او در این مورد موافق نیستند. و دربارة کتاب «سلیم» فرموده: «فی الطریق ابراهیم بن عمر الصنعانی و أبان بن أبی عیاش، طعن فیهما ابن الغضائری و ضعفهما و لاوجه للتوقف فی الفاسد بل فی الکتاب، لضعف سنده علی ما رأیت و علی التنزل کان ینبغی ان یقال و رد الفاسد منه و التوقف فی غیره» : در طریق روایت آن ابراهیم بن عمر صنعانی و ابان بن ابی عیاش قرار دارند که ابن الغضائری در آن دو طعن زده و آنها را ضعیف دانسته، به نظر من به جهت سند این کتاب، توقف در مطالب باطل این کتاب دلیلی ندارد و اگر بخواهیم تنازل کنیم بهتر است گفته شود که باید مطالب باطل کتاب را رد نمود و در دیگر مطالب آن توقف کرد.
بنا به تصریح علمای رجال کتاب سلیم بن قیس را تنها «ابان بن ابی عیاش» از سلیم بن قیس نقل کرده و اینک ابان بن ابی عیاش را از کتب رجال معرفی می کنیم :
1- در مجمع الرجال (ص 16 چنین آمده است : «(غض) ابان بن ابی عیاش ضعیف لا یلتفت الیه و ینسب اصحابنا وضع کتاب سلیم بن قیس الیه» یعنی: ابان بن ابی عیاش ضعیف بوده و مورد اعتنا نیست و اصحاب ما جعل کتاب سلیم بن قیس را به او نسبت می دهند.
2- در «اتقان الرجال» طه نجف (ص 254) او را در ردیف ضعفاء آورده است.
3- در «نقد الرجال» تفرشی (ص 4) آمده است که : «ابان بن عیاش تابعی ضعیف لا یلتفت الیه و نسب وضع کتاب سلیم بن قیس الیه» ابان بن عیاش تابعی، ضعیف است و به او اعتناء نمی شود و جعل کتاب سلیم بن قیس به او نسبت داده می شود.
4- رجال ابن داوود (ص 414) نیز او را به همین ضعف نکوهیده است.
از این کلمات معلوم می شود کتاب سلیم را او جعل کرده است.[1]
اگر بنا باشد از کتابهائی چون کتاب سلیم و «احتجاج» و امثال آن مانند «ارشاد القلوب» دیلمی و «غایه المرام» بحرانی و صدها از این قبیل که حتما و وجدانا دروغ در آنها بسیار و آثار جعل و وضع از آنها پدیدار است، دست بر دارند در آن صورت برای این قبیل مطالب چیزی در دست ندارند، آری، این ها است حجت قاطعة این تفرقه اندازان بین مسلمانان. اینک که سخن از «ارشاد القلوب» رفت خوب است در خصوص سقیفه نیز از این کتاب نقل کنیم، خلاصة داستان این است که امیر المؤمنین در احتجاج خود با ابوبکر در مسألة خلافت، کار را به آنجا کشانید که ابوبکر را به مسجد قبا برده و در آنجا رسول خدا را به او نشان داده! که آن حضرت، ابوبکر را مورد عتاب قرار داده و به او فرمود که خلافت را به علی -عليه السلام- واگذارد، ابوبکر که از کردار خود یعنی قبول خلافت پشیمان شده بود و در صدد بر آمد که به مسجد الرسول رفته بر منبر بر آید و خود را از خلافت خلع کرده و آن را به علی -عليه السلام- واگذارد، اما عمر چون این مطلب را فهمید برای دفع الوقت و مانع شدن از این عمل، ابوبکر را به بهانة وضو گرفتن به خانه برد و ابوبکر در روز ماه رمضان به شرب خمر مشغول شد و اشعاری کفرآمیز سرود[2]!!! سپس داستان جنگ «اشجع بن مزاحم ثقفی» را که طرفدار ابوبکر بود با امیر المؤمنین به کیفیتی شرح می دهد که حتی هیچ دیوانه ای نمی تواند آن را باور کند زیرا امیر المؤمنین در این داستان برای حیازت قریة خود که در خارج مدینه بود می رود و با «اشجع» روبرو می شود و چون جنگ شروع می شود و آثار شکست در اشجع دیده می شود ابوبکر گروهی را برای جنگ با امیر المؤمنین به کمک اشجع می فرستد و مع هذا امیر المؤمنین بر او غلبه کرده و او را اسیر گرفته و چنین و چنان می کند که انسان از خواندن این افسانه ها خجالت می کشد آری با این قبیل افسانه ها و موهومات خلافت منصوصة علی یا بگو بی پایگی اسلام را می خواهد ثابت کند هر چند ندانند که چه می کنند!
از مطالبی که تا اینجا گفته شد و مراتبی که گذشت، برای جویندگان حق و طالبان حقیقت این نتیجه محقق و مسلم شد که:
1- مسألة امامت که در این امت تا آن اندازه گسترش یافته که بیش از هر موضوعی دربارة آن سخن ها گفته و تألیفات و تصنیفاتی کرده اند که سر به هزاران می زند، هر گاه در نظر شارع اسلام امری مهم و لازم بود یعنی اگر نظر به فرد یا افراد خاصی داشت، عقل و وجدان حکم می کرد که آیاتی در این باره از جانب پروردگار عالم نزول یافته و در پناه حفظ الهی محفوظ ماند تا أمت از آن جهت در ضلالت و گمراهی نیفتند.
2- از نظر عقل، تعیین امام معین و معلومی برای شریعتی که ابدی است و تا انقراض عالم باید باقی بماند، امری نامناسب و نامعقول است بلکه در حقیقت ناقض ابدیت دین است زیرا چگونه می توان فرد یا افرادی معدود را برای شریعتی که از حیث مدت نامحدود است به امامت تعیین کرد؟ و خود این عمل دلیل بر آن است که شریعت مذکور، مدتش معدود و مهلتش محدود است.
3- تعیین امام یا خلیفة معین در شریعت ابدی دائرة تکلیف مؤمنین و میدان عمل و رشد آنان را تنگ کرده و از آزادی عمل و اختیاری که مقصود آخرین نبوت است محروم می دارد چنانکه قبلا نیز بدان اشاره رفت که این امر بر خلاف حکمت اختیار وافتتان است که اساس شرایع الهی بر آن است.
4- ائمة اثنی عشر که امامیه قائل به عصمت و امامت ایشان اند به تصدیق تاریخ هر کدام اعمالی مخصوص داشته اند که با عمل امام دیگر آشکارا مخالف بود[3] و علما نتوانستهاند آن اعمال را با یکدیگر وفق دهند، مانند صلح امام حسن ؛ و جنگ امام حسین ؛ و سکوت و اعتزال ائمة دیگر، ناچار به احادیثی دستاویز گشتهاند که هر یک از امامان دوازده گانه نامة مخصوص و کتاب خاصی از جانب خدا داشته اند و مأمور بودند طبق مندرجات آن کتاب رفتار نمایند یعنی آنان خود وظائف خاصی داشتند و تابع کتاب و سنتی مخصوص بودند!! حال اگر رفتار آنان با قرآن مجید – که عدم حکم به متقضای آن مایة کفر و ظلم و فسق است و در این مورد هیچ کس استثناء نشده[4] یا با سنت متواترة رسول خدا تطبیق نشود، و کسی را جای اعتراض نیست، زیرا آنان به گفتة اینان خود کتابی مخصوص دارند غیر کتاب و سنت معروف بین مسلمین!!
هر گاه چنین اصلی را بپذیریم وقوع هر امری و عملی که بر خلاف حکم روشن قرآن باشد از ائمه انتظار می رود و تعیین افرادی با چنین اختیاراتی برای امامت، کشیدن قلم نسخ بر احکام قرآن است و این مدعی با هیچ میزانی صحیح نیست و باطلی است که با کفر فاصلة چندانی ندارد.
5- مسألة امامت هر گاه بدین اهمیت بود که اینان مدعی اند می باید رسول خدا ع آن را به طور صریح و روشن در ملأ عام هر صبح و شام ابلاغ و اعلان نماید نه اینکه آن را با حدیثی چون حدیث غدیر بیان فرماید که حتی نزدیکان و ارادتمندان علی ؛ هم نتوانند از آن معنی امامت و خلافت را درک کنند و چنانکه گذشت ابو الهیثم بن التیهان که از طرفداران امیر المؤمنین ؛ بود و نیز دوستانش دقیقا منظور پیامبر ع را در نیافتند و کسانی را فرستادند تا مقصود واقعی آن حضرت را بپرسند، گر چه چنانکه قبلاً گفتیم ممکن است این قصه از بیخ و بن دروغ باشد، ولی بی تردید این شبهه بجاست که از جملة «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» که در غدیر خم بیان شده نمی توان معنای امامت امت و خلافت بلافصل رسول الله ع را به طور واضح دریافت و با اندک دقت و انصاف می توان دریافت که این قصه را نیز برای رفع همین اشکال پرداخته اند.
همچنین با حدیث «طیر مشوی» و «مؤاخاه» و «منزلت» و «اعطاء لواء» و امثال آنها نیز نمی توان مطیع محض فردی شد و او را همچون پیامبر، از جانب خداوند امام مفترض الطاعه بی چون و چرا دانست. صرف نظر از روایات جعلی، از هیچ یک از احادیث صحیحی که در فضائل علی ؛ در کتب فریقین آمده نیز نمی توان خلافت الهی و بلافصل آن حضرت را استنباط نمود و احادیث مذکور جز فضل بزرگواری آن حضرت را برای زعامت – که منکر ندارد – نمی رسانند و هرگز جنبة نص ندارند.
6- احادیثی چون حدیث غدیر که درصدر احادیثی است که در امامت منصوصة حضرت علی ؛ بدان استناد می شود، در نظر اصحاب رسول خدا ع به قدری از این مطلب دور بوده که کسی نمیتوانست از آن به امامت منصوصه استناد و از آن در این مقصود استفاده کند، چنانکه استناد و استفاده نشد، اما در مقابل حدیث «الأئمه من قریش» که شاید کمتر کسی آن را شنیده بود، انصار با تمام جدیت و اهتمامی که به احراز خلافت داشتند، سست شده و عقب نشستند و برای حفظ دیانت و عدم مخالفت با فرمودة پیامبر ع ، قانع و متقاعد شدند، پس چرا از نص و خبری که دال بر امامت علی ؛ است، صرف نظر کنند؟ با توجه به اینکه چنانکه بارها گفتیم علی ؛ از حامیان انصار بود. چگونه ممکن است نسبت به حدیث غدیر که شمار کثیری از مردم با گوش های خود شنیده بودند، بی اعتنایی و جفا کنند؟
آری حدیث غدیر با تمام اهمیتش – که کسی منکر آن نیست – به قدر «حدیث عمار» که پیغمبر خدا دربارة او فرمود : «عمار مع الحق، تقتله الفئة الباغية» عمار با حق است، او را گروهی باغی می کشند مورد استناد و عمل اصحاب حتی پیروان و طرفداران علی ؛ قرار نگرفت، زیرا می بینیم این حدیث که شاید پیغمبر خدا ع بیش از یک بار نفرموده باشد، آن چنان در نظر مسلمانان، بزرگ و مهم بود که پس از شهادت عمار در صفین به دست سپاه معاویه و تشویش و اضطراب و غوغایی شدید در بین صفوف طرفین (اصحاب علی ؛ و سپاه معاویه) افتاد که نزدیک بود بسیاری از لشکریان معاویه او را واگذارند و دست از جنگ بکشند و در میان اصحاب امیر المؤمنین نیز گروهی تا زمان شهادت عمار در تردید و حیرت بودند که حق با کدام طرف است و همین که عمار شهید شد بسیاری با کمال میل و رغبت روی به جنگ آوردند تا شهید شدند از جمله چنانکه پیش از این گفتیم «خزیمه بن ثابت» و «ابوالهیثم التیهان» که تا قبل از شهادت «عمار یاسر» تن به جنگ ندادند، اما بعدا با کمال شهامت و فداکاری به یاری علی -عليه السلام- اقدام کرده و در این راه شهادت را به جان خریدند[5]، پس اگر حدیث غدیر یا احادیث دیگر در نظر آنان دلالت بر منصوصیت علی -عليه السلام- به امامت از جانب خدا می داشت، هرگز اصحاب رسول الله -صلى الله عليه وسلم- از آن عدول و اعراض نمی کردند و یا لاأقل خود آن حضرت و دوستداران و طرفدارانش، خصوصا انصار با جدیت تمام به آن استشهاد می کرد. البته لازم است ذکر کنیم خطبة «غدیریه» که در کتاب «احتجاج» مذکور است و در آن رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- با صراحت امامت و خلافت علی -عليه السلام- را بیان می کند، کذب واضح فاضح بر رسول خداست، علاوه بر اینکه در کتب معتبر به هیچ وجه ذکری از آن نیست[6]، سند آن نیز چنین است :
در «احتجاج» طبرسی پس از آنکه مشایخ اجازة خود را با کلمة «حدثنی» می آورد، می نویسد: قال حدثنا «محمد بن موسی الهمدانی» قال حدثنا «محمد بن خالد الطیالسی» قال حدثنی «سیف به عمیره» و «صالح بن عقبه» جمیعا عن «قیس بن سمعان» عن «علقمه بن محمد الحضرمی» عن ابی جعفر محمد بن علی -عليه السلام-.
