌ مَّرْصُوصٌ( «همانا خداوند کسانی را که در راه او می جنگند، دوست می دارد». (صّفّ / 4)
و )فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ( «پس خداوند گروهی را [به وجود] آورد که دوستشان می دارد و [آنان نیز] دوستش می دارند و بر مؤمنان فروتن و بر کافران سختگیرند و در راه خدا جهاد می کنند». (مائده/54)
از این رو بی شبهه «مولی» در این آیه به معنای «محبّ: دوستدار» استعمال شده است.
8- )وَإِن تَوَلَّوْاْ فَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَوْلاَكُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ( «و اگر [کافران] روی گردان شدند پس بدانید که همانا خداوند دوست شماست چه نیکو دوستی و چه نیکو یاوری».(انفال/40)
9- )قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا(. «بگو جز آنچه خداوند بر ما مقرّر داشته ما را نرسد که او یاور ماست». (توبه/51)
10- )ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ( «این بدان سبب است که خداوند یاور مؤمنان است و کافران [در برابر حق] یاوری ندارند». (محمد / 11)
بدیهی است در سه آیه اخیر نمی توان «مولی» را به معنای «اولی به تصرف» و «عهدهدار امر» و ... گرفت، زیرا یقینا خداوند علاوه بر مؤمنان، بر کافران نیز ولایت داشته و نسبت به آنان نیز اولی به تصرف بوده و عهده دار امور حیات و ممات آنهاست، اما قطعا دوستدار و یاور کافران نیست.
در قرآن این لفظ درباره خداوند به معنای «رب: پروردگار» نیز استعمال شده است، در نتیجه «رب» مالک و سرور و منعم و سرپرست و اولی به تصرف و ... هم خواهد بود. زیرا این معانی از شؤون ربوبیّت است. در آيه )ثُمَّ رُدُّواْ إِلَى اللّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ( «به سوی خداوندی که پروردگار راستین شان است باز گردانده شدند».(انعام/62، یونس/30) کلمه «مولی» به معنای «رب» بکار رفته و آیه 32 سوره مبارکه یونس مثبت این معناست )فَذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمُ الْحَقّ( «پس آن است خداوندی که پروردگار راستین شماست». و البتّه این معنی از معانی لفظ «مولی» برای غیر خدا منتفی است.
در دو آیه قرآن نیز «مولی» به معنای «وارث» استعمال شده است.
1- )وَلِكُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِيَ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ.( «برای همه، از آنچه که پدر و مادر و خویشاوندان واگذارند، وارثانی قرار دادیم». (نساء / 33)
2- )وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِن وَرَائِي(. «من پس از خویش، از وارثانم بیمناکم». (مریم / 5)
در یکی از آیات قرآن «مولی» به معنای سرور و سیّد (در برابر عبد) آمده است:
)أَحَدُهُمَا أَبْكَمُ لاَ يَقْدِرُ عَلَىَ شَيْءٍ وَهُوَ كَلٌّ عَلَى مَوْلاهُ(. «یکی از آن دو برده گنگ است و بر کاری توانا نیست و او سربار مولا و سرور خویش است». (نحل / 76) و مراد از «مولی» در کتاب «العتق» از أبواب فقه، همین معنی است.
در سوره مائده (آیه 89) پس از بیان نحوه گشودن سوگند و کفّاره آن، آیه شریفه با عبارت «لعلکم تشکرون: باشد که سپاس حق را بجای آرید» ختم می شود و از آنجا که شکر در برابر نعمت است از این رو می توان دریافت که در سوره تحریم لفظ «مولی» در آیهای که درباره گشودن سوگندهاست به معنای «منعم: نعمت بخش» بکار رفته است:
)قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمَانِكُمْ وَاللَّهُ مَوْلَاكُمْ( «خداوند به گشودن سوگندهایتان حکم فرموده و اوست که نعمت بخش ماست». (تحریم / 2)
امّا در یکی از آیات قرآن محتمل دانسته اند. آیه مذکور چنین است:
)مَأْوَاكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلاَكُمْ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ(. «پناهگاهتان آتش و آن مولای شماست و چه بد بازگشت گاهی است». (حدید / 15)
البتّه برای اثبات این احتمال و ردّ احتمالات دیگر، مؤیّدی از قرآن کریم نداریم در حالی که برخی معانی دیگر از تأییدات قرآنی نیز برخوردار بوده و موجبی برای انصراف از آنها به نظر نمی رسد. از جمله اگر در این آیه «مولی» را به معنای «صاحب: همراه و همنشین» بگیریم، مصاحبت و همنشینی با آتش معادل معنوی، «اصحاب النار: همراهان و همنشینان آتش» است که در کتاب الهی بسیار بکار رفته خصوصاً که سیاق آیات نیز مؤید این معنی است زیرا، در آیه قبل منافقین به مؤمنین میگویند:
)أَلَمْ نَكُن مَّعَكُم( «آیا همراه و همنشین شما نبودیم؟». (حدید / 14) و در جوابشان گفته می شود: امروز آتش همراه و همنشین شماست.
حتی اگر «مولی» را در اینجا به معنای «اولی» فرض کنیم، باید معلوم شود که وجه اولویّت در چیست؟ طبعاً در این جا با توجّه به سؤال منافقین در آیه قبل و لفظ «مأوا: پناهگاه» و «المصیر: بازگشتگاه» در همین آیه، واضح می شود که وجه اولویّت آتش در مصاحبت و مجالست است، در نتیجه معنای آیه چنین میشود: آتش از هر چیز به همراهی و همنشینی با شما شایستهتر است.
بنابراین اگر «مولی» را به معنای «اولی» (یعنی «مفعل» را به معنای «أفعل») بگیریم، دلیل لغوی در دست نیست که بگوییم منظور از آن فقط «اولی به تصرّف» است! چون ممکن است مراد از آن «اولی به محبّت و بزرگداشت و ...» باشد. چه موجب می شود هنگامی که لفظ «مولی» را می شنویم مراد از آن را «اولی به تصرّف» بدانیم؟ در این صورت درباره این آیه چه بگوییم که می فرماید:
)إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَـذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُواْ( «همانا سزاوارترین مردم نسبت به ابراهیم، پیروانش و این پیامبر و مؤمنانند». (آل عمران / 68) واضح است که پیروان ابراهیم عليه السلام نسبت به آن حضرت «اولی به تصرّف» نبوده اند! در حدیث «غدیر» نیز اگر فرض کنیم که «مولی» به معنای «اولی به تصرّف» باشد، در این صورت پیامبر صلى الله عليه وسلم در ادامه کلام خویش می فرمود: «اللهم وال من آمن بأولویته و عاد من لم یومن بأولویته» امّا ذکر «موالاه» و «معاداه» در ادامه سخن، صراحت دارد بر اینکه منظور، وجوب محبت آن حضرت و بر حذر داشتن از عداوت نسبت به آن بزرگوار است، نه تصرّف در امور یا عدم تصرّف.
از این رو اگر در حدیث غدیر «مولی» را به معنای «اولی» بگیریم باید وجه اولوّیت را تعیین کنیم و طبعا با توجّه به ادامه کلام پیامبر صلى الله عليه وسلم که فرمود: «اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره» .... پروردگارا هر که با او دوستی کند، دوست بدار و هر که با او دشمنی ورزد، دشمن بدار و هر که او را یاری کند، یاری فرما... واضح می شود که ولایت و دوستی و نصرت و یاری علی عليه السلام و عدم دشمنی و خصومت با آن بزرگوار، وجه اولوّیت آن حضرت نسبت به سایر مؤمنین است که این معنی با قرائن خارجی یعنی ماجرای خالد و بریده و کدورت نابجایی که بین گروهی از مسلمین و حضرت علی عليه السلام پدید آمده بود، مناسبت تامّ و تمام دارد.
طبعا نمی توان گفت این معنی که امر تازه ای نبوده و قبلا نیز به صورت عام از جمله در آیۀ: )وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ(
«مردان و زنان با ایمان ولیّ و دوست یکدیگرند».(توبه/71) و آیه:
)إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ( «همانا مؤمنان برادر یکدیگرند». (حجرات / 10) و ... بیان شده و نیازی نبود در اینجا ذکر شود.
وانگهی با فرض اینکه پیامبر صلى الله عليه وسلم مضمون آیه 71 سوره شریفه توبه را تکرار کرده باشد نیز ایرادی در کار نیست؛ زیرا در واقع پیامبر، هنگامی که در مکلّفین نسبت به رعایت قرآن، وهن و سستی ملاحظه فرمود، مفهوم قرآنی را با حدیث غدیر تأکید و یادآوری نمود. خداوند می فرماید: )وَذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرَى تَنفَعُ الْمُؤْمِنِينَ( «یادآوری کن که یادآوری برای مؤمنان سودمند است». (ذاریات/55) و مضمونی در قرآن نيست که در بیش از یک آیه، مورد تأکید قرار نگرفته باشد. در این مورد نیز پیامبر صلى الله عليه وسلم این تأکید را به منظور الزام حجّت و اتمام نعمت در موقع لازم تکرار فرمود؛ و هر که قرآن و حدیث را دیده و با آن آشنا باشد نمیگوید این کار لغو است و الاّ تأکیدات پیامبر و تقریرات آن حضرت درباره روزه و نماز و زکات و تلاوت قرآن و ... -معاذ الله- همگی لغو خواهد بود و یا تصریح به امامت، در آثار خود شیعه و تکرار و تأکید آن که بیش از یک بار صورت گرفته، همگی لغو محسوب می شود!!
پر واضح است در صورت اقتضاء و حدوث شرایط خاصّ ذکر شود، فی المثل اگر یکی از مؤمنان مورد توهین واقع شود، با اینکه ادلّه عامّ قائم است بر حرمت توهین مؤمنین به یکدیگر، امّا می توان به طور خاصّ تذکّر داد که این فرد مؤمن از مصادیق آن قانون عامّ است و نباید مورد اهانت قرار گیرد. در ماجرای غدیر خم نیز با آنکه حمایت و دوستی و ولایت مؤمنان نسبت به یکدیگر، امری عامّ بوده است امّا به دلیل رنجش نابجایی که برخی از مسلمین از علی عليه السلام داشتند و مخالفتی که با آن حضرت نشان می دادند و امکان داشت در صورت وصول به مدینه منوّره، مردم آنجا را نیز نسبت به آن بزرگوار بدبین سازند، لذا ضروری بود که رسول اکرم صلى الله عليه وسلم در لزوم ولایت و محبّت آن حضرت به صورت خاصّ تأکید کرده و آن را یادآوری نماید و حتّی با ولایت خویش قرین سازد که نشانه کمال قرب آن حضرت به رسول الله صلى الله عليه وسلم است
در مورد صدر کلام پیامبر صلى الله عليه وسلم یعنی اشاره به آیه ششم سوره احزاب و اینکه آن حضرت به عنوان مقدمه، سخنان خویش را با جمله «ألست أولی بکم من أنفسکم؟: آیا از خودتان به شما سزاوارتر نیستم»؟ آغاز فرموده، باید توجّه داشت که اطلاق و عمومیّت آن تمامی خواسته های پیامبر صلى الله عليه وسلم از امّت را شامل می شود و نمی توان آن را قرینه معنای «مولی» قرار داد، زیرا هر خواسته دیگر که پس از اظهار آن، مطرح می شد نیز به همین میزان مشمول این حکم بود.
برای ایضاح بیشتر منظور خود، مثالی را مطرح می کنیم، فرض کنید رسول خدا صلى الله عليه وسلم قصد تعیین جانشین نمی داشت و صرفا به قصد جلب حمایت و نصرت و همراهی دیگران نسبت به علی عليه السلام، پس از گفتن جمله «ألست أولی بکم من أنفسکم؟ می فرمود : «من کنت عزیزه (حبیبه) فهذا علی حبیبه (عزیزه)». آیا در این صورت می توانستیم بگوییم صدر و ذیل کلام پیامبر صلى الله عليه وسلم نامربوطند و آن حضرت بی تناسب سخن گفته است؟! البتّه هیچ مسلمانی چنین گمانی ندارد و به سادگی در می یابد که پیامبر با یادآوری مقام اولویّت خویش نسبت به مؤمنین، قصد تأکید بر مطلوب خویش را داشته و مقصود آن حضرت این بوده است که اگر مرا اولی به خود و مطاع خویشتن می دانید، برای اطاعت از من با علی راه دشمنی و مخالفت نپویید بلکه دوست و دوستدار او باشید و از نصرتش دریغ نکنید.
اکنون نیز با توجّه به مطالب فوق، لفظ «مولی» به جای آن کلمه نشسته که آشکارترین معانی آن ولی و محب و ناصر است که این معانی با ادامة سخن پیامبر صلى الله عليه وسلم نیز تناسب و ارتباط تامّ دارد. حتّی اگر دقّتی مبذول شود می توان دریافت که صدر کلام رسول خدا صلى الله عليه وسلم مانع از آن است که در این خطبه «مولی» را به معنای «اولی» بگیریم، زیرا اگر پیامبر چنین مقصودی می داشت، پس از مقدّمه سخن خویش میفرمود: «من کنت أولی بنفسه فهذا علي أولی به» زیرا به این ترتیب مفهوم مورد نظر پیامبر با همان وضوح و شدّت مقدّمه مطرح و طلب می شد، در حالی که استعمال لفظ «اولی» در مقدّمه کلام و عدم استعمال آن در جمله اصلی که اصولا مقدّمه به قصد تأیید و تأکید آن اداء می شود، موجّه نیست که در این صورت از وضوح مطلوب کاسته خواهد شد، و مؤکّد از مؤکّد و ذی المقدّمه از مقدّمه به صورتی ضعیفتر مطرح می شود و مقصود اصلی از وضوح و شدّت کمتری برخوردار خواهد بود، و حاشا که پیامبر چنین کند.
مطلب دیگری که در مورد صدر کلام پیامبر باید در نظر داشت، این است که چون مفهوم وصف، مشعر علیّت است در نتیجه آیه مذکور حاکی از این معناست که سبب اولویّت پیامبر بر مؤمنان، نبوّت اوست و طبعا از عدم نبوت، عدم اولویّت لازم می آید. اگر به آیه مورد اشاره در صدر کلام رسول خدا صلى الله عليه وسلم توجّه کنیم در می یابیم که آیه شریفه نفرموده: «محمد أولی بالمومنین من أنفسهم»، بلکه به جای نام مبارک پیامبر، صفت و سمت نبوّت ذکر گردیده و از آن حضرت با عنوان «النبی» یاد شده و فرموده : )النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ(
«این پیامبر بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و همسرانش مادران ایشانند». (احزاب/6) و بدین ترتیب اولویّت آن بزرگوار نتیجه نبوّتش محسوب گردیده است. بنابراین کسی که واجد مقام «نبوّت محمّدیّه» نیست نمی تواند همچون آن حضرت، واجد «اولویّت» بر مؤمنین باشد.
از این رو نمیتوان ادّعا کرد که گرچه ائمّه مقام «نبوّت محمّدیّه» را فاقدند ولی امامتشان آنان را بر دیگر انبیاء برتری داده است زیرا اوّلا، پیش از اثبات امامت منصوصه آن بزرگواران، اظهار اینکه مقام امامت ائمّه، از مقام نبوّت انبیاء سلف برتر است، جز ادّعای بیدلیل و مصادره به مطلوب نیست. ثانیا در آیه کریمه، نبوّت خاصّه پیامبر اسلام، که ائمّه فاقد آنند، مطرح است؛ به عبارت دیگر «ال» در کلمه «النّبیّ» که در آیه آمده، «الف و لام عهد» است، زیرا در ادامه آیه که می فرماید: «وأزواجه أمهاتهم: و همسرانش مادران ایشانند» ضمیر «هـ» به خود پیامبر راجع است و مثبت این معنی است که منظور از «النّبیّ» شخص پیامبر اسلام صلى الله عليه وسلم است، نه عموم انبیاء و آن حضرت بر مؤمنان به سبب نبوّت خاصّه اش «اولویّت» یافته است؛ و خلاف نیست که ائمّه دارای آن نبوّت نبوده و در نتیجه از آن اولویّت نسبت به مؤمنان برخوردار نخواهند بود.
همچنین اگر ادّعا شود اولویّت ائمّه، درجه و مرتبه ای نازلتر از اولویّت پیامبر است، یادآوری می کنیم که مفهوم «اولویّت بر نفس یعنی ترجیح دادن خواست پیامبر بر خواسته خود» مفهومی ذو مراتب و تشکیکپذیر از قبیل اعلمیّت، افضلیت، نورانیّت و ... نیست تا بتوان برای آن مراتب و درجات مختلف ادّعا کرد. با توجّه به مطالب فوق ناگزیر باید «مولی» را در حدیث غدیر، به معنایی غیر از «اولی» حمل کنیم به عبارت دیگر، لااقل در حدیث غدیر «مفعل» به معنای «افعل» نیامده است.
آشکار است که پیامبر صلى الله عليه وسلم چنانکه مقتضای مقام ارشاد و هدایت و لازمه بلاغت است کوچکترین واجبات، بلکه مستحبّات و حتّی آداب نشست و برخاست و خورد و نوش را به نحوی که هر آشنای به زبان عربی اعم از حاضر و غائب، بی تکلّف، معنای مقصود را در یابد، بیان فرموده است. بنابراین اگر در این موضوع مهّم، پیامبر کلامی این چنین بگوید که بنا به قواعد زبان عربی نتوان معنایی را که منظور مدّعیان است از آن استخراج کرد، العیاذ بالله عدم بلاغت و قصور بیان پیامبر صلى الله عليه وسلم یا سهل انگاری آن حضرت را در تبلیغ و ارشاد اثبات کردهایم!!
از این رو معلوم می شود که مقصود پیامبر صلى الله عليه وسلم همان معنایی است که بدون تکلّف از کلام می توان دریافت، یعنی اینکه محبّت علی عليه السلام همچون محبّت نسبت به پیامبر صلى الله عليه وسلم، واجب و عداوت با او، همچنان که عداوت نسبت به رسول خدا صلى الله عليه وسلم، حرام است.
در دو آیه قرآن نیز «مولی» به معنای «وارث» استعمال شده است.
1- )وَلِكُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِيَ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ.( «برای همه، از آنچه که پدر و مادر و خویشاوندان واگذارند، وارثانی قرار دادیم». (نساء / 33)
2- )وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِن وَرَائِي(. «من پس از خویش، از وارثانم بیمناکم». (مریم / 5)
در یکی از آیات قرآن «مولی» به معنای سرور و سیّد (در برابر عبد) آمده است:
)أَحَدُهُمَا أَبْكَمُ لاَ يَقْدِرُ عَلَىَ شَيْءٍ وَهُوَ كَلٌّ عَلَى مَوْلاهُ(. «یکی از آن دو برده گنگ است و بر کاری توانا نیست و او سربار مولا و سرور خویش است». (نحل / 76) و مراد از «مولی» در کتاب «العتق» از أبواب فقه، همین معنی است.
در سوره مائده (آیه 89) پس از بیان نحوه گشودن سوگند و کفّاره آن، آیه شریفه با عبارت «لعلکم تشکرون: باشد که سپاس حق را بجای آرید» ختم می شود و از آنجا که شکر در برابر نعمت است از این رو می توان دریافت که در سوره تحریم لفظ «مولی» در آیهای که درباره گشودن سوگندهاست به معنای «منعم: نعمت بخش» بکار رفته است:
)قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمَانِكُمْ وَاللَّهُ مَوْلَاكُمْ( «خداوند به گشودن سوگندهایتان حکم فرموده و اوست که نعمت بخش ماست». (تحریم / 2)
امّا در یکی از آیات قرآن محتمل دانسته اند. آیه مذکور چنین است:
)مَأْوَاكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلاَكُمْ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ(. «پناهگاهتان آتش و آن مولای شماست و چه بد بازگشت گاهی است». (حدید / 15)
البتّه برای اثبات این احتمال و ردّ احتمالات دیگر، مؤیّدی از قرآن کریم نداریم در حالی که برخی معانی دیگر از تأییدات قرآنی نیز برخوردار بوده و موجبی برای انصراف از آنها به نظر نمی رسد. از جمله اگر در این آیه «مولی» را به معنای «صاحب: همراه و همنشین» بگیریم، مصاحبت و همنشینی با آتش معادل معنوی، «اصحاب النار: همراهان و همنشینان آتش» است که در کتاب الهی بسیار بکار رفته خصوصاً که سیاق آیات نیز مؤید این معنی است زیرا، در آیه قبل منافقین به مؤمنین میگویند:
)أَلَمْ نَكُن مَّعَكُم( «آیا همراه و همنشین شما نبودیم؟». (حدید / 14) و در جوابشان گفته می شود: امروز آتش همراه و همنشین شماست.
حتی اگر «مولی» را در اینجا به معنای «اولی» فرض کنیم، باید معلوم شود که وجه اولویّت در چیست؟ طبعاً در این جا با توجّه به سؤال منافقین در آیه قبل و لفظ «مأوا: پناهگاه» و «المصیر: بازگشتگاه» در همین آیه، واضح می شود که وجه اولویّت آتش در مصاحبت و مجالست است، در نتیجه معنای آیه چنین میشود: آتش از هر چیز به همراهی و همنشینی با شما شایستهتر است.
بنابراین اگر «مولی» را به معنای «اولی» (یعنی «مفعل» را به معنای «أفعل») بگیریم، دلیل لغوی در دست نیست که بگوییم منظور از آن فقط «اولی به تصرّف» است! چون ممکن است مراد از آن «اولی به محبّت و بزرگداشت و ...» باشد. چه موجب می شود هنگامی که لفظ «مولی» را می شنویم مراد از آن را «اولی به تصرّف» بدانیم؟ در این صورت درباره این آیه چه بگوییم که می فرماید:
)إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَـذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُواْ( «همانا سزاوارترین مردم نسبت به ابراهیم، پیروانش و این پیامبر و مؤمنانند». (آل عمران / 68) واضح است که پیروان ابراهیم عليه السلام نسبت به آن حضرت «اولی به تصرّف» نبوده اند! در حدیث «غدیر» نیز اگر فرض کنیم که «مولی» به معنای «اولی به تصرّف» باشد، در این صورت پیامبر صلى الله عليه وسلم در ادامه کلام خویش می فرمود: «اللهم وال من آمن بأولویته و عاد من لم یومن بأولویته» امّا ذکر «موالاه» و «معاداه» در ادامه سخن، صراحت دارد بر اینکه منظور، وجوب محبت آن حضرت و بر حذر داشتن از عداوت نسبت به آن بزرگوار است، نه تصرّف در امور یا عدم تصرّف.
از این رو اگر در حدیث غدیر «مولی» را به معنای «اولی» بگیریم باید وجه اولوّیت را تعیین کنیم و طبعا با توجّه به ادامه کلام پیامبر صلى الله عليه وسلم که فرمود: «اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره» .... پروردگارا هر که با او دوستی کند، دوست بدار و هر که با او دشمنی ورزد، دشمن بدار و هر که او را یاری کند، یاری فرما... واضح می شود که ولایت و دوستی و نصرت و یاری علی عليه السلام و عدم دشمنی و خصومت با آن بزرگوار، وجه اولوّیت آن حضرت نسبت به سایر مؤمنین است که این معنی با قرائن خارجی یعنی ماجرای خالد و بریده و کدورت نابجایی که بین گروهی از مسلمین و حضرت علی عليه السلام پدید آمده بود، مناسبت تامّ و تمام دارد.
طبعا نمی توان گفت این معنی که امر تازه ای نبوده و قبلا نیز به صورت عام از جمله در آیۀ: )وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ(
«مردان و زنان با ایمان ولیّ و دوست یکدیگرند».(توبه/71) و آیه:
)إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ( «همانا مؤمنان برادر یکدیگرند». (حجرات / 10) و ... بیان شده و نیازی نبود در اینجا ذکر شود.
وانگهی با فرض اینکه پیامبر صلى الله عليه وسلم مضمون آیه 71 سوره شریفه توبه را تکرار کرده باشد نیز ایرادی در کار نیست؛ زیرا در واقع پیامبر، هنگامی که در مکلّفین نسبت به رعایت قرآن، وهن و سستی ملاحظه فرمود، مفهوم قرآنی را با حدیث غدیر تأکید و یادآوری نمود. خداوند می فرماید: )وَذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرَى تَنفَعُ الْمُؤْمِنِينَ( «یادآوری کن که یادآوری برای مؤمنان سودمند است». (ذاریات/55) و مضمونی در قرآن نيست که در بیش از یک آیه، مورد تأکید قرار نگرفته باشد. در این مورد نیز پیامبر صلى الله عليه وسلم این تأکید را به منظور الزام حجّت و اتمام نعمت در موقع لازم تکرار فرمود؛ و هر که قرآن و حدیث را دیده و با آن آشنا باشد نمیگوید این کار لغو است و الاّ تأکیدات پیامبر و تقریرات آن حضرت درباره روزه و نماز و زکات و تلاوت قرآن و ... -معاذ الله- همگی لغو خواهد بود و یا تصریح به امامت، در آثار خود شیعه و تکرار و تأکید آن که بیش از یک بار صورت گرفته، همگی لغو محسوب می شود!!
پر واضح است در صورت اقتضاء و حدوث شرایط خاصّ ذکر شود، فی المثل اگر یکی از مؤمنان مورد توهین واقع شود، با اینکه ادلّه عامّ قائم است بر حرمت توهین مؤمنین به یکدیگر، امّا می توان به طور خاصّ تذکّر داد که این فرد مؤمن از مصادیق آن قانون عامّ است و نباید مورد اهانت قرار گیرد. در ماجرای غدیر خم نیز با آنکه حمایت و دوستی و ولایت مؤمنان نسبت به یکدیگر، امری عامّ بوده است امّا به دلیل رنجش نابجایی که برخی از مسلمین از علی عليه السلام داشتند و مخالفتی که با آن حضرت نشان می دادند و امکان داشت در صورت وصول به مدینه منوّره، مردم آنجا را نیز نسبت به آن بزرگوار بدبین سازند، لذا ضروری بود که رسول اکرم صلى الله عليه وسلم در لزوم ولایت و محبّت آن حضرت به صورت خاصّ تأکید کرده و آن را یادآوری نماید و حتّی با ولایت خویش قرین سازد که نشانه کمال قرب آن حضرت به رسول الله صلى الله عليه وسلم است
در مورد صدر کلام پیامبر صلى الله عليه وسلم یعنی اشاره به آیه ششم سوره احزاب و اینکه آن حضرت به عنوان مقدمه، سخنان خویش را با جمله «ألست أولی بکم من أنفسکم؟: آیا از خودتان به شما سزاوارتر نیستم»؟ آغاز فرموده، باید توجّه داشت که اطلاق و عمومیّت آن تمامی خواسته های پیامبر صلى الله عليه وسلم از امّت را شامل می شود و نمی توان آن را قرینه معنای «مولی» قرار داد، زیرا هر خواسته دیگر که پس از اظهار آن، مطرح می شد نیز به همین میزان مشمول این حکم بود.
برای ایضاح بیشتر منظور خود، مثالی را مطرح می کنیم، فرض کنید رسول خدا صلى الله عليه وسلم قصد تعیین جانشین نمی داشت و صرفا به قصد جلب حمایت و نصرت و همراهی دیگران نسبت به علی عليه السلام، پس از گفتن جمله «ألست أولی بکم من أنفسکم؟ می فرمود : «من کنت عزیزه (حبیبه) فهذا علی حبیبه (عزیزه)». آیا در این صورت می توانستیم بگوییم صدر و ذیل کلام پیامبر صلى الله عليه وسلم نامربوطند و آن حضرت بی تناسب سخن گفته است؟! البتّه هیچ مسلمانی چنین گمانی ندارد و به سادگی در می یابد که پیامبر با یادآوری مقام اولویّت خویش نسبت به مؤمنین، قصد تأکید بر مطلوب خویش را داشته و مقصود آن حضرت این بوده است که اگر مرا اولی به خود و مطاع خویشتن می دانید، برای اطاعت از من با علی راه دشمنی و مخالفت نپویید بلکه دوست و دوستدار او باشید و از نصرتش دریغ نکنید.
اکنون نیز با توجّه به مطالب فوق، لفظ «مولی» به جای آن کلمه نشسته که آشکارترین معانی آن ولی و محب و ناصر است که این معانی با ادامة سخن پیامبر صلى الله عليه وسلم نیز تناسب و ارتباط تامّ دارد. حتّی اگر دقّتی مبذول شود می توان دریافت که صدر کلام رسول خدا صلى الله عليه وسلم مانع از آن است که در این خطبه «مولی» را به معنای «اولی» بگیریم، زیرا اگر پیامبر چنین مقصودی می داشت، پس از مقدّمه سخن خویش میفرمود: «من کنت أولی بنفسه فهذا علي أولی به» زیرا به این ترتیب مفهوم مورد نظر پیامبر با همان وضوح و شدّت مقدّمه مطرح و طلب می شد، در حالی که استعمال لفظ «اولی» در مقدّمه کلام و عدم استعمال آن در جمله اصلی که اصولا مقدّمه به قصد تأیید و تأکید آن اداء می شود، موجّه نیست که در این صورت از وضوح مطلوب کاسته خواهد شد، و مؤکّد از مؤکّد و ذی المقدّمه از مقدّمه به صورتی ضعیفتر مطرح می شود و مقصود اصلی از وضوح و شدّت کمتری برخوردار خواهد بود، و حاشا که پیامبر چنین کند.
مطلب دیگری که در مورد صدر کلام پیامبر باید در نظر داشت، این است که چون مفهوم وصف، مشعر علیّت است در نتیجه آیه مذکور حاکی از این معناست که سبب اولویّت پیامبر بر مؤمنان، نبوّت اوست و طبعا از عدم نبوت، عدم اولویّت لازم می آید. اگر به آیه مورد اشاره در صدر کلام رسول خدا صلى الله عليه وسلم توجّه کنیم در می یابیم که آیه شریفه نفرموده: «محمد أولی بالمومنین من أنفسهم»، بلکه به جای نام مبارک پیامبر، صفت و سمت نبوّت ذکر گردیده و از آن حضرت با عنوان «النبی» یاد شده و فرموده : )النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ(
«این پیامبر بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و همسرانش مادران ایشانند». (احزاب/6) و بدین ترتیب اولویّت آن بزرگوار نتیجه نبوّتش محسوب گردیده است. بنابراین کسی که واجد مقام «نبوّت محمّدیّه» نیست نمی تواند همچون آن حضرت، واجد «اولویّت» بر مؤمنین باشد.
از این رو نمیتوان ادّعا کرد که گرچه ائمّه مقام «نبوّت محمّدیّه» را فاقدند ولی امامتشان آنان را بر دیگر انبیاء برتری داده است زیرا اوّلا، پیش از اثبات امامت منصوصه آن بزرگواران، اظهار اینکه مقام امامت ائمّه، از مقام نبوّت انبیاء سلف برتر است، جز ادّعای بیدلیل و مصادره به مطلوب نیست. ثانیا در آیه کریمه، نبوّت خاصّه پیامبر اسلام، که ائمّه فاقد آنند، مطرح است؛ به عبارت دیگر «ال» در کلمه «النّبیّ» که در آیه آمده، «الف و لام عهد» است، زیرا در ادامه آیه که می فرماید: «وأزواجه أمهاتهم: و همسرانش مادران ایشانند» ضمیر «هـ» به خود پیامبر راجع است و مثبت این معنی است که منظور از «النّبیّ» شخص پیامبر اسلام صلى الله عليه وسلم است، نه عموم انبیاء و آن حضرت بر مؤمنان به سبب نبوّت خاصّه اش «اولویّت» یافته است؛ و خلاف نیست که ائمّه دارای آن نبوّت نبوده و در نتیجه از آن اولویّت نسبت به مؤمنان برخوردار نخواهند بود.
همچنین اگر ادّعا شود اولویّت ائمّه، درجه و مرتبه ای نازلتر از اولویّت پیامبر است، یادآوری می کنیم که مفهوم «اولویّت بر نفس یعنی ترجیح دادن خواست پیامبر بر خواسته خود» مفهومی ذو مراتب و تشکیکپذیر از قبیل اعلمیّت، افضلیت، نورانیّت و ... نیست تا بتوان برای آن مراتب و درجات مختلف ادّعا کرد. با توجّه به مطالب فوق ناگزیر باید «مولی» را در حدیث غدیر، به معنایی غیر از «اولی» حمل کنیم به عبارت دیگر، لااقل در حدیث غدیر «مفعل» به معنای «افعل» نیامده است.
آشکار است که پیامبر صلى الله عليه وسلم چنانکه مقتضای مقام ارشاد و هدایت و لازمه بلاغت است کوچکترین واجبات، بلکه مستحبّات و حتّی آداب نشست و برخاست و خورد و نوش را به نحوی که هر آشنای به زبان عربی اعم از حاضر و غائب، بی تکلّف، معنای مقصود را در یابد، بیان فرموده است. بنابراین اگر در این موضوع مهّم، پیامبر کلامی این چنین بگوید که بنا به قواعد زبان عربی نتوان معنایی را که منظور مدّعیان است از آن استخراج کرد، العیاذ بالله عدم بلاغت و قصور بیان پیامبر صلى الله عليه وسلم یا سهل انگاری آن حضرت را در تبلیغ و ارشاد اثبات کردهایم!!
از این رو معلوم می شود که مقصود پیامبر صلى الله عليه وسلم همان معنایی است که بدون تکلّف از کلام می توان دریافت، یعنی اینکه محبّت علی عليه السلام همچون محبّت نسبت به پیامبر صلى الله عليه وسلم، واجب و عداوت با او، همچنان که عداوت نسبت به رسول خدا صلى الله عليه وسلم، حرام است.
([1])- منظور روایات بسیاری است که اهل سنّت نقل کرده اند، از قبیل «اقتدوا باللذين من بعدی، أبی بکر وعمر: پس از من به ابوبکر و عمر اقتداء کنید» و یا «إني لا أدری ما بقائی فيكم فاقتدوا باللذين من بعدی وأشار إلی أبی بکر وعمر: نمی دانم چقدر در میانتان باشم، پس از من به این دو تن اقتداء کنید و به ابوبکر و عمر اشاره فرمود» و ... که ترمذی و دیگران به اسناد مختلف نقل کرده اند.
([1])- اشاره است به آیات اول سوره کهف و 28 الزمر و 103 النحل و 195 الشعراء.
([1])- اشاره است به آیات 6 سوره الکهف و 3 سوره الشعراء و 128 سوره التوبه.
([1])- یعنی فصیح ترین کسی که به عربی سخن می گوید.
([1])- این پیچیدگی به حدی است که حتی در روایات معتقدان به امامت الهی علی عليه السلام نیز به آن اعتراف شده از جمله در «احتجاج» طبرسی آمده که گروهی از انصار مقصود پیامبر صلى الله عليه وسلم را از خطبه غدیر نفهمیدند!!! و ناچار شدند کسی را به نزد پیامبر صلى الله عليه وسلم بفرستند تا مقصود آن حضرت را سؤال کند، پیامبر صلى الله عليه وسلم حتی در همان توضیح نیز لفظ «ولی الامر» را استعمال نفرموده؟!!! ما در صفحات آینده باز هم به این روایت می پردازیم.
([1])- از نظر امامیه مقام «امامت» فوق مقام «نبوت و رسالت» است، اما علت آنکه مقام علی عليه السلام را بالاتر از رسول خدا صلى الله عليه وسلم نمی دانند آن است که معتقدند پیامبر علاوه بر مقام نبوت واجد مقام امامت نیز بوده است.
([1])- ما در کتاب از ذکر چیزی فروگذار نکردیم.
([1])- ما کتاب را برای بیان همه چیز بر تو فرو فرستادیم و آن هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان است.
([1])- اهل سنت و جماعت بر این عقیده اند که افضلیت خلفای اربعه به ترتیب خلافت آنهاست، و دلایل خیلی زیادی هم برای این ترتیب دارند که برای اطلاعات بیشتر به کتابهایی که درباره فضیلت خلفای راشدین نوشته شده است مراجعه کنید. (مصحح)
([1])- عمر خود معتقد بود که : «فمن بايع رجلاً عن غير مشورة من المسلمين فإنه لا بيعة له هو ولا الذی بايعه» : کسی که بدون مشورت با مسلمانان با کسی بیعت کند، بیعت او و فرد مورد بیعت هر دو ساقط است. (سیره ابن هشام، ج 4، ص 307)
(2)- فلته، آنچه ناگهانی و بدون تأمل کافی و مشورت انجام گیرد.
([1])- در کتب تاریخ از جمله «تاریخ ابن اثیر» و در سیره ابن هشام (ج 4 ص 316) درباره احوال عرب در زمان رحلت رسول الله چنین آمده است: «لما توفی رسول الله صلى الله عليه وسلم ارتدت العرب واشرأبت اليهودية والنصرانية ونجم النفاق وصار المسلمون کالغنم المطيرة فی الليلة الشاتية لفقد نبيهم»: هنگامی که رسول خدا صلى الله عليه وسلم وفات یافت عرب از دین بازگشت و یهودیت و نصرانیت سر بر آورد و نفاق آشکار شد و مسلمین با از دست دادن پیامبرشان همچون گله ای در شب سرد و بارانی بودند» و نیز آمده است: «إن أکثر أهل مكة لما توفی رسول الله ع هموا بالرجوع عن الإسلام وأرادوا ذلک، حتی خافهم عتاب بن أسيد، فتواری فقام سهيل بن عمرو فحمد الله وأثنی عليه ثم ذکر وفاة رسول الله صلى الله عليه وسلم وقال: إن ذلک لم يزد الإسلام إلا قوة» .... بیشتر اهالی مکه به هنگام رحلت رسول خدا صلى الله عليه وسلم قصد بازگشت از اسلام داشتند و می خواستند مرتد شوند به حدی که [والی مکه] عتاب بن اسید ترسید و متواری شد و سهیل بن عمرو [به جای او] خداوند را ستود و پروردگار را ثنا گفت و وفات پیامبر صلى الله عليه وسلم را اعلام کرد و گفت: این واقعه جز بر قوت اسلام نیفزوده ....
([1])- بحار الانوار، ج 18، ص 513.
([1])- در خطبه شصت و هفتم نهج البلاغه آمده است که چون علی -عليه السلام- از اخبار سقیفه مطلع شد، از مهاجريني درباره سخنان انصار پرسید و سپس در تأیید موضع مهاجران فرمود: چرا با آنان به سفارش پیامبر -صلى الله عليه وسلم- که فرموده بود (با نیکوکاران انصار به نیکویی رفتار شود و از جرم بدکارشان در گذرند) احتجاج نکردید؟ و نیز فرمود: اگر امامت (امارت) در میان آنان بود پیامبر در مورد رفتار با آنان سفارش نمی فرمود.
بدین ترتیب حضرت از مهاجرین جانبداری کرد، سپس پرسید قریش به انصار چه گفتند؟ جواب دادند آنها استدلال کردند که ما از شجره پیامبریم (از این رو لازم است زمامدار نیز از ما باشد). حضرت فرمود: به شجره احتجاج کردند ولی ثمره آن را (که من باشم) ضایع کردند (و کنار گذاشتند).
چنانکه به وضوح ملاحظه می شود حضرت در جایی که کاملا واجب بود، ابدا به منصوصیّت و منصوبیّت خود در غدیر خم، اشاره نکرده. اگر آن حضرت به منصوبیّت إلهی خویش معتقد بود، بی تردید از باب امر به معروف و ارشاد خلق الله و تذکار و اتمام حجّت با مردم به جای سخنانی که در این خطبه گفته است می فرمود: چرا به خطبه غدیر خم احتجاج نکردید یا چرا خطبه غدیر خم را کتمان کردید و أمر الهی را زیر پا گذاشتید؟ جدّا باور کردنی نیست که علی ؛ متروک گذاشتن امر الهی را ذکر نکند. (برقعی)
([1])- فی المثل آن حضرت میتوانست کسی را مأمور کند که در سقیفه حاضر شود و از جانب وی سخن بگوید و آن حضرت را نیز به عنوان نامزد خلافت مطرح نماید و مردم را از شتاب در انتخاب خلیفه باز دارد، تا این که آن حضرت از تجهیز پیکر رسول خدا ع فراغت یافته و خود را به سقیفه برساند.
بود بلکه از آن جهت که علی ؛را از هر جهت برای امامت لایقتر می دیدند و حتی خطبة دروغین شقشقیه نیز که بسیار مورد توجه و علاقة طرفداران «ولایت منصوصه» است، جز این معنی و مقصود را نمی سازد که خود را اولی از دیگران می داند و می فرماید:
1) «لقد تقضمها ها فلان وإنه ليعلم أن محلي منها، محل القطب من الرحی ينحدر عني السيل ولا يرقی إلی الطير» : فلان پیراهن خلافت پوشید در حالی که می داند جایگاه من از خلافت همچون جایگاه قطب (مرکز) آسیاب است، زیرا سیل علم و حکمت از دامن کوه وجودم سرازیر است و پرندة وهم به قلة دانش من نمی رسد»!!
حاشا که علی ؛ که در نامة 28 نهج البلاغه می فرماید: «نهی الله عن تزکیه المرء نفسه» : «خداوند از خودستایی نهی فرموده» این چنین از خود تمجید نماید!!! اما در همین خطبه نیز حضرتش خود را کوه علم و حکمت و قلة بلند فضل و دانش می داند، لذا خود را به امامت أمت لایقتر می داند و سخنی از نص نمی آورد.[1]
2) ایضا در نهج البلاغه (نامة 62) می فرماید «فلما مضی تنازع المسلمون الأمر من بعده فو الله ما کان يلقى فی روعي ولا يخطر ببالي أن العرب تزعج هذا الأمر من بعده من أهل بيته» : «چون رسول خدا از دنیا رفت مسلمانان در امر حکومت و زمامداری پس از آن حضرت به منازعه و رقابت پرداختند و به خدا سوگند در دل من این اندیشه نمی گذشت که عرب این امر را بعد از آن جناب از اهل بیت او بیرون کشند».
در این فقره تعجب می کند که چگونه عرب امر خلافت را از دست اهل بیت رسول الله گرفتند بدون آنکه به نص استناد کند یا آن را حق الهی و منصوص خود شمارد.
پس معلوم می شود نص در این باره نبوده، چه در غدیر و چه در غیر غدیر، اما مذهب سازان و تفرقه جویان در امت اسلام در مقابل حقائق روشن و دلائل مذکوره سخنانی سست و بیپایه یافتهاند از قرار زیر:
اگر در قرآن آیاتی صریح در خلافت و امامت علی از جانب خدا نیست به علت آن است که مخالفین آن آیات را از قرآن مجید حذف کرده و یا آن را تحریف نموده اند! گویی نمی دانند قرآن مجید و آیات نورانی آنها تنها در اختیار مخالفین علی نبوده که هر یک از آیات آن را که می خواهند، حذف یا تحریف کنند، بلکه آیات نازل شده از آسمان را پیغمبر اسلام بر همة مسلمانان حاضر که در مکه یا مدینه بودند می خواند و به هر کس که غایب بود می رساند زیرا آن حضرت مأمور بود که آن آیات را به تمام مسلمین بلکه به تمام جهانیان تا آنجا که ممکن بود برساند، چنانکه میفرماید:
)وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغ.( (انعام / 19)
«این قرآن به من وحی شده تا با آن شما و هر کس را که این کتاب به او برسد، بیم دهم».
و
)يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَه(. (مائده / 67)
«ای پیامبر، آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده بر مردم برسان که اگر نه چنین کنی رسالت خداوند را نرسانده ای».
یکی از آیات قرآن را که قائلین بر نص دلیل بر مدعای خود گرفته اند همین آیة مبارکه است، در حالی که سیاق و مضمون این آیه با ادعای ایشان به هیچ وجه سازگار نیست، زیرا آیات سورة مائده از آیة 13 به بعد در مقام مذمت اهل کتاب (یهود و نصاری) نازل شده است که خداوند می فرماید: «فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ لَعنَّاهُمْ» : آنان را به سبب پیمان شکنی شان، لعنت کردیم» و تمام این آیات در بیان عصیان و طغیان یهود و شرح تجاوز و تعدی آنان از حدود إلهی و عمل نکردن به اوامر کتاب آسمانی خود شان است تا آیة چهلم و در ضمن نکوهش آنان، مسلمین را از دوستی و پیروی ایشان نهی فرموده و به دوستی خدا و رسول که نعم البدل است توجه می دهد آنگاه در آیات چهل و یک به بعد متوجه نصارى شده آنان را به سبب عمل نکردن به اوامر انجیل مذمت و نکوهش می کند و رسول خدا را به بی اعتنایی به رفتار اهل کتاب و حکم بر طبق آنچه بر جنابش نازل شده امر نموده و از پیروی آراء ایشان و فتنه انگیزی آنان بر حذر می دارد و مسلمین را از دوستی با یهود و نصاری نهی فرموده و به دوستی خدا و رسول دستور داده و مطلب را تعقیب می کند تا آنجا که می فرماید:
)يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِين(. (مائده / 67)
و با این آیه به رسول خدا امر می کند که آنچه دربارة اهل کتاب بر تو نازل شده به مردم برسان و ترسی نداشته باش زیرا خدای تعالی جنابت را از شر یهود و نصاری حفظ خواهد کرد! به رسول خدا یاد آور می شود که بگوید شما دارای هیچ طریقه و دینی نبوده و ارزشی ندارید مگر اینکه تورات و انجیل را برپای دارید.
آیا هیچ عاقل با وجدانی آیاتی را که به این صراحت و تأکید و تکرار و استمرار در مذمت اهل کتاب آمده میتواند دربارة اصحاب رسول خدا و مسلمانان با ایمانی که از ادای فریضة حج فارغ شده اند تفسیر کند؟ آیا خدا این آیات را به عنوان دست مزد و اجر کسانی که به امر خدا و پیروی رسول، فریضة حج را انجام داده اند فرستاده و آنان را کافر خوانده است؟! خدایی که قبل از نزول این سوره، آیات متعدد در مدح همین اصحاب فرستاده و آنان را ستوده و بعد از این نیز آیاتی در مدح ایشان نازل خواهد کرد؟! اگر ادعای قائلین به نص در مورد این آیه راست باشد، چگونه می توان گفت که ایشان پروردگار را از تناقضگویی منزه و مبری می دانند؟!
اگر به دیدة انصاف بنگریم، با توجه به دیگر آیات قرآنی، در می یابیم که مقصود از این قبیل آیات ابلاغ ما انزل الله است مانند آیة
)فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقَدْ أَبْلَغْتُكُم مَّا أُرْسِلْتُ بِهِ(. (هود / 57)
«اگر روی گردانید بدانید من آنچه را که برای ابلاغش به سوی شما فرستاده شدهام، رساندهام».
) فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ(. (نحل /35)
«پس آیا بر پیامبران جز پیام رسانی آشکار، وظیفه ای هست».
و
)فَإِن تَوَلَّوْاْ فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلاَغُ الْمُبِينُ(. (نحل /82)
«پس اگر روی گردانند، بر عهدة تو فقط پیام رسانی آشکار است».
)إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هَذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِي حَرَّمَهَا وَلَهُ كُلُّ شَيْءٍ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ * وَأَنْ أَتْلُوَ الْقُرْآنَ فَمَنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ الْمُنذِرِين.( (نمل / 91-92)
«امر شده ام که از مسلمین باشم و اینکه قرآن را تلاوت کنم پس هر که هدایت یافت، به سود خویش هدایت می شود و هر که گمراه شد، بگو همانا من فقط هشدار دهنده ام».
و
)فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ(. (تغابن / 12)
«پس اگر روی گردانید همانا بر عهدة فرستادة ما پیامرسانی آشکار است».
و
)قُلْ إِنِّي لَن يُجِيرَنِي مِنَ اللَّهِ أَحَدٌ وَلَنْ أَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً * إِلَّا بَلَاغاً مِّنَ اللَّهِ وَرِسَالَاتِهِ وَمَن يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً (. (جن / 22-23)
«هرگز غیر از او پناهی نخواهم یافت مگر پیام رسانی از جانب خداوند و ابلاغ پیامهایش. (که پناه من همان ابلاغ پیام اوست)».
آیا ابلاغ همین است که در قرآن، به خلیفة شرعی پیامبر که منتخب خداست حتی کوچکترین اشاره ای نشود؟!! قائلین به نص چون دیده اند پس از این آیه، مطلب مورد علاقة آنها موجود نیست، بلکه موضوع لازم الابلاغ که با کلمة «قل : بگو» آغاز شده، چیز دیگری است، لذا گروهی از ایشان سخن از تحریف یا حذف آیه به میان آورده اند در حالی که آیات قرآن کریم نه تنها بین دهها هزار مسلمان ابلاغ و خوانده می شد بلکه بر عموم مسلمین واجب بود که شب و روز آیات قرآن را تلاوت کنند چنانکه در قرآن می خوانیم:
)الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاَوَتِهِ(. (بقره / 121)
«کسانی را که به ایشان کتاب [آسمانی] دادهایم، آن را چنانکه شایسته است تلاوت می کنند».
)فَاقْرَؤُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ عَلِمَ أَن سَيَكُونُ مِنكُم مَّرْضَى وَآخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِن فَضْلِ اللَّهِ وَآخَرُونَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَاقْرَؤُوا مَا تَيَسَّرَ مِنْهُ(
(مزمل/ 20)
«آنچه از قرآن میسر است بخوانید ...... پس بخوانید از آن آنچه میسر میشود».
و
)وَمَا تَتْلُو مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاَّ كُنَّا عَلَيْكُمْ شُهُوداً(. (يونس / 61)
«هیچ آیه ای از خداوند را از قرآن نمی خوانی و هیچ کاری نمی کنید مگر آنکه بر اعمالتان گواهیم».
آیا هیچ عاقلی باور میکند که آیات قرآن در ظرف بیست و سه سال در ملأ عام در هر شب و روز در بین بیش از صد هزار نفر تلاوت شود، آنگاه ناگهانی چند آیت را چنان از میان ببرند که در بوتة فراموشی رود و کسی حرفی از آن به یاد نیاورد و چند نفری بتوانند آن را چنان از میان ببرند که أحدی ملتفت نشود؟!!
برخی دیگر پذیرفته اند که آیه ای دربارة «امامت منصوصه» در قرآن نیامده و ائمة اثنی عشر در قرآن مذکور نیستند ولی گفته اند علت نبودن اشاره ای به آنان در قرآن، آن است که اگر در کتاب خدا ذکر می شدند، دشمنان ائمه، آیات مذکور را از قرآن کریم حذف می کردند، لذا برای اینکه قرآن تحریف نشود، اصلا مسألة «امامت» در قرآن ذکر نشده است!!!
)وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِي الأَرْضِ وَلاَ طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثَالُكُم مَّا فَرَّطْنَا فِي الكِتَابِ مِن شَيْءٍ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ(. (انعام / 38)
«یا للعجب چگونه می توان در قرآن خواند که: ما در این کتاب از ذکر چیزی فروگذار نکردیم».
ولی معتقد بود خداوند از ذکر «امامت» و عدد و نام ائمه صرف نظر کرده است!! آیا گویندة این سخن، خداوند عالم را می شناسد؟ مگر پروردگار قدیر و جبار نمی تواند مانع کار آنها شود؟ آیا پروردگار اراده و مشیت خویش را به سبب عمل احتمالی چند بندة ناتوان، تغییر می دهد؟!!
آیا بعضی ها خداوند را قادر و فعال مایشاء نمی دانند؟ آیا محب علی ؛ چنین سخنانی را می پذیرد؟ مگر آیات قرآن در خلوت و برای یک یا دو نفر خوانده می شد و یا فقط یک یا دو نفر آن را می نوشتند که بتوان آیتی از آن را حذف یا تحریف کرده؟!! مسلمان مؤمن به قرآن و مطلع از سیرة پیغمبر و آگاه از تاریخ اسلام هرگز چنین سخنی نمی گوید. و خداوند می فرماید :
)إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ([2]. (حجر / 9)
«همانا ما قرآن را فرو فرستادیم و همانا ما خود حافظ آنیم».
آیا خداید که قرآن را نازل کرده است راست می گوید یا آن مغرضی که می گوید آیات قرآن حذف یا تحریف شده یا امکان تحریف آن منتفی نیست؟!!
برخی می گویند در مقابل آن دسته از آیات قرآن که در مدح صحابه آمده، آیاتی هست که دلالت دارد بر اینکه منافقین نیز در میان ایشان وجود داشته اند، از قبیل آیات ذیل:
) وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ إِلَى مَا أَنزَلَ اللّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنَافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُوداً(. (نساء / 61)
«و چون به ایشان گفته شود به آنچه که پروردگار نازل فرموده و به رسول باز آیید، منافقین را می بینی که مردم را سخت از روی آوردن به تو باز می دارند».
)يَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَن تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِي قُلُوبِهِم( (توبه / 64)
«منافقین حذر دارند از اینکه سوره ای بر علیه آنان نازل شود که از آنچه در دل دارند، خبر دهد».
)يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ( (توبه / 73)
«ای پیامبر با کافران و منافقان جهاد کن و بر آنان سختگیر».
)وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِّنَ الأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُواْ عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُم مَّرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَى عَذَابٍ عَظِيمٍ(. (توبه / 101)
«برخی از بادیه نشینان که پیرامون شمایند منافق اند و برخی از اهالی مدینه نیز بر نفاق خوکرده اند که تو آنان را نمی شناسی، ما آنان را مى شناسم....».
)وَإِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً(. (احزاب / 12)
«و آنگاه که منافقین و بیمار دلان می گفتند که خداوند و پیامبرش جز فریب به ما وعده ندادند».
)لَئِن لَّمْ يَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلاً(. (احزاب / 60)
«اگر منافقین و بیمار دلان و آنان که مردم را به سخنان خویش نگران می سازند، دست نکشند، تو را بر ایشان مسلط سازیم و آنگاه جز اندک زمانی [در مدینه] در جوار تو زیست نکند».
)أَلَمْ تَر إِلَى الَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ(. (حشر / 11)
«آیا ندیدی که منافقین به برادران خود که از کافران اهل کتابند میگویند اگر بیرون بروید البته ما نیز با شما بیرون آییم».
از جمله آیة :
)إِذَا جَاءكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ(. (منافقون / 1)
و آیات دیگر همین سورة مبارکه.
همچنین آیاتی وجود دارد که می رساند که ممکن است مسلمانان زمان رسول خدا، مرتد شوند، همچون آیات ذیل:
)وَمَا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنتَ عَلَيْهَا إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَن يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّن يَنقَلِبُ عَلَى عَقِبَيْهِ(. (بقره / 143)
«قبلهای که بر آن بودی قرار ندادیم مگر از آن رو که باز شناسیم کسی را که از پیامبر پیروی میکند از کسی که به [وضع گذشتة خویش] باز می گردد».
) وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ(. (آل عمران / 144)
«محمد ع جز فرستاده ای نیست که پیش از او نیز فرستادگانی بوده اند پس آیا اگر وفات یابد یا کشته شود به [وضع گذشتة خویش] باز می گردید؟».
) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ(. (مائده / 54)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید هر که از شما از دین خویش باز گردد پس خداوند قومی را [به جایتان، به وجود] آورد که خدا را دوست دارند و نیز خدا نیز آنها را دوست دارد».
و امثال این آیات.
به علاوه پروردگار جهان در بسیاری از آیات، رسول خود را از اینکه مرتکب گناه و خطایی شود بر حذر داشته، پس وقتی این گونه خطاب ها و هشدارها حتی به خود پیامبران عظیمالشأن إلهی نازل شود، آیا احتمال آن دربارة دیگران بیشتر نیست؟
چنانکه می فرماید :
)إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ(. (يونس / 15 زمر / 13)
«همانا اگر پروردگارم را نافرمانی کنم، از عذاب روزی بزرگ بیم دارم».
)فَمَن يَنصُرُنِي مِنَ اللّهِ إِنْ عَصَيْتُهُ.( (هود / 63)
«پس چه کسی مرا یاری و نصرت می دهد اگر نافرمانی او کردم»
)لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ( (زمر / 65)
«اگر شرک بورزی هر آینه البته عملت حبط و باطل شود و البته از زیانکاران خواهی بود».
)وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ * لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ(. (حاقه / 44-45-46)
«اگر برخی از سخنان را به ما نسبت می داد، او را به دست [خویش] گرفته بودیم و آنگاه شاهرگش را بریده بودیم».
ملاحظه می شود که در تمام این آیات رسولان خدا تهدید می شوند که مبادا در شرک و خطا و عصیان و گناه افتند، اگر وقوع آن محتمل نبود، هرگز تهدید نمی شدند، با اینکه رسولان خدا عقلاً و نقلاً بیش از دیگران مستحق مدح پروردگارند، پس همچنانکه انبياء خدا با همة مدحی که از ایشان شده، احتمال وقوع خطا از ایشان منتفی نیست، در اصحاب رسول خدا ع که ممدوح قرآن اند نیز احتمال صدور خطا و گناه بیشتر است.
واضح است که منشأ این اعتراضات جز غرض یا جهل نیست، زیرا اگر چه در میان اطرافیان رسول خدا افراد منافق هم بوده اند اما این منافقین متصف به صفاتی بودند که سایر اصحاب از آن بری و دور بوده اند و با تتبع در آیات قرآن به آسانی می توان منافقین را از غیر ایشان تمییز دارد، از چند جهت:
الف – اگر منافقین که مورد مذمت قرآن اند منافقینی هستند که در هنگام عزیمت رسول خدا به جنگ تبوک از حضور در لشکر اسلام خودداری کردند چنانکه آیات سورة «توبه» از آیة 38 تا آخر، در ذم آنان و شرح حال و اقوال و اعمال ایشان است اما در همین آیات است که نیکان اصحاب نیز مدح شده اند و به صفاتی که در مقابل صفات منافقین قرار دارد متمایزند مثلا می فرماید :
)إِلاَّ تَنفِرُواْ يُعَذِّبْكُمْ عَذَاباً أَلِيماً وَيَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ(. (توبه / 39)
«اگر برای جهاد کوچ نکنید خدا شما را عذاب دردناکی خواهد کرد و شما را با قوم دیگری عوض می کند».
تا آنجا که می فرماید :
)إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ(. (توبه / 40)
«اگر او را یاری نکنید، قطعا او را خداوند یاری کرده تا آنجا که».
)عَفَا اللّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُواْ وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ( (توبه / 43)
«خداوند از تو در گذرد، چرا آنان را رخصت دادی، تا برایت راستگویان معلوم شود و دروغگویان را بشناسی».
که منافقین را به صفت عدم نصرت رسول و کوچ نکردن برای جهاد و عذر اینکه اگر می توانستیم، با شما برای جهاد خارج می شدیم، مذمت می نماید و رسول خدا را به علت اینکه چرا برای بازماندن از جهاد به منافقین رخصت داده مورد عفو قرار می دهد و می فرماید:
)لاَ يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ أَن يُجَاهِدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ( (توبه / 44)
«کسانی که به خداوند و قیامت ایمان دارند، در جهاد با مال و جان از تو رخصت نمی خواهند و خداوند به احوال متقین داناست».
پس کسانی که از رسول خدا اجازة بازنشستن از جهاد نخواسته و با مال و جان خود جهاد کرده اند از این طائفه مستثنی بوده و منافق نیستند چنانکه بلافاصله در آیة بعد می فرماید:
)إِنَّمَا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَارْتَابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ( (توبه / 45)
«فقط آنان که به خدا و روز بازپسین ایمان نداشته و دلهایشان تردید کرده و در شک خویش سرگردانند، از تو [برای جهاد] رخصت می خواهند».
اینک باید دید چه کسانی بودند که برای حضور در جهاد عذر آورده و اجازة نشستن خواستند آیا همین اینان بودند که قضیة سقیفه را بوجود آوردند؟! هرگز! بلکه با یک نگاه اجمالی به تاریخ و سیره حقیقت روشن می شود که اهل سقیفه از این گروه نبودند. همچنین منافقین رسول خدا را در اعطاء صدقات ملامت می کردند چنانکه می فرماید:
)وَمِنْهُم مَّن يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُواْ مِنْهَا رَضُواْ وَإِن لَّمْ يُعْطَوْاْ مِنهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ( (توبه / 58)
«از منافقین کسانی هستند که دربارة صدقات تو را ملامت می کنند اگر به آنها سهمی بدهی خرسند می شوند و اگر ندهی خشم می گیرند».
که در کتب اسباب نزول معلوم است که این آیه در مذمت چه کسانی نازل شده و هرگز در سقیفة بنی ساعده نبودند و اعتراضی به آن نداشتند و در رد و قبولش سخنی از ایشان نیست. و در همین آیه که از منافقین مدینه و اطراف آن خبر میدهد، و میفرماید : «وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِّنَ الأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ» ما قبل همین آیه، آیة «وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» است که ابتدا مهاجرین و انصار را که از سابقون الاولون هستند مدح و ثنا می کند آنگاه می فرماید که در پیرامون شما از بادیه نشینان و هم از اهل مدینه منافقینی هستند که تو ای پیامبر، ایشان را نمی شناسی و در دنبال همین آیات است که می فرماید :
)لَقَد تَّابَ الله عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ(. (توبه / 117)
«هر آینه پروردگار توبة پیامبر ومهاجر و انصار را پذیرفت».
پس انسان هر قدر متعصب باشد نمی تواند مهاجرین و انصار را در ردیف منافقین در آورد زیرا این دو در قرآن در مقابل هم، چون نور و ظلمت و ایمان و کفر قرار گرفته اند مگر اینکه علاقة شدید به عقاید موروثی و تعصب و غرض ورزی چشم بصیرت او را نابينا کرده باشد! هرگز ممدوحین قرآن دچار نفاق و عصیان نشدند و این مدعا به روشنی آشکار و ظاهر است. علاوه بر اینکه آیات قرآن قبول تناقض نکرده و عقل و وجدان نیز این دو حالت (ایمان و ارتداد) را بر اصحاب رسول خدا نمی پذیرند.
ب – طائفة دوم از منافقین کسانی بودند که از روی جبر و اکراه ایمان آوردند یا بگو اسلام را اظهار کردند و اینان عدة معدودی بودند چون «عبدالله بن ابی» و «حکم بن ابی العاص» و نظائر ایشان. از صفات بارزة ایشان چنانکه قرآن معرفی می کند آن بود که
)وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُم مُّسْتَكْبِرُونَ(. (منافقون / 15)
«و هنگامی که به ایشان گفته شود بیایید تا رسول خدا برایتان [از خداوند] آمرزش بخواهد، سر پیچیند و مستکبرانه رویگردان شوند».
و همین ها می گفتند:
)هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لاَ تُنفِقُوا عَلَى مَنْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنفَضُّوا( (منافقون / 7)
« آنها(منافقین)کسانی هستند که می گویند: به کسانی که در پیرامون رسول الله هستند انفاق نکنید تا پراکنده شوند».
اینان انصار را ملامت کرده و تشویق می نمودند که چیزی به مهاجرین واصحاب رسول خدا که فقیرند ندهد و همین ها می گفتند:
)يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ( (منافقون / 8)
«اگر به مدینه باز گردیم، هر آینه عزیزتر، ذلیلتر را اخراج می کند».
پر واضح است که از این طائفه احدی در اخذ رأی برای تعیین خلیفه و امام در سقیفه حضور نداشتند چه یا مرده بودند و یا در خارج مدینه و مکه بودند و یا چنان رسوا بودند که نمی توانستند در چنین مجمعی حضور یابند.
ج – طائفة سوم ازمنافقین کسانی بودند که با دشمنان اسلام چون یهود و نصاری و امثال ایشان عهد و پیمانی داشتند از آنان انتظار یاری و نصرت عليه اسلام را می بردند و این صفت آنگاه در ایشان ظاهر می شد که مسلمین دچار دشمنانی سخت و جنگی مهیب چون جنگ خندق و احد می شدند و گاه کسانی در میان هر سه دسته بودند و در این صفات رذیله با هم اشتراک داشتند چنانکه قرآن کریم از احوال اینان خبر می دهد و می فرماید:
)فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَى أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌ(. (مائده / 52)
«بیمار دلان را می بینی که [در دوستی با یهود و نصاری] شتاب کرده، می گویند : بیم داریم که حادثه ای برایمان رخ دهد».
و نیز می فرماید:
)وَإِذْ زَاغَتْ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا * هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِيداً * وَإِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً * وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِّنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِن يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَاراً.( (احزاب / 10-13)
«آنگاه که دیدگان خیره گشت و جان ها به گلوگاه رسید و به خداوند گمان های گوناگون بردید، در آنجا بود که مؤمنین امتحان شده و سخت متزلزل شدند، و آن دم که منافقان و بیمار دلان میگفتند: خدا و رسول جز فریب ما را وعده نداده اند، و آنگاه که گروهی از آنان گفتند: ای اهل یثرب، جای ماندن نیست و و گروهی از ایشان از پیامبر رخصت رفتن می خواستند».
اما در همین سوره که خداوند اینگونه منافقین را مذمت می نماید دربارة مؤمنان می فرماید:
)وَلَمَّا رَأَى الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِيمَاناً وَتَسْلِيماً( (احزاب / 22)
«و چون مؤمنین احزاب را دیدند گفتند این همان است که خدا و رسولش به ما وعده دادند و خدا و رسول راست گفتند و [این واقعه] ایشان را جز ایمان و تسلیم نیفزود».
پس با دقت در این آیات شریفه به روشنی معلوم می شود که مراد خدای متعال از منافقین چه کسانند و هرگز نمی توان در میان مهاجرین و انصار که ممدوح قرآن اند و سایر اصحاب رسول خدا که از صفات منافقین مبری بودند کسی را یافت که در لباس نفاق در سقیفه حاضر شده و علی رغم نص خدا و رسول و وصیت آن حضرت، مخالفت کرده باشد. علاوه بر همة اینها قرآن کریم دربارة منافقین می فرماید:
)لَئِن لَّمْ يَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلاً * مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلاً( (احزاب /61-60)
«اگر منافقان و بیمار دلان و آنان که مردم را [با سخنانشان] در شهر نگران و هراسان می سازند دست نکشند البته تو را بر ایشان چیره سازیم و آنگاه جز اندک زمانی در جوارت نمانند که ملعون و مطرودند و هر جا یافت شوند گرفتار شده و به خواری کشته شوند».
و نیز می فرماید: منافقین آنان اند که رسول خدا مأمور است با آنها جهاد کند و بر ایشان سخت گرفته و با غلظت رفتار نماید. کدام یک از کسانی که در سقیفه بودند پس از اندک مدتی از مجاورت با پیامبر عدر مدینه محروم شدند و کدام یک گرفته و کشته شدند، و با کدامشان رسول خدا جهاد و سختگیری کرده است؟ آیا رسول خدا به آیة :
)يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ(. (توبه / 73 تحريم / 9)
عمل کرده است یا نه؟ و اگر عمل کرده کدام یک از اصحاب رسول خدا منافق بودند که با آنان جهاد کرده و با آنها با شدت عمل و غلظت رفتار کرده؟ و از آنان کدام یک در سقیفه حاضر بودند و به بیعت ابی بکر کمک کردند؟!
