أمهات المؤمنین - مادران مؤمنان

تألیف: عبدالمنعم هاشمی - الکویت
مقدمه
الحمد لله والصلاة والسلام علی رسول الله.
اما بعد:سیرت امهات المؤمنین را به عنوان شکوفه هایی معطر به نوجوانان ودوست داران سیرت زنان پیامبر صلی الله علیه وسلم تقدیم می کنیم تا آنها در زندگی برای خود از آنها الهام بگیرند واز صحنه های بزرگ زندگی زنان پیامبر صلی الله علیه وسلم درس بیاموزند.
اما تنها همسر پیامبر صلی الله علیه وسلم که عرب نیست صفیه دختر حیی بن اخطب که از قبیله بنونظیر است.
اینها ازواج پیامبر صلی الله علیه وسلم ومادر همه مؤمنین اند وضمناً اولین زنی که پیامبر صلی الله علیه وسلم او را به همسری برگزید خدیجه بود و تا زمانی که خدیجه زنده بود پیامبر صلی الله علیه وسلم با زنی دیگر ازدواج نکرد. بعد از درگذشت خدیجه رسول اکرم صلی الله علیه وسلم در مکه با سوده ازدواج نمود وبعد از آن دو سال قبل از هجرت، عایشه را به عقد خویش درآورد، ودر سال دوم هجری بعد از واقعه جنگ بدر با ام سلمه ازدواج نمود، سپس حفصه را به همسری برگزید ودر سال سوم هجری زینب دختر جحش نیز در زمره همسران آن حضرت صلی الله علیه وسلم قرارگرفت، در سال پنجم هجری با جویریه ازدواج کرد ودر سال ششم هجری ام حبیبه نیز به امهات المؤمنین اضافه وبه شرف همسری پیامبر مفتخر گردید، بعد رسول اکرم صلی الله علیه وسلم با صفیه ومیمونه دختر حارث و سپس با زینب دختر خزیمه ازدواج نمود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم با همسرانش با اخلاق خوب ومهربانی رفتار می کرد، وقتی که از عایشه پرسیده شد که اخلاق پیامبر صلی الله علیه وسلم با خانواده اش چگونه بوده است؟
گفت: اخلاق پیامبر صلی الله علیه وسلم از همه مردم بهتر بود، او ناسزا وسخن زشت به زبان نمی آورد، ودر بازارها فریاد وپرخاش نمی نمود، و بدی را با بدی پاسخ نمی داد بلکه گذشت می نمود و می بخشید .
ونیر عایشه گفت: او مانند یکی از شما مردان بود، که ا زنانش به خلوت می نشست، اما بهترین ومهربان ترین وخوش اخلاق ترین شوهری بود، همواره لبخند بر لبانش نقش می بست .
اینگونه رسول اکرم صلی الله علیه وسلم با بزرگواری ونرم خوئی با زنانش رفتار می نمود، همواره لبخند پرمهر وعطوفت آن حضرت صلی الله علیه وسلم بر چهره همسرانش، زندگی را برایشان زیبا می نمود، آنها نیز او را زیاد دوست می داشتند تا جایی که این محبت به رشک بردن وغیرت ورزیدن می انجامید. روایت است که یکی از همسران پیامبر صلی الله علیه وسلم بنام صفیه دختر حیی بن اخطب غذایی لذیذ می پزد و آن را در ظرفی برای پیامبر صلی الله علیه وسلم می فرستد. عایشه نیز غذا آماده کرده ودر ظرفی می گذارد، ناگهان می بیند که غذای صفیه قبل از غذای او به پیامبر صلی الله علیه وسلم رسیده است، عایشه ظرف غذای او را به زمین می کوبد، ظرف می شکند و دوتکه می شود، پیامبر صلی الله علیه وسلم دوتکه ظرف را بر می دارد وبه همدیگر می چسباند و به اطرافیان می گوید: بخورید غیرت مادرتان جوش کرده است. بعد از صرف غذا رسول اکرم صلی الله علیه وسلم ظرف عایشه را برای صفیه می فرستد وظرف شکسته را درخانه عایشه نگهداری می نماید و می گوید: ((غذا در برابر غذا، وظرف در برابر ظرف)) .
عایشه متوجه می شود که بر اثر جوش غیرت ورشک بردن مرتکب چنین کاری شده است به پیامبر صلی الله علیه وسلم می گوید: ((کفاره کاری که کردم چیست؟ پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: ظرفی مانند همان ظرف وغذایی مانند آن غذا، اشتباه تو را جبران می کند)) .
و رسول اکرم صلی الله علیه وسلم در خانه، کارهایش را خودش انجام می داد و همه کارها را برای زنان نمی گذاشت، گوسفند می دوشید، لباسش را می دوخت وبرای خود و همسرانش کار می نمود وچون وقت نماز فرا می رسید برای ادای نماز بلند می شد وخانه را به سوی مسجد ترک می گفت .
واین چنین زنان شریف ونجیب پیامبر صلی الله علیه وسلم در خانه پیامبر زندگی بسر کردند که تا زمانی او زنده بود کانون خانواده اش گرم و فضای آن را محبت پرکرده بود وزنان پیامبر صلی الله علیه وسلم احساس خوشبختی می نمودند، وبعد از درگذشت پیامبر صلی الله علیه وسلم همسران آن حضرت، صبر و قناعت را پیشه نموده وبه زندگی خود ادامه دادند.
