)وَمَن يَرْتَدِدْ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَيَمُتْ وَهُوَ كَافِرٌ فَأُوْلَـئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَأُوْلَـئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ (                                    (بقره / 217)

«هر که از شما از دینش باز گردد و در حال کفر بمیرد آنان اعمالشان در دنیا و آخرت باطل شده و جاودانه در آتش دوزخ‌ اند».

اعمال شان و جهاد و فداکاری‌ های شان حبط و باطل شده و در جهنم جاویدند جز سه نفر!! همان کسانی که تاریخ زندگی آنان حاکی است که با سایر مرتدین(نعوذ بالله) در این مورد هم عقیده بوده‌ اند!! زیرا مقداد چنانکه گفتیم از مأمورین نظارت بر کار شورای شش نفری تعیین خلیفة سوم بود که بنا به دستور عمر تشکیل شد. سلمان نیز سال ها از جانب عمر در مدائن حکومت داشت و اعتراضی جدی در دفاع از خلافت منصوصه و یا استشهاد به حدیث غدیر، در تاریخ حیات او دیده نمی ‌شود.

باز هم می ‌پرسیم آیا مسلمان مؤمن به قرآن می ‌تواند به مفاد این روایات اعتنا نماید؟ آیا کسی که واقعاً به قرآن ایمان دارد، برای عمل به حکم دین و دستور صریح ائمه- عليهم السلام-که از پذیرش اخبار مخالف قرآن نهی فرموده‌اند[1] نباید با نهایت شدت و قدرت با این لاطائلات و کفریات مبارزه کند؟! (چه رسد که به آنها معتقد باشد)

اگر به تاریخ خونین و ننگین دشمنی ها و خصومت ‌ها و تفرقه‌ اندازی‌ ها که این روایات در بین مسلمین به وجود آورده نظری بیفکنید، یقین خواهید کرد که جاعلین این روایات و واضعین این احادیث، مسلما و قطعا از دشمنان بزرگ اسلام بوده یا از طرف آنان تحریک و تشویق و تقویت شده ‌اند، تا چنین روزی را پیش آورده‌ اند که امروزه مسلمانان با اکثریت عددی که دارند (نزدیک به یک میلیارد نفر) و اکثر شان در بهترین نقاط معمورة زمین ساکن‌ اند، با آن همه دستورهایی که برای اتحاد و اتفاق و برادری دارند دچار آنگونه ذلّت و نکبت و تفرقه و بدبختی هستند که کمتر ملتی را با این شرایط می‌ توان با ایشان مقایسه نمود! کوچکترین نمونة آن تسلط یهودیان بر ایشان است. آری اینها از برکات بلکه نکبات این گونه روایات است که ریشة آن در سرزمین کفر است اما از چشمه‌ سار مذاهب اسلامی آبیاری می ‌شود! یعنی مذاهبی که اسلام و روح دین از آن بی‌ خبر و بیزار است!! مذاهبی که سیاست‌های گوناگون آنها را به وجود آورده و بدعت نهاده است: مذاهبی که به وسیلة دشمنان اسلام پیدا شده و یا از طرف آنان تقویت و ترویج شده است.

تاريخ حيات صحابه مصدق(تصديق كننده) آيات و مکذب(تکذيب كننده) روايات است

 

نگاهی به تاریخ اصحاب رسول خدا نیز به روشنی نشان می ‌دهد که آنان به حق قابل مدح و ثنای پروردگار عالم بوده و زندگانی سراسر افتخارشان می ‌رساند که زبدگان فرزندان آدم ‌‌اند! آنان کسانی بودند که بدون هیچ تطمیع و تهدیدی از جانب مبلّغ و پیغمبر اسلام - صلى الله عليه وسلم- به دین اسلام گرویدند و از هیچ تطمیع و تهدیدی برای انصراف از آن متأثر نگشته، چون کوهی شامخ در عقیدة خود ثابت بودند و با آنکه انواع شکنجه‌ها و رنج‌ها و عذاب‌ها از طرف مخالفین خود که همه صاحب قدرت و ثروت و نفوذ بودند برایشان وارد می‌ شد بسیاری از اینان که در طبقة فقراء و بردگان و در تحت نفوذ و قدرت مخالفان خود بسر می ‌بردند از طرف اربابان و مالکان خود تا سر حد مرگ تهدید می‌ شدند به حدی که طبق پاره ‌ای از روایات آب داغ بر بدن برهنة آنان ریخته و با شلاق‌ های آهنین، گوشت بدن آنان را می‌ ربودند و یا سرشان را در خم آب فرو برده و نگاه می‌ داشتند تا نفس شان قطع شود، یا در مقابل آفتاب گرم آنان را برهنه کرده و روی ریگ‌های داغ خوابانیده سنگ‌های سنگین برشکم آنان گذاشته و از ایشان می ‌خواستند که از دینی که پذیرفته ‌اند دست بر داشته و مرتد شوند یا لاأقل از روی مصلحت و به اصطلاح تقیّه از دین محمد - صلى الله عليه وسلم- اظهار برائت و بیزاری کنند تا از آن شکنجه و عذاب نجات یافته و با آزادی و رفاهیت زندگی کنند. کسانی از ایشان را با آتش، داغ می ‌کردند تا حدی که روغن بدن شان آن آتش را خاموش می ‌کرد، خباب بن ارت از مسلمانانی است که در راه عقیدة خود به دین اسلام شکنجه‌های فراوان تحمل کرده است و از معذبین فی الله است و شاید بتوان گفت بیش از دیگران متحمل رنج شده است. او غلام و زرخرید زنی به نام «ام النهار» بود پس از آنکه اسلام آورد و «ام النهار» خبر شد آهن گداخته را از کورة خباب که آهنگر بود بیرون می ‌آورد و بر سر او می ‌گذاشت و سر او را داغ می‌ کرد! کفار مکه نیز همین که از اسلام آوردنش خبر شدند، زره آهنین بر بدن او و عمار و بلال می ‌پوشانیدند و در آفتاب گرم حجاز وا می ‌داشتند تا در اثر تابش آفتاب حلقه‌ های تفیدة زره بر بدن ایشان می ‌نشست، گاهی آتش افروخته و او را به پشت در آتش وا می ‌داشتند و گاهی سنگ‌ هائی را در آتش گداخته و بر پشت او می چسبانیدند تا گوشت بدن او را به سخت ترین وجه بسوزاند در سال 37 هجرت وفات کرد و امیر المؤمنین در حق او دعای خیر فرمود[2]! حکیم بن جبیر از سعید بن جبیر روایت می‌ کند که به ابن عباس گفتم: مشرکین مسلمانان را در شکنجه و عذاب می داشتند تا آنان دین خود را ترک گویند گفت: آری به خدا سوگند مشرکین هر کدام از آنان را می زدند و گرسنه و تشنه نگاه می داشتند به حدی که از شدت صدمه‌ ای که بر ایشان وارد می ‌شد توان نشستن نداشتند تا آنچه از اینان می‌ خواستند انجام دهند و یا آنکه بگویند لات و عزی خدا هستند یا آنکه جعلی (سوسکی) برایشان می ‌گذشت می ‌گفتند خدای تو این است و او بگوید آری.[3]

اما آنان با کمال شهامت و رشادت و شجاعت از پیشنهادات ارباب قدرت و نفوذ سرپیچی کرده و بدون تقیه و با کمال صراحت در زیر شلاق آتشین گوشت ربای جان ستان آنان فریاد می ‌زدند: «أشهد أن لا اله الا الله و أن محمداً رسول الله» و سرافتخار بر آسمان می ساییدند آنان که پاره ای از ایشان خود صاحبان مال و ثروت و دارای نفوذ و قدرت بودند، اما به علت قبول اسلام ناچار بودند نه تنها از ثروت و قدرت خود صرف نظر کنند بلکه باید از یار و دیار و وطن و اقربای(خویشاوندان) خود نیز چشم پوشیده تن به مهاجرت داده به بلای غربت که هر کجای روی زمین بود و با دین و آئین ایشان مخالف بود روی آورند و به سرنوشتی نامعلوم، خود را گرفتار نمایند. چون جعفر بن ابی طالب و .... معهذا با کمال ابتهاج و افتخار تن به عذاب مهاجرت داده و از وطن و اقرباء و دوستان خود چشم پوشیده اما ذره ای از اوامر دین خود انحراف نورزیدند! اگر اینانند که قرآن کریم به بهترین صورت از رنج و شکنجة آنان خبر می ‌دهد و آنان را به تن دادن به مهاجرت و تحمل اذیت می ‌ستاید و می فرماید:

)وَالَّذِينَ هَاجَرُواْ فِي اللّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُواْ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَلَأَجْرُ الآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ * الَّذِينَ صَبَرُواْ وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (                                         (نحل / 41-42)

«آنان که پس از اینکه مورد ستم واقع شدند، در راه خدا هجرت کردند، البته در دنیا ایشان را جایگاهی نیکو دهیم و پاداش آخرت بزرگتر است اگر می ‌دانستند، همانان که صبر کردند و بر پروردگارشان توکل می ‌کنند».

و می‌ فرماید:

)فَالَّذِينَ هَاجَرُواْ وَأُخْرِجُواْ مِن دِيَارِهِمْ وَأُوذُواْ فِي سَبِيلِي وَقَاتَلُواْ وَقُتِلُواْ لأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَلأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَار(                                       (آل عمران / 195)

«کسانی که هجرت کردند و از دیارشان رانده و در راه من آزار شدند و جنگیدند و کشته شدند البته هر آینه بدیهایشان را بپوشانیم و آنان را به بوستان‌هایی در آورم که از زیرشان رودها جاری است».