د – اما این اشکال و اعتراض که خداوند مسلمانان و اصحاب رسول خدا و حتی خود رسول الله و رسولان دیگر را تهدید می کند که اگر مشرک و یا مرتد شوند خدا با ایشان چنین و چنان خواهد کرد، عملشان را حبط کرده و از خاسرین خواهند شد! گو اینکه معترضین اگر از قائلین به نص و معصومیت ائمة طاهرین باشند، این اشکال را که حتی پیغمبران ممکن است مرتکب گناه شوند هرگز قبول نخواهند کرد زیرا آنان چنان عصمتی دربارة انبیاء قائلند که حتی پدران و اجداد پاره ای از پیغمبران را که به نص قرآن و به تصدیق عقل و برهان کافر و مشرک بودند[3] پاک و طاهر و موحد می دانند! اما با فرض اینکه تا این حد تنزل کنند و از ایشان ارتکاب به گناه را احتمال دهند و بگویند در نتیجه احتمال ارتداد اصحاب پیغمبر بیشتر است چنانکه آیات شریفه نیز آنان را تهدید می کند که اگر مرتد شوند اعمالشان باطل شده و زیانکار خواهند شد. توجه آنان را به این نکتة واضح جلب می کنیم که احتمال وقوع در گناه بر همه کس حتی انبیای إلهی روا است و دربارة اصحاب پیغمبر نیز به مراتب اولی محتمل است، اما آنچه وقوع این احتمال را دربارة ایشان تصدیق می کند کدام است؟ در حالی که قرآن دربارة مهاجرین هم در دنیا و هم در آخرت وعدة خیر داده است و می فرماید:
)وَالَّذِينَ هَاجَرُواْ فِي اللّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُواْ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَلَأَجْرُ الآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ( (نحل / 41)
«آنان که برای خدا دیار خود را پس از اینکه به ایشان ستم شد، ترک کردند البته آنان را در دنیا جایی نیکو می دهیم و مزد آخرت بزرگتر است اگر می دانستند».
ارتداد آن است که کسی منکر وحدانیت خدا یا رسالت رسول الله یا یکی از احکام مسلمة قرآن باشد. کدام یک از اصحاب رسول خدا مخصوصاً در میان مهاجر و انصار منکر این حقائق بود؟ موضوع امامت به این کیفیت و منصوصیت علی ؛در کدام یک از آیات قرآن است که کسی منکر آن شده باشد؟! مسألة امامت به این کیفیت که امامیه معتقد است، اگر وجود داشت، مقصر اولیه – نعوذ بالله – خود علی بن ابی طالب ؛ است که در هیچ موردی از آن سخنی به میان نیاورد و مدعی منصوصیت آن از جانب خدا و رسول نشد و در این باره تا این حد سستی کرد! و اگر حضرتش از جانب خدا و رسول برای خلافت تعیین شده بود واجب بود که تا سرحد شهادت با ابوبکر مخالفت کند و نگذارد او از منبر رسول خدا بالا رود، چنانکه خود آن جناب بنا به روایت «قیس بن عباد» فرمود: «والذي فلق الحبة وبرء النسمة لو عهد إلی رسول الله عهداً لجادت عليه ولم أترک ابن أبي قحافة يرقی في درجة واحدة من منبر» : قسم به کسی که دانه را بشکافت و جهانیان را آفرید اگر رسول خدا عهدی با من کرده بود [راجع به خلافت و مرا جانشین خود کرده بود] با چابکی بر آن می شتافتم و نمی گذاشتم پسر ابی قحافه (ابوبکر) به پله ای از منبر پیغمبر بر آید. نوادة آن حضرت حسن بن الحسن المجتبی ؛ نیز توضیحاتی دربارة حدیث غدیر بیان فرموده که ما در اینجا نقل می کنیم : «حدثنا الفضیل بن مرزوق قال : سمعت الحسن بن الحسن أخا عبدالله بن الحسن و هو یقول لرجل ممن یغلو فیهم: و یحکم أحبونا لله فإن أطعنا الله فأحبونا، وإن عصینا الله فأبغضونا قال: فقال له الرجل: إنکم ذو قرابة رسول الله ع و أهل بیته، فقال : ویحکم لوکان الله نافعا بقرابه من رسول الله ع بغیر عمل بطاعته لنفع بذلک من هو أقرب إلیه منا أباه وأمه، و الله إنی لأرجو أن یؤتی المحسن منا أجره مرتین. ثم قال: لقد أساء آباؤنا و أمهاتنا إن کان ما تقولون من دین الله حقا من لم یخبرونا به ولم یطلعونا علیه ولم یرغبونا فیه، فنحن والله کنا أقرب منهم قرابة منکم وأوجب علیهم حقا وأحق بأن یرغبوا فیه منکم ولو کان الأمر کما تقولون: إن الله ورسوله اختار علیا لهذا الأمر و للقیام علی الناس بعده، کان علی لأعظم الناس فی ذلک خطیئة و جرماً إذ ترک أمر رسول الله ع أن یقوم فیه کما أمره و یعذر (یعدل) فیه إلی الناس. فقال له الرافضی: ألم یقل رسول الله ع لعلی: «من کنت مولاه فعلی مولاه»؟ قال: ای و الله، أن لو یعنی رسول الله ع بذلک الإمرة و السلطان و القیام علی الناس، لأفصح لهم بذلک کما أفصح لهم بالصلاة والزکاة وصیام رمضان وحجّ البیت ولقال لهم: أیها الناس إن هذا ولی امرکم من بعدی فاسمعوا له و اطیعوا، فماکان من وراء هذا، فإن أفصح الناس کان للمسلمین رسول الله ع : فضیل بن مرزوق گفت شنیدم حسن بن حسن برادر عبدالله بن حسن به مردی از آنان که دربارة [أهل بیت] غلو می کنند می گفت: وای بر شما، ما را برای خدا دوست بدارید، اگر خداوند را اطاعت کردیم ما را دوست بدارید و اگر خدا را نافرمانی کردیم ما را دشمن بدارید. آن مرد گفت: همانا شما خویشاوند پیامبر و أهل بیت اویید. آن جناب گفت: وای بر شما، اگر خداوند بدون اطاعتش و به صرف خویشاوندی با رسول الله ع پاداش می داد بیشک به کسی که از ما به پیامبر نزدیکتر بودند مانند پدر و مادرش ، پاداش می داد. به خدا سوگند بیم دارم که پروردگار، نافرمان ما [أهل بیت] را دو چندان عذاب فرماید، به خدا سوگند امید دارم که نیکوکار ما [أهل بیت] را دو برابر پاداش دهد. سپس گفت: اگر آنچه که شما دربارة دین خدا می گویید راست باشد ولی پدران و مادرانمان، ما را از آن با خبر و آگاه نساخته و ما را نسبت به آن تحریض نکرده باشند در حق ما بدی کرده اند، به خدا سوگند ما از شما به ایشان نزدیکتر و از شما به ایشان محق تر بوده و سزاوارتر بودیم که ما را به آن تحریض نمایند و اگر امر چنان باشد که شما می گویید که خدا و رسول، علی را برای این کار و سرپرستی مردم پس از پیامبر برگزیدند، علی خطا و جرمش از دیگر مردم بزرگتر بود، زیرا فرمان رسول خداع را که به او فرموده بود به این کار اقدام کند، ترک کرده و در میان مردم عذر آورده یا از آن عدول کرده است. رافضی گفت: آیا پیامبر ع دربارة علی ؛ نفرمود: «هر که من مولای اویم، علی مولای اوست»؟ آن بزرگوار گفت: قسم به خدا اگر مقصود پیامبر ع از آن کلام فرمانروایی و حکومت و سرپرستی مردم بود، همچنانکه نماز و زکات و روزة رمضان و حج را با فصاحت بیان فرمود آن را نیز با فصاحت و رسایی بر ایشان بیان می فرمود و می گفت: ای مردم همانا این (: علی) ولی امر(فرمانروای شما) پس از من است، سخنش را بشنوید و اطاعت کنید و از این قبیل سخنان، زیرا خیرخواه ترین مردم برای مسلمین، رسول الله ع بود.[4]
آری سکوت و تسلیم خود آن جناب، بهترین دلیل و حجت است بر عدم نص در نزد أولوا الألباب نه اهل غرض و ارتیاب! به قول معروف السکوت في موضوع البیان، بیان.
چنانکه گفتیم آتش افروزان نفاق و ویران کنان بنیان اتحاد و اتفاق، موضوع خلافت و جانشینی بی اساس و بی معنی را که همان مسألة حکومت و زمامداری امت است، وسیله ای برای مقاصد سوء خود گرفته و بدان شاخ و برگ افزوده و معرکة جدال و تفرقة بین مسلمین را گرم کردند و بلائی بر سر اسلام و مسلمین آورده اند که خدا می داند سرانجام آن چه خواهد شد؟
در کتاب «الإحتجاج علی أهل اللجاج» طبرسی گرچه داستان سقیفة بنی ساعده را همانند «ابن قتیبه» در «الإمامه و السیاسه» آورده است لیکن در آخر آن می نویسد: «فقال بشیر بن سعد الأنصاری الذی و طأ الأمر لأبی بکر و قالت جماعه الأنصار یا أبا الحسن لو کان هذا الأمر سمعته منک الأنصار قبل بیعتها لأبی بکر ما اختلف فیک اثنان» به نظر ما عذری که انصار آوردند و به حضرت علی ع گفتند: اگردر مسألة خلافت انصار قبل از بیعت شان با ابوبکر از تو چیزی شنیده بودند دو نفر با تو اختلاف نمی کرد یعنی همة اصحاب رسول خدا با تو بودند و اصرار و یا سوء نیتی در بر کنار داشتن تو از خلافت نداشته اند، صحیح و راست است، زیرا کسی از مهاجرین و انصار منکر فضل و علم و شجاعت و لیاقت علی نبودند (حال اگر از رسول خدا شنیده بودند به طریق اولی).
از این رو معلوم می شود اگر رسول خدا در روز غدیر آنگونه که مدعیان ادعا می کنند به صراحت علی ع را جانشن خود کرده بود و از آنان بیعت گرفته بود محال بود که کسی سخن از خلافت زند و در صدد احراز آن مقام باشد، تا چه رسد به اینکه «سعد بن عباده» که خود از فداکاران و جانبازان راه خدا بود خود را برای این کار نامزد کند!! و آنگاه ابوبکر و عمر و ابو عبیده آمده و برنامة او را بر هم زده، خود خلافت غصب شدة علی را از دست غاصب اولیه «سعد بن عباده» ربوده، غاصب دست دوم شوند! و در چنین وضع و کیفیتی از صدو چند هزار اصحاب رسول که در غدیر خم حاضر بودند، احدی یافت نشود که بگوید ای مردم بی دین و بی حیا، ای سست ترین و مردم دنیا و و و .... شما هشتاد روز قبل با علی ؛ بر خلافت بیعت کردید و او را بر خود امام نمودید و امیر المؤمنین خواندید و حسان بن ثابت نیز در این باره شعر سرود دیگر این چه مسخره بازی است که مرتکب شده اید؟ چنین پیش آمدی هرگز در تاریخ دنیا برای احدی رخ نداده که صد و چند هزار نفر در محضری از روی طوع و اختیار یا کراهت و اجبار با کسی عهد و میثاقی هر اندازه حقیر و ناچیز باشد، ببندند آنگاه در ظرف هشتاد روز آن را در جای خود کتمان و پنهان کنند و در عین حال در موارد دیگر اظهار آن و یا التزام به آن اجتناب نکنند.[5]
چنین عملی حتی در خواب و خیال هم وقوعش محال است چه رسد به اصحاب رسول که ممدوح قرآن اند و تاریخ اسلام شاهد وفاداری و فداکاری آنان در راه احیای دین خدا و گسترش اسلام است. اما جای تأسف و دریغ بی نهایت است که مسأله ای بدین بداهت و وضوح، آنچنان صورت وارونه اش که دروغ محض است، صورت حقیقت گرفته که میلیون ها نفر از افراد بنی نوع انسان که خود را مسلمان و تابع قرآن می دانند کورکورانه قرن های متمادی دروغ مذکور را حقیقت مسلم دینی گرفته و در وادی ضلالت و گمراهی با عشق و نشاط طی طریق می کنند و شیاطین انسی و جنی با دمیدن در این آتش خانمان سوز، آن را گرمتر کرده و مسلمانان را که به نص قرآن با یکدیگر برادر و برابرند به جان هم انداخته و خانه و کاشانة خود را با دست خود ویران می کنند! یخربون بیوتهم بأیدیهم و أیدی الشیاطین فاعتبروا یا اولی الابصار.
کتاب «احتجاج» (ج 1 ص 96) جوابی را که حضرت امیر ؛ به انصار می دهد چنین آورده است : «قال علی: یا هولاء أکنت أدع رسول الله مسجی لا أواریه وأخرج انازع فی سلطانه والله ما خفت أحد یسموله و ینازعنا اهل البیت و یستحل ما استحللتموه» تا اینجا عذر امیر المؤمنین اين است که آیا سزاوار بود که من جنازة رسول خدا را بدون کفن و دفن گذارده بیایم در مسألة حکومت او کشمکش کنم؟ به خدا سوگند من بیم نداشتم که کسی خود را برای این امر نامزد کرده و با ما اهل بیت به منازعه پردازد و آنچه را که شما روا شمردید روا دارد.
آری علی ؛ چون خود را از اهل بیت رسول خدا ع می دانست، می پنداشت که کسی طمع در خلافت او نمی بندد و بدون منازعه حضرتش امام و جانشین پیغمبر خواهد شد. احتجاج ماجرا را بدین صورت ادامه می دهد که علی فرمود: «ولا علمت أن رسول الله ترک یوم غدیر خم یقول: من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه و انصر من نصره واخذل من خذله؛ أن یشهد بما سمع» در چنین معرکه ای اگر داستان غدیر براستی برای امر امامت امت بوده، سخن علی ؛ که خود امیر سخن و امام الفصحاء است، رسا و مناسب مقام نیست زیرا در ماجرایی که هزاران تن حاضر بوده و آن را فهمیده و تسلیم شده و پذیرفته اند و در نتیجه تمام حجاج مدینه شاهد آن بوده اند، علی مردی را طلب کند که بر خیزد بگوید که پیامبر فرمود: «هر که من دوست اویم علی هم دوست اوست خدایا هر که علی را دوست دارد دوست بدار و هر که او را دشمن بدارد، دشمن بدار و هر که او را یاری کند، یاری فرما و هر که او را خوار کند، خوار فرما»! آیا از این سخن استفاده میشود که خداوند علی ؛ را برای ایام پس از پیامبر ع به امامت امت و زعامت مؤمنین نصب فرموده؟ حاشا که جبار البیان و امیر بلاغت و فصاحت چنین توقعی داشته باشد! [6] چنانکه قبلا آوردیم «مولی» بیش از بیست و هفت معنی دارد که بدون قرینه معنای آن واضح نیست و قرینه در این کلام جملة «اللهم وال من والاه وعاد من عاداه» : پروردگارا هر که او را دوست دارد دوست بدار و هر که او را دشمن بدارد، دشمن بدار است که از آن دوستی و نصرت دریافت می شود. کلمة «مولی» هر معنایی داشته باشد معنای خلیفه و امام ندارد و اگر مردم از این کلمه امام و خلیفه نفهمیدند، مقصر نیستند خصوصا با قرینة بعد از آن که به معنای دوستی است.[7]
پس این خواهش علی ؛ برای اثبات منظور خویش چندان به جا نبوده و دردی دوا نمی کرده است که با قید سوگند از مردی خواسته است که گواهی دهد. مسلما این جملات بافته و ساختة دیگران است و به آن جناب مربوط نیست. عبارت احتجاج ادامه دارد که امیر المؤمنین از مهاجرین و انصار خواست که گواهی دهند در غدیر خم رسول خدا فرموده «من کنت مولاه فعلی مولاه»، و از زید بن ارقم نقل می کند که 12نفر از مجاهدین غزوة بدر شهادت دادند و زید بن ارقم گفت که من خود از کسانی بودم که این جمله را از رسول خدا شنیده بودم، مع هذا آن روز کتمان شهادت کردم، لذا چشمم کور شد.[8]
این حدیث که کتاب احتجاج آن را از «محمد بن عبدالله شیبانی» و او از رجال ثقه خود روایت می کند دارای مشکلات بسیاری است. زیرا اولا معلوم نیست خود جناب «محمد بن عبدالله شیبانی» کیست و ثقات او چه کسان اند[9] هر که بوده اند حدیث شان ناقص و نارسا است.
نجاشی در رجال خود (ص 309) دربارة شیبانی می نویسد «اصله کوفی و رأیت جل أصحابنا یضعفونه» : او کوفی الاصل است و عموم اصحاب ما او را ضعیف می دانند» قهبائی در «مجمع الرجال» (ج 5 ص 241) می نویسد: «وضاع، کثیر المناکیر»: او جاعل حدیث بوده و بدیهای بسیار دارد. و شیخ طوسی در «الفهرست» فرموده: «ضعفه جماعه من اصحابنا»: گروهی از اصحاب ما او را تضعیف کرده اند. و در «الاخبار الدخیله» (ص 48) به نقل از غضائری آمده است که : «کذاب، وضاع للحدیث : بسیار دروغگو و جاعل حدیث است».
دیگر انکه «زید بن ارقم» در آن موقع از رجالی نبوده که از او استشهاد شده باشد و هرگز امیر المؤمنین در دورة ابوبکر از او گواهی نخواسته و این گواهی خواستن در وقت دیگری است که ما قبلا به نقل از «بحار الأنوار» و «الغدیر» بیان کردیم که شهادت خواستن از زید بن ارقم و دیگران در سال 35 هجری در رحبة کوفه و در زمان خلافت علی ؛ و برای تحریض مردم به جنگ معاویه بوده است نه در زمان خلافت ابوبکر.
به هر حال این دوازده نفر که در مورد غدیر خم شهادت داده اند ظاهرا همان کسانی که احتجاج بلافاصله پس از قضیة کتمان «زید بن ارقم» بدون سند و به طریق ارسال از قول «ابان بن تغلب» آورده که از حضرت صادق ؛ پرسید که آیا کسی در میان اصحاب رسول خدا جانشینی ابوبکر را بر جایگاه رسول خدا، انکار نکرده؟ حضرت فرمود : چرا 12 نفر انکار کردند و بین خود مشورت کردند و به یکدیگر گفتند قسم به خدا و نزد ابوبکر رفته و حتما او را از منبر رسول الله ع پایین می آوریم و اینان خالد بن سعید بن العاص (از بنی امیه) و سلمان فارسی و ابوذر غفاری و مقداد بن الأسود و عمار بن یاسر و بریدة اسلمی و از انصار ابو الهيثم التیهان و سهل و عثمان بن حنیف و خزیمه بن ثابت ذو الشهادتین و ابی بن کعب و ابو ایوب انصاری بودند که پس از أخذ تصمیم خدمت امیر المؤمنین آمده و با جنابش مشورت کردند که بروند ابوبکر را از منبر رسول خدا پائین بیاورند[10] لیکن حضرت این عمل را صلاح ندانست و فرمود همگی بروید و آنچه از پیغمبر در این خصوص شنیده اید برای اتمام حجت به ابوبکر بفهمانید. روز جمعه همین که ابوبکر بر منبر بر آمد بنابراین شد که ابتداء مهاجرین سخن گویند. از اينرو خالد بن سعید بن عاص (که خود پیش از ابوبکر و یا به راهنمایی او اسلام آورده بود و در زمان خلافت ابوبکر و به فرمان او در جنگ اجنادین شرکت کرد و 24 روز قبل از در گذشت ابوبکر شهید شد) برخاست و ابوبکر را عتاب و خطاب کرد اما در سخنان خود ابدا اشاره ای به غدیر خم نکرده ولی چیزی از یوم بنی قریظه نقل می کند که در تایخ اثری از آن نیست!! و عجیب تر این است که بعد از سخنان وی عمر برخاسته و به او گفته: «اسکت يا خالد فلست من أهل المشورة» : خاموش باش خالد! که تو شایستة مشورت نیستی! در حالی که خالد از کسانی است که دو هجرت کرده یک هجرت به حبشه و دیگر هجرت به مدينه و در تمام غزوات با رسول خدا بوده و در هنگام رحلت پیغمبر از جانب رسول خدا حاکم قبیلة مذحج و قسمتی از یمن بوده و معلوم نیست این راوی جاعل دروغ پرداز چگونه او را در این زمان به مدینه آورده و به عنوان اولین معترض روبروی ابوبکر به احتجاج واداشته است!! به هر صورت در احتجاج خالد سخنی از داستان غدیر که مهمترین سند خلافت منصوصه است نیامده است.
کسی که از تاریخ اسلام مطلع باشد می داند که همة این مطالب ساختگی و دروغ است. دومین فرد از معترضین دوازدهگانه، سلمان فارسی است که در گفتار او نیز کمترین اشاره ای به منصوصیت علی ؛در غدیر خم نیست و فقط محور سخنان او تعریف از فضائل خود و نصیحت و موعظه به ابوبکر است که چرا از جیش اسامه تخلف کرده است[11] و از این قبیل سخنان.
سومین نفر ابوذر غفاری است که در سخنان او نیز ابدا اشاره ای به داستان غدیر خم نشده است. چهارمین نفر مقداد بن الاسود است که در بیانات او نیز به غدیر خم تصریح نشده[12] پنجمین نفر از مهاجرین عمار بن یاسر است که در اعتراض آن جناب نیز سخنی از غدیر خم به میان نیامده و فقط گفته است : «إن أهل بیت نبیکم أولی به وأحق بإرثه .... وقد علمتم أن بنی هاشم أحق بهذا الأمر فیکم» : همانا اهل بیت پیامبرتان به او و میراثش سزاوارترند ... و می دانید که بنی هاشم از شما برای این کار شایسته ترند»، سپس مقداری از فضائل علی -عليه السلام- را بازگو کرده است.
ششمین نفر از مهاجرین بریدة اسلمی است که او نیز از غدیر خم سخنی نگفته است، اما جهالت راوی کذاب را بر آفتاب انداخته!! زیرا جناب جاعل خبر نداشته که بریده از معترضان علی ؛ بود که دقت و باریک بینی آن حضرت را در اجرای عدالت نمی پسندید و یکی از کسانی که رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- خطبة غدیر را در مخالفت با او و به منظور ساکت ساختن او ازاعتراض نسبت به علی؛، بیان فرموده، همین بریدة اسلمی است! اما راوی رسوا، ناشیانه چنین کسی را که در تضعیف محبوبیت علی ؛ در میان مردم، می کوشیده، در روایت خویش به عنوان مدافع آن حضرت برگزیده است؟!! راست گفته اند که دزد ناشی به کاهدان می زند!
باری، بعد از آنکه شش تن از مهاجرین بنا به روایت کتاب احتجاج، به ابوبکر اعتراض کردند، نوبت به انصار رسیده:
نخستین فرد از انصار «ابی بن کعب» است که برخاست و ابوبکر را مورد عتاب و خطاب قرار داده اما او نیز اصلا اشاره ای به موضوع غدیر و منصوصیت علی -عليه السلام- نکرده، فقط ابوبکر را از عاقبت امر بیم داده است. دومین معترض از انصار، «خزیمه بن ثابت» است که او نیز چیزی دربارة غدیر نگفته. نفر سوم «ابوالهیثم بن التیهان» است. وی گرچه به داستان غدیر خم اشاره کرده، لیکن به مصداق مثل معروف «خواست او را بیاراید، چشمش را کور کرد»، گفته که خطبة غدیر خم مطلبی پیچیده و مبهم بوده و پاره ای از انصار گفتند مقصود رسول خدا آن است که هر برده ای که رسول الله مالک و مولای او است، علی نیز مالک و مولای اوست. ناگزیر کسانی را فرستادیم که از پیغمبر بپرسند که مقصود چیست؟!! رسول خدا ع فرمود که به ایشان بگويید که علی پس از من ولی مؤمنین و خیرخواه امت من است!
ملاحظه می فرمایید در این اقوال نیز نه تنها نصی صریح در خلافت و منصوبیت علی ؛ از جانب خدا نیست، بلکه گویی با نقل این ماجرا می خواهد – نعوذ بالله – فقط نارسایی بیان رسول خدا ع را اثبات کند؟!![13]
اما مشکل این روایت بیش از این هاست زیرا «ابو عماره خزیمه ابن ثابت اوسی دو الشهادتین» و «ابوالهیثم مالک بن التیهان اوسی» هر چند از دوستداران علی ؛ به شمار می روند، اما قطعا از معتقدان به خلافت منصوصة علی ؛ نبوده اند و بنا به نقل «احمد بن یحیی بلاذری» در «انساب الاشراف» که از قدیمی ترین تواریخ اسلامی است، آن دو حتی در اختلاف بین امیر المؤمنین -عليه السلام- و معاویه، نسبت به حقانیت آن حضرت چنان تردید داشتند که تا پیش از شهادت عمار یاسر، حاضر به جنگ در سپاه علی -عليه السلام- نشدند![14]
بلاذری دربارة خزیمه می نویسد: «شهد خزیمه الجمل، فلم یسل سیفا وشهد صفین فقال لا أقاتل أبداً حتی یقتل عمار فأنظر من یقتله، فإنی سمعت رسول الله ع یقول: تقتله الفئة الباغیة .... فلما قتل عمار، قال خزیمة: قد بان الحق فقاتل حتی قتل» : خزیمه در جنگ جمل حاضر شد اما دست بر شمشیر نبرد و در صفین حاضر شد و گفت هرگز نمی جنگم تا اینکه عمار یاسر کشته شود و ببینم که او را می کشد، زیرا شنیدم که رسول خدا ع می فرمود : او را گروهی یاغی می کشند. و چون عمار [به دست سپاهیان معاویه] کشته شد خزیمه گفت: گمراهی آشکار شد و [در سپاه علی -عليه السلام-] جنگید تا شهید شد.[15]
در «رجال کشی» (ص 51) نیز به نقل از نوة خزیمه آمده است: «مازال جدی بسلاحه یوم الجمل و صفین حتی قتل عمار، سل سیفه حتی قتل» : جدم خزیمه همواره در جنگ جمل و صفین حاضر بود تا اینکه عمار شهید شد و او [در این هنگام] دست به شمشیر برد و جنگید تا اینکه شهید شد.
دربارة ابو الهیثم نیز می خوانیم: «حضر ابو الهیثم بن التیهان الصفین فلما رأی عمارا قد قتل، قاتل حتی قتل فصلی علیه علی ؛ و دفنه» ابو الهیثم در جنگ صفین حاضر شد [اما ابتداء نجنگید] و چون دید عمار کشته شده، آن قدر جنگید تا شهید شد، علی -عليه السلام- بر او نماز گزارد و او را به خاک سپرد.[16]
انتخاب این دو تن برای اجرای چنین نقشی در این روایت، حقا ناشی گری است! باری ادامة روایت چنین است که «سهل بن حنیف» به عنوان چهارمین معترض از انصار نیز گواهی داد که رسول خدا در همین مسجد الرسول فرموده علی بعد از من امام شما است و از قضیة غدیر سخنی به میان نیاورده است. نفر پنجم «عثمان بن حنیف» برادر سهل است که برخاست و گفت رسول خدا فرمود : «أهل بیتی نجوم الأرض فلا تقدموهم و قدموهم» : اهل بیتم ستارگان زمین اند و از آنان پیشی نگیرید و آنان را مقدم بدارید. ششمین نفر «ابو ایوب انصاری» است او هم کلامی از غدیر خم به زبان نیاورده و گفته : «اتقوا الله عباد الله فی اهل بیت نبیکم و ادوا الیهم حقهم» : ای بندگان خدا، دربارة اهل بیت پیامبرتان از خداوندتان پروا کنید و حقشان را بدهید!
گرچه متن حدیث آشکارا بر جعل آن گواه است، اما با فرض اینکه چنین قضیه ای واقع شده و 12 نفر فوق الذکر به ابوبکر اعتراض کرده اند اگر خطبة غدیر خم واقعا دلیل منصوصیت علی -عليه السلام- به خلافت بلافصل پیامبر بوده آیا بهتر نبود که آن را یادآور می شدند که نزدیکترین و قاطع ترین حجت بر جانشینی آن حضرت بود؟
پس چنانکه گفتیم مسألة غدیر خم ابدا دلالت بر منصوصیت آن حضرت نداشته بلکه حقیقت همان است که رسول خدا از دشمنی مردم با علی و قدر ناشناسی نسبت به وی، بیمناک بود از این نظر به وجوب دوستی آن حضرت بر مسلمین و بیان آن همت گماشت، بلکه می توان گفت این امر خود یکی از معجزات رسالت است که می دید مردم پس از وی چگونه در صدد دشمنی با آن حضرت بر می آیند لذا در موارد متعدد دوستی و ولایت او را توصیه می فرماید البته به صورتی که دوستی أمت به حال آن بزرگوار نافع باشد و در نصرت دین حق، وی را یاری کنند و او را تنها نگذارند، نه اینکه محبت و ولای علی را وسیلة جرأت بر گناه و تجاوز از حدود ما أنزل الله کرده باشند، چنانکه امروزه اراذل و اوباش بدین ادعاهای باطل «حب علی حسنه لا تضر معها سیئه» یعنی : دوستی علی ثوابی دارد که هیچ گناهی به آن زیان نمی رساند!
به فریب شیطانی مرتکب سیئات می شوند.
کتاب احتجاج که داستان سر تا پا دروغ فوق را به امام صادق ؛ نسبت داده است، چنین ادامه می دهد که حضرت صادق فرمود : ابوبکر از احتجاج این 12 نفر چنان منکوب شد که دیگر نتوانست جوابی بدهد، آنگاه گفت من زمامدار شدم در حالی که بهترین شما نیستم، «أقیلونی أقیلونی» : مرا واگذارید، مرا واگذارید. و خلافت را از من باز ستانید، عمر که چنین دید به ابیبکر گفت:از منبر فرود آی، تو که نمی توانی در مقابل حجت های قریش مقاومت کنی چرا خود را در چنین مقامی واداشته ای، به خدا سوگند بارها تصمیم گرفته ام تو را از خلافت خلع کنم و سالم مولای حذیفه را خلیفه سازم[17]!! پس ابوبکر از منبر پایین آمد عمر دست او را گرفت و او را به منزلش برد، آنها سه روز در آنجا ماندند و در این مدت به مسجد رسول خدا نمی رفتند، همین که روز چهارم شد خالد بن ولید با هزار نفر به نزدشان آمد و به ابوبکر و عمر گفت چرا اینجا نشسته اید؟ به خدا سوگند بنی هاشم طمع در خلافت بسته اند و «سالم مولی ابو حذیفه» آمد و با او نیز هزار نفر بود و «معاذ بن جبل» آمد و با او نیز هزار نفر بود همچنین مردان جنگی یک یک می آمدند تا اینکه چهار هزار نفر گرد آمدند در حالی که شمشیرهای خود را بر افروخته بودند و عمر بن الخطاب پیشاپیش ایشان بود (تو گوئی مارشال فش برای جنگ بینالمللی آمده!!) آمدند تا در مسجد رسول توقف کردند (کسی به این راوی دروغگو نگفته این رزم خواهی و سپاه آرائی برای چه؟ آیا برای همان سخنان بیسروته آن 12 نفر موهوم؟!) آنگاه عمر به یاران علی -عليه السلام- گفت: به خدا سوگند اگر یکی از شما بخواهد سخنانی را بگوید که دیروز گفت سرش را که چشمانش در آن گردش می کند بر می دارم!! خالد بن سعید بن العاص بر پا خاسته گفت: ای پسر خطاب آیا ما را به شمشیرهای خود تهدید می کنید یا از جمعیت خود ما را می ترسانید به خدا سوگند که شمشیرهای ما از شمشیرهایتان تیزتر است و ما هر چند کم هستیم اما از شما زیادتریم زیرا حجت خدا در میان ما است به خدا سوگند اگر نه این بود که می دانم طاعت و فرمانبرداری امام من اولی است اکنون شمشير خود را برهنه کرده و در راه خدا با شما جهاد می کردم تا اینکه عذر من آشکار و آزمایش شده باشد، امیر المؤمنین به او فرمود : ای خالد بنشین زیرا مقام تو شناخته شد و سعی تو مشکور است! خالد نشست آنگاه سلمان فارسی برپاخاست و گفت الله اکبر الله اکبر از رسول خدا با دو گوش خود شنیدم و گرنه کر باد که می فرمود : می بینم در حالی که([2])- این آیه کریمه با تأکیدات پی درپی دلالت دارد بر اینکه خداوند حافظ قرآن کریم است. یکی آنکه جملة اسمیّه را که دلالت بر دوام و استمرار دارد با (إن) که از حروف مشبّهه بالفعل بوده و دالّ بر تأکید است همراه کرده و این تأکید را با صیغه جمع و با ذکر ضمیر فصل (نحن) تشدید فرموده و آنگاه نزول قرآن را به خود نسبت داده که مبیّن عنایت خاصّ إلهی به این کتاب بوده و حفظ، از لوازم عنایت است. دیگر آنکه در جمله بعد نیز مجددّا همین تأکیدات را بکار برده که عبارتند از : اوّل کلمه (إن) که دلالت بر تأکید دارد، دوّم (لام) در کلمه (له)، سوّم (لام) تأکید در (لحافظون)، چهارم تعبیرکردن این مطلب به جمله اسمیّه، پنجم آوردن ضمیر متکلّم مع الغیر و آوردن لفظ جمع (حافظون) که دلالت دارد بر این معنی که ما که خداییم و متّصف به صفات کمالیّه علم و قدرت هستیم آن را حفظ می کنیم. (برقعی)
([3])- منظور «آزر» پدر حضرت ابراهیم -عليه السلام- و همچنین جد بزرگ پیامبر اکرم ع است که «عبد مناف» نام داشت. در مورد پدر حضرت ابراهیم رجوع کنید به جلد اوّل کتاب آقای حسن مصطفوی موسوم به «التحقیق فی کلمات القرآن» (ص 63 الی 68 چاپ اوّل). (برقعی)
([5])- علامه امینی از «دار قطنی» روایت کرده که : دو بادیه نشین برای حکمیت در اختلافی که داشتند نزد عمر آمدند، وی نیز از علی ؛ خواست که میان آن دو قضاوت نماید، یکی از آن دو (با لحنی غیر محترمانه) به آن حضرت اشاره کرد و گفت: این میان ما قضاوت کند؟ عمر به سویش جهید و گریبانش گرفت و گفت: وای بر تو، آیا می دانی که او کیست؟ او مولای من و مولای هر مؤمنی است و کسی که او مولایش نباشد، مؤمن نیست.
همچنین آورده است که مردی با عمر در امری مخالفت کرد، عمر نیز به حضرت علی ؛ اشاره کرد و گفت: این مرد که اینجا نشسته میان ما حکم نماید. مرد پرسید این مرد شکم بزرگ ؟ عمر از جا برخاست و گریبان مرد را گرفته و او را از جایش بلند کرد و گفت: آیا می دانی که چه کسی را کوچک شمردی؟ این مولای من و مولای هر مسلمانی است.
علامه امینی از کتاب «الفتوحات الاسلامیة» نیز نقل کرده که روزی علی ؛ در مورد عربی بادیه نشین قضاوت فرمود و او به حکم آن حضرت راضی نشد. عمر گریبانش را گرفت و گفت: وای بر تو او مولای تو و مولای هر مرد و زن مسلمان است. نیز از «طبرانی» روایت کرده که به عمر گفتند تو چنان علی ؛ را بزرگ می داری و اکرم می کنی که با هیچ یک از اصحاب پیامبر ع چنان رفتاری نمی کنی، وی پاسخ داد: او مولای من است. (الغدیر، چاپ سوم ج اول، ص 382-383)
([6])- مولف این روایات را به طور الزامی از کتب شیعه نقل کرده است و گرنه مولف و یا هیچ عاقلی در تحریف و تزییف این روایات ادنی شبهه ای ندارد!
([7])- ما در این باب در صفحات قبل توضیحات لازم را آوردیم و اثبات کردیم که خطبه غدیر برای تفهیم خلافت الهی و جانشینی پیامبر، نارساست.
([9])- شیخ صدوق در «خصال» این روایت را به سند دیگری آورده که در رجال شیعه از هیچ یک از آنها نامی نیست و در رجال اهل سنت نیز بد ناماند! و متن حدیث نیز گواه بر کذب آن است.
([10])- بنا به حدیث «ارتداد اصحاب پیامبر»، این افراد غیر از سلمان و ابوذر و مقداد و عمار، از مرتدین بوده اند ولی در این روایت، همین مرتدین سوگند یاد کرده و میخواهند مانع خلافت ابوبکر شوند و به بيعت علی -عليه السلام- شهادت می دهند! کدام را بپذیریم ارتداد شان را یا ایمان شان را ؟!! بیهوده نگفته اند که دروغگو کم حافظه است.
([11])- در واقع ابوبکر همچون علی -عليه السلام- مأمور به شرکت در سپاه اسامه نبوده است. ابن کثیر در «السیّرة النبّویة» (ج 4، ص 441) می نویسد: «ومن قال إن ابابکر کان فيهم، فقد غلط! فإن رسول الله -صلى الله عليه وسلم- اشتد به المرض وجيش اسامة مخيم بالجرف وقد أمر النبی -صلى الله عليه وسلم- ابابکر أن يصلي بالناس، کما سيأتي، فكيف يكون فی الجيش»؟!: کسی که بگوید ابوبکر جزء سپاه اسامه بود اشتباه نموده، زيرا هنگامي كه مرض بر رسول الله –صلى الله عليه وسلم شدت يافت و سپاه اسامه در منطقه «جرف» اردو زده بود، رسول الله –صلى الله عليه وسلم- دستور داد ابوبکر در نماز بر مردم امامت کند، بنابراین چگونه ممکن است ابوبکر جزء سپاه اسامه باشد؟! سپس از صفحه 459 به بعد، روایاتی که دلالت دارد پیامبر -صلى الله عليه وسلم- خود ابوبکر را به عنوان امام جماعت معیّن فرمود، ذکر می کند.
([12])- چنانکه گذشت دانستیم که اصولا مقداد به منصوصیت علی ؛ معتقد نبوده است. ولی راوی ناشی او را برای اعتراض به ابوبکر برگزیده است.
([13])- آیا پیامبر فصیح پروردگار، مردم را در بیابان داغ متوقّف فرمود و سخنانی ایراد کرد ولی نتوانست مقصود خود را بیان و حجّت را بر مستمعین تمام کند که ناچار شود کسی را بفرستند تا بپرسد مقصود آن حضرت چه بوده؟!! و این خود دلالت بر دروغ بودن این روایت می کند.
([17])- راوی دروغ پرداز تصور کرده که عمر همچون پادشاهان مستبد یکهتاز میدان امر و نهی مسلمین بوده و چنان قدرتی داشته که بتواند. همچون مهره های شطرنج ابوبکر را خلع کند و سالم را به جای او بنشاند و أحدی دم بر نیاورد! کسی که اندکی از تاریخ اسلام مطلع باشد می داند که عمر حتی نتوانست ابوبکر را نسبت به عزل خالد بن ولید از فرماندهی سپاه، مجبور سازد، تا چه رسد به اینکه خود او را عزل کند؟! روشن است که بافنده این خبر نسبت به تاریخ اسلام از جاهلترین مردم و یقینا پرورده دوره دیکتاتوری مطلق بوده است.
برادر و پسر عمویم با چند تن از اصحابش در مسجد من نشسته است جماعتی او را محاصره می کنند و می خواهند او را و کسانی را که با او هستند، بکشند، من هیچ شک ندارم که شما همان ها هستید، عمر بن الخطاب قصد سلمان کرد امیر المؤمنین به او حمله برد و لباسش را گرفت و او را به زمین کوبید و فرمود: ای پسر خطاب اگر نه این بود که در کتابی از خدا سبقت یافته و عهدی از رسول خدا تقدم گرفته حالا به تو نشان می دادم کدام یک از ما از حیث ناصر ضعیف تر و از حیث شماره کمتر است، آنگاه حضرت روی به اصحاب خود کرده فرمود برگردید خدا شما را رحمت کند به خدا سوگند من داخل این مسجد نشوم مگر همچنانکه برادران من موسی و هارون داخل شدند در حالی که اصحاب موسی می گفتند:
)فَاذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّكَ فَقَاتِلا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ(. (مائده / 24)
«تو با خدایت برو و با دشمنان بجنگید که ما اینجا نشسته ایم».
به خدا سوگند من در اینجا وارد نشوم مگر برای زیارت رسول خدا یا اینکه در قضیه ای قضاوت کنم زیرا حجتی که رسول خدا آن را برپا داشته جائز نیست مردم را در حیرت بگذارد.
داستانی که ذکر شد سر تا پا دروغ و همچون خبری است که نقالان قهوه خانهها برای اجلاف و اوباش و افیونیان نقل می کنند تا پولی به دست آورند. در کتاب احتجاج داستان هائی از این قبیل زیاد است همچون روایتی که از عبدالله بن عبدالرحمن آورده است که عمر پس از این لشکر آرائی در مقابل 12 نفر مخالف موهوم و شکست او به شرحی که گذشت، در اطراف کوچه های مدینه می گشت و فریاد می زد با ابوبکر بیعت شده بیائید بیعت کنید. مردم سراسیمه بیرون آمده و بیعت می کردند در این وقت معلوم شد که جماعتی در خانه های خود مخفی شده اند لذا قصد آنها کرد و آنان را از مخفیگاهشان بیرون آورده در مسجد حاضر می شدند تا بیعت کنند، تا آنکه مدتی گذشت وی با جمعیت بسیاری به در خانة علی بن ابی طالب آمد و از آن جناب در خواست کرد که بیرون بیاد و آن بزرگوار ابا کرد لذا عمر هیزم و آتش خواست و گفت: قسم به کسی که جان عمر در دست او است بیرون می آیید یا اینکه این خانه را با هر که در او است می سوزانم، به او گفتند در این خانه فاطمه و فرزندان رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- و آثار رسول الله هست و مردم گفتار او را نپذيرفتند همین که عمر انکار مردم را دانست، گفت شما را چه می شود آیا فکر می کنید من چنین کاری خواهم کرد؟ مقصود من ترسانیدن بود، علی -عليه السلام- به ایشان پیغام داد که برای بیرون آمدن من چاره و راهی نیست. زیرا من مشغول جمع آوری کتاب خدا هستم که شما آن را پشت سر انداخته اید و دنیا شما را از آن باز داشته است و سوگند خورده ام که از خانه بیرون نیایم و ردا بر دوش خود نیفکنم تا هنگامی که قرآن را جمع آوری کنم.
این روایت را احتجاج از عبدالله بن عبدالرحمن آورده است هر چند دقیقا مشخص نیست که این عبدالله بن عبدالرحمن کیست اما احتمالا وی «عبدالله بن عبدالرحمن الاصم المسمعی البصری» است در کتب رجال او را ضعیف و ناچیز شمرده اند او زیارتنامه هایی ساخته که به فرمودة غضائری : «یدل علی خبث عظیم ومذهب متهافت وکان من کذابة أهل البصره» دلالت بر خبائث عظیم و مذهبی متناقض دارد، وی از دروغگویان بصره بوده است آری چنین افراد خبیثی می توانند این قبیل مطالب را در کتاب های خود آورده یا آن را به دروغ از کسانی روایت کنند.
آنگاه در احتجاج روایتی از سلیم بن قیس هلالی آورده که خلاصة آن این است که سلمان فارسی روایت می کند زمانی که امیر المؤمنین رسول خدا را غسل می داد خدمت او آمدم آن جناب چون از غسل و تکفین فارغ شد مرا و ابوذر و مقداد و فاطمه و حسن و حسین را برجنازه وارد کرد و خود جلو ایستاد و ما پشت سر او به نماز ایستادیم! آنگاه مهاجرین و انصار داخل شده و ده نفر ده نفر بر جنازة رسول خدا نماز خوانده و خارج شدند تا اینکه همه بر آن حضرت نماز خواندند، من به علی -عليه السلام- گفتم که مردم چنین و چنان کردند و ابوبکر همین ساعت بر منبر رسول خدا بر آمد و مردم قانع نبودند که با یک دست با او بیعت کنند بلکه با دو دست با او بیعت می کردند، علی فرمود دانستی اول کسی که با او بیعت کرد کیست؟ گفتم نه، لیکن پیرمردی را دیدم که بر عصای خود تکیه کرده و میان دو چشمانش اثر سجده است بر منبر بالا رفت در حالی که گریه می کرد و می گفت شکر خدای را که نمردم تا اینکه ترا در این مقام دیدم، دستت را باز کن تا با تو بیعت کنم ... علی فرمود: آری آن ابلیس لعنه الله بود، آنگاه راوی بدون آنکه توجه کند با جعل این روایت خود را در برابر این سؤال قرار داده که پس علی ؛ چگونه راضی شد با هم پیمان ابلیس بیعت کند؟! اکاذیب خود را ادامه می دهد که علی چگونه مردم را به مخالفت با ابوبکر دعوت می کرد و جز چهار نفر یعنی من (سلمان) و ابوذر و مقداد و زبیر، او را به طریق صحیح اجابت نکردند، و کتاب احتجاج از سلیم مطالب زیادی از این قبیل دارد و ما چون این کتاب را به خوبی می شناسیم که جعل و کذب بوده و از ساخته های دشمنان اسلام است، از آن چنین مطالبی را بعید نمی شماریم و اتفاقا علمای رجال نیز در تکذیب مطالب این کتاب با ما موافق هستند اما راویان کذاب، چنین کتابی را ابجد آل محمد خوانده و شیعیان ساده دل را به خواندن آن تشویق می کنند. دربارة کتاب سلیم بن قیس از نظر علمای رجال این مطلب را می خوانید: «إن أصحابنا یقولون إن سلیما لا یعرف ولا یذکر بخیر» یعنی عموم علمای شیعه قائل اند به اینکه سلیم شناخته نشده و از او به خوبی یاد نمی شود و دربارة کتاب او گفته اند بدون شک موضوع و ساختگی است و در خود کتاب علائم جعل آشکار است از جمله این که محمد بن ابوبکر در حین وفات پدرش او را موعظه کرد زیرا در آن حین ابوبکر کفریاتی بر زبان آورده که محمد ناچار شد او را موعظه کند در حالی که محمد بن ابوبکر در حین وفات پدرش دو سال و اندكي داشته[1]! و عقلا میدانند که طفل دو ساله قادر به موعظه نیست. دیگر آنکه در یکی از احادیثی که برای اثبات امامت ائمة اثنی عشر می آورد، در حدیثی طولانی از قول رسول خدا ع نقل می کند که به علی -عليه السلام- فرمود : «لست اتخوف علیک النسیان و الجهل ولکن اکتب لشرکائک الذین من بعدک» : در مورد تو بیم فراموشی و نادانی ندارم ولی برای شرکای پس از تو می نویسم علی -عليه السلام- عرض می کند، شرکای من چه کسان اند و رسول خدا آنان را معرفی می کند و ..... الخ
این حدیث را که بنا به نقل «اثبات الهداه» (ج 2 ص 455) «فضل بن شاذان» در کتاب اثبات «اثبات الرجعه» خود آورده شیخ صدوق نیز نقل می کند و می نویسد : «عن سلیم بن قیس انه حدث الحسن و الحسین بهذا الحدیث بعد موت معاویه فقالا صدقت یا سلیم، حدثک امیر المؤمنین و نحن جلوس»: سلیم بن قیس این حدیث را پس از مرگ معاویه برای حضرات حسنین نقل کرده و آن دو بزرگوار فرمودند : ای سلیم راست می گویی، امیر المؤمنین این حدیث را در حالی که ما نشسته بودیم برایت گفت !!!! جاعل جاهل آنقدر از تاریخ بی خبر بوده که نمی دانسته امام مجتبی -عليه السلام- در سنة پنجاه هجری وفات یافت و معاویه در سال شصت هجری در گذشت یعنی ده سال پس از امام حسن ولی در این حدیث، سلیم پس از مرگ معاویه ماجرا را برای امام حسن نقل کرده !!!
در این کتاب از این قبیل مطالب بسیار است. در «قاموس الرجال» علامة شوشتری (ج 4 ص 44) نیز از این کتاب مذمت ها شده است و آن را ساختگی دانسته است. شیخ مفید نیز در شرح عقائد صدوق (ص 72) می نویسد: «ان هذا الکتاب غیر موثوق به و قد حصل فیه تخلیط وتدلیس ولا یجوز العمل علی اکثره فینبغی للمتدین ان یجتنب العمل بکل ما فیه» یعنی: این کتاب که در آن خلط و تدلیس صورت گرفته قابل اعتماد نیست و عمل به بسیاری از مطالب این کتاب جایز نمی باشد پس شایسته است که از این کتاب اجتناب شود.
علامة حلی در «خلاصه» دست و پائی زده که او را تعدیل کند اما شهید ثانی مینویسد : «و اما حکمه بتعدیل فلایظهر له وجه اصلا و لاوافقه علیه غیره» : حکم به تعدیل او اصلا وجه پسندیده ندارد و دیگران با او در این مورد موافق نیستند. و دربارة کتاب «سلیم» فرموده: «فی الطریق ابراهیم بن عمر الصنعانی و أبان بن أبی عیاش، طعن فیهما ابن الغضائری و ضعفهما و لاوجه للتوقف فی الفاسد بل فی الکتاب، لضعف سنده علی ما رأیت و علی التنزل کان ینبغی ان یقال و رد الفاسد منه و التوقف فی غیره» : در طریق روایت آن ابراهیم بن عمر صنعانی و ابان بن ابی عیاش قرار دارند که ابن الغضائری در آن دو طعن زده و آنها را ضعیف دانسته، به نظر من به جهت سند این کتاب، توقف در مطالب باطل این کتاب دلیلی ندارد و اگر بخواهیم تنازل کنیم بهتر است گفته شود که باید مطالب باطل کتاب را رد نمود و در دیگر مطالب آن توقف کرد.
بنا به تصریح علمای رجال کتاب سلیم بن قیس را تنها «ابان بن ابی عیاش» از سلیم بن قیس نقل کرده و اینک ابان بن ابی عیاش را از کتب رجال معرفی می کنیم :
1- در مجمع الرجال (ص 16 چنین آمده است : «(غض) ابان بن ابی عیاش ضعیف لا یلتفت الیه و ینسب اصحابنا وضع کتاب سلیم بن قیس الیه» یعنی: ابان بن ابی عیاش ضعیف بوده و مورد اعتنا نیست و اصحاب ما جعل کتاب سلیم بن قیس را به او نسبت می دهند.
2- در «اتقان الرجال» طه نجف (ص 254) او را در ردیف ضعفاء آورده است.
3- در «نقد الرجال» تفرشی (ص 4) آمده است که : «ابان بن عیاش تابعی ضعیف لا یلتفت الیه و نسب وضع کتاب سلیم بن قیس الیه» ابان بن عیاش تابعی، ضعیف است و به او اعتناء نمی شود و جعل کتاب سلیم بن قیس به او نسبت داده می شود.
4- رجال ابن داوود (ص 414) نیز او را به همین ضعف نکوهیده است.
از این کلمات معلوم می شود کتاب سلیم را او جعل کرده است.[2]
اگر بنا باشد از کتابهائی چون کتاب سلیم و «احتجاج» و امثال آن مانند «ارشاد القلوب» دیلمی و «غایه المرام» بحرانی و صدها از این قبیل که حتما و وجدانا دروغ در آنها بسیار و آثار جعل و وضع از آنها پدیدار است، دست بر دارند در آن صورت برای این قبیل مطالب چیزی در دست ندارند، آری، این ها است حجت قاطعة این تفرقه اندازان بین مسلمانان. اینک که سخن از «ارشاد القلوب» رفت خوب است در خصوص سقیفه نیز از این کتاب نقل کنیم، خلاصة داستان این است که امیر المؤمنین در احتجاج خود با ابوبکر در مسألة خلافت، کار را به آنجا کشانید که ابوبکر را به مسجد قبا برده و در آنجا رسول خدا را به او نشان داده! که آن حضرت، ابوبکر را مورد عتاب قرار داده و به او فرمود که خلافت را به علی -عليه السلام- واگذارد، ابوبکر که از کردار خود یعنی قبول خلافت پشیمان شده بود و در صدد بر آمد که به مسجد الرسول رفته بر منبر بر آید و خود را از خلافت خلع کرده و آن را به علی -عليه السلام- واگذارد، اما عمر چون این مطلب را فهمید برای دفع الوقت و مانع شدن از این عمل، ابوبکر را به بهانة وضو گرفتن به خانه برد و ابوبکر در روز ماه رمضان به شرب خمر مشغول شد و اشعاری کفرآمیز سرود[3]!!! سپس داستان جنگ «اشجع بن مزاحم ثقفی» را که طرفدار ابوبکر بود با امیر المؤمنین به کیفیتی شرح می دهد که حتی هیچ دیوانه ای نمی تواند آن را باور کند زیرا امیر المؤمنین در این داستان برای حیازت قریة خود که در خارج مدینه بود می رود و با «اشجع» روبرو می شود و چون جنگ شروع می شود و آثار شکست در اشجع دیده می شود ابوبکر گروهی را برای جنگ با امیر المؤمنین به کمک اشجع می فرستد و مع هذا امیر المؤمنین بر او غلبه کرده و او را اسیر گرفته و چنین و چنان می کند که انسان از خواندن این افسانه ها خجالت می کشد آری با این قبیل افسانه ها و موهومات خلافت منصوصة علی یا بگو بی پایگی اسلام را می خواهد ثابت کند هر چند ندانند که چه می کنند!
از مطالبی که تا اینجا گفته شد و مراتبی که گذشت، برای جویندگان حق و طالبان حقیقت این نتیجه محقق و مسلم شد که:
1- مسألة امامت که در این امت تا آن اندازه گسترش یافته که بیش از هر موضوعی دربارة آن سخن ها گفته و تألیفات و تصنیفاتی کرده اند که سر به هزاران می زند، هر گاه در نظر شارع اسلام امری مهم و لازم بود یعنی اگر نظر به فرد یا افراد خاصی داشت، عقل و وجدان حکم می کرد که آیاتی در این باره از جانب پروردگار عالم نزول یافته و در پناه حفظ الهی محفوظ ماند تا أمت از آن جهت در ضلالت و گمراهی نیفتند.
2- از نظر عقل، تعیین امام معین و معلومی برای شریعتی که ابدی است و تا انقراض عالم باید باقی بماند، امری نامناسب و نامعقول است بلکه در حقیقت ناقض ابدیت دین است زیرا چگونه می توان فرد یا افرادی معدود را برای شریعتی که از حیث مدت نامحدود است به امامت تعیین کرد؟ و خود این عمل دلیل بر آن است که شریعت مذکور، مدتش معدود و مهلتش محدود است.
3- تعیین امام یا خلیفة معین در شریعت ابدی دائرة تکلیف مؤمنین و میدان عمل و رشد آنان را تنگ کرده و از آزادی عمل و اختیاری که مقصود آخرین نبوت است محروم می دارد چنانکه قبلا نیز بدان اشاره رفت که این امر بر خلاف حکمت اختیار وافتتان است که اساس شرایع الهی بر آن است.
4- ائمة اثنی عشر که امامیه قائل به عصمت و امامت ایشان اند به تصدیق تاریخ هر کدام اعمالی مخصوص داشته اند که با عمل امام دیگر آشکارا مخالف بود[4] و علما نتوانستهاند آن اعمال را با یکدیگر وفق دهند، مانند صلح امام حسن ؛ و جنگ امام حسین ؛ و سکوت و اعتزال ائمة دیگر، ناچار به احادیثی دستاویز گشتهاند که هر یک از امامان دوازده گانه نامة مخصوص و کتاب خاصی از جانب خدا داشته اند و مأمور بودند طبق مندرجات آن کتاب رفتار نمایند یعنی آنان خود وظائف خاصی داشتند و تابع کتاب و سنتی مخصوص بودند!! حال اگر رفتار آنان با قرآن مجید – که عدم حکم به متقضای آن مایة کفر و ظلم و فسق است و در این مورد هیچ کس استثناء نشده[5] یا با سنت متواترة رسول خدا تطبیق نشود، و کسی را جای اعتراض نیست، زیرا آنان به گفتة اینان خود کتابی مخصوص دارند غیر کتاب و سنت معروف بین مسلمین!!
هر گاه چنین اصلی را بپذیریم وقوع هر امری و عملی که بر خلاف حکم روشن قرآن باشد از ائمه انتظار می رود و تعیین افرادی با چنین اختیاراتی برای امامت، کشیدن قلم نسخ بر احکام قرآن است و این مدعی با هیچ میزانی صحیح نیست و باطلی است که با کفر فاصلة چندانی ندارد.
5- مسألة امامت هر گاه بدین اهمیت بود که اینان مدعی اند می باید رسول خدا ع آن را به طور صریح و روشن در ملأ عام هر صبح و شام ابلاغ و اعلان نماید نه اینکه آن را با حدیثی چون حدیث غدیر بیان فرماید که حتی نزدیکان و ارادتمندان علی ؛ هم نتوانند از آن معنی امامت و خلافت را درک کنند و چنانکه گذشت ابو الهیثم بن التیهان که از طرفداران امیر المؤمنین ؛ بود و نیز دوستانش دقیقا منظور پیامبر ع را در نیافتند و کسانی را فرستادند تا مقصود واقعی آن حضرت را بپرسند، گر چه چنانکه قبلاً گفتیم ممکن است این قصه از بیخ و بن دروغ باشد، ولی بی تردید این شبهه بجاست که از جملة «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» که در غدیر خم بیان شده نمی توان معنای امامت امت و خلافت بلافصل رسول الله ع را به طور واضح دریافت و با اندک دقت و انصاف می توان دریافت که این قصه را نیز برای رفع همین اشکال پرداخته اند.
همچنین با حدیث «طیر مشوی» و «مؤاخاه» و «منزلت» و «اعطاء لواء» و امثال آنها نیز نمی توان مطیع محض فردی شد و او را همچون پیامبر، از جانب خداوند امام مفترض الطاعه بی چون و چرا دانست. صرف نظر از روایات جعلی، از هیچ یک از احادیث صحیحی که در فضائل علی ؛ در کتب فریقین آمده نیز نمی توان خلافت الهی و بلافصل آن حضرت را استنباط نمود و احادیث مذکور جز فضل بزرگواری آن حضرت را برای زعامت – که منکر ندارد – نمی رسانند و هرگز جنبة نص ندارند.
6- احادیثی چون حدیث غدیر که درصدر احادیثی است که در امامت منصوصة حضرت علی ؛ بدان استناد می شود، در نظر اصحاب رسول خدا ع به قدری از این مطلب دور بوده که کسی نمیتوانست از آن به امامت منصوصه استناد و از آن در این مقصود استفاده کند، چنانکه استناد و استفاده نشد، اما در مقابل حدیث «الأئمه من قریش» که شاید کمتر کسی آن را شنیده بود، انصار با تمام جدیت و اهتمامی که به احراز خلافت داشتند، سست شده و عقب نشستند و برای حفظ دیانت و عدم مخالفت با فرمودة پیامبر ع ، قانع و متقاعد شدند، پس چرا از نص و خبری که دال بر امامت علی ؛ است، صرف نظر کنند؟ با توجه به اینکه چنانکه بارها گفتیم علی ؛ از حامیان انصار بود. چگونه ممکن است نسبت به حدیث غدیر که شمار کثیری از مردم با گوش های خود شنیده بودند، بی اعتنایی و جفا کنند؟
آری حدیث غدیر با تمام اهمیتش – که کسی منکر آن نیست – به قدر «حدیث عمار» که پیغمبر خدا دربارة او فرمود : «عمار مع الحق، تقتله الفئة الباغية» عمار با حق است، او را گروهی باغی می کشند مورد استناد و عمل اصحاب حتی پیروان و طرفداران علی ؛ قرار نگرفت، زیرا می بینیم این حدیث که شاید پیغمبر خدا ع بیش از یک بار نفرموده باشد، آن چنان در نظر مسلمانان، بزرگ و مهم بود که پس از شهادت عمار در صفین به دست سپاه معاویه و تشویش و اضطراب و غوغایی شدید در بین صفوف طرفین (اصحاب علی ؛ و سپاه معاویه) افتاد که نزدیک بود بسیاری از لشکریان معاویه او را واگذارند و دست از جنگ بکشند و در میان اصحاب امیر المؤمنین نیز گروهی تا زمان شهادت عمار در تردید و حیرت بودند که حق با کدام طرف است و همین که عمار شهید شد بسیاری با کمال میل و رغبت روی به جنگ آوردند تا شهید شدند از جمله چنانکه پیش از این گفتیم «خزیمه بن ثابت» و «ابوالهیثم التیهان» که تا قبل از شهادت «عمار یاسر» تن به جنگ ندادند، اما بعدا با کمال شهامت و فداکاری به یاری علی -عليه السلام- اقدام کرده و در این راه شهادت را به جان خریدند[6]، پس اگر حدیث غدیر یا احادیث دیگر در نظر آنان دلالت بر منصوصیت علی -عليه السلام- به امامت از جانب خدا می داشت، هرگز اصحاب رسول الله -صلى الله عليه وسلم- از آن عدول و اعراض نمی کردند و یا لاأقل خود آن حضرت و دوستداران و طرفدارانش، خصوصا انصار با جدیت تمام به آن استشهاد می کرد. البته لازم است ذکر کنیم خطبة «غدیریه» که در کتاب «احتجاج» مذکور است و در آن رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- با صراحت امامت و خلافت علی -عليه السلام- را بیان می کند، کذب واضح فاضح بر رسول خداست، علاوه بر اینکه در کتب معتبر به هیچ وجه ذکری از آن نیست[7]، سند آن نیز چنین است :
در «احتجاج» طبرسی پس از آنکه مشایخ اجازة([1])- محمد بن ابیبکر فرزند اسماء بنت عمیس است که قبلا زوجه همسر جعفر بن ابی طالب بود و چون جعفر در سال هشتم هجری در جنگ موته شهید شد، اسماء پس از شهادت او به عقد ابوبکر در آمد و محمد در سال دهم هجری تولد یافت و ابوبکر نیز در سال سیزدهم در گذشت و در این موقع محمد بن ابی بکر دو سال و چند ماه بیشتر نداشت، پس چگونه پدرش را موعظه کرده است؟!
([2])- علاوه بر مطالب بالا، مراجعه به چاپ اوّل کتاب «معرفه الحدیث» تألیف شیخ «محمد باقر البهبودی» چاپ «مرکز انتشارات علمی و فرهنگی» (ص 256 الی 260) نیز بیفایده نیست. (برقعی)
([3])- علاوه بر متن روایت، تاریخ نیز مؤید کذب آن است زیرا حد اکثر خودداری حضرت علی را بیعت با ابوبکر شش ماه بیشتر نیست بنابر آن قول که حضرت فاطمه علیها السلام شش ماه بعد از وفات رسول الله فوت نموده و حال اینکه اکثر روایات شیعه حاکی است که آن بزرگوار هفتاد و پنج روز پس از وفات رسول خدا در گذشته است و تمام مورخین متفق اند که علی -عليه السلام- پس از فوت حضرت فاطمه -عليها السلام- با ابوبکر بیعت کرده، هر گاه فوت حضرت زهرا -عليها السلام- را شش ماه بعد از وفات رسول خدا بگیریم و رحلت رسول الله هم در ماه ربیع الاول بدانیم در حالی که شیعیان آن را در ماه صفر می دانند با این حساب باز هم امیر المؤمنین -عليه السلام- قبل از ماه رمضان با ابوبکر بیعت کرده است، پس چگونه ممکن است که بعد از بیعت با ابوبکر آن حضرت او را به مسجد قبا برده و چنان حادثه ای واقع شده باشد؟!!
([4])- (تعلیق علامه برقعی) مؤلّف به اختلاف نظر ائمّه اشاره کرده است که ما در اینجا چند مورد را به عنوان نمونه می آوریم، از جمله اختلاف علی -عليه السلام- با همسر بزرگوارش حضرت فاطمه زهرا – علیها السلام – است که علاّمه «مجلسی» آن را چنین گزارش کرده است : «عن حبیب بن ابی ثابت قال : کان بين علی و فاطمة کلام، فدخل رسول الله ع فاخذ رسول الله ع ید علی فوضعها علی سرته وأخذ ید فاطمة فوضعها علی سرته فلم یزل حتی أصلح بینهما، ثم خرج فقیل له یا رسول الله دخلت و انت علی حال و خرجت و نحن نری البشری فی وجهک، قال و ما یمنعنی و قد اصلحت بین اثنین احب من علی وجه الارض الی» یعنی : میان علی و فاطمه اختلافی بود، پیامبر -صلى الله عليه وسلم- وارد شد .... و دست علی را گرفت و بر ران خود گذاشت و دست فاطمه را گرفت و بر ران خود گذاشت و همچنان نگه داشت تا میان آن دو اصلاح فرمود، آنگاه بیرون آمد. گفته شد: ای رسول خدا با حالتی ناراحت داخل شدی و در حالی که ما شادمانی را در رخسارت می بینیم، خارج شده ای، فرمود: چرا چنین نباشد در حالی که میان دو تن که عزیزترین افراد روی زمین نزد هستند، اصلاح کرده ام. 0بحار الأنوار، طبع جدید، تحقیق و تعلیق محمّد باقر بهبودی، ج 43، ص 146).