خدیجه دختر خویلد
جبرئیل در غار حرا به پیامبر صلی الله علیه وسلم گفت:
((این خدیجه است که با ظرفی پر از غذا به سوی تو می آید، وقتی نزد تو آمد از طرف من وپروردگارش سلام کن، و او را مژده بده که خداوند در بهشت برایش خانه ای از جواهرات نفیس درست نموده که داد وفریاد وخستگی در آن خانه وجود ندارد)) .
پایان ایام جاهلیت
در زمانی که اهل مکه مشرک بودند وکعبه مملو از بت های قریش، بود، در یکی از روزها زنان مکه برای جشن عید در مسجد الحرام جمع شده بودند در حالی که آنها سرگرم سرور وشادی بودند مردی ناشناخته از کنار شان در حال عبور بود، مرد منظره زیبای جشن را که پیر زنان ودختران جوان مشغول شادی بودند مشاهده کرده وایستاد، نگاهی به زنان و به بتهایی که اطرافشان بود انداخت، لبخند بر لبانش نقش بسته بود گویا می خواست چیزی بگوید، ناگهان فریاد برآورد: ای زنان قریشی! به زودی پیامبری در میان قوم شما مبعوث خواهد شد، برای هر یک از شما ممکن بود او را به همسری برگزیند.
این مرد با سخن خود، شادی وهیاهی زنان را متوقف کرد و زنان قریشی با تعجب وحیرت به این مرد ناشناخته خیره شده بودند، و به همدیگر نگاه کرده واز هم می پرسیدند: این مرد ناشناخته چه کسی هست که با ما چنین سخن می گوید؟! هدفش ازاین سخن چیست؟!
بعد از اینکه به آن مرد نگاه کردند در پاسخ به یکدیگرگفتند: این مرد غالبا یهودی است وفردی ناشناخته ومتعلق به این دیار نیست!! و او جز مسخره وعیب جویی از بت هایمان دیگر هدفی نداشته است. در اینجا بود که همه زنان یک صدا دشنام و ناسزا نثار آن مرد کردند و بعضی به سوی او سنگ پرتاب نمود که درنتیجه آن مرد از آنها دور شد.
اما درمیان آنها فقط یکی بود که آن مرد را اذیت نکرد ودشنام نداد، زیرا او می دانست که این بت ها را نباید پرستش کرد، زنان قریشی نیز می دانستند که آن زن به دین قریش نیست اما از آنجا که مقامش بالا بود کسی در مورد عقیده اش شک نمی کرد و به خاطر جایگاه ومقام بزرگ اجتماعی وشهرت نیکویش کسی به خود اجازه انتقاد از او را نمیداد.
این زن، زنی بود که در میان قومش به طاهره (پاکیزه) معروف بود وبانو وسرور زنان قریش لقب یافته بود.
این زن، خدیجه دختر خویلد بن اسد بن عبدالمعزی بن قصی بود که از نظر نسبی جزو زنان متوسط قریش به شمار می رفت.
خدیجه ازدیگر زنان قریش شریف تر، ثروتمندتر وامانتدار تر بود، عفت وپاکدامنی او نیز زبانزده همه بود، به خاطر این صفات نیکو از جایگاه ومقام بالایی در میان قومش برخوردار بود.
مؤرخین در مورد او چنین نوشته اند: ((مادر قاسم، قریشی اسدی، مادر فرزندان پیامبر صلی الله علیه وسلم اولین کسی که به آن حضرت صلی الله علیه وسلم ایمان آورد و او را قبل از همه تصدیق و تائید نمود و به او اطمینان داد، زنی که به کمال رسیده بود، عاقل ومتدین وبزرگوار وپاکدامن و از اهل بهشت بود، رسول اکرم صلی الله علیه وسلم همیشه او را تعرف وذکر خیرش را می نمود و او را از سایر امهات المؤمنین برتر می دانست وچنان در بزرگداشت او مبالغه می کرد که عایشه می گوید: به هیچ زنی به اندازه خدیجه رشک وغیرت نبرده ام . زیرا پیامبر صلی الله علیه وسلم زیاد از خدیجه یاد می نمود.
وچون خدیجه برای پیامبر بسیار عزیز وگرامی بود قبل از خدیجه با زنی دیگر ازدواج نکرد ونیز تا زمانی که خدیجه زنده بود با زنی دیگر ازدواج ننمود، خداوند چند فرزند از خدیجه به پیامبر صلی الله علیه وسلم داد.
خدیجه مالش را برای پیامبر صلی الله علیه وسلم خرج می نمود وپیامبر برای او تجارت می کرد. خداوند پیامبر صلی الله علیه وسلم را دستور داد تا به خدیجه مژده خانه ای ساخته شده از مروارید را در بهشت بدهد که داد وفریاد و خستگی در آن راه ندارد، و خدیجه بارها از زبان عمو زاده اش ورقه بن نوفل شنیده بود که او خدیجه را به آینده ای روشن و پاکیزه و به دین صحیح و آیین یکتا پرستی مژده داده بود.