و می‌فرماید:

)لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ(                                                               (حشر / 8)

«مهاجران تهیدستی که از دیارشان و اموالشان رانده شدند در حالی که جویای فضل و خشنودی خداوند بوده و خدا و پیامبرش را یاری می‌ کردند، در ادعای ایمان راستگویند».

که به اتفاق جمیع مفسرین، دربارة مهاجرین، به حبشه و مدینه است. فراموش نکنیم که حضرت زین العابدین و سید الساجدین علی بن الحسین - عليه السلام- نیز در دعای چهارم «صحیفة سجادیه» به جای آنکه اصحاب رسول را مرتد شمارد دربارة مهاجرین دعا کرده و آنان را از کسانی می‌ داند که برای یاری پیامبر و تثبیت نبوت آن حضرت با آباء و اولاد خویش جنگیدند و غرق در محبت رسول الله - صلى الله عليه وسلم- بوده و با تقرب به پیامبر رشتة علائق خویشاوندی را گستند و مهمتر از آن، اینکه حضرتش برای تابعین که در بصیرت صحابه تردید نکرده و به آنان اقتداء کردند دعا کرده و ایشان را مشمول لطف و رحمت حق می‌خواهد. آیا نعوذ بالله آن حضرت در حق مرتدین و پیروان مرتدین دعا می ‌کند؟

چه کسی حتی آنکه به اسلام هم اعتقاد و ایمان ندارد، می ‌تواند بگوید که اینان که خداوند آنان را مؤمنان راستین و یاوران پیامبر و اهل بهشت خوانده است پس از رسول خدا بلافاصله مرتد شدند؟ آخر اگر دین و ایمان هم نباشد لاأقل حیا و انصاف مانع گفتن این اباطیل است. ما به توفیق إلهی در این کتاب چند نفری از ایشان را که تحمل انواع مشقات کرده و برای حفظ دین خود انواع بلیات را به جان خریده و تا آخرین نفس در فداکاری و وفاداری پای استقامت فشرده ‌اند و با این حال در سقیفة بنی ساعده جز تبعیت از سایر مؤمنین کاری نکرده و حرفی نزده‌ اند معرفی کردیم. این چند نفر را به عنوان نمونه آوردیم و گرنه همگی اصحاب[4] رسول خدا که در شدائد و حملات صدر اسلام شرکت داشتند چنین بودند.

اینها نقل است که مکذب این روایات است، اینک به عقل بپردازیم:

 

عقل منکر نص است

 

با رجوع به مدارک اصلی و اساسی تشیع، به وضوح مشاهده می ‌شود که در این منابع، ائمه با صفات و خصوصیاتی معرفی شده‌ اند که قرآن حتی برای پیامبران أولوالعزم، یا به عبارت دیگر برای فرستادگانی که دارای نبوت تشریعی بوده‌ اند، قائل نیست، تا چه رسد به انبیائی که فقط حائز مقام نبوت تبلیغی بوده ‌اند؟!!

اگر به مهمترین مجموعة حدیثی یعنی «اصول کافی» (قسمت کتاب الحجّه) نظری بیفکنیم برای ائمه ویژگی‌ های بسیاری نقل شده است, از جمله اینکه:

 

1-    به هنگام ولادت مختون بوده و دست بر زمین گذاشته و شهادتین می‌گویند و آیة هجدهم سورة آل عمران را تلاوت می ‌کنند! (حدیث 996-1004)[5] و ممکن است حتی در سه سالگی عهده‌ دار تبلیغ و تعلیم دین و امت شوند (حدیث 833-836)[6] و هر یک صحیفه‌ ای مخصوص به خود دارند!!

که به اجرای مطالب آن مأمورند[7]! (حدیث 734-737 به روایت صفوانی)[8]

2-    با ملائکه ارتباط مستمر دارند (احادیث 583 إلی 585)[9] و چون «محدث» ‌اند صدای فرشتگان را می شنوند (احادیث 434 إلی 437)[10] و (703 الی 707)[11] و خزانه ‌دار علم پروردگارند (احادیث 672 إلی 677)[12] و از گذشته و حال و آینده نکته‌ ای بر آنان پوشیده نیست!!!

(احادیث 500 الی 506)[13] و (599)[14] و (653-656).[15]

3-    اعمال عباد صبح و شام به آنان عرضه می ‌شود (حدیث 575 تا 578)[16]

4-    الواح و عصای حضرت موسی- عليه السلام- و انگشتر حضرت سلیمان - عليه السلام- و بسیاری از وسائل انبیاء سلف نزد آنان است (احادیث 611 إلی 619).[17]

5-    از گلی خلق شده ‌اند که جز انبیاء احدی از آن گل آفریده نشده است!! (حدیث 1006)[18] از پشت سر همچون از روبرو می ‌بینند و محتلم نمی ‌شوند و با آنکه مدفوعشان بوی مشک می‌ دهد ولی با این وصف، زمین موظف است که آن را بپوشاند و فرود برد!! (حدیث 1004)[19] به همة زبان ‌ها سخن می ‌گویند و حتی زبان پرندگان و چارپایان و دیگر جانداران را می ‌فهمند!! (حدیث 744).[20]

6-    همچون انبیاء مؤیّد به روح القدس ‌اند. (احادیث 708 إلی 716).[21]

7-    و در یک کلام به منزلة کسانی چون حضرت یوشع- عليه السلام- به شمار می ‌روند و حتی (در حدیث 702)[22] از قول حضرت صادق- عليه السلام- نقل شده است که : «الأئمه بمنزلة رسول الله - صلى الله عليه وسلم- إلا أنهم لیسوا بأنبیاء ولایحل لهم من النساء ما یحل للنبی فأمّا ما خلا ذلک فهم فیه بمنزلة رسول الله  صلى الله عليه وسلم» ائمه منزلت رسول خدا را دارند ولی پیامبر نیستند و آنچه در مورد زن‌ ها برای پیغمبر حلال است و آن حضرت می ‌تواند بیش از چهار زن اختیار فرماید برای ایشان حلال نیست، اما جز این، ایشان به منزلت رسول خدایند»!

با این اوصاف، طبعاً أئمه بالاتر و والاتر از انبیاء مبلّغ‌ اند و یا لاأقل به هیچ وجه من الوجوه از مبعوثین به رسالت تبلیغی کمتر نیستند و این با ختم نبوت ابداً موافق نیست، بلکه عهد قبل از پیامبر خاتم صلى الله عليه وسلم به چنین کسانی نیاز بیشتری داشت، ولی حضورشان پس از سدّ باب نبوت و رسالت، چنانکه خواهیم گفت، بی‌ وجه است و گفتن اینکه این بزرگواران نبی نیستند صرفا یک تعارف تو خالی یا در واقع بازی با الفاظ است که در ترازوی بحث علمی وزنی ندارد، بدیهی است عصمت و علم لدنّی و ارتباط ائمه با ملائک و مفترض الطاعه بودنشان و ... همان اوصاف و خصوصیات انبیاء است و صد البته با تغییر لفظ، حقیقت امور تغییر نمی‌ کند و نمی‌ توان با تغییر نام از نبی به امام، لاأقل مانع از حمل احکام انبیاء مبلّغ، بر آنان شد. و بدین سبب حضور آنان در میان امت با خصوصیاتی که مدعیان ولایت منصوصه قائل ‌اند اصولاً با دوران بلوغ بشریت مناسبت ندارد، یعنی عصری که حرکت امت برای کسب تجربه در مسیر ادارة امور خویش براساس تعالیم شریعت و عصر تبلیغ و تعلیم دین توسط مؤمنان امت آغاز می‌ شود و بشر در این طریق نیز مسئولیت پذیرفته و مورد امتحان و افتتان قرار می ‌گیرد.

به نظر ما، مدعیان، معنای ختم رسالت و نبوت را چنانکه باید در نیافته ‌اند و إلا این اندازه در باب امامت منصوصه عناد و لجاج نمی ‌کردند. از این ‌رو بی‌فایده نیست مطالبی را از «مرتضی مطهری» که جزوه ‌ای در موضوع «ختم نبوت» تألیف کرده و البته خود نیز بدون توجه به لوازم نظریة خویش به ولایت منصوصه معتقد است بیاوریم باشد که مورد توجه عمیق قرار گیرد، ایشان می‌نویسد: «رسالت پیامبر اسلام با همة رسالت ‌های دیگر این تفاوت را دارد که از نوع قانون است نه برنامه. قانون اساسی بشریت است» (ص 26) «وحی این پیغمبر در سطح قانون اساسی کلّی همیشگی است» (ص 30) «و پیغمبر خاتم آن است که همة مراحل را طی کرده و راه نرفته و نقطة کشف نشده از نظر وحی باقی نگذاشته است» (ص 34) البته «وحی عالیترین و راقی ‌ترین مظاهر و مراتب هدایت است. وحی، رهنمون‌ هایی دارد که از دسترس حس و خیال و عقل و علم و فلسفه بیرون است و چیزی از اینها جانشین آن نمی ‌شود. ولی وحیی که چنین خاصیتی دارد وحی تشریعی است نه تبلیغی و بر عكس تا زمانی بشر نیازمند به وحی تبلیغی است که درجة عقل و علم و تمدن به پایه‌ ای نرسیده است که خود بتواند عهده ‌دار دعوت و تعلیم و تبلیغ و تفسیر و اجتهاد در امر دین خود بشود. ظهور علم و عقل و به عبارت دیگر رشد و بلوغ انسانیت، خود به خود به وحی تبلیغی خاتمه می د‌هد و علماء جانشین انبیاء می‌گردند» (ص 47) «در حقیقت یکی از ارکان خاتمیت، بلوغ اجتماعی بشر است، به حدی که می ‌تواند حافظ مواریث علمی و دینی خویش باشد و به نشر و تبلیغ و تعلیم و تفسیر آن بپردازد». (ص 13)