اینک شرح حال فضاحت مالامال «محمد بن موسی الهمدانی» :
الف – در کتاب تنقیح المقال (ج 3 ص 194)، ممقانی ضمن شرح حال او می نویسد که وی کتابی به نام «زید النرسی» وضع نموده و احادیث بسیاری در آن جعل کرده است.
ب – در نقد الرجال تفرشی (ص 336) می نویسد: «محمد بن موسی الهمدانی ضعّفه القمیون بالغلوّ و کان ابن الولید یقول: انه کان یضع الحدیث. (غض) ضعیف یروی عن الضعفاء»: قمی ها موسی الهمدانی را به سبب غلو ضعیف می شمارند. و ابن الولید (استاد صدوق) می گوید که او حدیث جعل می کرده است و غضایری می گوید: او از ضعفاء نقل می کند.
ج – علامة شوشتری در قاموس الرجال (ج 8 ص 409) پس از شرح حال او می نویسد: «فضعفه اتفاقی قال به ابن الولید وابن بابویه وابن نوح و فهرست الطوسی والنجاشی وابن الغضائری»: ضعف او مورد اتفاق است و ابن الولید و ابن بابویه و ابن نوح طوسی و نجاشی و ابن الغضائری او را ضعیف می دانند.
د – ابن داوود در رجال خود (ص 512) او را در قسم دوم که مخصوص مجروحین و مجهولین است آورده و او را به وضع حدیث و غلو مذمت کرده است.
ه - در مجمع الرجال و الرواه (ج 6 ص 57) آمده است: (غض) «محمد ابن موسی الهمدانی ضعیف یروی عن الضعفاء» : محمد بن موسی الهمدانی ضعیف است و از ضعفاء روایت می کند.
و – در رجال نجاشی (ص 60) آمده است: محمد بن موسی الهمدانی ضعفه القمیون بالغلوّ و کان ابن الولید یقول: انه کان یضع الحدیث» : قمی ها موسی الهمدانی را به سبب غلوّ ضعیف دانسته و ابن الولید میگوید که او حدیث جعل می کرده است.
ز – اتقان المقال شیخ طه نجف (ص 261) نیز او را در ردیف ضعیفان و غلوکنندگان آورده است. میرزا محمد استرآبادی در منهج المقال (ص 327) نیز او را غالی و واضع حدیث می شمارد و می گوید: شیخ صدوق نیز او را تضعیف کرده است. در «جامع الرواه» اردبیلی (ج 2 ص 205) نیز وی ضعیف معرفی شده است.
این محمد بن موسی الهمدانی از محمد بن خالد الطیاسی و او را سیف بن عمیره و صالح بن عقبه روایت می کند.
اما سیف بن عمیره:
الف – رجال ممقانی (ج 2 ص 79) به نقل از شهید ثانی تضعیف او را نقل می کند و می نویسد: «ومن موضع من کشف الرموز انه مظنون و عن موضع آخر انه مطعون فیه وملعون» : او در بخشی از کتاب کشف الرموز مظنون و در بخشی دیگر مطعون و ملعون است.
ب – اتقان المقال شیخ طه نجف (299) او را در ردیف ضعفاء آورده است.
اما صالح بن عقبه
الف – در خلاصة حلی (ص 230) در قسم دوم که مخصوص حال ضعفاء است می نویسد: «صالح بن عقبة بن قیس بن سمعان روی عن أبي عبدالله کذاب غال لا یلتفت الیه» : صالح بن عقبه از امام صادق روایت کرده و بسیار دروغگو و اهل غلو است که به او اعتناء نمی شود.
ب – رجال ابن داوود (ص/462) او را در قسم مجروحین و مجهولین آورده و می نویسد: «لیس حدیثه بشئ کذاب غال کثیر المناکیر» : حدیثش ارزشی ندارد، کذاب و اهل غلو و بدیهای بسیار دارد.
وضع او در سایر کتب رجال نیز گفته اند: «غال کذاب لا یلتفت إلیه» : غلو کننده های دروغگوست که قابل اعتنا نیست.[7]
بدین ترتیب تردید نیست که خطبة غدیریه، کذب بر خدا و رسول است.
بنابراین همچنانکه بارها گفته ایم اگر علی ؛ به عنوان خلیفه و امام منصوص خدا و رسول بود، دلیلی نداشت اصحاب رسول خدا که ممدوح قرآن اند، برای رضایت ابوبکر که تمام اموال خود را در زمان حیات پیامبر ع در راه خدمت به اسلام، بذل کرده بود و در آن زمان نه ثروتی و نه سپاهی تحت فرماندهی داشت، به تصریح خدا و رسول پشت پا زده و او را بر حضرت علی ؛ که هم خویشاوندان زیاد داشت و هم از حیث وسائل مادی لاأقل از ابوبکر کمتر نبود، مقدم دارند و خلافت منصوصة آن بزرگوار را به دیگری واگذار کنند. خصوصا انصار که هم در وطن خویش بودند و هم اکثریت قاطع داشتند و هم طرفدار علی ؛ بودند، سکوت نمی کردند.
قسم به خداوند بزرگ که این تهمتی بزرگ و خیانتی عظیم است که می گویند اصحاب رسول خدا نص بر علی ؛ را نادیده گرفتند. این سخن فقط دشمنان اسلام را شاد می کند.
7- از حدیث غدیر و سایر احادیثی که آنها را دلیل بر منصوصیت علی -عليه السلام- برای خلافت گرفته اند، حدأقل تا نیم قرن پس از پیامبر، چنین استفاده ای نشده و شما هیچ حدیث صحیحی نمی یابید که حتی خود امیر المؤمنین علی ؛ به آن حدیث برای منصوصیت خود استناد کرده باشد و هیچ یک از فرزندان آن حضرت نیز در این نیم قرن بدان استناد نکرده اند، پس اگر در این باره از جانب خدا و رسول به طور صریح و روشن نصی موجود بود قطعا اصحاب رسول و شیعیان علی و لاأقل خود آن جناب بدان استناد می نمودند و حال اینکه در تمام احتجاجات آن جناب که فریقین (اهل سنت و شیعیان) در کتب معتبر خود آورده اند ابدا چنین ادعائی نشده و بعد از قرن اول است که مذاهب گوناگون چون مذهب کیسانیه و مرجئه و خطابیه و ناووسیه و راوندیه را دست سیاست به وجود آورد، آنگاه این قبیل احادیث که اکثر آن موضوعات و مجعولات است مورد استناد قرار گرفته است.
8- مطالعة دقیق و بدون تعصب در تواریخ معتبر اسلامی می رساند که در آن زمان، تکیه گاه کسانی که خود را لائق و وارث خلافت می دانستند، مسألة قرابت و وراثت و برخی رقابت های قبیله ای و گروهی نیز بود. عجیب تر اینکه اغلب احادیث شیعه نیز مسألة خلافت را از منظر قرابت می نگرد و اصرار بسیار دارد که امام امت باید از اولاد حضرت فاطمة زهرا ؛ باشد و غیر او غاصب و گمراه اند!!
با اینکه با کمترین اطلاعی از معارف دین می توان دریافت که در اسلام قرابت و قومیت و تعصب قبیله ای، معتبر و مورد تأیید نیست، ولی این نگرش چنان بر افکار غلبه دارد که حتی برخی از کلمات درباره امیر المؤمنین ؛ نیز با همین نظر تأویل شده است!!
از جمله نقل شده که آن حضرت پس از انتخاب ابوبکر فرمود:
|
و ان کنت بالشوری ملکت امورهم |
|
فکیف بهذا و المشیرون غیب؟ |
|
و ان کنت بالقربی حججت خصمهم |
|
فغیرک بالنبی أولی و اقرب |
|
اگرباشوراومشورتامورمردمرادر دست گرفتی |
|
پس چگونه است که مشاوران غایب |
|
و اگر با مسألة قرابت برایشان دلیل آوردی |
|
بنابراین غیر تو بدین مقام سزاوارتر و نزدیکترند |
و نیز در «اثبات الوصیه» مسعودی و در «بحار الأنوار»[8] چنین آمده است : «اتصل الخبر بأمیر المؤمنین بعد فراغه من غسل رسول الله وتحنیطه وتکفینه وتجهیزه ودفنه بعد الصلاه علیه مع من حضر من بنیهاشم وقوم من صحابته مثل سلمان وأبی ذر ومقداد وعمار وحذیفه وأبی بن کعب وجماعه نحو أربعین رجلا فقام خطیبا فحمدالله وأثنی علیه ثم قال: إن کانت الامامه فی قریش، فأنا أحق قریش بها وأن لا تکون فی قریش فالأنصار علی دعواهم» و حضرت علی؛ از کفن و دفن او فارغ شد، خبر [بیعت در سقیفة بنی ساعده] به آن حضرت رسید و بعد از آنکه بر پیکر رسول خدا نماز خواند آنگاه در مقابل یاران خود چون سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حذیفه و ابی بن کعب و جماعتی که حدود چهل تن بودند برپا خاست و خطبه خواند و خدا را حمد و ثنا گفت، آنگاه فرمود، اگر امامت در قریش باشد، پس من از همة قریش سزاوارترم و اگر در قریش نباشد ادعای انصار بجاست یعنی جایز نیست آنان نیز به جهت نصرت اسلام، برای احراز خلافت تلاش کنند سپس آن حضرت از مردم کناره گرفت و به خانه رفت ([9]).