ازدواج با پیامبر صلی الله علیه وسلم
وقتی سن پیامبر صلی الله علیه وسلم به بیست سالگی رسید، به خاطر امانتداری وصداقت در مکه او را به نام محمد امین می شناختند، در یکی از روزها ابو بطالب عموی پیامبر صلی الله علیه وسلم به او گفت: برادرزاده عزیز، من فردی هستم که ثروتی ندارم، ومشکلات روزگار، زندگی را برایمان دشوار نموده و سالهای سختی را گذرانده ام، و ثروت و تجارتی ندارم، اکنون کاروان قوم تو برای تجارت آماده حرکت به سوی شام است، خدیجه دختر خویلد به افرادی از قریش شترهایش را می دهد تا با مال او برایش تجارت کنند و این افراد نیز سود می برند. اگر تو نزد خدیجه بروی وبرای رفتن به سوی شام وتجارت برای خدیجه اظهار آمادگی کنی تو را بر دیگران ترجیح خواهد داد، چون از صداقت و امانتداری تو خبر دارد .
پیامبر صلی الله علیه وسلم در مورد سخنان عمویش به فکر فرو رفت، اما ابوطالب تفکر محمد صلی الله علیه وسلم را قطع کرده وگفت: گر چه دوست ندارم تو به شام بروی، زیرا می ترسم یهودیان قصد سویی به جانت کنند، اما چاره ای جز این نیست .
خدیجه زنی امانتدار، شریف وتاجری ماهر بود که کاروان تجاری او در کنار دیگر کاروانهای قریش از همه جای دنیا سر می زد. خدیجه اموال خود را به مردانی می سپرد وهرچه سود به دست می آمد نیمی از آن را به همان افراد می داد، مهارت قریشی ها نیز در تجارت مشهور بود.
پیامبر صلی الله علیه وسلم به ابوطالب گفت: شاید خدیجه خودش دنبال من کسی را بفرستد.
ابوطالب گفت: می ترسم کسی قبل از تو نزد خدیجه برود ومالش را تحویل گیرد. سخن ابوطالب با برادرزاده اش محمد، اینجا به پایان رسید وازهمدیگر جدا شدند .
خدیجه از گفتگوی ابوطالب ومحمد صلی الله علیه وسلم بطریقی آگاه شد، او محمد صلى الله علیه وسلم را می شناخت که صداقت وامانت وی در مکه زبانزده خاص و عام است ومردم او را صادق وامین می خوانند. خدیجه گفت: نمی دانسته ام که او چنین چیزی می خواهد، سپس کسی را دنبال محمد صلی الله علیه وسلم فرستاد وگفت: به محمد بگو: از آن جا که تو فردی هستی راستگو و امانتدار، کاروان تجاری مرا به شام ببر ومن دو برابر دیگران به تو مزد خواهم داد.
پیامبر صلی الله علیه وسلم بعد از شنیدن پیام خدیجه نزد عمویش ابوطالب برگشت و آنچه از خدیجه شنیده بود برایش تعریف نمود، ابوطالب گفت: برادرزاده ام! این روزی را خداوند به تو حواله نموده است. کاروان خدیجه آماده شد وپیامبر صلی الله علیه وسلم ومیسره غلام خدیجه به سوی شام حرکت کردند، عموهای پیامبر صلی الله علیه وسلم حمزه وابوطالب کاروانهای دیگر را سفارش کردند که مواظب برادرزاده شان باشند، کاروان به راه خود ادامه داد تا اینکه به منطقه شام به شهر بصری رسید، محمد ومیسره در بازار بصری نزدیک عبادتگاه راهبی بنام ((نسطورا)) زیر درختی اقامت گزیدند، راهب که میسره را از قبل می شناخت نزد میسره آمد و گفت: مردی که درسایه آن درخت نشسته چه کسی هست؟ میسره گفت: او قریشی واز اهل حرم است، راهب به او گفت: آن مردی که زیر درخت نشسته پیامبر است، سپس از میسره پرسید: آیا چشمهایش کمی قرمز هستند؟ میسره گفت: بله، راهب گفت: او آخرین پیامبر است.
میسره علاوه بر امانتداری، حسن رفاقت وفایده زیاد در تجارت چیزهای دیگری نیز در این سفر مشاهده نمود، او می دید که هنگام ظهر که هوا به شدت گرم می شد دو فرشته پیامبر را که سوار بر شتر بود سایه می کردند تا ازگرمای آفتاب در امان بماند .
میسره وپیامبر صلی الله علیه وسلم از شام به سوی مکه بازگشتند قلب میسره از محبت پیامبر صلی الله علیه وسلم مالامال بود. میسره به اندازه ای پیامبر صلی الله علیه وسلم را دوست می داشت که گویا برده پیامبر است. چون آنها به مکه رسیدند دیدند که خدیجه در هنگام ظهر بیرون از خانه همراه چند زن که نفیسه دختر منبه هم در میان آنها به چشم می خورد منتظر پیامبر صلی الله علیه وسلم ومیسره بودند، پیامبر صلی الله علیه وسلم نزد خدیجه آمد واو را از فایده وسودی که در این تجارت عاید شده بود خبر کرد، خدیجه خوشحال شد ومزد پیامبر صلی الله علیه وسلم را دو چندان پرداخت نمود. نفیسه دختر منبه می گوید که خدیجه بعداز بازگشت پیامبر صلی الله علیه وسلم مرا نزد او فرستاد تا از او خبرگیری نمایم، ومن نزد پیامبر صلی الله علیه وسلم رفتم، و به او گفتم که محمد چرا ازدواج نمیکنی؟ او گفت: چیزی در دست ندارم که ازدواج نمایم.