نمونه دیگر چنانکه علماء و مورّخین ذکر کرده اند، اختلاف حضرت علی -عليه السلام- با پسر بزرگوارش امام حسن -عليه السلام- است. «دینوری» می نویسد : «فدنا منه الحسن -عليه السلام- فقال : یا ابت اشرت علیک حین قتل عثمان و راح الناس الیک و غدوا و سالوک ان تقوم بهذا الامر الا تقبله حتی تاتیک طاعة جمیع الناس فی الآفاق و اشرت علیک حین بلغک خروج الزبیر و طلحة بعائشة الی البصرة ان ترجع الی المدینة فتقیم فی بیتک و اشرت علیک حین حوصر عثمان ان تخرج من المدینة، فان قتل، قتل و انت غائب، فلم تقبل رایی فی شیء من ذلک فقال له علی : اما انتظاری طاعة جمیع الناس من جمیع الآفاق، فان البیعة لاتکون الا لمن حضر الحرمین من المهاجرین و الانصار فاذا رضوا و سلموا وجب علی جمیع الناس الرضا و التسلیم و اما رجوعی الی بیتی و الجلوس فیه، فان رجوعی لو رجعت کان غدرا بالامة و اما خروجی حین حوصر عثمان فکیف امکننی ذلک؟ و قد کان الناس احاطوا بی كما احاطوا بعثمان فاکفف یا بنی عما انا اعلم به منک» : امام حسن -عليه السلام- به حضرت علی -عليه السلام- نزدیک شد و گفت : ای پدر هنگامی که عثمان کشته شد و مردم صبحگاهان به سویت آمده و از تو تقاضا کردند که خلافت را به عهده بگیری، من به تو اشاره کردم که نپذیری تا همه مردم در تمام آفاق از تو اطاعت کنند و نیز هنگامی که خبر خروج زبیر و طلحه با عایشه به سوی بصره به تو رسید اشاره کردم که به مدینه بازگردی و در خانه ات بنشینی و هنگامی که عثمان محاصره شد به تو اشاره کردم که از مدینه خارج شوی تا اگر او کشته شود، در حالی کشته شده که تو در مدینه نبوده ای، و تو در هیچ یک از این امور رأی مرا قبول نکردی! علی -عليه السلام- پاسخ داد امّا درباره اینکه منتظر بمانم تا همه مردم در تمام آفاق اطاعتم کنند، بیعت تنها حقّ کسانی است از مهاجرین و انصار که درحرمین (مکه و مدینه) حضور دارند و چون آنها راضی و تسلیم شدند، بر همه مردم واجب است که راضی و تسلیم شوند و امّا بازگشتن به خانه و نشستن در خانه، اگر این کار را انجام می دادم، درباره این امّت کوتاهی کرده بودم و از این که تفرقه بیفتد و وحدت این امّت به پراکندگی تبدیل شود، آسوده خاطر نبودم. امّا خروجم از مدینه هنگامی که عثمان محاصره شده بود، چگونه برایم امکان داشت در حالی که من نیز مانند عثمان مورد احاطه مردم قرار گرفته بودم؟! پس ای پسر جان خود را از سخن گفتن درباره امری که من از تو به آن داناترم، بازدار» (اخبار الطوّال، ابو حنیفه دینوری، تحقیق عبدالمنعم عامر و جمالالدّین الشّیال، ص 145) نظیر همین اعتراض و گفتگو را علاّمه مجلسی به نقل از شیخ مفید آورده که در حاشیه همان صفحه به «امالی» شیخ طوسی، چاپ اوّل، جزء الثّانی، ص 32 و کتاب «نهج السّعادة» نیز ارجاع داده شده، روایت مذکور چنین است : «فلما فرغ (امیر المؤمنین) من صلاته قام الیه ابنه الحسن بن علی – علیهما السلام – و جلس بین یدیه ثم بکی و قال : یا امیر المؤمنین انی لا استطیع ان اکلمک و بکی، فقال له امیر المؤمنین: لاتبک یا بنی و تکلم و لا تحن حنین الجاریة، فقال: یا امیر المؤمنین! ان القوم حصروا عثمان یطلبونه بما یطلبونه اما ظالمون او مظلومون فسالتک ان تعتزل الناس و تلحق بمکة حتی تؤوب العرب و تعود الیها احلامها و تاتیک وفودها .... ثم خالقک طلحه و الزبیر فسالتک ان لا تتبعها و تدعها فان اجتمعت الامه فذاک و ان اختلفت رضیت بما قسم الله و انا الیوم اسالک ان لا تقدم العراق و اذکرک بالله ان لا تقتل بمضیعة، فقال امیر المؤمنین: اما قولک ان عثمان حصر فما ذاک و ما علی منه فقد کنت بمعزل عن حصره و اما قولک ایت مکة فو الله ما کنت لاکون رجل الذی یستحل بمکة و اما قولک اعتزل العراق و دع طلحة و الزبیر فو الله ما کنت لاکون کالضبع تنتظر حتی یدخل علیها طالبها فیضع الحبل فی رجلها» .... یعنی: چون امیر المؤمنین از نماز فراغت یافت فرزندش حسن بن علی ؛ به سوی او رفت و در پیش روی او نشست سپس گریست و گفت: ای امیر مؤمنان من نمی توانم با تو سخن بگویم و به گریه اش ادامه داد. امیر المؤمنین فرمود : پسر جان گریه مکن و سخن بگو و ناله مکن. امام حسن گفت:ای امیر مؤمنان گروهی عثمان را محاصره کردند و از او درخواستهایی داشتند، خواه ستمگر بودند یا ستمدیده، در آن هنگام من از تو درخواست کردم که از مردم کنارهگیری کنی و به مکه بروی تا آنکه عرب به سویت باز گردد و آرزوهای خود را (در به پاداشتن حکومتی عادلانه) باز یابند و نمایندگانشان به سوی تو آیند .... سپس طلحه و زبیر با تو مخالفت کردند و در آن موقع من از تو خواستم که پیگیر کارشان نشوی و آن دو را واگذاری، پس اگر امّت به گرد تو اجتماع کردند چه بهتر و اگر درباره تو اختلاف کردند، به آنچه خداوند قسمت فرموده، رضا داده ای و امروز از تو می خواهم که به عراق نروی و به خدایت سوگند می دهم کاری نکنی که سبب شود کشته شده و از دست بروی. حضرت امیر در پاسخ فرمود : امّا این سخنت که عثمان محاصره شده، چه گناهی از آن بر گردن من است؟ من از محاصره اش بر کنار بوده ام و امّا این سخنت که به مکّه برو، پس سوگند به خدا من مردی نیستم که حرمت مکّه را بشکنم (چون ممکن است دشمنان خون را در آنجا بریزند) امّا این سخنت که به عراق نرو، سوگند به خدا که من مانند حیوانی نیستم که در انتظار بماند تا جستجوگرش به سراغ او بیاید و ریسمان را به پای او بنهد. (بحار الانوار، چاپ جدید، ج 32، ص 103-104) امام حسن -عليه السلام- با برادر بزرگوارش امام حسین -عليه السلام- نیز هم عقیده نبود و چنانکه طبری و ابن عساکر (تاریخ مدینة دمشق، تحقیق علی شیری، دارالفکر، ج 13، ص 267) و إبن خلدون (تاریخ إبن خلدون، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، الجزء الثانی، ص 186) و ... ذکر کرده اند، در موضوع مصالحه با معاويه، نظری غیر از حضرت سیّد الشّهداء داشت، به طوری که امام حسین -عليه السلام- آن حضرت را سوگند داد که صلح با معاویه را نپذیرد، امّا چنانکه می دانیم امام حسن -عليه السلام- چنین نکرد. لازم به ذکر است که تردید برخی از نویسندگان در سند این خبر، وارد نیست، زیرا هر چند «عثمان بن عبدالرحمان» که در سند طبری مذکور است، شیعی نیست ولی چنانکه شهید ثانی در «درایة الحدیث» فرموده، موثوق بودن و صدق راوی مهمتر از مذهب اوست و مذهب، شرط پذیرفتن روایت نیست.
در مورد عثمان بن عبدالرحمان نیز، رجالی معروف «إبن معین» می گوید: «صدق : او بسیار راستگوست» و اگر بخاری در کتاب رجالش درباره وی گفته است : «یروی عن اقوام ضعاف» : وی از ضعفاء روایت می کند» امّا ابن ابی حاتم از قول پدرش که از دانشمندان علم رجال است می نویسد: «انکر ابی علی البخاری ادخال عثمان فی کتاب الضعفاء و قال هو صدوق: پدرم ابو حاتم این کار بخاری را که عثمان بن عبدالرحمان را در کتاب ضعفاء ذکر کرده انکار نموده و گفته است او بسیار راستگوست». البتّه بخاری نیز چنانکه عبارتش بر این امر تصریح دارد، شخص عثمان را تضعیف نکرده بلکه به ملاحظه راویان او که ضعیف بوده اند، وی را در عداد ضعفاء آورده است؛ و در مورد خبری که راویان عثمان ضعیف نباشد طبعاً ایراد بخاری نیز وارد نخواهد بود.
دیگر از این گونه اختلافات، آثار متناقضی است که در کتب فقهی از ائمه -عليهم السلام- نقل شده به طوری که نتوانسته اند یکی از آنها را بر تقیّه حمل کنند، زیرا چیزی نبوده که مایه بیم و هراس و تقیّه از مخالفان باشد مانند اخبار متناقضی که از امام صادق -عليه السلام- و فرزند بزرگوارش امام کاظم -عليه السلام- نقل شده در خبر نخست آمده است که : «محمد بن یعقوب (کلینی) «عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن حفص بن البختری عن جمیل بن دراج عن ابی عبدالله (الصادق) فی زیارة القبور، قال : انهم یانسون بکم فاذا غبتم عنه استوحشوا» و روایت دیگر چنین است : «محمد بن علی بن الحسین (ابن بابویه) باسناده عن صفوان بن یحیی قال : قلت قلت لابی الحسن موسی بن جعفر بلغنی ان المؤمن اذا اتاه الزائر انس به فاذا انصرف عنه استوحش فقال : لا یستوحش» (وسائل الشیعة، شیخ حر عاملی، ج 2، ص 878) مفاد روایت اوّل این است که امام صادق -عليه السلام- فرمود : وقتی شما به زیارت قبور میروید (مراد، دیدار قبور مؤمنان است چرا که از زیارت قبور کفّار و دعا برای آنها نهی شده است) آنها به شما انس می گیرند و چون از آنها غائب شدید، دلتنگ می شوند! امّا مفاد روایت دوّم آن است که امام موسی بن جعفر فرمود: چون از زیارت قبور مؤمنین بازگشتید آنها دلتنگ نمی شوند. این قبیل روایات مجموعا می رسانند که ائمه آرا گوناگون و متضادی داشته اند و طبعا دو رأی متضادّ، هر دو نمی توانند صحیح باشند.
([5])- خداوند متعال می فرماید: )وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ * وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَالأَنفَ بِالأَنفِ وَالأُذُنَ بِالأُذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَّهُ وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ * وَقَفَّيْنَا عَلَى آثَارِهِم بِعَيسَى ابْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَآتَيْنَاهُ الإِنجِيلَ فِيهِ هُدًى وَنُورٌ وَمُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَهُدًى وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ * وَلْيَحْكُمْ أَهْلُ الإِنجِيلِ بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فِيهِ وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ( (مائده/ 44-45-47) مفهوم و خلاصه ترجمه آیات بالا اینچنین است «هر که به آنچه که خداوند نازل فرموده حکم نکند، آنان کافر....و ظالم....... و فاسق اند».
([6])- آیا وجدان بیدار و عقل سلیم می پذیرد افرادی که تا این اندازه به سخنان پیامبر -صلى الله عليه وسلم- ایمان داشته و تسلیم اوامر او بوده اند، سخن آن حضرت درباره نصب علی -عليه السلام- را به خلافت، شنیده باشند، ولی آن را کتمان کرده و به آن اعتناء نکنند؟!!!
([7])- چندی پیش «کانون انتشارات شریعت» ترجمه «خطبه غدیریه» کتاب «احتجاج» را البته بدون ذکر روات رسوای آن، در جزوهای به نام «خطبه پیامبر اکرم در غدیر خم» منتشر کرد. نگارنده در مقاله ای، برخی از اشکالات بسیار زیاد این خطبه را نوشتم که در مجلّه «رنگینکمان» به چاپ رسید. اینجا نیز مناسب است که پارهای از عیوب این روایت مجعول را ذکر کنم:
مهمترین اشکال این خبر آن است که دلالت بر تحریف قرآن کریم دارد زیرا همه جا آیه 67 سوره مبارکه «مائده» را چنین می آورد:[يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ] !! {المائدة:67} در حالی که این آیه در قرآن مجید فاقد فی علی) است!! و البته همین یک اشکال برای ردّ آن کافی است.
طولانی بودن غیر معمول کلام پیامبر (تقریبا 13 صفحه نسخه محمد باقر الخرسان) به ویژه مقدّمه آن و تأکیدات بیش از حدّ لازم در این خطبه، خصوصا در موقعی که به قول امینی (الغدیر، چاپ سوّم، ج اوّل، ص 10) هوا به شدّت گرم بود و مردم برای تحمّل گرما و آسودن از تابش سوزان آفتاب، قسمتی از لباس خود را روی سرگرفته و قسمتی را زیر پایشان می گذاشتند، با سیره آن حضرت که به ملاحظه مردم نماز جماعت را طولانی نمی فرمود، موافق نیست و این خود نشانه آن است که این حدیث از پیامبر شریعتی که سختی و مشقت مؤمنین را نمی پسندد، صادر نشده است.
(3)در این روایت به حدیث مجهول خاتم بخشیدن علی ؛ در نماز اشاره شده، که این خود دلیل دیگری است بر کذب و دروغ بودن این روایت. حدیث خاتم بخشیدن علی ؛ را علمای اسلام مفصّلا نقد؛ و بطلان آن را اثبات کرده کرده اند و علاقمندان می توانند به کتب مربوطه مراجعه کنند، ما نیز فقط به عنوان نمونه چند ایراد آن را ذکر می کنیم :
أ) علی مرتضی -عليه السلام- که در حال نماز، پیکان از قدم مبارکش کشیدند، متوجّه نشد، چگونه در نماز متوجه سائل شد؟ یعنی صدای سائل، از درد بیرون کشیدن تیر مؤثرتر بود؟!
= ب) حالت رکوع از حالاتی است که ایماء و اشاره در آن ممکن نیست، زیرا دو دست بر زانوها قرار دارند و سر نیز کاملا خم شده و پایین است، از این رو با سر و صورت نمی توان اشاره کرد؛ صرف نظر از استبعاد اینکه علی ؛ در نماز متوجّه سائل شده باشد، چگونه در حال رکوع به سائل ایماء و اشاره کرده و او را به سوی خود خوانده، که نمازش خلل نیافته باشد؟! و با توجّه به اینکه نماز به جماعت برگزار می شده و مسجد خلوت نبوده، سائل در میان جمعیّت چگونه متوجّه اشارات علی -عليه السلام- شده؟ مگر سائل علم غیب داشته و از قبل می دانسته که چه کسی سؤال او را بی جواب نخواهد گذاشت که فقط به آن حضرت می نگریسته!
ج) آیا امیر المؤمنین ؛ نمیتوانست زکات خود را قبل یا بعد از نماز بپردازد؟ دیگر آنکه سائلی که نه تنها در نماز جماعت شرکت نکرده بلکه ملاحظه مسلمانان نمازگزار را هم نکرده و یا سؤال در مسجد، مزاحم جمعیّت و حضور قلب نماز گزاران شده بود، چه خصوصیّتی داشت که امام ترجیح داد حتماً زکات خود را به او بپردازد و صبر نفرمود تا نماز خود را به کمال خاتمه دهد و برای پرداخت زکات خویش فرد مستحق متعففی را بیابد که با اصرار ورزی سؤال نمی کند؟ آیا چنین کسی در مدینه وجود نداشت؟
د) مدّعیان در تحصیل این روایت به آیه، بر لفظ (إنما) که از «ادوات حصر» میباشد، تکیه و تاکید بسیار می کنند، به همین سبب می پرسیم چرا پیامبر ع و یا ائمه دیگر، هیچگاه زکاتشان را در حال رکوع نپرداخته اند؟ اگر ولایت و امامت به دادن زکات در رکوع است در این صورت پیامبر -صلى الله عليه وسلم- و حضرات حسنین و فرزندان بزرگوارشان که در رکوع نمازشان زکات نپرداخته اند، نباید بر مؤمنین ولایت داشته باشند!!
ه( خلاف نیست که جز در مورد علی ؛ چنین ادّعایی نشده و نه پیامبر ع و نه حضرات حسنین -عليهما السلام- چنین کاری کرده اند، از اينرو در این مورد که مصداق اعطاء و دادن زکات در رکوع نماز، جز یک تن نیست؛ استعمال الفاظ جمع هیچ وجهی ندارد و خلاف بلاغت و فصاحت است که آیه شریفه برای معرّفی یک فرد از الفاظ جمع، خصوصا ضمیر (هم) استفاده کند که اصلا در زبان عربی استعمال آن برای غیر جمع، حتّی به منظور اکرام هم معمول نیست.
= و) زکات بر کسی است که لاأقل مالک حدّ نصاب باشد و یک سال قمری بر آن بگذرد، در حالی که آشنایان به احوال علی -عليه السلام- می دانند که وی در آن زمان مالی نداشت که مشمول زکات باشد، لذا زکات بر عهده آن حضرت نبود.
ز) زکات را خود اشخاص و به تشخیص خود نمی پردازند، بلکه باید آن را به عاملیان زکات پرداخت یا توسط آنان جمع آوری گردد و سپس توسط حاکم شرع با رعایت مصالح، تقسیم و توزیع شود.
ح) جمله (یوتون الزکاة) معطوف است به جمله (یقیمون الصلاة) و ضمیر (هم) در جمله حالیه (و هم راکعون) «رابط» است و مرجع (یا به عبارت دیگر ذوالحال) آن، ضمیر (واو) است در هر دو جمله (یؤتون) و (یقیمون) و نمی توان بیدلیل ضمیر (واو) در جمله (یقیمون) را از مرجعیت (هم) خلع کرد. بدین ترتیب اگر تفسیر مدّعیان را بپذیریم، معنای آیه چنین خواهد بود که اولیاء مؤمنین کسانی هستند که در حال رکوع، نماز اقامه کرده و زکات می پردازند! امّا اقامه نماز در حال رکوع عبارت بی معنایی است و معلوم نیست که چگونه می توان در حال رکوع نماز اقامه کرد؟ زیرا رکوع جزئی از نماز است و کلّ در جزء نمی گنجد.
دیگر آنکه در این آیه شریفه، تمام افعال به صورت مضارع ذکر شده است که بی خلاف، بر استمرار و دوام دلالت دارد؛ فی المثل فعل جمله (یقیمون الصلاة) را برای کسی که فقط یک بار نماز اقامه کند، استعمال نمی کنند، بلکه آن را در مورد کسی که مستمرّا و به دفعات نماز اقامه می کند بکار می برند. از اینرو در این آیه، کسانی منظور هستند که مادام العمر نماز بپا می دارند؛ همین حکم عینا درباره فعل جمله (یوتون الزّکاة) نیز جاری است، یعنی آن را در مورد کسانی استعمال می کنند که – در صورت مشمولیّت حکم زکات – همواره زکات می پردازند. از اینرو اگر معنای آیه را مطابق دلخواه مدّعیان بدانیم، در این صورت اولیاء مؤمنین باید همچون نماز خواندنشان که امری مکّرر و مستمرّ است، زکاتشان را در حال رکوع بپردازند، در حالی که حتّی بنا به این روایت جعلی نیز این کار بیش از یکبار انجام نگرفته، از اينرو میپرسیم چرا علی ؛ این کار را تکرار نفرمود؟!
= علاوه بر این چنانکه می بینیم «ایتاء زکات» در آیه به عنوان عمل نیک و یک امتیاز و کاری که ممدوح است، ذکر شده و این امر اگر مفید وجوب نباشد قطعا مفید استحباب خواهد بود و اگر منظور از آن را مطابق ادّعا بدانیم، پس چرا زعمای قوم و علما و مراجع مذهب – لاأقل از باب تأسّی به اولیاء مؤمنین – هیچگاه موقع پرداخت زکات نیّت نماز نمی کنند تا در هنگام رکوع نمازشان، زکات خود را بپردازند؟!
ط) دیگر آنکه آیه مذکور با توجه به آیات قبل و بعد، در نهی از دوستی و اعتماد به کفّار و تشویق به دوستی با مؤمنین وارد شده و می فرماید خدا و مؤمنین نمازگزار و زکات پردازی را که بدون کراهت و منّت، زکات می دهند؛ دوست خود بگیرید، نه کفّار را و اصلاً آیه در مقام تعیین ولّی امر مسلمین نیست.
4- در این خطبه، منظور از (ما) موصوله در آیه 67 سوره مائده را خلافت گرفته، نه مفاد آیه بعدی؛ در این صورت باید آیه ای در قرآن راجع به خلافت نازل شده باشد که خدا در این آیه می فرماید : آن آیه نازل شده را برسان، حال باید مدّعیان بگویند آیه خلافت کجای قرآن است که در اینجا راجع به ابلاغ آن به مردم سفارش شده؟
5- اگر بنا به محتوای این روایت منظور از «ناس : مردم» و «القوم الکافرین» اصحاب پیامبر باشد که طبق این روایت، «فخشی رسول الله -صلى الله عليه وسلم- من قومه : پیامبر از قوم خود ترسید» و «من انکره کان کافرا : کسی که علی را انکار کند کافر است» و .... در این صورت باید گفت تمام اصحاب پیامبر -صلى الله عليه وسلم- بیش از هفت مؤمن نبوده است. و طبعا آنچه از اسلام به دستمان رسیده از طریق کفّار بوده و واضح است که اعتمادی به منقولات کفّار نیست و بدین ترتیب اسلام از حجّیّت ساقط می شود!! آری این است نتیجه این روایت.
علاوه بر این، چگونه اصحاب پیامبر که با شخصیت والای رسول تزکیهکننده اسلام مواجه بوده و تحت تربیت مستقیم آن حضرت قرار داشتند و در راه دین خدا، جان و مال، تقدیم نموده و جهادها کردند؛ کافر بودند، اما شما مدعیان، همه موحد و مسلمانید؟! یعنی تربیت و عدم تربیت پیامبر ع هیچ تفاوتی ندارد، بلکه کسانی که مستقیما توسط آن بزرگوار تربیت نشده اند، مؤمنتر می باشند؟! آیا بهتر از این هم می توان با قرآن و اسلام بازی کرد؟
دیگر آنکه در آیه بعد نیز (القوم الکافرین) تکرار شده که اشاره به کفار اهل کتاب است و از طریق آن می توانیم منظور از (القوم الکافرین) در آیه 67 را هم بدانیم. در واقع آیه نفیا و اثباتا مربوط به موضوع خلافت نیست، در غیر این صورت آیات قرآن را غیر مربوط به یکدیگر جلوه داده و فصاحت و بلاغت قرآن را انکار کرده ایم!
6- در این خطبه دروغین آمده است: «ما من علم إلا و قد احصاه الله فی» یعنی: هیچ علمی نیست مگر آنکه خداوند آن را در من احصا فرموده»، امّا این ادّعا با بسیاری از آیات قرآن مخالف است. اگر رسول خدا ع تمام علوم را داشت چرا قرآن می فرماید : )وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُواْ عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ( «برخی از اهل مدینه خوی نفاق دارند که تو آنها را نمی شناسی». (توبه/ 101) و می فرماید:)عَفَا اللّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُواْ وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ( «خداوند از تو در گذرد، چرا ایشان را رخصت دادی، تا اینکه معلومت شود آنان که راست می گویند و دروغگویان را بشناسی». (توبه/43) و درباره وقت قیامت می فرماید: )قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّي( «بگو علم آن فقط نزد پروردگار من است». (اعراف/187) یعنی پیامبر وقت قیامت را نمی داند. و نیز می فرماید: )قُل لاَّ أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ اللّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ( «بگو .... من غیب نمی دانم». (انعام / 50) و نیز می فرماید : )لَا تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذَلِكَ أَمْراً( «تو نمی دانی شاید خداوند پس از آن امری پدید آورد». (طلاق/ 1) و آیات بسیار دیگر.
7- در این روایت آمده است : «ما نزلت آیة (رضی) الا فیه .... و ما نزلت آیة مدح فی القرآن الا فیه» : آیهای که دال بر خشنودی خداوند باشد، جز راجع به علی ؛ نازل نشده .... و آیه ای در قرآن که دال بر مدح پروردگار باشد جز درباره او نازل نشده»؟!! آیا خداوند در قرآن انبیاء سلف و ابرار و صالحین و متّقین را مدح نفرموده؟ آیا خداوند حضرت مریم -عليها السلام- و ... را مدح نکرده؟ آیا مهاجرین و انصار را مدح نکرده است؟!
دیگر آنکه می گوید : «و ما خاطب الله الذین آمنوا الا بدا به» یعنی: خداوند در هیچ جا (الذین آمنوا) نگفته مگر آنکه قبل از همه علی -عليه السلام- در صدر آنان مخاطب آیه بوده است! معلوم است که جاعل روایت با قرآن چندان آشنا نبوده و دسته گل به آب داده! باید پرسید – نعوذ بالله – در آیه: )يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَأْكُلُواْ الرِّبَا أَضْعَافاً مُّضَاعَفَةً( «ای کسانی که ایمان آوردهاید ربا را چند برابر نخورید». (آل عمران/130) و یا در آیه )يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَأَنتُمْ سُكَارَى( «ای کسانی که ایمان آورده اید با حالت مستی به نماز نزدیک نشوید». (نساء/43) و یا در آیه )يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ( «ای کسانی که ایمان آورده اید چرا می گویید کاری را که خودتان انجام نمی دهید». (صف/2) و دهها آیه دیگر، حضرت علی -عليه السلام- پیش از دیگران مخاطب این آیات بوده است؟!!
8- در این روایت به دورغ به پیامبر نسبت می دهد که فرمود : «انی منذر و علی هاد» : من هشدار دهنده و علی هدایت کننده است. در حالی که قرآن به پیامبر -صلى الله عليه وسلم- میفرماید : )وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ( «همانا تو به راهی راست هدایت می کنی». (شوری / 52) یعنی پیامبر را بر خلاف این روایت، هادی هم دانسته است.
9- می گوید : «لا امر به معروف و لا نهی عن منکر الا مع امام معصوم» یعنی : امر به معروف و نهی از منکر جز به همراه امام معصوم نیست. بنابراین در زمان ما که امامی معصوم در دسترس نیست، فریضه امر به معروف و نهی از منکر ساقط است! آیا کفّار و استعمار بهتر از این می خواهند؟!
10- و نیز می گوید : «لا یوضح لکم تفسیره إلا الذی أنا آخذ بیده» یعنی: تفسیر قرآن را جز کسی که من دست او را گرفته ام (یعنی علی) توضیح نمی دهد. میپرسیم چگونه اصحاب رسول که قبلا به خدا و رسول و معاد و ملائک و از جمله ولایت علی ؛ اعتقاد نداشتند، به صرف شنیدن آیات قرآن، آن را فهمیده و مجذوب و هدایت شدند؟ آنان قرآن را بدون تفسیر علی ؛ چگونه فهمیدند؟ اگر راوی راست می گوید پس با آیات )وَهَـذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ ( (نحل / 103) ) بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ( (شعراء / 195) یعنی این قرآن به زبان واضح عربی است و یا )وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ( «قرآن را برای یادآوری آسان ساختیم». (قمر / 17) و )وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُم( «پیامبری را جز به زبان قومش نفرستادیم تا برایشان بیان نماید». (ابراهیم / 4) چه کنیم؟! آیا زبان عربی زبانی است که جز با تفسیر علی -عليه السلام- درست فهمیده نمیشود؟! ثانیا اگر قرآن جز با تفسیر علی= عليه السلام- درست فهمیده نمی شود، چرا آن حضرت در ایام خانه نشینی یا اوقات دیگر، تفسیری برای قرآن ننوشت تا خلق الله از معنای واقعی قرآن محروم نمانند؟
ثالثا اگر قرآن جز با تفسیر آن حضرت واضح نمی شود، آیا ابوسفیان و ابو جهل مردم را از شنیدن چیزی که به وضوح فهمیده نمی شد، منع می کردند؟
البتّه اشکالات این روایت بسیار بیش از اینهاست ولی بنا به روش مؤلّف محترم این کتاب و اجتناب از تطویل کلام، در اینجا به همین ده اشکال اکتفا می شود. (تلک عشرة کاملة).
سخن آخر اینکه؛ این روایت علی رغم اشکالات فراوانش، یک فائده مهم دارد و آن این که ثابت می کند جاعلین و ناقلینش در یک نکته، در دل، با ما موافقاند و باطنا پذیرفته اند که خطبه پیامبر -صلى الله عليه وسلم- در غدیر خم وافی به مقصود شان نیست و در واقع انگیزه آنان نیز از جعل این خطبه، رفع همین اشکال بوده است. (برقعی)
او در این مورد موافق نیستند. و دربارة کتاب «سلیم» فرموده: «فی الطریق ابراهیم بن عمر الصنعانی و أبان بن أبی عیاش، طعن فیهما ابن الغضائری و ضعفهما و لاوجه للتوقف فی الفاسد بل فی الکتاب، لضعف سنده علی ما رأیت و علی التنزل کان ینبغی ان یقال و رد الفاسد منه و التوقف فی غیره» : در طریق روایت آن ابراهیم بن عمر صنعانی و ابان بن ابی عیاش قرار دارند که ابن الغضائری در آن دو طعن زده و آنها را ضعیف دانسته، به نظر من به جهت سند این کتاب، توقف در مطالب باطل این کتاب دلیلی ندارد و اگر بخواهیم تنازل کنیم بهتر است گفته شود که باید مطالب باطل کتاب را رد نمود و در دیگر مطالب آن توقف کرد.
بنا به تصریح علمای رجال کتاب سلیم بن قیس را تنها «ابان بن ابی عیاش» از سلیم بن قیس نقل کرده و اینک ابان بن ابی عیاش را از کتب رجال معرفی می کنیم :
1- در مجمع الرجال (ص 16 چنین آمده است : «(غض) ابان بن ابی عیاش ضعیف لا یلتفت الیه و ینسب اصحابنا وضع کتاب سلیم بن قیس الیه» یعنی: ابان بن ابی عیاش ضعیف بوده و مورد اعتنا نیست و اصحاب ما جعل کتاب سلیم بن قیس را به او نسبت می دهند.
2- در «اتقان الرجال» طه نجف (ص 254) او را در ردیف ضعفاء آورده است.
3- در «نقد الرجال» تفرشی (ص 4) آمده است که : «ابان بن عیاش تابعی ضعیف لا یلتفت الیه و نسب وضع کتاب سلیم بن قیس الیه» ابان بن عیاش تابعی، ضعیف است و به او اعتناء نمی شود و جعل کتاب سلیم بن قیس به او نسبت داده می شود.
4- رجال ابن داوود (ص 414) نیز او را به همین ضعف نکوهیده است.
از این کلمات معلوم می شود کتاب سلیم را او جعل کرده است.[1]
اگر بنا باشد از کتابهائی چون کتاب سلیم و «احتجاج» و امثال آن مانند «ارشاد القلوب» دیلمی و «غایه المرام» بحرانی و صدها از این قبیل که حتما و وجدانا دروغ در آنها بسیار و آثار جعل و وضع از آنها پدیدار است، دست بر دارند در آن صورت برای این قبیل مطالب چیزی در دست ندارند، آری، این ها است حجت قاطعة این تفرقه اندازان بین مسلمانان. اینک که سخن از «ارشاد القلوب» رفت خوب است در خصوص سقیفه نیز از این کتاب نقل کنیم، خلاصة داستان این است که امیر المؤمنین در احتجاج خود با ابوبکر در مسألة خلافت، کار را به آنجا کشانید که ابوبکر را به مسجد قبا برده و در آنجا رسول خدا را به او نشان داده! که آن حضرت، ابوبکر را مورد عتاب قرار داده و به او فرمود که خلافت را به علی -عليه السلام- واگذارد، ابوبکر که از کردار خود یعنی قبول خلافت پشیمان شده بود و در صدد بر آمد که به مسجد الرسول رفته بر منبر بر آید و خود را از خلافت خلع کرده و آن را به علی -عليه السلام- واگذارد، اما عمر چون این مطلب را فهمید برای دفع الوقت و مانع شدن از این عمل، ابوبکر را به بهانة وضو گرفتن به خانه برد و ابوبکر در روز ماه رمضان به شرب خمر مشغول شد و اشعاری کفرآمیز سرود[2]!!! سپس داستان جنگ «اشجع بن مزاحم ثقفی» را که طرفدار ابوبکر بود با امیر المؤمنین به کیفیتی شرح می دهد که حتی هیچ دیوانه ای نمی تواند آن را باور کند زیرا امیر المؤمنین در این داستان برای حیازت قریة خود که در خارج مدینه بود می رود و با «اشجع» روبرو می شود و چون جنگ شروع می شود و آثار شکست در اشجع دیده می شود ابوبکر گروهی را برای جنگ با امیر المؤمنین به کمک اشجع می فرستد و مع هذا امیر المؤمنین بر او غلبه کرده و او را اسیر گرفته و چنین و چنان می کند که انسان از خواندن این افسانه ها خجالت می کشد آری با این قبیل افسانه ها و موهومات خلافت منصوصة علی یا بگو بی پایگی اسلام را می خواهد ثابت کند هر چند ندانند که چه می کنند!
از مطالبی که تا اینجا گفته شد و مراتبی که گذشت، برای جویندگان حق و طالبان حقیقت این نتیجه محقق و مسلم شد که:
1- مسألة امامت که در این امت تا آن اندازه گسترش یافته که بیش از هر موضوعی دربارة آن سخن ها گفته و تألیفات و تصنیفاتی کرده اند که سر به هزاران می زند، هر گاه در نظر شارع اسلام امری مهم و لازم بود یعنی اگر نظر به فرد یا افراد خاصی داشت، عقل و وجدان حکم می کرد که آیاتی در این باره از جانب پروردگار عالم نزول یافته و در پناه حفظ الهی محفوظ ماند تا أمت از آن جهت در ضلالت و گمراهی نیفتند.
2- از نظر عقل، تعیین امام معین و معلومی برای شریعتی که ابدی است و تا انقراض عالم باید باقی بماند، امری نامناسب و نامعقول است بلکه در حقیقت ناقض ابدیت دین است زیرا چگونه می توان فرد یا افرادی معدود را برای شریعتی که از حیث مدت نامحدود است به امامت تعیین کرد؟ و خود این عمل دلیل بر آن است که شریعت مذکور، مدتش معدود و مهلتش محدود است.
3- تعیین امام یا خلیفة معین در شریعت ابدی دائرة تکلیف مؤمنین و میدان عمل و رشد آنان را تنگ کرده و از آزادی عمل و اختیاری که مقصود آخرین نبوت است محروم می دارد چنانکه قبلا نیز بدان اشاره رفت که این امر بر خلاف حکمت اختیار وافتتان است که اساس شرایع الهی بر آن است.
4- ائمة اثنی عشر که امامیه قائل به عصمت و امامت ایشان اند به تصدیق تاریخ هر کدام اعمالی مخصوص داشته اند که با عمل امام دیگر آشکارا مخالف بود[3] و علما نتوانستهاند آن اعمال را با یکدیگر وفق دهند، مانند صلح امام حسن ؛ و جنگ امام حسین ؛ و سکوت و اعتزال ائمة دیگر، ناچار به احادیثی دستاویز گشتهاند که هر یک از امامان دوازده گانه نامة مخصوص و کتاب خاصی از جانب خدا داشته اند و مأمور بودند طبق مندرجات آن کتاب رفتار نمایند یعنی آنان خود وظائف خاصی داشتند و تابع کتاب و سنتی مخصوص بودند!! حال اگر رفتار آنان با قرآن مجید – که عدم حکم به متقضای آن مایة کفر و ظلم و فسق است و در این مورد هیچ کس استثناء نشده[4] یا با سنت متواترة رسول خدا تطبیق نشود، و کسی را جای اعتراض نیست، زیرا آنان به گفتة اینان خود کتابی مخصوص دارند غیر کتاب و سنت معروف بین مسلمین!!
هر گاه چنین اصلی را بپذیریم وقوع هر امری و عملی که بر خلاف حکم روشن قرآن باشد از ائمه انتظار می رود و تعیین افرادی با چنین اختیاراتی برای امامت، کشیدن قلم نسخ بر احکام قرآن است و این مدعی با هیچ میزانی صحیح نیست و باطلی است که با کفر فاصلة چندانی ندارد.
5- مسألة امامت هر گاه بدین اهمیت بود که اینان مدعی اند می باید رسول خدا ع آن را به طور صریح و روشن در ملأ عام هر صبح و شام ابلاغ و اعلان نماید نه اینکه آن را با حدیثی چون حدیث غدیر بیان فرماید که حتی نزدیکان و ارادتمندان علی ؛ هم نتوانند از آن معنی امامت و خلافت را درک کنند و چنانکه گذشت ابو الهیثم بن التیهان که از طرفداران امیر المؤمنین ؛ بود و نیز دوستانش دقیقا منظور پیامبر ع را در نیافتند و کسانی را فرستادند تا مقصود واقعی آن حضرت را بپرسند، گر چه چنانکه قبلاً گفتیم ممکن است این قصه از بیخ و بن دروغ باشد، ولی بی تردید این شبهه بجاست که از جملة «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» که در غدیر خم بیان شده نمی توان معنای امامت امت و خلافت بلافصل رسول الله ع را به طور واضح دریافت و با اندک دقت و انصاف می توان دریافت که این قصه را نیز برای رفع همین اشکال پرداخته اند.
همچنین با حدیث «طیر مشوی» و «مؤاخاه» و «منزلت» و «اعطاء لواء» و امثال آنها نیز نمی توان مطیع محض فردی شد و او را همچون پیامبر، از جانب خداوند امام مفترض الطاعه بی چون و چرا دانست. صرف نظر از روایات جعلی، از هیچ یک از احادیث صحیحی که در فضائل علی ؛ در کتب فریقین آمده نیز نمی توان خلافت الهی و بلافصل آن حضرت را استنباط نمود و احادیث مذکور جز فضل بزرگواری آن حضرت را برای زعامت – که منکر ندارد – نمی رسانند و هرگز جنبة نص ندارند.
6- احادیثی چون حدیث غدیر که درصدر احادیثی است که در امامت منصوصة حضرت علی ؛ بدان استناد می شود، در نظر اصحاب رسول خدا ع به قدری از این مطلب دور بوده که کسی نمیتوانست از آن به امامت منصوصه استناد و از آن در این مقصود استفاده کند، چنانکه استناد و استفاده نشد، اما در مقابل حدیث «الأئمه من قریش» که شاید کمتر کسی آن را شنیده بود، انصار با تمام جدیت و اهتمامی که به احراز خلافت داشتند، سست شده و عقب نشستند و برای حفظ دیانت و عدم مخالفت با فرمودة پیامبر ع ، قانع و متقاعد شدند، پس چرا از نص و خبری که دال بر امامت علی ؛ است، صرف نظر کنند؟ با توجه به اینکه چنانکه بارها گفتیم علی ؛ از حامیان انصار بود. چگونه ممکن است نسبت به حدیث غدیر که شمار کثیری از مردم با گوش های خود شنیده بودند، بی اعتنایی و جفا کنند؟
آری حدیث غدیر با تمام اهمیتش – که کسی منکر آن نیست – به قدر «حدیث عمار» که پیغمبر خدا دربارة او فرمود : «عمار مع الحق، تقتله الفئة الباغية» عمار با حق است، او را گروهی باغی می کشند مورد استناد و عمل اصحاب حتی پیروان و طرفداران علی ؛ قرار نگرفت، زیرا می بینیم این حدیث که شاید پیغمبر خدا ع بیش از یک بار نفرموده باشد، آن چنان در نظر مسلمانان، بزرگ و مهم بود که پس از شهادت عمار در صفین به دست سپاه معاویه و تشویش و اضطراب و غوغایی شدید در بین صفوف طرفین (اصحاب علی ؛ و سپاه معاویه) افتاد که نزدیک بود بسیاری از لشکریان معاویه او را واگذارند و دست از جنگ بکشند و در میان اصحاب امیر المؤمنین نیز گروهی تا زمان شهادت عمار در تردید و حیرت بودند که حق با کدام طرف است و همین که عمار شهید شد بسیاری با کمال میل و رغبت روی به جنگ آوردند تا شهید شدند از جمله چنانکه پیش از این گفتیم «خزیمه بن ثابت» و «ابوالهیثم التیهان» که تا قبل از شهادت «عمار یاسر» تن به جنگ ندادند، اما بعدا با کمال شهامت و فداکاری به یاری علی -عليه السلام- اقدام کرده و در این راه شهادت را به جان خریدند[5]، پس اگر حدیث غدیر یا احادیث دیگر در نظر آنان دلالت بر منصوصیت علی -عليه السلام- به امامت از جانب خدا می داشت، هرگز اصحاب رسول الله -صلى الله عليه وسلم- از آن عدول و اعراض نمی کردند و یا لاأقل خود آن حضرت و دوستداران و طرفدارانش، خصوصا انصار با جدیت تمام به آن استشهاد می کرد. البته لازم است ذکر کنیم خطبة «غدیریه» که در کتاب «احتجاج» مذکور است و در آن رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- با صراحت امامت و خلافت علی -عليه السلام- را بیان می کند، کذب واضح فاضح بر رسول خداست، علاوه بر اینکه در کتب معتبر به هیچ وجه ذکری از آن نیست[6]، سند آن نیز چنین است :
در «احتجاج» طبرسی پس از آنکه مشایخ اجازة خود را با کلمة «حدثنی» می آورد، می نویسد: قال حدثنا «محمد بن موسی الهمدانی» قال حدثنا «محمد بن خالد الطیالسی» قال حدثنی «سیف به عمیره» و «صالح بن عقبه» جمیعا عن «قیس بن سمعان» عن «علقمه بن محمد الحضرمی» عن ابی جعفر محمد بن علی -عليه السلام-.
اینک شرح حال فضاحت مالامال «محمد بن موسی الهمدانی» :
الف – در کتاب تنقیح المقال (ج 3 ص 194)، ممقانی ضمن شرح حال او می نویسد که وی کتابی به نام «زید النرسی» وضع نموده و احادیث بسیاری در آن جعل کرده است.
ب – در نقد الرجال تفرشی (ص 336) می نویسد: «محمد بن موسی الهمدانی ضعّفه القمیون بالغلوّ و کان ابن الولید یقول: انه کان یضع الحدیث. (غض) ضعیف یروی عن الضعفاء»: قمی ها موسی الهمدانی را به سبب غلو ضعیف می شمارند. و ابن الولید (استاد صدوق) می گوید که او حدیث جعل می کرده است و غضایری می گوید: او از ضعفاء نقل می کند.
ج – علامة شوشتری در قاموس الرجال (ج 8 ص 409) پس از شرح حال او می نویسد: «فضعفه اتفاقی قال به ابن الولید وابن بابویه وابن نوح و فهرست الطوسی والنجاشی وابن الغضائری»: ضعف او مورد اتفاق است و ابن الولید و ابن بابویه و ابن نوح طوسی و نجاشی و ابن الغضائری او را ضعیف می دانند.
د – ابن داوود در رجال خود (ص 512) او را در قسم دوم که مخصوص مجروحین و مجهولین است آورده و او را به وضع حدیث و غلو مذمت کرده است.
ه - در مجمع الرجال و الرواه (ج 6 ص 57) آمده است: (غض) «محمد ابن موسی الهمدانی ضعیف یروی عن الضعفاء» : محمد بن موسی الهمدانی ضعیف است و از ضعفاء روایت می کند.
و – در رجال نجاشی (ص 60) آمده است: محمد بن موسی الهمدانی ضعفه القمیون بالغلوّ و کان ابن الولید یقول: انه کان یضع الحدیث» : قمی ها موسی الهمدانی را به سبب غلوّ ضعیف دانسته و ابن الولید میگوید که او حدیث جعل می کرده است.
ز – اتقان المقال شیخ طه نجف (ص 261) نیز او را در ردیف ضعیفان و غلوکنندگان آورده است. میرزا محمد استرآبادی در منهج المقال (ص 327) نیز او را غالی و واضع حدیث می شمارد و می گوید: شیخ صدوق نیز او را تضعیف کرده است. در «جامع الرواه» اردبیلی (ج 2 ص 205) نیز وی ضعیف معرفی شده است.
این محمد بن موسی الهمدانی از محمد بن خالد الطیاسی و او را سیف بن عمیره و صالح بن عقبه روایت می کند.
اما سیف بن عمیره:
الف – رجال ممقانی (ج 2 ص 79) به نقل از شهید ثانی تضعیف او را نقل می کند و می نویسد: «ومن موضع من کشف الرموز انه مظنون و عن موضع آخر انه مطعون فیه وملعون» : او در بخشی از کتاب کشف الرموز مظنون و در بخشی دیگر مطعون و ملعون است.
ب – اتقان المقال شیخ طه نجف (299) او را در ردیف ضعفاء آورده است.
اما صالح بن عقبه
الف – در خلاصة حلی (ص 230) در قسم دوم که مخصوص حال ضعفاء است می نویسد: «صالح بن عقبة بن قیس بن سمعان روی عن أبي عبدالله کذاب غال لا یلتفت الیه» : صالح بن عقبه از امام صادق روایت کرده و بسیار دروغگو و اهل غلو است که به او اعتناء نمی شود.
ب – رجال ابن داوود (ص/462) او را در قسم مجروحین و مجهولین آورده و می نویسد: «لیس حدیثه بشئ کذاب غال کثیر المناکیر» : حدیثش ارزشی ندارد، کذاب و اهل غلو و بدیهای بسیار دارد.
وضع او در سایر کتب رجال نیز گفته اند: «غال کذاب لا یلتفت إلیه» : غلو کننده های دروغگوست که قابل اعتنا نیست.[7]
بدین ترتیب تردید نیست که خطبة غدیریه، کذب بر خدا و رسول است.
بنابراین همچنانکه بارها گفته ایم اگر علی ؛ به عنوان خلیفه و امام منصوص خدا و رسول بود، دلیلی نداشت اصحاب رسول خدا که ممدوح قرآن اند، برای رضایت ابوبکر که تمام اموال خود را در زمان حیات پیامبر ع در راه خدمت به اسلام، بذل کرده بود و در آن زمان نه ثروتی و نه سپاهی تحت فرماندهی داشت، به تصریح خدا و رسول پشت پا زده و او را بر حضرت علی ؛ که هم خویشاوندان زیاد داشت و هم از حیث وسائل مادی لاأقل از ابوبکر کمتر نبود، مقدم دارند و خلافت منصوصة آن بزرگوار را به دیگری واگذار کنند. خصوصا انصار که هم در وطن خویش بودند و هم اکثریت قاطع داشتند و هم طرفدار علی ؛ بودند، سکوت نمی کردند.
قسم به خداوند بزرگ که این تهمتی بزرگ و خیانتی عظیم است که می گویند اصحاب رسول خدا نص بر علی ؛ را نادیده گرفتند. این سخن فقط دشمنان اسلام را شاد می کند.
7- از حدیث غدیر و سایر احادیثی که آنها را دلیل بر منصوصیت علی -عليه السلام- برای خلافت گرفته اند، حدأقل تا نیم قرن پس از پیامبر، چنین استفاده ای نشده و شما هیچ حدیث صحیحی نمی یابید که حتی خود امیر المؤمنین علی ؛ به آن حدیث برای منصوصیت خود استناد کرده باشد و هیچ یک از فرزندان آن حضرت نیز در این نیم قرن بدان استناد نکرده اند، پس اگر در این باره از جانب خدا و رسول به طور صریح و روشن نصی موجود بود قطعا اصحاب رسول و شیعیان علی و لاأقل خود آن جناب بدان استناد می نمودند و حال اینکه در تمام احتجاجات آن جناب که فریقین (اهل سنت و شیعیان) در کتب معتبر خود آورده اند ابدا چنین ادعائی نشده و بعد از قرن اول است که مذاهب گوناگون چون مذهب کیسانیه و مرجئه و خطابیه و ناووسیه و راوندیه را دست سیاست به وجود آورد، آنگاه این قبیل احادیث که اکثر آن موضوعات و مجعولات است مورد استناد قرار گرفته است.
8- مطالعة دقیق و بدون تعصب در تواریخ معتبر اسلامی می رساند که در آن زمان، تکیه گاه کسانی که خود را لائق و وارث خلافت می دانستند، مسألة قرابت و وراثت و برخی رقابت های قبیله ای و گروهی نیز بود. عجیب تر اینکه اغلب احادیث شیعه نیز مسألة خلافت را از منظر قرابت می نگرد و اصرار بسیار دارد که امام امت باید از اولاد حضرت فاطمة زهرا ؛ باشد و غیر او غاصب و گمراه اند!!
با اینکه با کمترین اطلاعی از معارف دین می توان دریافت که در اسلام قرابت و قومیت و تعصب قبیله ای، معتبر و مورد تأیید نیست، ولی این نگرش چنان بر افکار غلبه دارد که حتی برخی از کلمات درباره امیر المؤمنین ؛ نیز با همین نظر تأویل شده است!!
از جمله نقل شده که آن حضرت پس از انتخاب ابوبکر فرمود:
|
و ان کنت بالشوری ملکت امورهم |
|
فکیف بهذا و المشیرون غیب؟ |
|
و ان کنت بالقربی حججت خصمهم |
|
فغیرک بالنبی أولی و اقرب |
|
اگرباشوراومشورتامورمردمرادر دست گرفتی |
|
پس چگونه است که مشاوران غایب |
|
و اگر با مسألة قرابت برایشان دلیل آوردی |
|
بنابراین غیر تو بدین مقام سزاوارتر و نزدیکترند |
و نیز در «اثبات الوصیه» مسعودی و در «بحار الأنوار»[8] چنین آمده است : «اتصل الخبر بأمیر المؤمنین بعد فراغه من غسل رسول الله وتحنیطه وتکفینه وتجهیزه ودفنه بعد الصلاه علیه مع من حضر من بنیهاشم وقوم من صحابته مثل سلمان وأبی ذر ومقداد وعمار وحذیفه وأبی بن کعب وجماعه نحو أربعین رجلا فقام خطیبا فحمدالله وأثنی علیه ثم قال: إن کانت الامامه فی قریش، فأنا أحق قریش بها وأن لا تکون فی قریش فالأنصار علی دعواهم» و حضرت علی؛ از کفن و دفن او فارغ شد، خبر [بیعت در سقیفة بنی ساعده] به آن حضرت رسید و بعد از آنکه بر پیکر رسول خدا نماز خواند آنگاه در مقابل یاران خود چون سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حذیفه و ابی بن کعب و جماعتی که حدود چهل تن بودند برپا خاست و خطبه خواند و خدا را حمد و ثنا گفت، آنگاه فرمود، اگر امامت در قریش باشد، پس من از همة قریش سزاوارترم و اگر در قریش نباشد ادعای انصار بجاست یعنی جایز نیست آنان نیز به جهت نصرت اسلام، برای احراز خلافت تلاش کنند سپس آن حضرت از مردم کناره گرفت و به خانه رفت ([9]).
9- در میان خاندان رسول خدا و عمو زادگان وی آنان که اهل فضل و تقوی بودند هرگز چنین ادعائی نشده که علی عليه السلام از طرف خدا و رسول برای امامت بر امت نصب شده است چنانکه قبلا گفتة حسن مثنی بن الحسن المجتبی -عليه السلام- را آوردیم که فرمود: «لوکان النبی أراد خلافته لقال ایها الناس هذا ولی امری والقائم علیکم بعدی فاسمعوا وأطیعوا» ترجمه: اگر پیامبر تفهیم خلافت او را می خواست می فرمود: ایها الناس! این پس از من ولی امر و سرپرست شماست بشنوید و اطاعت کنید. آنگاه جناب حسن بن حسن المجتبی -عليه السلام- اضافه کرد: «أقسم بالله سبحانه أن الله تعالی لو آثر علیا لأجل هذا الأمر ولم یقدم علی –کرم الله وجهه– لکان أعظم الناس خطاء» ترجمه: به خداوند سبحان سوگند، اگر خداوند علی را برای این امر بر دیگران ترجیح داده و علی کرم الله وجهه او خود پیش نیامده، خطا و جرمش از دیگران بزرگتر بود. و چنانکه در حدیث اثبات الوصیه بود امیر المؤمنین همین که شنید مردم با ابوبکر به استناد حدیث «الأئمة من قریش» بیعت کرده اند، فرمود: «إن تکن الامامه فی قریش فأنا أحق قریش بها وإن لم تکن في قریش فالانصار علی دعواهم» ترجمه: اگر امامت در قریش است پس من از دیگران به آن سزاوارترم و اگر در قریش نیست، ادعای انصار بجاست و بدون هیچ گونه سخن و احتجاجی به منصوصیت خود از مردم کناره گرفت. آیا منصوص از جانب خدا و رسول وظیفه اش همین است که بدون هیچ ادعائی و مطالبه ای برود و در خانه بنشیند؟ و چنانکه از روایت قیس بن عباد آوردیم که آن حضرت فرمود: «والذی فلق الحبه وبرا النسمه لو عهد الی رسول الله عهدا لجادلت علیه ولم اترک ابن ابی – قحافه یرقی درجه واحده من منبره» : قسم به کسی که دانه را شکافت و جهانیان را آفرید، اگر رسول خدا دربارة خلافت با من عهدی کرده بود، با چابکی بر آن می شتافتم و نمی گذاشتم پسر ابی قحافه به پله ای از منبر پیغمبر بر آید و در رجال کشی[10] داستان مذاکرة زید بن علی بن الحسین -عليه السلام- با «مؤمن الطاق» معلوم می دارد که در خاندان رسول خدا از مسألة امامت منصوصه خبری نبوده است : «ان مؤمن الطاق قیل له: ماجری بینک و بین زید بن علی فی محضر أبی عبدالله قال: قال زید بن علی: یا محمد بن علی بلغنی انک تزعم ان فی آل محمد اماما مفترض الطاعه قال: قلت: نعم وکان أبوک علی بن الحسین أحدهم قال: وکیف وقد کان یؤتی بلقمه وهی حاره فیبردها بیده ثم یلقمنیها افتری یشفق علی من حر اللقمه ولا یشفق علی من حر النار» ترجمه: به ابی جعفر احوال مؤمن الطاق گفتند که جریان گفتگوی تو با زید بن علی بن الحسین در حضور حضرت صادق چه بود؟ مؤمن الطاق گفت: زید بن علی به من گفت: ای محمد بن علی! به من چنین رسیده که تو می پنداری در میان آل محمد صلى الله عليه وسلم امامی مفترض الطاعه بوده است؟ گفتم: آری و پدر تو علی بن الحسین یکی از ایشان است! زید گفت: چگونه ممکن است در حالی که پدرم لقمه ای که داغ بود با دست مبارک خود سرد میکرد آنگاه در دهانم می گذاشت آیا تو چنین می پنداری که او از حرارت لقمه بر من دل سوزی می کرد اما از حرارت آتش جهنم دلسوزی نمی کرد؟[11]
در تفسیر فرات بن ابراهیم[12] می نویسد: احمد بن قاسم مٌعنعنا(که نوعی روایت حدیث است) از ابو خالد واسطی روایت می کند که ابوهاشم الرمانی که نام او قاسم بن کثیر است به زید بن علی بن الحسین عليه السلام عرض کرد یا ابا الحسین پدرم و مادرم فدایت آیا علی [همچون رسول خدا][13] مفترض الطاعه بود؟ زید چون نام رسول خدا را شنید به رقت آمد و برسر خود زد آنگاه سر خود را بلند کرده فرمود: «ای ابوهاشم رسول خدا پیغمبر مرسل بود و هیچ کس از خلائق در هیچ چیز به منزلت او نیست، ما فرزندان حسن و حسن پس از ایشان ذریة رسول خدا هستیم به خدا سوگند که هیچ یک از ما ادعای منزلت آن دو را از جانب خدا و رسول نکردیم و نه رسول خدا دربارة ما گفته است آنچه را دربارة علی و حسن و حسین عليه السلام گفته است جز اینکه ما ذریة رسول خداییم و مودت و دوستی و یاری کردن ما بر هر مسلمانی سزاوار و لازم است، به خدا سوگند که هیچ یک از ما چه از فرزندان حسن و چه از فرزندان حسین ادعا نکرده ایم که در میان ما امام مفترض الطاعه ای بر خود ما و یا بر جمیع مسلمانان وجود دارد! به خدا سوگند که پدرم علی بن الحسین در طول مدتی که من با او بودم چنین ادعائی نکرد تا خدا روح او را به سوی خود قبض نمود و محمد بن علی (امام باقر) در طول مدتی که من با او بودم چنین ادعائی نکرد تا خدا او را قبض نمود تا کسی نتواند چنین مقامی را از برادرم پس از او ادعا کند، نه به خدا، ولیکن شما گروهی هستید که دروغ می گویید, ای ابو هاشم امامی که از میان ما اطاعتش فرض بر ما و بر جمیع مسلمانان است آن کسی است که با شمشیر خود قیام کند و مردم را به کتاب خدا و سنت رسول دعوت نماید و برای این مقصود تسلط یافته، احکام آن را اجرا کند و اما آنکه بر فراش خود تکیه زده و محکوم دیگران بوده و احکام ستمگران بر او جاری باشد آیا می شود چنین کسی امام مفترض الطاعه بر ما و بر جمیع مسلمانان باشد؟! ای ابو هاشم ما چنین امامی را نمی شناسیم!» (با کمی اختصار)[14]
بیان متین و برهان مبین همین سخن است که جناب زید بن علی بن الحسین -عليه السلام- در این باره فرموده. فقط با این منطق است که می توان بر تمام مشکلات دینی توفیق یافت و آب رفته را به جوی باز آورد و نفاق را به اتفاق تبدیل نمود نه با بدگوئی به اصحاب رسول و یا خلفاء و یا بدگوئی به فرق اسلامی.
من تصور نمی کنم در میان جامعة مسلمین کسی که غرض و مرض را یک طرف گذاشته و در صدد نجات خود از عقبات روز رستاخیز باشد از این منطق سرپیچی کند. چه کسی از مسلمین می تواند با آن همه احادیثی که از طرف رسول خدا در مدت حیات آن حضرت، در مناقب علی -عليه السلام- صدور یافته است منکر فضائل آشکار علی -عليه السلام- در راه پیشرفت و عظمت اسلام و مجاهدت آن بزرگوار را منکر شود؟ در حالی که در هیچ مرحله ای از مراحل پیدایش و رشد نهضت اسلامی نیست که نقش مؤثر علی در آن نباشد، حیات سراسر افتخار و اعجاب انگیز علی -عليه السلام- مشحون از درخشش اعمال و نور افشانی رفتار عالی و حیرت انگیز آن حضرت است، رسول خدا صلى الله عليه وسلم گاه و بیگاه حضرتش را به عنوان نمونه و مظهر فضل و فلاح معرفی کرده و جنابش را شایستة دانسته، معنی آن این نیست که آن بزرگوار به نص صریح و فرمان محکم الهی برای خلافت پس از رسول خدا و فرزندان معدودش تا صبح قیامت برای قیادت و زمامداری امت تعیین گردیده اند که اگر مردم در امر حکومت و سیاست به دیگری رجوع کردند و او را برای زعامت سیاسی خود شایسته دانستند و تا زمانی که او را در مجرای اجرای احکام کتاب و سنت دیدند اطاعتش کردند، هم امام و هم مأموم یکسره اهل دوزخ باشند! آری اگر در میان خاندان رسول خدا مردی پیدا شد که از جهات علم و فضل و تقوی و لیاقت زمامداری، از دیگران بهتر بود بدیهی است که او اولی و احقّ است و مردم خود بدون هیچ اکراه و اجباری به او روی خواهند آورد زیرا در سرشت و طینت و نفس و روح مردم همواره احترام به رسول دین و پیغمبر آئین و خاندان او قوی است. از این روست که می بینیم در تاریخ اسلام هر گاه مردی از خاندان رسول خدا – ولو اینکه انتسابش فاقد حقیقت بوده – خروج می کرد، مردم مسلمان اطراف او را گرفته و با خلفاء و زمامداران وقت به جنگ و کارشکنی می پرداختند چنانکه صدها نفر از خاندان علی -عليه السلام- و خاندان جعفر به این نام قیام کرده و مزاحم خلفای بنی امیه و بنی عباس بوده اند که در تاریخ اسلام ثبت و خصوصا کتاب مقاتل الطالبین متضمن داستان امامت آنان است، و همین امروز نیز اگر کسی از منسوبین و یا منتسبین به علی -عليه السلام- و فاطمه در میان مسلمانان برای احراز حکومت و زمامداری قیام نماید و لائق این مقام باشد اکثر مسلمین به سب ارادتی که به خاندان پیامبر -صلى الله عليه وسلم- دارند از او طرفداری خواهند کرد در حالی که حقائق تعالیم اسلام بر اکثر مسلمین مجهول است و ما امروز کمتر مسلمانی را می بینیم که از معارف و احکام دین خود اطلاعی صحیح داشته باشد، زیرا مرور ایام و اعوام از پیدایش اسلام تا امروز و غرض و مرض هایی که از دوست و دشمن در این باره ابراز شده و گرد و غبار اوهام و خرافات که در طول تاریخ بر چهرة نورانی اسلام نشسته است، سبب می شود کمتر کسی بتواند به سادگی اسلام حقیقی را بشناسد، مگر اینکه توفیق إلهی او را دریابد.
)ذَلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ.( (انعام / 88)
«این هدایت خداست که هر کس از بندگانش را بخواهد به آن هدایت می کند».
و
)وَمَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ(. (اسراء / 97)
«کسی هدایت یافته است که خداوند او را هدایت فرماید».
و اگر می بینیم کسانی چون فقهاء سبعه در زمان حضرت سجاد -عليه السلام- و یا علمایی چون ابو حنیفه نعمان بن ثابت و مالک بن انس و محمد بن ادریس شافعی[15] و ابن ابی لیلی و ... در زمان حضرات باقر و صادق و کاظم – علیهم السلام مورد توجه و علاقة مردم قرار گرفتند و مشهور شدند علت آن اولا فضل و دانش و تقوای آنان بوده و اگر کسی با دیدة انصاف به تواریخ معتبر مراجعه کند در می یابد که آنان متقی و دارای علم بسیار بوده اند و طبعا چنین صفاتی را هر کس داشته باشد خواه و ناخواه مورد توجه مردم قرار گرفته و مشهور می شود.
بر مطلعین از تاریخ اسلام مخفی نیست که منصوصیت علی -عليه السلام- فقط مبتنی بر حدیث است و گرنه در کتاب خدا کمترین اشاره ای به آن نیست و مهمترین آن احادیث، حدیث غدیر خم است که شرح آن گذشت و معلوم شد که آن حدیث هرگز معنای خلافت و امامت نداشته و اصلا به این معنی نیست. همچنین است احادیث «منزلت» و «اکل طیر مشوی» و «اعطا لواء» و «خاتم بخشی» و امثال آن، و کسی از شنوندگان این احادیث از رسول خدا در آن زمان، چنین معنائی را از آن استنباط نکردند و گرنه محال بود که از آن همه مؤمنین با اخلاق که ممدوح قرآن اند، فرمان خدا و رسول را پشت سر انداخته، بدون هیچ داعیهای از زر و زور که در نظر آن بزرگواران کمتر اثری داشت از علی -عليه السلام- به دیگری عدول کنند و چنانکه گفتیم اساسا این مدعی و مطلب با روح شریعت ابدی الهی مخالف است چنانکه شرح آن گذشت. لیکن در کتب شیعة امامیه علاوه بر احادیثی که در خصوص امامت منصوصة علی عليه السلام آمده احادیثی نیز وجود دارد که مبین آن است که رسول خدا به فرمان خدا ائمة اثنی عشر را یک به یک با نام و نشان معرفی کرده و جای عذری برای احدی باقی نگذاشته است. ما اینک آن احادیث را با متن و سند در این اوراق إن شاء الله میآوریم آنگاه از حیث ارزش سند و مضمون مورد تحقیق قرار می دهیم تا ببینیم حقیقت چیست؟
مهمترین حدیثی که در معرفی ائمة اثنی عشر در کتب شیعه آمده است حدیث مشهور به حدیث لوح جابر است این حدیث به چند عبارت و چند طریق آمده که ما همگی را از نظر خوانندگان می گذرانیم:
الف – در کتاب اکمال الدین[16] صدوق و نیز در کتاب عیون اخبار الرضا این حدیث با این سند آمده:
«حدثنا محمد بن ابراهیم بن اسحق الطالقانی قال: حدثنا الحسن ابن اسمعیل قال: حدثنا ابو عمرو سعید بن محمد بن نصر القطان قال: حدثنا عبید الله بن محمد السلمی قال: حدثنا محمد بن عبدالرحمن قال: حدثنا محمد بن سعید قال: حدثنا العباس ابی عمرو عن صدقه بن ابی موسی عن ابی نصره قال: لما احتضر ابو جعفر محمد بن علی الباقر -عليه السلام- عند الوفاة دعا بابنه الصادق فعهد إلیه عهداً فقال له اخوه زید بن علی: لو امتثلت فی بمثال الحسن والحسین -عليهما السلام- لرجوت ان لا تکون اتیت منکرا فقال: یا ابا الحسین ان الامانات لیست بالمثال ولا العهود بالرسوم وانما هی امور سابقه عن حجج الله تبارک وتعالی ثم دعا بجابر بن عبدالله فقال له : یا جابر حدثنا بما عاینت فی الصحیفة فقال له جابر : نعم یا أبا جعفر، دخلت علی مولاتی فاطمة -عليها السلام- لاهنّیها بمولود الحسن -عليه السلام- فاذا هی بصحیفة بیدها من درة بیضاء فقلت: یا سیدة النسوان ما هذا الصحیفة التی اراها معک؟ قالت : فیها أسماء الائمة من ولدی. فقلت لها: ناولینی لانظر فیها. قالت : یا جابر لو لا النهی، لکنت افعل لکنه نهی ان یمسها الا نبی او وصی او اهل بیت نبی ولکنه مأذون لک أن تنظر الی باطنها من ظاهرها. قال جابر: فقرأت فاذا فیها ابوالقاسم محمد بن عبدالله المصطفی أمّه آمنة بنت وهب، ابوالحسن علی بن ابی طالب المرتضی أمه فاطمة بنت اسد بن هاشم من عبد مناف، ابو محمد الحسن بن علی البر، ابو عبدالله الحسین بن علی التقی أمّهما فاطمة بنت محمد، ابو محمد علی بن الحسین العدل أمه شهربانویة بنت یزد جرد بن شاهنشاه، ابو جعفر محمد بن علی الباقر امه ام عبدالله بنت الحسن بن علی بن ابی طالب، ابو عبدالله جعفر بن محمد الصادق امه ام فروة بنت القاسم بن محمد بن ابی بکر، ابو ابراهیم موسی بن جعفر الثقة امه جاریة اسمها حمیدة، ابو الحسن علی بن موسی الرضا امة جاریة اسمها نجمة، ابو جعفر محمد بن علی الزکی امه جاریة اسمها خیزران، ابو الحسن علی بن محمد الامین امه جاریة اسمها سوسن، ابو محمد الحسن بن علی الرفیق امه جاریة اسمها سمانة و تکنی بام الحسن، ابوالقاسم محمد بن الحسن هو حجة الله علی خلقه القائم امه جاریة اسمها نرجس، صلوات الله علیهم اجمعین».
مضمون حدیث این است که چون حضرت باقر -عليه السلام- محتضر شد در هنگام فوت خود پسرش حضرت صادق را خواست و عهد امامت را به او سپرد برادرش زید بن علی بن الحسین به او گفت: اگر همان گونه که امام حسن -عليه السلام- امامت را به برادرش حسین -عليه السلام- بن علی واگذار کرد تو نیز چنین می کردی گمان می کنم کار بدی نکرده بودی (یعنی زید می خواست که امامت را حضرت باقر به او واگذارد) حضرت باقر به او فرمود: ای ابو الحسین امانات چون بخشش مال و اموال نیست که هر کس به هر که بخواهد بدهد و عهود الهی چون رسوم نیست که هر کس هر چه خواهد بکند اینها اموری است با سابقه از طرف حجت های خدا آنگاه برای اقناع واسکات زید جابر بن عبدالله را خواست و فرمود: ای جابر آنچه را در صحیفه به چشم خود دیده ای برای ما بیان کن، جابر عرض کرد آری ای ابو جعفر من وارد شدم بر بانوی بزرگوار خود فاطمه علیها السلام تا او را به ولادت حسن تهنیت و مبارکباد گویم ناگاه صحیفه ای در دست آن حضرت دیدم از درّ سفید، گفتم : ای بی بی زنان جهان، این صحیفه که با شما می بینم چیست؟ فرمود در آن اسماء امامان از فرزندان من است، عرض کردم آن را به من بدهید تا ببینم، فرمود : ای جابر اگر نهی نبود این کار را می کردم لیکن نهی شده است از اینکه کسی آن را به دست بگیرد مگر کسی که پیغمبر یا وصی پیغمبر یا از خاندان پیغمبر باشد، لیکن تو مأذونی که از روی آن ببینی که در آن چیست، جابر گفت: من آن را خواندم که نوشته بود: محمد مصطفی که مادرش آمنه است و همچنین نام دوازده امام با نام مادران آن را ... الخ.[17]
نخست لازم است سند این حدیث مورد رسیدگی قرار گیرد، سپس متن و مضمون آن را مورد بررسی قرار می دهیم، انشاء الله تعالی.