9- در میان خاندان رسول خدا و عمو زادگان وی آنان که اهل فضل و تقوی بودند هرگز چنین ادعائی نشده که علی عليه السلام از طرف خدا و رسول برای امامت بر امت نصب شده است چنانکه قبلا گفتة حسن مثنی بن الحسن المجتبی -عليه السلام- را آوردیم که فرمود: «لوکان النبی أراد خلافته لقال ایها الناس هذا ولی امری والقائم علیکم بعدی فاسمعوا وأطیعوا» ترجمه: اگر پیامبر تفهیم خلافت او را می خواست می فرمود: ایها الناس! این پس از من ولی امر و سرپرست شماست بشنوید و اطاعت کنید. آنگاه جناب حسن بن حسن المجتبی -عليه السلام- اضافه کرد: «أقسم بالله سبحانه أن الله تعالی لو آثر علیا لأجل هذا الأمر ولم یقدم علی –کرم الله وجهه– لکان أعظم الناس خطاء» ترجمه: به خداوند سبحان سوگند، اگر خداوند علی را برای این امر بر دیگران ترجیح داده و علی کرم الله وجهه او خود پیش نیامده، خطا و جرمش از دیگران بزرگتر بود. و چنانکه در حدیث اثبات الوصیه بود امیر المؤمنین همین که شنید مردم با ابوبکر به استناد حدیث «الأئمة من قریش» بیعت کرده اند، فرمود: «إن تکن الامامه فی قریش فأنا أحق قریش بها وإن لم تکن في قریش فالانصار علی دعواهم» ترجمه: اگر امامت در قریش است پس من از دیگران به آن سزاوارترم و اگر در قریش نیست، ادعای انصار بجاست و بدون هیچ گونه سخن و احتجاجی به منصوصیت خود از مردم کناره گرفت. آیا منصوص از جانب خدا و رسول وظیفه اش همین است که بدون هیچ ادعائی و مطالبه ای برود و در خانه بنشیند؟ و چنانکه از روایت قیس بن عباد آوردیم که آن حضرت فرمود: «والذی فلق الحبه وبرا النسمه لو عهد الی رسول الله عهدا لجادلت علیه ولم اترک ابن ابی – قحافه یرقی درجه واحده من منبره» : قسم به کسی که دانه را شکافت و جهانیان را آفرید، اگر رسول خدا دربارة خلافت با من عهدی کرده بود، با چابکی بر آن می شتافتم و نمی گذاشتم پسر ابی قحافه به پله ای از منبر پیغمبر بر آید و در رجال کشی[10] داستان مذاکرة زید بن علی بن الحسین -عليه السلام- با «مؤمن الطاق» معلوم می دارد که در خاندان رسول خدا از مسألة امامت منصوصه خبری نبوده است : «ان مؤمن الطاق قیل له: ماجری بینک و بین زید بن علی فی محضر أبی عبدالله قال: قال زید بن علی: یا محمد بن علی بلغنی انک تزعم ان فی آل محمد اماما مفترض الطاعه قال: قلت: نعم وکان أبوک علی بن الحسین أحدهم قال: وکیف وقد کان یؤتی بلقمه وهی حاره فیبردها بیده ثم یلقمنیها افتری یشفق علی من حر اللقمه ولا یشفق علی من حر النار» ترجمه: به ابی جعفر احوال مؤمن الطاق گفتند که جریان گفتگوی تو با زید بن علی بن الحسین در حضور حضرت صادق چه بود؟ مؤمن الطاق گفت: زید بن علی به من گفت: ای محمد بن علی! به من چنین رسیده که تو می پنداری در میان آل محمد صلى الله عليه وسلم امامی مفترض الطاعه بوده است؟ گفتم: آری و پدر تو علی بن الحسین یکی از ایشان است! زید گفت: چگونه ممکن است در حالی که پدرم لقمه ای که داغ بود با دست مبارک خود سرد میکرد آنگاه در دهانم می گذاشت آیا تو چنین می پنداری که او از حرارت لقمه بر من دل سوزی می کرد اما از حرارت آتش جهنم دلسوزی نمی کرد؟[11]
در تفسیر فرات بن ابراهیم[12] می نویسد: احمد بن قاسم مٌعنعنا(که نوعی روایت حدیث است) از ابو خالد واسطی روایت می کند که ابوهاشم الرمانی که نام او قاسم بن کثیر است به زید بن علی بن الحسین عليه السلام عرض کرد یا ابا الحسین پدرم و مادرم فدایت آیا علی [همچون رسول خدا][13] مفترض الطاعه بود؟ زید چون نام رسول خدا را شنید به رقت آمد و برسر خود زد آنگاه سر خود را بلند کرده فرمود: «ای ابوهاشم رسول خدا پیغمبر مرسل بود و هیچ کس از خلائق در هیچ چیز به منزلت او نیست، ما فرزندان حسن و حسن پس از ایشان ذریة رسول خدا هستیم به خدا سوگند که هیچ یک از ما ادعای منزلت آن دو را از جانب خدا و رسول نکردیم و نه رسول خدا دربارة ما گفته است آنچه را دربارة علی و حسن و حسین عليه السلام گفته است جز اینکه ما ذریة رسول خداییم و مودت و دوستی و یاری کردن ما بر هر مسلمانی سزاوار و لازم است، به خدا سوگند که هیچ یک از ما چه از فرزندان حسن و چه از فرزندان حسین ادعا نکرده ایم که در میان ما امام مفترض الطاعه ای بر خود ما و یا بر جمیع مسلمانان وجود دارد! به خدا سوگند که پدرم علی بن الحسین در طول مدتی که من با او بودم چنین ادعائی نکرد تا خدا روح او را به سوی خود قبض نمود و محمد بن علی (امام باقر) در طول مدتی که من با او بودم چنین ادعائی نکرد تا خدا او را قبض نمود تا کسی نتواند چنین مقامی را از برادرم پس از او ادعا کند، نه به خدا، ولیکن شما گروهی هستید که دروغ می گویید, ای ابو هاشم امامی که از میان ما اطاعتش فرض بر ما و بر جمیع مسلمانان است آن کسی است که با شمشیر خود قیام کند و مردم را به کتاب خدا و سنت رسول دعوت نماید و برای این مقصود تسلط یافته، احکام آن را اجرا کند و اما آنکه بر فراش خود تکیه زده و محکوم دیگران بوده و احکام ستمگران بر او جاری باشد آیا می شود چنین کسی امام مفترض الطاعه بر ما و بر جمیع مسلمانان باشد؟! ای ابو هاشم ما چنین امامی را نمی شناسیم!» (با کمی اختصار)[14]
بیان متین و برهان مبین همین سخن است که جناب زید بن علی بن الحسین -عليه السلام- در این باره فرموده. فقط با این منطق است که می توان بر تمام مشکلات دینی توفیق یافت و آب رفته را به جوی باز آورد و نفاق را به اتفاق تبدیل نمود نه با بدگوئی به اصحاب رسول و یا خلفاء و یا بدگوئی به فرق اسلامی.
من تصور نمی کنم در میان جامعة مسلمین کسی که غرض و مرض را یک طرف گذاشته و در صدد نجات خود از عقبات روز رستاخیز باشد از این منطق سرپیچی کند. چه کسی از مسلمین می تواند با آن همه احادیثی که از طرف رسول خدا در مدت حیات آن حضرت، در مناقب علی -عليه السلام- صدور یافته است منکر فضائل آشکار علی -عليه السلام- در راه پیشرفت و عظمت اسلام و مجاهدت آن بزرگوار را منکر شود؟ در حالی که در هیچ مرحله ای از مراحل پیدایش و رشد نهضت اسلامی نیست که نقش مؤثر علی در آن نباشد، حیات سراسر افتخار و اعجاب انگیز علی -عليه السلام- مشحون از درخشش اعمال و نور افشانی رفتار عالی و حیرت انگیز آن حضرت است، رسول خدا صلى الله عليه وسلم گاه و بیگاه حضرتش را به عنوان نمونه و مظهر فضل و فلاح معرفی کرده و جنابش را شایستة دانسته، معنی آن این نیست که آن بزرگوار به نص صریح و فرمان محکم الهی برای خلافت پس از رسول خدا و فرزندان معدودش تا صبح قیامت برای قیادت و زمامداری امت تعیین گردیده اند که اگر مردم در امر حکومت و سیاست به دیگری رجوع کردند و او را برای زعامت سیاسی خود شایسته دانستند و تا زمانی که او را در مجرای اجرای احکام کتاب و سنت دیدند اطاعتش کردند، هم امام و هم مأموم یکسره اهل دوزخ باشند! آری اگر در میان خاندان رسول خدا مردی پیدا شد که از جهات علم و فضل و تقوی و لیاقت زمامداری، از دیگران بهتر بود بدیهی است که او اولی و احقّ است و مردم خود بدون هیچ اکراه و اجباری به او روی خواهند آورد زیرا در سرشت و طینت و نفس و روح مردم همواره احترام به رسول دین و پیغمبر آئین و خاندان او قوی است. از این روست که می بینیم در تاریخ اسلام هر گاه مردی از خاندان رسول خدا – ولو اینکه انتسابش فاقد حقیقت بوده – خروج می کرد، مردم مسلمان اطراف او را گرفته و با خلفاء و زمامداران وقت به جنگ و کارشکنی می پرداختند چنانکه صدها نفر از خاندان علی -عليه السلام- و خاندان جعفر به این نام قیام کرده و مزاحم خلفای بنی امیه و بنی عباس بوده اند که در تاریخ اسلام ثبت و خصوصا کتاب مقاتل الطالبین متضمن داستان امامت آنان است، و همین امروز نیز اگر کسی از منسوبین و یا منتسبین به علی -عليه السلام- و فاطمه در میان مسلمانان برای احراز حکومت و زمامداری قیام نماید و لائق این مقام باشد اکثر مسلمین به سب ارادتی که به خاندان پیامبر -صلى الله عليه وسلم- دارند از او طرفداری خواهند کرد در حالی که حقائق تعالیم اسلام بر اکثر مسلمین مجهول است و ما امروز کمتر مسلمانی را می بینیم که از معارف و احکام دین خود اطلاعی صحیح داشته باشد، زیرا مرور ایام و اعوام از پیدایش اسلام تا امروز و غرض و مرض هایی که از دوست و دشمن در این باره ابراز شده و گرد و غبار اوهام و خرافات که در طول تاریخ بر چهرة نورانی اسلام نشسته است، سبب می شود کمتر کسی بتواند به سادگی اسلام حقیقی را بشناسد، مگر اینکه توفیق إلهی او را دریابد.
)ذَلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ.( (انعام / 88)
«این هدایت خداست که هر کس از بندگانش را بخواهد به آن هدایت می کند».
و
)وَمَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ(. (اسراء / 97)
«کسی هدایت یافته است که خداوند او را هدایت فرماید».
و اگر می بینیم کسانی چون فقهاء سبعه در زمان حضرت سجاد -عليه السلام- و یا علمایی چون ابو حنیفه نعمان بن ثابت و مالک بن انس و محمد بن ادریس شافعی[15] و ابن ابی لیلی و ... در زمان حضرات باقر و صادق و کاظم – علیهم السلام مورد توجه و علاقة مردم قرار گرفتند و مشهور شدند علت آن اولا فضل و دانش و تقوای آنان بوده و اگر کسی با دیدة انصاف به تواریخ معتبر مراجعه کند در می یابد که آنان متقی و دارای علم بسیار بوده اند و طبعا چنین صفاتی را هر کس داشته باشد خواه و ناخواه مورد توجه مردم قرار گرفته و مشهور می شود.