اگر می ‌بینیم که پیامبر بنی اسرائیل، «طالوت» را به أمر إلهی به عنوان زمامدار معرف می ‌کند یعنی همان کاری که مدعیان در مورد ائمه می ‌پسندند علاوه بر اینکه این کار هم به تقاضای امت انجام می ‌شود (بقره / 246) ولی به هر حال جزء آن دسته از کارهایی است که «در دورة کودکی بشر اجبارا وحی انجام می ‌داده است» (ص 87) و متعلق به دورة نیاز بشر به هر دو قسم نبوت است و از آن‌ روست که «بشر چند هزار سال پیش نسبت به حفظ مواریث علمی و دینی ناتوان بوده است و از او جز این انتظاری نمی ‌توان داشت» (ص 12) و هنوز به حدی از بلوغ اجتماعی و سیاسی و فرهنگی نرسیده بود که خود بتواند میراث انبیاء را دست نخورده حفظ کند و «تحریف و تبدیل‌ هایی در تعلیمات صلاحیت خود را برای هدایت مردم از دست می‌ داده‌ اند» (ص 11) و علاوه بر آن بشر هنوز توان آنکه خود به تبلیغ و تعلیم شریعت و بسط معارف إلهی اقدام کند، نیافته بود و حتی در مورد تعیین مصادیق، محتاج دستگیری شرع بود. ولی با نزول آیة:

)إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ(                                      (حجر / 9)

«همانا ما خود قرآن را فرو فرستادیم و همانا ما حافظ آنیم».

و اعلام عدم وقوع تحریف، «علت عمدة تجدید پیام و ظهور پیامبر جدید منتفی گردید» (ص 12). به قول علامه اقبال لاهوری( متفکر پاکستانی) «زندگی نمی ‌تواند پیوسته در مرحلة کودکی و رهبری شدن از خارج باقی بماند، الغای کاهنی و سلطنت میراثی در اسلام، توجه دائمی به عقل و تجربه در قرآن و اهمیتی که این کتاب مبین به طبیعت و تاریخ به عنوان منابع معرفت بشری می ‌دهد همه سیماهای مختلف اندیشة واحد ختم رسالت است» (ص 15)[23] و این به معنای آن است که پس از ختم نبوت و رسالت، بشر پا به مرحلة تازه ‌ای گذاشته است که می ‌تواند ازین پس در ادارة امور خویش بر مبنای تعالیم و احکام دین، بر پای خویش بایستد و امت قوة تشخیص و انتخاب مدیر صالح برای اداره جامعه اسلامی را بر مبنای اوامر و نواهی شرع، واجد است[24] و به همین جهت در نهج البلاغه (خطبة اول) می ‌خوانیم: «من سابق سمی له من بعده أو غابر عرفه من قبله، علی ذلک نسلت القرون ومضت الدهور وسلفت الاباء وخلقت الأبناء إلی أن بعث الله محمدا رسول الله صلى الله عليه وسلم لإنجاز عدته وتمام نبوته» هر پیامبری به پیامبر پیشین خود قبلا معرفی شده است و آن پیامبر پیشین او را به مردم معرفی کرده و بشارت داده است. بدین ترتیب نسل‌ ها پشت سر یکدیگر آمدند و روزگاران گذشت تا اینکه خداوند, محمد صلى الله عليه وسلم را بنا به وعده ‌ای که کرده بود برای اتمام جریان نبوت فرستاد.

اما قرآن و پیامبر خاتم نسبت به دوران بعد از خود، هیچ پیامبر یا مبلّغ یا معلمی إلهی را که با افراد بشر تفاوت‌هایی داشته باشند به طور رسمی و شرعی معرفی نفرموده است زیرا دوران بلوغ بشریت آغاز شده و انسان باید در راه تحقق مقاصد شرع، قدم در راه کسب تجربه بگذارد و بقیة سیر تکاملی خویش را با توجه به تعالیم شریعت، خود بپیماید.

با توجه به این مطالب است که معتقدیم نص از جانب خدا، بر حکومت افراد معین در تمام ازمنه و دهور بر عموم مسلمین، اگر پیش از ختم نبوت، انجام می ‌شد که البته در آن زمان هم با این طول و تفصیل و صفات خارق‌العاده و عجیب که مدعیان برای دورة پس از پیامبر خاتم قائل ‌اند، نبوده است بی ‌وجه نبود، اما بعد از ختم نبوت و رسالت اعم از نبوت تشریعی و نبوت تبلیغی معقول و ممکن نیست.

همچنین نصی بر حکومت افرادی معدود مثلا هفت یا یازده یا دوازده تن و یا ... که مدتی محدود زندگی می ‌کنند، برای حکومت هزاران سال تا قیامت نیز مطابق با واقعیت و معقول نیست زیرا دین اسلام دینی ابدی است و همواره به حاکم و رهبری که مجرى احکام نورانی شرع باشد، نیازمند است و چنانکه می‌ دانیم تعطیل احکام شرع ولو برای یک لحظه جایز نیست و قطعا شریعت مقدسة اسلام امت را بلاتکلیف نمی ‌گذارد و قانون و طریقه‌ ای اساسی برای حل مسائل مربوط به زعامت مردم تبیین فرموده. حال هر سخنی که مدعیان در این باب بگویند، ما همان را در مورد کلّ دوران پس از پیامبر صلى الله عليه وسلم به آنان باز می‌ گردانیم. زیرا نمی توان بخشی از دورة پس از پیامبر صلى الله عليه وسلم را با بقیة آن دوره تا قیامت، متفاوت انگاشت، مگر به دلیل شرعی، که البته جز ادّعا چیزی در دست نیست.

این دوره، عصری است که بشر باید در زمینة ادارة جامعة خویش امتحان و افتتان شود که چگونه تعلیمات شرع را در مورد مدیر اجتماع، اجرا می ‌کند و چگونه بر کار او نظارت خواهد کرد. و چگونه مسؤولیت‌ هایش را در برابر رهبری که خود با بیعت خویش بر گزیده است، ایفاء می ‌نماید.

دوره‌ ای فرا رسیده که بشر می‌ تواند با توجه به اوامر و نواهی شرع، امام خویش را بشناسد و ناگزیر باید زحمت و مسؤولیت انتخاب امیر امت را به عهده بگیرد و با موازین شرع، صالح را از طالح و متقی را از فاجر تمییز دهد. زیرا آیات قرآن در تبعیت از ابرار و عصیان در برابر فجار، اوامر فراوانی دارد:

اولا در اطاعت مطلق، جز خدا و رسول خدا را مطاع نمی ‌شناسد و بدون قید و شرط می ‌فرماید:

)أَطِيعُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ(                                                                          (آل عمران / 32)

«خداوند را اطاعت و پیامبر را اطاعت کنید».

و اشخاص ذیل را نیز لایق اطاعت می ‌شمارد :

)وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ(.                                                                                                                 (توبه / 100)

«پیش آهنگان نخستین از مهاجرین و انصار و آنان که با نیکی کردن آنان را پیروی کردند، خداوند از ایشان خشنود است».

و نیز می ‌فرماید :

)أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ يَهِدِّيَ إِلاَّ أَن يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُون(.     (يونس / 35)

«آیا آنکه به حق هدایت می‌ کند سزاوارتر است که پیروی شود، یا کسی که ره نمی ‌یابد مگر آنکه خود هدایت شود، شما را چه می ‌شود؟ چگونه حکم می ‌کنید».

و می ‌فرماید:

)وَاتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَيّ(                                                                           (لقمان / 15)

«راه کسی را که به سویم بازگشته پیروی کن».

و می ‌فرماید:

)فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ(. (زمر/18)

«بندگانی که سخن را می‌شنوند و بهترینش را پیروی می‌کنند بشارت ده، که آنان را خدایشان هدایت فرموده».

و فرموده :

)وَقَالَ الَّذِي آمَنَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشَادِ(                                 (غافر / 38)

«کسی که ایمان آورده بود گفت: ای قوم! مرا پیروی کنید تا شما را به راه رشد و هدایت رهنمون شوم».

و در سورة نساء آیة 59، اطاعت فرمانداران را که مطیع خدا و رسول باشند واجب شمرده است البته مشروط بر آنکه در صورت بروز اختلاف بین فرمانداران و مردم، هر دو طرف به فرمان خدا و رسول گردن نهند.

ثانیا در عصیان و نافرمانی فجّار و کسانی که مطیع خدا و رسول نیستند می ‌فرماید :

)وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءهُم مِّن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذَاً لَّمِنَ الظَّالِمِينَ(

                                                                                                                         (بقره / 145)

«ای پیامبر اگر پس از آنکه دانش برایت آمده، هوسهایشان را پیروی کنی، همانا از ستمگران خواهی بود».

و نیز می ‌فرماید:

)وَلاَ تَتَّبِعُواْ أَهْوَاء قَوْمٍ قَدْ ضَلُّواْ مِن قَبْلُ(                                              (مائده / 77)

«از هوسها و امیال گروهی که گمراه شده‌اند، پیروی مکنید».

و می ‌فرماید:

)وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاء الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا(                                                     (انعام / 150)

«هوس‌های کسانی را که آیات ما را تکذیب کرده‌اند، پیروی مکن».

و فرموده :

)وَلاَ تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ(                                              (اعراف / 142)

«راه مفسدان را پیروی مکن».

)وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ(                     (کهف / 28)

«کسی را که دلش را از یاد خویش غافل ساختیم و هوس خویش را پیروی می‌کند، اطاعت مکن».

)وَلاَ تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ * الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَلاَيُصْلِحُونَ(.

 (شعراء/151-152)

«فرمان مسرفانی را که اصلاح نکرده و در زمین فساد می ‌کنند اطاعت نکنید».

و برای عبرت امت از قول اهل دوزخ که نادم و پشیمان شده ‌اند می ‌فرماید:

)وَقَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَاءنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلاَ(                       (احزاب / 67)

«و گفتند پروردگارا همانا سروران و بزرگان مان را اطاعت کردیم و آنان ما را گمراه کردند».

و نیز می ‌فرماید:

)وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاء الَّذِينَ لاَيَعْلَمُونَ(                                            (جاثيه / 18)

«هوس ‌های کسانی را که نمی ‌دانند پیروی مکن».

)فَلَا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ * وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ * وَلاَ تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَّهِينٍ(

                                                                                                                   (قلم/8-10)

«پس تکذیب‌کنندگان را اطاعت مکن و هر پستی را که سوگند بسیار می‌ خورد اطاعت مکن».

و نیز می ‌فرماید:

)فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ كَفُوراً(                                      (دهر / 24)

«پس برای فرمان پروردگارت صبر کن و افراد گنه کار و کفران پیشه را اطاعت مکن».

و به منظور تحذیر امت، در مذمت کسانی که تابع نابکاران شدند می ‌فرماید:

)إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُواْ مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُواْ وَرَأَوُاْ الْعَذَابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الأَسْبَابُ(. (بقره/166)

«یاد آر آنگاه که رؤسا و پیشوایان، چون عذاب را ببینند از پیروان خود بیزاری می ‌جویند».

و نیز می‌ فرماید :

)وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَسَاءتْ مَصِيراً(.

                                                                            (نساء / 115)

«و هر که راهی جز راه مؤمنان پوید او را بدانچه که دوست دارد واگذاریم و به دوزخ در آوریم».

)وَاتَّبَعُواْ أَمْرَ كُلِّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ(                                                 (هود / 59)

«و هر زورگوی عنیدی را پیروی کردند».

با توجه به این تعالیم و نظائر آن اگر امامی منصوص و معصوم و واجب الاطاعه چنانکه قائلین به امامت منصوصه معتقدند تعیین شده باشد، دیگر این اوامر و نواهی موردی ندارد، زیرا همین که خداوند همچون دوران قبل از ختم نبوت بفرماید از فلان و بهمان و .... و .... اطاعت کنید، دیگر نیازی نيست که دستورهای کلی ذکر شود که راهنمای ابدی تشخیص مطاع واقعی از کسانی است که شایستة اطاعت نیستند، در حالی که این تعالیم، قانون کلی و زمینه ‌ای است برای رشد و تعالی امت دربارة تعیین زمامدار، برای ادامة مسیر تکاملی حیات. و این امت است که باید عزم تحقیق و تدقیق کند و لایق را از نالایق تمییز دهد و مسؤولانه از لایق اطاعت و حمایت و نسبت به نالایق مخالفت و سرپیچی نماید. آری با ختم نبوت، دوران مسؤولیت فرا رسیده، در واقع اسلام به عنوان آخرین دین الهی، نسبت به لیاقت بشر برای ادارة امور خویش، بسیار خوشبین‌تر از آن است که مدعیان ولایت منصوصه می ‌پندارند.[25]

علاوه بر این پروردگار حکیم در قرآن کریم مؤمنان را به شوری و مشورت، امر فرموده و البته یکی از این امور، موضوع بسیار مهم حکومت و زعامت است و در قرآن ضمن صفاتی که برای مؤمنین می‌ شمارد یکی هم آن است که می‌ فرماید:

)وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ(                                                                           (شوری / 38)

«و امرشان بین خود به شورا و مشورت است».

از این ‌رو مؤمنان اصحاب از مهاجر و انصار که در مدینه بودند، بلافاصله پس از رسول خدا صلى الله عليه وسلم به این دستور عمل کرده و با شورا و مشورت به تعیین امام و زمامدار امت اقدام نمودند و این مسلما یک واجب شرعی بود[26] و در این مجادلات و مشاورات ابدا سخنی از نص و منصوصیت نرفت. بدیهی است که اگر امر امامت و حکومت اندک رابطه ‌ای با نص می‌ داشت در بین آن همه مسلمانان صدر اول لاأقل اشاره ‌ای به آن می ‌رفت، در حالی که هیچ سخنی از آن به میان نیامد و حتی هیچ کس نگفت و کسی نخواست که از طرف رسول خدا صلى الله عليه وسلم کسی به نام و نشان برای این کار تعیین شود، چون چنین تقاضایی بر خلاف تکلیف بود، آنان در دوره‌ ای قرار داشتند که می ‌توانستند در پرتو دستورات کلی شرع  جزئيات را درك كرده و خود رأی شرع انور را به دست آوردند. اما اگر امامت امت به تعیین و نصب إلهی و در اشخاص معین بود، دیگر این اوامر و نواهی زائد بود و با وجود امام معصوم، که مطاع مطلق است دیگر اختیاری برای کسی باقی نمی ‌ماند که نیاز به شورا و مشورت باشد. زیرا مشورت در صورتی است که أمت در تشخیص امام و قائد خویش البته با رعایت موازین شرعی مختار باشد و در صورت نصب إلهی امام، مشورت زائد، بلکه کفر است!

در تمام حکومت‌ های جهان از ابتدای تاریخ تا این زمان به جز انبیاء که حکومت، فقط شأنی از شؤون آنان است سخنی از زمامداری منصوصه نیست مگر در سلاطین مستبد عوام فریب و جباری چون فراعنة مصر و پادشاهان باستانی ایران و میکادوهای ژاپن و امپراطوران چین و ... که خود را فرزند آسمان و پسر خورشید و دارای فره ایزدی و وارث پادشاهی دنیا معرفی کرده و بدین وسیله نسل بعد از نسل بر مردم سلطنت و فرمانروایی می ‌کردند. پر واضح است که چنین ادعایی در ادوار تاریک و اعصار جهالت مقبول می ‌افتاد و با نور دین خاتم و شریعت کاملة اسلام، این گونه عقاید رونقی نخواهد داشت.

چنانکه پیش از این در همین فصل اشاره کردیم، حتی در شرایع سابقه نیز نص بر حکومت یک شخص غالباً در زمان حیات خود پیامبر بوده و وظیفة محدود و خاصی را بر عهدة او می ‌گذاشته و اصولا از یک تن تجاوز نمی ‌کرده است و با این طول تفصیل که مدعیان ولایت ادعا می ‌کنند، به هیچ ‌وجه و در هیچ یک از ادیان، سابقه نداشته است.

 

حقیقت ماجرای غدیر چیست؟!

 

یکی از مطالبی که در بحث امامت منصوصه غالبا از توجه لازم به آن غفلت می‌ شود و چندان مورد علاقة مدعیان حبّ آل رسول صلى الله عليه وسلم نیست، حوادثی است که در سال دهم هجری رخ داده و زمینه‌ ساز اصلی واقعة غدیر است که اطلاع از آن، در فهم درست خطبة غدیر خم، کمال ضرورت را داراست.

خلاصة این واقعه چنانکه در تواریخ اسلامی چون سیرة ابن هشام (ج 4 ص274) که قدیمی ‌ترین تاریخ در سیرة رسول خدا است و در سایر کتب تواریخ و تفسیر فریقین از شیعه و سنی از قبیل تفسیر جمال الدین ابوالفتوح رازی[27] که به فارسی تألیف شده و تفسیر ابن کثیر و تاریخ البدایه و النهایه و کتاب مجالس المؤمنین قاضی «نور الله شوشتری» (ج 1 ص43) آمده، چنین است: در سال دهم هجری که رسول خدا صلى الله عليه وسلم برای انجام و تعلیم حج اسلامی عازم بیت الله الحرام بود، نامه ‌هایی به رؤسای قبائل عرب و بلاد مسلمین فرستاد و از آنان دعوت کرد که برای انجام حج در مکه حاضر شوند، از جمله نامه‌ ای به امیر المؤمنین علی عليه السلام که در این هنگام در یمن بسر می ‌برد و أخذ زکات می ‌نمود، نوشت و حضرتش را دعوت کرد که برای ایام حج در مکه حاضر شود. آن جناب که در این وقت در یمن و یا در راه بازگشت از یمن بود، چون نامة رسول خدا را دریافت داشت با خود اندیشید که اگر بخواهد اموال بیت المال را که بیشتر عبارت بود از شتر و گاو و گوسفند، با خود حمل کند نمی‌ تواند در موقع مقرر به مکه برسد ناچار آن اموال را به کسانی که همراه حضرتش بودند مانند بریدة اسلمی و خالد بن ولید و غیره واگذار نمود که تحت مراقبت آنان حمل شود و خود با سرعت بیشتر روانة مکه شد و در روز هفتم و یا هشتم ذیحجه خود را به رسول خدا رسانید.  