بررسی سند حديث – هیچ یک از روات این حدیث از سعید بن محمد بن نصر القطان تا ابو نصره نامی در کتب رجال ندارند و معلوم نیست صدوق این راویان را از کجا آورده و از که گرفته و این روایت را از کجا کشف کرده است؟!! اما در حاشیة کتاب اکمال الدین نوشته شده ابو بصره و اگر ابو بصره باشد محمد بن قیس اسدی است که شهید ثانی او را در کتاب الدرایه ضعیف شمرده و فرموده است: «کلما کان فیه محمد بن قیس عن ابی جعفر فهو مردود»! هر روایتی که از محمد بن قیس از ابی جعفر باشد مردود است! اما یقینا او محمد بن قیس نیست و اگر او باشد از قول او چنین دروغی بافته اند و نیز در حاشیة همین کتاب گفته است اگر ابو بصره باشد اسم او حمیل (به ضم حاء) و به هر حال مجهول است. و اصلا خود حدیث به قدر رسوا است که ما هیچ گونه احتیاجی به صحت و سقم حدیث از جهت رجال آن نداریم، و حاشیه نویس هم هر چه نوشته بی پایه و اساس است و اگر متن حدیث درست بود، سندش هر چه باشد گوباش. اینک به متن حدیث توجه می کنیم:
بررسی متن و مضمون حديث – ابو بصره یا ابو بصر که هر که باشد مجهول و بی نام و نشان است گفته است : «لما احتضر ابو جعفر محمد بن علی الباقر عند الوفاه» (احتضار و وفات حضرت امام محمد باقر بر طبق تمام تواریخ از سال 114 تا سال 118 است)[18] و فاصلة بین وفات حضرت باقر -عليه السلام- و جابر بن عبدالله حد متوسط چهل سال است و کمتر نیست. کسی به حدیث ساز کذّاب نگفته هنگامی که حضرت ابو جعفر محمد باقر محتضر بود، جابر کجا بود که تو از قول او حدیث لوح را آوردی و اثبات امامت اثنی عشر با نام و نشان پدر و مادر کردی؟ جابر که چهل سال قبل از احتضار حضرت باقر از دنیا رفته چگونه آمد و زید بن علی را به امامت حضرت صادق قانع کرد؟!
اینک برویم سراغ زید، شیخ طوسی در رجال خود (ص 195) فرموده: «قتل سنه احدی و عشرین و مائه وله اثنتان و اربعون سنة» : او سال 121 و در سن 42 سالگی کشته شد در این صورت آن جناب در سال 79 یا 80 متولد شده زیرا در سال 121 شهید شده در حالی که چهل و دو ساله بوده در تهذیب تاریخ ابن عساکر ج 6 (ص 18) زید ابن علی بن الحسین در سال 78 یعنی چهار سال یا حد اقل یک سال بعد از فوت جابر متولد شده و سید علی خان شوشتری در شرح صحیفة سجادیه تولد او را در سال 75 آورده است یعنی یک سال بعد از فوت جابر، پس زید بن علی بن الحسین در کجا بوده که جابر در سال 114 یا سال 117 در حالی که خود در سال 74 فوت کرده برای اقناع و اسکات او آمده است؟!!
به فرمودة شهید ثانی رسواترین حدیث آن است که تاریخ آن را رسوا کند. اما چیزی که به راستی مایة شگفتی است این که همین حدیث رسوا را بسیاری از علمای شیعه در اثبات امامت و نص بر ائمة اثنی عشر آورده اند و متأسفانه متعرض و متذکر این عیب بزرگ نشده و تعصب و یا حب تقلید، مانع ابراز حق گردیده است! و صدوق در کتاب اکمال الدین عیبی که بر این حدیث گرفته است آن است که نوشته: «قال مصنف هذا الکتاب جاء هذا الحدیث هکذا بتسمیه القائم و الذی اذهب الیه ما روی فی النهی عن تسمیه القائم» : عیب این حدیث آن است که نام حضرت قائم محمد بن الحسن آمده و من عقیده ام این است که از بردن نام حضرت قائم نهی شده است!
واقعا عجیب نیست که بنا به مثل مشهور ایشان تارموی را می بیند اما منار و کوه را نمی بیند؟!
البته معایب این روایت بسیار است اما چون به لحاظ تاریخی بسیار رسوا بود، آن را بر عیوب دیگر مقدم داشتیم و اینک برخی از عیوب فراوان آن را نیز ذکر میکنیم:
اولا : در این حدیث جابر گفته من برای تهنیت و مبارک باد تولد حسن، خدمت حضرت فاطمه رفتم اما در آن زمان مرسوم نبوده که مسلمانان برای تهنیت مولودی به خانة مادر فرزند بروند.
ثانیا : بر فرض آنکه چنین رسم بوده جوانی چون جابر بن عبدالله که در آن موقع سنش از 16 یا 17 سال تجاوز نمی کرد و چون در سنة سوم هجرت حضرت حسن متولد شد جابر هنوز ازدواج نکرده و اعزب بود زیرا جابر پس از فوت پدرش عبدالله ابن حزام که در جنگ احد در سال سوم هجرت شهید شد یعنی همان سال تولد امام حسن با زنی بیوه ازدواج کرده و نمی توانست تنها به خانة فاطمة زهرا -عليه السلام- برود و متن روایت می رساند که او تنها بوده و کسی در این وقت با او نبوده است.
ثالثا : لازمة دیدن و خواندن چنین لوحی که در دست حضرت فاطمه -عليها السلام- بوده آن است که او از خیلی نزدیک آن لوح را دیده و خوانده باشد و چنین اتفاقی جدا بعید است که حضرت زهرا -عليها السلام- که می فرمود بهتر است هیچ مردی زن نامحرم و هیچ زنی مرد نامحرم را نبیند اجازه دهد که جابر آنقدر به او نزدیک شود که بتواند آن لوح را در دست آن حضرت بخواند.
رابعا : در این حدیث اسماء مادران ائمه را غالبا اشتباه گفته مثلا در لوحی که از همین جابر در کتاب اثبات الوصیه آمده نام مادر حضرت علی بن الحسین جهان شاه است و در اینجا شهر بانو است و نام مادر حضرت امام رضا تکتم و در این جا نجمه است و همچنین اسماء دیگران!
خامسا : حضرت فاطمه علیها السلام در این حدیث فرموده : در این لوح نام امامان از فرزندان من است و در عین حال نام پیغمبر و علی نیز در آن است و آن حضرت مادر آنان نیست! و عیب های دیگری نیز در آن هست اما همین اندازه برای آنکه به وضوح و روشنی ببینیم و بدانیم که این حدیث از اکذب اکاذیبی است که در مورد امامت منصوصه ساخته اند، کافی است )وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِباً(. خدا نیامرزد کاذبان و جاعلان و تفرقه افکنانی را که با جعل این گونه احادیث ملت اسلام را به تفرقه و پریشانی افکنده اند.
حدیثی دیگر که در آن نام ائمة اثنی عشر آمده و همان حدیث لوح است که در کتاب اکمال الدین و عیون اخبار الرضا و کافی کلینی[19] بدین سند است و ما آن را از اکمال الدین نقل می کنیم :
«حدثنا ابی ومحمد بن الحسن قالا: حدثنا سعد بن عبدالله وعبدالله بن جعفر الحمیری جمیعا عن ابی الخیر صالح بن ابی حماد و الحسن بن ظریف جمیعا عن بکر بن صالح عن عبدالرحمن بن سالم عن ابی بصیر عن ابی عبدالله –عليه السلام- قال: قال ابی -عليه السلام- لجابر بن عبدالله الانصاری ان لی الیک حاجه فمتی یخف علیک ان اخلوبک و اسالک عنها؟ قال جابر: فی ای الاوقات شئت جئنی فخلی به ابو جعفر -عليه السلام- فقال له: یا جابر، اخبرنی من اللوح الذی رایته فی ید امی فاطمه بنت رسول الله -صلى الله عليه وسلم- و ما اخبرتک به ان فی ذلک اللوح مکتوبا قال جابر: اشهد بالله انی لما دخلت علی امک فاطمة فی حیاة رسول الله -صلى الله عليه وسلم- أهنیها بولادة الحسن، فرایت فی یدها لوحا اخضر ظننت انه من الزّمرد ورایت فیه کتابا ابیض شبیها بنور الشمس فقلت لها: بابی انت وامی یا بنت رسول الله ما هذا اللوح؟ فقالت: هذا و الله لوح أهداه الله جل جلاله الی رسول -صلى الله عليه وسلم- فیه اسم ابی وبعلی واسم ابنی واسماء الاوصیاء من ولدی فاعطانیه ابی لیسرنی بذلک قال جابر: فاعطتنیه امک فاطمه -عليه السلام- فقراته و انتسخته! [استنسخته] فقال ابی: یا جابر هل لک ان تعرضه علی قال: نعم، فمشی معه ابی -عليه السلام- حتی انتهی الی منزل جابر، فاخرج الی ابی صحیفة من ورق فقال له: یا جابر انظر فی کتابک لاقرأه علیک فنظر جابر فی نسخته فقرأه علیه ابي -عليه السلام- فوالله ما خالف حرف حرفا. قال جابر: اشهد بالله انی هکذا رایته فی اللوح مکتوبا».
بسم الله الرحمن الرحیم
هذا الکتاب من الله العزیز الحکیم لمحمد نوره وسفیره وحجابه (!!) ودلیله، نزل به الروح الامین من عند رب العالمین عظم یا محمد اسمائی واشکر نعمائی ولا تجحد آلائی انی انا الله لا اله الا انا قاصم الجبارین ومذلّ الظالمین [مدیل المظلومین] ومبیر المستکبرین ودیان یوم الدین انی انا الله لا اله الا انا فمن رجا غیر فضلی او خاف غیر عدلی (!!) عذبته عذابا لا اعذبه احدا من العالمین فایای فاعبد وعلّی فتوکّل، انی لم ابعث نبیا فاکملت ایامه وانقضت مدته الا جعلت له وصیا وانی فضلتک علی الانبیاء وفضلت وصیک علی الاوصیاء و اکرمتک بشبلیک الحسن و الحسین و جعلت حسنا معدن علمی بعد انقضاء مده ابیه و جعلت حسینا خازن وحیی (؟!!) و اکرمته بالشهاده و ختمت له بالسعاده، فهو افضل من استشهد وارفع الشهداء درجه جعلت کلمتی التمامه معه والحجة البالغة عنده بعترته اثیب و اعاقب اولهم سید العابدین و زین الاولیاء الماضین وابنه سمیّ جدّه المحمود محمد الباقر لعلمی و المعدن لحکمتی سیهلک المرتابون فی جعفر الراد علیه کالراد علیّ حقّ القول منی لاکرمن مثوی جعفر ولاسرنه فی اولیائه و اشیاعه وانصاره [اتیحت بعده موسی فتنه عمیاء حندس لان خیط فرضی] وانتخبت بعده موسی وانتخبت بعده فتاه لان حفظه فرض لاینقطع وحجتی لا تخفی وان اولیائی لاینقطعوا ابدا [ان اولیائی یسقون بالکاس الاوفی] الا فمن جحد واحدا منهم فقد جحد نعمتی ومن غیّر آیة من الکتابی(!!)[20] فقد افتری علیّ وویل للمفترین الجاحدین عند انقضاء مده عبدی موسی و حبیبی و خیرتی ان المکذب بالثامن مکذب بکل اولیائی وعلی ولیی وناصری ومن اضع علیه اعباء النبوة (؟!!) وامنحه بالاضطلاع یقتله عفریت مستکبر یدفن بالمدینة التی بناها العبد الصالح ذو القرنین الی جنب شر خلقی، حق القول منی لاقرن عینه بمحمد ابنه وخلیفته من بعده فهو وارث علمی ومعدن حکمتی وموضع سری وحجتی علی خلقی وجعلت الجنة مثواه وشفّعته فی سبعین من اهل بیته کلهم قد استحقوا النار و اختم بالسعاده لابنه علی ولیی و ناصری والشاهد فی خلقی و امینی علی وحیی (؟!!) اخرج منه الداعی الی سبیلی والخازن لعلمی (!) الحسن ثم اکمل ذلک با بنه رحمه للعالمین علیه کمال موسی وبهاء عیسی وصبر ایوب سیذل اولیائی فی زمانه ویتهادون رؤسهم کما تهادی رؤس الترک والدیلم فیقتلون و یحرقون ویکونون خائفین مرعوبین وجلین تصبغ الارض من دمائهم و [یفشوا] ینشأ الویل والرنین فی نسائهم، اولئک اولیائی حقا، بهم ادفع کل فتنه عمیاء حندس وبهم اکشف الزلازل وارفع القیود [الآصار] والأغلال اولئک علیهم صلوات من ربهم ورحمة واولئک هم المهتدون قال عبدالرحمن بن سالم قال ابو بصیر: لو لم تسمع فی دهرک الا هذا الحدیث لکفاک، فصنه الا عن اهله»[21]
بررسی سند حديث – در سند این حدیث ما را به راویان نزدیک به معصوم که اتفاقا همة آنها ضعیف اند کاری نداریم، هر چند بکر بن صالح را طبق نقل تنقیح المقال ج 1 (ص 178) جماعتی تضعیف کرده اند و به فرمودة ابن الغضائری بکر بن صالح جدا ضعیف و کثیر التفرد به غرائب و رجال نجاشی (ص 84) نیز او را ضعیف دانسته و علامة حلی در خلاصه (ص 207) او را در قسم د([1])- علاوه بر مطالب بالا، مراجعه به چاپ اوّل کتاب «معرفه الحدیث» تألیف شیخ «محمد باقر البهبودی» چاپ «مرکز انتشارات علمی و فرهنگی» (ص 256 الی 260) نیز بیفایده نیست. (برقعی)
([2])- علاوه بر متن روایت، تاریخ نیز مؤید کذب آن است زیرا حد اکثر خودداری حضرت علی را بیعت با ابوبکر شش ماه بیشتر نیست بنابر آن قول که حضرت فاطمه علیها السلام شش ماه بعد از وفات رسول الله فوت نموده و حال اینکه اکثر روایات شیعه حاکی است که آن بزرگوار هفتاد و پنج روز پس از وفات رسول خدا در گذشته است و تمام مورخین متفق اند که علی -عليه السلام- پس از فوت حضرت فاطمه -عليها السلام- با ابوبکر بیعت کرده، هر گاه فوت حضرت زهرا -عليها السلام- را شش ماه بعد از وفات رسول خدا بگیریم و رحلت رسول الله هم در ماه ربیع الاول بدانیم در حالی که شیعیان آن را در ماه صفر می دانند با این حساب باز هم امیر المؤمنین -عليه السلام- قبل از ماه رمضان با ابوبکر بیعت کرده است، پس چگونه ممکن است که بعد از بیعت با ابوبکر آن حضرت او را به مسجد قبا برده و چنان حادثه ای واقع شده باشد؟!!
([3])- (تعلیق علامه برقعی) مؤلّف به اختلاف نظر ائمّه اشاره کرده است که ما در اینجا چند مورد را به عنوان نمونه می آوریم، از جمله اختلاف علی -عليه السلام- با همسر بزرگوارش حضرت فاطمه زهرا – علیها السلام – است که علاّمه «مجلسی» آن را چنین گزارش کرده است : «عن حبیب بن ابی ثابت قال : کان بين علی و فاطمة کلام، فدخل رسول الله ع فاخذ رسول الله ع ید علی فوضعها علی سرته وأخذ ید فاطمة فوضعها علی سرته فلم یزل حتی أصلح بینهما، ثم خرج فقیل له یا رسول الله دخلت و انت علی حال و خرجت و نحن نری البشری فی وجهک، قال و ما یمنعنی و قد اصلحت بین اثنین احب من علی وجه الارض الی» یعنی : میان علی و فاطمه اختلافی بود، پیامبر -صلى الله عليه وسلم- وارد شد .... و دست علی را گرفت و بر ران خود گذاشت و دست فاطمه را گرفت و بر ران خود گذاشت و همچنان نگه داشت تا میان آن دو اصلاح فرمود، آنگاه بیرون آمد. گفته شد: ای رسول خدا با حالتی ناراحت داخل شدی و در حالی که ما شادمانی را در رخسارت می بینیم، خارج شده ای، فرمود: چرا چنین نباشد در حالی که میان دو تن که عزیزترین افراد روی زمین نزد هستند، اصلاح کرده ام. 0بحار الأنوار، طبع جدید، تحقیق و تعلیق محمّد باقر بهبودی، ج 43، ص 146).
نمونه دیگر چنانکه علماء و مورّخین ذکر کرده اند، اختلاف حضرت علی -عليه السلام- با پسر بزرگوارش امام حسن -عليه السلام- است. «دینوری» می نویسد : «فدنا منه الحسن -عليه السلام- فقال : یا ابت اشرت علیک حین قتل عثمان و راح الناس الیک و غدوا و سالوک ان تقوم بهذا الامر الا تقبله حتی تاتیک طاعة جمیع الناس فی الآفاق و اشرت علیک حین بلغک خروج الزبیر و طلحة بعائشة الی البصرة ان ترجع الی المدینة فتقیم فی بیتک و اشرت علیک حین حوصر عثمان ان تخرج من المدینة، فان قتل، قتل و انت غائب، فلم تقبل رایی فی شیء من ذلک فقال له علی : اما انتظاری طاعة جمیع الناس من جمیع الآفاق، فان البیعة لاتکون الا لمن حضر الحرمین من المهاجرین و الانصار فاذا رضوا و سلموا وجب علی جمیع الناس الرضا و التسلیم و اما رجوعی الی بیتی و الجلوس فیه، فان رجوعی لو رجعت کان غدرا بالامة و اما خروجی حین حوصر عثمان فکیف امکننی ذلک؟ و قد کان الناس احاطوا بی كما احاطوا بعثمان فاکفف یا بنی عما انا اعلم به منک» : امام حسن -عليه السلام- به حضرت علی -عليه السلام- نزدیک شد و گفت : ای پدر هنگامی که عثمان کشته شد و مردم صبحگاهان به سویت آمده و از تو تقاضا کردند که خلافت را به عهده بگیری، من به تو اشاره کردم که نپذیری تا همه مردم در تمام آفاق از تو اطاعت کنند و نیز هنگامی که خبر خروج زبیر و طلحه با عایشه به سوی بصره به تو رسید اشاره کردم که به مدینه بازگردی و در خانه ات بنشینی و هنگامی که عثمان محاصره شد به تو اشاره کردم که از مدینه خارج شوی تا اگر او کشته شود، در حالی کشته شده که تو در مدینه نبوده ای، و تو در هیچ یک از این امور رأی مرا قبول نکردی! علی -عليه السلام- پاسخ داد امّا درباره اینکه منتظر بمانم تا همه مردم در تمام آفاق اطاعتم کنند، بیعت تنها حقّ کسانی است از مهاجرین و انصار که درحرمین (مکه و مدینه) حضور دارند و چون آنها راضی و تسلیم شدند، بر همه مردم واجب است که راضی و تسلیم شوند و امّا بازگشتن به خانه و نشستن در خانه، اگر این کار را انجام می دادم، درباره این امّت کوتاهی کرده بودم و از این که تفرقه بیفتد و وحدت این امّت به پراکندگی تبدیل شود، آسوده خاطر نبودم. امّا خروجم از مدینه هنگامی که عثمان محاصره شده بود، چگونه برایم امکان داشت در حالی که من نیز مانند عثمان مورد احاطه مردم قرار گرفته بودم؟! پس ای پسر جان خود را از سخن گفتن درباره امری که من از تو به آن داناترم، بازدار» (اخبار الطوّال، ابو حنیفه دینوری، تحقیق عبدالمنعم عامر و جمالالدّین الشّیال، ص 145) نظیر همین اعتراض و گفتگو را علاّمه مجلسی به نقل از شیخ مفید آورده که در حاشیه همان صفحه به «امالی» شیخ طوسی، چاپ اوّل، جزء الثّانی، ص 32 و کتاب «نهج السّعادة» نیز ارجاع داده شده، روایت مذکور چنین است : «فلما فرغ (امیر المؤمنین) من صلاته قام الیه ابنه الحسن بن علی – علیهما السلام – و جلس بین یدیه ثم بکی و قال : یا امیر المؤمنین انی لا استطیع ان اکلمک و بکی، فقال له امیر المؤمنین: لاتبک یا بنی و تکلم و لا تحن حنین الجاریة، فقال: یا امیر المؤمنین! ان القوم حصروا عثمان یطلبونه بما یطلبونه اما ظالمون او مظلومون فسالتک ان تعتزل الناس و تلحق بمکة حتی تؤوب العرب و تعود الیها احلامها و تاتیک وفودها .... ثم خالقک طلحه و الزبیر فسالتک ان لا تتبعها و تدعها فان اجتمعت الامه فذاک و ان اختلفت رضیت بما قسم الله و انا الیوم اسالک ان لا تقدم العراق و اذکرک بالله ان لا تقتل بمضیعة، فقال امیر المؤمنین: اما قولک ان عثمان حصر فما ذاک و ما علی منه فقد کنت بمعزل عن حصره و اما قولک ایت مکة فو الله ما کنت لاکون رجل الذی یستحل بمکة و اما قولک اعتزل العراق و دع طلحة و الزبیر فو الله ما کنت لاکون کالضبع تنتظر حتی یدخل علیها طالبها فیضع الحبل فی رجلها» .... یعنی: چون امیر المؤمنین از نماز فراغت یافت فرزندش حسن بن علی ؛ به سوی او رفت و در پیش روی او نشست سپس گریست و گفت: ای امیر مؤمنان من نمی توانم با تو سخن بگویم و به گریه اش ادامه داد. امیر المؤمنین فرمود : پسر جان گریه مکن و سخن بگو و ناله مکن. امام حسن گفت:ای امیر مؤمنان گروهی عثمان را محاصره کردند و از او درخواستهایی داشتند، خواه ستمگر بودند یا ستمدیده، در آن هنگام من از تو درخواست کردم که از مردم کنارهگیری کنی و به مکه بروی تا آنکه عرب به سویت باز گردد و آرزوهای خود را (در به پاداشتن حکومتی عادلانه) باز یابند و نمایندگانشان به سوی تو آیند .... سپس طلحه و زبیر با تو مخالفت کردند و در آن موقع من از تو خواستم که پیگیر کارشان نشوی و آن دو را واگذاری، پس اگر امّت به گرد تو اجتماع کردند چه بهتر و اگر درباره تو اختلاف کردند، به آنچه خداوند قسمت فرموده، رضا داده ای و امروز از تو می خواهم که به عراق نروی و به خدایت سوگند می دهم کاری نکنی که سبب شود کشته شده و از دست بروی. حضرت امیر در پاسخ فرمود : امّا این سخنت که عثمان محاصره شده، چه گناهی از آن بر گردن من است؟ من از محاصره اش بر کنار بوده ام و امّا این سخنت که به مکّه برو، پس سوگند به خدا من مردی نیستم که حرمت مکّه را بشکنم (چون ممکن است دشمنان خون را در آنجا بریزند) امّا این سخنت که به عراق نرو، سوگند به خدا که من مانند حیوانی نیستم که در انتظار بماند تا جستجوگرش به سراغ او بیاید و ریسمان را به پای او بنهد. (بحار الانوار، چاپ جدید، ج 32، ص 103-104) امام حسن -عليه السلام- با برادر بزرگوارش امام حسین -عليه السلام- نیز هم عقیده نبود و چنانکه طبری و ابن عساکر (تاریخ مدینة دمشق، تحقیق علی شیری، دارالفکر، ج 13، ص 267) و إبن خلدون (تاریخ إبن خلدون، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، الجزء الثانی، ص 186) و ... ذکر کرده اند، در موضوع مصالحه با معاويه، نظری غیر از حضرت سیّد الشّهداء داشت، به طوری که امام حسین -عليه السلام- آن حضرت را سوگند داد که صلح با معاویه را نپذیرد، امّا چنانکه می دانیم امام حسن -عليه السلام- چنین نکرد. لازم به ذکر است که تردید برخی از نویسندگان در سند این خبر، وارد نیست، زیرا هر چند «عثمان بن عبدالرحمان» که در سند طبری مذکور است، شیعی نیست ولی چنانکه شهید ثانی در «درایة الحدیث» فرموده، موثوق بودن و صدق راوی مهمتر از مذهب اوست و مذهب، شرط پذیرفتن روایت نیست.
در مورد عثمان بن عبدالرحمان نیز، رجالی معروف «إبن معین» می گوید: «صدق : او بسیار راستگوست» و اگر بخاری در کتاب رجالش درباره وی گفته است : «یروی عن اقوام ضعاف» : وی از ضعفاء روایت می کند» امّا ابن ابی حاتم از قول پدرش که از دانشمندان علم رجال است می نویسد: «انکر ابی علی البخاری ادخال عثمان فی کتاب الضعفاء و قال هو صدوق: پدرم ابو حاتم این کار بخاری را که عثمان بن عبدالرحمان را در کتاب ضعفاء ذکر کرده انکار نموده و گفته است او بسیار راستگوست». البتّه بخاری نیز چنانکه عبارتش بر این امر تصریح دارد، شخص عثمان را تضعیف نکرده بلکه به ملاحظه راویان او که ضعیف بوده اند، وی را در عداد ضعفاء آورده است؛ و در مورد خبری که راویان عثمان ضعیف نباشد طبعاً ایراد بخاری نیز وارد نخواهد بود.
دیگر از این گونه اختلافات، آثار متناقضی است که در کتب فقهی از ائمه -عليهم السلام- نقل شده به طوری که نتوانسته اند یکی از آنها را بر تقیّه حمل کنند، زیرا چیزی نبوده که مایه بیم و هراس و تقیّه از مخالفان باشد مانند اخبار متناقضی که از امام صادق -عليه السلام- و فرزند بزرگوارش امام کاظم -عليه السلام- نقل شده در خبر نخست آمده است که : «محمد بن یعقوب (کلینی) «عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن حفص بن البختری عن جمیل بن دراج عن ابی عبدالله (الصادق) فی زیارة القبور، قال : انهم یانسون بکم فاذا غبتم عنه استوحشوا» و روایت دیگر چنین است : «محمد بن علی بن الحسین (ابن بابویه) باسناده عن صفوان بن یحیی قال : قلت قلت لابی الحسن موسی بن جعفر بلغنی ان المؤمن اذا اتاه الزائر انس به فاذا انصرف عنه استوحش فقال : لا یستوحش» (وسائل الشیعة، شیخ حر عاملی، ج 2، ص 878) مفاد روایت اوّل این است که امام صادق -عليه السلام- فرمود : وقتی شما به زیارت قبور میروید (مراد، دیدار قبور مؤمنان است چرا که از زیارت قبور کفّار و دعا برای آنها نهی شده است) آنها به شما انس می گیرند و چون از آنها غائب شدید، دلتنگ می شوند! امّا مفاد روایت دوّم آن است که امام موسی بن جعفر فرمود: چون از زیارت قبور مؤمنین بازگشتید آنها دلتنگ نمی شوند. این قبیل روایات مجموعا می رسانند که ائمه آرا گوناگون و متضادی داشته اند و طبعا دو رأی متضادّ، هر دو نمی توانند صحیح باشند.
([4])- خداوند متعال می فرماید: )وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ * وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَالأَنفَ بِالأَنفِ وَالأُذُنَ بِالأُذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَّهُ وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ * وَقَفَّيْنَا عَلَى آثَارِهِم بِعَيسَى ابْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَآتَيْنَاهُ الإِنجِيلَ فِيهِ هُدًى وَنُورٌ وَمُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَهُدًى وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ * وَلْيَحْكُمْ أَهْلُ الإِنجِيلِ بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فِيهِ وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ( (مائده/ 44-45-47) مفهوم و خلاصه ترجمه آیات بالا اینچنین است «هر که به آنچه که خداوند نازل فرموده حکم نکند، آنان کافر....و ظالم....... و فاسق اند».
([5])- آیا وجدان بیدار و عقل سلیم می پذیرد افرادی که تا این اندازه به سخنان پیامبر -صلى الله عليه وسلم- ایمان داشته و تسلیم اوامر او بوده اند، سخن آن حضرت درباره نصب علی -عليه السلام- را به خلافت، شنیده باشند، ولی آن را کتمان کرده و به آن اعتناء نکنند؟!!!
([6])- چندی پیش «کانون انتشارات شریعت» ترجمه «خطبه غدیریه» کتاب «احتجاج» را البته بدون ذکر روات رسوای آن، در جزوهای به نام «خطبه پیامبر اکرم در غدیر خم» منتشر کرد. نگارنده در مقاله ای، برخی از اشکالات بسیار زیاد این خطبه را نوشتم که در مجلّه «رنگینکمان» به چاپ رسید. اینجا نیز مناسب است که پارهای از عیوب این روایت مجعول را ذکر کنم:
مهمترین اشکال این خبر آن است که دلالت بر تحریف قرآن کریم دارد زیرا همه جا آیه 67 سوره مبارکه «مائده» را چنین می آورد:[يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ] !! {المائدة:67} در حالی که این آیه در قرآن مجید فاقد فی علی) است!! و البته همین یک اشکال برای ردّ آن کافی است.
طولانی بودن غیر معمول کلام پیامبر (تقریبا 13 صفحه نسخه محمد باقر الخرسان) به ویژه مقدّمه آن و تأکیدات بیش از حدّ لازم در این خطبه، خصوصا در موقعی که به قول امینی (الغدیر، چاپ سوّم، ج اوّل، ص 10) هوا به شدّت گرم بود و مردم برای تحمّل گرما و آسودن از تابش سوزان آفتاب، قسمتی از لباس خود را روی سرگرفته و قسمتی را زیر پایشان می گذاشتند، با سیره آن حضرت که به ملاحظه مردم نماز جماعت را طولانی نمی فرمود، موافق نیست و این خود نشانه آن است که این حدیث از پیامبر شریعتی که سختی و مشقت مؤمنین را نمی پسندد، صادر نشده است.
(3)در این روایت به حدیث مجهول خاتم بخشیدن علی ؛ در نماز اشاره شده، که این خود دلیل دیگری است بر کذب و دروغ بودن این روایت. حدیث خاتم بخشیدن علی ؛ را علمای اسلام مفصّلا نقد؛ و بطلان آن را اثبات کرده کرده اند و علاقمندان می توانند به کتب مربوطه مراجعه کنند، ما نیز فقط به عنوان نمونه چند ایراد آن را ذکر می کنیم :
أ) علی مرتضی -عليه السلام- که در حال نماز، پیکان از قدم مبارکش کشیدند، متوجّه نشد، چگونه در نماز متوجه سائل شد؟ یعنی صدای سائل، از درد بیرون کشیدن تیر مؤثرتر بود؟!
= ب) حالت رکوع از حالاتی است که ایماء و اشاره در آن ممکن نیست، زیرا دو دست بر زانوها قرار دارند و سر نیز کاملا خم شده و پایین است، از این رو با سر و صورت نمی توان اشاره کرد؛ صرف نظر از استبعاد اینکه علی ؛ در نماز متوجّه سائل شده باشد، چگونه در حال رکوع به سائل ایماء و اشاره کرده و او را به سوی خود خوانده، که نمازش خلل نیافته باشد؟! و با توجّه به اینکه نماز به جماعت برگزار می شده و مسجد خلوت نبوده، سائل در میان جمعیّت چگونه متوجّه اشارات علی -عليه السلام- شده؟ مگر سائل علم غیب داشته و از قبل می دانسته که چه کسی سؤال او را بی جواب نخواهد گذاشت که فقط به آن حضرت می نگریسته!
ج) آیا امیر المؤمنین ؛ نمیتوانست زکات خود را قبل یا بعد از نماز بپردازد؟ دیگر آنکه سائلی که نه تنها در نماز جماعت شرکت نکرده بلکه ملاحظه مسلمانان نمازگزار را هم نکرده و یا سؤال در مسجد، مزاحم جمعیّت و حضور قلب نماز گزاران شده بود، چه خصوصیّتی داشت که امام ترجیح داد حتماً زکات خود را به او بپردازد و صبر نفرمود تا نماز خود را به کمال خاتمه دهد و برای پرداخت زکات خویش فرد مستحق متعففی را بیابد که با اصرار ورزی سؤال نمی کند؟ آیا چنین کسی در مدینه وجود نداشت؟
د) مدّعیان در تحصیل این روایت به آیه، بر لفظ (إنما) که از «ادوات حصر» میباشد، تکیه و تاکید بسیار می کنند، به همین سبب می پرسیم چرا پیامبر ع و یا ائمه دیگر، هیچگاه زکاتشان را در حال رکوع نپرداخته اند؟ اگر ولایت و امامت به دادن زکات در رکوع است در این صورت پیامبر -صلى الله عليه وسلم- و حضرات حسنین و فرزندان بزرگوارشان که در رکوع نمازشان زکات نپرداخته اند، نباید بر مؤمنین ولایت داشته باشند!!
ه( خلاف نیست که جز در مورد علی ؛ چنین ادّعایی نشده و نه پیامبر ع و نه حضرات حسنین -عليهما السلام- چنین کاری کرده اند، از اينرو در این مورد که مصداق اعطاء و دادن زکات در رکوع نماز، جز یک تن نیست؛ استعمال الفاظ جمع هیچ وجهی ندارد و خلاف بلاغت و فصاحت است که آیه شریفه برای معرّفی یک فرد از الفاظ جمع، خصوصا ضمیر (هم) استفاده کند که اصلا در زبان عربی استعمال آن برای غیر جمع، حتّی به منظور اکرام هم معمول نیست.
= و) زکات بر کسی است که لاأقل مالک حدّ نصاب باشد و یک سال قمری بر آن بگذرد، در حالی که آشنایان به احوال علی -عليه السلام- می دانند که وی در آن زمان مالی نداشت که مشمول زکات باشد، لذا زکات بر عهده آن حضرت نبود.
ز) زکات را خود اشخاص و به تشخیص خود نمی پردازند، بلکه باید آن را به عاملیان زکات پرداخت یا توسط آنان جمع آوری گردد و سپس توسط حاکم شرع با رعایت مصالح، تقسیم و توزیع شود.
ح) جمله (یوتون الزکاة) معطوف است به جمله (یقیمون الصلاة) و ضمیر (هم) در جمله حالیه (و هم راکعون) «رابط» است و مرجع (یا به عبارت دیگر ذوالحال) آن، ضمیر (واو) است در هر دو جمله (یؤتون) و (یقیمون) و نمی توان بیدلیل ضمیر (واو) در جمله (یقیمون) را از مرجعیت (هم) خلع کرد. بدین ترتیب اگر تفسیر مدّعیان را بپذیریم، معنای آیه چنین خواهد بود که اولیاء مؤمنین کسانی هستند که در حال رکوع، نماز اقامه کرده و زکات می پردازند! امّا اقامه نماز در حال رکوع عبارت بی معنایی است و معلوم نیست که چگونه می توان در حال رکوع نماز اقامه کرد؟ زیرا رکوع جزئی از نماز است و کلّ در جزء نمی گنجد.
دیگر آنکه در این آیه شریفه، تمام افعال به صورت مضارع ذکر شده است که بی خلاف، بر استمرار و دوام دلالت دارد؛ فی المثل فعل جمله (یقیمون الصلاة) را برای کسی که فقط یک بار نماز اقامه کند، استعمال نمی کنند، بلکه آن را در مورد کسی که مستمرّا و به دفعات نماز اقامه می کند بکار می برند. از اینرو در این آیه، کسانی منظور هستند که مادام العمر نماز بپا می دارند؛ همین حکم عینا درباره فعل جمله (یوتون الزّکاة) نیز جاری است، یعنی آن را در مورد کسانی استعمال می کنند که – در صورت مشمولیّت حکم زکات – همواره زکات می پردازند. از اینرو اگر معنای آیه را مطابق دلخواه مدّعیان بدانیم، در این صورت اولیاء مؤمنین باید همچون نماز خواندنشان که امری مکّرر و مستمرّ است، زکاتشان را در حال رکوع بپردازند، در حالی که حتّی بنا به این روایت جعلی نیز این کار بیش از یکبار انجام نگرفته، از اينرو میپرسیم چرا علی ؛ این کار را تکرار نفرمود؟!
= علاوه بر این چنانکه می بینیم «ایتاء زکات» در آیه به عنوان عمل نیک و یک امتیاز و کاری که ممدوح است، ذکر شده و این امر اگر مفید وجوب نباشد قطعا مفید استحباب خواهد بود و اگر منظور از آن را مطابق ادّعا بدانیم، پس چرا زعمای قوم و علما و مراجع مذهب – لاأقل از باب تأسّی به اولیاء مؤمنین – هیچگاه موقع پرداخت زکات نیّت نماز نمی کنند تا در هنگام رکوع نمازشان، زکات خود را بپردازند؟!
ط) دیگر آنکه آیه مذکور با توجه به آیات قبل و بعد، در نهی از دوستی و اعتماد به کفّار و تشویق به دوستی با مؤمنین وارد شده و می فرماید خدا و مؤمنین نمازگزار و زکات پردازی را که بدون کراهت و منّت، زکات می دهند؛ دوست خود بگیرید، نه کفّار را و اصلاً آیه در مقام تعیین ولّی امر مسلمین نیست.
4- در این خطبه، منظور از (ما) موصوله در آیه 67 سوره مائده را خلافت گرفته، نه مفاد آیه بعدی؛ در این صورت باید آیه ای در قرآن راجع به خلافت نازل شده باشد که خدا در این آیه می فرماید : آن آیه نازل شده را برسان، حال باید مدّعیان بگویند آیه خلافت کجای قرآن است که در اینجا راجع به ابلاغ آن به مردم سفارش شده؟
5- اگر بنا به محتوای این روایت منظور از «ناس : مردم» و «القوم الکافرین» اصحاب پیامبر باشد که طبق این روایت، «فخشی رسول الله -صلى الله عليه وسلم- من قومه : پیامبر از قوم خود ترسید» و «من انکره کان کافرا : کسی که علی را انکار کند کافر است» و .... در این صورت باید گفت تمام اصحاب پیامبر -صلى الله عليه وسلم- بیش از هفت مؤمن نبوده است. و طبعا آنچه از اسلام به دستمان رسیده از طریق کفّار بوده و واضح است که اعتمادی به منقولات کفّار نیست و بدین ترتیب اسلام از حجّیّت ساقط می شود!! آری این است نتیجه این روایت.
علاوه بر این، چگونه اصحاب پیامبر که با شخصیت والای رسول تزکیهکننده اسلام مواجه بوده و تحت تربیت مستقیم آن حضرت قرار داشتند و در راه دین خدا، جان و مال، تقدیم نموده و جهادها کردند؛ کافر بودند، اما شما مدعیان، همه موحد و مسلمانید؟! یعنی تربیت و عدم تربیت پیامبر ع هیچ تفاوتی ندارد، بلکه کسانی که مستقیما توسط آن بزرگوار تربیت نشده اند، مؤمنتر می باشند؟! آیا بهتر از این هم می توان با قرآن و اسلام بازی کرد؟
دیگر آنکه در آیه بعد نیز (القوم الکافرین) تکرار شده که اشاره به کفار اهل کتاب است و از طریق آن می توانیم منظور از (القوم الکافرین) در آیه 67 را هم بدانیم. در واقع آیه نفیا و اثباتا مربوط به موضوع خلافت نیست، در غیر این صورت آیات قرآن را غیر مربوط به یکدیگر جلوه داده و فصاحت و بلاغت قرآن را انکار کرده ایم!
6- در این خطبه دروغین آمده است: «ما من علم إلا و قد احصاه الله فی» یعنی: هیچ علمی نیست مگر آنکه خداوند آن را در من احصا فرموده»، امّا این ادّعا با بسیاری از آیات قرآن مخالف است. اگر رسول خدا ع تمام علوم را داشت چرا قرآن می فرماید : )وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُواْ عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ( «برخی از اهل مدینه خوی نفاق دارند که تو آنها را نمی شناسی». (توبه/ 101) و می فرماید:)عَفَا اللّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُواْ وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ( «خداوند از تو در گذرد، چرا ایشان را رخصت دادی، تا اینکه معلومت شود آنان که راست می گویند و دروغگویان را بشناسی». (توبه/43) و درباره وقت قیامت می فرماید: )قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّي( «بگو علم آن فقط نزد پروردگار من است». (اعراف/187) یعنی پیامبر وقت قیامت را نمی داند. و نیز می فرماید: )قُل لاَّ أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ اللّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ( «بگو .... من غیب نمی دانم». (انعام / 50) و نیز می فرماید : )لَا تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذَلِكَ أَمْراً( «تو نمی دانی شاید خداوند پس از آن امری پدید آورد». (طلاق/ 1) و آیات بسیار دیگر.
7- در این روایت آمده است : «ما نزلت آیة (رضی) الا فیه .... و ما نزلت آیة مدح فی القرآن الا فیه» : آیهای که دال بر خشنودی خداوند باشد، جز راجع به علی ؛ نازل نشده .... و آیه ای در قرآن که دال بر مدح پروردگار باشد جز درباره او نازل نشده»؟!! آیا خداوند در قرآن انبیاء سلف و ابرار و صالحین و متّقین را مدح نفرموده؟ آیا خداوند حضرت مریم -عليها السلام- و ... را مدح نکرده؟ آیا مهاجرین و انصار را مدح نکرده است؟!
دیگر آنکه می گوید : «و ما خاطب الله الذین آمنوا الا بدا به» یعنی: خداوند در هیچ جا (الذین آمنوا) نگفته مگر آنکه قبل از همه علی -عليه السلام- در صدر آنان مخاطب آیه بوده است! معلوم است که جاعل روایت با قرآن چندان آشنا نبوده و دسته گل به آب داده! باید پرسید – نعوذ بالله – در آیه: )يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَأْكُلُواْ الرِّبَا أَضْعَافاً مُّضَاعَفَةً( «ای کسانی که ایمان آوردهاید ربا را چند برابر نخورید». (آل عمران/130) و یا در آیه )يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَأَنتُمْ سُكَارَى( «ای کسانی که ایمان آورده اید با حالت مستی به نماز نزدیک نشوید». (نساء/43) و یا در آیه )يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ( «ای کسانی که ایمان آورده اید چرا می گویید کاری را که خودتان انجام نمی دهید». (صف/2) و دهها آیه دیگر، حضرت علی -عليه السلام- پیش از دیگران مخاطب این آیات بوده است؟!!
8- در این روایت به دورغ به پیامبر نسبت می دهد که فرمود : «انی منذر و علی هاد» : من هشدار دهنده و علی هدایت کننده است. در حالی که قرآن به پیامبر -صلى الله عليه وسلم- میفرماید : )وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ( «همانا تو به راهی راست هدایت می کنی». (شوری / 52) یعنی پیامبر را بر خلاف این روایت، هادی هم دانسته است.
9- می گوید : «لا امر به معروف و لا نهی عن منکر الا مع امام معصوم» یعنی : امر به معروف و نهی از منکر جز به همراه امام معصوم نیست. بنابراین در زمان ما که امامی معصوم در دسترس نیست، فریضه امر به معروف و نهی از منکر ساقط است! آیا کفّار و استعمار بهتر از این می خواهند؟!
10- و نیز می گوید : «لا یوضح لکم تفسیره إلا الذی أنا آخذ بیده» یعنی: تفسیر قرآن را جز کسی که من دست او را گرفته ام (یعنی علی) توضیح نمی دهد. میپرسیم چگونه اصحاب رسول که قبلا به خدا و رسول و معاد و ملائک و از جمله ولایت علی ؛ اعتقاد نداشتند، به صرف شنیدن آیات قرآن، آن را فهمیده و مجذوب و هدایت شدند؟ آنان قرآن را بدون تفسیر علی ؛ چگونه فهمیدند؟ اگر راوی راست می گوید پس با آیات )وَهَـذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ ( (نحل / 103) ) بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ( (شعراء / 195) یعنی این قرآن به زبان واضح عربی است و یا )وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ( «قرآن را برای یادآوری آسان ساختیم». (قمر / 17) و )وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُم( «پیامبری را جز به زبان قومش نفرستادیم تا برایشان بیان نماید». (ابراهیم / 4) چه کنیم؟! آیا زبان عربی زبانی است که جز با تفسیر علی -عليه السلام- درست فهمیده نمیشود؟! ثانیا اگر قرآن جز با تفسیر علی= عليه السلام- درست فهمیده نمی شود، چرا آن حضرت در ایام خانه نشینی یا اوقات دیگر، تفسیری برای قرآن ننوشت تا خلق الله از معنای واقعی قرآن محروم نمانند؟
ثالثا اگر قرآن جز با تفسیر آن حضرت واضح نمی شود، آیا ابوسفیان و ابو جهل مردم را از شنیدن چیزی که به وضوح فهمیده نمی شد، منع می کردند؟
البتّه اشکالات این روایت بسیار بیش از اینهاست ولی بنا به روش مؤلّف محترم این کتاب و اجتناب از تطویل کلام، در اینجا به همین ده اشکال اکتفا می شود. (تلک عشرة کاملة).
سخن آخر اینکه؛ این روایت علی رغم اشکالات فراوانش، یک فائده مهم دارد و آن این که ثابت می کند جاعلین و ناقلینش در یک نکته، در دل، با ما موافقاند و باطنا پذیرفته اند که خطبه پیامبر -صلى الله عليه وسلم- در غدیر خم وافی به مقصود شان نیست و در واقع انگیزه آنان نیز از جعل این خطبه، رفع همین اشکال بوده است. (برقعی)
([9])- غالب رواياتي كه در كتابهاى مسعودي و مجلسي آمده است صحيح نمي باشد و فقط بعضي از قسمتهاي اين روايات با احاديث صحيح موافقت دارد, ذكر اين روايات در اين كتاب فقط به اين دليل است كه بيان شود بر فرض صحت اين روايات باز هم نص و قولي كه امامت منصوص را ثابت كند وجود ندارد, ضمن اين كه ما اعتقاد داريم چنین گفتگوهایی در شأن و منزلت صحابه و یاران جان بر کف رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم نیست، و تمامی این روایات از دو حالت خارج نیست یا اینکه کلا دروغ و کذب بوده و یا اینکه بعضي از قسمتهاي اين روايات با احاديث صحيح موافقت دارد. (مصحح)
([11])- رجال کشی، چاپ نجف ص 164 و همین کتاب، چاپ مشهد ص 187 حدیث 329 و اختیار معرفة الرجال چاپ مشهد ص 186.
([13])- لفظی که معنای آن «همچون رسول خدا» باشد، در حدیث نیامده، اما اندکی دقت در متن عربی حدیث آشکار می سازد که لفظ «رسول الله» سهوا از حدیث ساقط شده، متن عربی حدیث چنین است: حدثنا احمد بن قاسم معنعنا عن ابی خالد الواسطی قال: قال ابو هاشم الرمانی و هو قاسم بن کثیر لزید بن علی -عليه السلام- یا ابا الحسن بابی انت و امی، هل کان علی -عليه السلام- مفترض الطاعه ()؟ قال فضرب برأسه و رقّ لذکر رسول الله -صلى الله عليه وسلم-، ثم رفع رأسه فقال یا ابا هاشم کان رسول الله نبیا مرسلا، فلم یکن احد من الخلائق بمنزلته فی شیء من الأشیاء ... و کان فی علی اشیاء من رسول الله -صلى الله عليه وسلم- و کان علی -عليه السلام- من بعده امام المسلمین فی حلالهم و حرامهم ...
[14] - مصحح
([16])- نام این کتاب کمال الدین و تمام النعمه است ولی چون به اکمال الدین شهرت یافته ما نیز همان را ذکر کردهایم.
([17])- اگر این حدیث صحیح است، پس چرا شیخ کلینی در حدیث چهاردم باب «الاشارة و النّص علی ابی الحسن الرّضا» می گوید حضرت موسی بن جعفر -عليه السلام- نمی دانست پس از وی کدام یک از فرزندانش امام می شود و خود راغب بود که پسرش «قاسم» امام شود و چون پیامبر -صلى الله عليه وسلم- و علی -عليه السلام- را در خواب دید با اشتیاق تمام پرسید : «ارنیه ایهم هو»؟ او را به من بنما که کدام یک از ایشان او (امام) است؟ و با اینکه حضرت علی -عليه السلام- به امام رضا اشاره کرد، با این حال امام کاظم آرام نشده و از پیامبر پرسید : «قد جمعتهم لی – بابی و امی – فایهم هو؟ پدر و مادرم به قربانت، شما همه فرزندانم را گفتید، بفرمایید کدامیک از ایشان امام است؟
مگر حضرت کاظم -عليه السلام- لوح را ندیده و نام ائمه را نخوانده بود؟ دیگر آنکه چرا امام صادق -عليه السلام- ابتداء فرزندش اسماعیل و پس از مرگ وی، موسی -عليه السلام- را به امامت معرّفی کرد و چرا امام هادی حضرت علی النقی -عليه السلام-، ابتداء محمّد را امام معرّفی کرد و پس از وفات او، حسن -عليه السلام- را به امامت نصب کرد. مگر این دو امام بزرگوار از مطالب لوح بی خبر بودند؟
نگارنده به هنگام مطالعه «کافی» اصحاب ائمه از زمان امام حسین -عليه السلام- تا امام رضا -عليه السلام- را که امام بعدی را نمیشناختهاند، شمارش کردم، تعدادشان به صد و چهار تن بالغ شد و اگر اصحاب ائمه بعدی نیز محاسبه شود، معلوم نیست چه عددی خواهد شد، امّا اگر حدیث لوح یا نظایر آن حقیقت داشت، لاأقل ائمه آن را از اصحاب و پیروان خویش پنهان نمی کردند و طبعا نیازی نبود که آنان بپرسند امام بعدی کیست؟ در واقع اگر سخن مدّعیان که می گویند پیامبر دوازده امام را تعیین فرمود، راست می بود، لااقل اصحاب و نزدیکان ائمّه، دوازدهم امام را می شناختند! (برقعی)
([18])- برای تحقیق در این موضوع به کتب ذیل مراجعه شود : المقالات و الفرق سعد بن عبدالله الا شعری (ص 72) فرق الشیعه حسن بن موسی نوبختی (ص 82) در این دو کتاب وفات ان حضرت در سال 117 می باشد وفیات الاعیان ابن خلکان (ص 23) بحار الانوار، چاپ تبریز ج 12 (ص 44) تاریخ یعقوبی جاپ 1375 قمری بیروت (ص 52) منتهی الامال چاپ علمی (ص 122) تتمة المنتهی (ص 86) الاصابة ج 1 (ص 215).
اما وفات جابر بن عبداله انصاری از سال 73 هجری تا سال 77 است و می توان به کتب ذیل مراجعه کرد: تهذیب چاپ نجف ج 9 (ص 77) الاصابة ج 1 (ص 215) الاستیعاب ج 1 (ص 213) اسد الغابة ج 1 (ص 258) تتمة المنتهی (ص 69). (برقعی)
آورده و با ابن الغضائری هم عقیده است و در رجال ابن داوود قسم دوم (ص 432) میگوید: بکر بن صالح جدا ضعیف است و در نقد الرجال تفرشی (ص 59) نیز او ضعیف شمرده شده و همچنین دربارة عبدالرحمن بن سالم در تنقیح المقال ج 2 (ص 143) می نویسد: علی کل ضعیف او مجهول: به هر حال او ضعیف یا مجهول است و در خلاصة علامة حلی (ص 229) فرموده عبدالرحمن بن سالم بن عبدالرحمن الاشل کوفی مولی روی عن ابی بصیر ضعیف عبدالرحمن بن سالم از ابی بصیر روایت کرده و ضعیف است و نقد الرجال (ص 185) نیز او را ضعیف و پدرش را ثقه دانسته، آنچه مسلم است اینکه این حدیث ساخته و پرداختة اشخاص بعد از بکر بن صالح و عبدالرحمن بن سالم است از قبیل کسانی چون صالح بن ابی حماد که در اواخر قرن سوم میزیسته که یا تمام حدیث را خود ساخته و یا اینکه پارهای از آن را با جعلیات خود تکمیل کرده است. اینک صالح بن ابی حماد را بشناسیم:
در تنقیح المقال ج 2 (ص 91) از قول نجاشی دربارة او آمده است که : أمره ملتبسا یعرف وینکر : کار صالح بن ابی حماد پوشیده است و روشن نیست گاهی سخن خوب دارد و گاهی سخن زشت و ابن الغضائری او را ضعیف دانسته و علامة حلی در خلاصه فرموده : المعتقد عندی التوقف فیه لتردد النجاشی و تضعیف الغضائری : عقیدة من آن است که به سبب تردید نجاشی دربارة او و تضعیف غضایری باید دربارة او توقف کرد در نقد الرجال (ص 296) نیز این اقوال دربارة او آمده است و در تنقیح المقال (ص 180) او را احمق دانسته اند! چنین شخصی که در نزد علمای بزرگ شیعه مردود است مسلما از هیچ دروغی مضایقه ندارد چنانکه متن حدیث نیز چنین گواهی می دهد.
بررسی متن و مضمون حديث: مضمون حدیث این است که امام صادق فرمود: پدرم به جابر بن عبدالله فرمود : چه وقت بر تو آسان است که من با تو خلوت کنم و از تو سؤالی بپرسم؟ جابر گفت در هر وقت که بخواهی، پس ابو جعفر -عليه السلام- با او خلوت کرده و فرمود: ای جابر! مرا از لوحی که در دست مادرم فاطمه دختر رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- دیدی و آنچه که او دربارة نوشتههای آن لوح به تو فرمود، آگاه ساز، جابر گفت : خدای را گواه می گیرم که من هنگامی که وارد شدم بر مادر تو فاطمه -عليها السلام- در حیات رسول خدا تا او را به ولادت حسن -عليه السلام- تهنیت گویم در دست او لوح سبزی دیدم که گمان بردم از زمرد است و در آن نوشته ای سفید و نورانی دیدم که شبیه نور آفتاب بود، عرض کردم پدر و مادرم فدای تو ای دختر رسول خدا ! این لوح چیست؟ فرمود: این لوح را خدای جل جلاله به رسول خدا هدیه کرده که در آن نام پدر و شوهرم و نام دو پسرم و نام های اوصیاء از فرزندانم می باشد سپس پدرم آن را به من عطا فرمود تا بدان شادمان شوم، جابر گفت: پس مادرت فاطمه آن را به من داد[1] تا قرائت کنم و من از آن نسخه ای بر داشتم پدرم به جابر فرمود آیا می توانی آن را به من بنمائی جابر گفت: آری از اينرو پدرم با او تا منزلش رفت و جابر صحیفه ای را از پوستی بیرون آورد پدرم به او فرمود: ای جابر در نوشتة خود نظر کن تا من آن را بر تو بخوانم لذا جابر در نسخة خود نظر کرد و پدرم آن را برایش قرائت کرد به خدا سوگند که یک حرف با یکدیگر مخالف نبود! جابر گفت که من خدای را گواه میگیرم که آن را این چنین در لوح نوشته دیدم: بسم الله الرحمن الرحیم این نامه ای است از خداوند عزیز حکیم برای نور و سفیر و حجاب(!!)[2] و راهنمایش محمد، که آن را روح الأمین از نزد پروردگار جهانیان فروآورده است. ای محمد نام هایم را بزرگ دار و نعمتهایم را سپاسگزار و نعمتهایم را انکار مکن!! همانا منم خداوندی که هیچ معبودی جز من که کوبندة زورگویان و خوارکنندة ستمگران و هلاککنندة گردنشان و حاکم روز جزایم، نیست. همانا منم خداوندی که هیچ معبودی جز من نیست، پس هر که به غیر فضلم امیدوار باشد یا از غیر عدلم بترسد (!!) او را چنان عذاب کنم که احدی از جهانیان را چون او عذاب نکنم، پس فقط مرا عبادت و به من توکل کن، همانا من پیامبری مبعوث نکردم که دورانش کامل شده و زمانش سپری شود، مگر آنکه برای او وصی قرار دادم[3] و همانا من تو را بر انبیاء برتری داده و وصی تو را بر اوصیاء برتری دادم و تو را به دو فرزند برومندت حسن و حسین گرامی داشتم و حسن را پس از سپری شدن روزگار پدرش معدن دانشم قرار دادم و حسین را خازن وحی (؟!!) خویش ساختم و او را با شهادت گرامی داشتم و پایان کارش را با سعادت برین ساختم، او برترین کسی است که شهید شده و در میان شهداء دارای والاترین مقام است و کلمة تامّه ام را با او قرار دادم و حجت بالغه نزد اوست[4]، به سبب خاندان اوست که ثواب داده و عقاب می کنم. نخستین شان سرور عابدان و زینت اولیاء گذشته است و فرزندش همنام جد ستوده اش، محمد است[5]، شکافندة دانشم و معدن حکمتم می باشد. تردیدکنندگان در مورد جعفر هلاک می شوند و رد کنندة او همچون ردکنندة من است. فرمان پا برجای من است که مقام جعفر را گرامی داشته و او را در دوستان و پیروان و یارانش شادمان می سازم. پس از او موسی را برگزیدم و پس از او فرزند جوانش را که حفظ کردن او واجبی است که قطع نمی شود و حجت من پنهان نمی شود[6] و رشتة اولیاء من تا ابد گسسته نگردد، پس هر که یکی از آنها را انکار کند، در حقیقت نعمتم را انکار کرده و کسی که آیه ای از کتابم را تغییر دهد بر من افترا بسته است و وای بر افتراگویان منکر هنگام سپری شدن دوران بنده و حبیب و برگزیده ام موسی، همانا تکذیبکنندة هشتمین، تکذیبکنندة همة اولیاء من است و علی ولی و یاور من است و کسی است که بر او بارهای نبوت را می گذارم (؟!!) و انجام دادنش را به او وا می گذارم. او را عفریت گردنکشی می کشد و در شهری که عبد صالح ذوالقرنین ساخته است در کنار بدترین مخلوقم دفن می شود[7]، و فرمان پا برجای من است که چشمش را به فرزندش و خلیفة پس از وی، محمد روشن سازم که او وارث دانشم و معدم حکمتم و جایگاه رازم و حجتم بر بندگان من است و بهشت را جایگاهش قرار داده و او را شفیع هفتاد تن از افراد خاندانش که سزاوار آتش دوزخ اند، قرار می دهم و پایان کار پسرش علی را که ولی و یاور من و شاهد در میان مخلوقم و امین وحی (؟!) من است، قرین سعادت سازم. از او دعوتکنندة به را هم و خازن دانشم[8] حسن را به وجود آورم و آن را به پسرش که رحمتی برای جهانیان است کامل سازم، او دارای کمال موسی و نورانیت عیسی و شکیبایی ایوب است. در زمان او دوستانم خوار گردند و سرهایش همچون سر ترک و دیلم هدیه داده می شود و کشته شده و به آتش می سوزند و ترسان و مرعوب و هراسان خواهند بود، و زمین از خونشان رنگین می شود و ناله و زاری از زنانشان برآید. آنان به راستی دوستان من اند و با آنهاست که هر فتنة کور و تاریک را دفع کرده و تزلزل ها را بر دارم و زنجیرها و قیود را بر گیرم. درود و رحمت پروردگارشان بر آنهاست و آنان هدایت شدگان اند. عبدالرحمان سالم می گوید ابو بصیر گفت: اگر در طول عمرت جز این حدیث را نشنیده باشی، تو را کفایت می کند، پس آن را جز از اهلش پنهان دار!
این حدیث نیز در بی اعتباری چون حدیث سابق است زیرا در آن حضرت صادق چون کسی که خود در قضیه حضور دارد می گوید قال ابی لجابر و نمی گوید سمعت ابی یا عن فلان بلکه در تمام عبارت حدیث چون شخص حاضر که خود ناظر جریان بوده می فرماید (فمشی معه ابی) پدرم با او رفت تا منزل جابر رسید جابر صحیفه را آورد تا آخر که حضرت صادق قسم می خورد که به خدا سوگند هیچ حرفی با آنچه پدرم خواند اختلاف نداشت، و بدیهی است اینگونه سوگند از کسی بجا و رواست که خود کاملاً شاهد و ناظر ماجرا بوده است، نه از کسی که حاکی واقعه و ناقل کلام دیگری است و این به طور یقین و مسلم حدیث دروغی است زیرا بنا بر اتفاق تواریخ حضرت صادق در سال 83 تولد یافته و چنانکه معلوم شد جابر در سنة 74 الی 77 فوت کرده و هرگز حضرت صادق او را درک نکرده و حدیث معروف از رسول خدا که به جابر فرمود تو از فرزندان حسین، محمد بن علی بن الحسین را خواهی دید و نامی از حضرت صادق برده نشده نیز مؤید این مدعی است هر چند بدان احتیاجی نیست زیرا تولد امام صادق در سال 83 بوده و فوت جابر در سال 74. پس چگونه حضرت صادق چنین بیان می کند چون کسی که ناظر در تمام جریان است؟ و بر فرض محال است که چنین جرياني واقع شده باشد باز نفس حدیث آن را تکذیب می کند زیرا حضرت باقر در سنة 58 هجری متولد شده و فوت جابر در 74 می باشد و در این سال حضرت زین العابدین حیات داشته زیرا آن حضرت در سنة 94 یا 95 فوت شده با وجود امام زین العابدین این قبیل اظهارات از حضرت باقر بعید است.
دیگر آنکه کلمات و عبارات حدیث هم ناهموار است زیرا می گوید حضرت باقر -عليه السلام- به جابر فرمود : «انظر فی کتابک لاقراه» نوشته ات را بنگر تا من آن را بخوانم جابر به تصدیق تمام مورخین و ارباب رجال در سنین آخر عمر حتی به تصریح پاره ای در سنة 60 و 61 کور بوده است. پس چگونه می توانسته به نوشتة خود نظر کند. فنظر جابر بما فی نسخته: جابر به آنچه در نسخه اش بود نگریست!! چگونه جابر نابینا به نسخة خود نظر کرده؟ دروغ به این واضحی؟! سوم آنکه در لوح چنین آمده : کتاب من الله لمحمد نوره و سفیره و حجابه و دلیله، نزل به الروح الامین : نامه ای است از خداوند به نور و سفیر و حجاب (!!) و راهنمایش محمد، که روح الامین آن را آورده است! این عبارات متضمن مشکلاتی است که برخی از آنها بدین قرارند :
اولا : القابی این چنین در نصوص معتبرة شرع دیده نمی شود و اصولا در آیات قرآن، پیامبر با چنین القابی ذکر نشده، بلکه این لقب ها پس از ورود تصوف در اسلام و نفوذ عرفان شرقی و حکمت غربی در میان مسلمین شیوع یافته.
ثانیا : حجاب خدا بودن فضیلتی نیست تا به پیامبر عظیم الشأن -صلى الله عليه وسلم- اطلاق شود.
ثالثا : نور که مظهر است نه ساتر، سفیر نیز بر فرستندة خویش دلالت می کند و پنهان کننده نیست و لازمة راهنمایی نیز روشنگری است نه مخفی کردن، و این صفات با حجاب بودن، آشکارا در تعارض است!
رابعا : اگر ائمه برای هدایت خلق تعیین شده اند، چرا در نامة خصوصی معرفی می شوند و در قرآن مذکور نیستند تا همگان آنها را بشناسند و از هدایتشان بهره مند شوند و بر مردم اتمام حجت شود.
خامسا : عبارت نزل به الروح الامین : روح الامین آن را آورده در نامة خصوصی زائد است، زیرا پیامبر -صلى الله عليه وسلم- که خود نامه را دریافت داشته، کاملا می داند چه کسی آن را آورده و منکر نیست.
سادسا: در سال شانزدهم بعثت و در نامه ای که به عنوان نامة خصوصی برای پیامبر -صلى الله عليه وسلم- فرستاده شده و سایرین رسما مخاطب آن نیستند، خطاب لاتجحد آیاتی نعمتهایم را انکار مکن مناسب و بلیغ نیست.
چهارم: آنکه صدور جملة «فمن رجا غیر فضلی او خاف غیر عدلی عذّبته عذابا لا أعذّبه أحدا من العالمین» : پس هر که به غیر فضل من امیدوار و یا از غیر عدالتم بیمناک باشد او را چنان عذاب کنم که احدی از جهانیان را آنگونه عذاب نکرده باشم از کردگار عادل و خالق عالم و محیط بر احوال بندگان، بسیار بعید است، زیرا اینگونه وعید و تهدید، مخصوص فرد یا افراد اندک شماری است که در موضوعی متفرد باشند از قبیل حواریون مسیح، ولی چنین اخطار و تهدیدی در موضوعی که اکثریت مصداق آن باشند از پروردگار صادر نمی شود و در این مورد نیز چه بسیار افرادی که به غیر فضل خداوند امیدوارند و از غیر عدل او بیمناک اند، در واقع عدل الهی کمتر از عدل غیر او ترساننده است، زیرا عدالت خداوندی بهترین و عالیترین عدالت هاست بلکه باید از عدل غیر خدا که مشوب به جهل و ضعف و ... است ترسید نه از عدل الهی، بنابراین باک نداشتن از عدل غیر خدا که برای بیمناک بودن سزاوارتر است و فقط از عدل خداوند رحمان رحیم رؤوف غفار ترسیدن که والاترین مرتبة عدالت است، توهین به مقام کبریایی است.
پنجم: آنکه جاعل حدیث نمی فهمیده چه می گوید و اصلا جملة خاف غیر عدلی جمله ای مبهم و نارساست، می توانست بگوید : خاف عدل غیری. خلاصه آنکه بیان این حدیث چنان ناهموار و عاری از فصاحت است که انتساب آن به خداوند منزل قرآن کریم، از مصادیق بارز ظلم است.
ششم: آنکه انبیاء و اولیاء الهی نیز از غیر عدل پروردگار بیمناک می شدند، مگر حضرت زکریا -عليه السلام- نمی گفت:
)وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِنْ وَرَائي(. (مريم / 5)
«من پس از خود از ورثه ام بیمناکم».
و مگر حضرت موسی -عليه السلام- دربارة فرعونیان نگفته بود:
)وَلَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ فَأَخَافُ أَنْ يَقْتُلُونِ .( (شعراء / 14 قصص / 33)
«بیمدارم که مرا بکشند».
و مگر پروردگار به مادر موسی -عليه السلام- نفرمود :
)فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ(. (قصص / 7)
«هر گاه بر او بیمناک شدی او را در دریا رها کن».
و مگر حضرت موسی -عليه السلام- به هنگام ترک مصر
)فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خَائِفاً يَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِي اسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قَالَ لَهُ مُوسَى إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبِينٌ * فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَنْ يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا قَالَ يَا مُوسَى أَتُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَمَا قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ إِنْ تُرِيدُ إِلَّا أَنْ تَكُونَ جَبَّاراً فِي الْأَرْضِ وَمَا تُرِيدُ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ * وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعَى قَالَ يَا مُوسَى إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ * فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً يَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ(. (قصص / 18-21)
«ترسان و نگران». نبود؟ مگر آن حضرت و برادرش حضرت هارون – علیهما اسلام – دربارة فرعون به پروردگار عرض نکردند :
)قَالا رَبَّنَا إِنَّنَا نَخَافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنَا أَوْ أَنْ يَطْغَى.( (طه / 45)
«پروردگارا بیمناکیم که دربارة ما زیاده روی و ستم کند».
مگر دربارة ابو الانبیاء حضرت ابراهیم -عليه السلام- نمیخوانیم:
)فَلَمَّا رَأى أَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُوا لا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَى قَوْمِ لُوطٍ(. (هود / 70) )فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُوا لا تَخَفْ وَبَشَّرُوهُ بِغُلامٍ عَلِيمٍ(. (ذاريات/ 28)
«از آنها بیمناک شد».
مگر حضرت یعقوب -عليه السلام- نفرموده بود:
)قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَأَخَافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنْتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ(. (يوسف / 13)
«بیم دارم که گرگش بخورد».
مگر خداوند تبارک و تعالی به رسول خدا نمی فرماید:
)وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيَانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلَى سَوَاءٍ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْخَائِنِينَ.( (انفال / 58)
«اگر از خیانت گروهی بیمناک شدی».
پیداست که جناب جاعل، قرآن نمیخوانده است!