بر مطلعین از تاریخ اسلام مخفی نیست که منصوصیت علی -عليه السلام- فقط مبتنی بر حدیث است و گرنه در کتاب خدا کمترین اشاره ای به آن نیست و مهمترین آن احادیث، حدیث غدیر خم است که شرح آن گذشت و معلوم شد که آن حدیث هرگز معنای خلافت و امامت نداشته و اصلا به این معنی نیست. همچنین است احادیث «منزلت» و «اکل طیر مشوی» و «اعطا لواء» و «خاتم بخشی» و امثال آن، و کسی از شنوندگان این احادیث از رسول خدا در آن زمان، چنین معنائی را از آن استنباط نکردند و گرنه محال بود که از آن همه مؤمنین با اخلاق که ممدوح قرآن اند، فرمان خدا و رسول را پشت سر انداخته، بدون هیچ داعیهای از زر و زور که در نظر آن بزرگواران کمتر اثری داشت از علی -عليه السلام- به دیگری عدول کنند و چنانکه گفتیم اساسا این مدعی و مطلب با روح شریعت ابدی الهی مخالف است چنانکه شرح آن گذشت. لیکن در کتب شیعة امامیه علاوه بر احادیثی که در خصوص امامت منصوصة علی عليه السلام آمده احادیثی نیز وجود دارد که مبین آن است که رسول خدا به فرمان خدا ائمة اثنی عشر را یک به یک با نام و نشان معرفی کرده و جای عذری برای احدی باقی نگذاشته است. ما اینک آن احادیث را با متن و سند در این اوراق إن شاء الله میآوریم آنگاه از حیث ارزش سند و مضمون مورد تحقیق قرار می دهیم تا ببینیم حقیقت چیست؟
مهمترین حدیثی که در معرفی ائمة اثنی عشر در کتب شیعه آمده است حدیث مشهور به حدیث لوح جابر است این حدیث به چند عبارت و چند طریق آمده که ما همگی را از نظر خوانندگان می گذرانیم:
الف – در کتاب اکمال الدین[16] صدوق و نیز در کتاب عیون اخبار الرضا این حدیث با این سند آمده:
«حدثنا محمد بن ابراهیم بن اسحق الطالقانی قال: حدثنا الحسن ابن اسمعیل قال: حدثنا ابو عمرو سعید بن محمد بن نصر القطان قال: حدثنا عبید الله بن محمد السلمی قال: حدثنا محمد بن عبدالرحمن قال: حدثنا محمد بن سعید قال: حدثنا العباس ابی عمرو عن صدقه بن ابی موسی عن ابی نصره قال: لما احتضر ابو جعفر محمد بن علی الباقر -عليه السلام- عند الوفاة دعا بابنه الصادق فعهد إلیه عهداً فقال له اخوه زید بن علی: لو امتثلت فی بمثال الحسن والحسین -عليهما السلام- لرجوت ان لا تکون اتیت منکرا فقال: یا ابا الحسین ان الامانات لیست بالمثال ولا العهود بالرسوم وانما هی امور سابقه عن حجج الله تبارک وتعالی ثم دعا بجابر بن عبدالله فقال له : یا جابر حدثنا بما عاینت فی الصحیفة فقال له جابر : نعم یا أبا جعفر، دخلت علی مولاتی فاطمة -عليها السلام- لاهنّیها بمولود الحسن -عليه السلام- فاذا هی بصحیفة بیدها من درة بیضاء فقلت: یا سیدة النسوان ما هذا الصحیفة التی اراها معک؟ قالت : فیها أسماء الائمة من ولدی. فقلت لها: ناولینی لانظر فیها. قالت : یا جابر لو لا النهی، لکنت افعل لکنه نهی ان یمسها الا نبی او وصی او اهل بیت نبی ولکنه مأذون لک أن تنظر الی باطنها من ظاهرها. قال جابر: فقرأت فاذا فیها ابوالقاسم محمد بن عبدالله المصطفی أمّه آمنة بنت وهب، ابوالحسن علی بن ابی طالب المرتضی أمه فاطمة بنت اسد بن هاشم من عبد مناف، ابو محمد الحسن بن علی البر، ابو عبدالله الحسین بن علی التقی أمّهما فاطمة بنت محمد، ابو محمد علی بن الحسین العدل أمه شهربانویة بنت یزد جرد بن شاهنشاه، ابو جعفر محمد بن علی الباقر امه ام عبدالله بنت الحسن بن علی بن ابی طالب، ابو عبدالله جعفر بن محمد الصادق امه ام فروة بنت القاسم بن محمد بن ابی بکر، ابو ابراهیم موسی بن جعفر الثقة امه جاریة اسمها حمیدة، ابو الحسن علی بن موسی الرضا امة جاریة اسمها نجمة، ابو جعفر محمد بن علی الزکی امه جاریة اسمها خیزران، ابو الحسن علی بن محمد الامین امه جاریة اسمها سوسن، ابو محمد الحسن بن علی الرفیق امه جاریة اسمها سمانة و تکنی بام الحسن، ابوالقاسم محمد بن الحسن هو حجة الله علی خلقه القائم امه جاریة اسمها نرجس، صلوات الله علیهم اجمعین».
مضمون حدیث این است که چون حضرت باقر -عليه السلام- محتضر شد در هنگام فوت خود پسرش حضرت صادق را خواست و عهد امامت را به او سپرد برادرش زید بن علی بن الحسین به او گفت: اگر همان گونه که امام حسن -عليه السلام- امامت را به برادرش حسین -عليه السلام- بن علی واگذار کرد تو نیز چنین می کردی گمان می کنم کار بدی نکرده بودی (یعنی زید می خواست که امامت را حضرت باقر به او واگذارد) حضرت باقر به او فرمود: ای ابو الحسین امانات چون بخشش مال و اموال نیست که هر کس به هر که بخواهد بدهد و عهود الهی چون رسوم نیست که هر کس هر چه خواهد بکند اینها اموری است با سابقه از طرف حجت های خدا آنگاه برای اقناع واسکات زید جابر بن عبدالله را خواست و فرمود: ای جابر آنچه را در صحیفه به چشم خود دیده ای برای ما بیان کن، جابر عرض کرد آری ای ابو جعفر من وارد شدم بر بانوی بزرگوار خود فاطمه علیها السلام تا او را به ولادت حسن تهنیت و مبارکباد گویم ناگاه صحیفه ای در دست آن حضرت دیدم از درّ سفید، گفتم : ای بی بی زنان جهان، این صحیفه که با شما می بینم چیست؟ فرمود در آن اسماء امامان از فرزندان من است، عرض کردم آن را به من بدهید تا ببینم، فرمود : ای جابر اگر نهی نبود این کار را می کردم لیکن نهی شده است از اینکه کسی آن را به دست بگیرد مگر کسی که پیغمبر یا وصی پیغمبر یا از خاندان پیغمبر باشد، لیکن تو مأذونی که از روی آن ببینی که در آن چیست، جابر گفت: من آن را خواندم که نوشته بود: محمد مصطفی که مادرش آمنه است و همچنین نام دوازده امام با نام مادران آن را ... الخ.[17]
نخست لازم است سند این حدیث مورد رسیدگی قرار گیرد، سپس متن و مضمون آن را مورد بررسی قرار می دهیم، انشاء الله تعالی.
بررسی سند حديث – هیچ یک از روات این حدیث از سعید بن محمد بن نصر القطان تا ابو نصره نامی در کتب رجال ندارند و معلوم نیست صدوق این راویان را از کجا آورده و از که گرفته و این روایت را از کجا کشف کرده است؟!! اما در حاشیة کتاب اکمال الدین نوشته شده ابو بصره و اگر ابو بصره باشد محمد بن قیس اسدی است که شهید ثانی او را در کتاب الدرایه ضعیف شمرده و فرموده است: «کلما کان فیه محمد بن قیس عن ابی جعفر فهو مردود»! هر روایتی که از محمد بن قیس از ابی جعفر باشد مردود است! اما یقینا او محمد بن قیس نیست و اگر او باشد از قول او چنین دروغی بافته اند و نیز در حاشیة همین کتاب گفته است اگر ابو بصره باشد اسم او حمیل (به ضم حاء) و به هر حال مجهول است. و اصلا خود حدیث به قدر رسوا است که ما هیچ گونه احتیاجی به صحت و سقم حدیث از جهت رجال آن نداریم، و حاشیه نویس هم هر چه نوشته بی پایه و اساس است و اگر متن حدیث درست بود، سندش هر چه باشد گوباش. اینک به متن حدیث توجه می کنیم:
بررسی متن و مضمون حديث – ابو بصره یا ابو بصر که هر که باشد مجهول و بی نام و نشان است گفته است : «لما احتضر ابو جعفر محمد بن علی الباقر عند الوفاه» (احتضار و وفات حضرت امام محمد باقر بر طبق تمام تواریخ از سال 114 تا سال 118 است)[18] و فاصلة بین وفات حضرت باقر -عليه السلام- و جابر بن عبدالله حد متوسط چهل سال است و کمتر نیست. کسی به حدیث ساز کذّاب نگفته هنگامی که حضرت ابو جعفر محمد باقر محتضر بود، جابر کجا بود که تو از قول او حدیث لوح را آوردی و اثبات امامت اثنی عشر با نام و نشان پدر و مادر کردی؟ جابر که چهل سال قبل از احتضار حضرت باقر از دنیا رفته چگونه آمد و زید بن علی را به امامت حضرت صادق قانع کرد؟!
اینک برویم سراغ زید، شیخ طوسی در رجال خود (ص 195) فرموده: «قتل سنه احدی و عشرین و مائه وله اثنتان و اربعون سنة» : او سال 121 و در سن 42 سالگی کشته شد در این صورت آن جناب در سال 79 یا 80 متولد شده زیرا در سال 121 شهید شده در حالی که چهل و دو ساله بوده در تهذیب تاریخ ابن عساکر ج 6 (ص 18) زید ابن علی بن الحسین در سال 78 یعنی چهار سال یا حد اقل یک سال بعد از فوت جابر متولد شده و سید علی خان شوشتری در شرح صحیفة سجادیه تولد او را در سال 75 آورده است یعنی یک سال بعد از فوت جابر، پس زید بن علی بن الحسین در کجا بوده که جابر در سال 114 یا سال 117 در حالی که خود در سال 74 فوت کرده برای اقناع و اسکات او آمده است؟!!
به فرمودة شهید ثانی رسواترین حدیث آن است که تاریخ آن را رسوا کند. اما چیزی که به راستی مایة شگفتی است این که همین حدیث رسوا را بسیاری از علمای شیعه در اثبات امامت و نص بر ائمة اثنی عشر آورده اند و متأسفانه متعرض و متذکر این عیب بزرگ نشده و تعصب و یا حب تقلید، مانع ابراز حق گردیده است! و صدوق در کتاب اکمال الدین عیبی که بر این حدیث گرفته است آن است که نوشته: «قال مصنف هذا الکتاب جاء هذا الحدیث هکذا بتسمیه القائم و الذی اذهب الیه ما روی فی النهی عن تسمیه القائم» : عیب این حدیث آن است که نام حضرت قائم محمد بن الحسن آمده و من عقیده ام این است که از بردن نام حضرت قائم نهی شده است!
واقعا عجیب نیست که بنا به مثل مشهور ایشان تارموی را می بیند اما منار و کوه را نمی بیند؟!
البته معایب این روایت بسیار است اما چون به لحاظ تاریخی بسیار رسوا بود، آن را بر عیوب دیگر مقدم داشتیم و اینک برخی از عیوب فراوان آن را نیز ذکر میکنیم:
اولا : در این حدیث جابر گفته من برای تهنیت و مبارک باد تولد حسن، خدمت حضرت فاطمه رفتم اما در آن زمان مرسوم نبوده که مسلمانان برای تهنیت مولودی به خانة مادر فرزند بروند.
ثانیا : بر فرض آنکه چنین رسم بوده جوانی چون جابر بن عبدالله که در آن موقع سنش از 16 یا 17 سال تجاوز نمی کرد و چون در سنة سوم هجرت حضرت حسن متولد شد جابر هنوز ازدواج نکرده و اعزب بود زیرا جابر پس از فوت پدرش عبدالله ابن حزام که در جنگ احد در سال سوم هجرت شهید شد یعنی همان سال تولد امام حسن با زنی بیوه ازدواج کرده و نمی توانست تنها به خانة فاطمة زهرا -عليه السلام- برود و متن روایت می رساند که او تنها بوده و کسی در این وقت با او نبوده است.