    وپس از انجام حج ومناسک آن، به صوب مأموریت خود که حمل اموال بیت المال بود برگشت چون به قافلة بیت المال رسید مشاهده نمود که پاره ‌ای از اموال بیت المال که از آن جمله حلّه ‌های یمنی بود، مورد تصرف و استفادة بعضی از اصحاب قرار گرفته و چنانکه عادت و رویة آن جناب در اجتناب از تصرف در اموال بیت المال بود، از مشاهدة آن وضع غضب بر وی مستولی شد و بریده و خالد را مورد عتاب و خطاب قرار داد. این رفتار آن جناب که عین صواب بود بر اصحاب که خود ارباب رجال و رکاب بودند سخت ‌گران آمد و از آن حضرت دلگیر وناراحت شدند و کسانی را به خدمت رسول خدا فرستاده و یا خود مستقیما مراجعه نموده و از خشونت و شدت سختگیری آن جناب شکایت نمودند، رسول خدا پس از استماع شکایت آنان، ایشان را از ناراحتی ونارضایتی از علی عليه السلام منع فرمود و پاره‌ ای از فضائل آن حضرت را بیان کرد و فرمود: «ارفعوا ألسنتکم عن علی فإنه خشن فی ذات الله غیر مداهن فی دینه» زبان خویش را از علی باز دارید زیرا او دربارة دین خدا خشن بوده و در امور دین سهل ‌انگار نیست اما خالد و بریده و دیگران که قبل از ملاقات رسول خدا از گله مندی از علی عليه السلام نزد دیگران مضایقه نکرده بودند، طبعا بسیاری از مردمی که هنوز علی عليه السلام را ندیده بودند و به درستی نمی‌ شناختند ممکن بود بر اثر شکایت وگله مندی  اینان، علی به بدی معرفی می‌ شد و رسول خدا که این کیفیت را مشاهده فرمود، لذا بر خود لازم دید که قبل از آنکه آن همه مسلمان که از گوشه و کنار جهان برای ادای فریضة حج اجتماع کرده و اکنون در مسیر بازگشت بودند، متفرق گردند و پیش از آنکه امواج این واقعه به مکه برسد و یا این ماجرا در مدینه شایع شود و مردم مدینه تحت تأثیر آن قرار گیرند، از شخصیت بارز و ممتاز علی عليه السلام دفاع کرده و حضرتش را با فضائل عالی که دارد به مسلمانان معرفی و قضیه را در همانجا حل و فصل نماید[28] علاوه بر آن دفاع از حیثیت یک شخص ممتاز مسلمان بر حضرتش واجب بود لذا در اجتماع غدیر خم به معرفی آن جناب و وجوب دوستی او بر جمیع مسلمانان پرداخت که البته این صورت و کیفیت به دلایلی که در صفحات آینده خواهیم گفت هرگز معنای منصوصیت علی عليه السلام را به خلافت از جانب خدای متعال نداشت.

 

آیا حدیث غدیر دلالت بر منصوصیت علی عليه السلام دارد؟

به عقیدة ما با توجه به دلایل زیر خطبة غدیر بر منصوصیت علی عليه السلام دلالت ندارد:

1-    بهترین دلیل همان است که هیچ یک از کسانی که در آن اجتماع بوده و خطبة رسول خدا صلى الله عليه وسلم را شنیدند از آن, چنین تعبیری نکردند و به همین جهت در سقیفة بنی ساعده ذکری و حتی اشاره‌ ای در این باب به آن حدیث نرفته و پس از آن هم در تمام دوران خلافت خلفای راشدین کسی در موضوع زعامت مؤمنین بدان استناد نجست تا اینکه تفرقه افکنان پس از سال‌ ها بدان تمسک جستند و کردند آنچه کردند!!

2-    خود امیر المؤمنین علی عليه السلام و طرفداران او از بنی ‌هاشم و غیره در سقیفه و پس از نصب ابوبکر به خلافت سخنی از آن به میان نیاوردند و به منصوصیت آن جناب به این حدیث استناد نکردند، حتی بنا به ادعای برخی از علمای شیعه که دوازده تن از اصحاب رسول خدا به طرفداری علی مرتضی عليه السلام با ابوبکر احتجاج کردند حدیث غدیر را مستند خود در اولویت علی به خلافت نگرفتند و اگر در گفتار پاره‌ ای از ایشان ذکری از آن به میان آمده فقط به عنوان شمردن فضائل بوده وگرنه درآن اصلا اشاره‌ای به منصوصیت آن جناب به خلافت از جانب خدا نیست، هر چند خود آن حدیث 12 نفری از نظر صحت و سقم وضع استواری ندارد و قرائن جعل در آن کاملا آشکار بوده و طبعا قابل استناد نیست.

3-     قوت ایمان اصحاب فداکار و مجاهد رسول الله و مدح و تجلیل قرآن کریم از ایشان، باکتمان خلافت و امامت الهی علی عليه السلام توسط آنان، تناقض صریح دارد، خصوصا که بسیاری از آنان چنانکه گفتیم از پذیرش زعامت آن حضرت اباء نداشتند و اقرار کردند که اگر پیش از بیعت با ابوبکر سخنان امیرالمؤمنین را می ‌شنیدند. با آن حضرت بیعت می ‌کردند و طبعا انگیزه‌ ای برای کتمان خطبة غدیر نداشتند و اگر از خطبة مذکور، چنان معنایی را فهمیده بودند، تخلف نمی ‌کردند.

4-    ماجرای خالد و بریده[29] در تصرف پیش از موقع اموال زکات که شرحش گذشت از موجبات ایراد خطبة غدیر بوده و بیانگر آن است که پیغمبر خدا از مردم، دوستی و نصرت و قدرشناسی نسبت به حضرت علی عليه السلام را می‌ خواهد.

5-     بیان معجز نشان خاتم پیامبران در این مورد چنان است که ابهامی در آن وجود ندارد و تنها غبار تعصب و علاقة کورکننده به عقاید ناموجه موروثی است که مانع درخشش فصاحت و دقت بیان رسول الله صلى الله عليه وسلم شده است.

در خطبة غدیرخم جملة برجسته ‌ای وجود دارد که در تمام روایات غدیریه ذکر شده و مخالف ندارد و آن جملة معروف «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» ... است، توجه دقیق به این جمله، رافع بسیای از مشکلات است زیرا نکتة بدیهی و اختلاف ناپذیر در این جمله که در هیاهوی تعصب ‌ها و فرقه‌گرایی‌ها کمتر بدان توجه می‌ شود آن است که لفظ «مولی»، به هر یک از معانی متعدد و پر شمار آن که حمل شود، معنای جمله غیر از این نخواهد بود که در آن واحد هر که اکنون من «مولا»ی اویم علی عليه السلام نیز هم اینک «مولا»ی اوست. به عبارت دیگر پیامبر صلى الله عليه وسلم از کلمه «مولی» همان معنایی را برای علی عليه السلام خواستار است که خود هم اکنون حائز است.

حال اگر بخواهیم به انگیزة علائق فرقه‌ ای خویش از معانی لغوی لفظ عدول کنیم و از طریق کلمة «مولی» مقام خاصی برای علی عليه السلام قائل شویم باید توجه داشته باشیم که آشکارترین و نزدیکترین شأن و شؤون حضرت محمد صلى الله عليه وسلم به ذهن، مقام نبوت و رسالت است، در این صورت برای اینکه علی عليه السلام پیامبر پنداشته نشود باید قیدی در جمله وجود می‌ داشت که ذهن را از این معنی منصرف کرده و به مقام منظور متوجه سازد. اما می ‌دانیم که در کلام هیچ قیدی موجود نیست در حالی که حمل «مولی» - البته با توجه کامل به قرائن موجود در کلام به معنای لغوی نیازمند قید توضیحی نیست و کلام موجود نقصی نخواهد داشت و به فصاحت تمام مقصود را می ‌رساند.

علاوه بر این چنانکه در سطور آتی خواهیم دید با اینکه تاکنون کوشش بسیار صرف شده، ولی مدعیان موفق نشده‌ اند برای «مولی» معنای خلیفه، امام، حاکم، امیر، والی و .... بتراشند، حال اگر بدون توجه به لغت، به زور کلمه «مولی» را به معنای خلیفه بگیریم با این مشکل مواجهیم که پیامبر خلیفة کسی نبود تا بخواهد خلافت مذکور در مورد علی عليه السلام نیز پذیرفته شود. و یا اگر به فرض محال «مولی» را به معنای امام بگیریم، این موضوع با وجود پیغمبر که علاوه بر نبوت مقام امامت نیز داشت با اعتقادات شیعی تصادم و منافات دارد[30] و اگر برای خلاصی از این تعارض اصرار کنیم و بگوییم مقصود از این کلام، امامت و خلافت بلافصل علی عليه السلام بعد از پیامبر صلى الله عليه وسلم است، لزوما باید کلمة «بعدي یعنی پس از من» نیز در کلام ذکر می ‌شد هر چند کسی ادعا نکرده که پیامبر این کلمه را فرموده باشد اما پیامبر نه قیدی بکار برده که از لفظ «مولی» فقط «امامت» فهمیده شود و دیگر شؤون آن حضرت، بر کنار بماند و نه قید «بعدی» را استعمال فرموده، و این کار از هادی و معلم امت و پیامبر فصیح اسلام پذیرفتنی نیست. شک نیست اگر پیامبر صلى الله عليه وسلم مقصود دیگری می‌ داشت به فصاحت تمام بیان می ‌فرمود و قطعا از تفهیم منظور خود ناتوان نبود.

از این ‌رو تنها معنای تردید ناپذیر «مولی» که هم با مورد و هم با قرائن و هم با لغت و هم با دین و شریعت سازگار است همان معنای دوستی و نصرت است و بقیه، سخنان بی دلیل و نامستندند.