هفتم: آنکه می گوید: «انی لم ابعث نبیا إلا جعلت له وصیا» : پیامبری مبعوث نکردم مگر آنکه برایش وصی مقرر نمودم. در حالی که قرآن از این اوصیاء خبر نداده و بوده اند پیامبرانی که وصی نداشتهاند. وصی حضرت عیسی -عليه السلام- که بود؟ یا وصی حضرت صالح یا حضرت هود – علیهما السلام – چه کسانی بوده اند که قرآن حتی به وجودشان اشاره ای نکرده است؟
هشتم: آنکه جناب جاعل در عربیت نیز ناشی بوده و گفته است «و من غير آية من الکتابي» و هر که آیتی از کتابم را تغییر دهد. و مضاف را با حرف تعریف قرین کرده و اگر این خطا فاحش را به کاتب نسبت دهیم، مشکل دیگر را چه کنیم که مقصود از این جمله معلوم نیست، زیرا اگر همین نامه مقصود اوست که جملات نامه را عرفا آیه نمی نامند و حتی احادیث قدسی را نیز آیه نمی گویند و آیة غیر تکوینی فقط به جملات قرآن اطلاق می شود و آیا ممکن است پیامبر جملات نامة خصوصی را تغییر دهد؟ و اگر مقصودش قرآن کریم است، در این صورت چنان که قبلا اشاره کردیم در نامه ای که برای پیامبر -صلى الله عليه وسلم- فرستاده شده و دیگران رسما مخاطبش نیستند، این تهدید زائد و نابجاست.
نهم: آنکه دربارة امتیازات امام محمد تقی -عليه السلام- می گوید: شفعته فی سبعین من اهل بیته یعنی خدا او را فقط شفیع هفتاد نفر از خانواده اش قرار می دهد. این تقلیل امتیاز آن حضرت است و بر خلاف عقاید شیعیان است که آن حضرت را از شفیعان امت شیعه می دانند.
دهم: آنکه دربارة امام دوازدهم می گوید: علیه کمال موسی و بهاء عیسی و صبر ایوب» او دارای کمال موسی و درخشش عیسی و شکیبایی ایوب است. اگر مقصود آن است که مردم آن حضرت را چنین بشناسند اولا چرا این موضوع در نامة خصوصی پیامبر آمده که اکثر مردم از آن با خبر نشده اند، ثانیا مردم معاصر امام دوازدهم گر چه اخبار حضرت موسی و عیسی و ایوب- علیهم السلام – را در قرآن خوانده اند، اما فی المثل بهاء حضرت عیسی -عليه السلام- را که البته در قرآن مذکور نیست ندیده اند تا با امام دوازدهم تطبیق و مقایسه کنند و از تماثل بهاء آن حضرت با حضرت عیسی -عليه السلام- مطمئن شوند، صبر نیز صفتی نیست که در عرض مدتی کوتاه (مثلا یک هفته، یک ماه و ...) بتوان نسبت به آن اظهار نظر کرد و آن را با حضرت ایوب -عليه السلام- مقایسه نمود!! مسلما خداوند جل شأنه این چنین سخن نمی گوید.
دیگر از علامات امام دوازدهم در این حدیث مشعشع آن است که می گوید: «ستذل اولیائی فی زمانه ویتهادون رؤسهم کما تتهادی رؤس الترک والدیلم فیقتلون ویحرقون ویکونون خائفین مرعوبین وجلین تصبغ الارض من دمائهم وینشأ الویل والرنین فی نسائهم» : بزودی در زمان امام دوازدهم اولیای من ذلیل می شوند و همواره ترسان و بیمناک و هراسان اند و زمین از خونشان رنگین می شود و سرهاشان همچون ترک و دیلم به هدیه داده می شود و فریاد واویلا و ضجه از زنانشان بلند می شود. اولا باید گفت: در زمانی که باید عدالت سر تا سر دنیا را بگیرد این وعده ها چیست؟! ثانیا کی و کجا و چه وقت چنین حوادثی رخ داده و سرهای شیعیان برای چه کسی همچون سرترک و دیلم هدیه فرستاده شده؟ و کجا آنان را کشته و سوزانیده اند و زمین از خونشان رنگین شده؟ ثالثا در این حدیث حضرت فاطمة زهرا -عليها السلام- فرموده : «اعطانیه ابی لیسرنی بذلک» : پدرم این لوح را به من داده تا مرا بدان خوشنود کند. چگونه می شود که دانستن این اخبار که اولیای خدا ذلیل می شوند و سرهاشان هدیه داده می شود حضرت فاطمه را خوشنود کند؟
یازدهم: آنکه نامة خصوصی پیامبر -صلى الله عليه وسلم- را چرا جابر دیده؟ مگر ممکن است که حضرت زهرا تخلف كند و نامة خصوصی را به غیر نشان دهد؟
دیگر آنکه اگر پروردگار این نامه را به طور خصوصی برای پیامبرش فرستاده و آن را برای اعلام عمومی نازل نفرموده چگونه است که علنی شده و غیر معصوم آن را دیده و در کتب ضبط گردیده؟ و اگر قصد این بوده که به هر حال مردم از آن مطلع شوند چرا به صورت نامة خصوصی فرستاده شده؟
در آخر حدیث عبدالرحمن سالم می گوید : «قال ابو بصیر فصنه الا عن اهله» این حدیث را جز اهلش محفوظ بدار باید گفت: چرا چنین حدیثی باید محرمانه باشد و کسی آن را نداند جز رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- و جابر و ابو بصیر و عبدالرحمن بن سالم که در نزد ارباب رجال ضعیف و موهون است و بکر بن صالح که جدا ضعیف است و امثال این افراد بی بندوبار؟!!
هر چند چنانکه قبلا گفتیم این قبیل احادیث خود بنفسه رسوا است تا چه رسد که رسوایانی چون افراد مزبور یا صالح بن حماد راویان آن باشند.
این حدیث را با سند دیگر شیخ صدوق در کتاب اکمال الدین و عیون اخبار الرضا آورده است و آن سند بدین شرح است:
حدثنا ابو محمد الحسن بن حمزه العلوی قال: حدثنا ابو جعفر محمد بن الحسین بن درست السروی عن جعفر بن محمد بن مالک قال: حدثنا محمد بن عمران الکوفی عن عبدالرحمن ابن نجران عن صفوان بن یحیی عن اسحق بن عمار بن ابی عبدالله الصادق -عليه السلام- انه قال: یا اسحاق الا ابشرک؟ قلت: بلی جعلت فداک فقال: وجدنا صحيفة باملاء رسول الله و بخط امیر المؤمنین فیها: بسم الله الرحمن الرحیم هذا کتاب من الله العزیز الحکیم و ذکر الحدیث مثله سواء الا انه قال فی آخره: ثم قال الصادق -عليه السلام-: یا اسحق هذا دین الملائکه و الرسل فصنه عن غیر اهله[9] یصنک الله و یصلح بالک».
در این سند نام جعفر بن محمد بن مالک است که شاید در حدود قرن چهارم به بعد می زیسته زیرا «ابو علی محمد بن الهمام» از او روایت می کند همچنین «ابو غالب الزراری» و اینان در قرن چهارم بوده اند زیرا تولد «ابو علی محمد الهمام» در سال 258 و مرگش در سال 336 بوده و ابو غالب الزراری در سال 368 فوت نموده است. جعفر بن محمد بن مالک در کتب رجال مردی ملعون و بد نام است نجاشی در رجال خود (ص 225) فرموده : «کان ضعیفا فی الحدیث قال احمد بن الحسین: کان یضع الحدیث وضعا و یروی عن المجاهیل و سمعت من قال: کان ایضا فاسد المذهب و الرواية و لا ادری کیف یروی عنه شیخنا النبیل الثقه ابو علی بن همام و شیخنا الجلیل الثقه ابو غالب الزراری».
رجال ابن داوود (ص 434) او را در ردیف مجهولین و مجروحین آورده و عبارت غضائری و نجاشی را تکرار کرده.
او هم ضعیف الحدیث است و هم در وضع حدیث دست قوی دارد و به علاوه از مجهولین روایت می کند و از همه بدتر آنکه فاسد المذهب و فاسد الروایه است! اما غضائری در مجمع الرجال (ص 42) دربارة او فرموده : «کان کذابا متروک الحدیث جملة وکان فی مذهبه ارتفاع وروی عن الضعفاء والمجاهیل وکل عیوب الضعفاء مجتمعة فیه» علامة حلی نیز در خلاصه (ص 210) با این قول همداستان است و در آخر می فرماید: «فعندی فی حدیثه توقف ولا اعمل بروایته» به نظر من باید دربارة او توقف کرد و من به روایت او عمل نمی کنم.
پس او هم بسیار دروغگو و هم متروک الحدیث و هم در مذهبش غلوّ و ارتفاع بوده و هم از ضعفاء و مجهولین روایت می کند و بالاخره تمام عیوبی که ضعفاء در حدیث دارند در این شخص جمع بوده!! آری این حدیث از تحفه هائی است که چنین شخصی به شیعیان هدیه کرده است! این مرد رسوای کذّاب بنا به مثل معروف که دزد ناشی به کاهدان می زند گرچه چند نفر خوشنام چون عبدالرحمن ابی نجران و صفوان بن یحیی را در روایت خود ردیف کرده اما سرانجام آن را به اسحق بن عمار پیوسته و اسحاق بن عمار به فرمودة شیخ طوسی در الفهرست و ابن شهر آشوب در معالم العلماء و علامة حلی در خلاصه الرجال فطحی مذهب بوده و عجیب است که این شخص طبق این روایت که خود از حضرت صادق این حدیث را شنیده و امام او را به یافتن این حدیث بشارت داده و در این حدیث نه تنها امام موسی کاظم را برای او معلوم کرده بلکه تمامی ائمه را برای او معلوم کرده مع هذا بعد از امام صادق فطحی شده و عبدالله افطح را امام دانسته است!! آیا حدیثی به این طنطنه و طمطراق که گویا از پادشاهی جبار و سرمست و مغرور صادر شده نه از خدای مهربان و رؤوف و رحیم و در آن آنقدر تهدید شده که و من جحد احدا منهم فقد جحد نعمتی» : هر کس یکی از ائمه را انکار کند نعمت های خدا را منکر شده! آنگاه چنین کسی که چنین حدیثی از امام صادق -عليه السلام- شنیده، خود فطحی مذهب و از کلاب ممطوره شده است!
آری خدای تعالی اینگونه دروغگویان را رسوا می کند که هرگاه در صدد اضلال مردم باشند خود گمراه می شوند.
)انْظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَضَلَّ عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَفْتَرُونَ(. (نعام / 24)
«بنگر چگونه برخود دروغ گفتند و آنچه افتراء بسته بودند گم گشت».
و عجیب این است که دعای امام صادق که به او گفته : خدا تو را حفظ کند و کار تو را راست گرداند : «یصنک الله و یصلح بالک» در حق او مستجاب نشده و با مذهب فطحی مرده است چه کسی باور می كند که شخصی از اصحاب امام صادق چنین حدیثی از آن جناب شنیده مع هذا امام پس از حضرت صادق -عليه السلام- را نمی شناخته است!
شیخ صدوق باز هم حدیث دیگری با سندی دیگر از همین جعفر بن محمد بن مالک کوفی که هویتش در بررسی حدیث سوم معلوم شد، آورده بدین ترتیب :
«حدثنا علی بن الحسین بن شاذویه المؤدب و احمد بن هرون القاضی (ره) قالا: حدثنا محمد بن عبدالله بن جعفر الحمیری عن ابیه جعفر بن محمد بن مالک الفزاری الکوفی عن مالک السلولی عن عبدالحمید عن عبدالله بن القاسم بن عبدالله بن جبله عن ابی السفایح عن جابر الجعفی عن ابی جعفر محمد الباقر -عليه السلام- عن جابر بن عبدالله الانصاری قال: دخلت علی مولاتی فاطمه -عليها السلام- و قدامها لوح یکاد ضوئه یغشی الابصار فیه اثنی عشر اسماء ثلاثة فی ظاهره وثلاثة فی باطنه و ثلاثة اسماء فی آخره وثلاثة اسماء فی طرفه فعددتها فاذا هی اثنی عشر فقلت: من اسماء هولاء؟ قالت: هذه اسماء الاوصیاء ....[10]
در این حدیث اسماء ائمة اثنی عشر به ترتیب نیست بلکه آنچه جابر دیده سه محمد است و چهار علی و اگر این خبر راست باشد باید گفت پس چگونه در اخبار قبلی اسم ائمه به ترتیب بوده؟ با معرفی راوی آن جعفر بن محمد بن مالک که هم کذاب است و هم قهرمان حدیث سازی و هم فاسد المذهب و هم فاسد الروایه دیگر احتیاجی به شرح حال دیگران و رسیدگی به متن حدیث نداریم و معلوم است که چنین شیطانی چه کارهائی می کند. راوی دیگر یعنی عبدالله بن قاسم نام چند نفر است و بنا به قول قاموس الرجال ج 6 (ص 103) و تنقیح المقال ج 2 (ص 203) و نقد الرجال (ص 204) ضعیف و غالی و کذاب بوده و قابل اعتناء نیست. از دو راوی قبل از او یعنی مالک السلولی و عبدالحمید نامی در کتب رجال نیست و مالک بن حصین که در تنقیح المقال ج 2 (ص 149) آمده نیز با او تطبیق می کند. به هر صورت هر حدیثی که در کتب رجال و حدیث از جابر بن عبدالله در موضوع لوح موجود است به لحاظ ارزش همسنگ این احادیث چهارگانه است!!
از دیگر احادیثی که شیخ صدوق در کتاب اکمال الدین و عیون اخبار الرضا آورده که در آن نام أئمة اثنی عشر به صراحت قید شده این حدیث است :
«حدثنا محمد بن ابراهیم بن اسحق قال: حدثنا محمد بن همام قال: حدثنا احمد بن مابندار قال: حدثنا احمد بن هلال عن محمد بن ابی عمیر عن المفضل بن عمر عن الصادق جعفر بن محمد عن ابیه عن آبائه -عليهم السلام- عن امیر المؤمنین -عليه السلام- قال: قال رسول الله -صلى الله عليه وسلم-: لما اسری بی الی السماء اوحی الی ربی جل جلاله فقال: یا محمد انی اطلعت الی الارض اطلاعه فاخترتک منها فجعلتک نبیا وشققت لک من اسمی اسما فانا المحمود و انت محمد ثم اطلعت الثانیه اخترت منها علیا وجعلته وصیک و خلیفتک وزوج ابنتک وابا ذریتک وشققت له اسما من اسمائی فانا العلی الاعلی و هو علی و خلقت فاطمه والحسن والحسین من نور کما ثم عرضت ولایتهم علی الملائکه فمن قبلها کان عندی من المقربین یا محمد لو ان عبداً اعبدنی حتی ینقطع ویصیر کالشن البالی ثم اتانی جاحدا لولایتهم فما اسکنه جنتی ولا اظلله تحت عرشی یا محمد تحب ان تراهم؟ قلت: بلی فقال عزوجل ارفع راسک فرفعت راسی واذا انا بانوار علی وفاطمه والحسن والحسین وعلی بن الحسین ومحمد بن علی وجعفر بن محمد وموسی بن جعفر وعلی بن موسی ومحمد بن علی وعلی بن محمد والحسن بن علی ومحمد بن الحسن القائم فی وسطهم کانه کوکب دری فقلت: یا رب و من هؤلاء؟ قال: الائمة وهذا القائم الذی یحلل حلالی ویحرم حرامی وبه انتقم من اعدائی وهو راحه لاولیائی وهو الذی یشفی قلوب شیعتک من الظالمین والجاحدین والکافرین یخرج اللات والعزی طریین فیحرقهما ولفتنة الناس یومئذ بها اشد من فتنة العجل والسامری»
این حدیث که از مضمون آن دروغ می بارد باز از کسی نقل شده که خود مطعون بزرگان تشیع و موسوم به احمد بن هلال (متولد سال 180 و متوفی به سال 267) و مذموم تمام کتب رجال است :
1- شیخ طوسی در الفهرست گفته : احمد بن هلال مات سنة 267 کان غاليا متهما» : احمد بن هلال سال در 267 مرده و متهم به غلو بوده است.
2- در تهذیب فرموده : «احمد بن هلال مشهور باللعنه و الغلو» مشهور است که او اهل غلو و مورد لعنت بوده.
3- در رجال طوسی آورده : «احمد بن هلال بغدادی غال» : احمد ابن هلال غالی است.
احمد بن هلال که خود راوی این حدیث است مورد لعن امام دوازدهم بوده و از قول به امامت او برگشته و عجیب است که چنین شخصی که خود اینگونه حدیث منصوصیت ائمة اثنی عشر را از فرمودة خدا می آورد، چگونه خود منکر می شود آیا خود همین امر دلالت ندارد که خودش می دانسته دروغ می گوید؟ شیخ طوسی در کتاب الغیبه خود گفته چون محمد بن عثمان (یکی از وکلای اربعه) که بعد از پدرش عثمان بن سعید ادعای نیابت از جانب امام زمان کرد، احمد بن هلال منکر آن شد و گفت : «لم اسمعه بنص علیه بالوکاله» من نشنیدم که امام دربارة او به وکالت تصریح کرده باشد. گفتند اگر تو نشنیدی دیگران شنیده اند. «فقال فانتم وما سمعتم» : گفت شما دانید و آنچه شنیده اید! لذا در امامت حضرت امام محمد تقی توقف کرد و ائمه بعد از او را قبول نداشت لذا لعنتش کردند و از او برائت جستند آنگاه توقیعی به وسیلة حسین بن روح بیرون آمد که امام او را لعن کرده بود شیخ می گوید همین دلیل است بر اینکه او از قول به امامت ائمة اثنی عشر رجوع کرده و بر إمامت حضرت امام محمد تقی -عليه السلام- توقف کرده. وی نه تنها قائل به امامت ائمة اثنی عشر نبوده بلکه آنچه صدوق در همین اکمال الدین آورده، دلالت بر نصب او دارد زیرا روایت می کند : «قال سمعت سعد بن عبدالله یقول ما سمعنا ولا راینا متشیعا یرجع من الشيعة الی النصب الا احمد بن هلال» شنیدم سعد بن عبدالله می گوید : جز احمد بن هلال نشنیدم و ندیدم که کسی از شیعیان از تشیع به نصب رجوع کند! آری محمد بن همام که این روایت را از او نقل می کند او را ناصبی می داند لابد می خواسته بگوید الفضل ما شهدت به الاعداء!!
بررسی متن و مضمون حديث از لحن حدیث بر می آید که در معراج اولیة رسول خدا (معلوم نیست که پیامبر بیش از یک معراج داشته است) این گفتگو بین خدا و پیغمبر -صلى الله عليه وسلم- رخ داده و خدا در اولین برخورد به رسول خدا فرموده من یک سری به زمین زدم (خدایی که محیط به کل شئ است، چنین سخنی نمی گوید) و تو را از آن اختیار کرده و پیغمبرت قرار دادم و از نام خدا نامی برای تو مشتق کردم، پس من محمودم و تو محمد!
البته اسمائی که خدا در قرآن برای خود آورده محمود در میانشان نیست که این منت را بر پیغمبر گذاشته و نام او را محمد کرده است!! و اساسا باید گفت چهل سال قبل از آنکه خدا سری به زمین بزند!! و محمد را انتخاب کند بت پرستان نام محمد را می شناخته اند و قبل از این محمد -صلى الله عليه وسلم-، ده ها محمد در میان اعراب جاهلیت بوده اند و این امری نیست که از میان رحمت های خداوند نسبت به پیامبر، برای یادآوری بیان شود. ثانیا چرا خداوند این اشتقاق را از حمد یا لا اقل از حمید که از اسماء مذکور در قرآن است، انجام نداد؟ واضح است که جاعل حدیث، عربی نمی دانسته زیرا به خداوند حمید می گویند زیرا دلالت بر امری ذاتی و با دوام دارد. ولی محمود نمی گویند چون چنین دلالتی در آن نیست و یا ضعیفتر است. باز جاعل از قول خداوند می گوید:
مرتبة دوم که سری به زمین زدم علی را اختیار کردم او را وصی و خلیفة تو و شوهر دخترت و پدر ذریه ات قرار دادم و برای او نامی از نامهای خود اشتقاق کردم پس من علی اعلایم و او علی است.
آری خدا این نام را در چند جای قرآن برای خود آورده اما هیچ جا علی اعلا نیست و بلکه فقط علی یا علی کبیر و یا عظیم است. اما این منت هم بر سر علی بیجاست، زیرا نام علی هم چون نام محمد، قبلا در میان بت پرستان شایع بود و دهها علی قبل از آن حضرت، در اعراب جاهلیت بوده است. دیگر اینکه علی مشتق از علی اعلا نیست، بلکه همان علی است که فاقد صفت است! معلوم می شود که جاعل حدیث معنای اشتقاق را به درستی نمی دانسته!!
دیگر از مطالبی که ساختگی بودن حدیث را می رساند آن است که در آخر حدیث از علامات قائم ذکر می کند و می گوید: او لات و عزی (نام دو بت) را در حالی که تر و تازه اند از خاک بیرون آورده و آتش می زند و این اشاره به حدیثی مجعول است که گفته اند حضرت قائم ابوبکر و عمر را از قبر بیرون آورده و آتش می زند.[11]
مثل اینکه خدا هم در اینجا – نعوذ بالله – تقیه کرده و به نام مستعار لات و عزی از آن دو زمامدار نام برده است!! آری این است آنچه دستاویز و مستمسک مدعیان دوستی اهل بیت -عليهم السلام- است!!
حدیث دیگر که در آن اسماء ائمة اثنی عشر به صراحت هست، حدیثی است که شیخ صدوق آن را در «اکمال الدین» آورده و در «بحار الانوار» چاپ تبریز ج 2 (ص 158) و در «اثبات الهداه» شیخ حر عاملی ج 2 (ص 372) نیز مذکور است :
«حدثنا غیر واحد من اصحابنا قالوا: حدثنا محمد بن همام عن جعفر بن محمد بن مالک الفزاری قال: حدثنا الحسن بن محمد بن سماعه عن احمد بن الحرث قال: حدثنی الفضل بن عمر عن یونس بن ظبیان عن جابر بن یزید الجعفی قال: سمعت جابر بن عبدالله الانصاری یقول: لما انزل الله عزوجل علی نبیه محمد -صلى الله عليه وسلم- )يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ( قلت: یا رسول الله عرفنا الله ورسوله فمن اولوا الامر الذین قرن الله طاعتهم بطاعتک؟ فقال -عليه السلام-: خلفائی یا جابر وائمه المسلمین بعدی اولهم علی بن ابی طالب ثم الحسن والحسین ثم علی بن الحسین ثم محمد بن علی المعروف فی التوراة بالباقر وستدرکه یا جابر فاذا لقیته فاقراه منی السلام ثم الصادق جعفر بن محمد ثم موسی بن جعفر ثم علی بن موسی ثم محمد بن علی ثم علی بن محمد ثم الحسن بن علی ثم سمیی وکنیی حجة الله فی ارضه وبقیته فی عباده ابن الحسن ابن علی ذلک الذی یفتح الله تعالی ذکره، علی یدیه مشارق الارض ومغاربها ذلک الذی یغیب عن شیعته واولیائه له غیبه لا یثبت فیها علی القول بامامته الا من امتحن الله قلبه للایمان قال جابر: فقلت: یا رسول الله فهل یقع لشیعته الانتفاع به فی غیبته فقال -صلى الله عليه وسلم-: ای والذی بعثنی بالنبوة انهم یستضیؤون بنوره وینتفعون بولایته فی غیبته کانتفاع الناس بالشمس وان تجللها سحاب یا جابر هذا من مکنون سر الله ومخزون علم الله فاکتمه الا عن اهله».
در ذیل این حدیث قضیة ملاقات جابر را با حضرت باقر آورده است ما سند حدیث را بررسی کرده سپس متن آن را نقد می کنیم.
بررسی سند حديث – در سند این حدیث «محمد بن همام» راوی اول است در قاموس الرجال ج 8 (ص 428) در مذمت او آورده است که «احمد بن الحسین» حدیث جعل می کرد و محمد بن همام از او روایت می کرد، یعنی مروّج جعلیات! او بود!!
باری، محمد بن همام روایت کرده از جعفر بن محمد بن مالک که شرح حال او در ذیل حدیث سوم گذشت که هم ضعیف الحدیث است «و کان یضع الحدیث وضعا» : در وضع حدیث دست قوی داشت. و هم از مجاهیل و ضعفاء روایت می کند و هم فاسد المذهب و فاسد الرواية است و بالأخره تمام عیوب راویان غالی و ضعیف در او جمع شده و مصداق این گفتة شاعر است که هرچه خوبان همه دارند، تو تنها داری! او روایت کرده از «حسن بن محمد بن سماعه» و این حسن را شیخ طوسی در رجال خود واقفی شمرده که در سال 263 یعنی سه سال پس از فوت حضرت امام حسن عسکری -عليه السلام- در گذشته است. مؤلف «الفهرست» نیز او را واقفی المذهب دانسته. نجاشی نیز او را واقفی دانسته بلکه فرموده: «الحسن بن محمد بن سماعه ابو محمد الکندری الصیرفی من شیوخ الواقفه کان یعاند فی الوقف ویتعصب» : او در مذهب وقف از بزرگان واقفیه است که در این مذهب عناد می ورزید و متعصب بود. آیا ممکن است چنین کسی اینگونه حدیث از جابر نقل کند آنگاه خود بدان ایمان نداشته باشد و در مذهب واقفی بماند؟! در نسخة «اکمال الدین» (ص 253) همین محمد بن سماعه از مفضل بن عمرو روایت کرده که او نیز در کتب رجال شدیدا مطعون است و روایات متعددی از قول امام صادق -عليه السلام- در قدح و تکذیب او وارد شده است. در «جامع الرواه» اردبیلی (ج دوم ص 258) دربارة او می خوانیم : «کوفی، فاسد المذهب، مضطرب الروایه، لایعبأ به، متهافت، مرتفع القول، خطابی، قد زید علیه شئ کثیر وحمل الغلاة فی حدیثه حملا عظیما، لایجوز ان یکتب حدیثه» : وی کوفی و فاسد المذهب است که روایاتش مشوش بوده و بدان اعتنا نمی شود. وی متناقضگو و در اقوالش غلو مشهود و از پیروان مذهب خطابیه[12] است، امور بسیاری به او نسبت داده شده و غالیان در حدیث او اقوال بسیار افزودهاند (و بدین جهت) جایز نیست که حدیثش نوشته شود.
از عجایب امر آنکه طبق نقل «منهج المقال» (ص 107) از رجال نجاشی از احمد بن یحیی آورده که گفته است : من داخل مسجد شدم که نماز بخوانم چون نماز خواندم «حرب بن حسن بن الطحال» و جماعتی از اصحاب خودمان را دیدم که در آنجا نشسته اند من به سوی ایشان رفتم و به ایشان سلام کرده و نشستم، حسن بن سماعه نیز در میان ایشان بود در این مجلس قضیة شهادت حضرت حسین بن علی و زید بن علی بن الحسین – علیهم السلام – مذاکره شد با ما مرد غریبی بود که ما او را نمی شناختیم او در ضمن گفتگو سخنی از کرامت و معجزة حضرت امام علی النقی به میان آورد اما حسن بن سماعه به سبب عنادی که با معتقدین به امامت ائمة بعد از حضرت موسی بن جعفر -عليه السلام- داشت، به شدت آن را انکار کرد. تا آخر داستان.
آیا ممکن است کسی که تا این حد عدم اعتقاد به امامت حضرت علی النقی -عليه السلام- در زمان خود آن حضرت داشته است، چنین حدیثی را روایت کند؟!
سند حدیث در «اکمال الدین» مختلف ذکر شده و آورده است که حسن بن محمد بن الحرث از سماعه روایت می کند که اگر این نسخه را نپذیرم، باز هم اشکال برجاست زیرا «سماعه بن مهران» نیز واقفی است! هرگز کسی که چنین روایتی از صادقین دارد در مذهب وقف نمی ماند. پس یقینا آقای جعفر بن محمد بن مالک این حدیث را ساخته و او همان دزد نابلدی است که سراغ کاهدان رفته و این حدیث را به کسانی نسبت داده که اصلا ایمانی نداشته اند!
به رجال دیگر این حدیث که همگی در کتب رجال بدنام اند کاری نداریم زیرا با همة بدنامی، اگر این حدیث از آنان صادر شده بود قابل قبول بود زیرا قبل از تولد بعضی از ائمه از امامت آنان خبر داده بودند اما متأسفانه چنین نیست و حدیث ساختة همان حدیث ساز معروف جعفر بن محمد بن مالک است و چنانکه دانسته شد این نادان حدیث را به کسانی نسبت داده است که خود واقفی بوده و ابدا به ائمة بعد از حضرت موسی بن جعفر -عليه السلام- اعتقاد نداشته بلکه آنان را فاسق و حتی کافر می دانستند!!
بررسی متن و مضمون حديث – در این حدیث که سر تا پا ساخته و پرداختة دروغگویان است، جابر بن یزید جعفی (که بعید است وی جابر بن عبدالله انصاری را در سن رشد و تمییز دریافته باشد زیرا جابر بن عبدالله در سال 74 یعنی در حدود شصت سال قبل از فوت جابر بن یزید، در گذشته است) می گوید من از جابر بن عبدالله انصاری شنیدم که می گفت : هنگامی که خداوند آیة «یا ایها الذین آمنوا اطیعو الله و اطیعوا الرسول و[يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ] {النساء:59} را به رسول خود نازل فرمود، من گفتم یا رسول الله، ما خدا و رسولش را شناختیم، اما این اولواالامر که اطاعت ایشان را به طاعت تو قرین کرده کیان اند؟ رسول خدا فرمود : آنان جانشینان من اند، و ائمة مسلمین پس از من اند، نخستشان علی بن ابیطالب سپس حسن و حسین و سپس علی بن الحسین سپس محمد بن علی است که در تورات به باقر شناخته می شود و تو او را درک خواهی کرد ای جابر پس آنگاه که او را ملاقات کردی، از من به او سلام برسان(؟!) سپس صادق جعفر بن محمد سپس موسی بن جعفر سپس علی بن موسی سپس محمد بن علی سپس علی بن محمد سپس حسن بن علی سپس همنام و هم کنیة من و حجت خداوند در زمینش و بقیة خدا!! در میان بندگانش، پس حسن بن علی آن کسی است که خداوند متعال به دست او مشارق و مغارب ارض را می گشاید، آن کسی که از شیعیان و دوستانش غایب می شود و غیبتی دارد که در آن مدت جز کسی که خداوند دلش را برای ایمان آزموده است، بر قول به امامت او ثابت نمی ماند. جابر گفت : گفتم یا رسول الله! آیا شیعیانش در غیبتش از او بهره مند می شوند؟ حضرت فرمود : آری، قسم به کسی که مرا به پیغمبری برانگیخته، همچون انتفاع مردم از خورشید که ابر آن را پوشانیده باشد از او منتفع شده و به ولایت او استضائه می کنند. ای جابر این از پوشیده های اسرار الهی و از خزائن علم خداوند است، پس آن را جز از اهلش کتمان کن![13]
در این حدیث علائمی که رسول خدا برای شناختن امام قائم داده به دلایل زیر کوتاه و نارسا است :
1- از نام روشن او مضایقه کرده شاید بر رسول خدا هم بردن نام او حرام بوده است!
2- فرموده کنیة او و کنیة من است و پر واضح است تا کسی صاحب فرزند نشود کنیة معروفی ندارد و امام قائم که حتی وجود و تولد خود او بر مردم مخفی است، چگونه می توانند او را به کینهی که پس از چندين سال برای او پیدا می شود بشناسد!
3- در حدیث می گوید این همان کسی است که غیبت چنین و چنان می کند پس از فتح مشارق و مغارب آن، یعنی غیبت حضرت بعد از فتح زمین خواهد بود، آری این عبارت حدیث است و کسی که از اعتقادات شیعه خبر نداشته باشد نمی تواند از این حدیث دریابد که امام قائم اول غیبت و پس از آن مشارق و مغارب زمین را فتح می کند و چنین می فهمد که آن جناب ابتداء فتح مشرق و مغرب می کند و سپس غیبت!! حالا یا رسول الله که افصح من نطق بالضاد(یعنی فصیح ترین کسی که به زبان عربی صحبت کرده) است نتوانسته مطلب را درست برساند و یا جابر نتوانسته بیان آن حضرت را چنانکه بوده برساند و یا خودش هم نفهمیده و یا اینکه جعفر ابن محمد بن مالک، واضع و جاعل حدیث از دست پاچگی ندانسته چه ببافد؟ و آن را هم از قول فردی که شاید احمد بن الحسین الاهواری غالی باشد، جعل کرده و محمد بن همام هم بدون توجه به این اشکالات آن را نقل نموده است. چون حسن بن محمد بن سماعه که خود در مذهب وقف متعصب بوده، محال است چنین حدیثی بیان کند. غریب تر از همه آن است که آیة 59 سورة نساء خطاب به جمیع مسلمین است که باید خدا و رسول و اولوالامر را اطاعت کنند و ناچار باید آنان را بشناسد تا اطاعت خدا کنند و گرنه دچار عصیان خدا و رسول می شوند و آن موجب ضلالت و دخول در آتش ابدی است چنانکه خدا فرموده:
)وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَاراً خَالِداً فِيهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُهِينٌ(
(نساء / 14)
«کسی که خدا و رسولش را نافرمانی کند و از حدود الهی تجاوز کند خداوند او را به آتش دوزخ در آورد که در آن مخلد است».
و فرموده:
)وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً( (احزاب / 36)
«کسی که خداوند و پیامبرش را نافرمانی کند، بسیار گمراه شده است».
)وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً.( (جن / 23)
«و هر که خداوند و پیامبرش را نافرمانی کند، جاودانه در آتش دوزخ است».
و همچنین اگر اولی الامر را بدون تمییز و تشخیص اطاعت کنند ممكن است از طریق اینگونه اطاعت دچار ضلالت و خسران شوند چنانکه خدا فرموده:
)وَإِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ( (انعام / 116)
«اگر اکثر اهل زمین را اطاعت کنی، تو را از راه حق گمراه می کنند».
پس امری بدین مهمی را چگونه رسول خدا تنها برای جابر بیان کرده؟ زیرا لحن روایت که می گوید : «یا جابر هذا من مکنون سر الله و مخزن علم الله فاکتمه» ای جابر این از پوشیده های اسرار الهی و از خزائن علم خداوند است پس آن را جز از اهلش پنهان کن! می رساند که جابر در تنهائی و خلوت از رسول خدا پرسیده که آن حضرت هم پس از آنکه اولی الامر را بیان کرده، فرموده است: این مطلب از اسرار پنهانی است آن را کتمان کن! آیا ممکن است خدا و رسول احکام شرع را برای مردم چنین بیان کنند؟! آری دروغگویانی چون جعفر ابن محمد بن مالک و یا احمد بن الحسین نمی توانند حدیثی بهتر از این جعل کنند و ببافند! و حجت مخفی برای مردم می تراشند!
4- از جمله عبارتهای این حدیث و احادیث دیگر که از غیبت حضرت قائم خبر داده اند این عبارت است : «ای والذی بعثنی بالنبوة انهم یستضیئون بنوره وینتفعون فی غیبته کانتفاع الناس بالشمس وان جللتها السحاب» خلاصة مضمون آن چنین است که شیعه از وجود امام قائم همان استفاده را می کند که مردم از آفتاب می کنند هر چند ابرِ آن را پوشانیده باشد و این مدعی جز با بافتن مقالات عرفانی ثابت نمی شود زیرا از جهت تشبیه صحیح نیست، از جهاتی :
أ – خورشید وجودش در نزد همة مردم مسلم است، و امام قائم چنین نیست.
ب – خورشید را همه کس دیده و حس کرده است، و امام قائم چنین نیست.
ج – وجود آفتاب برهانا بر همة اشیاء ارضی مقدم است و امام قائم چنین نیست.
د – خورشید در پشت ابر محسوس است چنانکه تشخیص روز و شب به هر اندازه که آفتاب در پشت ابر ضخیم باشد آسان است و امام قائم چنین نیست.
ه - دوام خورشید در پشت ابر اندک است و گرنه با همة روشنی که دارد اگر صد سال مثلا در استتار باشد که هیچ کس او را نبیند حتما آن را منکر می شوند و تصور می رود که نابود شده باشد و معتقدین به امام قائم این حقیقت را دربارة او قائل نیستند.
و – اگر خورشید را در یک نقطة جهان که ابر آن را پوشانیده باشد، نبینند باری در نقاط دیگر جهان دیده می شود و امام قائم چنین نیست.
ز – منافع خورشید از قبیل گرم کردن کرات تابعه و پرورانیدن نباتات و حیوانات و معادن و جزر و مد دریاها و گردش سیارات و سایر منافع بی شمار آن به علت چند ساعت و چند روزی که در پشت ابر است از موجودات قطع نمی شود و فقط ممکن است چندی رؤیت نشود اما امام قائم چنین نیست.
اما منافعی که مربوط به امام است از احیاء معالم دین و اماتة بدعت ها و رد خرافات و شبهات و هدایت مردم و بیان احکام و تشکیل حکومت اسلامی و ترویج اسلام و اقامة جهاد و اجرای حدود و اقامة جمعه و جماعت و جلوگیری از شرارت اشرار و نهی از منکرات هیچ یک در غیبت او صورت نمی گیرد و محرومیت مردم تنها از رؤیت نیست بلکه هیچ فایده ای از او متصور نیست و در اینجا عقل و وجدان و برهان بهترین گواه است، پس تشبیه غیبت امام به استتار شمس تناسبی ندارد.
([1])- در این روایت حضرت فاطمه -عليه السلام- لوح را به جابر داده تا از آن استنساخ کند و این ناقض حدیث قبلی است که در آن حضرت فاطمه -عليه السلام- فرموده خداوند از اینکه لوح را کسی غیر از نبی یا وصیّ یا اهل بیت پیامبر لمس کند، نهی فرموده!!(برقعی)
([2])- اگر جاعل قبل از جعل این روایت، نامه های علی -عليه السلام- را مطالعه می کرد و می خواند که آن حضرت درباره خداوند می فرماید : «لم یجعل بینک و بینه من یحجبه عنک» : خداوند بین خود و تو کسی که او را از تو بپوشاند، قرار نداده (نهج البلاغه نامه 31) چنین عنوانی را برای پیامبر جعل نمی کرد. (برقعی)
([3])- انبیائی چون حضرات ابراهیم و یعقوب و داوود که فرزندانشان حضرات اسماعیل و یوسف و سلیمان -عليهم السلام-، پیامبر بودهاند، قطعاً «وصّی» به معنایی که منظور این روایت است نداشته اند. (برقعی)
([4])- بنا به صریح قرآن کریم با انبیاء و خصوصا با خاتم الرّسل حضرت رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- اتمام حجّت می شود، چنانکه می فرماید : «لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ» (نساء: 165): تا پس از پیامبران مردم را بر خداوند، حجّتی نباشد. و چون نکره در سیاق نفی، مفید عموم است طبعا پس از انبیاء حجّتی لازم نیست حال این چه حجّت بالغه ای است که کسی غیر از پیغمبر از آن برخوردار است؟! (برقعی)
([5])- در نامه ای که خطاب به خود پیامبر -صلى الله عليه وسلم- فرستاده شده، می گویند : «ابنه سمّی جدّه» پسرش همنام جدّ اوست. این کار غیر مأنوس و برخلاف بلاغت است، بلکه می گویند: ابنه سمیک پسرش همنام توست زیرا خود جدّ، مخاطب نامه است. (برقعی)
([6])- اگر حجّت خدا پنهان نمی شود، پس چرا ادّعا می کنید که امام دوازدهم پنهان شده است، مگر او «حجة الله» نیست؟ (برقعی)
([7])- همه – جز این جاعل جاهل – می دانند که حضرت امام رضا -عليه السلام- در نزدیکی طوس که امروز «مشهد» نامیده می شود، مدفون است و این شهر را «ذوالقرنین» بنا نکرده است! (برقعی)
([8])- استعمال تعابیری از قبیل «گذاشتن بارهای نبوّت» و یا «امین وحی» و یا «خازن وحی» و ... در مورد کسانی که نبی نیستند به چه معنی است؟ حال آنکه از بندگان خدا فقط انبیاء «امین وحی» هستند؟ به اضافه اینکه پروردگار به رسول خود می فرماید: )قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزَائِنُ اللَّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ( «بگو به شما نمی گویم که خزائن خداوند نزد من است و بگو غیب نمی دانم ». (انعام / 50 – هود / 31) و نیز می فرماید : )وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ( «چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست». (حجر / 21) حضرت علی -عليه السلام- نیز به امام حسن -عليه السلام- میفرماید : «و اعلم ان الذی بیده خزائن السّماوات و الارض، قد اذن لک فی الدّعاء» .... : و بدان همانا کسی که خزائن آسمان ها و زمین در دست اوست، در دعا به تو رخصت عطا فرموده ... (نهج البلاغه نامه 31) ولی این راوی بیخبر از قرآن و دین، امام را خازن وحی و علم خدا معرفی می کند!! (برقعی)
([9])- خداوند متعال تمام دین خود را از کفار و مشرکین پنهان نفرمود و وظیفه رسول خود را «بلاغ مبین» اعلام فرموده، پس چرا یکی از اصول دین یعنی امامت، علنا و به همه اعلام نشود؟ (برقعی)
([11])- اوّلا : بتهای دوران جاهلیّت را دفن نکرده بلکه شکستند. ثانیا : پس از پیامبر -صلى الله عليه وسلم- که اثری از «لات» و «عزی» و عبادت آن دو باقی نمانده؛ از اينرو خارج کردن آنها از خاک و سوزاندنشان، معنای محصلی ندارد مگر آنکه مقصود چیز دیگری باشد!؛ چنانکه مؤلّف محترم ذکر کرده اند. ألا لعنه الله علی القوم الکذابین
(1)- خطابیه گروهی را گویند که امام جعفر صادق -عليه السلام- را – نعوذ بالله – خدا دانسته و محمد بن خطاب را پیامبر او می شمردند!!
([13])- آیا خداوند متعال که رسول خود را به عدم ضنّت در وحی، مدح می فرماید : (تکویر / 24) و از کتمان حقایق دین نهی فرموده و آن را موجب لعنت و دخول در آتش دوزخ دانسته (بقره / 140-174 و آل عمران / 187) و به پیامبر اکرم فرمود : «فَقُلْ آذَنْتُكُمْ عَلَى سَوَاءٍ»: پس بگو که همه شما را یکسان هشدار دادم» (انبیاء / 109)؛ در این مورد، عدم ابلاغ آشکار و اتمام حجّت بر خلائق را بر هادیان امت می پسندد و راضی است که معصوم یکی از حقائق مهم شریعت را فقط به جابر اعلام فرماید و دیگران از آن بی خبر بمانند؟ و آن لوح عجیب را که دیدنش باعث ایمان آوردن عدّه زیادی می شد، کسی جز جابر نبیند؟ (برقعی)
شیخ صدوق در «اکمال الدین» و «عیون اخبارالرضا» حدیثی به این سند آورده و ما خلاصة آن را از کتاب اثبات الهداه شیخ حر عاملی ج 2 (ص 328) می آوریم :
«حدثنا ابو الحسن علی بن ثابت الدوالیبی بمدینه السلام سنه 352 قال: حدثنا محمد بن الفضل النحوی قال: حدثنا محمد بن علی بن عبدالصمد الکوفی قال: حدثنا علی بن عاصم عن محمد بن علی بن موسی -عليه السلام- عن ابیه علی بن موسی عن ابیه موسی بن جعفر عن ابیه جعفر بن محمد عن ابیه محمد بن علی عن ابیه علی بن الحسین عن ابیه الحسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام، قال: دخلت علی رسول الله و عنده ابی بن کعب، فقال رسول الله : مرحبا بک یا ابا عبدالله یا زین السموات و الارض، فقال: ابی و کیف یکون یا رسول الله زین السموات والارض احد غیرک؟ فقال : یا ابی والذی بعثنی بالحق نبیا ان الحسین بن علی فی السماء اکبر منه فی الارض فانه مکتوب عن یمین العرش مصباح هاد وسفينة نجاة وامام خیر ویمن وعز وفخر وعلم وذخر وان الله رکب فی صلبه نطفة طيبة مباركة زكية خلقت من قبل ان یکون مخلوق فی الارحام ویجری ماء فی الاصلاب ویکون لیل ونهار وقد لقن دعوات ما یدعوبهن مخلوق الا حشره الله عزوجل معه، وکان شفیعه فی آخرته وفرج الله عنه کربه وقضی بها دینه ویسر امره واوضح سبیله وقوّاه علی عدوّه ولم یهتک ستره، فقال ابی بن کعب وما هذه الدعوات یا رسول الله؟ قال: تدعوا اذا فرغت من صلاتک وانت قاعد .... فقال له ابی: یا رسول الله ما هذه النطفة التی فی صلب حبیبی الحسین قال: مثل هذه النطفه کمثل القمر وهی نطفه تبیین وبیان، یکون من اتبعه رشیدا ومن ضل عنه هویا. قال: وما اسمه وما دعاؤه؟ قال: اسمه علی ودعاؤه یا دائم یا دیموم ...، قال له ابی : یا رسول الله فهل له من ذریه من خلف او وصی؟ قال نعم، له مواریث السماوات والارض. قال : و ما معنی مواریث السماوات والارض؟ قال: القضاء بالحق والحکم بالدیانة وتأویل الاحلام [الاحکام] وبیان مایکون. قال : فما اسمه؟ قال : اسمه محمد وان الملائکه لتستأنس به فی السماوات ویقول فی دعائه: ... فرکب الله فی صلبه نطفة مباركة زكية واخبرنی جبرئیل ان الله طیب هذه النطفه وسماه عنده جعفرا وجعله هادیا مهدیا وراضیا مرضیا یدعو ربه فیقول فی دعائه: یا دیان غیر متوان یا ارحم الراحمین، اجعل لشیعتی من النار وقاء و .... هب لهم الکبائر التی بینک وبینهم .... ومن دعا بهذا الدعاء حشره الله عنده ابیض الوجه مع جعفر بن محمد الی الجنة یا ابی ان الله رکب فی هذه النطفة نطفة زكية مباركة طيبة انزل علیها الرحمة وسماها عنده موسی وان الله رکب فی صلبه نطفة مباركة طيبة زكية مرضية سماها عنده علیا یکون الله فی خلقه رضیا فی علمه وحکمه ویجعله حجة لشیعته یحتجون به یوم القیامه وله دعاء یدعو به ... وان الله عزوجل رکب فی صلبه نطفة طيبة مباركة زكية راضية وسماها محمد بن علی فهو شفیع لشیعته ووارث علم جده .... وان الله تبارک و تعالی رکب فی صلبه نطفه لاباغیه و لاطاغیه باره مبارکه طیبه طاهره سماها عنده علی ابن محمد فالبسها السکینه و الوقار و اودعها العلوم و کل شئ سر مکتوم من لقیه و فی صدره شئ انباه به (؟!) ... و ان الله تبارک و تعالی رکب فی صلبه نطفه طیبه و سماها عنده الحسن بن علی فجعله نورا فی بلاده و خلیفته فی عباده و عز الامه جده هادیا لشیعته و شفیعا لهم عند ربهم و نقمه علی من خالفه وحجة لمن والاه و برهانا لمن اتخذه اماما ... و ان الله رکب فی صلب الحسن نطفه مبارکه طیبه طاهره مطهره یرضی بها کل مؤمن قد اخذ الله میثاقه فی الولاية ویکفر بها کل جاحد وهو امام تقی نقی مرضی هاد ومهدی یحکم بالعدل ویامر به یصدق الله عزوجل ویصدقه الله فی قوله یخرج من تهامه حتی تظهر الدلائل والعلامات وله بالطالقان کنوز لا ذهب و لافضه الا خیول مطهمه ورجال مسومة یجمع الله عزوجل له من اقاضی البلاد علی عدد اهل بدر ثلاثمائه وثلاثه عشر رجلا، معه صحیفه مختومه فیها عدد اصحابه باسمائهم وانسابهم وبلدانهم وصنایعهم وکلامهم وکناهم کرارون مجدون فی طاعته، فقال له ابی: و ما دلائله و علاماته یا رسول الله؟ قال: له علم اذا حان وقت خروجه انتشر ذلک العلم من نفسه»
ترجمة حدیث : امام جواد -عليه السلام- به نقل از آباء کرامش از امام حسین -عليه السلام- نقل می کند که فرمود: در حالی که ابی بن کعب در حضور رسول الله -صلى الله عليه وسلم- بود بر آن حضرت وارد شدم، پیامبر -صلى الله عليه وسلم- به من فرمود : ای ابا عبدالله، ای زینت آسمان ها و زمین خوش آمدی. ابی بن کعب عرض کرد: ای رسول خدا چگونه ممکن است کسی غیر از تو زینت آسمان ها و زمین باشد؟ حضرت فرمود: سوگند به آنکه مرا به حق به پیامبری مبعوث فرمود، حسین در آسمان ها بزرگتر است از زمین و در جانب راست عرش پروردگار نوشته که او چراغ هدایت و کشتی نجات و امام خیر و فرخندگی و عزت و فخر و دانش و برگزیده است. همانا خداوند در صلب وی نطفهای نیکو و مبارک و پاک ترکیب فرموده که پیش از آنکه در ارحام مخلوق باشد و یا آبی در اصلاب جاری شود و شب و روز موجود باشند، خلق شده است(؟!!) و به او دعاهایی تعلیم داده شده که مخلوقی آن را نمی خواند مگر آنکه خداوند او را با آن حضرت محشور می کند و آن حضرت در آخرت شفیع او می باشد و پروردگار اندوه او را بر طرف سازد و قرضش را ادا فرماید و کارش را آسان و راهش را روشن و آشکار نموده و او را بر دشمنش نیرومند ساخته و رسوایش نسازد. ابی گفت : این دعاها چیست ای رسول خدا؟ فرمود : هنگامی که از نمازت فراغت یافته ای و نشسته ای، می گویی ..... سپس ابی گفت : ای رسول خدا چیست این نطفه که در صلب حبیبم حسن است؟ فرمود : این نطفه مثل ماه است(؟!) و این نطفه تبیین و بیان است و هر که او را پیروی کند هدایت یافته است و هر که از او گمراه شود، هلاک شود. ابی پرسید : نام او چیست و دعایش کدام است؟ فرمود : نامش علی است و دعایش : یا دائم یا دیموم ... ابی پرسید : یا رسول الله آیا او نسل و جانشین و وصی دارد؟ فرمود : آری، او دارای مواریث آسمان ها و زمین است، پرسید : معنای مواریث آسمانها و زمین چیست؟ پیامبر فرمود : حکم کردن به حق و حکم به دینداری و تأویل رؤیاها [احکام] و بیان آنچه واقع می شود (!) عرض کرد : اسم او چیست؟ فرمود : نامش محمد است و همانا فرشتگان در آسمانها با او انس می گیرند (نطفه در آسمان چه می کند؟! فرشتگان چگونه با نطفه انس می گیرند؟! باید گفت به مصداق «المعنی فی بطن الشاعر» معنی انس فرشتگان آسمانی با نطفه را فقط راوی کذاب می داند و بس!) و در دعای خود می گوید ... پس خداوند در صلب او نطفه ای مبارک و پاک ترکیب کرد و جبرئیل مرا خبر داد که خداوند این نطفه را پاک و نیکو قرار داده و او را از نزد خود جعفر نامیده و او هدایتکننده و هدایت شده و راضی و مرضی است و در دعایش می گوید : ای دیانی که سست نمی گردد، ای ارحم الراحمین شیعیانم را از آتش حفظ فرما ... و گناهان کبیره ای که میان تو و ایشان است به آنان عطا فرما(!!) ... و هر که این دعا را بخواند خداوند او را روسفید در بهشت با جعفر بن محمد محشور می سازد(!) ای ابی، خداوند در این نطفه، نطفه ای پاک و مبارک و نیکو ترکیب فرموده (خواننده خود باید کشف کند که ترکیب نطفه در نطفه یعنی چه) و بر آن رحمت خویش را نازل کرد و او را نزد خود موسی نامید و خداوند در صلب او نطفه ای مبارک و نیکو و پاک و مرضیه ای ترکیب فرمود و او را نزد خود علی نامید و برای خداوند در میان خلقش در علم و حکم، مورد رضایت است و خدا او را حجت شیعیانش قرار داده که به وسیلة او در روز قیامت احتجاج می کنند و دعایی دارد و می گوید ... و خداوند در صلب او نطفه ای نیکو و مبارک و راضی و مرضی ترکیب کرد و او را محمد ابن علی نامید و او شفیع شیعیانش می باشد[1] و وارث دانش جد خویش است و ... خداوند در صلبش نطفه ای که نه سرکش است و نه طغیانگر ترکیب کرده، نیکوکار و مبارک و طیب و طاهر، و خداوند او را علی بن محمد نامید و او را جامة آرامش و وقار پوشاند و دانشها و هر [چیز] راز مکتومی را نزد او به ودیعت نهاد و هر که او را دیدار کند و در سینه اش مطلبی باشد، او را از آن خبر می دهد(؟!)[2] ... و خداوند در صلب او نطفه ای نیکو ترکیب کرد، و او را نزد خود حسن بن علی نامیده و او را نور شهرها و در میان بندگانش خلیفة خویش قرار دهد و مایة عزت امت جدش و هدایتکنندة شیعیانش و شفیع آنان نزد پروردگارشان و بلای کسی است که با او مخالفت کند. او را حجت کسی که با او دوستی کند و برهانی برای کسی که او را امام خویش گیرد، قرار می دهد. و همانا خداوند در صلب حسن نطفة مبارک نیکوی طاهر مطهری ترکیب کرده که به وسیلة او خشنود می شود هر مؤمنی که خداوند میثاق ولایتش را گرفته و کافر می شود به این نطفه هر منکری (؟!) و او امام تقی نقی پسندیدة هدایتکنندة هدایت شده ای است که به عدالت حکم نموده و به عدل فرمان می دهد و او خداوند را تصدیق کرده و خداوند نیز او را در گفتارش تصدیق فرماید. از تهامه خروج می کند تا اینکه دلایل و علامات ظاهر شود و گنجهایی در طالقان دارد که طلا و نقره نیستند جز آنکه اسبانی درشت پیکر و مردانی خوش اندام اند که خداوند آنها را از شهرهای دور به عدد اهل بدر که سیصد و سیزده تن بودند، گرد آورد. (خروج چندین نفر با اسب، در قرن بیستم یا قرون پس از آن چیز جالبي است)! او صحیفه ای مهر شده دارد که در آن عدد یارانش و اسامی و نسب های آنان و شهرهایشان و کارها و سخنان و کینه هایشان مذکور است، آنها یورش آور بوده و با جدیت از او اطاعت می کنند. ابی پرسید : دلائل و علامات او چیست ای رسول خدا؟ فرمود : او علمی دارد که موقع خروج او، خود به خود بیرون آید .. الخ.
در آخر این حدیث می گوید: «قال ابی یا رسول الله کیف حال بیان هذه الائمه عن الله عزوجل؟ انزل علی اثنا عشر صحیفه اسم کل امام فی خاتمه و صفته فی صحیفه» : ابی گفت : بیان حال این ائمه از جانب خداوند چگونه است؟ فرمود : همانا خدای عزوجل بر من دوازده صحیفه نازل فرمود که نام هر امامی بر مهرش مکتوب و وصف هر یک از آنان در صحیفة خودش مذکور است.
در این حدیث هر یک از ائمه دعای خاصی دارد که ثواب خواندن آن دعاها را هم رسول خدا برای ابی بن کعب بیان فرموده و چون حدیث طولانی است و آوردن آن دعاها لازم نبوده، طالبین می توانند خود به کتاب اکمال الدین ج 1 (ص 266) و یا به کتاب عیون اخبار الرضا ج 1 (ص 62) و یا بحار الانوار ج 9 (چاپ تبریز) مراجعه نمایند.
بررسی سند حديث – محمد بن الفضل النحوی و محمد بن علی بن عبدالصمد الکوفی از هیچ کدام نامی در کتب رجال شیعه نیست و ما نمی دانیم چه کسانی بوده اند. اما علی بن عاصم در کتب رجال شیعه و هم در کتب رجال عامه نامی دارد و هر دو طائفه او را به شیعه بودن نسبت می دهند، ممقانی در جلد دوم تنقیح المقال (ص 294)، شرح حال او را آورده که وی از شیوخ متقدمة شیعه بوده و در زمان المعتضد بالله عباسی او را با جماعتی از اصحابش به جرم تشیع، در غل و زنجیر به بغداد آورده و زندانی کردند و او در زندان جان سپرد و در کتب رجال عامه چون ذهبی و غیر او از قبیل ابن حجر عسقلانی در التقریب نیز گفته اند که به تشیع متهم است و در سال 201 هجری فوت نموده اما هیچ یک از این سخنان با علی بن عاصم راوی این حدیث موافق نیست زیرا هر گاه وی مورد غصب و تعقیب معتضد عباسی باشد چون معتضد هفتاد و هشت سال پس از مرگ علی بن عاصم، یعنی در سال 279 هجری به خلافت رسیده!!! پس چگونه علی بن عاصم را گرفته و حبس کرده؟!! و چون مدت خلافت او تا سال 289 می باشد و از زمان وفات حضرت امام محمد تقی در سال 220 هجری، که علی بن عاصم ظاهرا این حدیث را بلاواسطه از او گرفته در حدود هفتاد سال می شود و لا اقل در زمانی که عاصم این حدیث را از آن حضرت شنیده باید بلوغ را پشت سر گذاشته باشد. بنابراین سن علی بن عاصم باید نزدیک به هشتاد و پنج سال باشد و هیچ کس چنین سنی دربارة او نگفته و چون معتضد عباسی نسبت به شیعیان رفتاری نسبتا ملایم داشته هرگز باور نمی شود که یک مرد هشتاد و پنج ساله را گرفته و در زندان کرده باشد. بنابراین وجود چنین شخصی در زمان معتضد بسیار بعید است. در قاموس الرجال ج 7 (ص 10) و در مجمع الرجال (ص 202) نامی از وی آمده که معاصر معتضد عباسی بوده است و در زندان او جان سپرده است این شخص غیر از علی بن عاصم است که در تاریخ بغداد ج 11 (ص 446-448) شرح حال او آمده است که فضل بن شاذان نیز در الایضاح (ص 45) او را از مرجئه (که یکی از فرق ضاله است) شمرده. آری این علی بن عاصم که در سال 201 فوت نموده بیش از نود سال داشته و آن که در زندان المعتضد بوده هر چند شیعه بوده اما چنین کسی نمی تواند از حضرت امام محمد تقی -عليه السلام- مستقیما حدیثی روایت کند. و اما آنکه علمای رجال عامه از او نامی برده و او را رمی به تشیع کرده اند، متفق القول اند که او در سال دویست و یک فوت کرده است و چون در این سال حضرت رضا حیات داشته و در خراسان بوده و علی بن عاصم که ظاهرا در کوفه بوده هرگز برای حدیث به حضرت جواد -عليه السلام- که در سال فوت علی بن عاصم شش ساله بوده رجوع نمیکند، چون مرجع شیعه در آن زمان حضرت رضا -عليه السلام- بوده است، پس انتساب این حدیث به علی بن عاصم، هر که باشد نسبت دروغ است.
دیگر آنکه صدور این حدیث که راوی آن حضرت حسین بن علی -عليه السلام- است که در حیات رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آن را از پیغمبر بزرگوار شنیده در حالی که در سند او فقط ابی بن کعب بوده از چند جهت مورد اشکال است :
1- حسین بن علی -عليهما السلام- چرا این حدیث را به فرزندش حضرت علی بن الحسین -عليهما السلام- نقل نکرده و دیگری از آن جناب نشنیده است همچنین ائمة دیگر به یکدیگر نگفته اند و چنان می نماید که جزء اسرار بوده تا هنگامی که حضرت امام محمد تقی به علی بن عاصم نامعلوم بلکه ناموجود گفته است و قبل از آن اثری از آن نیست.
2- ابی بن کعب تنها کسی بوده این حدیث را شنیده زیرا از هیچ یک از اصحاب رسول خدا چنین اظهاری نشده، چرا ابی آن را پنهان کرده و به کسی نگفته در حالی که او مانند جابر ممنوع نبوده که حدیث اولوالامر را به کسی نگوید ابی چنین منعی نداشته و این کتمان حق بلکه کتمان ما انزل الله موجب لعن است در حالی که ابی بن کعب از معاریف دوستداران اهل بیت بوده چنین کتمانی نمی کند.
3- در این حدیث دعاهائی از ائمه روایت شده که رسول خدا لابد به وحی الهی می دانسته که این ادعیه مخصوص آن بزرگواران است و در متن حدیث ثواب های زیادی برای این دعاها آمده فرضا که نام بردن ائمه ممنوع بوده اما این دعاها که دارای این همه ثوابها هست جا داشت رسول خدا و یا ائمه آنها را به مردم تعلیم می دادند تا با خواندنشان به آن ثواب ها نائل شوند و چنین بخلی از هادیان راه خدا شایسته نیست، در حالی که حدیث این معنی را می رساند.
بررسی مضمون و متن حدیث: این حدیث دارای اشکالاتی است:
1- از قول حضرت حسین -عليه السلام- آورده که «دخلت علی رسول الله و عنده ابی بن کعب فقال -صلى الله عليه وسلم- مرحبا بک یا ابا عبدالله» : بر رسول خدا که ابی کعب نزد آن حضرت بود، وارد شدم، پیامبر به من فرمود خوش آمدی ای ابا عبدالله حسین بن علی -عليه السلام- در سال وفات رسول خدا شش ساله بوده در حدیث معلوم نیست که در چه سالی به رسول خدا وارد شده و به هر صورت آن روزها آن جناب را کسی به کنیة ابو عبدالله خطاب نمی کرده و چنانکه گفتیم کنیه را پس از آنکه کسی صاحب فرزندی شد دارا خواهد شد، پس ذکر چنین كنيه ای یقینا در آن زمان نبوده است و حدیث ساز توجهی به این معنی نداشته!
2- رسول خدا به امام حسین -عليه السلام- فرموده: یا زین السماوات و الارض و ابی بن کعب اعتراض کرده که چگونه او زینت آسمان ها و زمین است در حالی که غیر از تو احدی زین السماوات و الارض نیست، حال آنکه چنین لقب و شهرتی برای رسول خدا در میان اصحاب او شایع نبوده تا چه برسد به اینکه منحصر به آن حضرت باشد اولا آسمانها و زمین زینت خاصی ندارد که حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- باشد و یا امام حسین -عليه السلام- و خدا چنین لقبی برای ایشان در کتابش ذکر نفرموده است و زینت آسمان در نظر قرآن ستارگان اند چنانکه می فرماید:
)إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ.( (صافات / 6)
«همانا ما آسمان دنیا را به زینت ستارگان آراستیم».
ثانیا بر فرض داشتن زینت، نه رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- زینت آن است و نه امام حسین -عليه السلام- و اگر مراد از زینت، پیغمبری است. غیر از حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- نیز پیامبرانی بوده اند و اگر مراد بندة صالح خدا بودن است باز هم بندگانی صالح بودهاند و این گونه نسبت در انحصار کسی نیست.
3- رسول خدا در مورد اعتراض ابی بن کعب جوابی به او نداد جز اینکه امام حسین -عليه السلام- در آسمان بزرگتر است تا در زمین و البته بسیارند کسانی که در آسمان بزرگترند و مع هذا زين السماوات و الارض نیستند و این جواب از رسول خدا در مقابل آن اعتراض خیلی محکم نیست! بنابراین هر کس در آسمان بزرگتر باشد باید زین السماوات و الارض باشد پس منحصر به امام حسین -عليه السلام- نیست.
4- در این حدیث رسول خدا به شرح نطفة حسین پرداخته و تمجید زیادی از نطفه کرده که باید این حدیث را حدیث نطفه نامید!! و در حالی که خداوند متعال در قرآن کریم نطفه را به صورت عام ماء مهین آب پست خوانده، این حدیث به تعریف و تمجید و تکریم نطفه پرداخته است. دیگر انکه اصولا نطفه ای که در اصلاب و ارحام نباشد، معنای واضحی ندارد. سوم اینکه هستی این نطفه را پیش از خلقت شب و روز دانسته یعنی قبل از خلقت خورشید و زمین!! ازین گذشته فرضا اگر چنین صفتی، خوب بود می بایست دربارة امیر المؤمنین -عليه السلام- یعنی پدر بزرگوار امام حسین -عليه السلام- استفاده می شد که لا اقل سبقت وجودی بر فرزندش دارد.
5- رسول خدا به ابی فرموده به امام حسین -عليه السلام- دعائی تلقین شده که هیچ مخلوقی آن را نمی خواند مگر اینکه خدا او را با حسین محشور می کند و حضرت حسین -عليه السلام- در آخرت شفیع او خواهد شد و خدا اندوهش را بر طرف ساخته و دین او را ادا و کار او را آسان می کند و راه او را روشن می فرماید و او را بر دشمنانش نیرو می بخشد و سر او را هتک نمی کند، ابی آن دعا را می خواهد و رسول خدا آن دعا را که بیش از یک سطر و نیم نیست به او تعلیم می فرماید، باید پرسید این دعا چرا برای خود امام حسین -عليه السلام- این خاصیت را نداشت؟ از همین جا معلوم می شود که این دعا و این حدیث ساختة دست شیاطینی است که می خواهند مسلمانان را به امثال اینگونه افسانهها مشغول و مغرور کنند تا آنان به فریب این خرافات از سعی و عمل بازمانده و در فسق و فجور جری و گستاخ شوند، چنانکه شده اند!
6- ابی از نطفة حسین می پرسد و رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- جواب می دهد که این نطفه مانند ماه است و آن نطفة پسرها و دخترها است با تبیین و بیان! معلوم نیست تشبیه نطفه به ماه که از آن هم پسر به وجود می آید و هم دختر، از چه جهت است و آیا دختران امام حسین -عليه السلام- هم چون پسرانش امام اند؟! و بلافاصله رسول خدا بعد از بیان نطفه بدون اینکه ابی تقاضا کند دعای علی بن الحسین را تعلیم میدهد که هر کس بخواند خدا او را با علی بن الحسین محشور می کند و آن حضرت عصاکش خوانندة این دعا به بهشت خواهند شد! دعای نطفة حسین با این همه ثواب خیلی آسان است (آیا نطفه دعا می خواند؟) یا دائم یا دیموم یا حیّ یا قیّوم یا کاشف الغّم و یا فارج الهّم و یا باعث الرّسل و یا صادق الوعد!!
7- عجیبتر از آن، دعای نطفة حضرت باقر -عليه السلام-، یعنی حضرت صادق است که در دعای خود به خدا عرض می کند : یا دیان غیر متوان، اجعل لشیعتی من النار وقاء و ... و هب لهم الکبائر التی بینک و بینهم .... الخ و می گوید هر کس این دعا را بخواند خدا او را روسفید و با امام جعفر صادق -عليه السلام- محشور می کند. گیریم که امام جعفر صادق شیعه دارد و دربارة شیعیانش دعا می کند، مردم دیگر که شیعه ندارند، چگونه این دعا را بخوانند، چون شیعه مخصوص رئیس مذهب است و این دعا مناسب پیروان مذهب نیست.
علاوه بر این مگر خداوند گناهان کبیره را به دعای نطفه می بخشد؟! ملاحظه کنید چگونه دین خدا و مردم را به مسخره گرفته اند چه می شود کرد حدیث ساز جعال کذاب هر چه شیطانش به او الهام کرده، آورده است!
لازم است یادآور شویم که دشمنان لدود اسلام از قبیل یهودیان و نصاری و ایرانیان و رومیان که می دیدند این دین تازه، ارکان و بنیان دین و آیین موروثی آنان را متزلزل کرده، چون مطمئن شدند که از راه دشمنی آشکار نمی توانند به مقصود برسند، ناچار با نقاب دوست آمده و اظهار اسلام کردند و آنگاه سنت های جاهلیت و آداب و عادات مجوسیت و یهودیت و مسیحیت و .. را در لفافة اسلامیت انتشار داده و بدین ترتیب تیشه به ریشة حقایق اسلام زدند و بسیاری از خرافاتی که امروز در میان مسلمین رواج دارد توسط دشمنان اسلام که شمار بسیاری از آنان حتی عرب نبوده اند، جعل شده است. از جمله همین حدیث که با دقت در الفاظ آن می توان مطمئن شد که گویندة آن حتی عرب نبوده است، تا چه رسد به اینکه امام یا پیغمبر باشد.