نفیسه به او گفت: اگر زنی که در ثروت وزیبایی وشرافت مشهور وهم طراز تو باشد وخودش بخواهد با تو ازدواج کند آیا می پذیری؟
پیامبر صلی الله علیه وسلم گفت: او چه کسی است؟ نفیسه گفت: خدیجه، پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: خوب، من چگونه می توانم این کار را بکنم؟
نفیسه گفت: خودم این کار را انجام میدهم .
نفیسه دختر منبه نزد خدیجه آمد واو را خبر کرد، خدیجه کسی را نزد پیامبر صلی الله علیه وسلم فرستاد تا در موعد مقرر حضور بهم رساند. ونیز خدیجه کسی را نزد عمویش عمروبن اسد فرستاد تا بیاید واو را به عقد محمد در بیاورد وبرادر خدیجه عروه بن خویلد در کنارش بود. روز ازدواج تعیین گردید و در همان روز محمد وعموهایش و تعدادی از بنی هاشم وعموی خدیجه وبرادرش وتعدادی از خویشاوندان او، در خانه خدیجه جمع شدند. وابوطالب عموی پیامبر صلی الله علیه وسلم سخن را آغاز نمود وگفت: سپاس خداوندی را که ما را پرده دار و پاسبان وخادم خانه اش (کعبه) گردانیده است. برادرزاده ام از هر فردی که با او مقایسه شود شریف تر و عاقل تر وبهتر است، گرچه ثروت ومالش اندک است.
اما باید دانست که مال سایه ای است که از بین می رود وچیزی است که همواره درمعرض دگرگونی ونابودی قرار دارد. سپس ابوطالب گفت: محمد علاقه مند است با خدیجه ازدواج کند وخدیجه نیز علاقه دارد با او ازدواج کند، سپس مقدار مهریه را اعلام کرد.
در این هنگام عموی خدیجه عمروبن اسد بلند شد وخوبی محمد را بیان نمود واعلام کرد که خدیجه را با 20 شتر به عقد محمد در می آورم، سپس شترهایی در خانه خدیجه سربریدند وبه مردم غذا داده شد و از آنها پذیرایی به عمل آمد، وبعد بانوی بزرگ قریش با امین قریش زندگی زناشویی را آغاز نمودند. محمد صلى الله علیه وسلم که کودکی خود را با یتیمی سپری کرده بود وخواهر وبرادری نیز نداشت محبت خدیجه همسر مهربان او همه این کمبودها را در زندگی وی رفع کرد، خدیجه غلامش زید بن حارثه را به پیامبر صلی الله علیه وسلم هدیه کرد وپیامبر صلی الله علیه وسلم او را آزاد نمود و به فرزندی خود قبول کرد، بعد از مدتی اولین فرزند پیامبر صلی الله علیه وسلم، زینب به دنیا آمد، بعد از او قاسم وام کلثوم ورقیه به ترتیب پا به دنیا گذاشتند و آخرین فرزند خدیجه فاطمه زهرا (رضی الله عنها) بود واین چنین خدیجه مادر چهار فرزند پیامبر صلی الله علیه وسلم می باشد.
عملکرد خدیجه با دعوت ورسالت
پانزده سال از ازدواج خدیجه ومحمد صلی الله علیه وسلم گذشت و در این دوران خدیجه در همه امور زندگی به شوهرش کمک نمود پیامبر صلی الله علیه وسلم اوقات طولانی را به گوشه نشینی وعبادت در غار حرا می گذراند وچون از آنجا به خانه برمیگشت خدیجه با مهربانی وعشق وعلاقه او را به آغوش می گرفت. در یکی از روزها برخلاف عادت، محمد صلى الله علیه وسلم در وقت همیشگی به خانه نیامد و بر اثر تاخیر ایشان اضطراب وپریشانی تمام وجود خدیجه را فرا گرفته بود، ناگهان محمد صلى الله علیه وسلم در حالی که بدنش می لرزید وعرق می ریخت وارد خانه شد وگفت: مرا بپوشانید، مرا بپوشانید.
خدیجه شتابان او را با چادری پوشاند، محمد صلى الله علیه وسلم داستان آمدن فرشته در غار حرا را تعریف کرد، خدیجه بلافاصله نزد ورقه بن نوفل رفته واو را از ماجرا آگاه کرد، ورقه او را خبر کرد که محمد صلی الله علیه وسلم به پیامبری مبعوث شده است، خدیجه نزد محمد صلى الله علیه وسلم آمده و به او گفت: خوشحال باش ای پسر عمویم، وپایداری کن، سوگند به ذاتی که جان خدیجه در دست اوست امیدوارم که تو پیامبر این امت باشی.
خدیجه مسلمان شد وستم قریش ومبارزه آنها با دعوت پیامبر صلی الله علیه وسلم آغاز گردید وخدیجه شاهد ستم هایی بود که قریش بر پیامبر صلی الله علیه وسلم روا می داشتند، او ستم ام جمیل وشوهرش ابولهب را که بر پیامبر می کردند می دید ومشاهده می کرد که چگونه پیامبر صلی الله علیه وسلم و دعوتش را به باد مسخره می گیرند، اما خدیجه در برابر همه این مشکلات صبر را پیشه کرد ومقاومت نمود.