ثالثا : لازمة دیدن و خواندن چنین لوحی که در دست حضرت فاطمه -عليها السلام- بوده آن است که او از خیلی نزدیک آن لوح را دیده و خوانده باشد و چنین اتفاقی جدا بعید است که حضرت زهرا -عليها السلام- که می فرمود بهتر است هیچ مردی زن نامحرم و هیچ زنی مرد نامحرم را نبیند اجازه دهد که جابر آنقدر به او نزدیک شود که بتواند آن لوح را در دست آن حضرت بخواند.
رابعا : در این حدیث اسماء مادران ائمه را غالبا اشتباه گفته مثلا در لوحی که از همین جابر در کتاب اثبات الوصیه آمده نام مادر حضرت علی بن الحسین جهان شاه است و در اینجا شهر بانو است و نام مادر حضرت امام رضا تکتم و در این جا نجمه است و همچنین اسماء دیگران!
خامسا : حضرت فاطمه علیها السلام در این حدیث فرموده : در این لوح نام امامان از فرزندان من است و در عین حال نام پیغمبر و علی نیز در آن است و آن حضرت مادر آنان نیست! و عیب های دیگری نیز در آن هست اما همین اندازه برای آنکه به وضوح و روشنی ببینیم و بدانیم که این حدیث از اکذب اکاذیبی است که در مورد امامت منصوصه ساخته اند، کافی است )وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِباً(. خدا نیامرزد کاذبان و جاعلان و تفرقه افکنانی را که با جعل این گونه احادیث ملت اسلام را به تفرقه و پریشانی افکنده اند.
حدیثی دیگر که در آن نام ائمة اثنی عشر آمده و همان حدیث لوح است که در کتاب اکمال الدین و عیون اخبار الرضا و کافی کلینی[19] بدین سند است و ما آن را از اکمال الدین نقل می کنیم :
«حدثنا ابی ومحمد بن الحسن قالا: حدثنا سعد بن عبدالله وعبدالله بن جعفر الحمیری جمیعا عن ابی الخیر صالح بن ابی حماد و الحسن بن ظریف جمیعا عن بکر بن صالح عن عبدالرحمن بن سالم عن ابی بصیر عن ابی عبدالله –عليه السلام- قال: قال ابی -عليه السلام- لجابر بن عبدالله الانصاری ان لی الیک حاجه فمتی یخف علیک ان اخلوبک و اسالک عنها؟ قال جابر: فی ای الاوقات شئت جئنی فخلی به ابو جعفر -عليه السلام- فقال له: یا جابر، اخبرنی من اللوح الذی رایته فی ید امی فاطمه بنت رسول الله -صلى الله عليه وسلم- و ما اخبرتک به ان فی ذلک اللوح مکتوبا قال جابر: اشهد بالله انی لما دخلت علی امک فاطمة فی حیاة رسول الله -صلى الله عليه وسلم- أهنیها بولادة الحسن، فرایت فی یدها لوحا اخضر ظننت انه من الزّمرد ورایت فیه کتابا ابیض شبیها بنور الشمس فقلت لها: بابی انت وامی یا بنت رسول الله ما هذا اللوح؟ فقالت: هذا و الله لوح أهداه الله جل جلاله الی رسول -صلى الله عليه وسلم- فیه اسم ابی وبعلی واسم ابنی واسماء الاوصیاء من ولدی فاعطانیه ابی لیسرنی بذلک قال جابر: فاعطتنیه امک فاطمه -عليه السلام- فقراته و انتسخته! [استنسخته] فقال ابی: یا جابر هل لک ان تعرضه علی قال: نعم، فمشی معه ابی -عليه السلام- حتی انتهی الی منزل جابر، فاخرج الی ابی صحیفة من ورق فقال له: یا جابر انظر فی کتابک لاقرأه علیک فنظر جابر فی نسخته فقرأه علیه ابي -عليه السلام- فوالله ما خالف حرف حرفا. قال جابر: اشهد بالله انی هکذا رایته فی اللوح مکتوبا».
بسم الله الرحمن الرحیم
هذا الکتاب من الله العزیز الحکیم لمحمد نوره وسفیره وحجابه (!!) ودلیله، نزل به الروح الامین من عند رب العالمین عظم یا محمد اسمائی واشکر نعمائی ولا تجحد آلائی انی انا الله لا اله الا انا قاصم الجبارین ومذلّ الظالمین [مدیل المظلومین] ومبیر المستکبرین ودیان یوم الدین انی انا الله لا اله الا انا فمن رجا غیر فضلی او خاف غیر عدلی (!!) عذبته عذابا لا اعذبه احدا من العالمین فایای فاعبد وعلّی فتوکّل، انی لم ابعث نبیا فاکملت ایامه وانقضت مدته الا جعلت له وصیا وانی فضلتک علی الانبیاء وفضلت وصیک علی الاوصیاء و اکرمتک بشبلیک الحسن و الحسین و جعلت حسنا معدن علمی بعد انقضاء مده ابیه و جعلت حسینا خازن وحیی (؟!!) و اکرمته بالشهاده و ختمت له بالسعاده، فهو افضل من استشهد وارفع الشهداء درجه جعلت کلمتی التمامه معه والحجة البالغة عنده بعترته اثیب و اعاقب اولهم سید العابدین و زین الاولیاء الماضین وابنه سمیّ جدّه المحمود محمد الباقر لعلمی و المعدن لحکمتی سیهلک المرتابون فی جعفر الراد علیه کالراد علیّ حقّ القول منی لاکرمن مثوی جعفر ولاسرنه فی اولیائه و اشیاعه وانصاره [اتیحت بعده موسی فتنه عمیاء حندس لان خیط فرضی] وانتخبت بعده موسی وانتخبت بعده فتاه لان حفظه فرض لاینقطع وحجتی لا تخفی وان اولیائی لاینقطعوا ابدا [ان اولیائی یسقون بالکاس الاوفی] الا فمن جحد واحدا منهم فقد جحد نعمتی ومن غیّر آیة من الکتابی(!!)[20] فقد افتری علیّ وویل للمفترین الجاحدین عند انقضاء مده عبدی موسی و حبیبی و خیرتی ان المکذب بالثامن مکذب بکل اولیائی وعلی ولیی وناصری ومن اضع علیه اعباء النبوة (؟!!) وامنحه بالاضطلاع یقتله عفریت مستکبر یدفن بالمدینة التی بناها العبد الصالح ذو القرنین الی جنب شر خلقی، حق القول منی لاقرن عینه بمحمد ابنه وخلیفته من بعده فهو وارث علمی ومعدن حکمتی وموضع سری وحجتی علی خلقی وجعلت الجنة مثواه وشفّعته فی سبعین من اهل بیته کلهم قد استحقوا النار و اختم بالسعاده لابنه علی ولیی و ناصری والشاهد فی خلقی و امینی علی وحیی (؟!!) اخرج منه الداعی الی سبیلی والخازن لعلمی (!) الحسن ثم اکمل ذلک با بنه رحمه للعالمین علیه کمال موسی وبهاء عیسی وصبر ایوب سیذل اولیائی فی زمانه ویتهادون رؤسهم کما تهادی رؤس الترک والدیلم فیقتلون و یحرقون ویکونون خائفین مرعوبین وجلین تصبغ الارض من دمائهم و [یفشوا] ینشأ الویل والرنین فی نسائهم، اولئک اولیائی حقا، بهم ادفع کل فتنه عمیاء حندس وبهم اکشف الزلازل وارفع القیود [الآصار] والأغلال اولئک علیهم صلوات من ربهم ورحمة واولئک هم المهتدون قال عبدالرحمن بن سالم قال ابو بصیر: لو لم تسمع فی دهرک الا هذا الحدیث لکفاک، فصنه الا عن اهله»[21]
بررسی سند حديث – در سند این حدیث ما را به راویان نزدیک به معصوم که اتفاقا همة آنها ضعیف اند کاری نداریم، هر چند بکر بن صالح را طبق نقل تنقیح المقال ج 1 (ص 178) جماعتی تضعیف کرده اند و به فرمودة ابن الغضائری بکر بن صالح جدا ضعیف و کثیر التفرد به غرائب و رجال نجاشی (ص 84) نیز او را ضعیف دانسته و علامة حلی در خلاصه (ص 207) او را در قسم د([1])- علاوه بر مطالب بالا، مراجعه به چاپ اوّل کتاب «معرفه الحدیث» تألیف شیخ «محمد باقر البهبودی» چاپ «مرکز انتشارات علمی و فرهنگی» (ص 256 الی 260) نیز بیفایده نیست. (برقعی)
([2])- علاوه بر متن روایت، تاریخ نیز مؤید کذب آن است زیرا حد اکثر خودداری حضرت علی را بیعت با ابوبکر شش ماه بیشتر نیست بنابر آن قول که حضرت فاطمه علیها السلام شش ماه بعد از وفات رسول الله فوت نموده و حال اینکه اکثر روایات شیعه حاکی است که آن بزرگوار هفتاد و پنج روز پس از وفات رسول خدا در گذشته است و تمام مورخین متفق اند که علی -عليه السلام- پس از فوت حضرت فاطمه -عليها السلام- با ابوبکر بیعت کرده، هر گاه فوت حضرت زهرا -عليها السلام- را شش ماه بعد از وفات رسول خدا بگیریم و رحلت رسول الله هم در ماه ربیع الاول بدانیم در حالی که شیعیان آن را در ماه صفر می دانند با این حساب باز هم امیر المؤمنین -عليه السلام- قبل از ماه رمضان با ابوبکر بیعت کرده است، پس چگونه ممکن است که بعد از بیعت با ابوبکر آن حضرت او را به مسجد قبا برده و چنان حادثه ای واقع شده باشد؟!!
([3])- (تعلیق علامه برقعی) مؤلّف به اختلاف نظر ائمّه اشاره کرده است که ما در اینجا چند مورد را به عنوان نمونه می آوریم، از جمله اختلاف علی -عليه السلام- با همسر بزرگوارش حضرت فاطمه زهرا – علیها السلام – است که علاّمه «مجلسی» آن را چنین گزارش کرده است : «عن حبیب بن ابی ثابت قال : کان بين علی و فاطمة کلام، فدخل رسول الله ع فاخذ رسول الله ع ید علی فوضعها علی سرته وأخذ ید فاطمة فوضعها علی سرته فلم یزل حتی أصلح بینهما، ثم خرج فقیل له یا رسول الله دخلت و انت علی حال و خرجت و نحن نری البشری فی وجهک، قال و ما یمنعنی و قد اصلحت بین اثنین احب من علی وجه الارض الی» یعنی : میان علی و فاطمه اختلافی بود، پیامبر -صلى الله عليه وسلم- وارد شد .... و دست علی را گرفت و بر ران خود گذاشت و دست فاطمه را گرفت و بر ران خود گذاشت و همچنان نگه داشت تا میان آن دو اصلاح فرمود، آنگاه بیرون آمد. گفته شد: ای رسول خدا با حالتی ناراحت داخل شدی و در حالی که ما شادمانی را در رخسارت می بینیم، خارج شده ای، فرمود: چرا چنین نباشد در حالی که میان دو تن که عزیزترین افراد روی زمین نزد هستند، اصلاح کرده ام. 0بحار الأنوار، طبع جدید، تحقیق و تعلیق محمّد باقر بهبودی، ج 43، ص 146).