6- چنانکه در سطور بالا گفتیم در جملة متفق علیها و معروف خطبة غدیر لفظ «مولی» استعمال شده است که معانی بسیار دارد، عبدالحسین امینی در کتاب «الغدیر» معانی زیر را برای مولی ذکر کرده است :

1- پروردگار 2- عمو 3- پسر عمو 4- پسر 5- پسر خواهر 6- آزادکننده 7-آزاد شده 8- بنده و غلام 9- مالک 10- تابع و پیرو 11- نعمت داده شده 12- شریک 13- هم‌ پیمان 14- صاحب و خواجه (یا همراه) 15- همسایه 16- مهمان 17- داماد 18- خویشاوند 19- نعمت‌ دهنده و ولی نعمت 20- فقید 21- ولی 22- کسی که به چیزی سزاواتر از دیگران است 23- سرور (نه به معنای مالک و آزادکننده) 24- دوستدار 25- یار و مددکار 26- تصرف‌کننده در کار 27- عهده‌دار کار[31] و با تمام کوششی که کرده موفق نشده معنای خلیفه و حاکم و امیر و ... از آن استخراج کند و اعتراف کرده که لفظ «مولی» مشترک لفظی و حد أکثر به معنای «اولی بالشئ» (معنای بیست و دوم) است. بدین ‌ترتیب معنای لفظ «مولی» را بدون قرینه نمی ‌توان دریافت و از این معانی آنچه با توجه به موجبات ایراد خطبه و موقعیت اظهار آن و از همه مهمتر قرینة آن در جملة بعدی که می ‌فرماید: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» یعنی پروردگارا هر که او را دوست دارد، دوست بدار و هر که او را دشمن بدارد، دشمن بدار و ثابت می‌ کند که مراد از آن محبت و دوستی و نصرت آن بزرگوار است.[32]



([1])- در «کافی» روایات متعددی منقول است که ائمه- عليهم السلام- شرط پذیرش حدیث را، عدم مخالفت با قرآن، دانسته‌ اند، از جمله حدیث 183 و احادیث 198 الی 203 (کافی، ج اول ص 60 حدیث پنجم و ص 69 احادیث اول تا ششم).

([2])- به نقل از «اسد الغابه»، ابن اثیر ج 2 ص 98 با تلخیص.

([3])- به نقل از «سیره ابن هشام» ج 2 ص 320 با تلخیص.

([4])- منظور از صحابی آن شخصی می باشد که در حال ایمان، رسول خدا را ملاقات کرده و در حال ایمان نیز از دنیا رفته باشد.

([5])- الأصول من الکافی، دار الکتب الاسلامی طهران، ج اول، کتاب الحجه، ص 385 به بعد.

([6])- الکافی ص 321 به بعد حدیث 10 و 13.

([7])- چنانکه ملاحظه می فرمایید بنا به احادیث وارده، امامی که به طریق نص و انتصاب الهی تعیین شده، تابع کتاب مخصوصی است که برای شخص او نازل شده و او مأمور است بدان عمل کند و چون اوامر آن کتاب غیر از اوامر قرآن است (زیرا اگر کاملاً مطابق قرآن بود که اختصاص آن به یک امام معین معنی نداشت) و از این جهت که مسلمین قاعدتاً باید تابع قرآن و سنت قطعیه باشند، دچار وضع ناهنجاری می ‌شوند، زیرا قرآن و سنت قطعیه رسول، از آنان کاری می‌ خواهد و امام کار دیگری دستور می ‌دهد و این مشکل بزرگی است!

([8])- الکافی ص 279 به بعد حدیث 1-4.

([9])- الکافی ص 221 به بعد.

([10])- الکافی ص 176-177.

([11])- الکافی ص 270 به بعد.

([12])- الکافی ص 260 به بعد.

([13])- الکافی ص 192 به بعد.

([14])- الکافی ص 227.

([15])- الکافی ص 255 به بعد.

([16])- الکافی ص 219 به بعد.

([17])- الکافی ص 213 به بعد.

([18])- الکافی ص 389.

([19])- الکافی ص 388.

([20])- الکافی ص 285.

([21])- الکافی ص 271 به بعد.

([22])- الکافی ص 270.

([23])- شماره صفحاتی که در متن این فصل ذکر شده، همگی متعلّق است به «ختم نبوّت» از انتشارات صدرا، تألیف مرتضی مطهری.

([24])- البته این به هیچ ‌وجه بدان معنی نیست که در این طریق، بشر نیازمند کسب تجربه و حصول علم و فن نباشد و اعمال نخستینش به خوبی و دقت کارهای بعدی او باشد، زیرا اصل تدریج جزء لاینفک هر موجود متکامل و هر سیر تکاملی است.

([25])- امیدواریم که این نکته به جدّ مورد توجه عمیق خوانندگان قرار گیرد. به قول مرتضی مطهری: «بشر در دوره‌ های پیشین مانند کودک مکتبی بوده است که کتابی به دستش برای خواندن می‌ دهند پس از چند روز پاره پاره می ‌کند و بشر دوره اسلامی مانند یک عالم بزرگسال است که با همه مراجعات مکرری که به کتاب‌ های خود می‌ کند آنها را در نهایت دقت حفظ می‌ نماید». (ختم نبوت ص 49)

([26])- خصوصاً که در این آیات به هیچ‌ وجه به اینکه این اوامر و نواهی مربوط به اکنون نیست، بلکه برای فی المثل 150 یا 200 سال بعد از نزول است، اشاره‌ا ی نشده!

([27])- تفسیر «روح الجنان» به تصحیح علی اکبر غفاری، ج 4 صفحه 275 إلی 277.

([28])- و الا اگر مراد رسول الله از جمله «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»، امامت علی عليه السلام بود، چرا این موضوع را در خطبه حجّه الوداع و در مکّه بیان نفرمود، تا علاوه بر هزاران زائر که از سراسر مناطق حوزة اسلام گرد آمده بودند، اهل مکّه نیز از امر امامت مطلع شده و حجّت بر آنها نیز تمام شود و یا چرا در مدینه نفرمود تا همه اهل مدینه که در به قدرت رساندن خلیفه، نقش اول و اساسی را داشتند، بشنوند؟

([29])- علامه امینی از «بریده» روایت زیر را نقل کرده است:«عن بریده قال: غزوت مع علي الیمن، فرأیت منه جفوة فلما قدمت على رسول الله صلى الله عليه وسلم ذکرت علیا فتنقصته، فرأیت وجه رسول الله یتغیر، فقال: یا بريدة، ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم؟ قلت: بلی یا رسول الله، قال : من کنت مولاه فعلی مولاه. یعنی: با علی عليه السلام رهسپار یمن شدم و در این سفر از او خشونتی دیدم چون به نزد رسول خدا صلى الله عليه وسلم آمدم، علی را به بدی یاد و از او شکایت کردم، دیدم که رخسار پیامبر صلى الله عليه وسلم [از رنجیدگی] متغیر می‌شد. آن حضرت فرمود: ای بریده آیا به مؤمنین از خودشان سزاوارتر نیستم؟ عرض کردم: آری یا رسول الله، فرمود: هر که من مولای اویم علی نیز مولای اوست». (الغدیر، ج اول، چاپ سوم، ص 384)

([30])- بنابر مذهب تشیع چنانکه در «کافی» مذکور است، هر امامی در آخرین لحظه حیات معصوم پیش از خود به امامت نائل می ‌شود. ر. ک. «اصول کافی»، روایات 717 الی 719 و روایات 983 الی 985 از «کتاب الحجه» جلد اول ص 274، 275 و 381.

([31])- الغدیر، تألیف عبدالحسین أمینی تبریزی، چاپ سوم ج اول، ص 362-363 برای لفظ «مولی» معنای «وارث» و «شوهر خواهر مرد» نیز ذکر شده است.

([32])- واژه «مولی» دارای معانی مختلف و متعدّدی است که جز با وجود قرینه معنایش آشکار نمی ‌شود. این واژه و جمع آن (موالی) در قرآن کریم بسیار بکار رفته است.

ولی در اکثر موارد به معنای ناصر و یاور و دوست آمده، به حدّی که می‌ توان گفت ظاهرترین معنای «مولی» و «موالی» در قرآن «یاور و دوست» است و معانی دیگر در مراتب بعدی قرار دارند. از جمله در آیات زیر:

1- )أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ( «پروردگارا تو یاور مایی، پس ما را بر کافران یاری فرما». (بقره / 286)

2- )بَلِ اللّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ( «بلکه خداوند یاور شما و او بهترین یاوران است». (آل عمران / 150)

3- )يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلىً عَن مَّوْلىً شَيْئاً وَلاَ هُمْ يُنصَرُونَ( «روزی که هیچ یاور و دوستی از دوست خویش کفایت نمی ‌کند و آنان یاری نمی ‌شوند». (دخان / 41)

4- )فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ(. «پس اگر پدرانشان را نشناختید، در این صورت برادران دینی و دوستان و یاوران شمایند». (احزاب / 5)

5- )فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ( «همانا خداوند است که یاور اوست و جبرئیل و مؤمنان نیکوکردار [نیز یاور اویند و علاوه بر این، دیگر] فرشتگان نیز پشتیبان اویند». (تحریم / 4)

و طبعا نمی ‌توان مؤمن را ولیّ و سرپرست پیامبر دانست!