رقیه دختر پیامبر صلی الله علیه وسلم وخدیجه به عقد ازدواج عثمان بن عفان در آمد، بعد از درگذشت رقیه، دختر دیگر پیامبر صلی الله علیه وسلم به نام ام کلثوم به عقد عثمان در آمد، دختر دیگر پیامبر، زینب با پسر خاله اش ابوالعاص بن الربیع که مادرش هاله بنت خویلد بود ازدواج نمود و فاطمه زهرا نیز به عقد علی مرتضی رضی الله عنه در آمد. قریش بر اثر دشمنی با دعوت محمد صلی الله علیه وسلم با بنی هاشم قطع رابطه نموده و آنها را به دره ها وکوههای اطراف مکه بیرون راندند و هرگونه داد وستد با آنها را ممنوع اعلام کردند خدیجه با جان ومالش همراه پیامبر صلی الله علیه وسلم راهی دره های اطراف مکه شد وتمام دارایی خود را در راه خدا خرج نمود وتحریم قریش سه سال ادامه پیدا کرد که سالهای بسیار سختی در زندگی پیامبر وخدیجه ودیگر بنی هاشم بود.
کوچ در میان دره ها مشکل بود بنابراین سلامتی خدیجه در خطر قرارگرفت، اما بعد از مدتی که تحریم لغو شد با قلبی سرشار از ایمان وتقوا به خانه اش برگشت. خدیجه بعد از لغو شدن تحریم پژمرده و ضعیف شد پیامبر صلی الله علیه وسلم از اینکه خدیجه بیمار بود پریشان گردید، اما از آن جا که به تقدیر وقضای الهی ایمان داشت آرام گرفت. در یکی از روزها، خدیجه به ندای پروردگار لبیک گفت و درسن 65 سالگی جان به جان آفرین تسلیم نمود، رسول اکرم صلی الله علیه وسلم پیشاپیش او را مژده بهشت داده بود.
زیرا خداوند، پیامبر صلی الله علیه وسلم را گفته بود که ((بشر خدیجة ببیت فی الجنة من قصب، لا صخب فیه ولا نصب)).
و خدیجه در دامنه کوهی در قسمت بالای مکه بنام ((جبل الحجون)) درمقبره خانواده خود به خاک سپرده شد ورسول اکرم صلی الله علیه وسلم او را با دستهای خود در قبر گذاشت.
خداوند ام المؤمنین را رحمت کند واز او راضی باشد.
سوده دختر زمعه
خداوند متعال فرموده است:
﴿رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَأَرِنَا مَنَاسِکَنَا وَتُبْ عَلَیْنَا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ﴾ (البقرة: 128). ((ای پروردگار! ما دو نفر را چنان کن که مخلص ومنقاد فرمان تو باشیم و از فرزندان ما ملت وجماعتی پدید آور که تسلیم تو باشند وطرز عبادت خویش را به ما نشان بده وبر ما ببخشای، بی گمان تو بس توبه پذیر ومهربانی)).
آغاز شگفت انگیز
بر اثر ستم مشرکین مکه پیامبر صلی الله علیه وسلم اصحاب ویارانش را دستور داد تا به حبشه هجرت کنند، سوده اسلام آورده بود شوهرش سکران بن عمرو اسلام را پذیرفت وسوده وشوهرش جزء آن هشت نفر از بنی عامر بودند که در هجرت دوم، سرزمین واموال خود را در مکه ترک کرده واز طریق دریا راهی حبشه شدند، زیرا نجاشی پادشاه حبشه پادشاهی مهربان وجوانمرد بود.
سوده مدت زمانی را در حبشه سپری کرد، بعد به مکه برای ادامه دادن راه صلح واسلام بازگشت.
این آغاز داستان زندگی سوده بود، اما زندگی نامه سوده بیشتر از این است که اکنون از آن سخن می گوییم .
سوده خواب می بیند
سوده به شوهرش سکران بن عمرو گفت: پسر عمویم! دیشب خواب دیدم که پیامبر صلی الله علیه وسلم پای روی گردنم گذاشته است..!! بعد لحظه ای سکوت کرد وسپس سخنش را ادامه داد وتعبیر این خواب چیست؟!
سکران لحظه ای ساکت شد ودر مورد تعبیر خواب همسرش به فکر فرو رفت، سپس گفت: اگر خواب تو درست باشد، من می میرم و پیامبر صلی الله علیه وسلم با تو ازدواج خواهد کرد.
سوده تعبیری که شوهرش خواب او را کرده بود بعید دانسته و آن را نپذیرفت و اظهار نظری در مورد تعبیر همسرش ننمود.
بعد از مدتی سکران بن عمرو بیمار شد، سوده به تیمار داری و پرستاری از همسرش مشغول بود. در صبح یکی از روزها که سوده در کنار همسرش مشغول رسیدگی به او بود به شوهرش گفت: دیشب خواب دیدم که به پهلو دراز کشیده ام وماه همچون شیشه ای شکست و از آسمان روی من فرو ریخت... سوده لحظه ای سکوت کرد سپس به سخنش ادامه داد وگفت: تعبیر این خواب چیست؟!