نمونه دیگر چنانکه علماء و مورّخین ذکر کرده اند، اختلاف حضرت علی -عليه السلام- با پسر بزرگوارش امام حسن -عليه السلام- است. «دینوری» می نویسد : «فدنا منه الحسن -عليه السلام- فقال : یا ابت اشرت علیک حین قتل عثمان و راح الناس الیک و غدوا و سالوک ان تقوم بهذا الامر الا تقبله حتی تاتیک طاعة جمیع الناس فی الآفاق و اشرت علیک حین بلغک خروج الزبیر و طلحة بعائشة الی البصرة ان ترجع الی المدینة فتقیم فی بیتک و اشرت علیک حین حوصر عثمان ان تخرج من المدینة، فان قتل، قتل و انت غائب، فلم تقبل رایی فی شیء من ذلک فقال له علی : اما انتظاری طاعة جمیع الناس من جمیع الآفاق، فان البیعة لاتکون الا لمن حضر الحرمین من المهاجرین و الانصار فاذا رضوا و سلموا وجب علی جمیع الناس الرضا و التسلیم و اما رجوعی الی بیتی و الجلوس فیه، فان رجوعی لو رجعت کان غدرا بالامة و اما خروجی حین حوصر عثمان فکیف امکننی ذلک؟ و قد کان الناس احاطوا بی كما احاطوا بعثمان فاکفف یا بنی عما انا اعلم به منک» : امام حسن -عليه السلام- به حضرت علی -عليه السلام- نزدیک شد و گفت : ای پدر هنگامی که عثمان کشته شد و مردم صبحگاهان به سویت آمده و از تو تقاضا کردند که خلافت را به عهده بگیری، من به تو اشاره کردم که نپذیری تا همه مردم در تمام آفاق از تو اطاعت کنند و نیز هنگامی که خبر خروج زبیر و طلحه با عایشه به سوی بصره به تو رسید اشاره کردم که به مدینه بازگردی و در خانه ات بنشینی و هنگامی که عثمان محاصره شد به تو اشاره کردم که از مدینه خارج شوی تا اگر او کشته شود، در حالی کشته شده که تو در مدینه نبوده ای، و تو در هیچ یک از این امور رأی مرا قبول نکردی! علی -عليه السلام- پاسخ داد امّا درباره اینکه منتظر بمانم تا همه مردم در تمام آفاق اطاعتم کنند، بیعت تنها حقّ کسانی است از مهاجرین و انصار که درحرمین (مکه و مدینه) حضور دارند و چون آنها راضی و تسلیم شدند، بر همه مردم واجب است که راضی و تسلیم شوند و امّا بازگشتن به خانه و نشستن در خانه، اگر این کار را انجام می دادم، درباره این امّت کوتاهی کرده بودم و از این که تفرقه بیفتد و وحدت این امّت به پراکندگی تبدیل شود، آسوده خاطر نبودم. امّا خروجم از مدینه هنگامی که عثمان محاصره شده بود، چگونه برایم امکان داشت در حالی که من نیز مانند عثمان مورد احاطه مردم قرار گرفته بودم؟! پس ای پسر جان خود را از سخن گفتن درباره امری که من از تو به آن داناترم، بازدار» (اخبار الطوّال، ابو حنیفه دینوری، تحقیق عبدالمنعم عامر و جمالالدّین الشّیال، ص 145) نظیر همین اعتراض و گفتگو را علاّمه مجلسی به نقل از شیخ مفید آورده که در حاشیه همان صفحه به «امالی» شیخ طوسی، چاپ اوّل، جزء الثّانی، ص 32 و کتاب «نهج السّعادة» نیز ارجاع داده شده، روایت مذکور چنین است : «فلما فرغ (امیر المؤمنین) من صلاته قام الیه ابنه الحسن بن علی – علیهما السلام – و جلس بین یدیه ثم بکی و قال : یا امیر المؤمنین انی لا استطیع ان اکلمک و بکی، فقال له امیر المؤمنین: لاتبک یا بنی و تکلم و لا تحن حنین الجاریة، فقال: یا امیر المؤمنین! ان القوم حصروا عثمان یطلبونه بما یطلبونه اما ظالمون او مظلومون فسالتک ان تعتزل الناس و تلحق بمکة حتی تؤوب العرب و تعود الیها احلامها و تاتیک وفودها .... ثم خالقک طلحه و الزبیر فسالتک ان لا تتبعها و تدعها فان اجتمعت الامه فذاک و ان اختلفت رضیت بما قسم الله و انا الیوم اسالک ان لا تقدم العراق و اذکرک بالله ان لا تقتل بمضیعة، فقال امیر المؤمنین: اما قولک ان عثمان حصر فما ذاک و ما علی منه فقد کنت بمعزل عن حصره و اما قولک ایت مکة فو الله ما کنت لاکون رجل الذی یستحل بمکة و اما قولک اعتزل العراق و دع طلحة و الزبیر فو الله ما کنت لاکون کالضبع تنتظر حتی یدخل علیها طالبها فیضع الحبل فی رجلها» .... یعنی: چون امیر المؤمنین از نماز فراغت یافت فرزندش حسن بن علی ؛ به سوی او رفت و در پیش روی او نشست سپس گریست و گفت: ای امیر مؤمنان من نمی توانم با تو سخن بگویم و به گریه اش ادامه داد. امیر المؤمنین فرمود : پسر جان گریه مکن و سخن بگو و ناله مکن. امام حسن گفت:ای امیر مؤمنان گروهی عثمان را محاصره کردند و از او درخواستهایی داشتند، خواه ستمگر بودند یا ستمدیده، در آن هنگام من از تو درخواست کردم که از مردم کنارهگیری کنی و به مکه بروی تا آنکه عرب به سویت باز گردد و آرزوهای خود را (در به پاداشتن حکومتی عادلانه) باز یابند و نمایندگانشان به سوی تو آیند .... سپس طلحه و زبیر با تو مخالفت کردند و در آن موقع من از تو خواستم که پیگیر کارشان نشوی و آن دو را واگذاری، پس اگر امّت به گرد تو اجتماع کردند چه بهتر و اگر درباره تو اختلاف کردند، به آنچه خداوند قسمت فرموده، رضا داده ای و امروز از تو می خواهم که به عراق نروی و به خدایت سوگند می دهم کاری نکنی که سبب شود کشته شده و از دست بروی. حضرت امیر در پاسخ فرمود : امّا این سخنت که عثمان محاصره شده، چه گناهی از آن بر گردن من است؟ من از محاصره اش بر کنار بوده ام و امّا این سخنت که به مکّه برو، پس سوگند به خدا من مردی نیستم که حرمت مکّه را بشکنم (چون ممکن است دشمنان خون را در آنجا بریزند) امّا این سخنت که به عراق نرو، سوگند به خدا که من مانند حیوانی نیستم که در انتظار بماند تا جستجوگرش به سراغ او بیاید و ریسمان را به پای او بنهد. (بحار الانوار، چاپ جدید، ج 32، ص 103-104) امام حسن -عليه السلام- با برادر بزرگوارش امام حسین -عليه السلام- نیز هم عقیده نبود و چنانکه طبری و ابن عساکر (تاریخ مدینة دمشق، تحقیق علی شیری، دارالفکر، ج 13، ص 267) و إبن خلدون (تاریخ إبن خلدون، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، الجزء الثانی، ص 186) و ... ذکر کرده اند، در موضوع مصالحه با معاويه، نظری غیر از حضرت سیّد الشّهداء داشت، به طوری که امام حسین -عليه السلام- آن حضرت را سوگند داد که صلح با معاویه را نپذیرد، امّا چنانکه می دانیم امام حسن -عليه السلام- چنین نکرد. لازم به ذکر است که تردید برخی از نویسندگان در سند این خبر، وارد نیست، زیرا هر چند «عثمان بن عبدالرحمان» که در سند طبری مذکور است، شیعی نیست ولی چنانکه شهید ثانی در «درایة الحدیث» فرموده، موثوق بودن و صدق راوی مهمتر از مذهب اوست و مذهب، شرط پذیرفتن روایت نیست.
در مورد عثمان بن عبدالرحمان نیز، رجالی معروف «إبن معین» می گوید: «صدق : او بسیار راستگوست» و اگر بخاری در کتاب رجالش درباره وی گفته است : «یروی عن اقوام ضعاف» : وی از ضعفاء روایت می کند» امّا ابن ابی حاتم از قول پدرش که از دانشمندان علم رجال است می نویسد: «انکر ابی علی البخاری ادخال عثمان فی کتاب الضعفاء و قال هو صدوق: پدرم ابو حاتم این کار بخاری را که عثمان بن عبدالرحمان را در کتاب ضعفاء ذکر کرده انکار نموده و گفته است او بسیار راستگوست». البتّه بخاری نیز چنانکه عبارتش بر این امر تصریح دارد، شخص عثمان را تضعیف نکرده بلکه به ملاحظه راویان او که ضعیف بوده اند، وی را در عداد ضعفاء آورده است؛ و در مورد خبری که راویان عثمان ضعیف نباشد طبعاً ایراد بخاری نیز وارد نخواهد بود.
دیگر از این گونه اختلافات، آثار متناقضی است که در کتب فقهی از ائمه -عليهم السلام- نقل شده به طوری که نتوانسته اند یکی از آنها را بر تقیّه حمل کنند، زیرا چیزی نبوده که مایه بیم و هراس و تقیّه از مخالفان باشد مانند اخبار متناقضی که از امام صادق -عليه السلام- و فرزند بزرگوارش امام کاظم -عليه السلام- نقل شده در خبر نخست آمده است که : «محمد بن یعقوب (کلینی) «عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن حفص بن البختری عن جمیل بن دراج عن ابی عبدالله (الصادق) فی زیارة القبور، قال : انهم یانسون بکم فاذا غبتم عنه استوحشوا» و روایت دیگر چنین است : «محمد بن علی بن الحسین (ابن بابویه) باسناده عن صفوان بن یحیی قال : قلت قلت لابی الحسن موسی بن جعفر بلغنی ان المؤمن اذا اتاه الزائر انس به فاذا انصرف عنه استوحش فقال : لا یستوحش» (وسائل الشیعة، شیخ حر عاملی، ج 2، ص 878) مفاد روایت اوّل این است که امام صادق -عليه السلام- فرمود : وقتی شما به زیارت قبور میروید (مراد، دیدار قبور مؤمنان است چرا که از زیارت قبور کفّار و دعا برای آنها نهی شده است) آنها به شما انس می گیرند و چون از آنها غائب شدید، دلتنگ می شوند! امّا مفاد روایت دوّم آن است که امام موسی بن جعفر فرمود: چون از زیارت قبور مؤمنین بازگشتید آنها دلتنگ نمی شوند. این قبیل روایات مجموعا می رسانند که ائمه آرا گوناگون و متضادی داشته اند و طبعا دو رأی متضادّ، هر دو نمی توانند صحیح باشند.
([4])- خداوند متعال می فرماید: )وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ * وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَالأَنفَ بِالأَنفِ وَالأُذُنَ بِالأُذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَّهُ وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ * وَقَفَّيْنَا عَلَى آثَارِهِم بِعَيسَى ابْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَآتَيْنَاهُ الإِنجِيلَ فِيهِ هُدًى وَنُورٌ وَمُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَهُدًى وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ * وَلْيَحْكُمْ أَهْلُ الإِنجِيلِ بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فِيهِ وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ( (مائده/ 44-45-47) مفهوم و خلاصه ترجمه آیات بالا اینچنین است «هر که به آنچه که خداوند نازل فرموده حکم نکند، آنان کافر....و ظالم....... و فاسق اند».