جاعل حدیث به جای آنکه بگوید : اغفر لهم الکبائر گفته است هب لهم الکبائر حال آنکه در زبان عربی برای آمرزش گناهاه هب لهم استعمال نمی شود بلکه از مادة غفران استفاده می شود. زیرا هبه به معنای اعطاء امور خیر و مطلوب است. چنانکه در قرآن می خوانیم:
)رَبَّنَا لا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ(
(آل عمران / 8)
«از جانب خویش رحمتی به ما عطا فرما».
)هُنَالِكَ دَعَا زَكَرِيَّا رَبَّهُ قَالَ رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاءِ(
(آل عمران / 38)
«از جانب خویش مرا سلاله ای پاکیزه بخش».
و
)قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ.(
(ص / 35)
«پروردگارا مرا بیامرز و به من ملکی عطا فرما».
و ... ولی صحیح نیست که گفته شود : ربنا هب لنا الفواحش و کبائر الذنوب : پروردگارا به ما کارهای زشت و گناهان کبیره ببخش!!
پر واضح است که در زبان عربی بین الفاظی که مفهوم اعطا و اهداء و بخشش و ... را می رساند یعنی مادة وهب – عطی – هدی – منح و ... و الفاظی که دال بر معنای غفران و آمرزش و بخشایش و ... است یعنی مادة غفر ، عفی ، تجاوز عن و ... هیچگونه تشابه و تجانسی نیست و طبعا ممکن نیست عربی هر چند بی سواد، به چنین اشتباه و التباسی دچار شود زیرا در ذهنش هیچگونه تقاربی بین الفاظی که این دو معنای متفاوت را می رساند وجود ندارد.
اما فی المثل در زبان فارسی مفهوم هبه و مفهوم غفران هر دو با لفظ بخشیدن و بخشودن ادا می گردد که فعل امر مخاطب آن می شود ببخش یا ببخشا مثلا می گوییم : گناه او را ببخش یا ببخشا معادل : اغفر له ذنبه، یا میگوییم : این لباس را به او ببخش معادل هب له هذا الثوب.
وجود این تشابه و تجانس می تواند موجب چنین خطای فاحشی در استعمال کلمة هب ببخش با کلمة اغفر ببخشا شود!! زیرا چنانکه ملاحظه می شود در ذهن فارسی زبانان تقارب شدیدی بین این الفاظ هست و همین تشابه زمینه ساز خطای مذکور در افرادی است که فاقد تسلط به زبان عربی هستند و جناب جاعل نیز در متن حدیث به آن دچار شده؟!! به راستی که چراغ دروغ بی فروغ است.
8- در این حدیث بیان این دعا و اختصاص هر یک از آنها را به یک امام یا به قول این حدیث به یک نطفه، علامتی برای آن امام نمی تواند باشد تا مردم با آن علامت امام را بشناسند زیرا گفتن کلمات برای هر کس آسان است و نمی توان گفت هر که در دعای خود خواند یا خالق الخلق و یا باسط الرزق و یا فالق الحب و النوی الخ ... چنین کسی امام هفتم و به قول این حدیث نطفة زکیة حضرت جعفر صادق است پس به روشنی معلوم است که هدف حدیث دعاساز این بوده که این دعاها را با این ثواب ها به مردم عرضه کند تا هر چه بخواهند بکنند و خود را با ارتکاب گناه بیچاره کرده و عاقبت به شر شوند!
9- اما چرا این دعاها آن روز به ابی بن کعب تعلیم شده و دیگر امت از برکات آن محروم بوده اند و حضرت حسین بن علی هم جز به علی بن الحسین و او هم جز به امام پس از خود نگفته است تا نوبت به حضرت جواد رسیده و آن حضرت این دعاها را به علی بن عاصم مجهولی که معلوم نیست چه کاره بوده یا اصلا وجود داشته یا نه، تعلیم داده است تا زمانی که شیخ صدوق کتاب اکمال الدین و عیون اخبار الرضا را نوشته و این نعمت بزرگ عائد امت اسلامی شده، واقعا تا پیش از شیخ صدوق چه فوز عظیمی از دست رفته است!!!
10- در این حدیث از علائم ظهور سخن رفته و آن اینکه حضرت رسول -صلى الله عليه وسلم- به ابی بن کعب فرمود قائم را در طالقان گنجهائی است که طلا و نقره نیست جز اسبان با زین و رکاب و مردان نشاندار که از بلاد دور به عدد اهل بدر که سیصد و سیزده نفر بودند و با هر کدام صحیفه ای مختومه است یا با امام قائم صحیفة مختومه ای است که در آن عدد اصحابش با نام و نشان و حرفه و زبانشان و حتی کنیه شان نوشته شده حاضر می شوند. ابی از رسول خدا میپرسد که دلائل و علائم امام قائم چیست؟ رسول خدا می فرماید چون وقت خروج او می شود علمی دارد که آن علم خود به خود باز می شود و خدا آن را به سخن در می آورد که آن علم به نحوی به آن حضرت می گوید: اخرج یا ولی الله فاقتل اعداء الله : خارج شو ای ولی خدا و دشمنان خدا را بکش! و دو پرچم دارد و علامت دیگر و شمشیری که در غلاف است چون وقت خروج او می شود آن شمشیر از غلاف بیرون می آید و دشمنان خدا را می کشد جبرئیل از یمین و میکائیل از یسار و شعیب و صالح در مقدمة او هستند پس به همین زودی به یاد می آورید آنچه من امروز می گویم ... الخ
معلوم نیست چرا این حدیث با این همه خیر و برکت به مسلمانان گفته نشده و رسول خدا فقط به ابی بن کعب گفته و معلوم نیست چرا ابی بخل ورزیده نخواسته مسلمانان از آن بهره برند و امامان خود را بشناسند و اگر از ناحیة ابی این حدیث گفتده می شد چقدر از ضلالت ها از بین می رفت بلکه اصلا به وجود نمی آمد و این همه فرقهها که به نام شیعه در دنیا پیدا شده از کیسانیه و ناووسیه و کلابیه و غرابیه و زیدیه و اسماعیلیه و فطحیه و واقفیه و شیخیه و هزاران از این قبیل، پیدا نمی شد و به برکت حدیث نطفه مردم هدایت می شدند!! ای ابی چه می شد اگر این حدیث را می گفتی که از اصحاب رسول خدائی و قولت حجت و سند بود، زیرا ممکن بود این حدیث را از امام حسین -عليه السلام- نشنوند و یا نپذیرند زیرا آن حضرت کودک بود و گفتار کودک در آن زمان حجت نبود و مردم آن عصر هم مانند شیعیان این زمان نبودند که گفتار امام حسین را در کودکی همچون گفتة حضرت عیسی و یحیی – علیهما السلام – بدانند. ثانیا امام حسین -عليه السلام- در این حدیث از خود تنزیه و تقدیس کرده و خود را زین السموات و الارض و سفینه النجاه دانسته در حالی که آن امام همام بیش از سایرین با تعالیم اسلام و از جمله با آیة:
)فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ( ( نجم / 32)
«خود را نستایید».
و با کلام پدرش که فرموده بود : نهی الله من تزکیة المرء نفسه (نهج البلاغه / نامة 28) آشنا بود و قطعا چنین خودستاییهایی از خود نمی کرد و البته چنین نسبت هایی به آن امام عالی مقام ظلم و افتراء بر اوست. اما ای کاش تو ای صحابی بزرگوار این حدیث را با آن همه ثوابها و آن همه هدایت ها که در شناختن ائمه هست، برای مردم بیان میکردی تا خلق الله از آن بی نصیب نمانند، یقینا سهم اعلای ثواب این دعاها نصیب تو می شد، اما من شک ندارم که عذر تو قبول است زیرا خدا و رسول و فرشتگان خدا و تمام مسلمانان عاقل و هوشیار می دانند که این حدیث از بیخ دروغ و ساخته و پرداختة کذابان و غالیان و بالاخره دشمنان اسلام و یا دوستان سفیه می باشد.
حدیث دیگری که در آن به صراحت نام ائمة اثنی عشر آمده حدیثی است که شیخ صدوق آن را در کتاب اکمال الدین آورده و مجلسی در جلد نهم بحار الانوار چاپ تبریز (ص 158) نقل کرده و شیخ حر عاملی در اثبات (الهداة بدین) سند ثبت کرده است:
حدثنا محمد بن موسی المتوکل قال: حدثنی محمد بن ابی عبدالله الکوفی الاسدی قال: حدثنا موسی بن عمران النخعی عن عمه الحسین بن یزید عن الحسن بن علی بن ابی حمزه عن ابیه عن الصادق جعفر بن محمد عن آبائهم علیهم السلام قال: قال رسول الله حدثنی جبرئیل عن رب العالمین جل جلاله، انه قال: من علم انه لا اله الا انا وحدی و ان محمدا عبدی ورسولی وان علی بن ابیطالب خلیفتی و ان الائمه من ولده حججی، ادخلته الجنه برحمتی ونجیته من النار بعفوی وابحت له جواری واوجبت له کرامتی واتممت علیه نعمتی وجعلته من خاصی وخالصتی، ان نادانی لبیته وان دعانی اجبته وان سالنی اعطیته وان سکت ابتداته وان اساء رحمته وان فر منی دعوته وان رجع الی قبلته وان قرع بابی فتحته ومن لم یشهد ان لا اله الا انا وحدی او شهد ولم یشهد ان محمدا عبدی و رسولی او شهد و لم یشهد ان علی بن ابی طالب خلیفتی او شهد بذلک ولم یشهد ان الائمه من ولده حججی فقد جحد نعمتی وصغر عظمتی وکفر بآیاتی وکتبی ان قصدنی حجبته وان سالنی حرمته وان نادانی لم اسمع نداه وان دعانی لم اسمع دعاه وان رجانی خیبته وذلک جزاؤه منی وما انا بظلام للعبید فقام جابر بن عبدالله الانصاری فقال: یا رسول الله ومن الائمه من ولد علی بن ابی طالب؟ قال: الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنه ثم سید العابدین فی زمانه علی بن الحسین ثم الباقر محمد بن علی وستدرکه یا جابر واذا ادرکته فاقراه منی السلام ثم الصادق جعفر بن محمد ثم الکاظم موسی بن جعفر ثم الرضا علی بن موسی ثم التقی محمد بن علی ثم الهادی علی بن محمد ثم الزکی الحسن بن علی ثم ابنه القائم بالحق مهدی امتی یملا الارض قسط وعدلا کما ملئت ظلما وجورا هولاء یا جابر خلفائی واولادی وعترتی من اطاعهم فقد اطاعنی ومن عصاهم فقد عصانی ومن انکر واحدا منهم فقد انکرنی، بهم یمسک السموات ان تقع علی الارض الا باذنه وبهم یحفظ الارض ان تمید باهلها».
بررسی سند حديث: محمد بن ابی عبدالله الکوفی همان محمد بن جعفر بن محمد بن عون الاسدی است که به او محمد بن عبدالله می گویند و طبق نقل تنقیح المقال ممقانی ج 2 (ص 95) و نقد الرجال تفرشی (ص 298) نجاشی فرموده کان ثقه صحیح الحدیث الا انه روی عن الضعفاء و کان یقول بالجبر و التشبیه: هر چند او در بیان حدیث ثقه است لیکن از ضعفاء روایت می کند و مذهب جبر و تشبیه دارد علامة حلی در خلاصه الرجال فرموده: انا فی حدیثه من المتوقفین: من دربارة حدیث او متوقفم یعنی حدیث او را قبول ندارد. ابن داود نیز دربارة او می گوید : فیه طعنا اوجب ذکره فی الضعفاء: در او طعنی زده اند که باید او را در ردیف ضعفاء آورد مرحوم ممقانی دربارة او نظر می دهد که قوله بالجبر و التشبیه فاهه لو کان علی حقیقته لاوجب فسقه بل کفره : اگر او واقعا معتقد به جبر و تشبیه باشد موجب فسق بلکه کفر اوست.
این شخص با این سابقة روشن! از موسی بن عمران النخعی روایت می کند و ظاهرا این همان موسی نخعی باشد که با همین آقای کوفی دست به دست هم داده و زیارت جامعة کبیره را که مشحون از غلو و جبر و تشبیه است برای شیعیان به ارمغان آورده اند. اگر چه آن موسی نخعی را صریحا در کتاب رجال نام نبرده اند و در سند جامعه به نام موسی بن عبدالله ذکر کرده اند اما در عیون اخبار الرضا صریحا او را به نام موسی بن عمران النخعی نام برده و گفته : حدثنا موسی بن عمران النخعی قال قلت لعلی بن موسی بن جعفر علمنی یا بن رسول الله قولا اقوله بلیغا اذا زرت واحدا منکم : موسی بن عمران نخعی به ما گفت که به حضرت موسی بن جعفر گفتم : ای پسر رسول خدا سخن بلیغی به من بیاموز که اگر یکی از شما را دیدار کردم، بگویم. و از مشرب محمد بن جعفر نیز بر می آید که با موسی نخعی که زیارت جامعه را آورده است همین موسی است که در این حدیث آمده است حال یا موسی بن عبدالله است یا موسی بن عمران و گمان دارم که این اشتباه از کاتبین کتب رجال و یا حدیث حاصل شده است زیرا عبدالله و عمران به یکدیگر مشتبه شده (خصوصا در خط کوفی) و به هر صورت موسی بن عمران یا موسی بن عبدالله این حدیث را از حسین بن یزید نقل کرده است که عموی او بوده و حسین بن یزید در کتب رجال به غلو مشهور است زیرا وی در آخر عمر به غلو مبتلا شده و طبق احادیث معتبره، اهل غلو از یهود و نصاری و مشرکین بدترند چنانکه در تنقیح المقال ج 1 (ص 349) مینویسد : قال النجاشی حسین بن یزید بن محمد بن عبدالملک النوفلی غلا فی آخر عمره و قد روی عن الحسن بن علی بن ابی حمزه یعنی نجاشی فرموده او در آخر عمرش غالی شده. ما نیز هر روایتی از او دیده ایم دلالت بر غلو دارد. حسین بن یزید از حسن بن علی بن ابی حمزه روایت می کند، این حسن فرزند علی بن ابی حمزة بطائنی است، در پاره ای از نسخ کلمة الثمالی را اشتباها به آن اضافه کرده اند، زیرا ابو حمزة ثمالی نوه ای به نام حسن ندارد و در کتب رجال چنین نامی نیست بلکه این حسن بن علی بن ابی حمزه البطائنی است چنانکه نجاشی بدان تصریح کرده و دربارة ابو حمزة ثمالی در رجال خود (ص 89) می نویسد : و اولاده نوح و منصور و حمزه قتلوا مع زید : پسرانش نوح و منصور و حمزه با زید کشته شدند. پس او فرزندی به نام علی نداشته. دربارة حسن بن علی بن ابی حمزة بطائنی بنا به نقل اردبیلی در جامع الرواه ج اول (ص 208) و تفرشی در نقد الرجال (ص 92) کشی در رجال خود فرموده : قال محمد بن مسعود سالت علی بن الحسین بن فضال عن الحسن بن علی بن ابی حمزه البطائنی فقال: کذاب ملعون ... انی لا استحل ان اروی عنه حدیثا واحدا، حکی لی ابو الحسن حمدویه بن نصیر عن بعض اشیاخه انه قال: الحسن بن علی بن ابی حمزه رجل سوء[3] : علی بن فضال گفته حسن بن علی بن ابی حمزه بسیار دروغگوی ملعونی است تا آنجا که من جائز نمیدانم حتی یک حدیث از او روایت کنم. ابو الحسن حمدویه بن نصیر برایم از بعضی از مشایخ خود نقل کرده که حسن مرد بدی است. ابن الغضائری نیز دربارة او فرموده : ابو محمد واقف بن واقفی ضعیف فی نفسه و ابوه اوثق منه و قال الحسن بن علی بن فضال انی لاستحیی من الله ان اروی عن الحسن بن علی فلازم ترک روایات الرجل: حسن بن علی که کنیه اش ابو محمد است واقفی پسر واقفی است( یعنی ائمة پس از موسی بن جعفر را قبول ندارد و طبعا ضعیف است) و پدرش از او اوثق است و ابن فضال گفته من از خدا شرم دارم که از حسن بن علی بن ابی حمزه روایت کنم؛ پس ترک روایات این مرد لازم است او از پدرش علی بن ابی حمزه روایت کرده است و پدرش علی بن ابی حمزه یکی از بزرگان مذهب واقفی است، در رجال نجاشی و در خلاصه الرجال، حلی از قول ابن الغضائری آورده که : علی بن ابی حمزه لعنه الله اصل الوقف و اشد الخلق عداوه للولی من بعد ابی ابراهیم : خدا لعنت کند علی بن ابی حمزه را، او پایهگذار مذهب واقفیه است و شدیدترین خلق خدا از حیث عداوت به ولی خدا پس از حضرت کاظم است یعنی دشمن بزرگ حضرت رضا -عليه السلام- بوده است. در کتب رجال مذمت های فراوانی از او شده است که می توان به آنها رجوع کرد و نیز در رجال کشی (ص 393) داستان حضور علی بن حمزه را در خدمت حضرت رضا -عليه السلام- آورده که با اینکه حضرت رضا با دلائل روشن به او ثابت کرد که حضرتش وارث موسی بن جعفر و امام پس از او می باشد و پدرش فوت نموده است ولی او قبول نکرد!! آیا هیچ عاقلی می تواند باور کند که کسانی چون او و پدرش که خود پایهگذار مذهب واقفیه بوده و از بدترین دشمنان ائمه پس از موسی بن جعفر -عليه السلام- به شمار می روند، چنین حدیثی روایت کنند که در آن نام حضرت رضا -عليه السلام- و نام سایر ائمه تا قائم، به صراحت ذکر شده و در متن حدیث آمده باشد، هر کس ائمه از فرزندان علی را به شرحی که آمده منکر شود تمام نعمت های خدا را منکر شده و عظمت مرا کوچک شمرده و به آیات من کافر شده، و در عین حال منکر امامان مذکور باشند؟
بررسی متن و مضمون حديث: رسول خدا فرموده جبرئیل برای من از طرف پروردگار جهانیان حدیث کرده یعنی این حدیث در ردیف وحی و آیات قرآنی که نازل کرده نیست ولی به هر حال جبرئیل آن را برایم نقل کرده، از همین جمله معلوم می شود که این حدیث ساخته و پرداختة شخص جبری مذهب است زیرا متن حدیث رسانندة این معنی است که خداوند متعال بدون اینکه به رسولش مأموریت بدهد که چنین مطلب مهمی را به امت ابلاغ نماید که هر کس چنین و چنان نباشد من با او چنین و چنان میکنم فرموده : کسی که بداند خدایی جز من نیست و محمد بنده و رسول من است و علی بن ابی طالب خلیفة من است و امامان از فرزندان علی حجتهای من اند او را داخل بهشت میکنم الخ و کس که گواهی ندهد که خدائی جز من نیست یا چنین گواهی بدهد اما گواهی ندهد که محمد بنده و رسول من است یا چنین گواهی بدهد و گواهی ندهد که امامان از فرزندان او حجت های من اند، او منکر نعمت های من شده و عظمت مرا کوچک شمرده و به آیات من و کتاب های من کافر شده اگر قصد من کند حاجب او می شوم و اگر از من چیزی بخواهد محرومش میکنم و اگر مرا بخواند صدای او را نمی شنوم و اگر به من امید داشته باشد خائب و ناامیدش می کنم، این پاداش من برای اوست در حالی که من به بندگان خود ستمکار نیستم.
ملاحظه می کنید که چگونه جبر از عبارات حدیث آشکار است. بدون اینکه از جانب خدا و رسول وحی و امری شود و رسول خدا هم آن را به طریق روشن و آشکار بر مردم ابلاغ نماید، هر کس بداند که علی خلیفة خدا است و امامان از فرزندان او حجتهای خدایند چنین کسی را خدا به رحمت (یعنی بدون اینکه عمل صالحی انجام داده باشد و فقط برای همین دانستن)! داخل بهشت می کند و به عفو خود از آتش نجات می دهد و جوار خود را برای او مباح و کرامت خود را برای او واجب و نعمت خود را بر او تمام می کند و او را جزء خاصان خود قرار می دهد، اگر او خدا را بخواند خدا به او لبیک گوید و اگر سؤال کند عطا کرده و اگر ساکت باشد خود خدا ابتدا می کند! اگر بدی و گناه کند خدا او را رحمت کند و اگر از خدا فرار کند خدا او را دعوت می کند .... و (و کسی را هم نرسد که فضولی کند، زیرا به گمان جناب جاعل حدیث حسابی در کار نیست) اما کسی که شهادت ندهد که علی خلیفة خدا است هر چند گواهی به وحدانیت خدا و رسالت محمد -صلى الله عليه وسلم- بدهد ولی گواهی ندهد که امامان از فرزندان علی حجتهای خدایند (بدون آنکه دلیلی و حجتی در دست داشته باشد) چنین کسی اگر قصد خدا کند خدا او را مانع و حاجب می شود اگر به خدا امیدوار باشد خدا او را نا امید می کند...
حسین بن یزید در این حدیث به طور کامل عقیدة خود را تزریق کرده اما رندانه و با زرنگی! دنبالة حدیث این است که جابرسوال می کند یا رسول الله! این امامان کیانند؟ آنگاه رسول خدا یک یک امامان را تا آخر شمرد و فرمود ای جابر اینان جانشینان من و اوصیاء من و فرزندان و عترت من اند کسی که آنان را اطاعت کند مرا اطاعت کرده است و کسی که آنان را نافرمانی کند مرا نافرمانی کرده است و کسی که حتی یک از آنان را منکر شود مرا منکر شده به وسیلة آنان آسمانها را در بالا نگاه داشتهاند که مبادا روی زمین بیفتد و به وسیلة اینها است که زمین حفظ می شود که مبادا اهل خود را هلاک کند.
از این جملات غلو حسین بن یزید، واضع حدیث آشکار است. و اگر از او بپرسند قبل از خلقت ائمه علیهم السلام چرا آسمان ها بر زمین فرو نمی افتاد، چه می گوید؟! در حالی که اگر با قرآن آشنا بود، در مییافت که خداوند می فرماید:
)وَيُمْسِكُ السَّمَاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَحِيمٌ(
(حج / 65)
«پروردگار آسمان را از اینکه بی رخصتش بر زمین افتد نگاه می دارد، همانا خداوند بر مردم رؤوف و مهربان است».
یعنی رأفت و رحمت خداوندی است که مانع از فرو افتادن آسمان و اجرام آسمانی بر زمین است، نه وجود ائمه و این امری است که هم زمان قبل از ائمه و هم پس از خلقت ایشان را شامل می شود.
اما چرا این حدیث ها را از قول جابر بن عبدالله انصاری وضع می کنند؟ سفیان ثوری گفته است تنها از قول جابر بن عبدالله انصاری سی هزار حدیث ساخته اند که خود جابر جائز نمی داند که حتی یکی از آنها را به وی نسبت دهند. باری، در این حدیث معلوم نکرده که رسول خدا در کجا آن را بیان فرموده است چرا تنها جابر برخاسته و چنین سؤالی کرده در حالی که جابر قاعدتا باید از چنین سؤالی بی نیاز باشد زیرا بنابر نقل این واضعین و جاعلین جابر خود لوح فاطمه را دیده و نامهای اولواالامر را از رسول خدا شنیده است آیا چنین کسی باز هم باید از رسول خدا از امامان از فرزندان علی پرسش نماید؟ جاعل دروغگوی جاهل، خوشنام تر از جابر انصاری نمی شناخته لذا حدیث خود را از زبان آن مظلوم وضع کرده است!
حدیث دیگری که در آن اسامی ائمة اثنی عشر به صراحت آمده حدیثی است که شیخ طوسی آن را در کتاب الغیبه[4] آورده است با این سند :
«اخبرنا جماعه عن ابی عبدالله الحسین بن علی بن سفیان البروفری عن علی بن سنان الموصلی العدل عن علی بن الحسین عن احمد بن محمد بن الخلیل عن جعفر بن احمد المصری عن عمه الحسین بن علی عن ابیه عن ابی عبدالله جعفر بن محمد عن ابیه الباقر عن ابیه ذی الثفنات عن ابیه الحسین الزکی الشهید عن ابیه امیر المؤمنین قال: قال رسول الله فی اللیله التی کانت فیها وفاته لعلی یا ابا الحسن احضر صحيفة ودواة فاملی رسول الله وصیته حتی انتهی الی هذا الموضع فقال: یا علی! انه سیکون بعدی اثناعشر اماما ومن بعد هم اثناعشر مهدیا (!!) فانت یا علی اول الاثنی عشر امام سماک الله فی سمائه علیا والمرتضی وامیر المؤمنین والصدیق الاکبر والفاروق الاعظم والمأمون والمهدی فال: تصلح هذا الاسماء لاحد غیرک، یا علی انت وصیی علی اهل بیتی حیهم و میتهم وعلی نسائی فمن ثبتها لقتنی غدا ومن طلقتها فانا بری منها لم ترنی ولم ارها فی عرصه القیامه وانت خلیفتی علی امتی من بعدی فاذا حضرتک الوفاه فسلمها الی ابنی الحسن البر الوصل فاذا حضرتها الوفاة فلیسلمها الی الحسین بن علی فاذا حضرتها الوفاة فلیسلمها الی ابنه سید العابدین ذی الثفنات علی، فاذا حضرته الوفاة فلیسلمها الی ابنه جعفر الصادق، فاذا حضرته الوفاة فلیسلمها الی ابنه علی الرضا، فاذا حضرته الوفاة فلیسلمها الی ابنه محمد الثقه التقی، فاذا حضرته الوفاة فلیسلمها الی ابنه عی الناصح و اذا حضرته الوفاة فلیسلمها الی ابنه حسن الفاضل فاذا حضرته الوفاة فلیسلمها الی ابنه محمد المستحفظ من آل محمد فذلک اثنا عشر اماما، ثم یکون من بعده اثنی عشر مهدیا، فاذا حضرته الوفاة فلیسلمها الی اول المقربین له ثلاثة اسامی اسمه کاسمی و اسم ابیه اسم ابی وهو عبدالله واحمد والاسم الثانی المهدی هو اول المؤمنین».
بررسی سند حديث – 1- دربارة علی بن سنان الموصلی در تنقیح المقال ج 2 (ص 291) آمده است : لیس له ذکر فی کتب الرجال : از این شخص اصلا نامی در کتب رجال نیست معلوم نیست شیخ طوسی این حدیث را از کجا پیدا کرده است! علامة شوشتری در قاموس الرجال فرموده : یستشم من وصفه بالعدل عامیته شاید او از مخالفین باشد. این عجیب است که مردی مخالف و غیر شیعی حدیث برای اثبات امامت ائمة اثنی عشر آورده ولی خود قبول نکرده است؟!!
2- علی بن الحسین، از این شخص نیز در کتب رجال نامی نیست زیرا علی بن الحسین که از احمد بن محمد بن الخلیل روایت می کند مجهول است.
3- احمد بن محمد بن الخلیل نجاشی فرموده : ابو عبدالله الاملی الطبری ضعیف جدا لا یلتفت الیه : ابو عبدالله بسیار ضعیف است که به او اعتنا نمی شود غضائری فرموده احمد بن محمد الطبری ابو عبدالله الخلیلی کذاب وضاع للحدیث فاسد لا یلتفت الیه : او هم بسیار دروغگو و هم حدیث ساز و فاسد است که اصلا نباید به او التفات داشت. او روایت کرده از جعفر بن احمد مصری و جعفر از عموی خود حسن بن علی بن ابی حمزه که شرح حال او در بررسی حدیث هشتم گذشت و او از پدرش که هر دو واقفی و دشمن امام رضا -عليه السلام- بوده اند! و ارزش این حدیث هم از راویان واقفی آن آشکار می شود.
خوانندگان عزیز ملاحظه می فرماید که سند امامت را که گروهی مردم مجهول از یک عده واقفی که دشمن امام هشتم شیعیان بوده اند به دستشان داده اند!!!
بررسی متن و مضمون حديث: در این حدیث که از حضرت صادق ابا عن جد تا امیرالمؤمنین روایت شده که رسول خدا در آن شبی که وفات کرد (و حال آنکه آن حضرت در روز رحلت نمود) به علی فرمود صفحهای کاغذ و یا پوستی با دوات حاضر کن و رسول خدا وصیت خود را املا فرمود تا رسید به اینجا که فرمود یا علی به زودی پس از من دوازده نفر امام خواهند بود و پس از آنان دوازده نفر مهدی خواهند بود (مثل اینکه حدیث ساز زمینه می چیده است که پس از دوازده امام، دوازده نفر مهدی هم برای شیعیان تحفه آورد!!) سپس فرمود یا علی تو اولین نفر از دوازده امامی (چنانکه گوئی علی تاکنون نمی دانسته که امام است و حالا این بشارتی است برای او) خدا تو را در آسمان علی نام نهاد (در حالی که نام علی منقبتی نیست که خاص آن جناب باشد و قبل از آن جناب در عرب، افراد بسیاری به نام علی بوده اند) و همچنین مرتضی و امیر المؤمنین و صدیق اکبر و فاروق اعظم و مأمون و مهدی، پس این نام ها برای کسی غیر تو شایسته نیست (معلوم است حدیث ساز با کسانی که چنین نام هایی داشته اند سخت مخالف بوده) یا علی تو وصی من بر اهل بیت من هستی بر زندة آنان و بر مردگان ایشان و برای زنان من، پس هر زنی که تو ثابت داشتی فردای قیامت مرا ملاقات خواهد کرد و هر که را طلاق دادی من از او بیزارم نه او مرا خواهد دید و نه من او را (طلاق بعد از وفات زوج در دین اسلام تشریع نشده و معنی ندارد) و تو خلیفة من هستی برای امت من پس از من (خوب بود این وصیت را به امت می کرد و گرنه وصیت به علی -عليه السلام- نیمة شب چه اثری دارد؟ فرضا که علی دانست که خلیفه است اما امت که از آن بی خبر است و تصور می کند که باید خلیفه را امت تعیین نماید! پس چنین وصیتی لغو است و رسول خدا از لغو بری است) پس چون تو را وفات در رسید آن را تسلیم کن به فرزندم حسن (معلوم نیست چه را تسلیم حسن کند؟ آیا همین وصیتی که تو امیر المؤمنین هستی و در آسمان نام تو علی است و کسی حق ندارد نام خود را امیر المؤمنین و صدیق اکبر و فاروق اعظم و .... بگذارد و زنان مرا هر کدام ثابت بداری مرا ملاقات خواهد کرد و هر که را طلاق دهی مرا ملاقات نکند یا اینکه نام های امامان اثنی عشر و اینکه دوازده مهدی پس از امامان خواهد آمد، کدام را تسلیم امام حسن -عليه السلام- کند و فائدة این تسلیم چیست؟) به هر صورت حدیث ساز جاهل ندانسته چه ببافد و هذیان گفته است، و در آخر حدیث می آورد که بعد از این دوازده امام، دوازده مهدی دیگر خواهد آمد که چون امام دوازدهم را وفات یافت این وصیت را تسلیم اولین مهدی کند که او سه نام دارد نامش چون نام من است و نام پدرش عبدالله و احمد است و نام مهدی دوم معلوم نیست ولی اول مؤمنین است (حال اول مؤمنین یعنی چه، خدا می داند) آنگاه شیخ طوسی حدیث را بریده و ناقص گذاشته است؛ حال یا به دست او بیش از این نرسیده و یا اینکه رسیده اما دیده که مصلحت نیست بقیة آن را بیاورد، چون به ضرر علمای شیعه و افتضاح آور است، زیرا هر گاه امام دوازدهم هم وفات یابد و وصیت نامه را تسلیم مهدی اول کند که نام او احمد است یا نام های دیگر و همچنین مهدی های دیگر، نقض غرض خواهد شد، و زحمت ایشان برای نوشتن کتاب در باب حیات امام دوازدهم بر باد خواهد رفت؟! لذا دم حدیث را بریده!!
آری با چنین احادیث بی سر و تن که از یک مشت مردم کذاب و وضاع نقل شده و متأسفانه به نام امام مظلوم حضرت صادق -عليه السلام- شهرت داده اند و به تصور اینکه هر کذابی می تواند به نام امام صادق -عليه السلام- دروغ خود را از پیش ببرد، مذهبی این چنین ساخته و فتنه ها در امت پدید آورده اند.
مجلسی این حدیث را در جلد چهارم بحار الانوار، چاپ تبریز (ص 54) و سید هاشم بن سلیمان البحرانی در کتاب غایة المرام خود در باب 62 (ص 60) با این سند آورده است :
ابن بابویه قال حدثنا الحسن بن علی قال: حدثنا هارون بن موسی قال: اخبرنا محمد بن الحسن الصفار عن یعقوب بن یزید عن محمد بن ابی عمیر عن هشام قال کنت عند الصادق اذ دخل علیه معاویه بن وهب و عبدالملک بن اعین فقال معایه بن وهب یابن رسول الله ما تقول فی الخبر الذی روی عن رسول الله رای ربه، علی ای صوره رآه؟ و عن الحدیث الذی رووه ان المؤمنین یرون ربهم فی الجنه، علی ای صوره یرونه؟ فتبسم ثم قال یا معاویه ما اقبح الرجل یاتی علیه سبعون سنه او ثمانون ... ان افضل الفرائض و اوجبها علی الانسان معرفه الرب و الاقرار له بالعبودية ... و ادنی معرفه الرسول الاقرار بنبوته ... و بعده معرفه الامام الذی تاتم بنعمته و صفته و اسمه فی حال الیسر و العسر .... و یعلم ان الامام بعد رسول الله علی بن ابی طالب و بعده الحسن و الحسین ثم علی بن الحسین ثم محمد بن علی ثم انا ثم بعدی موسی ابنی ثم بعده علی و بعد علی محمد ابنه و بعد محمد علی ابنه و بعده الحسن ابنه و الحجه من ولد حسن ثم قال یا معاویه جعلت لک فی هذا اصلا فاعمل علیه....
مضمون حدیث آن است که هشام بن سالم می گوید نزد امام صادق -عليه السلام- بودم که معاویه بن وهب و عبدالملک بن اعین وارد شدند. معاویه پرسید ای فرزند رسول الله چه می فرمایی دربارة روایتی که می گوید پیامبر خداوند را رؤیت کرد، آن حضرت خداوند را به چه صورتی دید؟ و نیز دربارة روایتی که می گوید مؤمنان خدایشان را در بهشت می بینند، آنها خداوند را به چه صورتی میبینند؟ آن حضرت تبسمی فرمود و آنگاه گفت : ای معاویه، چه زشت است که انسان هفتاد یا هشتاد سال از عمرش بگذرد ... بالاترین واجبات و واجب تر از همه این است که انسان پروردگارش را بشناسد و به عبودیت خویش در برابر خدا اقرار کند و ... و کمترین آشنایی با پیامبر، اقرار به نبوت آن حضرت است .... و پس از آن اینکه در حال گشایش و تنگدستی، از صفت و نام پیشوایی که امام می شود آگاه باشد و بداند که امام پس از رسول خدا علی بن ابی طالب و پس از او حسن و حسین سپس علی بن الحسین سپس محمد بن علی سپس من و پس از من فرزندم موسی است و پس از او علی و بعد از علی فرزندش محمد و پس از محمد فرزندش علی و پس از او فرزندش حسن و حجت از فرزندان حسن است!! سپس فرمود : ای معاویه برای تو اصلی قرار داده ام، براساس آن عمل کن.
در این حدیث ما به سند آن کاری نداریم، از بس مطالب واضح و رسوا است، احتیاج به صحت و سقم سند ندارد همین قدر می گوییم همین آقای محمد بن الحسن الصفار که این حدیث را از قول هشام بن سالم می آورد زیرا روایت ابن عمیر فقط از هشام بن سالم است از آن جهت که وی اختلافی شدید با هشام بن الحکم داشت و از وی اعراض می نمود و صاحب تنقیح المقال در جلد دوم (ص 93) و جلد سوم (ص 302) می نویسد : و من المعلوم روایه ابن عمیر عن هشام بن سالم : معلوم است که روایت ابن عمیر از هشام بن سالم است. آری همین آقای صفار در کتاب خود بصائر الدرجات (ص 250) چنین روایت کرده است الهیسم بن النهدی عن اسماعیل بن سهیل ابن ابی عمیر عن هشام بن سالم قال دخلت علی عبدالله بن جعفر و ابی الحسن فی المجلس قدامه امراء متردی برداء موزر فاقبلت علی عبدالله اساله حتی جری ذکر الزکاه حاصل روایت این است که هشام بن سالم پس از وفات حضرت صادق -عليه السلام- چون صدها نفر از شیعیان که هیچ کدام از این احادیث معرفی ائمة اثنی عشر خبر نداشتند و طبعا نمی دانستند چه کسی بعد از آن حضرت امام است، بر عبدالله بن جعفر (معروف به افطح) که بعد از وفات حضرت صادق به عنوان جانشینی پدر بر مسند امامت نشسته بود، وارد می شود در حالی که حضرت کاظم -عليه السلام- نیز در همان مجلس نشسته بود، تا اینکه مسألة زکات پیش می آید و عبدالله از جواب آن مسأله در می ماند، هشام چون دیگران متحیرانه از نزد عبدالله خارج شده و می گوید: «فاتیت القبر فقلت یا رسول الله الی من الی القدریه الی الحروریه الی المرجئه الی الزیدیه قال فانی کذلک اذ اتانی غلام صغیر دون الخمس فجذب ثوبی، فقال: اجب! قلت : من؟ قال سیدی موسی بن جعفر و دخلت الی صحن الدار فاذا هو فی بیت و علیه حله فقال یا هشام، قلت : لبیک، فقال لی : لا الی المرجئه و لا الی القدریه ولکن الینا، ثم دخلت علیه »ترجمه: به مرقد پیامبر -صلى الله عليه وسلم- رفتم و گفتم ای رسول خدا، به که رجوع کنیم به فرقة قدریه یا حروریه یا مرجئه یا زیدیه....؟ در همین حال بودم که پسری کمتر از پنج ساله، آمد و لباسم را کشید و گفت : اجابت کن، گفتم : که را اجابت کنم؟ گفت سرورم موسی بن جعفر را و داخل صحن خانه شدم و دیدم آن حضرت در حالی که حله ای بر خویش انداخته، در خانه است و فرمود : ای هشام، گفتم : لبیک، فرمود : نه به مرجئه و نه قدریه بلکه به ما رجوع کن. آنگاه وارد مجلس امام شدم.
اگر واقعا هشام چنان حدیثی را از حضرت صادق شنیده بود که صریحا فرمود : ان الامام بعد رسول الله ... ثم انا ثم من بعدی موسی ... : امام پس از پیامبر سپس منم و پس از من موسى است و ... الخ دیگر چه مرضی داشت که برای تحقیق دربارة امام بعد از حضرت صادق، با بعضی از اصحاب، از کوفه تا مدینه بیاید و آنگاه در مجلس عبدالله بن جعفر حاضر شود و برای تحقیق از او مسألة زکات بپرسد و چون او را امام نبیند، حیران و سرگردان به قبر رسول خدا پناه ببرد و از آن حضرت ملتمسانه و متحیرانه بپرسد که آیا به طائفة قدریه یا به مذهب مرجئه یا به شیعة زیدیه؟! .... رجوع کنیم؟
محمد بن ابی عمیر که حدیث معرفی ائمة اثنی عشر را از هشام روایت می کند همان محمد بن ابی عمیر است که حدیث حیرت را از هشام روایت می کند!! کدام یک از آنها راست است؟
آری، اینها است حجت هائی که قائلین به نصوص آورده اند!! در آخر این حدیث میگوید : و الحجه من ولد الحسن : و حجت از فرزندان حسن است که ظاهرا کلمة وُلد به ضم (واو) و سکون (لام) جمع وَلَد به فتح (واو) و (لام) است، یعنی حجت صاحب الزمان از فرزندان امام حسن عسگری است در حالی که اکثر فرق شیعه که بعد از حضرت عسگری به پانزده فرقه رسیدند – قائل بودند که اصلا آن حضرت فرزندی ندارد تا چه رسد به اینکه فرزندانی داشته باشد! چه می شود کرد، دروغگو کم حافظه است!!
ما، ده روایت از احادیث نصوص امامت ائمة اثنی عشر را آوردیم که آنها شاه بیت احادیث در این باب است و احادیث دیگری که به صراحت نام ائمة اثنی عشر را آورده باشد در کتب حدیث شیعه کمتر به نظر رسیده است و اگر این گونه احادیث را ذکر نکردیم، از آنروست که ارزشی بیش از آنچه ذکر شد، ندارند و پاره ای از احادیث که در آن نام ائمة اثنی عشر به صراحت قید شده احادیثی است که از سلیم بن قیس هلالی و از کتاب او آورده اند که دربارة ارزش این کتاب و خود سلیم قبلا[5] سخن گفته ایم. و کتابی بیارزش که علمای بزرگ شیعه در وضع و جعل آن اتفاق دارند، احتیاج به تعرض ندارد.
احادیث دیگری در نصوص بر ائمة اثنی عشر از جانب رسول خدا در کتب شیعه آمده که آنها را به علمای عامه نسبت داده اند و روایت آنها از عامه می باشند. اینگونه احادیث را سید هاشم بحرانی در کتاب غایه المرام و علی بن محمد القمی در کتاب کفایه الاثر و دیگران آورده اند که سند متصل به معصوم آن یا به ابن عباس و یا به ابی هریره و یا انس بن مالک و امثال آن می رسد و چون می دانیم این اشخاص خود قطعا به منصوصیت ائمه معتقد نبوده اند و طبعا چنین احادیثی از آنان صادر نشده بلکه کذابین و جعالین بوده اند که برای پیشرفت مقاصد خود و تفرقة بین مسلمین، اینگونه نسبت ها را به آن اشخاص داده اند. مثلا این حدیث را که سید هاشم بحرانی در کتاب غایه المرام (ص 57) به ابو هریره نسبت داده و گفته .... محمد بن همام بن سهل الکاتب قال: حدثنا الحسن بن محمد بن جمهوری العمی [القمی] عن ابیه محمد بن جمهور قال: حدثنی عثمان بن عمره قال حدثنا شعبه ..... عن عبدالرحمان الاعرج عن ابی هریره قال: کنت عند النبی مع ابوبکر و عمر اذ دخل الحسین بن علی فاخذه النبی و قبله ... : ابو هریره می گوید : با ابوبکر و عمر و فضل بن عباس و زید بن حارثه و عبدالله بن مسعود در محضر پیامبر -صلى الله عليه وسلم- بودم که حضرت حسین -عليه السلام- وارد شد و پیامبر او را گرفت و بوسید.
سپس حدیث را با ذکر نام یکایک ائمه تا حضرت صادق -عليه السلام- آورده که رسول خدا دربارة او فرمود : «الطاعن علیه و الراد علیه کالراد علیّ، قال : ثم دخل حسان بن ثابت فانشد شعرا فی رسول الله و انقطع الحدیث ...» ترجمه: طعن زنندة به او و رد کنندة او چونان کسی است که مرا رد کند، ابو هریره می گوید : در این وقت حسان بن ثابت وارد شد و شعری دربارة پیامبر سرود و کلام پیامبر قطع شد. (عجیب است که پیامبر نیز از هدایت آنها و تبلیغ مسائل دین خصوصا مسألة مهم امامت منصرف شده و سخن خود را دنبال نکرده بلکه ترجیح داده شعری را که در مدح حضرت سروده شده، بشنوند!! همان پیامبری که فرموده : احثوا فی وجوه المداحین التراب : به صورت مداحان خاک بپاشید)[6].!! سپس ابو هریره می گوید فردای آن روز که رسول خدا نماز صبح را به جای آورد و وارد خانة عایشه شد، ما نیز همراه آن حضرت داخل شدیم و علاوه بر من، علی -عليه السلام- و عبدالله بن عباس هم بودند، من به رسول خدا عرض کردم : «الا تخبرنی بباقی الخلفاء من صلب الحسین؟» قال : نعم[7] یا اباهریره! و یخرج من صلب جعفر مولودا تقیا طاهرا ..... سمی موسی بن عمران: آری ای ابو هریره و از صلب جعفر مولودی پرهیزکار و طاهر، همنام حضرت موسی بن عمران متولد می شود و مثل اینکه آن حضرت پس از گرفتن نام امام هفتم سکوت کرده تا اینکه ابن عباس می پرسد : ثمّ من یا رسول الله : سپس چه کسانی هستند ای رسول خدا؟ و رسول خدا بقیة ائمه را نام می برد!
جالب است که راوی این حدیث یعنی ابو علی محمد بن همام در خاتمة حدیث می گوید : العجب کل العجب من ابی هریره یروی هذه الاخبار ثم ینکر فضائل اهل البیت -عليهم السلام-! : بسیار عجیب است که ابو هریره خود این اخبار را روایت می کند سپس خود نیز منکر فضائل اهل بیت می شود!
آری ما هم تعجب می کنیم که چگونه ابو هریره و زید بن حارثه و ... و خصوصا ابن عباس که اصلا حضرت علی -عليه السلام- را معصوم نمی دانست و در مواردی نظری غیر از رای علی -عليه السلام- اختیار می کرد[8]، از اینگونه احادیث نقل می کنند ولی در عین حال منکر فضائل اهل بیت می شوند. البته ابن عباس مقصر نیست بلکه جاعلین روایت جاهل اند که ابن عباس و امثال او را برای جعل روایات خویش انتخاب کرده اند! اما تعجب بیشتر از جناب محمد بن همام است که از احمد بن الحسین که حدیث جعل می کرده روایت می کند و این امر البته برای محمد بن همام عیب کوچکی نیست زیرا به قول علامة شوشتری[9] نقل روایت از جاعلین و کذابان موجب ضعف و مایة طعن راوی است و نمی توان به منقولات وی اعتماد کرد.
جالبتر اینکه احمد بن الحسین نیز از حسن بن محمد جمهور روایت می کند که فرد اخیر به تشخیص مؤلف تنقیح المقال (ج 1 ص 306) همچون ابن همام از ضعفاء روایت می کند و دربارة او گفته اند : یروی عن الضعفاء و یعتمد علی المراسیل : وی از ضعفاء روایت کرده و به احادیث مرسل اعتماد می کند و ایشان هم ناقل روایات پدر خویش محمد بن حسن بن الجمهوراند که از بد نام ترین روات حدیث است!! شیخ نجاشی دربارة محمد بن حسن بن الجمهور ابو عبدالله العمی [القمی] فرموده : ضعیف فی الحدیث، فاسد المذهب و قیل فیه اشیاء، الله اعلم بها من عظمها : حدیث او ضعیف و فردی فاسد المذهب است، دربارة او چیزها گفته شده که خداوند به بزرگی آنها آگاهتر است و ابن الغضائری دربارة او فرموده : محمد بن الحسن بن الجمهور ابو عبدالله العمی [القمی] غال، فاسد المذهب، لا یکتب حدیث، رایت له شعرا یحلل فیه المحرمات و نیز فرموده محمد بن الجمهور عربی بصری غال یعنی محمد بن حسن بن جمهور غالی فاسد المذهبی است که حدیث او نوشته نمی شود و شعری از او دیده ام که امور حرام را حلال شمرده! او عربی از اهالی بصره و اهل غلو است[10]. ابن داوود نیز در کتاب رجال خود حسن بن محمد را در قسم دوم تألیف خویش (ص 442) که مخصوص مجروحین و مجهولین است، آورده و فرموده : یروی عن الضعفاء و یعتمد علی المراسیل: حدیث را از ضعفاء نقل و به احادیث مرسل اعتماد می کند. در دیگر کتب رجال نیز کمتر کسی به بد نامی محمد بن جمهور است و چون عمری دراز یعنی صدو ده سال داشته و اهل غلو نیز بوده و به احتمال قوی در همان اواخر قرن سوم این حدیث را جعل و به پسرش تعلیم کرده است.
آری، چنین اشخاصی، حدیثی دروغین ساخته و نقل می کنند و جناب محمد بن همام نیز بی آنکه([1])- در این حدیث امام جواد -عليه السلام- را شفیع شیعیانش دانسته، در حالی که در حدیث دوّم لوح که مؤلّف محترم در صفحه 179 همین کتاب ذکر کرده، او را فقط شفیع هفتاد نفر از اهل بیت خودش معرّفی کرده است؟! جاعلین روایات چه خوب یکدیگر را رسوا می کنند! (برقعی)
([2])- بنا به صریح قرآن، پیامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- وقت قیامت را نمی دانست (اعراف / 187) و خداوند به او میفرماید : «فَقُلْ ... وَإِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ أَمْ بَعِيدٌ مَا تُوعَدُونَ ... وَإِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ» : بگو نمی دانم آنچه که وعده داده می شوید، نزدیک است یا دور .. و نمی دانم شاید آن آزمونی باشد برای شما. (انبیاء / 109-111) و )ِوَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلا بِكُمْ.( «نمیدانم با من یا با شما چه خواهد کرد». (احقاف / 9)، بنابراین آن حضرت هر چیز مکتوم را نمی دانست، پس چگونه یکی از جانشینانش هر چیز مکتوم را می داند؟! (برقعی)
([7])- اگر این حدیث واقعا کلام پیامبر -صلى الله عليه وسلم- بود، به جای «نعم» میفرمود : «بلی، یا ابا هریرة» (برقعی)
([8])-از مواردی که اختلاف نظر ابن عباس با علی -عليه السلام- را می رساند و بیانگر آن است که وی آن حضرت را معصوم نمی دانسته، ایراد او به امیر المؤمنین -عليه السلام- در مسأله تحریق مرتدّین است، چنانکه «بخاری» و «ترمذی» و «ابو داوود» آوردهاند که : «ان علیا-رضي الله عنه- حرق قوما ارتدوا عن الاسلام، فبلغ ذلک ابن عباس، فقال: لوکنت انا لقتلتهم لقول رسول الله -صلى الله عليه وسلم- : «من بدل دینه فاقتلوه» و لم احرقهم، لقول رسول الله ع «لا تعذبوا بعذاب الله» فبلغ ذلک علیا فقال : صدق ابن عباس : علی -عليه السلام- گروهی از مرتدّین را سوزاند، این خبر به ابن عبّاس رسید، وی گفت : من هم آنان را می کشتم زیرا رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمود «هر که دینش را تغییر داد و مرتدّ شد، بکشید» ولی آنها را نمی سوزاندم، زیرا رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمود : «با مجازات خدا (: آتش) کسی را عقوبت نکنید». این سخن به علی -عليه السلام- رسید و فرمود : ابن عبّاس راست میگوید : (التّاج الجامع للأصول فی احادیث الرسول، چاپ قاهره، ج 3، ص 78).
توجه کند حدیث را از که می گیرد و به همین سبب نیز چندان مورد وثوق نیست[1] ان را دستاویز کرده و از ابو هریره اظهار تعجب می کند.[2]
در کتب شیعه علاوه بر این احادیث که در آن نام ائمة اثنی عشر صریحا قید شده است، احادیث دیگری هست که در آن امامت ایشان به طور اشاره و کنایه آمده که مهمتر از همه احادیثی است که در کتاب اصول کافی کتاب الحجه (باب ما جاء فی الاثنی عشر و النص علیهم، علیهم السلام) آمده است. در این باب شیخ کلینی بیست حدیث آورده است که به تشخیص علامة مجلسی در کتاب مرآت العقول[3] که آن را در شرح اصول کافی تألیف کرده، نه حدیث آن ضعیف و شش حدیث آن مجهول و یک حدیث آن مختلف فیه و یک حدیث آن مرفوع و یک حدیث آن حسن و فقط دو حدیث آن صحیح است و آن دو حدیث صحیح هم یکی حدیث ابو هاشم جعفری است که از حضرت امام محمد تقی -عليه السلام- روایت می کند که ما ضعف و بی اعتباری او را در صفحات آینده بیان خواهیم کرد[4] و حدیث دیگر نیز همان حدیث ابو هاشم است البته با سندی دیگر که آن نیز چون توسط احمد بن محمد بن خالد برقی روایت شده، ضعیف است، اما معلوم نیست چرا علامة مجلسی آن را صحیح شمرده است؟![5]
البته علاوه بر ضعف سند احادیث مذکور، باطل بودن و نادرستی متن آنهاست، به حدی که ما را از تحقیق در سندشان بینیاز می سازد.
زیرا در هفت حدیث از روایات این باب، یعنی احادیث 6-7-8-96-14-17-18، عدد ائمه سیزده می شود!
در حدیث ششم که از ابو حمزة ثمالی روایت شده، حضرت سجاد -عليه السلام- فرموده است : ان الله خلق محمدا و علیا و احد عشر من ولده من نور عظمته .... یسبحون الله و یقدسونه و هم الائمه من ولد رسول الله : همانا خداوند محمد و علی و یازده فرزندش را از نور عظمت خویش آفرید ..... آنان پروردگار را تسبیح و تقدیس می کنند و ایشان امامانی از فرزندان رسول خدایند؟!! در حالی که امیر المؤمنین -عليه السلام- فرزند پیامبر نیست! در این صورت اگر علی -عليه السلام- را به آنان اضافه کنیم سیزده تن می شوند و اگر علی -عليه السلام- را به حساب نیاوریم باید او را در شمار ائمه ندانیم زیرا حدیث امامت را در فرزندان پیامبر دانسته!
در حدیث هفتم امام باقر -عليه السلام- می فرماید : الاثنی عشر الامام من آل محمد کلهم محدث من ولد رسول الله -صلى الله عليه وسلم- ... : دوازده امام از خاندان محمد -صلى الله عليه وسلم- که همگی محدث از فرزندان پیامبرند!!
در حدیث هشتم، امیر المؤمنین -عليه السلام- فرموده است : ان لهذه الامه اثنی عشر امام هدی من ذریه نبیها ..... : این امت دوازده امام هدایت از نسل پیامبرش دارد!!
در حدیث نهم، امام باقر -عليه السلام- از قول جابر انصاری نقل فرموده: قال دخلت علی فاطمه - عليه السلام- و بین یدیها لوح فیه اسماء الاوصیاء من ولدها، فعددت اثنی عشر، آخرهم القائم، ثلاثه منهم محمد و ثلاثه[6] منهم علی: جابر می گوید بر حضرت فاطمه - عليه السلام- وارد شدم که در مقابلش لوحی قرار داشت که نام های اوصیاء از فرزندان او در آن بود، شمردم دوازده نفر بودند، آخرین آنها قائم بود و سه محمد و سه علی در میان آنها بود!
در حدیث چهاردهم، زراره از قول امام صادق - عليه السلام - نقل کرده که: الاثنا عشر الامام من آل محمد کلهم محدث من ولد رسول الله .... : دوازده امام از خاندان محمد و از فرزندان رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- همگی محدث اند!!
در حدیث هفدهم، پیامبر -صلى الله عليه وسلم- به امیر المؤمنین می فرماید : انی و اثنی عشر من ولدی و انت یا علی زر الارض – یعنی اوتادها و جبالها بنا اوتد الله الارض ان تسیخ باهلها، فاذا ذهب الاثنا عشر من ولدی ساخت الارض باهلها و لم ینظروا : همانا من و دوازده تن از فرزدانم و تو ای علی کلید زمین یعنی میخها و کوه های زمین هستیم، به سبب ماست که خداوند زمین را میخ کوبیده که اهلش را فرو نبرد و چون دوازدهمین فرزندم از دنیا برود زمین اهلش را فرو می برد و به مردم مهلت نمی دهد!!
در حدیث هجدهم، حضرت باقر فرموده : قال رسول الله -صلى الله عليه وسلم- من ولدی اثنا عشر نقیبا نجباء محدثون مفهمون .... : پیامبر -صلى الله عليه وسلم- فرمود : از فرزندانم دوازده تن سرپرست امت اند که نجیب و محدث و مفهم می باشند!
به راستی جاعلین و ناقلین این احادیث، نسبت به دیگران چگونه می اندیشیده اند که به بافته های خود کمترین اعتنایی نداشته اند و نمی اندیشیدند که ممکن است روزی این مجعولات به دست کسانی بیفتد که بتوانند، دوازده را از سیزده تشخیص داده و بین این دو عدد تفاوتی قائل باشند!!
* * *
با تحقیق در اسناد این احادیث و بررسی مضامین آنها، ثابت شد که همة آنها کذب و جعل بوده و چنین احادیثی از ائمه و یا از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- قطعا صادر نشده است، اینک بپردازیم به تاریخ و احوال و اقوال خود این بزرگواران تا ببینیم آنان در این باب چه گفته اند و چه کرده اند.
1- در فصول گذشته معلوم و ثابت شد که حضرت امیر المؤمنین -عليه السلام- در هیچ گاه در مورد خود ادعای امامت و خلافت منصوصه از جانب خدا و رسول نکرد، جز اینکه خود را بدین مقام لایق تر و شایسته می دانست و اعتراض آن جناب به بیعت «سقیفة بین ساعده» آن بود که بیعت باید با مشور تمام مهاجر و انصار و یا لاأقل با مشورت فضلاء مهاجرین و انصار از جمله خودش باشد، که صد البته، حق با آن حضرت بود.[7]
2- علاوه بر آنچه گفتیم، امام حسن مجتبی -عليه السلام- نیز نه تنها خود ادعای نص نفرمود، بله پدر بزرگوارش نیز در مورد خلافت آن حضرت سخنی از نص به میان نیاورد و چنانکه «مسعودی» و «طبری» و «ابن کثیر[8]» آورده اند، هنگام وفات حضرت امیر المؤمنین پاره ای از اصحاب آن حضرت پرسیدند که آیا بعد از شما با حضرت حسن -عليه السلام- بیعت کنیم؟ آن حضرت فرمود : «لا آمرکم و لا أنهاکم و أنتم أبصر» یعنی من نه به شما امر میکنم که بیعت کنید و نه شما را از این کار نهی می کنم، شما به کار خود بیناترید و مختارید. و چون از حضرتش پرسیدند: «ألاتعهد (تستخلف) یا أمیر المؤمنین؟ قال : لا ولکنی أترککم کما ترککم رسول الله» ای امیر مؤمنان آیا عهد خلافت را به کسی واگذار نمی کنی و کسی را جانشین نمی فرمایی؟ فرمود: خیر ولی شما را چنان ترک می کنم که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمود : (و کسی را به خلافت نگماشت) و روزی که حضرت امام حسن -عليه السلام- خبر وفات پدر بزرگوارش را به مردم داد ابن عباس برخاست و گفت : «ان امیر المؤمنین توفی وقد ترک لکم خلفا فإن أحببتم و خرج إلیکم و إن کرهتم فلا أحد علی أحد» امیر المؤمنین وفات نمود و فرزندی از خود باقی گذاشت، اگر می خواهید برای خلافت شما بیرون آید و اگر نمی خواهید هیچ کس را بر گردن دیگری حقی نیست» یعنی مردم در انتخاب حاکم آزادند، پس امامت حضرت حسن -عليه السلام- نیز به استناد نصی از جانب خدا و رسول انجام نشد بلکه با رضایت مردم تحقق یافت.
در صورتی که اگر مسأله «امامت» بدان صورت که ادعا می شود، حقیقت می داشت، واجب و لازم بود که علی -عليه السلام- لاأقل در طول حکومت خویش بیش و پیش از هر چیز و در هر موقعیتی و خصوصاً در خطب گهربار خویش به تعلیم احکام و اصول «امامت منصوصه» و اشاعة آن در میان امت اسلام، همت گمارد و فرزند بزرگوارش نیز همچون پدر به اعلام و اعلان این امر حیاتی در میان مردم اقدام فرماید، تا مردم بدانند و بر آنان اتمام حجت شود که اولاً : «امامت منصوصه» فقط در دوازده است، نه کمتر (چنانکه بعدها شمار بسیار زیادی از امت اسلام از قبیل اسماعیلیه و بسیاری فرق دیگری به امامت کمتر از دوازده معتقد شدند) و نه بیشتر. ثانیاً : «امامت» جز در یک مورد که از برادر به برادر می رسد همواره از پدر به پسر منتقل می شود و در دو مورد یعنی در مورد اسماعیل بن جعفر و محمد بن علی هادی به پسر ارشد نمی رسد و ثالثاً : اینکه ائمه همگی معصوماند[9] و رابعاً ... خامساً ... و .... هکذا.
ولی چنانکه بر همگان معلوم است کمترین اثری از چنین کاری توسط آن حضرت و فرزند بزرگوارش امام مجتبی -عليه السلام- حتی در مجامع خصوصی و کم جمعیت دیده نمی شود و چنانکه در سطور آینده خواهیم دید ائمة دیگر نیز از چنین اموری مطلع نبوده اند!
3- اما ماجرای حضرت حسین -عليه السلام- بسی مشهور است و جنابش تا از طرف مردم کوفه به امامت دعوت نشد و مردم با نمایندة او که جناب «مسلم ابن عقیل» (ره) بود بیعت نکردند هیچگاه امامت خود را به نص مستند نفرمود و در تمام خطب و احتجاجات خود که در بین مردم بیان فرموده ابداً سخنی از نص بر امامت خود یا پدر و برادرش به میان نیاورده است.
4- بعد از آن جناب به اتفاق و تصریح تمام تواریخ معتبر جناب محمد بن علی (ره) مشهور به محمد حنفیه به امامت طائفة «کیسانیه» معروف شد و کتب ملل و نحل و احادیث شیعه از این قضیه مشحون است چنانکه «طبرسی» در «اعلام الوری» و شیخ «کلینی» در «کافی» و «طبرسی» در «احتجاج» از ابی عبیده و زراره و هر دو از حضرت باقر -عليه السلام- روایت کرده اند : «قال لما قتل الحسین أرسل محمد بن الحنفیة إلی علی بن الحسین فخلا به و قال یابن أخی قد علمت أن قتل أبوک و لم یوص و أنا عمک و صنو ابیک و ولادیت من علی و أنا فی سنی و قدمی أحق بها منک فی حداثتک» چون امام حسین -عليه السلام- شهید شد، محمد بن حنفیه کسی را به نزد حضرت علی بن الحسین فرستاد و با آن حضرت خلوت کرد و گفت : ای برادرزاده می دانی که اکنون پدرت شهید شده و در مورد جانشین وصیت نکرده و من عمویت و برادر دلسوز پدرت و فرزند علی می باشم و به لحاظ سن و قدمت؛ از تو به لحاظ جوانیت، سزاوارترم».
گرچه این حدیث از حیث متن و سند و عقل و شرع مخدوش و مکذوب است زیرا در آن حضرت سجاد از «حجر الأسود» خواسته که بین او و محمد حنفیه قضاوت کند! و سنگ نیز به حرف آمده و به نفع امام سجاد سخن گفته!! مسلماً این حدیث، مجعول کسانی است که برای تأیید مذهب خود از هیچگونه دروغی مضایقه ندارند و یا از طرف کسانی وضعی شده که خواسته اند بین مسلمین تفرقه بیاورند چنانکه کیسانیه پیدا شدند و از آن، فرقه های دیگر متولد شدند. فرَق و مذاهبی که در اسلام پیدا شده بدون شک اکثر بلکه همة آنها زائیدة سیاستهای گوناگونی است که کارگردانان و بازیگران سیاست آنها را به وجود آورده اند و بدون شک مذهب کیسانیه نیز مستثنی نیست، اما با این وصف باز هم مسلم است که اگر نص بدین کیفیت که ادعا می شود وجود می داشت و به مردم ابلاغ شده بود هرگز دربارة محمد حنفیه ادعای امامت نمی شد. اما عجیب این است که همین کسانی که احادیثی چنین ذکر می کنند که محمد حنفیه به حضرت علی بن الحسین -عليه السلام- گفت: من به علت سنم و قدامت از تو أولی و أحق به امامتم و به اتفاق مورخین، سالها از جانب «مختار بن ابو عبیدة ثقفی» و دیگران دربارة او ادعای امامت می شد، باز هم از همین محمد حنفیه مطالبی جعل کرده اند که مؤید نصوص باشد، چنانکه «کشی» در رجال خود[10] از «ابو خالد کابلی» روایت کرده[11] که او در خدمت محمد حنفیه بود و روزی به او گفت : «جعلت فداک ان لی خدمة و مودة و انقطاعا اسألک بحرمة رسول الله وأمیر المؤمنین الا ما أخبرتنی : أنت الذی فرض الله طاعته علی خلقه قال لا الامام علی بن الحسین علیّ و علی کل مسلم» فدایت شوم همانا مرا با تو خدمت و دوستی است، تو را به حرمت پیامبر و امیر المؤمنین مسؤول می دارم که مرا خبر دهی آیا تویی همان کسی که خداوند اطاعتش را بر بندگان خویش واجب فرمود است. وی گفت : نه، امام من و هر مسلمانی، علی بن الحسین است»!
به هر حال مسلّم است این روایات متضاد[12] به وضوح می رساند که نص روشنی دربارة امامت و خلافت إلهی در خاندان نبوت وجود نداشته وگرنه کسی مانند محمد حنفیه که عالم و زاهد و شجاع و متقی بوده ادعای امامت نمی کرد و یا کسانی را که دربارة او چنین ادعایی می کردند، طرد می نمود در حالی که انکار و مخالفتی از آن جناب دیده و شنیده نشده و این بدان معنی است که نص در میان نبوده است.
5- بیعت مردم کوفه با زید بن علی بن الحسین از قضایای روشن تاریخ اسلام است و خروج آن جناب بدین نام و عنوان از مسلّمات تاریخ است و عقیدة آن بزرگوار این بوده که در فرزندان علی و فاطمه -عليهما السلام- امام آن کسی است که برای امر به معروف و نهی از منکر و دفاع از دین به امر جهاد پرداخته و با شمشیر قیام کند و این از واضحترین حجج آن حضرت است و دلیل است که آن حضرت اصلاً منکر نص امامت در خاندان نبوت بوده، چنانکه پاره ای از بیانات آن بزرگوار از تفسیر «فرات بن ابراهیم کوفی» که از کتب معتبرة شیعه است، قبلاً گذشت و نیز در «اصول کافی» از «علی بن حکم» از «ابان» و در رجالکشی[13] از ابو خالد کابلی گفتگوئی که بین زید بن علی بن الحسین و ابوجعفر الاحول معروف به مؤمن الطاق در خصوص منصوصیت ائمه واقع شده، مؤید تفسیر فرات است و خلاصه آن این است که : زید، فرزند امام سجاد و برادر امام باقر – علیهما السلام – سخن مؤمن الطاق را که می گوید: پدرت و برادرت امامان مفترض الطاعه ازجانب خدا بودند، نمی پذیرد و پاسخ می دهد : پدرم چنین ادعایی نکرده، آیا می پنداری پدرم که راضی نمی شد لقمه ای داغ، زبانم را بسوزاند، راضی می شود که من با نشناختن أئمة إلهی در آتش جهنم بسوزم و او امام واجب الطاعه را به من خبر نمی دهد؟ این حدیث از طریق دیگری نیز در رجالکشی از ابی مالک الاحمسی از مؤمن الطاق روایت شده است.