سکران ببن عمرو به یاد خوابی افتاد که درگذشته ای دور همسرش برای او تعریف کرده بود، بعد گفت: ای سوده! من در بستر بیماری خواهم مرد، وپیامبر صلی الله علیه وسلم با تو ازدواج خواهد کرد.
سوده از تعبیری که شوهرش در مورد خواب به عمل آورد وحشت نمود وبا خودش گفت: این تعبیر درست نیست، و شوهرش را به حال خودش رها کرد.
دیری نگذشت که سکران چشم از جهان فروبست وسوده برای از دست دادن شوهرش که پسر عمویش بود، به شدت غمگین شد.
ازدواج
در آن روزها و درمیان آن همه اندوه وغم، ابوطالب عموی پیامبر صلی الله علیه وسلم وخدیجه در گذشتند وپیامبر صلی الله علیه وسلم ازدست دادن عمو وهمسرش به شدت غمگین بود.
اصحاب پیامبر صلی الله علیه وسلم ناراحتی پیامبر را احساس نمودند وبه فکر چاره افتادند که چگونه پیامبر صلی الله علیه وسلم را از این وضعیت بحرانی وفضای افسرده برهانند.
بنابر این خوله دختر حکیم همسر عثمان بن مظعون یکی از زنان مهاجر به حبشه را نزد رسول اکرم صلی الله علیه وسلم فرستادند، خوله نزد پیامبر صلی الله علیه وسلم آمد وگفت: ای پیامبر خدا! ترا می بینم که بر اثر ازدست دادن خدیجه خیلی غمگین هستی.
پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: آری، درست است خدیجه کدبانوی خانه ام و مادر فرزندانم بود.
خوله گفت: چرا با زنی ازدواج نمی کنی که جای خدیجه را پر کند؟! سپس گفت: می توانی با عایشه یا سوده ازدواج کنی، پیامبر صلی الله علیه وسلم بعد از کمی تأمل گفت: برو در مورد ازدواج من با آن دو صحبت کن.
خوله نزد سوده که درخانه پدرش بود رفت وگفت: آیا می دانی که خداوند چه خیر وبرکت بزرگی برایت آورده؟! سوده با تعجب از خوله پرسید آن خیر وبرکت چیست؟!
خوله گفت: پیامبر صلی الله علیه وسلم مرا فرستاده تا تو را برای او خواستگاری کنم. سوده بلا فاصله به یاد خوابی که دیده بود وتعبیری که شوهرش در مورد آن خواب کرده بود افتاد.
سوده گفت: دوست دارم این پیوند انجام گیرد!
نزد پدرم برو ومسئله را با او در میان بگذار.
خوله نزد پدر سوده وپیرمردی بود وچشمانش تار وضعیف شده بودند رفت و به او گفت: مرا محمد برای خواستگاری سوده فرستاده است.
پدر سوده گفت: مرد مناسبی است. سوده چه می گوید؟
خوله گفت: سوده راضی است ودوست دارد این پیوند صورت گیرد.
پدر سوده گفت: سوده را نزد من بیار، هنگامی که سوده آمد پدرش جریان را با او در میان گذاشت، سوده نیز موافقت نمود. آنگاه پدر سوده محمد صلی الله علیه وسلم را به خانه اش خواند ودختر خود را به عقد او در آورد و بدین صورت سوده پا به خانه محمد صلی الله علیه وسلم گذاشت. و آن حضرت صلی الله علیه وسلم از ازدواج با عایشه به خاطر کوچکی سنش منصرف گردید.
سوده دختر زمعه بن قیس عامری اولین زنی بود که پیامبر صلی الله علیه وسلم بعد از وفات خدیجه با او ازدواج کرد ونیز تا سه سال تنها زن پیامبر صلی الله علیه وسلم بود که بعد از گذشت سه سال پیامبر صلی الله علیه وسلم با عایشه ازدواج کرد واو را به خانه خود آورد .
سوده زنی شریف وبزرگوار بود وکسی بود که به خاطر بالا بودن سنش نوبت خود را به عایشه هدیه نمود .
سوده احادیث پیامبر صلی الله علیه وسلم را روایت می نمود وبخاری احادیث او را ذکر کرده است. ابن عباس نیز از سوده حدیث روایت می کرد.
روزی سوده به پیامبر صلی الله علیه وسلم گفت: ای رسول خدا! دیشب در نماز به شما اقتدا نمودم وشما چنان رکوع را طولانی کردید که من بینی ام را با دست گرفتم تا مبادا خون از بینی ام بیرون بیاید، رسول اکرم صلی الله علیه وسلم خوشحال شد وتبسم نمود.
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه وسلم به مدینه تشریف آورد زید و ابورافع را به مکه فرستاد و به آنها دو شتر و پانصد درهم داد تا خانواده او را از مکه به مدینه بیاورند، زید وابو رافع به مکه رفته وفاطمه وام کلثوم وسوده بنت زمعه وام ایمن واسامه فرزند زید رضی الله عنهم را به مدینه آوردند.
سوده در ماه شوال سال پنجاه وچهار هجری یعنی چهل سال بعد از وفات رسول اکرم صلی الله علیه وسلم دار فانی را وداع گفت واز جهان چشم فرو بست. او عمر دراز خود را با عبادت وذکر الهی گذرانده بود.