([5])- آیا وجدان بیدار و عقل سلیم می پذیرد افرادی که تا این اندازه به سخنان پیامبر -صلى الله عليه وسلم- ایمان داشته و تسلیم اوامر او بوده اند، سخن آن حضرت درباره نصب علی -عليه السلام- را به خلافت، شنیده باشند، ولی آن را کتمان کرده و به آن اعتناء نکنند؟!!!
([6])- چندی پیش «کانون انتشارات شریعت» ترجمه «خطبه غدیریه» کتاب «احتجاج» را البته بدون ذکر روات رسوای آن، در جزوهای به نام «خطبه پیامبر اکرم در غدیر خم» منتشر کرد. نگارنده در مقاله ای، برخی از اشکالات بسیار زیاد این خطبه را نوشتم که در مجلّه «رنگینکمان» به چاپ رسید. اینجا نیز مناسب است که پارهای از عیوب این روایت مجعول را ذکر کنم:
مهمترین اشکال این خبر آن است که دلالت بر تحریف قرآن کریم دارد زیرا همه جا آیه 67 سوره مبارکه «مائده» را چنین می آورد:[يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ] !! {المائدة:67} در حالی که این آیه در قرآن مجید فاقد فی علی) است!! و البته همین یک اشکال برای ردّ آن کافی است.
طولانی بودن غیر معمول کلام پیامبر (تقریبا 13 صفحه نسخه محمد باقر الخرسان) به ویژه مقدّمه آن و تأکیدات بیش از حدّ لازم در این خطبه، خصوصا در موقعی که به قول امینی (الغدیر، چاپ سوّم، ج اوّل، ص 10) هوا به شدّت گرم بود و مردم برای تحمّل گرما و آسودن از تابش سوزان آفتاب، قسمتی از لباس خود را روی سرگرفته و قسمتی را زیر پایشان می گذاشتند، با سیره آن حضرت که به ملاحظه مردم نماز جماعت را طولانی نمی فرمود، موافق نیست و این خود نشانه آن است که این حدیث از پیامبر شریعتی که سختی و مشقت مؤمنین را نمی پسندد، صادر نشده است.
(3)در این روایت به حدیث مجهول خاتم بخشیدن علی ؛ در نماز اشاره شده، که این خود دلیل دیگری است بر کذب و دروغ بودن این روایت. حدیث خاتم بخشیدن علی ؛ را علمای اسلام مفصّلا نقد؛ و بطلان آن را اثبات کرده کرده اند و علاقمندان می توانند به کتب مربوطه مراجعه کنند، ما نیز فقط به عنوان نمونه چند ایراد آن را ذکر می کنیم :
أ) علی مرتضی -عليه السلام- که در حال نماز، پیکان از قدم مبارکش کشیدند، متوجّه نشد، چگونه در نماز متوجه سائل شد؟ یعنی صدای سائل، از درد بیرون کشیدن تیر مؤثرتر بود؟!
= ب) حالت رکوع از حالاتی است که ایماء و اشاره در آن ممکن نیست، زیرا دو دست بر زانوها قرار دارند و سر نیز کاملا خم شده و پایین است، از این رو با سر و صورت نمی توان اشاره کرد؛ صرف نظر از استبعاد اینکه علی ؛ در نماز متوجّه سائل شده باشد، چگونه در حال رکوع به سائل ایماء و اشاره کرده و او را به سوی خود خوانده، که نمازش خلل نیافته باشد؟! و با توجّه به اینکه نماز به جماعت برگزار می شده و مسجد خلوت نبوده، سائل در میان جمعیّت چگونه متوجّه اشارات علی -عليه السلام- شده؟ مگر سائل علم غیب داشته و از قبل می دانسته که چه کسی سؤال او را بی جواب نخواهد گذاشت که فقط به آن حضرت می نگریسته!
ج) آیا امیر المؤمنین ؛ نمیتوانست زکات خود را قبل یا بعد از نماز بپردازد؟ دیگر آنکه سائلی که نه تنها در نماز جماعت شرکت نکرده بلکه ملاحظه مسلمانان نمازگزار را هم نکرده و یا سؤال در مسجد، مزاحم جمعیّت و حضور قلب نماز گزاران شده بود، چه خصوصیّتی داشت که امام ترجیح داد حتماً زکات خود را به او بپردازد و صبر نفرمود تا نماز خود را به کمال خاتمه دهد و برای پرداخت زکات خویش فرد مستحق متعففی را بیابد که با اصرار ورزی سؤال نمی کند؟ آیا چنین کسی در مدینه وجود نداشت؟
د) مدّعیان در تحصیل این روایت به آیه، بر لفظ (إنما) که از «ادوات حصر» میباشد، تکیه و تاکید بسیار می کنند، به همین سبب می پرسیم چرا پیامبر ع و یا ائمه دیگر، هیچگاه زکاتشان را در حال رکوع نپرداخته اند؟ اگر ولایت و امامت به دادن زکات در رکوع است در این صورت پیامبر -صلى الله عليه وسلم- و حضرات حسنین و فرزندان بزرگوارشان که در رکوع نمازشان زکات نپرداخته اند، نباید بر مؤمنین ولایت داشته باشند!!
ه( خلاف نیست که جز در مورد علی ؛ چنین ادّعایی نشده و نه پیامبر ع و نه حضرات حسنین -عليهما السلام- چنین کاری کرده اند، از اينرو در این مورد که مصداق اعطاء و دادن زکات در رکوع نماز، جز یک تن نیست؛ استعمال الفاظ جمع هیچ وجهی ندارد و خلاف بلاغت و فصاحت است که آیه شریفه برای معرّفی یک فرد از الفاظ جمع، خصوصا ضمیر (هم) استفاده کند که اصلا در زبان عربی استعمال آن برای غیر جمع، حتّی به منظور اکرام هم معمول نیست.
= و) زکات بر کسی است که لاأقل مالک حدّ نصاب باشد و یک سال قمری بر آن بگذرد، در حالی که آشنایان به احوال علی -عليه السلام- می دانند که وی در آن زمان مالی نداشت که مشمول زکات باشد، لذا زکات بر عهده آن حضرت نبود.
ز) زکات را خود اشخاص و به تشخیص خود نمی پردازند، بلکه باید آن را به عاملیان زکات پرداخت یا توسط آنان جمع آوری گردد و سپس توسط حاکم شرع با رعایت مصالح، تقسیم و توزیع شود.
ح) جمله (یوتون الزکاة) معطوف است به جمله (یقیمون الصلاة) و ضمیر (هم) در جمله حالیه (و هم راکعون) «رابط» است و مرجع (یا به عبارت دیگر ذوالحال) آن، ضمیر (واو) است در هر دو جمله (یؤتون) و (یقیمون) و نمی توان بیدلیل ضمیر (واو) در جمله (یقیمون) را از مرجعیت (هم) خلع کرد. بدین ترتیب اگر تفسیر مدّعیان را بپذیریم، معنای آیه چنین خواهد بود که اولیاء مؤمنین کسانی هستند که در حال رکوع، نماز اقامه کرده و زکات می پردازند! امّا اقامه نماز در حال رکوع عبارت بی معنایی است و معلوم نیست که چگونه می توان در حال رکوع نماز اقامه کرد؟ زیرا رکوع جزئی از نماز است و کلّ در جزء نمی گنجد.
دیگر آنکه در این آیه شریفه، تمام افعال به صورت مضارع ذکر شده است که بی خلاف، بر استمرار و دوام دلالت دارد؛ فی المثل فعل جمله (یقیمون الصلاة) را برای کسی که فقط یک بار نماز اقامه کند، استعمال نمی کنند، بلکه آن را در مورد کسی که مستمرّا و به دفعات نماز اقامه می کند بکار می برند. از اینرو در این آیه، کسانی منظور هستند که مادام العمر نماز بپا می دارند؛ همین حکم عینا درباره فعل جمله (یوتون الزّکاة) نیز جاری است، یعنی آن را در مورد کسانی استعمال می کنند که – در صورت مشمولیّت حکم زکات – همواره زکات می پردازند. از اینرو اگر معنای آیه را مطابق دلخواه مدّعیان بدانیم، در این صورت اولیاء مؤمنین باید همچون نماز خواندنشان که امری مکّرر و مستمرّ است، زکاتشان را در حال رکوع بپردازند، در حالی که حتّی بنا به این روایت جعلی نیز این کار بیش از یکبار انجام نگرفته، از اينرو میپرسیم چرا علی ؛ این کار را تکرار نفرمود؟!
= علاوه بر این چنانکه می بینیم «ایتاء زکات» در آیه به عنوان عمل نیک و یک امتیاز و کاری که ممدوح است، ذکر شده و این امر اگر مفید وجوب نباشد قطعا مفید استحباب خواهد بود و اگر منظور از آن را مطابق ادّعا بدانیم، پس چرا زعمای قوم و علما و مراجع مذهب – لاأقل از باب تأسّی به اولیاء مؤمنین – هیچگاه موقع پرداخت زکات نیّت نماز نمی کنند تا در هنگام رکوع نمازشان، زکات خود را بپردازند؟!
ط) دیگر آنکه آیه مذکور با توجه به آیات قبل و بعد، در نهی از دوستی و اعتماد به کفّار و تشویق به دوستی با مؤمنین وارد شده و می فرماید خدا و مؤمنین نمازگزار و زکات پردازی را که بدون کراهت و منّت، زکات می دهند؛ دوست خود بگیرید، نه کفّار را و اصلاً آیه در مقام تعیین ولّی امر مسلمین نیست.
4- در این خطبه، منظور از (ما) موصوله در آیه 67 سوره مائده را خلافت گرفته، نه مفاد آیه بعدی؛ در این صورت باید آیه ای در قرآن راجع به خلافت نازل شده باشد که خدا در این آیه می فرماید : آن آیه نازل شده را برسان، حال باید مدّعیان بگویند آیه خلافت کجای قرآن است که در اینجا راجع به ابلاغ آن به مردم سفارش شده؟
5- اگر بنا به محتوای این روایت منظور از «ناس : مردم» و «القوم الکافرین» اصحاب پیامبر باشد که طبق این روایت، «فخشی رسول الله -صلى الله عليه وسلم- من قومه : پیامبر از قوم خود ترسید» و «من انکره کان کافرا : کسی که علی را انکار کند کافر است» و .... در این صورت باید گفت تمام اصحاب پیامبر -صلى الله عليه وسلم- بیش از هفت مؤمن نبوده است. و طبعا آنچه از اسلام به دستمان رسیده از طریق کفّار بوده و واضح است که اعتمادی به منقولات کفّار نیست و بدین ترتیب اسلام از حجّیّت ساقط می شود!! آری این است نتیجه این روایت.
علاوه بر این، چگونه اصحاب پیامبر که با شخصیت والای رسول تزکیهکننده اسلام مواجه بوده و تحت تربیت مستقیم آن حضرت قرار داشتند و در راه دین خدا، جان و مال، تقدیم نموده و جهادها کردند؛ کافر بودند، اما شما مدعیان، همه موحد و مسلمانید؟! یعنی تربیت و عدم تربیت پیامبر ع هیچ تفاوتی ندارد، بلکه کسانی که مستقیما توسط آن بزرگوار تربیت نشده اند، مؤمنتر می باشند؟! آیا بهتر از این هم می توان با قرآن و اسلام بازی کرد؟
دیگر آنکه در آیه بعد نیز (القوم الکافرین) تکرار شده که اشاره به کفار اهل کتاب است و از طریق آن می توانیم منظور از (القوم الکافرین) در آیه 67 را هم بدانیم. در واقع آیه نفیا و اثباتا مربوط به موضوع خلافت نیست، در غیر این صورت آیات قرآن را غیر مربوط به یکدیگر جلوه داده و فصاحت و بلاغت قرآن را انکار کرده ایم!