6- )يَدْعُو لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلَى وَلَبِئْسَ الْعَشِيرُ( «کسی را [به یاری] می‌خواند که زیانش از سودش نزدیکتر است، چه بد یاوری و چه بد معاشری است». (حج / 13)

به تصریح قرآن کریم كه می ‌فرماید:

)وَاتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنصَرُونَ * لاَ يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَهُمْ وَهُمْ لَهُمْ جُندٌ مُّحْضَرُونَ( «[مشرکان] غیر خدا را معبود گرفته اند، باشد که از یاوری و نصرت شان برخوردار شوند، ولی [آنان] بر یاریشان توانا نیستند». (یس/74-75)

و با توجّه به اینکه در آیات بسیاری بر عدم توانایی غیر خدا بر نصرت و یاوری، تأکید شده است (الأعراف / 192-197 الأنبیاء / 43)، طبعاً در این آیه نیز کلمه «مولی» که برای غیر خدا استعمال شده به معنای «ناصر و یاور» خواهد بود و قرآن از آن به عنوان یاور بدی که زیانش بیش از سودش محتمل است، یاد کرده. شیخ الطّائفه ابو جعفر طوسی نیز در تفسیر خود، درباره مفهوم «مولی» در این آیه می ‌گوید: «فالمولی هو الولی وهوالناصر الذی یولی غیره نصرته» پس مولی همان ولیّ و یاوری است که عهده‌دار نصرت دیگران می‌ شود». (التبیان، ج 7، ص 298)

7- )وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ( «به پروردگار متوسّل شوید که او دوستدار شماست پس چه نیکو دوستداری و چه نیکو یاوری». (حج / 78)

واضح است که معانی وارث و داماد و همسایه و مهمان و شریک و ... با آیه هیچ گونه مناسبتی ندارد و حتّی معنای «ناصر» نیز در اینجا مراد نیست، زیرا وجود عبارت «نعم النصیر» در انتهای آیه کریمه، مانع است که «مولی» را به معنای «ناصر» بدانیم، همچنین اگر «مولی» به معنای «اولی» حمل شود، با سیاق کلام و قرائن موجود در آیه متناسب نخواهد بود. زیرا عبارت «فنعم المولی» مانند عبارت «نعم النصیر» می‌رساند همچنان که نصرت الهی به نفع مؤمنان است، مولویّت إلهی نیز به نفع مؤمنین و نتیجه إعتصام به پروردگار است، نه آنکه آیه صرفا در مقام ذکر یکی از شؤون الهیّه باشد، بلکه باید توجّه داشت که در این آیه مؤمنین به جهاد امر شده‌اند و خداوند متعال درباره مجاهدین فی سبیل الله فرموده است :

)إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفّاً كَأَنَّهُم بُنيَانٌ مَّرْصُوصٌ( «همانا خداوند کسانی را که در راه او می ‌جنگند، دوست می ‌دارد». (صّفّ / 4)

و )فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ( «پس خداوند گروهی را [به وجود] آورد که دوستشان می ‌دارد و [آنان نیز] دوستش می ‌دارند و بر مؤمنان فروتن و بر کافران سختگیرند و در راه خدا جهاد می کنند». (مائده/54)

از این ‌رو بی ‌شبهه «مولی» در این آیه به معنای «محبّ: دوستدار» استعمال شده است.

8- )وَإِن تَوَلَّوْاْ فَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَوْلاَكُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ( «و اگر [کافران] روی گردان شدند پس بدانید که همانا خداوند دوست شماست چه نیکو دوستی و چه نیکو یاوری».(انفال/40)

9- )قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا(. «بگو جز آنچه خداوند بر ما مقرّر داشته ما را نرسد که او یاور ماست». (توبه/51)

10- )ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ( «این بدان سبب است که خداوند یاور مؤمنان است و کافران [در برابر حق] یاوری ندارند». (محمد / 11)

بدیهی است در سه آیه اخیر نمی ‌توان «مولی» را به معنای «اولی به تصرف» و «عهده‌دار امر» و ... گرفت، زیرا یقینا خداوند علاوه بر مؤمنان، بر کافران نیز ولایت داشته و نسبت به آنان نیز اولی به تصرف بوده و عهده‌ دار امور حیات و ممات آنهاست، اما قطعا دوستدار و یاور کافران نیست.

در قرآن این لفظ درباره خداوند به معنای «رب: پروردگار» نیز استعمال شده است، در نتیجه «رب» مالک و سرور و منعم و سرپرست و اولی به تصرف و ... هم خواهد بود. زیرا این معانی از شؤون ربوبیّت است. در آيه )ثُمَّ رُدُّواْ إِلَى اللّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ( «به سوی خداوندی که پروردگار راستین شان است باز گردانده شدند».(انعام/62، یونس/30) کلمه «مولی» به معنای «رب» بکار رفته و آیه 32 سوره مبارکه یونس مثبت این معناست )فَذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمُ الْحَقّ( «پس آن است خداوندی که پروردگار راستین شماست». و البتّه این معنی از معانی لفظ «مولی» برای غیر خدا منتفی است.

در دو آیه قرآن نیز «مولی» به معنای «وارث» استعمال شده است.

1- )وَلِكُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِيَ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ.( «برای همه، از آنچه که پدر و مادر و خویشاوندان واگذارند، وارثانی قرار دادیم». (نساء / 33)

2- )وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِن وَرَائِي(. «من پس از خویش، از وارثانم بیمناکم». (مریم / 5)

در یکی از آیات قرآن «مولی» به معنای سرور و سیّد (در برابر عبد) آمده است:

)أَحَدُهُمَا أَبْكَمُ لاَ يَقْدِرُ عَلَىَ شَيْءٍ وَهُوَ كَلٌّ عَلَى مَوْلاهُ(. «یکی از آن دو برده‌ گنگ است و بر کاری توانا نیست و او سربار مولا و سرور خویش است». (نحل / 76) و مراد از «مولی» در کتاب «العتق» از أبواب فقه، همین معنی است.

در سوره مائده (آیه 89) پس از بیان نحوه گشودن سوگند و کفّاره آن، آیه شریفه با عبارت «لعلکم تشکرون: باشد که سپاس حق را بجای آرید» ختم می ‌شود و از آنجا که شکر در برابر نعمت است از این‌ رو می‌ توان دریافت که در سوره تحریم لفظ «مولی» در آیه‌ای که درباره گشودن سوگندهاست به معنای «منعم: نعمت بخش» بکار رفته است:

)قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمَانِكُمْ وَاللَّهُ مَوْلَاكُمْ( «خداوند به گشودن سوگندهایتان حکم فرموده و اوست که نعمت بخش ماست». (تحریم / 2)

امّا در یکی از آیات قرآن محتمل دانسته ‌اند. آیه مذکور چنین است:

)مَأْوَاكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلاَكُمْ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ(. «پناهگاهتان آتش و آن مولای شماست و چه بد بازگشت گاهی است». (حدید / 15)

البتّه برای اثبات این احتمال و ردّ احتمالات دیگر، مؤیّدی از قرآن کریم نداریم در حالی که برخی معانی دیگر از تأییدات قرآنی نیز برخوردار بوده و موجبی برای انصراف از آن‌ها به نظر نمی ‌رسد. از جمله اگر در این آیه «مولی» را به معنای «صاحب: همراه و همنشین» بگیریم، مصاحبت و همنشینی با آتش معادل معنوی، «اصحاب النار: همراهان و همنشینان آتش» است که در کتاب الهی بسیار بکار رفته خصوصاً که سیاق آیات نیز مؤید این معنی است زیرا، در آیه قبل منافقین به مؤمنین می‌گویند:

)أَلَمْ نَكُن مَّعَكُم( «آیا همراه و همنشین شما نبودیم؟». (حدید / 14) و در جوابشان گفته می ‌شود: امروز آتش همراه و همنشین شماست.

حتی اگر «مولی» را در اینجا به معنای «اولی» فرض کنیم، باید معلوم شود که وجه اولویّت در چیست؟ طبعاً در این جا با توجّه به سؤال منافقین در آیه قبل و لفظ «مأوا: پناهگاه» و «المصیر: بازگشتگاه» در همین آیه، واضح می ‌شود که وجه اولویّت آتش در مصاحبت و مجالست است، در نتیجه معنای آیه چنین می‌شود: آتش از هر چیز به همراهی و همنشینی با شما شایسته‌تر است.

بنابراین اگر «مولی» را به معنای «اولی» (یعنی «مفعل» را به معنای «أفعل») بگیریم، دلیل لغوی در دست نیست که بگوییم منظور از آن فقط «اولی به تصرّف» است! چون ممکن است مراد از آن «اولی به محبّت و بزرگداشت و ...» باشد. چه موجب می‌ شود هنگامی که لفظ «مولی» را می ‌شنویم مراد از آن را «اولی به تصرّف» بدانیم؟ در این صورت درباره این آیه چه بگوییم که می ‌فرماید:

)إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَـذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُواْ( «همانا سزاوارترین مردم نسبت به ابراهیم، پیروانش و این پیامبر و مؤمنانند». (آل عمران / 68) واضح است که پیروان ابراهیم عليه السلام نسبت به آن حضرت «اولی به تصرّف» نبوده ‌اند! در حدیث «غدیر» نیز اگر فرض کنیم که «مولی» به معنای «اولی به تصرّف» باشد، در این صورت پیامبر صلى الله عليه وسلم در ادامه کلام خویش می فرمود: «اللهم وال من آمن بأولویته و عاد من لم یومن بأولویته» امّا ذکر «موالاه» و «معاداه» در ادامه سخن، صراحت دارد بر اینکه منظور، وجوب محبت آن حضرت و بر حذر داشتن از عداوت نسبت به آن بزرگوار است، نه تصرّف در امور یا عدم تصرّف.

از این رو اگر در حدیث غدیر «مولی» را به معنای «اولی» بگیریم باید وجه اولوّیت را تعیین کنیم و طبعا با توجّه به ادامه کلام پیامبر صلى الله عليه وسلم که فرمود: «اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره» .... پروردگارا هر که با او دوستی کند، دوست بدار و هر که با او دشمنی ورزد، دشمن بدار و هر که او را یاری کند، یاری فرما... واضح می شود که ولایت و دوستی و نصرت و یاری علی عليه السلام و عدم دشمنی و خصومت با آن بزرگوار، وجه اولوّیت آن حضرت نسبت به سایر مؤمنین است که این معنی با قرائن خارجی یعنی ماجرای خالد و بریده و کدورت نابجایی که بین گروهی از مسلمین و حضرت علی عليه السلام پدید آمده بود، مناسبت تامّ و تمام دارد.

طبعا نمی توان گفت این معنی که امر تازه ای نبوده و قبلا نیز به صورت عام از جمله در آیۀ:  )وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ(

«مردان و زنان با ایمان ولیّ و دوست یکدیگرند».(توبه/71) و آیه:

 )إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ( «همانا مؤمنان برادر یکدیگرند». (حجرات / 10) و ... بیان شده و نیازی نبود در اینجا ذکر شود.