به هر حال جناب زید بن علی بنی الحسین که بنا به روایت کتاب «الروض النضیر[14]» و کتاب «منهاج» و «هدایه الراغبین» ممدوح رسول خدا و بنا به نقل کتاب «الملاحم» ابن طاووس[15] و «عیون اخبار الرضا[16]» و «رجالکشی» ممدوح حضرت علی و امام حسین بوده و همچنین از جانب حضرت باقر و صادق و سایر ائمه علیهم السلام نیز مورد مدح قرار گرفته، اصلاً به امام منصوص در خانوادة خود معتقد نبوده است. آن حضرت کسی را امام می دانست که با شمشیر برای احیاء دین خدا خروج کند و می فرمود : «لیس الإمام منا من جلس فی بیته و لم یجاهد فی سبیل الله بل الإمام من جاهد فی سبیل الله حق جهاده و دافع عن رعیته و ذب عن حریمه» امام از ما کسی نیست که در سرایش بنشیند و پرده را بیندازد و [مردم را] از جهاد منصرف سازد، بلکه امام از ما کسی است که از حوزه اش دفاع و در راه خدا چنانکه سزاوارست جهاد کند و از رعایایش دفاع کرده و [دشمن را] از حریمش براند[17] و همان خروج او برای بعیت گرفتن از مردم به عنوان امامت خود، بهترین دلیل است بر عدم نص هر چند مورد پسند جاعلین و وضاعین نشود و برای افعال و اقوال زید (ره) تفسیرات و تأویلات ما لایرضی صاحبه قائل شوند.
عجیب است از نص تراشان حدیث ساز که با اینکه مسلک و مذهب زید (ره) در عدم نص روشن ترین عقیدة آن جناب است معهذا از او هم دست برنداشته و از زبان آن مظلوم حدیثی در این باره وضع کرده اند چنانکه در کتاب «کفایة الأثر: آمده است که : «و یحدث عمر بن موسی الرجهی عن زید قال کنت عند أبی علی بن الحسین إذ دخل علیه جابر بن عبدالله الأنصاری فبینا هو یحدثه إذ خرج أخی من بعض الحجر ادبر فادبر فقال ثم قال شمائله کشمائل رسول الله ما اسمک یا غلام؟ قال محمد» زید میگوید: نزد پدرم حضرت علی بن الحسین بودم که جابر بن عبدالله انصاری وارد شد و هنگامی که با پدرم مشغول صحبت بود ناگهان برادرام از یکی از اتاق ها بیرون آمد، جابر به او خیره شد (!!) و به سویش رفت و گفت: ای پسر پیش بیا، او آمد بعد گفت پشت کن، او پشت کرد، آنگاه جابر گفت: شمایل او مانند شمایل رسول خداست و پرسید : اسمت چیست ای پسر؟ گفت محمد ... الخ».
چنانکه در بررسی حدیث اول از احادیث دهگانه گذشت جابر بین سالهای 74 تا 78 فوت کرده و جناب زید در سال هشتاد هجری متولد شده معلوم می شود این حدیث چه بهره ای از صحت دارد. و چگونه زید هنگامی که نزد پدرش بوده جابر را دیده و با اینکه جابر کور بوده چگونه به حضرت باقر خیره شده!! تو گویی این نص تراشان عاشق واله این منظور بوده اند که به هر کیفیتی و هر قدر رسوا باشد نص بتراشند!!
6- از قضایای مسلمة تاریخ، امامت محمد بن عبدالله بن الحسن بن الحسن المجتبی معروف به نفس زکیه (ره) است که از بزرگان خاندان نبوت است و بیعت مردم مخصوصاً بنی هاشم با آن حضرت، به طوری که خود امام صادق که اکثر این احادیث نصیه منسوب به آن حضرت است، به بیعت با او دعوت شد و طبق پاره ای از احادیث حضرتش محمد بن عبدالله نفس زکیه را در این امر مدد می کرد، چنانکه «ابوالفرج اصفهانی» در «مقاتل الطالبین» (ص 252) از «سلیمان ابن نهیک» نقل کرده که گفت : «کان موسی و عبدالله ابنا جعفر عند محمد بن عبدالله فأتاه جعفر فسلم ثم قال : تحب أن یصطلم أهل بیتک؟ قال : ما أحب ذلک. قال : فإن رأیت أن تأذن لی فانک عرفت علتی، قال : قد أذنت لک ثم التفت محمد بعد ما مضی جعفر، إلی موسی و عبدالله، ابنی جعفر فقال : مالکما؟ قالا : قد أذن لنا، فقال جعفر : ارجع فما کنت بالذی أبخل بنفسی و بکما عنه. فرجعا فشهدا محمداً» در این حدیث حضرت صادق از محمد بن عبدالله نفس زکیه (ره) اجازه می گیرد که در جنگ شرکت نکند و چون محمد آن جناب را رخصت می دهد آنگاه رو به موسی بن جعفر -عليه السلام- و عبدالله بن جعفر فرزندان حضرت صادق کرده می گوید: به نزد پدرتان بروید که شما را هم رخصت دادم چون آندو به خدمت حضرت صادق می رسند می فرماید: چه شد که آمدید؟ می گویند: خود محمد ما را اذن داد حضرت می فرماید : بازگردید من کسی نیستم که هم خود و هم شما را از او باز دارم، آن دو برگشتند و با محمد در آن مرحله حاضر شدند. و نیز در «مقاتل الطالبیین» (ص 389) می نویسد : «حدثنا الحسن بن الحسین عن الحسین بن زید قال: شهد مع محمد بن عبدالله ابن الحسن من ولد الحسین اربعة: أنا و أخی و موسی و عبدالله ابنا جعفر بن محمد علیهم السلام» حسن نوادة زید گفت: با محمد نفس زکیه چهار تن از فرزندان امام حسین حاضر شدند، من و برادرم و دو پسر جعفر بن محمد، موسی و عبدالله» و در (ص 407) می نویسد: «خرج عیسی بن زید مع محمد بن عبدالله فکان یقول له من خالفک أو تخلف عن بیعتک من آل ابی طالب فأمکنی منه أضرب عنقه» عیسی بن زید بن علی بن الحسین به محمد ابن عبدالله می گفت: اگر کسی از دودمان ابی طالب با تو مخالفت کند یا از بیعت تو تخلف کند، به من اجازه بده که گردنش را بزنم». در «کافی» باب «ما یفصل به بین المحق و المبطل فی امر الامامة» نیز احادیثی مذکور است که محمد بن عبدالله از حضرت صادق برای امامت خود بیعت می خواست تا آنجا که به آن حضرت گفت: «و الله لتبایعنی طائعا أو مکرها ولا تحمد فی بیعتک» به خدا قسم تو با من از روی طوع و رغبت و یا با جبر و کراهت بیعت خواهی کرد که در آن صورت بیعت تو صورت خوش و ارزشی نخواهد داشت».
و امام جعفر از بیعت با او ابا داشت و محمد دستور داد که حضرتش را زندانی کنند اما عیسی بن زید گفت زندان خراب است و او از زندان فرار خواهد کرد. حضرت صادق چون شنید خندید و حوقله بر زبان راند و فرمود آیا تو خود را چنان می بینی که مرا در حبس خواهی کرد؟ عیسی قسم خورد که در زندانت خواهم کرد و بر تو سخت خواهم گرفت و سخنانی تند بین ایشان رد و بدل شد[18]. پس اگر در خصوص امامت نصی موجود بود، این سید جلیل القدر زاهد و سایر خاندان علی، اولاً از همة مردم بدان آگاهتر بودند و ازجانب بزرگان باتقوایی چون زید و محمد و دیگران ادعای امامت نمی شد، ثانیاً در چنین مواردی حضرت صادق یا دیگران که از آن مطلع بودند، این اشخاص را بدان متذکر می شدند. و شما تعجب خواهید کرد که جاعلین حدیث از قول پدر همین محمد بن عبدالله که آن همه اصرار داشت حضرت صادق با پسرش بیعت کند به روایت از همین حسین بن زید که خود و برادرش عیسی بن زید با محمد بن عبدالله نفس زکیه به امامت بیعت کردند و در رکاب او فداکاری های بسیار نمودند، حدیثی دربارة نص بر امامت اثنی عشر، جعل کرده اند که «شیخ حر عاملی» آن را در «اثبات الهداة» (ج 2، ص 540) از کتاب «کفایة الأثر» نقل کرده است :
«عن سحین بن زید بن علی بن عبدالله بن جعفر بن ابراهیم الجعفری قال حدثنا عبدالله المفضل مولی عبدالله بن جعفر بن ابی طالب قال: لما خرج الحسین بن علی المقتول بفخّ و احتوی على المدینة دعا موسی بن جعفر إلی البیعة فأتاه فقال له : یابن عم لاتکلفنی ما کلفک ابن عمک، عمک أبا عبدالله -عليه السلام» چون حسین بن علی، شهيد فخ خروج کرد ومدينه را تصرف نمود، حضرت موسی بن جعفر را برای بیعت با خود دعوت کرد، آن حضرت به نزدش آمد و فرمود: ای پسرعمو، مرا به کاری مکلف مکن که پسرعمویت (نفس زکیه) عمویت ابا عبدالله (حضرت صادق) رابدان مکلف ساخت[19]». بیعت خواستن حسین بن علي از موسی بن جعفر و ادعای امامت آن بزرگوار خود دلیلی روشن است بر عدم وجود نصوص. همچنین در «کافی» حدیث دیگری از همین عبدالله بن جعفر بن ابراهیم الجعفری منقول است که «یحیی بن عبدالله» که بعد از «محمد بن عبدالله» نفس زکیه ادعای امامت کرد، نامه ای به حضرت موسی بن جعفر نوشته بدین عبارت:
«أما بعد فإنی أوصی نفسی بتقوی الله وبها أوصیک فانها وصیة الله فی الأولین ووصیته فی الاخرین، خبرنی من ورد علیّ من أعوان الله علی دینه ونشر طاعته بما کان من تحننک مع خذلانک وقد شاورت فی الدعوة للرضا من آل محمد وقد احتجبها من احتجبها أبوک من قبلک وقدیما ادعیتم ما لیس لکم وبسطتم آمالکم إلی ما یعظم الله فاستهویتم وأظلتم وأنا محذرک ما حذرک الله من نفسه» اما بعد من خودم و تو را به تقوای إلهی توصیه می کنم که آن سفارش خدا به پیشینیان و پسینیان است، یکی از یاران دین خدا و از کسانی که اطاعت از خدا را اشاعه می دهند، مرا از ترحم تو و عدم همکاری تو با ما، مطلع ساخت. من در موضوع دعوت مردم به امامتِ کسی از خاندان محمد -صلى الله عليه وسلم- که مردم به او رضایت دهند، مشورت کردم و تو خودداری کردی و پیش از تو پدرت نیز خودداری کرد، شما از سابق چیزی را ادعا می کنید که متعلق به شما نیست و آرزوی خود را به جایی رسانده اید که خداوند به شما عطا نفرموده، هواپرستی نموده و گمراه کردید و من تو را بیم می دهم از آنچه که خدا تو را نسبت به خویش، بیم داده است».[20]
چنانکه ملاحظه می شود در این نامه «یحیی بن عبدالله» صریحاً منکر امامت منصوصه از جانب خدا و رسول برای حضرت صادق -عليه السلام- و پسرش حضرت موسی بن جعفر -عليه السلام- می شود.
در اینجا ضروری است بدانیم که این ادعا که قیام زید بن علی بن الحسین -عليه السلام- و محمد بن عبدالله نفس زکیه (ره) و امثال این بزرگواران برای دعوت به امامت خودش نبوده بلکه به رضای آل محمد -صلى الله عليه وسلم- دعوت می کردند، «یعنی دعوتشان به یکی از ائمة اثنی عشر بوده»، به هیچ وجه صحیح نیست، زیرا هر چند آنان به رضای آل محمد دعوت می كردند اما مقصودشان کسی از آل محمد بود که مردم به امامت و زعامت او رضایت دهد، از جمله خودشان، و در واقع مراد ازدعوت شان همان فرد قیام کننده بود، نه فردی که از قبل توسط شرع مشخص شده باشد، چنانکه در همین نامه که ذکر کردیم «یحیی» به حضرت کاظم -عليه السلام- می نویسید که من قبلاً در خصوص دعوت به امامت رضای آل محمد با تو صحبت کردم و تو خود از این دعوت خودداری کردی، چنانکه پدرت امام صادق -عليه السلام- هم پیش از تو این کار را می کرد و از این پیشنهاد رو گردانید. آیا آن دو بزرگوار از اینکه مردم را به امامت ایشان دعوت کنند ابا می کردند؟! علاوه بر این حضرت موسی بن جعفر -عليه السلام- در جواب یحیی بن عبدالله نامه ای می نویسد که در آن چنین آمده است:
)وَجَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمَنِ إِنَاثاً أَشَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَيُسْأَلونَ ( (زخرف / 19)
حضرت می فرماید : «تو در نامة خود یادآور شده ای که من و پیش از من پدرم، ادعای امامت کردیم در حالی که تو چنین چیزی از من نشنیده ای» سپس برای هشدار به او آیه ای از قرآن کریم را ذکر می کند که به یاد داشته باش که فردای قیامت، از ادعای امامت که به من و پدرم نسبت دادی، حال آنکه خودت چنین ادعایی از ما نشنیده ای، مورد مؤاخذه قرار می گیری.
براستی چرا حضرت کاظم -عليه السلام- ادعای امامت نمی کند و امامت إلهی خویش را حتی از خویشاوندش کتمان کرده و لاأقل برای اتمام حجت، او را ارشاد نمی فرماید؟!
به هر صورت آنچه از این وقایع استنباط می شود، این است که در خاندان علی -عليه السلام- خبری از این نصوص که مورد بررسی قرار دادیم نبوده و إلا ائمة اثنی عشر سکوت نکرده و دیگر فرزندان علی -عليه السلام- چون زید و محمد بن عبدالله نفس زکیه و یحیی و حسین بن علی شهید فخ و دهها تن از این بزرگواران نیز ادعای امامت نمی کردند که از جملة ایشان است جناب محمد بن جعفر الصادق -عليه السلام- که با او در مکه به عنوان خلافت بیعت شد و او را امیر المؤمنین خواندند و اطفای آتش جنگ بین خود «محمد» (ره) که عموی آن حضرت بود، به نزد او فرستاد، اما محمد بن جعفر باکمال رشادت، سخن برادرزادة خود را نپذیرفت و برای جنگ با مأمون آماده شد. بنا به نقل «مقاتل الطالبین» (ص 537) پس از جنگ حسین بن علی شهید فخ با هیچ یک از اولاد علی –عليه السلام- جز محمد بن جعفر با عنوان امیر المؤمنین بیعت نشد.
مسألة دیگر مشارکت حضرت موسی بن جعفر یعنی یکی از ائمة منصوص، در مبارزات محمد بن عبدالله نفس زکیه (ره) برای کسب خلافت است که آن حضرت چنانکه شرحش گذشت به دستور پدرش امام صادق -عليه السلام- ، به همراه برادرش عبدالله به یاری «محمد» شتافت. آیا درست است که امام منصوص به یاری کسی برود که به ناحق و به طور نامشروع ادعای امامت و خلاقت می کند؟!
با صرف نظر از آنچه که تاکنون دربارة متن و سند نصوص موجود گفتیم، آیا این حوادث و دعوتها که از طرف فرزندان بزرگوار علی -عليه السلام- به عمل آمد و سکوت ائمة منصوص از ارشاد عباد و اظهار وجود و بیان مقصود، خود دلیل روشنی بر کذب و جعل این حادیث نیست؟
چنانکه قبلاً نیز گفتیم در تاریخ اسلام پس از رحلت رسول خدا –صلى الله عليه وسلم- هیچ یک از ائمه در برابر مردم و علی رؤوس الأشهاد ادعای امامت منصوصه از جانب خدا و رسول ننمودند، اما اگر آنان واقعاً منصوص و منصوب خدا و رسول بودند، بی تردید می بایست هر یک از آنان حتی اگر از کید و کین خلفای جور می ترسیدند حداقل در مجمعی، نزد ده تن از دوستان و شیعیان خود به صراحت چنین ادعایی را مطرح می کردند تا مسؤولیت و رسالتی را که از جانب خدا و رسول دارند، انجام داده باشند، این ادعا در مقابل ده یا بیست نفر از دوستان و شیعیان هیچ خطری ایجاد نمی کرد، خصوصاً در اوقاتی که نفوذ و قدرت خلفا کم می شد و یا رو به زوال می گذاشت؛ درحالی که اگر آنان منصوص خدا و رسول بودند و مسألة «امامت» نیز آن چنان مهم باشد که شیعیان ادعا کرده و معتقدند که اگر مردم بدان مؤمن نباشند به ضلالت مبتلا شده و از معارف و احکام درست دین، چنانکه لازم است، مطلع نخواهند شد و در نتیجه به هلاکت أخروی دچار می شوند، بی تردید باید بیان شود تا اتمام حجت گردد، هر چند برای گوینده احتمال ضرر و یاخطری باشد، خصوصاً که مأمور إلهی در آخرین دین آسمانی از حمایت خداوندی نیز بی نصیب نخواهد بود و اصولاً مأمور إلهی نمی تواند به صرف احتمال خطر، از انجام مأموریت شرعی و هدایت بندگان خدا و ابلاغ احکام پروردگار چشم بپوشد. اما این بزرگواران را چنانکه ما می شناسیم و علم و تقوایی که ما در ایشان سرغ داریم، شأن و منزلت شان اجل از آن است که پروردگار خویش را عصیان کنند و چنانچه از جانب خالق یکتا، مسؤولیتی می داشتند قطعاً در انجام وظیفة إلهی خویش قصور نمی کردند و علت سکوت و عدم قیام شان جز این نبوده که آنان نیز مشروعیت خلافت و ولایت را موکول به شورا و رضایت مؤمنین می دانستند؛ و إلا بر محققین منصف پوشیده نیست که «تقیه» نمی تواند اعمال آن بزرگواران را به عنوان رهبران دینی امت اسلام، توجیه نماید، زیرا تقیه ای که مدعیان به ناحق و ظالمانه باین عزيزان نسبت می دهند، به هیچ وجه با احکام فقهی تقیه – حتی بنا به فقه شیعه – منطبق و موافق نیست[21]. و در صورتی که بدون دلیل متقن شرعی، ائمة بزرگوار را دارای منصبی إلهی قلمداد کنیم ناگزیر باید بپذیریم که گناه قصور و تقصیری که در ابلاغ این مهم به أمت اسلام واقع شده، در درجة اول بر عهدة ائمه منصوص است که حقیقت را چنانکه شاید و باید اعلام نکردند و در راه تحقق آن اقدام لازم را به عمل نیاوردند، چنانکه حضرت حسن مثنی[22] فرزند امام حسن مجتبی -عليه السلام- نیز خود به این امر تصریح کرد و فرمود: «اگر امر چنان باشد که شما می گویید که خدا و رسول علی را برای این کار و برای سرپرستی مردم پس از پیامبر برگزیدند در این صورت علی -عليه السلام- خطا و جرمش از دیگران بزرگتر بود زیرا فرمان رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- را که به او فرموده بود به این کار قیام کند، ترک کرده است[23]»!
به همین سبب است که اگر تاریخ اسلام را در تواریخ معتبر و صحیح مطالعه کنید، هرگز نخواهید یافت که یکی از ائمه اثنی عشر، در مجمعی که حداقل ده نفر حاضر باشند، به صراحت و با استناد به نص، ادعای امامت کرده باشند.
اگر این احادیث که اسماء ائمة منصوصه و نام پدران و دعاهایشان به طور صریح و روشن آمده، صحیح بود پس چرا بسیاری از خواص اصحاب ائمه که خیلی بیشتر از راویان این احادیث در نزد ائمه تقرب داشتند، جملگی بی خبر بودند و از این احادیث اطلاعی نداشتند و امامان دوازدهگانه راحتی امام پس از امام معاصر خود را نمی شناختند! ولی فقط راویان این اخبار مجعوله که اکثرا مذموم علمای رجال اند می دانستند؟!
مطالعة مختصری در اخبار و احوال خواصّ اصحاب ائمه، این حقیقت را به وضوح تمام روشن می کند، البته تعداد این اصحاب بسیار زیاد است و ذکر همة آنها در اینجا ممکن نیست، از اينرو فقط به عنوان نمونه نام چند تن از آنان را از کتب معتبر حدیث می آوریم :
الف – از آن جمله جناب ابو حمزة ثمالی ثابت بن دینار (ابوصفیه) است که در کتب رجال شیعه و سنی ممدوح خاص و عام است حضرت صادق -عليه السلام- دربارة او فرمود : «ابو حمزه فی زمانه مثل سلمان فی زمانه و کلقمان فی زمانه» ترجمه: ابو حمزه در زمانة خود به منزلة سلمان پارسی و لقمان حکیم بود. او چهار امام یعنی حضرت سجاد و باقر و صادق و کاظم – علیهم السلام – را درک کرده، است، مع ذلک این بزرگوار چنانکه در کتاب «خرائج» راوندی (ص 202) و بحار الانوار ج 12 (ص 136) آمده، امام بعد از حضرت صادق را نمی شناخته و چون وفات حضرت صادق را از اعرابی شنید صیحه زد و دست به زمین کوبید و آنگاه از اعرابی پرسید آیا شنیدی وصیتی کرده باشد؟ اعرابی گفت: او به فرزندش عبدالله و فرزند دیگرش موسی به منصور دوانیقی وصیت کرده آنگاه ابو حمزه گفت: الحمدلله الذی لم یضلنا، اما نص تراشان خواسته اند از همین ابو حمزه و پسرش حدیثی برای نص ائمة اثنی عشر بتراشند و حدیث علی بن ابی حمزه البطائنی ملعون را که به عنوان حدیث هشتم، در همین کتاب ذکر شد به ابی حمزة ثمالی نسبت داده اند، حال آنکه توضیح دادیم که این نسبت نابجا است.
ب – ابو جعفر محمد بن علی الأحول معروف به مؤمن الطاق که مخالفانش، او را شیطان الطاق می گفتند و مباحثات و مناظراتی را با ابو حنیفه به او نسبت داده اند، از اصحاب خاص حضرت زین العابدین و امام باقر و امام صادق و امام کاظم -عليهم السلام- و در کتب رجال همه از او به نیکی یاد کرده اند و او همان است که با زید بن علی بن الحسین -عليه السلام- دربارة امام منصوص بحث می کند، این شخص با این همه فضیلت و ارادت به خاندان رسالت، امام پس از حضرت صادق را نمی شناخته چنانکه در رجال کشی (ص 239) و در خرائج راوندی (ص 203) و در اثبات الوصیه مسعودی (ص 191) و بصائر الدرجات آمده : «عن هشام بن سالم قال : کنابالمدینه بعد وفاة ابی عبدالله -عليه السلام- انا وصاحب الطاق والناس مجتمعون علی عبدالله بن جعفر انه صاحب الامر بعد ابیه، فدخلنا علیه انا وصاحب الطاق والناس عنده وذلک انهم رووا عن ابی عبدالله -عليه السلام- انه قال ان الامر فی الکبیر، مالم تکن به عاهه، فدخلنا علیه نساله عما کنا نسال عنه اباه، فسالناه عن الزکاه فی کم تجب؟ فقال فی مائتین، خمسه، فقلنا: ففي مائه؟ فقال : در همان و نصف فقلنا: و الله ما تقول المرجئه هذا، قال فرفع یده الی السماء فقال: والله ما ادری ما تقول المرجئه. قال فخرجنا من عنده ضلالا، لاندری الی این نتوجه انا وابو جعفر الاحول، فقعدنا فی بعض ازقة المدینه باکین حیاری لاندری الی این نتوجه ولا من نقصد؟ ونقول: الی المرجئه، الی القدریه، الی الزیدیه، الی المعتزلة الی الخوارج ... الخ» : هشام بن سالم گفت پس از وفات حضرت صادق من و ابو جعفر الاحول مؤمن الطاق در مدینه بودیم و مردم در پیرامون عبدالله بن جعفر اجتماع کرده بودند بدین عنوان که وی امام بعد از پدرش می باشد ، من و مؤمن الطاق بر او وارد شدیم از آن جهت که مردم از حضرت صادق روایت آورده بودند چنانچه در پسر بزرگتر عیبی نباشد امر امامت با اوست، ما از او مسائلی را پرسیدیم که از پدرش می پرسیدیم، از جمله این که زکات در چه قدر واجب می شود؟ عبدالله گفت: در هر دویست درهم، پنج درهم، گفتیم: درصد درهم چه قدر؟ گفت: دو درهم و نیم. گفتیم: به خدا سوگند مرجئه هم چنین چیزی را نمی گویند (عبدالله متهم بود که در مذهب، از مرجئه است) پس عبدالله دست خود را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: به خدا سوگند من نمی دانم مرجئه چه می گویند، پس از نزد او حیران و سرگردان بیرون آمدیم و نمی دانستیم به کجا روی آوریم من و ابو جعفر احول در گوشه ای از کوچههاي مدينه نشسته بودیم و نمی دانستیم که چه کسی را قصد کنیم و به کجا روی آوریم و با خود می گفتیم به مرجئه روی آوریم؟ یا به قدریه؟ یا به زیدیه؟ یا به معتزله؟ یا به خوارج ...... الخ[24]
پس اگر شخصی چون مؤمن الطاق و هشام بن سالم ندانند امام بعد از امام موجود کیست، مسلماً از چنین احادیث منصوصه خبری نبوده و گرنه چرا اشخاصی که تقرب بسیار به ائمه داشته اند، حیران و سرگردان باشند؟! در حالی که اگر واقعا نص وجود می داشت، قطعا آن دو و امثالشان قبل از دیگران با خبر می شدند و ائمه، نصوص شرع را لااقل از آنان پنهان نمی کردند.
جناب هشام بن سالم که جاعلین جاهل یکی از احادیث مهم نصیه را از زبان او ساخته و به او نسبت داده اند و ما آن را به عنوان حدیث دهم در این رساله آوردیم، چنانکه دیدیم (و البته در ذیل همان حدیث نیز متذکر شدیم) خود از متحیرین است!! اما عجیب تر این است که هم راویان متصل و هم راویان منفصل از امام -عليه السلام-، در هر دو حدیث (حدیث نص و حدیث حیرت) یکی هستند!! زیرا حدیث نص (حدیث دهم کتاب حاضر) را صفار از ابن ابی عمیر و او از هشام نقل می کند و حدیث حیرت را نیز صفار به دو واسطه از ابن ابی عمیر از هشام روایت می کند؟! واقعا عجیب است که اینان ضد و نقیض هم نمی فهمند!
البته ناگفته نگذاریم صرف نظر از اینکه به جهات متعدد آثار کذب در حدیث نص آشکار است، حدیث مذکور تنها در یک كتاب آمده ولی حدیث حیرت را در تمام کتب معتبر شیعه آورده اند.
ج – یکی از متحیرین بسیار معروف و از خواصّ ائمه – علیهم السلام – جناب زراره بن اعین است. وی که در میان اصحاب، از خاصان و خالصان است چنانکه در رجال کشی (ص 207) و سایر کتب رجال از جمیل بن دراج منقول است که گفت «سمعت ابا عبدالله یقول اوتاد الارض واعلام الدین اربعه: محمد بن مسلم و یزید بن معاویه و لیث البختری و زراره ابن اعین»: اوتاد زمین و بزرگان دین چهار نفرند : محمد بن مسلم و یزید بن معاویه و لیث البختری و زراره بن اعین و نیز در همان کتاب (ص 208) «عن ابی عبدالله انه قال اربعه احب الناس الی، احیاء و امواتا برید العجلی و زراره و محمد ابن مسلم و الاحوال» : در میان زندگان و مردگان چهار تن برایم از دیگران محبوبتر اند : برید العجلی و زراره و محمد بن مسلم و مؤمن الطاق و باز در همین کتاب آمده است : «بشر المخبتین بالجنه یزید بن معاویه و ابو بصیر لیث البختری و محمد بن مسلم و زراره اربعه نجباء امناء الله علی حلاله و حرامه لولا هؤلاء انقطعت آثار النبوه» : بشارت باد بر فروتنان از جمله یزید بن معاویه و لیث البختری و محمد بن مسلم و زراره که چهار تن نجیب و امین خداوند در امور حلال و حرام اند. اگر اینان نبودند آثار نبوت قطع می شد اما با این حال در رجال کشی (ص 137) از علی بن یقطین روایت شده که گفت همین که حضرت صادق وفات یافت، مردم قائل به امامت عبدالله بن جعفر شدند و اختلاف در این باره واقع شد، عدهای به امامت عبدالله بن جعفر قائل شدند و اختلاف در این باره واقع شد، عده ای به امامت حضرت کاظم قائل شدند، زراره پسر خود عبید را خواند و گفت پسرم مردم در این امر اختلاف کرده اند، آنان که قائل به امامت عبدالله هستند از آن روست که امامت در فرزند بزرگ است، تو راحلة خود را آماده و محکم کن و به مدینه برو تا خبر صحیح برایم بیاوری. عبید راحلة خود را آماده کرد و به مدینه رفت و زراره مریض شد و همین که وفات او در رسید از عبید پرسید، گفتند هنوز نیامده، آنگاه زراره قرآن خواست و گفت: «اللهم انی مصدق بما جاء نبیک محمد فیما انزلته علیه و بینته علی لسانه و انی مصدق بما انزلته علیه فی هذا الجامع و ان عقیدتی و دینی الذی یأتيني به عبید ابنی و ما بینته فی کتابک فان امتنی قبل هذا فهذه شهادة علی نفسی و اقراری بما یاتی به عبید ابنی و انت الشهید علی بذلک» : پروردگارا همانا من آنچه را که پیامبرت محمد ع آورده و آنچه که به او نازل و با زبان او بیان فرمودی و آنچه در این کتاب جامع (: قرآن) بر او نازل فرموده ای، تصدیق می کنم و عقیده و دینم همان است که عبید پسرم برایم می آورد و آنچه که در کتابت بیان فرموده ای، پس اگر مرا قبل از این بمیرانی، شهادت من در مورد خودم همین است و به آنچه که پسرم بیاورد اقرار دارم. رجال کشی از طریقی دیگر حیرت زراره در أمر امامت را با این عبارت آورده : «عن نصر بن شعیب عن عمه زراره قالت : لما وقع زرارة و اشتد به، قال : ناولینی المصحف، فناولته و فتحته فوضعته علی صدره و اخذ منی ثم قال : یا عمه اشهد ان لیس لی امام غیر هذا الکتاب» : عمة زراره می گوید: همین که حالت احتضار بر زراره رخ داد گفت: آن مصحف را به من بده، من آن را آورده و باز کرده و بر سینة او نهادم، قرآن را از من گرفت و گفت ای عمه گواه باش که برای من امامی غیر از این کتاب نیست!
اگر احادیث نص آنقدر فراوان بود که حتی ابو هریره و معاویه و ابوبکر و عمر و اسحق بن عمار و جابر و صدها نفر دیگر آن را شنیده بودند چرا به گوش زراره که از همه اینان به امامان مقربتر بود نرسید و او ناچار شد فرزند خود را برای تحقیق از کوفه به مدینه بفرستد و آخر هم امام زمان خود را نشناخته، بمیرد!!
همچنین کتاب رجال کشی (ص 241) ضمن تحیر هشام بن سالم داستان حیرت مفضل بن عمرو و ابو بصیر که از خواص اصحاب حضرت صادق -عليه السلام- بودند و امام پس از آن حضرت را نمی شناختند و با راهنمایی هشام بن سالم به امامت حضرت موسی بن جعفر -عليه السلام- هدایت شدند، آورده است در حالی که در اصول کافی از شانزده حدیث که در نص بر امامت موسی بن جعفر بعد از حضرت صادق آورده دو حدیث آن یعنی حدیث چهارم و هشتم، از همین مفضل بن عمرو است؟!
د – یکی دیگر از متحرین خواص ائمه – علیهم السلام – محمد بن عبدالله الطیار است که امام باقر به فقاهت و علم او افتخار می کرده، اما او نیز امام بعدی را نمی شناخته و در حال تحیر بسر برده است و طبق روایت کشی (ص 297) می گوید من به در خانة حضرت باقر -عليه السلام- آمده و اجازة ورود خواستم لیکن به من اجازه ندادند و به دیگری اجازه دادند، من متحیر و مغموم بازگشتم و خود را روی تختی که در خانه بود انداختم خواب از سر من پرید و در فکر بودم و با خود می گفتم مگر مرجئه نیست که چنین می گوید مگر قدریه نیست که چنین می گوید و حروریه چنین میگوید مگر زیدیه چنین قائل نیست؟ در این حال بودم که کسی مرا صدا زد و در خانه او اجابت کن. لباسم را پوشیده و با او رفتم و داخل شدم، همین که حضرت مرا دید فرمود : «ای محمد لا الی المرجئه و لا الی القدریه و لا الی الحروریه و لا الی الزیدیه ولکن الینا، حجبتک لکذا و کذا، فقبلت به» : ای محمد نه به مرجئه نه به قدریه و نه به حروریه: و نه به زیدیه بلکه به سوی ما بیا من خود را به سبب فلان و فلان از تو پنهان داشتم، من نیز پذیرفتم.
ه - یکی از متحیرین اصحاب ائمه احمد بن محمد بن خالد برقی است که شرح حال او ذیل حدیث منقول از او خواهد آمد.
چنانکه گفتیم اگر می خواستیم متحیرین اصحاب ائمه را در این اوراق بیاوریم مطالب این فصل بسیار طولانی می شد، از اينرو به همین مقدار اکتفا کردیم و به عنوان مشتی نمونة خروار، چند تن از خواص و نیکان اصحاب ائمه را آوردیم تا دانسته شود که این احادیث نصیه با آن همه تفصیل و توضیح، حقیقتی ندارد و ساخته و پرداختة وضاعان و کذابان است و الا چرا این مؤمنین خالص و مخلص و بزرگان از آن بی خبر بودند؟! [فَمَنِ افْتَرَى عَلَى اللهِ الكَذِبَ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ] {آل عمران:94} آری چراغ دروغ بی فروغ است.
از قضایای مشهورة تاریخ، ماجرای تعیین اسماعیل بن جعفر به عنوان امام بعد از حضرت صادق است که بسیار از شیعیان دربارة اسماعیل نص صریح از آن حضرت شنیده بودند و معتقد گشتند که پس از آن حضرت جانشین وی اسماعیل خواهد بود و چون وی قبل از حضرت صادق -عليه السلام- در گذشت و پیش بینی آن حضرت صورت تحقق نپذیرفت کسانی از آن جناب پرسش نمودند، فرمود : إن الله بدا له فی إمامة إسماعيل و نیز فرمود: بدا لله فی إسماعيل یعنی برای خداوند دربارة امامت اسماعیل بدا حاصل شد[25]!!
این گفتار آن حضرت بنابر گفتة ارباب ملل و نحل از جمله سعد بن عبدالله اشعری که از بزرگان علماء و محدثین شیعه است در کتاب المقالات و الفرق (ص 78) موجب شد که عدة بسیاری از اعتقاد به امامت حضرت صادق عدول کنند به عذر اینکه : «ان الامام لا یکذب ولا یقول ما لا یکون» : همانا امام دروغ نگفته و چیزی که واقع نمی شود نیز نمی گوید:
اما به هر صورت همین قضیه خود دلیل است بر این که آن حضرت نمی دانسته که بعد از او چه کسی امام خواهد بود؟ و خود آن امام از احادیث لوح جابر و نظایر آن که در آنها نام ائمه یک به یک ذکر شده است خبری نداشت، و این واقعة تاریخی مکذب روایات نصیه است.
همچنین ماجرای مرگ محمد بن علی بن محمد الجواد معروف به سید محمد که در نزدیکی شهر بلد عراق مدفون است، با احادیث نص سازگار نیست زیرا وی نیز از طرف حضرت امام علی النقی -عليه السلام- برای امامت تعیین شده بود و چون در زمان حیات خود امام علی النقی در گذشت، و کتب معتبرة شیعه مملو از ذکر این ماجراست، از آن جمله :
1- «عن موسی بن جعفر بن وهب عن علی بن جعفر قال : کنت حاضرا عند ابی الحسن -عليه السلام- لما توفی ابنه محمد، فقال للحسن: یا بنی احدث لله شکرا فقد احدث فیک امرا» : من حاضر بودم نزد حضرت امام علی النقی هنگامی که پسرش محمد فوت نمود حضرت به امام حسن عسگری فرمود : پسرم خدا را از نو شکر کن زیرا که در تو از نو امری احداث کرد[26]. مرحوم فیض کاشانی در کتاب الوافی (ص 93) در ذیل این حدیث بیانی دارد با این عبارت : بیان : یعنی «جعلک الله اماما للناس بموت اخیک قبلک، بدالله فیک بعده»، یعنی به واسطة فوت برادرت خدا تو را امام قرار داده و پس از او در مورد تو برای خداوند بدا حاصل شد!
2- «عن احمد بن محمد بن عبدالله ابن مروان الانباری قال : کنت حاضرا عند ابی جعفر محمد بن علی فجاء ابو الحسن -عليه السلام- فوضع له کرسی فجلس علیه و حوله اهل بیته و ابو محمد قائم فی ناحیه فلما فرغ من امر ابی جعفر التفت الی ابی محمد فقال : یا بنی احدث لله شکرا فقد احدث فیک امرا[27] مضمون همان خبر است از قول راوی دیگر.
3- «عن جماعه من بنی هاشم منهم حسن بن حسن الافطس انهم حضروا یوم توفی محمد بن علی بن محمد باب ابی الحسن یعزونه و قد بسط له فی صحن داره و الناس جلوس حوله، فقالوا : قدرنا ان یکون حوله من آل ابی طالب و بنی هاشم و قریش مائه و خمسون رجلا سوی موالیه و سائر الناس، اذ نظر الی الحسن بن علی قد جاء مشقوق الجیب حتی قام عن یمینه و نحن لا نعرفه فنظر الیه ابو الحسن بعد ساعه فقال : یا بنی احدث لله عزوجل شکرا فقد احدث فیک امرا فبکی الفتی و حمدالله تعالی و استرجع و قال الحمدلله رب العالمین و انا اسال الله عزوجل بمنه تمام نعمه لنا فیک و انا الله و انا الیه راجعون فسالنا فقیل هذا الحسن ابنه و قدرنا له فی ذلک الوقت عشرین سنه او ارجح فیومئذ عرفناه و علمنا انه قد اشار الیه بالامانه و اقامه مقامه » یعنی: جماعتی از بنی هاشم که در میان آنان حسن بن حسن افطس بود روزی که محمد بن علی (سید محمد معروف) چشم از جهان پوشید، در خانة امام علی النقی حاضر شدند و او را تسلیت می گفتند و برای آن حضرت در صحن خانهاش فرش گسترده و مردم در اطراف او نشسته بودند که ما تخمین زدیم غیر از غلامان آن حضرت و سایر مردم، کسانی که از آل ابی طالب و بنی هاشم و قریش پیرامون آن جناب حضور داشتند حدود یکصد و پنجاه نفر بودند در این هنگام حضرت نظر کرد و حسن بن علی (امام عسکری) را دید که گریبان چاک آمد و در طرف راست پدرش قرار گرفت، ما او را نمی شناختیم حضرت هادی به سوی او نگریست، و گفت: ای فرزند برای خدای عزوجل از نو شکر کن که دربارة تو امری احداث کرد، آن جوان گریست و خدای را حمد گفت و استرجاع نمود و گفت: الحمدلله رب العالمین و من از خدا مسألت می کنم تمام نعمت های او را بر ما دربارة تو، انا لله و انا الیه راجعون، ما پرسیدیم این کیست؟ گفتند این حسن پسر او است ما تخمین زدیم پس او در آن وقت بیست ساله یا کمی بیشتر بود و در آن روز ما او را شناختیم و دانستیم او است که درباره اش به امامت اشاره نمود و او را به جای خود گذاشت[28]. این حدیث در اصول کافی است و چون شیخ طوسی نیز آن را در کتاب الغیبه چاپ تبریز (ص 130) آورده است لذا آن را با این سند میآوریم :
«روی سعد بن عبدالله الاشعری قال حدثنا ابو هاشم داوود بن قاسم الجعفری قال : کنت عند ابی الحسن وقت وفات ابنه ابی جعفر قد کان اشار الیه و دل علیه فانی لافکر فی نفسی و اقول هذا قضیه ابی ابراهیم و قضیه اسماعیل فاقبل علی ابو الحسن فقال: نعم یا ابا هاشم بدا لله تعالی فی ابی جعفر و صیر مکانه ابا محمد کما بدا لله فی اسماعیل بعد ما دل علیه ابو عبدالله و نصبه و هو کما حدثت به نفسک و ان کره المبطلون ابو محمد ابنی الخلف من بعدی عنده علم مایحتاج الیه و معه آله الامامه» الفاظ این حدیث با کافی اندک تفاوتی دارد[29]. مضمون حدیث این است که ابو هاشم داوود بن قاسم جعفری که از خواص اصحاب حضرت امام محمد تقی و امام علی و نقی و امام حسن عسکری است و در کتب رجال از او مدح بسیار شده می گوید: من در هنگام وفات ابی جعفر (سید محمد) در خدمت امام علی النقی بودم که حضرت اشاره به امامت حسن بن علی کرد، من با خود می اندیشیدم و می گفتم قضیة امامت حسن و محمد بن علی همان قضیة حضرت موسی بن جعفر با اسماعیل بن جعفر است در این موقع امام علی النقی روی به من کرد و فرمود: آری ای ابو هاشم خدا را دربارة ابو جعفر (سید محمد) بدا حاصل شد و به جای او ابو محمد (امام حسن عسکری) را قرار داد، چنانکه دربارة اسماعیل پس از آنکه حضرت صادق -عليه السلام- مردم را به امامت او دلالت کرد و او را برای امامت نصب نمود، بدا حاصل شد و آن همچنان است که تو حدیث نفس کردی، هر چند اهل باطل کراهت دارند، ابو محمد پسر من، جانشین من است و وسیلة امامت با او است.
احادیث دیگری در همین باب با همین معنی و مضمون در کافی و الغیبه شیخ طوسی (ص 130-131) آمده و اما آنچه جالب است و باید مورد توجه قرار گیرد آن است که تا روز فوت محمد بن علی کسی حضرت امام حسن عسکری را نمی شناخته، تا چه رسد به اینکه او را امام بداند و ابو هاشم جعفری نیز چنانکه گذشت نیز نمی دانسته و هنگامی که امام علی النقی -عليه السلام- به امامت او اشاره می کند او در پیش خود قضیه را با قضیة اسماعیل بن جعفر مقایسه می کند، اما جعالان و کذابان حدیثی دربارة نص بر امامت یکایک ائمة اثنی عشر، از همین ابو هاشم جعل کرده اند!! از جمله این حدیث را که در کتاب اکمال الدین صدوق باب 29 (ص 181) «باب ما اخبر به الحسن بن علی بن ابی طالب من وقوع الغیبه ضبط است و آن حدیث در کتاب اثبات الهداة شیخ حر عاملی» (ج 2 ص 283) به نقل از کافی است و «عن عدد من اصحابنا عن احمد بن عبدالله محمد البرقی عن ابی هاشم داوود بن القاسم الجعفری عن ابی جعفر الثانی قال اقبل امیر المؤمنین و معه ابنه الحسن و هو متکی علی ید سلمان فدخل المسجد الحرام فجلس، اذ اقبل رجل حسن الهیئه و اللباس فسلم علی امیر المؤمنین فرد -عليه السلام- فجلس ثم قال : یا امیر المؤمنین اسالک من ثلاث مسائل ان اخبرتنی بهم علمت ان القوم رکبوا من امرک ما اقضی علیهم انهم لیسوا بمامونین فی دنیاهم و لا فی آخرتهم. فقال امیر المؤمنین : سل عما بدا لک. فقال : اخبرنی عن الرجل اذ نام این یذهب روحه؟ و عن الرجل کیف یذکر و ینسی؟ و عن الرجل کیف یشبه الاعمام و الاخوال؟ فالتفت امیر المؤمنین الی ابی محمد الحسن بن علی فقال یا ابا محمد اجبه. فقال : اما ما سالت عنه من امر الانسان اذا نام این یذهب روح؟ فروحه معلقة بالریح و الریح معلقه بالهوی الی وقت ما یتحرک صاحبها لیقظه فان الله عزوجل یرد تلک الروح علی صاحبها جذبت تلک الروح الریح و جذبت تلک الریح الهوی فرجعت الروح فاسکنت فی بدن صاحبها و ان لم یاذن الله عزوجل برد تلک الروح علی صاحبها الا الی وقت ما یبعث، و اما ما ذکرت من امر الذکر و النسیان، فان قلب الرجل فی حق و علی الحق طبق فان صلی الرجل عند ذلک علی محمد و آل محمد، انکشف ذلک الطبق عن ذلک الحق ممایلی القلب و ذکر الرجل ما نسی و ان هو لم یصل علی محمد و آل محمد او نقص علیهم من الصلاه، انطبق ذلک الطبق علی ذلک الحق و اظلم القلب و نسی الرجل ما کان ذکر، و اما ما ذکرت من امر المولود الذی یشبه اعمامه و اخواله فان الرجل اذا اتی اهله فجامعها بقلب ساکن و عروق هادئه و بدن غیر مضطرب فاسکنت تلک النطفه فی جوف الرحم خرج الولد یشبه اباه و امه و ان هو اتاها بقلب غیر ساکن و عروق غیر هادئه و بدن مضطرب اضطربت تلک النطفه فوقعت فی حال اضطرابها علی بعض العروق فان وقعت علی عرق من عروق الاعمام اشبه الولد اعمامه و ان وقعت علی عرق من عروق الاخوال اشبه الرجل اخواله. فقال الرجل : اشهد ان لا اله الا الله و لم ازل اشهد بها و اشهد ان محمدا رسول الله و لم ازل اشهد بها و اشهد انک وصیه و القائم بحجته بعد اشار بیده الی امیر المؤمنین و لم ازل اشهد بها و اشهد انک وصیه و القائم بحجته بعده و اشار الی الحسن و اشهد ان الحسین بن علی وصی ابیک و القائم بحجته بعدک و اشهد علی علی بن الحسین انه القائم بامر الحسین بعده و اشهد علی محمد بن علی انه القائم بامر علی بن الحسین و اشهد علی جعفر بن محمد انه القائم بامر محمد بن علی بن الحسین و اشهد علی موسی بن جعفر انه القائم بامر جعفر بن محمد و اشهد علی علی بن موسی انه القائم بامر موسی بن جعفر و اشهد علی محمد بن علی انه القائم بامر علی بن موسی و اشهد علی علی بن محمد انه القائم بامر محمد بن علی و اشهد علی الحسن بن علی انه القائم بامر علی بن محمد و اشهد علی رجل من من ولد الحسن بن علی لایکنی و لا یسمی حتی یظهر امره فیملا الارض عدلا کما ملئت جورا و السلام علیک یا امیر المؤمنین و رحمه الله و برکاته ثم قام و مضی فقال امیر المؤمنین : یا ابا محمد اتبعه فانظر این یقصد فخرج الحسن فی اثره فقال : ما کان الا ان وضع رجله خارج المسجد فما دریت این اخد من ارض الله فرجعت الی امیر المؤمنین فاعلمته فقال : هو الخضر»!
این حدیث که در کتاب کافی[30] به دو طریق و در کتاب عیون اخبار الرضا و در کتاب اکمال الدین صدوق و در کتاب الغیبه طوسی و احتجاج طبرسی به طرق مختلفه آمده، همة روات، آن را از احمد بن عبدالله البرقی از ابو هاشم روایت کرده اند، در کذب و بطلان این حدیث همین بس است که آن را از همان ابو هاشم جعفری روایت کرده اند، در حالی که معلوم شد که ابو هاشم از کسانی بود که تصور کرده است که امام بعد از حضرت علی النقی، فرزندش سید محمد است و چون در روز وفات سید محمد آمده دیده است که امام هادی، حضرت عسکری را برای امامت بشارت داده است و در این هنگام می اندیشیده است که داستان حضرت عسکری با سید محمد، همان قضیة موسی بن جعفر با اسماعیل است.
ما از وضاعان حدیث که این قبیل احادیث را وضع و جعل کرده اند تعجب نمی کنیم زیرا آنان در این باب قصدی سوء داشته اند که حداقل آن، تقویت و تأیید مذهب شان بوده است و یا دست سیاست و عداوت دشمنان اسلام و ضایع کنندگان مذهب، در آن دخالت داشته است. تعجب ما از صدوق و طوسی و کلینی و امثال ایشان است که از یک سو برای اثبات امامت ائمه و استدلال به معجزات آنان حدیث ابو هاشم را در نص بر امامت حضرت عسکری پس از فوت برادرش می آورند و از طرفی برای اینکه ثابت کنند که ائمه منصوص اند چنین حدیثی را باز از قول همان ابو هاشم روایت می کنند!! نمی دانم اگر این تناقض نباشد پس تناقض چیست؟
با آن حدیث ابو هاشم معلوم می شود او اصلا حضرت عسکری را نمی شناخته و نمی دانسته که او امام بعد از پدرش است و به عقیدة او محمد، امام بعد از پدرش بود تا وقتی که سید می میرد آنگاه ابو هاشم می اندیشد که پس از اینکه حضرت هادی تاکنون محمد را امام معرفی می کرد اکنون معلوم شد که او امام نبوده! بلکه حسن بن علی که تاکنون شناخته نبود امام است و این قضیه چون قضیة اسماعیل است که حضرت صادق او را به امامت بعد از خود معرفی می نمود و بعد معلوم شد که او امام نبوده (و خود حضرت صادق نیز نمی دانسته) و چون فوت اسماعیل مسلم شد موسی بن جعفر را به امامت معرفی کرده (یعنی بدا حاصل شده) و در این هنگام به منظور اینکه برای حضرت هادی معجزه اثبات کند امام از قلب او خبر داده که آری قضیه، همان قضیة اسماعیل است که بدا در حق او حاصل شد، دربارة محمد نیز بدا حاصل شد! اما در این حدیث می بینیم که حضرت امام محمد تقی چند سال قبل از آنکه حضرت هادی به امامت برسد برای او داستان خضر و آمدن او به خدمت امیر المؤمنین و شهادت به یکایک امامان را نقل کرده و اینکه خضر با صراحت تمام گفته : «و اشهد علی الحسن بن علی بانه القائم بامر علی بن محمد» شهادت می دهم که حسن بن علی به امر علی بن محمد، امام است و به این اکتفا نکرده، بلکه امام پس از او را نیز گواهی داده!! پس ابو هاشم هم می دانسته و هم نمی دانسته که امام بعد از حضرت هادی کیست! در علم منطق این را تناقض می گویند و وحدت هشتگانه نیز در آن موجود است.
اما اینکه منظور شیخ صدوق و شیخ کلینی و شیخ طوسی و سایر ناقلین این حدیث چه بوده، احقاق حق و یا اثبات مطلب خود ولو به باطل، قضاوت آن با درایت و انصاف خوانندگان است.
سند حدیث : دقت زیادی در سند این حدیث لازم نیست زیرا از هر طریق راوی متصل به ابو هاشم جعفری احمد بن ابی عبدالله البرقی است که نام کاملش احمد بن محمد خالد بن عبدالرحمن بن محمد بن علی البرقی است که نجاشی در رجال خود (ص 59) فرموده : «کان ثقه فی نفسه یروی عن الضعفاء و اعتمد المراسیل» : او گرچه خود ثقه است اما از ضعفا و دروغ بافان روایت می کند و به هر خبر بی سندی اعتماد می نماید.
شیخ طوسی در الفهرست او را چنین معرفی کرده : «کان ثقة فی نفسه غیر انه اکثر الروایه عن الضعفاء و اعتمد المراسیل» : او خود ثقه است ولی از ضعفا و یا اخبار بی سند، بسیار نقل می کند.
مرحوم غضائری و علامة حلی نیز او را چنین توصیف می کنند: «طعن علیه القمیون و لیس الطعن فیه انما الطعن فیمن یروی عنه فانه کان لا یبالی عمن اخذ علی طریقه اهل الاخبار او کان احمد بن محمد بن عیسی ابعده من قم» یعنی علمای قم بر او طعن زده اند و طعن در خود او نیست بلکه در کسانی است که وی از آنان روایت می کند، او باکی نداشت از هر کس باشد اخذ می کرد طریقه اش طریقة اخباریها است وی همان کسی است که به علت نقل اینگونه احادیث، احمد بن محمد بن عیسی که بزرگ علمای قم و رئیس زمان خود بود، او را از قم تبعید کرد.
از چنین فردی نقل اینگونه احادیث بعید نیست. عجیب تر اینکه طبق نقل کافی این آقای احمد برقی خود از متحیرین در مذهب است یعنی نمی دانسته امام بعد از حضرت عسکری کیست و یا اصلا در اینکه شیعه باشد یا نباشد متحیر بوده، چنانکه مرحوم ملا محسن فیض کاشانی در کتاب الوافی (ج 2 ص 72) می گوید: «و یستفاد من آخر هذا الخبر ان البرقی قد تحیر فی امر دینه طائفه من عمره» از انتهای این خبر استنباط می شود که احمد برقی در بخشی از عمرش در امر دین متحیر بوده است.
به راستی جالب است که احمد برقی با اینکه حضرت جواد -عليه السلام- را دیده (بلکه او را از اصحاب آن حضرت گفته اند) و بیست سال پس از وفات امام حسن عسکری -عليه السلام- یعنی در سال 280 هجری فوت نموده و چهار نفر از ائمه را درک کرده و روایاتی در باب امامت ائمه -عليه السلام- نموده، ولی خود در امر دین خویش شاک و متحیر بوده است!
آری چنین کسانی که خود در حیرت و نادانی بوده اند برای ما احادیثی آورده اند که ما آنها را از اصول عقاید خود قرار می دهیم؟! کوری عصاکش کوری دگر بود!
بررسی متن حديث : ابو هاشم جعفری از حضرت امام محمد تقی روایت می کند که فرمود امیر([1])- زیرا در اخذ حدیث، عدم توجه به موثوق یا ناموثوق بودن روات و نقل روایت از جاعلین و ضعفا موجب ضعف و مایه طعن راوی است.
([2])- اما در واقع باید از کسانی تعجب کرد که احادیثی از قبیل این روایت و نظایر آن را مستند مذهب و مسلک خود قرار می دهند. (برقعی)
([5])- استاد «محمد باقر بهبودی» صاحب کتاب «صحیح الکافی، هیچ یک از بیست حدیث این باب را صحیح ندانسته است. (برقعی)
([6])- این روایت را با همین سند شیخ صدوق در کتب خود از جمله اکمال الدین و شیخ طوسی در کتاب الغیبة نیز نقل کرده اند ولی در این کتب بر خلاف شیخ کلینی تعداد علی ها را چهار ذکر کرده اند!
([7])- خود آن حضرت نیز تصریح فرموده که شوری حقّ مهاجر و انصار است و می فرماید : «إنه بايعني القوم الذين بايعوا أبابکر وعمر وعثمان علی ما بايعوا عليه، فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يرد وإنما الشوری للمهاجرين و الأنصار فإن اجتمعوا علی رجل و سموه إماماً کان ذلک لله رضی فإن خرج عن امرهم هاجر بطعن او بدعة ردوه إلی ما خرج منه فإن أبی قاتلوه علی اتباعه غير سبيل المؤمنين ....»گروهی که با أبوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند به همان طریقه با من بیعت کردند، پس کسی که شاهد بوده نباید دیگری را اختیار کند و کسی که غائب بوده، نباید منتخب آنان را ردّ کند و جز این نیست که شوری از آنِ مهاجرین و انصار است. بنابراین اگر آنان بر مردی اتّفاق کردند و امامش نامیدند، این کار موجب رضای خداست. پس کسی که به سبب طعن و بدعت از امر ایشان بیرون رفت او را بر می گردانند و اگر از بازگشت خودداری کرد با او میجنگند که غیر راه مؤمنان را پیروی کرده است ...» (نهج البلاغه، نامه 6، وقعه الصّفین، نصر بن مزاحم منقری، ص 29) مطالب این نامه حضرت با قرآن کریم نیز سازگار است که می فرماید: )وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ( پیشیگیرندگان نخستین از مهاجرین و انصار و کسانی که با نیکوکاری از ایشان پیروی کردند خداوند از ایشان راضی و آنان نیز از پروردگار خشنودند و برایشان بوستانهایی مهیّا فرموده که رودها زیر درختانش روان است و همواره در آنجا خواهند ماند و این رستگاری بزرگی است» (التوبه / 100) چنانکه ملاحظه می شود؛ به پیشیگیرندگان مهاجر و أنصار صریحاً وعده بهشت داده شده و درباره آنان فرمود : )وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ( کارشان در میان خود، به مشورت است» (الشوری / 38) اینک اگر عدّه ای بهشتی به مشورت بنشینند و کسی را به عنوان پیشوا برگزینند آیا این کار برخلاف رضای خداست؟ یا اینکه به قول علی -عليه السلام-: «کان ذلک لله رضی» آن کار موجب رضای خداست»؟
علاوه بر این علی (ع) می فرمود: «و الله ما کانت لی فی الخلافة رغبة ولا فی الولاية إربة ولکنکم دعوتمونی إليها و حملتمونی عليها » سوگند به خدا من رغبتی به خلاقت نداشتم و نیازی به ولایت نداشتم، امّا شما مرا به خلافت خواندید و مرا بدان وادار کردید»! (نهج البلاغه، خطبه 196)
آیا علی -عليه السلام- را خداوند متعال برای خلافت و ولایت امّت اسلام تعیین فرموده بود، که آن حضرت بدان میل و رغبت نداشت و برای احراز آن اقدامی نکرد؟ آیا رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- نیز – نعوذ بالله – به نبوّت و رسالت الهی خویش راغب و مایل نبود؟
اگر علی -عليه السلام- از سوی پروردگار برای خلافت برگزیده شده بود، چرا با أبوبکر و عمر بیعت فرمود؟ آیا بیعت برخلافت، با فرد غاصب، از سوی کسی که خداوند او را به خلافت گماشته صحیح است و زيرپا گذاشتن فرمان خدا نیست؟
اگر علی -عليه السلام- را خداوند مأمور به خلافت فرموده بود، چرا حتّی وقتی که مردم به در خانة آن بزرگوار هجوم آورده و با اصرار خواستند با حضرتش بیعت کنند، فرمود : «فاقبلتم إلي إقبال العوذ المطافيل علی أولادها، تقولون : البيعة، البيعة! قبضت کفّی فبسطتموها و نازعتکم يدي فجاذبتموها » همچون آهوان بچه دار تازه زاییده که به فرزندشان روی آورند، به سویم آمدید، در حالی که می گفتید : بیعت، بیعت! دستم را بستم، آن را گشودی، دستم را از دست شما جدا کردم آن را کشیدید.» (نهج البلاغة، خطبة 137 و 229) در صورتی که اگر خلافت آن حضرت امری الهی بود، می بایست اکنون که مانع مفقود و مقتضی موجود شده بود و حقّ به ذیحقّ باز می گشت، اگر برای گرفتن حقّ خود شتاب نمی ورزید، لااقّل امتناع و اظهار بی میلی نکند، نه آنکه بفرماید : «دعونی و التمسوا غيری أنا لکم وزيراً خيراً لکم مني أميراً و إن ترکتمونی فأنا کأحدکم و أسمعکم و أطوعکم» مرا واگذارید و دیگری را بجویید! اگر رایزن شما باشم، برایتان بهتر است که امیرتان باشم و اگر رهایم کنید، چنان یکی از شمایم و سخنپذیرترین و مطیعترین فرد خواهم بود.» (نهجالبلاغة، خطبه 91) این استنکاف برای چه بود؟ و چرا وظیفه الهی خویش را بی اصرار دیگران به عهده نمی گرفت؟
اگر خداوند علی -عليه السلام- را به خلافت نصب فرموده بود، چرا به جای آنکه حضرتش صبح و شام و در هر کوی و برزن مردم را از مخالفت با فرمان الهی بیم دهد و خلافت الهی خویش را یادآور شود و با تمام توان در احراز خلافتی که شرعاً بدان مأمور بود، برآید و خلفاء را از غصب خلافت نهی فرماید و آن را نامشروع و حرام اعلام کرده و یا لااقل درباره ایشان سکوت کند، به شهادت آنچه در آثار قدمای امامیّه آمده است از آنان تعریف و تمجید هم کرده است، از جمله درباره أبوبکر می فرماید : «فتولی أبوبکر فقارق و أقتصد» أبوبکر ولایت را با صدق نیّت به دست گرفت و به راه اعتدال رفت». (کشف المحجّه لثمره المهجه، سیّد بن طاووس، چاپ نجف 1370 ه . ق.، ص 177) و یا درباره عمر می فرماید : «تولی عمر الأمر وکان مرضی السیره میمون النقیبه» عمر خلافت را به عهده گرفت و رفتاری پسندیده داشت و فرخنده نفس بود» (الغارات، أبو إسحاق ثقفی الجزء الأوّل، ص 307) و نیز درباره همین دو تن فرمود : «أحسنا السیره و عدلا فی الأمه » آن دو کردار نیکو داشته و در امّت به عدالت رفتار کردند» (وقعه الصفّین، ص 201) و چرا حضرتش عمر را به دامادی پذیرفت (منتهی الآمال، شیخ عبّاس قمی، ص 186، وسائل الشیعة، ج 5، کتاب الصّلاة، ص 383) و نام غاصبین خلافت را بر فرزندان خویش می گذاشت (الإرشاد، شیخ مفید، دار المفید للطّباعة و النّشر، ج 1، ص 354؛ و منتهی الآمال، ص 188 و 382).
آیا تمام این کارها از جانب أسوة المؤمنین و امام المتقین علی -عليه السلام- بدان منظور بود که غاصبین رسوا شده و امّت اسلام با اصول و احکام شریعت، خصوصاً امامت منصوصه، آشناتر شوند و حجّت بر آنان تمام شود؟!
([8])- «مروج الذهب»، مسعودی، ج 2، ص 425 – تاریخ الامم و الملوک، طبری، ج 5، ص 146 – البدایة و النهایة، ابن کثیر، ج 7، ص 323 به بعد.(برقعی)
([9])- چگونه ممکن است حضرت علی -عليه السلام- چنین بگوید، در حالی که خود خطاب به مردم میفرمود : «فإنّی لست فی نفس بفوق أن أخطی و لا آمن ذلک من فعلی » من خود را بالاتر از خطا نمی دانم و کارم نیز از خطا در أمان نیست» (نهج البلاغة، خطبة 216) (برقعی)
([11])- در سلسله روایت این حدیث «علی ابن ابی حمزه» قرار دارد که با وی در بررسی سند حدیث هشتم (صفحه 216 کتاب حاضر) آشنا شدید. دیگر از راویان آن «محمد بن عبدالله بن مهران» است که درباره او نیز در کتاب «جامع الرواة» (ج 2، ص 144 و 145) می خوانيم که «نجاشی» و «علامه حلی» او را غالی و کذاب و فاسد المذهب و فاسد الحدیث معرفی کرده اند و «کشی» نیز او را غالی می داند. علامه حلی می گوید وی کتابی درباره ممدوحین و مذمومین دارد که دال بر خباثت و دروغگویی اوست.
([12])- روایتی که زید(فرزند امام سجاد) به مؤمن الطاق گفت پدرم درباره امامت منصوصه سخنی نگفته است» نیز از هیمن «ابوخالد کابلی» روایت شده است!! رجوع کنید به صفحه 158 کتاب حاضر.
([22])- حضرت حسن مثنی از مجاهدین واقعه کربلا بود و در معرکه نینوا حاضر شد و در رکاب عموی بزرگوارش حضرت سید الشهداء به جهاد پرداخت و هنگامی که برای بریدن سر یاران دلاور حسین -عليه السلام- آمدند، هنوز او را رمقی مانده بود لذا خالوی (دايي) او که در لشکر عمر سعد بود او را شفاعت کرد و به منزل برد و به مداوایش پرداخت. وی داماد بزرگ حضرت سید الشهداء زوج فاطمه حورالعین بود.
([25])- مؤلف محترم این حدیث را از منابع شیعی آورده که در ساختگی بودن آن کمترین شک و شبهه ای وجود ندارد، و مؤلف می خواهد ثابت کند که امام جعفر صادق، امام بعد از خود را نمی دانسته است، عقیدة «بدا» از شنیع ترین عقاید شیعیان است که علم ازلی خداوند متعال را زیر سؤال می برد، و مؤلف در همین کتاب به این عقیده اشاره کرده و توضیح داده اند. (مصحح)
([26])- الاصول من الکافی، کتاب الحجة، باب الاشارة و النص علی أبی محمد -عليه السلام-، حدیث چهارم، ص 326.