رحمت خداوند بر ام المؤمنین سوده باد.
عایشه رضی الله عنها
«سه شب تو را در خواب دیدم که فرشته تو را در حالی که در پارچه ای ابریشمی پیچانده شده بودی، نزد من می آورد، من پارچه را از چهره ات برداشتم دیدم که تو هستی، وگفتم: اگر از جانب خدا است این کار انجام خواهد گرفت» . (پیامبر صلی الله علیه وسلم به عایشه).
ازدواج آسمانی
خوابی که پیامبر صلی الله علیه وسلم در آن عایشه را دیده بود وشب دوم نیز دو باره آن خواب را دید در آنصدایی شنید که کسی به او گفت: ای پیامبر خدا! این زن غمهای تو را کاهش می دهد وجانشین خوبی برای خدیجه خواهد بود.
پیامبر صلی الله علیه وسلم تعجب کرد که در دو شب پی در پی چنین خواب می بیند! بنابراین فرمود: اگر این خواب از جانب خداوند باشد خداوند آن را به انجام خواهد رساند.
و آنچه بیشتر، پیامبر صلی الله علیه وسلم را به تعجب وحیرت وا می داشت این بود که: عایشه دختر ابوبکر هنوز کم سن وسال بود، چگونه می توان با دختر بچه ای در این سن وسال ازدواج کرد؟! وچگونه این دختر بچه کوچولو می تواند جای خالی خدیجه را پر کند؟
پیامبر صلی الله علیه وسلم طبق عادت همیشگی همواره به خانه دوست خود ابوبکر رضی الله عنه رفت وآمد می کرد، عایشه بزرگ شده بود، بعد از وفات خدیجه، خوله دختر حکیم زن عثمان بن مظعون نزد پیامبر صلی الله علیه وسلم آمد و به او پیشنهاد کرد تا با سوده و عایشه ازدواج نماید، پیامبر صلی الله علیه وسلم به خوله فرمود: ((نزد آنها برو ودر مورد ازدواج با من سخن بگو)).
پیامبر صلی الله علیه وسلم با سوده ازدواج کرد ودر همان وقت خوله به خانه ابوبکر صدیق رضی الله عنه نزد همسر ابوبکر، (ام رومان) دختر عامر رفت. ام رومان زنی بود که پیامبر در مورد او فرمود: هر کسی دوست دارد که به یکی از حورهای بهشت نگاه کند به ام رومان نگاه کند .
خوله گفت: آیا می دانی که خداوند چه خیر وبرکتی بر شما نازل کرده است؟ ام رومان با خوشحالی پرسید آن خیر وبرکت چیست؟ خوله گفت: مرا پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم فرستاده تا عایشه را برای او خواستگاری کنم.
ام رومان گفت: منتظر باش تا ابوبکر بیاید.
ابوبکر آمد وخوله به او گفت: خداوند خیر وبرکت بزرگی به شما عنایت فرموده است! ابوبکر پرسید چه خیروبرکتی؟ خوله گفت: مرا پیامبر صلی الله علیه وسلم برای خواستگاری عایشه فرستاده است. ابوبکر گفت: عایشه برادرزاده آن حضرت به حساب می رود، آیا مناسب است که او با برادرزاده اش ازدواج کند؟
رسول اکرم صلی الله علیه وسلم وقتی گفته ابوبکر را از زبان خوله شنید گفت: برگرد و به ابوبکر بگو تو برادر اسلامی ودینی من هستی وایرادی ندارد که من با دختر تو ازدواج کنم.
وقتی خوله نزد ابوبکر بازگشت و به اوخبر داد که این ازدواج ممنوعیت واشکالی ندارد. ابوبکر به خوله گفت: منتظر باش تا برگردم. وقتی ابوبکر خانه را ترک کرد، ام رومان به خوله گفت: عایشه نامزد جبیر فرزند مطعم بن عدی است وابوبکر تاکنون هیچ وعده ای از وعده هایش را خلاف نکرده است و مطعم وفرزند او از مشرکین بودند، هنگامی که ابوبکر نزد آنها رفت و آنها را از خواستگاری عایشه مطلع کرد، مادر جبیر به مطعم گفت: اگر فرزند مان با دختر ابوبکر ازدواج کند از دین قریش بر میگردد وممکن است دین محمد صلی الله علیه وسلم را که دوست ابوبکر است بپذیرد بنابر این نباید فرزند مان با دختر ابوبکر ازدواج کند. ابوبکر از وعده اش آزاد شد چون او هرگز دخترش را به عقد فرد مشرکی در نمی آورد، ابوبکر به خانه برگشت و با ازدواج پیامبر صلی الله علیه وسلم با عایشه موافقت کرد.
در آن هنگام عایشه دختر بچه ای هفت ساله بود. وحالات آغازین اسلام وستم مشرکین را که بر پیامبر صلی الله علیه وسلم روا می داشتند مشاهده می نمود.
مسلمین به حبشه هجرت کردند، پیامبر صلی الله علیه وسلم از خانه ابوبکر به سوی مدینه هجرت نمود.