6- در این خطبه دروغین آمده است: «ما من علم إلا و قد احصاه الله فی» یعنی: هیچ علمی نیست مگر آنکه خداوند آن را در من احصا فرموده»، امّا این ادّعا با بسیاری از آیات قرآن مخالف است. اگر رسول خدا ع تمام علوم را داشت چرا قرآن می فرماید : )وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُواْ عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ( «برخی از اهل مدینه خوی نفاق دارند که تو آنها را نمی شناسی». (توبه/ 101) و می فرماید:)عَفَا اللّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُواْ وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ( «خداوند از تو در گذرد، چرا ایشان را رخصت دادی، تا اینکه معلومت شود آنان که راست می گویند و دروغگویان را بشناسی». (توبه/43) و درباره وقت قیامت می فرماید: )قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّي( «بگو علم آن فقط نزد پروردگار من است». (اعراف/187) یعنی پیامبر وقت قیامت را نمی داند. و نیز می فرماید: )قُل لاَّ أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ اللّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ( «بگو .... من غیب نمی دانم». (انعام / 50) و نیز می فرماید : )لَا تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذَلِكَ أَمْراً( «تو نمی دانی شاید خداوند پس از آن امری پدید آورد». (طلاق/ 1) و آیات بسیار دیگر.
7- در این روایت آمده است : «ما نزلت آیة (رضی) الا فیه .... و ما نزلت آیة مدح فی القرآن الا فیه» : آیهای که دال بر خشنودی خداوند باشد، جز راجع به علی ؛ نازل نشده .... و آیه ای در قرآن که دال بر مدح پروردگار باشد جز درباره او نازل نشده»؟!! آیا خداوند در قرآن انبیاء سلف و ابرار و صالحین و متّقین را مدح نفرموده؟ آیا خداوند حضرت مریم -عليها السلام- و ... را مدح نکرده؟ آیا مهاجرین و انصار را مدح نکرده است؟!
دیگر آنکه می گوید : «و ما خاطب الله الذین آمنوا الا بدا به» یعنی: خداوند در هیچ جا (الذین آمنوا) نگفته مگر آنکه قبل از همه علی -عليه السلام- در صدر آنان مخاطب آیه بوده است! معلوم است که جاعل روایت با قرآن چندان آشنا نبوده و دسته گل به آب داده! باید پرسید – نعوذ بالله – در آیه: )يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَأْكُلُواْ الرِّبَا أَضْعَافاً مُّضَاعَفَةً( «ای کسانی که ایمان آوردهاید ربا را چند برابر نخورید». (آل عمران/130) و یا در آیه )يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَأَنتُمْ سُكَارَى( «ای کسانی که ایمان آورده اید با حالت مستی به نماز نزدیک نشوید». (نساء/43) و یا در آیه )يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ( «ای کسانی که ایمان آورده اید چرا می گویید کاری را که خودتان انجام نمی دهید». (صف/2) و دهها آیه دیگر، حضرت علی -عليه السلام- پیش از دیگران مخاطب این آیات بوده است؟!!
8- در این روایت به دورغ به پیامبر نسبت می دهد که فرمود : «انی منذر و علی هاد» : من هشدار دهنده و علی هدایت کننده است. در حالی که قرآن به پیامبر -صلى الله عليه وسلم- میفرماید : )وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ( «همانا تو به راهی راست هدایت می کنی». (شوری / 52) یعنی پیامبر را بر خلاف این روایت، هادی هم دانسته است.
9- می گوید : «لا امر به معروف و لا نهی عن منکر الا مع امام معصوم» یعنی : امر به معروف و نهی از منکر جز به همراه امام معصوم نیست. بنابراین در زمان ما که امامی معصوم در دسترس نیست، فریضه امر به معروف و نهی از منکر ساقط است! آیا کفّار و استعمار بهتر از این می خواهند؟!
10- و نیز می گوید : «لا یوضح لکم تفسیره إلا الذی أنا آخذ بیده» یعنی: تفسیر قرآن را جز کسی که من دست او را گرفته ام (یعنی علی) توضیح نمی دهد. میپرسیم چگونه اصحاب رسول که قبلا به خدا و رسول و معاد و ملائک و از جمله ولایت علی ؛ اعتقاد نداشتند، به صرف شنیدن آیات قرآن، آن را فهمیده و مجذوب و هدایت شدند؟ آنان قرآن را بدون تفسیر علی ؛ چگونه فهمیدند؟ اگر راوی راست می گوید پس با آیات )وَهَـذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ ( (نحل / 103) ) بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ( (شعراء / 195) یعنی این قرآن به زبان واضح عربی است و یا )وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ( «قرآن را برای یادآوری آسان ساختیم». (قمر / 17) و )وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُم( «پیامبری را جز به زبان قومش نفرستادیم تا برایشان بیان نماید». (ابراهیم / 4) چه کنیم؟! آیا زبان عربی زبانی است که جز با تفسیر علی -عليه السلام- درست فهمیده نمیشود؟! ثانیا اگر قرآن جز با تفسیر علی= عليه السلام- درست فهمیده نمی شود، چرا آن حضرت در ایام خانه نشینی یا اوقات دیگر، تفسیری برای قرآن ننوشت تا خلق الله از معنای واقعی قرآن محروم نمانند؟
ثالثا اگر قرآن جز با تفسیر آن حضرت واضح نمی شود، آیا ابوسفیان و ابو جهل مردم را از شنیدن چیزی که به وضوح فهمیده نمی شد، منع می کردند؟
البتّه اشکالات این روایت بسیار بیش از اینهاست ولی بنا به روش مؤلّف محترم این کتاب و اجتناب از تطویل کلام، در اینجا به همین ده اشکال اکتفا می شود. (تلک عشرة کاملة).
سخن آخر اینکه؛ این روایت علی رغم اشکالات فراوانش، یک فائده مهم دارد و آن این که ثابت می کند جاعلین و ناقلینش در یک نکته، در دل، با ما موافقاند و باطنا پذیرفته اند که خطبه پیامبر -صلى الله عليه وسلم- در غدیر خم وافی به مقصود شان نیست و در واقع انگیزه آنان نیز از جعل این خطبه، رفع همین اشکال بوده است. (برقعی)
([9])- غالب رواياتي كه در كتابهاى مسعودي و مجلسي آمده است صحيح نمي باشد و فقط بعضي از قسمتهاي اين روايات با احاديث صحيح موافقت دارد, ذكر اين روايات در اين كتاب فقط به اين دليل است كه بيان شود بر فرض صحت اين روايات باز هم نص و قولي كه امامت منصوص را ثابت كند وجود ندارد, ضمن اين كه ما اعتقاد داريم چنین گفتگوهایی در شأن و منزلت صحابه و یاران جان بر کف رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم نیست، و تمامی این روایات از دو حالت خارج نیست یا اینکه کلا دروغ و کذب بوده و یا اینکه بعضي از قسمتهاي اين روايات با احاديث صحيح موافقت دارد. (مصحح)
([11])- رجال کشی، چاپ نجف ص 164 و همین کتاب، چاپ مشهد ص 187 حدیث 329 و اختیار معرفة الرجال چاپ مشهد ص 186.
([13])- لفظی که معنای آن «همچون رسول خدا» باشد، در حدیث نیامده، اما اندکی دقت در متن عربی حدیث آشکار می سازد که لفظ «رسول الله» سهوا از حدیث ساقط شده، متن عربی حدیث چنین است: حدثنا احمد بن قاسم معنعنا عن ابی خالد الواسطی قال: قال ابو هاشم الرمانی و هو قاسم بن کثیر لزید بن علی -عليه السلام- یا ابا الحسن بابی انت و امی، هل کان علی -عليه السلام- مفترض الطاعه ()؟ قال فضرب برأسه و رقّ لذکر رسول الله -صلى الله عليه وسلم-، ثم رفع رأسه فقال یا ابا هاشم کان رسول الله نبیا مرسلا، فلم یکن احد من الخلائق بمنزلته فی شیء من الأشیاء ... و کان فی علی اشیاء من رسول الله -صلى الله عليه وسلم- و کان علی -عليه السلام- من بعده امام المسلمین فی حلالهم و حرامهم ...
[14] - مصحح
([16])- نام این کتاب کمال الدین و تمام النعمه است ولی چون به اکمال الدین شهرت یافته ما نیز همان را ذکر کردهایم.
([17])- اگر این حدیث صحیح است، پس چرا شیخ کلینی در حدیث چهاردم باب «الاشارة و النّص علی ابی الحسن الرّضا» می گوید حضرت موسی بن جعفر -عليه السلام- نمی دانست پس از وی کدام یک از فرزندانش امام می شود و خود راغب بود که پسرش «قاسم» امام شود و چون پیامبر -صلى الله عليه وسلم- و علی -عليه السلام- را در خواب دید با اشتیاق تمام پرسید : «ارنیه ایهم هو»؟ او را به من بنما که کدام یک از ایشان او (امام) است؟ و با اینکه حضرت علی -عليه السلام- به امام رضا اشاره کرد، با این حال امام کاظم آرام نشده و از پیامبر پرسید : «قد جمعتهم لی – بابی و امی – فایهم هو؟ پدر و مادرم به قربانت، شما همه فرزندانم را گفتید، بفرمایید کدامیک از ایشان امام است؟
مگر حضرت کاظم -عليه السلام- لوح را ندیده و نام ائمه را نخوانده بود؟ دیگر آنکه چرا امام صادق -عليه السلام- ابتداء فرزندش اسماعیل و پس از مرگ وی، موسی -عليه السلام- را به امامت معرّفی کرد و چرا امام هادی حضرت علی النقی -عليه السلام-، ابتداء محمّد را امام معرّفی کرد و پس از وفات او، حسن -عليه السلام- را به امامت نصب کرد. مگر این دو امام بزرگوار از مطالب لوح بی خبر بودند؟
نگارنده به هنگام مطالعه «کافی» اصحاب ائمه از زمان امام حسین -عليه السلام- تا امام رضا -عليه السلام- را که امام بعدی را نمیشناختهاند، شمارش کردم، تعدادشان به صد و چهار تن بالغ شد و اگر اصحاب ائمه بعدی نیز محاسبه شود، معلوم نیست چه عددی خواهد شد، امّا اگر حدیث لوح یا نظایر آن حقیقت داشت، لاأقل ائمه آن را از اصحاب و پیروان خویش پنهان نمی کردند و طبعا نیازی نبود که آنان بپرسند امام بعدی کیست؟ در واقع اگر سخن مدّعیان که می گویند پیامبر دوازده امام را تعیین فرمود، راست می بود، لااقل اصحاب و نزدیکان ائمّه، دوازدهم امام را می شناختند! (برقعی)
([18])- برای تحقیق در این موضوع به کتب ذیل مراجعه شود : المقالات و الفرق سعد بن عبدالله الا شعری (ص 72) فرق الشیعه حسن بن موسی نوبختی (ص 82) در این دو کتاب وفات ان حضرت در سال 117 می باشد وفیات الاعیان ابن خلکان (ص 23) بحار الانوار، چاپ تبریز ج 12 (ص 44) تاریخ یعقوبی جاپ 1375 قمری بیروت (ص 52) منتهی الامال چاپ علمی (ص 122) تتمة المنتهی (ص 86) الاصابة ج 1 (ص 215).
اما وفات جابر بن عبداله انصاری از سال 73 هجری تا سال 77 است و می توان به کتب ذیل مراجعه کرد: تهذیب چاپ نجف ج 9 (ص 77) الاصابة ج 1 (ص 215) الاستیعاب ج 1 (ص 213) اسد الغابة ج 1 (ص 258) تتمة المنتهی (ص 69). (برقعی)