المؤمنین در حالی که فرزندش امام حسن با او بود در حالی که بر دست سلمان تکیه کرده بود! چرا تکیه بر دست سلمان کرده آیا مریض بوده؟ سیاق روایت چنین معنایی را نمی رساند گویا راوی دروغگو از اشراف زادگان نازپرورده بوده و تصور می کرده که علی -عليه السلام- چون شاهزادگان متنعم از خود راضی و متفرعن که در هنگام راه رفتن و نشستن به دیگری تکیه می کنند، بوده، غافل از اینکه امیر المؤمنین که از حیث تواضع و ادب ، متواضع و مؤدب بود، به چنین حالتی تکیه نمی کند) داخل مسجد الحرام شد! (در حالی که امیر المؤمنین -عليه السلام- پس از هجرت همیشه در مدینه بود و جز برای انجام حج به مکه نمی رفت تا به مسجد الحرام داخل شود، حال این چه سال و در زمان کدام خلیفه بوده که او در مکه حضور داشته باشد و داخل مسجد الحرام شود؟ چون در ایام خلفا برای حج امیری معین می شد یا خود خلیفه حضور داشت. تاریخ از چنین حجی که امیر المؤمنین در زمان خلفای ثلاثه انجام داده باشد که در آن فرزندش حضرت حسن -عليه السلام- همراهش باشد ساکت است) در این هنگام مردی خوش هیئت و خوش لباس آمده و بر حضرت سلام کرده، نشست و عرض کرد من از تو سه مسأله می پرسم، اگر تو جواب آنها را دادی آنگاه می دانم کسانی که مرتکب خلافت که مال تو بوده، شدند کسانی هستند که در دنیا و آخرت مأمون نیستند! (لابد میخواهد با پرسیدن این مسائل، در صورتی که امیر المؤمنین به آنها جواب صحیح ندهد، او را برای خلافت لائق نداند و اگر جواب داد خلفای ثلاثه را محکوم کرد که لائق خلافت نبوده اند و خلیفه آن کسی است که بتواند به این مسائل جواب دهد!!) حضرت فرمود : هر چه میخواهی بپرس آن مرد گفت : بگو هنگامی که شخص میخوابد روح او به کجا می رود؟ و چگونه انسان به یاد می آورد و فراموش می کند؟ و چگونه نوزادی به عمو و دائی خود شبیه می شود؟ حضرت رو به فرزندش حسن -عليه السلام- می کند و می فرماید : جواب او را بده (لابد راوی می خواهد در اینجا این مطلب را ثابت کند که اینگونه مسائل را حتی فرزندش حسن که شاید طفل بوده نیز می داند چه رسد به خود آن جناب و ضمنا ثابت شود که حسن نیز لایق خلافت و امامت است با اینکه این قضیه برحسب این روایت در زمانی بوده که امام حسن مکنی به ابو محمد بوده که می رساند حضرت حسن در آن هنگام جوانی کامل بوده، حال دانستن یا ندانستن این مسائل و جواب آن چه ربطی به خلافت و نظم سیاست و امور اجتماع دارد؟ اساسا رتق و فتق امور مملکت مربوط به این مسائل نیست. باز این مشکلی است که باید راوی دروغگوی اینگونه احادیث آن را حل کند که مثلا خلیفه و زمامدار اگر نداند کسی که خواب دید روحش به کجا می رود؟ و چه می شود که انسان به یاد می آورد و فراموش می کند و چرا طفلی شبیه عمو و دائی می شود، برای امر کشورداری و اجرای احکام الهی و قوانین قرآنی چه زیانی دارد؟ اینک باید دید جوابی که از قول امام حسن داده شده آیا واقعا صحیح و حق است یا همان خیالات راوی کذاب است؟) حضرت امام حسن -عليه السلام- می فرماید : اینکه سؤال کردی انسان وقتی می خوابد روحش به کجا می رود، روح آویخته است به باد! (حالا چه بادی، باید از راوی پرسید) و باد هم آویخته است به هوا (حالا هوا چیست و چه امتیازی از باد دارد؟ آن را هم باید از راوی پرسید) وقتی که صاحب آن روح به اذن خدا برای بیداری حرکت کند در این موقع خدا به روح اجازه می دهد که به صاحبش برگردد، در این موقع آن روح به باد می چسبد و این باد به هوا جذب می شود و روح بازگشته و در بدن صاحبش ساکن می شود و اگر خدا چنین اجازه ای ندهد صاحب آن روح تا قیامت بیدار نمی شود. و اما مسألة یاد آوری و فراموشی، قلب انسان در حق است و بر حق طبقی است! پس اگر شخصی در آن وقت بر محمد و آل محمد صلوات بفرستد آن طبق از روی حق کنار می رود و انسان هر چه را فراموش کرده به یاد می آورد و اگر صلوات بر محمد و آل محمد نفرستد یا ناقص بفرستد مثلا بگوید اللهم صل علی محمد ... آن طبق هم چنان بر روی آن حق باقی می ماند و دل را تاریک می کند و انسان آنچه را به خاطر داشته فراموش می کند (بنابر قول راوی کذاب طبعا غیر مسلمانان نباید چیزی را به یاد آوردند چون صلوات نمی فرستند، همچنین شیعیانی که صلوات می فرستند نباید چیزی را فراموش کنند!) و اما اینکه گفتی چرا نوزاد شبیه عمو و دائی می شود علتش آن است که اگر شخص با قلبی ساکن و عروقی آرام و بدنی غیر مضطرب با همسرش مقاربت کند، نطفه در جوف رحم می ریزد در این صورت شبیه پدر و مادرش می شود! اما در حال اضطراب نطفه بر پاره ای از رگها می ریزد پس اگر به رگهائی که از عموها باشد ریخت، آن طفل شبیه عمو می شود و اگر به رگهایی که از خالوها است ریخت، شبیه دائی می شود!! (خدا کند این روایت با این کیفیت به گوش کسانی که در فیزیولوژی و جنینشناسی و علم ژنتیک اطلاعاتی دارند و با دین و آئین چندان سر و کاری نداشته و مأنوس نیستند، نرسد؛ زیرا تصور می کنند که اینها معارف اسلامی است و بزرگان اسلام با چنین مطالبی بر جامعة مسلمین ریاست و سیادت داشته اند!) به هر حال جواب این مسائل به همین صورت پسند آن شخص خوش هیئت و لباس قرار گرفت و ناگهان شروع کرد به گواهی دادن به وحدانیت خدا و رسالت رسول و امامت ائمة اثنی عشر یکی پس از دیگری! گویی سال های سال که شاید بیش از چند هزار سال بوده، این مسائل فکر او را به خود مشغول داشته و بارگرانی بر دوش عقل او بوده و اکنون که این مشکل بزرگ به این کیفیت حل شد پس باید برای قدردانی نه تنها از گویندة جواب ها بلکه از پدر و مادر و فرزندان و خویشان او تشکر و سپاس گذاری کند و روایت بدین صورت به پایان رسیده که چون سائل نام امامان را تا دوازدهمی ذکر کرد و بر امامت ایشان گواهی داد سرانجام گفت السلام علیک یا امیر المؤمنین و رحمه الله و برکاته و بلند شد و رفت. حضرت علی به امام حسن -عليه السلام- فرمود : ای ابا محمد به دنبالش برو ببین کجا می رود؟ امام حسن -عليه السلام- بیرون آمد و گفت : جز این نبود که قدم به بیرون مسجد گذاشت و من ندانستم به کدام گوشة زمین خدا رفت، پس برگشتم و امیر المؤمنین را آگاه کردم او فرمود : این خضر بود! (حال خضر کیست و چه کاره است و این چه کاری بود که انجام داد؟ و اگر می خواست که حقانیت علی و ائمة اثنی عشر را ثابت کند چرا در مسجد الحرام آمد و نشست و گفت و رفت و کسی حتی حضرت حسن هم او را نشناخت و چنانکه روایت می رساند مثل اینکه امیر المؤمنین نیز در ابتدا او را نشناخته، این گواهی به چه درد حضرت علی و امام حسن -عليه السلام- میخورد؟ اگر او قصد اثبات حقانیت این مطالب را داشته باید در حضور عموم خود را معرفی کند آنگاه چنین گواهی دهد تا بر مردم حجت باشد، ولی روایت حاکی نیست که حتی یک نفر هم غیر سائل و مسؤول در آنجا بوده است. بگذریم از اینکه اصلا وجود و حیات خضر مورد تردید است)!
بافندگان این احادیث توجهی به نتایج گفتار خود ندارند، مگر همان غرض سوء تقویت مذهب خود به باطل و یا تخریب حقائق اسلام و ایجاد تفرقه، منظور ما از آوردن این حدیث این بود که طالبان حق بدانند که این حدیث را از زبان کسی آورده اند که خود، امامان پس از حضرت هادی -عليه السلام- را نمی شناخت و هیچ یک از اصحاب ائمه، امامان بعد از امام معاصر خود را نمی شناختند؛ و حتی خود ائمه هم نمی دانستند که امام بعد از خودشان کیست، به طوری که کسی را به نظر خودشان شایستة امامت می دانستند و به شیعیان خود معرفی می کردند و اتفاقا قبل از رحلت امام، می مرد آنگاه می فرمودند بدا حاصل شد و به جای اسماعیل، موسی و به جای محمد بن علی، حسن بن علی عسکری تعیین گردیدند و این، چنانکه گفتیم، خود حجت قاطعی است بر بطلان تمام احادیث نصیه.[1]
در علم ملل و نحل اسلامی کتب بسیاری از طرف دانشمندان اسلامی تالیف شده که ممکن است پاره ای از آنها از غرض و تعصب مذهبی خالی نباشد و فرقة مخالف مذهب خود را در عقیده ای متهم داشته و او را باطل معرفی کند. لذا ما در اینجا منحصرا مطالب را از کتبی که علمای بزرگ شیعه در ملل و نحل تألیف کرده اند می آوریم تا مسلم شود که اگر احادیث تنصیص از طرف راستگویان صادر شده بود این فرق مختلفه در شیعه پیدا نمی شده در میان علمای اقدم شیعه کسانی که کتاب ملل و نحل تالیف کرده اند جز دو نفر از مبرزین و بزرگان قدیم این طائفه را نمی شناسیم که از آنان آثاری در این باب در دست باشد. یکی از آن دو نفر سعد بن عبدالله بن ابی خلف الاشعری القمی متوفای سال 301 هجری است. وی از بزرگان محدثین شیعه از شیوخ روایت محمد بن جعفر بن قولویه و از اصحاب حضرت امام حسن عسگری است و پاره ای از روایات، ملاقات او را با امام حسن و فرزندش حضرت قائم آورده اند هر چند از نظر پاره ای از علمای بزرگ شیعه این ملاقات دروغ و موضوع است، اما به هر حال در شخصیت بارز سعد بن عبدالله صاحب المقالات و الفرق هیچ تردیدی نیست که وی از دانشمندان بزرگ شیعه بوده است. دیگری ابو محمد حسن بن موسی نوبختی متوفای سال 300 تا 310 و صاحب کتاب فرق الشیعه است که وی نیز از دانشمندان بزرگ شیعه در بغداد بوده است. ما خلاصة این دو کتاب را در بیان مذاهبی که در شیعه پیدا شده می آوریم تا دلیل باشد که اگر واقعا نصی وجود می داشت، هرگز این مذاهب گوناگون در شیعه پیدا نمی شد :
پس از رحلت رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- مسلمانان سه فرقه شدند :
1- فرقه ای با علی بن ابیطالب -عليه السلام- بودند.
2- فرقة انصار که خلافت را برای سعد بن عباده می خواستند.
3- اکثریت که به خلافت ابوبکر قائل شدند.
فرقه ای که با علی -عليه السلام- بودند پس از قتل عثمان سه فرقه شدند :
1- فرقه ای از آن حضرت عزلت گزیدند چون سعد وقاص و عبدالله ابن عمر و محمد بن مسلمة انصاری و اسامه بن زید.
2- فرقه ای با آن جناب مخالفت کردند چون طلحه و زبیر و عایشه و همراهان ایشان.[2]
3- فرقه ای که با آن حضرت ماندند و اینان نیز یک دسته از آن جناب گریخته و به معاویه بن ابی سفیان پیوستند و از آن حضرت قصاص قاتلین عثمان را می خواستند و دسته ای از آنها به نام خوارج پس از قضیة حکمین از آن جناب جدا شده به مخالفت پرداخته و از خوارج نیز فرقه هایی به وجود آمد. همین که علی -عليه السلام- شهید شد فرقه های مختلف اعم از همراهان عایشه و طلحه و زبیر و پیروان علی -عليه السلام- (جز خوارج) همه تابع معاویه شدند و فرقة واحدی تشکیل شد جز عدة قلیلی از طرفداران حضرت علی.
خوارج جز گروه نجدیه قائل اند که امامت شایستة مردم امین است و از هر طائفه ای باشند، اشکالی ندارد، همین که فردی عالم به کتاب و سنت مجری آن دو باشد، کافی است و امامت او با بیعت دو نفر استوار می گردد.
اما در میان خوارج گروه نجدیه قائلاند که امت به امام احتیاج ندارد!! و بر همة مردم واجب است که خود به کتاب خدا عمل کنند.
معتزله معتقدند که هر کس کتاب و سنت را بر پا دارد، مستحق امامت است و امامت جز با اجماع و انتخاب امت، استوار نمی گردد و می گویند اگر قرشی و نبطی هر دو برای اقامة کتاب و سنت قیام کنند، ما قرشی را ولایت می دهیم. اما ضرار بن عمرو می گفت هر گاه قرشی و نبطی با هم قیام کنند، ما نبطی را بر می گزینیم، زیرا عشیرة نبط کمتر است و چنانچه خدا را عصیان کند، عزل کردن او آسانتر است.
ابراهیم نظام و همفکرانش می گفتند چون خداوند فرموده:
)إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ( (حجرات / 13)
«همانا گرامی ترین شما در نزد خداوند پرهیزکارترین شماست».
پس امامت، برای هر کس که برای اجرای کتاب و سنت قیام کند، صحیح است. و معتقد بودند که بیعت مردم با ابوبکر صحیح بود، زیرا وی در آن زمان شایسته ترین فرد برای امامت بود.
اینان اقوال دیگری نیز دربارة امامت دارند که نیازی به ذکرشان در اینجا نیست و چون منظور ما شرح عقاید و معرفی فرق مختلف تشیع است لذا فقط به آن می پردازیم. جمیع اصول فرق در چهار فرقه جمع است : 1- شیعه، 2- معتزله، 3- مرجئه، 4- خوارج.
فرقة شیعه به سه دسته منشعب شدند :
1- گروهی گفتند که علی بن ابی طالب -عليه السلام- امام واجب الاطاعه ای است که از جانب خدا و رسول تعیین گردیده و واجب است که مردم او را امام دانسته و از او اطاعت کنند و پذیرش غیر او جایز نیست و پیامبر او را با ذکر اسم و نسب معرفی و تعیین کرده و عقد امارت بر مؤمنین را برای او بسته است .... و بدین ترتیب امامت پس از او تا قیامت چنین خواهد بود و در اولاد دختر پیامبر، حضرت فاطمه -عليه السلام- جاری است و تا ابد مردی از اولاد او که معصوم از گناه و طاهر از عیوب باشد، جای او را می گیرد!
2- گروهی دیگر گفتند : علی -عليه السلام- به سبب فضل و سابقه اش در اسلام و قرابتش با پیامبر و علم فراوانش و از آنرو که شجاعتر و سخیتر از سایرین بود، پس از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- از دیگران به خلافت، اولی است مع ذلک خلافت ابوبکر و عمر نیز باطل نیست زیرا آن دو نیز برای این مقام فاقد اهلیت نبوده اند، از آنرو که علی -عليه السلام- خود با رضایت خویش و بی آنکه بدین کار مجبور باشد، خلافت را به آن دو تسلیم کرد و ما نیز خلافت آن دو را میپذیریم، چنانکه مسلمین دیگر پذیرفتند و برای ما و هیچ کس غیر از این عقیده سزاوار نیست. خلافت ابوبکر نیز باعث شد و هدایت شد، زیرا علی -عليه السلام- به خلافت او راضی شد. این عقیدة متقدمان بتریه بوده است.
از این دسته، گروهی منشعب شدند که میگفتند هر چند علی بن ابیطالب -عليه السلام- بعد از پیامبر به سبب قرابت و سابقه و علمش افضل از سایرین است ولی اگر مردم غیر او را مشروط بر آنکه احکام دین خدا را اجرا کند، برگزینند، کارشان باطل نیست. چه علی -عليه السلام- آن شخص را دوست بدارد یا نه! ولایت کسی که مردم او را به رضایت خود انتخاب کرده اند، رشد و هدایت و طاعت خداوند است و اگر امت اسلام بر او اجتماع کنند، امامت او تثبیت شده و اطاعتش واجب می شود و هر کس از جمله قریش و بنی هاشم، با او مخالفت کند کافر و گمراه و هالک است، حتی اگر این مخالف خود علی -عليه السلام- باشد!!
3- فرقة دیگر را اصحاب جارود زیاد بن منذر بن زیاد الأعجمی تشکیل می دهند که آنان را جارودیه می نامند. اینان معتقد بودند که علی -عليه السلام- افضل امت است و مقام آن حضرت را برای هیچ کس روا نمی دارند و می گویند کسی که مانع از احراز خلافت علی -عليه السلام- شد کافر است و امت بر اثر بیعت نکردن با علی -عليه السلام-، کافر و گمراه شدند.
در مورد امامت پس از آن حضرت نیز عقیده داشتند که امامت با حضرت حسن بن علی و سپس حسین بن علی و پس از آن دو از طریق شوری در میان فرزندان آن دو بزرگوار خواهد بود و هر که از فرزندان حسنین خروج کرده و شمشیر بر کشد و مردم را به امامت خویش بخواند، شایستة امامت است.
اینان امامت زید بن علی بن الحسین بن علی و امامت زید بن حسن بن حسن بن علی را پذیرفته اند و فرق مختلف زیدیه از آنها به وجود آمده است.
فرق زیدیه می پندارند که امامت پس از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم-، از آن علی و بعد از او با حسن و سپس حسین است که پیامبر به امامت آنان یکی پس از دیگری سفارش و تصریح فرموده، اما پس از امام حسین -عليه السلام- امر امامت در دو نفر از فرزندان حسنین یعنی علی بن الحسین و حسن بن حسن مقرر شده هر چند که معلوم نیست دقیقا در کدام یک از آن دوست! و پس از آن دو امامت در اولاد این دو تن خواهد بود. اما اگر کسی از فرزندان حسین بن علی یا فرزندان علی بن الحسین ادعای امامت کند و بگوید امامت فقط در اولاد حسین بن علی است و در اولاد حسن بن حسن نیست، امامت او باطل و خودش نیز ضال و مضل و هالک است! اما اگر کسی از فرزندان حسن یا حسین که معتقد باشد امامت در فرزندان حسنین جایز است و مردم بر امامت او راضی شده و اتفاق نمایند و با او بیعت کنند، امامت او صحیح است و کسی که منکر این اصل باشد و امامت را فقط در زندان یکی از حسنین بداند، برای امامت صلاحیت ندارد و چنین کسی از نظر این فرقه، از دین خارج است!
به نظر اینان پس از حسین بن علی -عليه السلام- امامت اولاد حسنین -عليهما السلام- جز با اختیار و انتخاب فرزندان حسن و حسین بر یکی از خودشان و رضایت شان بر امامت او و خروج وی با شمشیر، ثابت نمی شود. به عقیدة این فرقه ممکن است در یک زمان چند امام باشد، ولی امامانی که به امامت کسی دعوت میکنند که مورد رضای آل محمد -صلى الله عليه وسلم- باشد!
این گروه می گویند امام کسی است که در احکام و معارف دین به او مراجعه شود و او قائم مقام پیامبر بوده و دارای حکومت در کشور است، او کسی است که همة آل محمد او را بر گزیده باشند و از او راضی بوده و بر ولایت او اجتماع کنند.
پس از شهادت علی -عليه السلام- نخستین فرقه از فرقه شیعه که به منصوصیت الهی علی -عليه السلام- و وجوب خلافت بلافصل او معتقدند بودند، خود به سه فرقه تقسیم شدند :
1- گروهی گفتند علی -عليه السلام- کشته نشده و نمی میرد و نخواهد مرد تا اینکه مالک زمین گشته و عرب را با عصای خویش هدایت کند و زمین را که از ظلم و جور آکنده است، از قسط و عدل سرشار سازد!
این نخستین فرقه ای است که در امت اسلام پس از پیامبر به وقف قائل شده و سخنان غلو آمیز گفته اند. این فرقه سبأئیه نامیده می شود و آنان اصحاب عبدالله بن وهب الراسبی الهمدانی معروف به عبدالله بن سبأ به شمار می روند که دو تن از دوستانش به نام های عبدالله بن حرس و ابن اسود او را در این مقال یاری می کردند. وی اولین کسی است که آشکارا بر ابوبکر و عمر و عثمان طعن زد و از ایشان بیزاری جست و ادعا کرد که علی -عليه السلام- او را به چنین کاری فرمان داده است! و ادعا کرد که تقیه نه جایز است نه حلال!
علی -عليه السلام- او را دستگیر کرد و از او در این مورد سؤال فرمود، ابن سبأ به موارد فوق اقرار کرد و آن حضرت نیز حکم به قتل وی فرمود، لیکن مردم از هر سو فریاد بر آوردند که یا امیر المؤمنین آیا کسی را می کشید که مردم را به محبت شما و اهل بیت و بیزاری از دشمنان تان دعوت می کند؟! لذا علی -عليه السلام- او را به مدائن تبعید کرد.
جماعتی از اهل علم نقل کرده اند که ابن سبأ یهودی بود و قبل از اظهار اسلام دربارة یوشع بن نون وصی حضرت موسی -عليه السلام- سخنانی می گفت که پس از مسلمان شدن همان سخنان را پس از وفات پیامبر -صلى الله عليه وسلم- در مورد علی -عليه السلام- ادعا کرد. او نخستین کسی است که قائل است امامت علی بن ابی طالب واجب بوده و از مخالفانش اظهار بیزاری و آنان را تکفیر کرد. از این جهت است که مخالفین شیعیان می گویند اصل تشیع از یهودیت است.
باری، چون خبر شهادت علی -عليه السلام- در مدائن به ابن سبأ و اصحابش رسید، نپذیرفته و از سواری احوال آن حضرت را پرسیدند، وی گفت شقی امت او را ضربتی زد و آن حضرت شهید شد. ابن سبأ و پیروانش گفتند: دروغ می گویی ای دشمن خدا. سوگند به خدا اگر مغز علی را با هفتاد شاهد عادل که بر مرگش شهادت دهند، برایمان بیاوری، باور نمی کنیم، ما می دانیم که او نمی میرد و کشته نمی شود تا اینکه زمین را مالک شود و عرب را با عصای خویش هدایت کند. آنگاه همان روز رهسپار کوفه شدند و به خانة امیر المؤمنین رفته و همچون کسی که زنده است از وی اذن دخول خواستند! چون خانوادة آن حضرت گفتند: سبحان الله، آیا شما نمی دانید که امیر المؤمنین شهید شد؟! گفتند: ما می دانیم که او نه کشته می شود و نه می میرد! او نجوا را می شنود و از درون خانه های در بسته آگاه است و همچون شمشیر صیقل خورده در تاریکی می درخشد!!
مذهب دیگر مذهب پیروان عبدالله بن عمرو بن الحرب الکندری است که حربیه خوانده می شوند و به نظر آنان علی -عليه السلام- خدای عالمیان است!! و چون از خلق خود خشمناک شده، پنهان گردیده، اما بزودی ظهور خواهد کرد!!
2- گروه دوم به امامت فرزند علی -عليه السلام-، محمد حنفیه معتقد شدند، زیرا او در جنگ بصره پرچمدار پدرش بود، در حالی که حسنین -عليهما السلام- چنین نبودند. این گروه کیسانیه یا مختاریه نامیده می شوند. زیرا رهبر شان مختار بن ابی عبیدة ثقفی ملقب به کیسان بود.
مختار همان است که به خونخواهی امام حسین -عليه السلام- برخاست و عبیدالله بن زیاد و عمر بن سعد را کشت و مدعی بود که محمد حنفیه که پس از پدرش امامت از آن اوست، وی را بدین کار مامور کرده است. اینان پس از محمد حنفیه به امامت پسر ابو هاشم عبدالله و بعد از او به امامت محمد بن علی بن عبدالله بن عباس قائل اند.
3- دسته ای دیگر به امامت حضرت حسن به علی -عليه السلام- ملتزم شدند ولی پس از اینکه آن حضرت خلافت را به معاویه واگذار و با او مصالحه فرمود و مالی را که معاویه پس از صلح فرستاد، پذیرفت، شماری از این دسته، به آن حضرت طعن زده و به مخالفت برخاسته و از اعتقاد به امامتش عدول کرده و به جمهور مردم پیوستند و بقیه تا زمان شهادت آن حضرت بر عقیدة خود باقی ماندند و پس از وی به امامت برادرش حضرت حسین -عليه السلام- گرویدند و چون آن حضرت در دوران یزید و در حکومت ابن زیاد و توسط سپاه عمر بن سعد شهید شد، از اختلاف روش حسنین -عليهما السلام- دچار حیرت شدند و گفتند چرا حضرت حسن -عليه السلام- با اینکه یارانش بیش از یاران حسین بود صلح را پذیرفت و چرا حضرت حسین با قلت انصار و عدم توان قتال صلح نکرد تا اینکه تمام اصحابش کشته شدند؟ اگر کار حسن -عليه السلام- حق و واجب و صواب بود پس کار حضرت حسین -عليه السلام- خطا و باطل و غیر واجب بوده و اگر نه پس کار امام حسن -عليه السلام- صحیح نبوده! از اينرو در امامت هر دو امام تردید کرده و شماری از ایشان عقیدة عموم مردم را پذیرفتند و شماری دیگر در این زمان، همچون فرقة دوم که شرحشان گذشت به امامت محمد حنفیه قائل شدند. به گمان آنها بعد از حسنین -عليهما السلام- کسی که اقرب امیر المؤمنین باشد، جز محمد حنفیه باقی نمانده، پس او بعد از حسن و حسین به امامت اولی است و پس از حسین -عليه السلام- امامت با اوست.
دسته ای از این فرقه معتقد شدند محمد حنفیه همان مهدی و او وصی علی -عليه السلام- است و هیچ کس از خاندان امیر المؤمنین حق ندارد با او مخالفت کرده یا بی اذن او شمشیر کشد و حسن بن علی -عليه السلام- که با معاویه جنگید به اذن او بود و صلحش نیز به اذن او بود. خروج حسین و قتالش با یزید نیز به اذن او بود که اگر بی اذن او چنین می کردند، هالک و گمراه می شدند!!
این فرقه مختاریه ظاهراند و آنها را نیز در زمرة کیسانیه ذکر میکنند. این جماعت به تناسخ نیز قائل اند! و می پندارند که روح خداوند در پیامبر -صلى الله عليه وسلم- و روح پیامبر در علی و روح علی در حسن، روح حسن در حسین و به همین ترتیب روح هر امام در امام بعدی حلول می کند. به نظر آنان نمازهای یومیه پانزده عدد و هر نماز هفت رکعت است!!
گروهی از ایشان گمان دارند که توسط امامان باران می بارد و حجت آشکار می شود و ضلالت از بین می رود، کسی که تابع آنان شود نجات یابد و دیگران هلاک می شوند، بازگشت به سوی ایشان است. آنان چون کشتی نوح اند که هر کس داخل شود نجات یابد و هر که بازماند غرق شود.
سپس در میان این گروه دسته های مختلفی با ادعاهای گوناگون ظهور کردند، فی المثل طائفه ای از ایشان پس از ابو هاشم عبدالله بن محمد حنفیه مدعی امامت عبدالله بن عمرو بن حرب الکندی الشامی شدند، این گروه نیز به تناسخ معتقد بوده و در حق عبدالله بن عمرو غلو می کردند.
دسته ای دیگر ادعا کردند که محمد حنفیه نمرده است بلکه بین مکه و مدینه در کوه رضوی مقیم و از انظار غائب گردیده و در آینده باز می گردد و جهان آکنده از ظلم و جور را از قسط و عدل سرشار خواهد ساخت. و .... جالب است بدانیم که همة این فرق عقاید خود را از جابر بن عبدالله انصاری و جابر بن یزید جعفی روایت می کنند!!
جماعتی از شیعیان تابع ابی الخطاب محمد بن ابی زینب الاجدع الاسدی شدند و پنداشتند که در هر زمان دو رسول موجود است، یکی رسول ناطق و دیگر رسول صامت! از جمله محمد -صلى الله عليه وسلم- رسول ناطق و علی رسول صامت بوده است و آیة شریفة
)ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا كُلَّ مَا جَاءَ أُمَّةً رَسُولُهَا كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ( (مؤمنون / 44)
«آنگاه رسولان خود را پیاپی فرستادیم».
را موافق مقصود خود تأویل می کردند!
دسته ای از آنها از این حد هم گذشتند و ادعا کردند که محمد و علی – نعوذ بالله – خدایند !!! و چون این رای آنان به اطلاع امام صادق -عليه السلام- رسید ابو الخطاب و پیروانش را لعنت کرد و از ایشان برائت جست.
سپس پیروان ابو الخطاب به چند فرقه تقسیم شدند، گروهی به الوهیت امام صادق قائل شده و چنانکه در کتب ملل و نحل مسطور است، ازدواج خواهر و برادر و بسیاری از محرمات دیگر را حلال شمردند!
دستهای دیگر از پیروان ابو الخطاب که مخمسه نام دارند معتقدند که خداوند متعال - نعوذ بالله – همان محمد است که وی به پنج صورت ظهور کرده است یعنی به صورت محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین! از نظر آنان چهار صورت از این صور خمسه حقیقت ندارد و صورت اصلی همان محمد است و او اولین کسی است که ظاهر شده و اولین ناطقی است که سخن گفته است! اینان معتقدند که همان حقیقت محمدیه است که به مصداق هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد. زمانی در صورت حضرت آدم و زمانی در صورت نوح یا ابراهیم یا موسی یا عیسی بوده است! و همچنانکه حقیقت محمدیه در عرب به صور مختلف ظهور کرده، در عجم نیز به صورت پادشاهان و کسرایان در آمده و در هر دوره به صورت لایق همان زمان ظاهر می شود. این حقیقت ابتداء به صورت نورانیت در آمد و بندگان را به وحدانیت خویش فرا خواند، لیکن او را انکار کردند، لذا از باب نبوت نمودار شد، باز هم او را انکار کردند، ناگزیر به صورت امامت در آمد که البته باطنش همان محمد است، و در این حالت او را پذیرفتند. در نزد این طائفه ظهور خدا، صورت امامت دارد و دارای بابی است که در هر زمان شکل خاصی دارد، چنانکه در صدر نبوت سلمان فارسی این باب بود و بعد به صورت محمد بن ابی الخطاب در آمد و .... الخ
گروهی از شیعیان پس از شهادت امام حسین -عليه السلام- از میان فرزندان آن حضرت به امامت پسرش حضرت علی بن الحسین -عليه السلام- قائل شدند. وی ملقب به سید العابدین و کنیه اش ابو محمد و ابوبکر بود که البته کنیة ابوبکر بر سایر کنیه های او غلبه داشته و مشهورتر است.
فرقه ای دیگر معتقدند که امامت بعد از امام حسین -عليه السلام- منقطع شد و ائمه همان سه تن (یعنی حضرت علی وحسن و حسین، علیهم السلام) بوده اند که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آنان را با نام و نشان معرفی کرد و آنها یکی بعد از دیگری بر مردم حجت اند و آنان نیز به وظیفة خویش چنان عمل کردند که مردم از امام بی نیاز شدند. این گروه پس از این سه بزرگوار، دیگران را به عنوان امام نمی پذیرند و معتقدند که آنها نه برای امامت بلکه برای انتقام از دشمنان خویش، رجعت خواهند کرد و معنای ظهور مهدی و قیام قائم به نظر آنان همین است.
فرقهای دیگر قائلاند به اینکه امامت بعد از حسنین -عليهما السلام- در فرزندان این دو امام است و در دیگر اولاد علی -عليه السلام- نیست و فرزندان این دو برای امامت یکسان اند و معلوم نیست کدام امام خواهد بود، بلکه هر کس از ایشان با شمشیر قیام کند، همچون علی -عليه السلام- از جانب خداوند امام واجب الاطاعه است و همة خاندانش و سایر مردم باید از او پیروی کنند، حتی اگر او مردم را به رضای آل محمد دعوت نماید، و در صورت قیام او اگر کسی از اطاعت او تخلف کند و مردم را به سوی خویش دعوت نماید، اگر چه از اهل بیت باشد، کافر است! و هر یک از اهل بیت که قیام نکند و پرده بیندازد و در خانه بنشیند، اما ادعای امامت نماید، کافر و مشرک و گمراه است و پیروانش نیز چنین اند!
این گروه فرقه ای از شیعیان زیدی اند که سرحوبیه یا جارودیه نامیده می شوند و پیروان ابی الجارود زیاد بن منذر و ابو خالد یزید بن ابو خالد واسطی می باشند.
شیعیان زیدی فرق متعددی از قبیل صباحیه و یعقوبیه و عجلیه و بتریه و مغیریه و .... را تشکیل می دهند.
گروهی از شیعیان نیز پس از حضرت علی بن حسین به امامت فرزندش ابو جعفر محمد بن علی بن حسین ملقب به باقر العلم گرویدند و تا زمانی که آن حضرت حیات داشت، در اعتقاد به امامتش باقی ماندند، مگر عده ای که از فردی موسوم به عمر بن ریاح شنیدند که وی اظهار کرد از حضرت باقر سؤالی پرسید و سالی دیگر همان سؤال را مجددا از امام پرسید و امام این بار جوابی غیر از جواب قبلی داد! وی به امام گفت : این جواب غیر از پاسخ سال گذشته است. امام به او فرمود که چه بسا جواب من به سبب تقیه بوده است! از اينرو عمر بن ریاح در کار امام باقر به تردید افتاد و از اعتقاد به امامت آن حضرت عدول کرد و گفت امام حق در هیچ شرایطی فتوای باطل نمی دهد. بدین ترتیب او همراه عدهای دیگر، مذهب بتریه را اختیار کردند.[3]
پس از وفات امام باقر -عليه السلام- پیروانش به دو دسته تقسیم شدند :
1- گروهی به امامت محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن المجتبی -عليه السلام- معروف به نفس زکیه گردیدند. وی در مدینه قیام کرد و در همانجا شهید شد. ولی این گروه معتقدند که مهدی قائم اوست و مرگش را منکر شدند و گفتند که او زنده و مقیم کوهی در بین راه مکه و مدینه است و بزودی خروج خواهد کرد!
2- فرقه ای دیگر به امامت ابو عبدالله جعفر بن محمد معتقد شدند و بر این عقیده باقی بودند تا اینکه آن حضرت اسماعیل را به عنوان امام پس از خویش معرفی کرد اما اسماعیل در زمان حیات آن حضرت دارفانی را وداع گفت! و امام پس از مرگ فرزندش فرمود : همانا در مورد امامت اسماعیل برای خداوند بداحاصل شده است! از اينرو عده ای از پیروان آن حضرت از اعتقاد به امامتش عدول کرده و مسألة بدا را نیز نپذیرفتند و گفتند آن حضرت به ما سخن نادرست گفته و معلوم می شود که وی امام نبوده و به فرقة بتریه پیوسته و سخن سلیمان بن جریر را در مورد شیعیان پذیرفتند.
سلیمان بن جریر می گفت : ائمة شیعه برای پیروان خویش دو عقیده وضع کرده اند که با این دو عقیده هیچ وقت کذب و خطای امامشان آشکار نمی شود، این دو عقیده عبارتاند از مسألة بدا و دیگر مسألة تقیه :
الف) مسألة بدا : چون ائمة شیعه از نظر پیروانشان در امر توضیح و تبیین احکام و معارف دین، همچون انبیاء دارای منصبی الهی هستند و در علم به آنچه بوده و خواهد بود و در خبر دادن از آینده، گویی قائم مقام انبیاء می باشد!، پس اگر چیزی که گفته اند واقع شد، می گویند : آیا از قبل نگفتیم که چنین خواهد شد؟ زیرا ما از جانب خداوند همچون پیامبران تعلیم گرفته ایم! و اگر چیزی که گفته اند واقع نشد، می گویند : برای خداوند بدا حاصل شده و آنچه را گفتیم محقق نفرمود!!
ب) مسألة تقیه : چون سؤالات شیعیان از ائمه در معارف و احکام شرع و مسائل حلال و حرام و دیگر مورد دین بسیار شد و آنان نیز به این سؤالات پاسخ گفتند، پیروانشان این جواب ها را نوشته و تدوین کردند و ائمه نیز این پاسخ ها را به سبب طول زمان و تفاوت اوقات حفظ نکردند، زیرا این مسائل در یک زمان واحد گفته نشده بود، بلکه در سال های متعدد و ماهها و اوقات گوناگون بیان گردیده بود، در نتیجه در یک مسأله چندین جواب مختلف و متباین گرد آمد و پیروان در مورد این اختلاف و تخلیط در پاسخ ها، از ائمه سؤال کردند و این کار را نادرست شمردند، اما ائمه پاسخ دادند که ما این جواب ها را به عنوان تقیه گفته ایم و ماییم که باید پاسخ گوییم زیرا پاسخ گویی بر عهدة ماست و ما به مصلحت و اینکه برای بقای ما و شما و محافظت خودمان و شما از دشمن، چه باید کرد، آگاهتریم[4]!!
بدین ترتیب در چه صورت خطای آنان آشکار می شود و چگونه می توان درست را از نادرست تشخیص داد؟!!
سخنان سلیمان بن جریر در عده ای از شیعیان پذیرفتند و از قول به امامت جعفر بن محمد عدول کردند.
باری پس از وفات جعفر بن محمد پیروانش به شش دسته نقسیم شدند :
1- عده ای مرگ او را انکار کرده و گفتند او زنده است و نمی میرد تا مجددا ولایت بر مردم را به دست گیرد، او مهدی قائم است و روایت کردند که او فرموده است : اگر دیدید که سرم از کوهی به پایین می غلطد، باور نکنید، زیرا من صاحب شمایم! این فرقه را ناووسیه نامند.
2- فرقه ای قائل شدند به اینکه پس از جعفر بن محمد، فرزندش اسماعیل که در زمان حیات پدرش در گذشته بود، امام است! و مرگ او را انکار کرده و گفتند مسألة مرگ او بر مردم مشتبه شده، زیرا پدرش به امامت او تصریح کرده و امام دروغ و نادرست نمی گوید : اسماعیل همان قائم است و نمی میرد تا اینکه زمین را مالک شود و به امارت مردم اقدام نماید. اینان اسماعیلیه خالص اند.
لازم است بدانیم که مادر دو فرزند امام صادق یعنی اسماعیل و عبدالله، فاطمه بنت حسن بن حسن المجتبی -عليه السلام- است.
3- گروهی گفتند که پس از جعفر بن محمد، نوادة آن حضرت یعنی محمد بن اسماعیل بن جعفر امام است و امامت از اسماعیل فقید به فرزندش محمد می رسد و برای غیر او امامت ممکن نیست، زیرا بعد از حسنین -عليهما السلام- امامت را از برادر به برادر منتقل نمی شود و جز در اعقاب نیست، یعنی فقط از پدر به پسر منتقل می شود.
اما اسماعیلیه خالص را در واقع باید همان خطابیه یعنی پیروان ابو الخطاب محمد بن ابی زینب الاسدی الاجدع دانست که ادعا کردند ابو الخطاب پیامبری مرسل است که جعفر بن محمد او را به سوی مردم مبعوث کرده است!!
بعدها گروهی از پیروان ابو الخطاب به مرگ اسماعیل اقرار کرده و به فرقة شمارة سه یعنی پیروان محمد بن اسماعیل پیوستند، پیروان محمد بن اسماعیل را قرامطه می نامند و به نظر آنان ائمه هفت نفر و عبارتاند از : علی – حسن – حسین – علی بن الحسین – محمد بن علی – جعفر بن محمد و محمد بن اسماعیل که همان امام قائم است.
از پیروان این گروه، دسته ای منشعب شده و فرقة مبارکه نام گرفتند.
4- فرقة چهارم گفتند که پس از جعفر بن محمد فرزند دیگرش محمد که مادرش حمیده نام داشت، امام است. پس از او نیز فرزندانش امام خواهند بود. این دسته سمیطیه نام دارند.
5- فرقه ای به امامت برادر اسماعیل، عبدالله الأفطح بن جعفر قائل شدند، زیرا وی در زمان جعفر بن محمد بزرگترین فرزند آن بزرگوار بود، وی به جای پدر نشست و خود را امام و وصی پدرش خواند. همچنین روایاتی نقل کردند که جعفر بن محمد و پدرش فرموده اند : امامت در اولاد امام، با فرزند بزرگتر است.
اکثریت پیروان جعفر بن محمد و بزرگان اصحاب وی و مشایخ و فقهای شیعه به جز تعداد اندکی به امامت عبدالله گرویدند و با قاطعیت قائل شدند به اینکه امامت در عبدالله و پس از وی در فرزندان اوست. این فرقه فطحیه نامیده می شوند.
چون عبدالله در گذشت و فرزند پسری از او باقی نماند در امامت او تردید کرده و اکثریت پیروانش به امامت برادرش موسی بن جعفر گرویدند و شمار اندکی نیز ادعا کردند که عبدالله از یک کنیز فرزندی به نام محمد داشته که او پس از مرگ پدر به خراسان رفته و او همان قائم منتظر است.
6- فرقة ششم پس از جعفر بن محمد، امامت را در فرزندش موسی دانستند و وجوه اصحاب جعفر بن محمد که عبارت اند از: هشام بن سالم جوالیقی – عبدالله بن ابی یعفور – عمر بن یزید بیاع السابری – محمد بن نعمان ابو جعفر احول معروف به مؤمن الطاق – عبید بن زراره بن اعین – جمیل بن دراج – ابان بن تغلب و هشام بن الحکم و چند تن دیگر امامت موسی را پذیرفتند.
پس از مرگ عبدالله بن جعفر پیروانش جز اندکی انتقال امامت از برادر به برادر را جایز شمرده و به پیروان موسی بن جعفر پیوستند که از آن جمله اند : عبدالله بن بکیر بن اعین و عمار بن موسی الساباطی.
مدتی بعد، هنگامی که برای دومین بار، موسی بن جعفر در زمان هارون الرشید محبوس گردید و در زندان وفات یافت، گروهی از پیروانش در امامت وی تردید کرده و به پنج فرقه منقسم شدند :
1- فرقه ای قائل شدند که او قائم بود و در گذشت و امامتی پس از او در هیچ یک از فرزندانش نیست. این گروه معتقد بودند که وی رجعت کرده ولی در محلی مخفی است که فقط برخی از موثقین می دانند و او به اصحاب مورد اعتماد خویش امر و نهی می کند.
2- گروهی دیگر نیز گفتند او مرده است ولی همچون حضرت عیسی -عليه السلام- رجعت خواهد کرد ولی هنوز رجعت نکرده و قائلین به رجعت وی را تکذیب می کردند.
3- شماری دیگر گفتند موسی بن جعفر نمرده و نخواهد مرد تا اینکه شرق و غرب زمین را مالک شود و زمین آکنده از ظلم و جور را از عدل و داد سرشار سازد و او مهدی قائم است. وی چون بیم قتل خود را داشت، صبح از زندان خارج شد و دیگر کسی او را ندید و سلطان و یارانش برای به اشتباه انداختن مردم، کسی را که در زندان مرده بود، در گورستان قریش و در همین قبری که ادعا می شود مرقد موسى بن جعفر است، دفن کردند ولی دروغ می گویند زیرا او از مردم غائب گردیده و در این باب روایتی از امام صادق نقل کردند که فرمود : او مهدی قائم است و اگر دیدید که سرش از کوهی به پایین می غلطد، باور نکنید که او صاحب شما و قائم است!
4- فرقه ای که همسویه نامیده می شوند، به تبعیت از محمد ابن بشیر مولی بنی اسد گفتند که موسی بن جعفر محبوس نشده و نمرده است، بلکه او مهدی قائم است که غیبت کرده و در مدت غیبت انگشتر خویش و آنچه را که پیروان بدان محتاج اند به محمد بن بشیر عطا کرده، و او را وصی خود قرار داده و ادعا کردند هر که اعم از علی بن موسی یا دیگر فرزندان موسی بن جعفر ادعای امامت کنند، مبطل و کاذب و کافر و غیر حلال زاده اند!! این گروه را واقفیه نیز می گویند.
5- عده ای با قطع و یقین مرگ موسی بن جعفر را پذیرفتند و گفتند وی در زندان سندی بن شاهک با میوة مسمومی که یحیی برمکی برای وی فرستاد، مسموم شد و در گذشت و امام پس از او علی بن موسی الرضا است و گفتند که آن حضرت در مورد پسرش علی وصیت و قبل از حبس به امامت او اشاره کرده است. به این گروه که قاطعانه وفات موسی بن جعفر را پذیرفتند قطعیه گویند.
پس از وفات علی بن موسی الرضا نیز پیروانش به پنج گروه منشعب شدند :
1- فرقه ای گفتند که علی بن موسی جز محمد بن علی بن موسی که در آن زمان طفلی نابالغ بود و بعدها داماد مأمون عباسی شد فرزندی نداشته است و او امام است.
2- دستهای از فرقة مرجئه که محدثه نام داشتند، امامت آن حضرت را پذیرفتند، ولی پس از وفات وی مجددا به عقیدة قبلی خویش بازگشتند!
3- فرقه ای از زیدیه پس از اینکه مأمون عباسی حضرت علی بن موسی را به ولایت عهدی برگزید و فضل او را آشكار نمود و برای او از مردم بیعت خواست، امامت او را پذیرفتند، ولی پس از اینکه وی در زمان حیات مأمون در گذشت، به عقیدة سابق خود بازگشتند!
4- فرقه ای موسوم به مؤلفه پس از اطلاع از مرگ حضرت موسی بن جعفر، امامت علی بن موسی را پذیرفتند، ولی پس از مرگ آن حضرت از قول به امامت وی عدول کرده و مجددا در حضرت موسی بن جعفر توقف کردند!
5- فرقه ای گفتند پس از علی بن موسی برادرش احمد بن موسی بن جعفر معروف به شاه چراغ امام است. این گروه سخنانی گفتند که به اقوال فرقة فطحیه که از پیروان عبدالله بن جعفر بودند، شبیه بود و همچون آنان انتقال امامت به برادر را جایز شمردند.
سبب آنکه گروهی امامت احمد بن موسی (شاه چراغ) را پذیرفتند و گروهی نیز پس از وفات حضرت علی بن موسی به توقف در امامت حضرت موسی بن جعفر بازگشتند آن بود که به هنگام وفات علی بن موسی پسرش محمد هفت ساله بود از اينرو گفتند که امامت در غیر بالغ جایز نیست.
اما کسانی که امامت ابو جعفر محمد بن علی بن موسی را پذیرفتند در کیفیت علم وی اختلاف کردند و از جمله گفتند که امام باید عالم باشد در حالی که محمد بالغ نیست و پدرش نیز وفات یافته، پس از چگونه و از چه کسی تعلیم گرفته است؟ و آراء گوناگونی اظهار داشتند که علاقمندان می توانند در این مورد به کتب مفصل مراجعه کنند.
پس از محمد بن علی گروهی به امامت فرزند و وصی آن حضرت، علی بن محمد گرویدند مگر عده ای که به امامت برادرش موسی بن محمد بن علی بن موسی معروف به موسی مبرقع[5] گرویدند، ولی آن جناب ایشان را نپذیرفت و از آنان تبری جست و آنان را تکذیب کرد. لذا آنان نیز امامت علی بن محمد را پذیرفتند!
گروهی از پیروان علی بن محمد در زمان حیات وی ادعای نبوت فردی موسوم به محمد بن نصیر النمیری را پذیرفتند و نمیریه نامیده شدند، وی ادعا می کرد که علی بن محمد او را به نبوت فرستاده است!! وی معتقد به تناسخ بود و عقاید زشتی داشت و بسیاری از محرمات را حلال اعلام کرد!
پس از وفات علی بن محمد عده ای به امامت فرزندش معروف به سید محمد معتقد شدند که در زمان پدرش وفات یافته بود و پدرش فرموده بود در مورد امامت وی بدا حاصل شده است! اما این گروه مسألة بدا را نپذیرفته و می گفتند که وی در واقع نمرده است، زیرا پدرش او را به عنوان امام پس از خویش معرفی کرده است و جایز نیست که امام دروغ و نادرست بگوید، پس او نمرده، بلکه چون پدرش بیم قتل وی را داشته، وی غائب شده است و او مهدی قائم است و سخنانی شیبه سخنان پیروان اسماعیل بن جعفر گفتند.
گروهی دیگر امامت حسن بن علی معروف به حسن عسگری را پذیرفتند و گفتند پدرش او را وصی خود قرار داده و گروهی اندک نیز امامت برادرش جعفر بن علی را پذیرفتند.
پس از وفات امام حسن عسكري، پیروانش به پانزده فرقه تقسیم شدند :
1- فرقه ای که به نام امامیه شناخته می شوند، گفتند خدا را در زمین از فرزند حسن بن علی، حجتی است که جانشین پدر است.
2- فرقة دوم گفتند حسن بن علی زنده است ولی غائب شده و او امام قائم است زیرا جایز نیست او که فرزند یا جانشین مشخصی ندارد، بمیرد!
3- فرقه ای گفتند درست است که حسن بن علی در گذشت ولی مجددا زنده شد زیرا زمین از حجت ظاهر خالی نمی ماند و او امام قائم است، و روایتی از امام صادق نقل کردند که فرموده است : امام قائم را از آن رو قائم گویند که او پس از مرگش قیام می کند!
4- عده ای گفتند مرگ حسن بن علی صحت دارد، زیرا اخبار مرگش بسیار است و خبری این چنین را نمی توان تکذیب کرد، اخبار فرزند نداشتن آن نیز چنین است و قابل تکذیب نیست، پس با ثبوت این دو مسأله پس از حسن عسكري امامت ختم گردید و کسی پس از وی امام نیست و این امر عقلا و قیاسا نیز بلا اشکال است، زیرا همچنانکه نبوت و رسالت پس از پیامبر -صلى الله عليه وسلم- ختم گردید و پس از آن حضرت، رسولی نخواهد آمد، جایز است که امامت نیز ختم شود.
5- گروهی دیگر گفتند حسن بن علی در گذشت و چون پسری نداشت امامت تا وقتی که خداوند از آل محمد -صلى الله عليه وسلم- قائمی را بر انگیزد ختم گردید و ممکن است آن فرد، خود حسن بن علی یا یکی از آباء وی باشد.
6- دسته ای دیگر گفتند حسن و جعفر بن علی هر دو امام نبودند و امام همان محمد بن علی معروف به سید محمد بود که در زمان پدرش وفات یافت، زیرا پدرش به امامت او تصریح کرده بود، ولی به امامت حسن و جعفر تصریح نکرده است.
برخی از ایشان ادعا کردند که سید محمد نمرده بلکه پدرش او را از بیم آنکه مقتول شود پنهان کرده و اگر همچنانکه امامت حسن و جعفر بن علی صحیح نبود، امامت سید محمد نیز صحیح نباشد، در حقیقت امامت پدرش نیز صحیح نبوده و این جایز نیست.
7- فرقه ای دیگر همچون فرقة فطحیه امامت را در برادر جایز دانسته و گفتند حسن بن علی در گذشت و جانشینی نداشت و پس از او برادرش جعفر بن علی امام است.
8- شماری دیگر نیز گفتند که جعفر بن علی امام است زیرا پدرش علی بن محمد به امامت او اشاره کرده و اعتقاد به امامت حسن بن علی اشتباه و خطا بوده و واجب است که امامت جعفر را بپذیریم.
9- گروهی دیگر قولی مشابه قول فقها و صاحب نظران فطحیه گفتند و ادعا کردند که حسن بن علی در گذشت و او را پدرش به امامت نصب کرده بود و امامت جز در بزرگترین فرزندی که پس از پدر باقی مانده، نیست، پس امام بعد از حسن بن علی برادرش جعفر بن علی است و برای غیر او جایز نیست، زیرا حسن فرزند نداشت و نیز برادری غیر از جعفر نداشت پس همچنانکه حضرت جعفر بن محمد امامت را به عبدالله الأفطح واگذاشت و پس از او امامت را به برادر وی موسی واگذار کرد، پس در این مورد نیز جعفر امام است.
10- فرقه ای دیگر که نفیسیه نام دارند، گفتند: امام، سید محمد بود که توسط پدرش علی بن محمد برای امامت معرفی شده بود، آنگاه در امامت سید محمد برای خدا بدا حاصل شد و او نیز به سفارش پدرش، امامت خود را به برادر خویش واگذار کرد.
11- دسته ای دیگر قائل شدند به اینکه حسن بن علی در گذشت ولی از او فرزند بالغی به نام محمد باقی مانده که تنها فرزند حسن بن علی و امام پس از اوست. و حسن عسگری به امامت او اشاره فرموده اما به او امر کرده که پنهان شود و او از بیم عمویش جعفر بن علی در تقیه و استتار است!
این فرقه جعفر بن علی را فرزند امام نمی دانند و او را به غیر پدرش نسبت می دهند و دربارة او قول عظیم دارند!!
12- فرقة دیگر قول فرقة یازدهم را که مدعی است آن حضرت فرزندی به نام محمد داشته تکذیب کرده و گفتند که فرزند حسن ابن علی، محمد نیست بلکه آن حضرت فقط یک فرزند به نام علی داشته که خواص اصحاب پدرش او را دیده اند!
13- گروهی دیگر گفتند که حسن بن علی فرزندی داشته که هشت ماه پس از وفات وی به دنیا آمده و او مخفی است و نام و مکانش معلوم نیست! و روایتی از امام رضا نقل کردند که فرمود : در آینده به جنینی در شکم مادرش و به طفلی شیرخوار آزمایش شوید!
14- فرقة چهاردهم گفتند حسن بن علی اصلا فرزندی نداشته است زیرا ما با تمام وسائل و آشکار و پنهان و چه در زمان حیات حسن و چه بعد از وفاتش، تحقیق کردیم و اثری از فرزند نیافتیم. اگر بتوان گفت که حسن بن علی در گذشت اما او فرزندی آشکار و شناخته شده نداشت بلکه فرزندی داشته که مستور است، می توان دربارة هر متوفای بی فرزندی نیز چنین ادعایی مطرح کرد، از جمله فطحیه نیز می توانند نسبت به عبدالله بن جعفر چنین ادعا کنند و حتی می توان ادعا کرد که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- نیز فرزندی مستور داشته که پیامبر است!!
15- فرقة پانزدهم قائل اند که ما نمی دانیم در این باره چه بگوییم، امر بر ما مشتبه گردیده است و نمی دانیم که حسن بن علی پسری داشته یا نه؟ و آیا برادرش جعفر امام است یا خیر؟ ما منکر مرگ حسن عسكري نیستیم و به رجعت او نیز عقیده نداریم و در مورد فرزند غیر او نیز قائل به امامت نیستیم، بدین سبب توقف می کنیم و کسی را امام نمی شماریم تا اینکه خدا هر گاه که بخواهد امر خود را ظاهر نموده و حقیقت را بر ایمان بیان فرماید.
این بود شمه ای از اختلاف دوستداران اهل بیت در عصر ائمه که ما چنانکه گفتیم به اختصار تمام از معتبرترین کتب ملل و نحل که تألیف دو تن از قدمای دانشمندان شیعه است نقل کردیم.
اگر احادیثی که در آنها امامت ائمة اثنی عشر یکی پس از دیگری به صراحت ذکر شده حقیقت می داشت آیا این همه طوائف و فرق گوناگون در دوستداران اهل بیت و شیعیان خالص و مخلص ائمه پیدا می شد؟
آیا امکان داشت که امام منصوب من عند الله برخلاف آن نصوص، نخست فرزندی را به امامت معرفی کرده و پس از مرگ وی، فرزند دیگرش را معرفی فرماید؟
آیا ممکن بود که شیعیان در این موضوع که آیا امامت در غیر از حسنین -عليهما السلام- قابل انتقال به برادر هست یا نه، تا این اندازه دچار تردید و اختلاف شوند؟ و آیا هادیان امت، آن نصوص را از امت پنهان می کردند!
آیا واقعا بر رسول خدا از هر فریضه ای واجبتر نبود، به جای آنکه ائمه را در خلوت به جابر بن عبدالله و ... معرفی فرماید که اثری در هدایت اکثریت امت نداشته است، تعداد و نام ائمه و اصول و احکام امامت را چنان به امت اعلام فرماید که شبهه ای برای احدی و یا لااقل برای دوستداران اهل بیت باقی نماند و حجت بر آنان تمام شود و این اندازه سرگردان نشوند؟!
باری با اندکی انصاف و دقت و تحقیق بیغرضانه در این نصوص می توان دریافت که اغراض سوء سیاست ها و خصومت دشمنان لدود مسلمین، این ادعا را به میدان آورد و بر اثر آن امت اسلامی به بلایای عظیمی مبتلا شدند که از همه بدتر و زیانبارتر اختلاف و افتراق است!
1- امیدواریم با توجه به آنچه تاکنون از نظر خوانندة عزیز گذشت بر جویندگان حقایق و طالبان صادق حق و حقیقت، مبرهن و مسلم شده باشد که مسألة امامت بدین صورت که در میان ما شایع است و در امت اسلام باعث خسارات و اختلافات و نزاع و دشمنی و ضعف و سرافکندگی بسیار گردیده که اگر عقل و تعالیم شرع را صادقانه رهبر و رهنمای خود بگیریم، خواهیم دید که غیر از آن است که اکنون درمیان ما معروف و رایج است، در حالی که اگر این مسأله را آنسان که شارع مقدس پایه ریزی کرده و اساس آن را چیده بفهمیم خود موجب فوز و فلاح و نجات و نجاح امت اسلام خواهد بود.
2- چنانکه گذشت موضوع نص برخلافت اشخاصی معین از جانب شرع، خواه ابوبکر یا علی -عليه السلام- و یا هر کس دیگر، حقیقت ندارد و متکی به آیات الهی نیست.
3- فضل علی بن ابی طالب -عليه السلام- و لایق بودن او به خلافت رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بر هیچ محقق منصفی مخفی نیست. اگر آن جناب، به شرحی که گفتیم برای خویشتن مسؤولیتی الهی در احراز خلافت قائل بود، قطعا از هیچ کوششی و انذاری در تحقق این امر الهی کوتاهی نکرده و بیش از این در احراز خلافت جهد و جهاد کرده و به هیچ وجه با غاصبین بدعتگذار تساهل و مداهنه نکرده و در اعلان و تعلیم و ارشاد مردم نسبت به مسألة امامت منصوصة الهیه لحظه ای درنگ نمی فرمود.
4- احادیث و اخبار صحیحی که از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در فضائل و مناقب علی مرتضی -عليه السلام- صادر شده در واقع ناضر به این است که حضرت از عالیترین الگوهای اسلام و این حقیقت را فرق اسلامی انکار ندارند و جای مناقشه نیست و به هر حال آن بزرگوار امام المتقین است.
5- اصحاب رسول الله -صلى الله عليه وسلم- را که به نحوی انکار ناپذیر ممدوح بسیاری از آیات قرآن اند، و احادیث مجعولی چون حدیث «ارتد الناس بعد النبی الا الثلاث» یعنی: پس از پیامبر، مردم به جز سه تن مرتد شدند! اگر به دیدة تحقیق و تأمل دیده شود، در واقع به نوعی رد آیات قرآن است و گمان ندارم هیچ مؤمنی به چنین امری راضی شود.
6- احادیثی که فرق مختلف اسلامی..... دربارة منصوصیت ائمه و رهبران خویش در کتب خود گرد آورده اند – چنانکه تا حدودی در این اوراق روشن شد – ساخته و پرداختة جاعلین کذاب و بدخواهان و فرصت طلبان بی تقوی و بافتة متعصبان جاهل بوده که ریشه در سیاست های آن دوره داشته و از جویبار تعصب و فرقه گرایی آب میخورد و نباید آنها را مورد اعتنا و اعتماد قرار داد.
فراموش نکنیم که خداوند متعال نیز تفرق و شیعه شیعه شدن و عدم اتحاد را از انواع عذاب شمرده (انعام / 65) و فرموده که پیامبر اکرم هیچ نسبتی با چنین کسانی ندارد (انعام / 159).
اما امامت و فقاهت ائمه – علیهم السلام – در بیان احکام و معارف دین است که باید عموم مسلمین به احادیث واقعی آنان که قطعا موافق با قرآن است، رجوع کرده و از این ذخائر گرانبها بهره گیرند .
7- اهمیت بیش از حد و تقدس که در مذاهب به اشخاص معینی داده می شود با حقیقت و روح تعالیم دین و توحید خالص سازگار نیست بلکه ضد آن است و اعمالی که در تکریم و احترام مبالغه آمیز آنان صورت می گیرد و حتی صورت عبادت و اعمال شرعی به خود گرفته، علاوه بر آنکه مخالف روح شریعت است باعث می شود که مرتکبین آن در عوض، از اعمالی که منظور و مطلوب شرع است، کوتاهی ورزند، که به فرمایش امیر المؤمنین «ما احدث بدعة الا ترکت بها سنه فاتقوا البدع و الزموا المهیع» : بدعتی گذاشته نشد، مگر آنکه سنتی به جای آن ترک گردید، از بدعتها بپرهیزید و راه راست را ملازم شوید. (نهج البلاغه خطبة 145) چنانکه وضع موجود ما نیز مبین این حقیقت است.
8- اکثر اعمالی که در میان شیعیان به نام شعایر دین صورت می گیرد از قبیل تعمیر مقابر و تعظیم مشاهد و عزاداریها و زنجیرزنی و نذر برای غیر خدا و موقوفات و توسلات و ... اگر به دیدة تحقیق نگریسته شود مخالف شرع انور و مباین با تعالیم پیامبر و ائمة بزرگوار اسلام بوده و شرک خالص است و به سبب وجود چنین خرافاتی است که احکام مهمة اسلام که در درجة اول توحید عبادت و توحید کلمة مسلمین و اجتماع و جماعت و جهاد و اجتهاد در اعتلای کلمه الله و اجرای حدود و قوانین و مقررات اسلام است، چنان منسی و متروک است که نه تنها عوام الناس از آن بی اطلاع اند بلکه خواص نیز بدان اعتنای چندانی ندارند.
از اينرو بر عهدة علمای خدا ترس و فداکار است که از بیان حقایق شریعت ابا نکرده و مسلمین را از حقایق تعالیم اسلام آگاه سازند.
9- بعضی کتب موجوده بین مسلمین(به خصوص شیعه) مشحون به خرافات و مملو از مطالبی است بغض آفرین و نفاق انگیز و عداوت خیز که بر فاصلة برادران ایمانی از یکدیگر می افزاید و لازم است که این کتب تنقید و تنقیه و تصفیه و تطهیر شود تا از آثار شوم آن هر لحظه مسلمین مسموم نشوند.
البته علمای سوء و کتمان کنندگان حقایق دین نیز که به تحریک شیطان و اغوای نفس، اینگونه مطالب را ترویج و تلقیق می کنند باید مورد بی اعتنایی قرار گیرند.
10-اینگونه آثار تحقیقی که ما و امثال ما به توفیق خدای متعال بدان پرداخته ایم باید از جانب خیرخواهان امت و دوستداران حقیقت ازدیاد و تکثیر شود و دانشمندان متقی و منصف و حقجو بدان بپردازند و آحاد امت اسلام را از آن آگاه سازند. باشد که به توفیق پروردگار مهربان عظمت اسلام تجدید شود و آب رفته به جوی باز آید.
از خدا می خواهم که این تحقیق، در اتحاد متین و اتفاق راستین مسلمین و تقریب قلوب مؤمنین مؤثر افتد.
اللهم آمين وما توفيقي إلا بالله عليه توکلت وإليه أنيب، إن أريد إلا الإصلاح ولا حول ولا قوة الا بالله العلي العظيم.
بزودی نه دیر آرد این نخل بار اگر یار باشد فضل پرودگار
حیدر علی قلمداران
از خواننده التماس دعا دارم.
([1])- نباید استبعاد شود که چگونه علمای مشهور شیعه چون صدوق و مفید و طوسی و امثال ایشان به کذب و سایر عیوب این قبیل روایات توجّه نکردند و با نقل این اخبار میلیونها مسلمان را به تفرقه و دوری از هم و خصومت با یکدیگر کشاندند، زیرا بر همه آشکار است که «حب الشئ یعمی و یصم» چون آل رسول – صلوات الله علیهم – که واجد فضائل کثیره و طبعا مورد محبت و ارادت و احترام مردم بودند، مظلوم و محبوس و شهید گردیدند، مخالفان از جمله برخی از دوستان جاهل و گروهی از دشمنان اسلام برای تضعیف موقعیت خلفا در میان مردم، روایاتی جعل کرده، در بین مردم پراکندند و علمایی از قبیل نامبردگان چنان در مذهب خویش تعصّب داشتند و بر اثبات حقّانیّت مذهب خویش و دفاع از مسلک خود و ترویج و تبلیغ آن حریص بودند که شدّت علاقه آنان به مذهبشان و بغض و عداوتی که نسبت به مخالفان داشتند، مانع تفکر و تامل جدی و تدقیق منصفانه در اقوال و آراء مشاهیر خودشان بود و چون کثیری از آنان از عقیده و کتب و آثار مذاهب دیگر جز بدگمانی و برخی مطالب ناموفّق و بعضی از مشهورات، اطّلاعی دقیق و عمیق نداشتند، تا با مقایسه اقوال مختلف، زمینه ای برای تفکر بیشتر به وجود آید و فقط به کتب و اقوال مذهب خود دلگرم و قانع بودند، از اينرو هر چه به قلم و نظرشان آمد به تبعیّت از آنچه در میانشان رواج داشت نوشتند. علمای متأخر نیز به سبب حسن ظن و اعتمادی که به آنان داشتند، تحت تأثیر شخصیّت و شهرت علمی آنان قرار گرفته و گمان نمی کردند نوشته های آنان سست و ضعیف باشد و احتمال نمی دادند که مطالب مذهب شان مجعولات دشمنان دین و افراد مغرض یا جاهل باشد، بلکه این پندار را نسبت به مذاهب دیگر داشتند، از اینرو نسبت به غیر طائفه خود با بدبینی فراوان و در مورد فرقه خود با خوش بینی شدید قضاوت کرده و طبعا آراء دیگران را قبل از تحقیق کافی ردّ و منقولات پیشینیان خود را بدون تأمل و تدقیق لازم قبول کرده و در کتب خود جمع کردند و از یاد بردند که اشتباهات بزرگان نیز بزرگ است!
این جعلیّات را از آنرو به نام پیشوایان و ائمه دین ساخته اند که دشمنان دین در آن دوران ناچار به اظهار ایمان و تقدس بوده و با نقاب اسلام و اظهار ارادت به بزرگان دین، به تخریب مبانی دین می پرداختند.
مخفی نماند چنانکه ما نیز به تجربه دریافته ایم گاهی بر اثر تعصّب مذهبی و به مصداق آیه «كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ» (مؤمنون / 53) تمام فکر مذهبیّون این است که مطالب مذهبی و فرقه ای خود را صحیح جلوه دهند و آنها را راست و درست بنمایند و با تأویل و توجیه، صحّت آنها را اثبات کنند ولو در واقع فاقد دلیل و یا باطل باشد، و چه بسا این کار خود را عملی خیر و بلکه خدمت به دین می پندارند!! البتّه تعصّب نیز باعث می شود که حاضر نباشند در برابر دلائل طرف مقابل، خضوع کرده و به اشتباه خود اعتراف کنند. یعنی در واقع خود را بیشتر از حق و حقیقت دوست دارند.
ولی ما گمان نداریم این کارها که باعث تضعیف دین و ایجاد تفرقه و ظهور مذاهبی گردیده است که قسمت اعظم عقاید و کردارشان موافق با قرآن کریم نیست، بخشوده گردد و طبعا دفاع ناحق از مذهبی که در کتاب الهی نام و خبری از آن نیست و چیزی را که خداوند از اصول و ارکان دین خود نشمرده و همان را از اصول و ارکان دین دانستن و برای اثبات مثلا منصوصیّت امام و عصمت او هزاران معجزه و کرامت تراشیدن و انکار آنها را موجب شقاوت قلمداد کردن و ... ماجور نخواهد بود.
ناگفته نماند که اگر مذهبی همچون دکّان مایه ی کسب درآمد و جاه و احترام شود، عدّه ای دنیاپرست و جاه طلب برای حفظ دکّان و جلب افراد ناآگاه به گرد خویش، ناچارند که به هر صورت ممکن آن را سر و صورتی حق به جانب داده و لذا خرافات و اکاذیبی را به جای حقائق دین بپذیرند، چنانکه اینجانب نمونه های آن را بسیار دیده ام و اطلاع دارم که تعداد زیادی از علمای دین بسیاری از معتقدات پیروان و مقلّدان خود را درست نمی دانند ولی از بیم از دست دادن جاه و احترام خویش در میان عوام، اظهار نمیکنند! خداوند می فرماید: )رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً( «رسولانی بشارت دهنده و هشدار دهنده بودند، تا مردم را پس از ارسال پیامبران، بر خدا حجّتی نباشد که خداوند نیرومند و حکیم است». (نساء / 165) یعنی پس از پیامبران حجّتی نیست، ولی در هر مذهبی دهها حجة الله تراشیده اند!! اللهمّ اجعلنا من الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه. آمین یا رب العالمین (برقعی)
[2] دليل اختلاف آنها با علي ؛ فقط قضيه قصاص قاتلين عثمان بود كه علي ؛موافق آن بود اما پرداختن به آن را در آن زمان مناسب نمي ديد و خواهان وقت بيشتر و موقعيت مناسب بود.
([3])- علاوه بر عمر بن ریاح، سایر اصحاب ائمه از قبیل محمد بن مسلم و منصور بن حازم و زیاد بن ابی عبیده و زراره بن اعین و نصر الخثعمی و .... نیز با این مشکل مواجه بوده اند و در این باره از حضرات باقر و صادق -عليه السلام- سؤال کرده و جواب های گوناگونی شنیده اند! رجوع کنید به جلد اول اصول کافی باب اختلاف الحدیث احادیث دوم تا نهم. (برقعی)
([4])- باید توجه داشت که ائمه متفقا، مسلمین را از پذیرش اخبار ناموافق با قرآن، نهی کرده اند، علاوه بر این بسیاری از روایات منسوب به خاندان پیامبر را، آن بزرگواران ابدا نگفته اند بلکه دیگران مطالب مورد علاقه خود را از زبان آنان جعل کرده و در بسیاری موارد نیز پاسخ های آن بزرگواران را که مورد پسند شان نبوده، به ناحق به تقیه نسبت داده اند.