بعد از اینکه پیامبر صلی الله علیه وسلم در مدینه مستقر شد ابوبکر فرزندش عبدالله را فرستاد تا خانواده او را از مکه بیاورد. خانواده ابوبکر از مکه به سوی مدینه رهسپار گردید بعد از رسیدن به مدینه مدت درازی گذشت تا اینکه عایشه با پیامبر صلی الله علیه وسلم ازدواج و به خانه او برده شد. برای عروسی پیامبر صلی الله علیه وسلم جشن ولیمه برقرار نگردید وهیچ حیوانی سربریده نشد، بلکه کمی شیر از خانه سعد بن عباده آورده شده وهر دو از آن نوشیدند وعایشه به همسری پیامبر صلی الله علیه وسلم در آمد.
فضیلت عایشه رضی الله عنها
عایشه در مورد خود چنین می گوید: هفت امتیاز به من داده شده که به جز به مریم دختر عمران، به کسی دیگر از زنان چنین امتیازاتی داده نشده است.
جبرئیل علیه السلام در خواب، صورت مرا به پیامبر نشان داده وبه او گفت که با من ازدواج کند، من تنها زن دو شیزه پیامبر صلی الله علیه وسلم هستم، رسول اکرم صلی الله علیه وسلم در حالی از دنیا رفت که سرش در آغوش من قرار داشت، او را در خانه ام دفن کردند، فرشتگان اطراف خانه ام حلقه زده بودند، پیامبر صلی الله علیه وسلم با من در بستر خواب بود که وحی نازل شد، ومن دختر خلیفه پیامبر وتصدیق کننده او، هستم ونزد شخصی پاکیزه بودم، و به من وعده بخشش و روزی خوب نزد خداوند داده شده است .
ذهبی در مورد حضرت عایشه رضی الله عنها می گوید: (او مطلقا، فقیه ترین زن امت اسلامی است). عمرو بن عاص رضی الله عنه از پیامبر صلی الله علیه وسلم پرسید: ای پیامبر خدا! چه کسی را از همه مردم بیشتر دوست دارید؟ فرمود: عایشه را. عمرو گفت: از مردان چه کسی را بیشتر از همه دوست داری؟ فرمود: پدر عایشه ابوبکر را .
بعضی مردم در غزوه بنی مصطلق عایشه را تهمت زده وبر او دروغ بستند اما خداوند از آسمان آیه فرستاد واو را تبرئه نمود وبه پاکدامنی او شهادت داد.
عایشه، پیامبر صلی الله علیه وسلم را به شدت دوست می داشت تا جایی که در این مورد با دیگران رقابت می کرد، رسول اکرم صلی الله علیه وسلم به عایشه گفت: دوستی من نسبت به تو حلقه آهنی وناگسستنی است.
از بس که پیامبر برادر را دوست داشت و او نیز به پیامبر صلی الله علیه وسلم محبت می ورزید، همیشه می گفت: دوست دارم زنان خانواده ما در ماه شوال ازدواج کنند. وقتی پرسید که چرا؟ گفت: رسول اکرم صلی الله علیه وسلم مرا در ماه شوال عقد کرد ودر شوال مرا به خانه خود برد، ومن از همه زنان پیامبر صلی الله علیه وسلم بهره بیشتری از آن حضرت بردم.
او بر اثر محبت پیامبر صلی الله علیه وسلم غیرتش جوش می کرد ورشک می برد، پیامبر صلی الله علیه وسلم با لبخند می پرسید: غیرت ات وجوش کرد؟ عایشه می گفت: چگونه بر محبت پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم غیرتم جوش نکند وبر دیگران رشک نبرم. عایشه می گوید: درهنگام وفات پیامبر صلی الله علیه وسلم دیدم ایشان صلی الله علیه وسلم در آغوشم سنگینی می کند به چهره اش نگاه کردم دیدم چشمهایش را باز کرده و به سوی آسمان نگاه دوخته ومی گوید: بلکه یار و دوست بالا را اختیار می کنم.
گفتم: ای پیامبر خدا! به تو اختیار داده شده که از دنیا و آخرت یکی را قبول کنی وسوگند به ذاتی که تو را به حق مبعوث داشته تو بهترین اختیار کردی، رسول اکرم صلی الله علیه وسلم در آغوش من وفات کرد، سرش را بر بالش گذاشتم وبلند شدم وبا دیگر زنها شروع به گریه کردن نمودم .
عایشه رضی الله عنها سالهای زیادی بعد از پیامبر صلی الله علیه وسلم زنده بود و مرجع اساسی مسلمین در حدیث وسنت وفقه به شمار می رفت.
معتمدین وبزرگان تابعین که در عصر عایشه زیسته اند در مورد او می گویند: اگر علم و دانش عایشه با علم زنان پیامبر صلی الله علیه وسلم و تمام زنان دنیا مقایسه شود، علم عایشه بیشتر خواهد بود .
عایشه هزاران حدیث از احادیث پیامبر صلی الله علیه وسلم را حفظ کرده بود.
عایشه در ماه رمضان در سن 66 سالگی از این جهان رخت بربست. ابوهریره نماز جنازه او را خواند وبزرگ بانوی اسلام در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.
وقتی ام سلمه را خبر کردند که عایشه فوت کرده است گفت: سوگند به خدا که پیامبر صلی الله علیه وسلم او را از همه بیشتر دوست می داشت به جز پدرش که از همه مردم نزد پیامبرمحبوب تربود .