وانگهی با فرض اینکه پیامبر صلى الله عليه وسلم مضمون آیه 71 سوره شریفه توبه را تکرار کرده باشد نیز ایرادی در کار نیست؛ زیرا در واقع پیامبر، هنگامی که در مکلّفین نسبت به رعایت قرآن، وهن و سستی ملاحظه فرمود، مفهوم قرآنی را با حدیث غدیر تأکید و یادآوری نمود. خداوند می فرماید: )وَذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرَى تَنفَعُ الْمُؤْمِنِينَ( «یادآوری کن که یادآوری برای مؤمنان سودمند است». (ذاریات/55) و مضمونی در قرآن نيست که در بیش از یک آیه، مورد تأکید قرار نگرفته باشد. در این مورد نیز پیامبر صلى الله عليه وسلم این تأکید را به منظور الزام حجّت و اتمام نعمت در موقع لازم تکرار فرمود؛ و هر که قرآن و حدیث را دیده و با آن آشنا باشد نمی‌گوید این کار لغو است و الاّ تأکیدات پیامبر و تقریرات آن حضرت درباره روزه و نماز و زکات و تلاوت قرآن و ... -معاذ الله- همگی لغو خواهد بود و یا تصریح به امامت، در آثار خود شیعه و تکرار و تأکید آن که بیش از یک بار صورت گرفته، همگی لغو محسوب می شود!!

پر واضح است در صورت اقتضاء و حدوث شرایط خاصّ ذکر شود، فی المثل اگر یکی از مؤمنان مورد توهین واقع شود، با اینکه ادلّه عامّ قائم است بر حرمت توهین مؤمنین به یکدیگر، امّا می‌ توان به طور خاصّ تذکّر داد که این فرد مؤمن از مصادیق آن قانون عامّ است و نباید مورد اهانت قرار گیرد. در ماجرای غدیر خم نیز با آنکه حمایت و دوستی و ولایت مؤمنان نسبت به یکدیگر، امری عامّ بوده است امّا به دلیل رنجش نابجایی که برخی از مسلمین از علی عليه السلام داشتند و مخالفتی که با آن حضرت نشان می ‌دادند و امکان داشت در صورت وصول به مدینه منوّره، مردم آنجا را نیز نسبت به آن بزرگوار بدبین سازند، لذا ضروری بود که رسول اکرم صلى الله عليه وسلم در لزوم ولایت و محبّت آن حضرت به صورت خاصّ تأکید کرده و آن را یادآوری نماید و حتّی با ولایت خویش قرین سازد که نشانه کمال قرب آن حضرت به رسول الله صلى الله عليه وسلم است

در مورد صدر کلام پیامبر صلى الله عليه وسلم یعنی اشاره به آیه ششم سوره احزاب و اینکه آن حضرت به عنوان مقدمه، سخنان خویش را با جمله «ألست أولی بکم من أنفسکم؟: آیا از خودتان به شما سزاوارتر نیستم»؟ آغاز فرموده، باید توجّه داشت که اطلاق و عمومیّت آن تمامی خواسته‌ های پیامبر صلى الله عليه وسلم از امّت را شامل می‌ شود و نمی ‌توان آن را قرینه معنای «مولی» قرار داد، زیرا هر خواسته دیگر که پس از اظهار آن، مطرح می ‌شد نیز به همین میزان مشمول این حکم بود.

برای ایضاح بیشتر منظور خود، مثالی را مطرح می ‌کنیم، فرض کنید رسول خدا صلى الله عليه وسلم قصد تعیین جانشین نمی‌ داشت و صرفا به قصد جلب حمایت و نصرت و همراهی دیگران نسبت به علی عليه السلام، پس از گفتن جمله «ألست أولی بکم من أنفسکم؟ می ‌فرمود : «من کنت عزیزه (حبیبه) فهذا علی حبیبه (عزیزه)». آیا در این صورت می‌ توانستیم بگوییم صدر و ذیل کلام پیامبر صلى الله عليه وسلم نامربوطند و آن حضرت بی تناسب سخن گفته است؟! البتّه هیچ مسلمانی چنین گمانی ندارد و به سادگی در می یابد که پیامبر با یادآوری مقام اولویّت خویش نسبت به مؤمنین، قصد تأکید بر مطلوب خویش را داشته و مقصود آن حضرت این بوده است که اگر مرا اولی به خود و مطاع خویشتن می ‌دانید، برای اطاعت از من با علی راه دشمنی و مخالفت نپویید بلکه دوست و دوستدار او باشید و از نصرتش دریغ نکنید.

اکنون نیز با توجّه به مطالب فوق، لفظ «مولی» به جای آن کلمه نشسته که آشکارترین معانی آن ولی و محب و ناصر است که این معانی با ادامة سخن پیامبر صلى الله عليه وسلم نیز تناسب و ارتباط تامّ دارد. حتّی اگر دقّتی مبذول شود می ‌توان دریافت که صدر کلام رسول خدا صلى الله عليه وسلم مانع از آن است که در این خطبه «مولی» را به معنای «اولی» بگیریم، زیرا اگر پیامبر چنین مقصودی می‌ داشت، پس از مقدّمه سخن خویش می‌فرمود: «من کنت أولی بنفسه فهذا علي أولی به» زیرا به این ترتیب مفهوم مورد نظر پیامبر با همان وضوح و شدّت مقدّمه مطرح و طلب می ‌شد، در حالی که استعمال لفظ «اولی» در مقدّمه کلام و عدم استعمال آن در جمله اصلی که اصولا مقدّمه به قصد تأیید و تأکید آن اداء می ‌شود، موجّه نیست که در این صورت از وضوح مطلوب کاسته خواهد شد، و مؤکّد از مؤکّد و ذی المقدّمه از مقدّمه به صورتی ضعیفتر مطرح می ‌شود و مقصود اصلی از وضوح و شدّت کمتری برخوردار خواهد بود، و حاشا که پیامبر چنین کند.

مطلب دیگری که در مورد صدر کلام پیامبر باید در نظر داشت، این است که چون مفهوم وصف، مشعر علیّت است در نتیجه آیه مذکور حاکی از این معناست که سبب اولویّت پیامبر بر مؤمنان، نبوّت اوست و طبعا از عدم نبوت، عدم اولویّت لازم می ‌آید. اگر به آیه مورد اشاره در صدر کلام رسول خدا صلى الله عليه وسلم توجّه کنیم در می ‌یابیم که آیه شریفه نفرموده: «محمد أولی بالمومنین من أنفسهم»، بلکه به جای نام مبارک پیامبر، صفت و سمت نبوّت ذکر گردیده و از آن حضرت با عنوان «النبی» یاد شده و فرموده : )النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ(

«این پیامبر بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و همسرانش مادران ایشانند». (احزاب/6) و بدین ترتیب اولویّت آن بزرگوار نتیجه نبوّتش محسوب گردیده است. بنابراین کسی که واجد مقام «نبوّت محمّدیّه» نیست نمی‌ تواند همچون آن حضرت، واجد «اولویّت» بر مؤمنین باشد.

از این ‌رو نمی‌توان ادّعا کرد که گرچه ائمّه مقام «نبوّت محمّدیّه» را فاقدند ولی امامتشان آنان را بر دیگر انبیاء برتری داده است زیرا اوّلا، پیش از اثبات امامت منصوصه آن بزرگواران، اظهار اینکه مقام امامت ائمّه، از مقام نبوّت انبیاء سلف برتر است، جز ادّعای بی‌دلیل و مصادره به مطلوب نیست. ثانیا در آیه کریمه، نبوّت خاصّه پیامبر اسلام، که ائمّه فاقد آنند، مطرح است؛ به عبارت دیگر «ال» در کلمه «النّبیّ» که در آیه آمده، «الف و لام عهد» است، زیرا در ادامه آیه که می ‌فرماید: «وأزواجه أمهاتهم: و همسرانش مادران ایشانند» ضمیر «هـ» به خود پیامبر راجع است و مثبت این معنی است که منظور از «النّبیّ» شخص پیامبر اسلام صلى الله عليه وسلم است، نه عموم انبیاء و آن حضرت بر مؤمنان به سبب نبوّت خاصّه اش «اولویّت» یافته است؛ و خلاف نیست که ائمّه دارای آن نبوّت نبوده و در نتیجه از آن اولویّت نسبت به مؤمنان برخوردار نخواهند بود.

همچنین اگر ادّعا شود اولویّت ائمّه، درجه و مرتبه ‌ای نازلتر از اولویّت پیامبر است، یادآوری می‌ کنیم که مفهوم «اولویّت بر نفس یعنی ترجیح دادن خواست پیامبر بر خواسته خود» مفهومی ذو مراتب و تشکیک‌پذیر از قبیل اعلمیّت، افضلیت، نورانیّت و ... نیست تا بتوان برای آن مراتب و درجات مختلف ادّعا کرد. با توجّه به مطالب فوق ناگزیر باید «مولی» را در حدیث غدیر، به معنایی غیر از «اولی» حمل کنیم به عبارت دیگر، لااقل در حدیث غدیر «مفعل» به معنای «افعل» نیامده است.

آشکار است که پیامبر صلى الله عليه وسلم چنانکه مقتضای مقام ارشاد و هدایت و لازمه بلاغت است کوچکترین واجبات، بلکه مستحبّات و حتّی آداب نشست و برخاست و خورد و نوش را به نحوی که هر آشنای به زبان عربی اعم از حاضر و غائب، بی‌ تکلّف، معنای مقصود را در یابد، بیان فرموده است. بنابراین اگر در این موضوع مهّم، پیامبر کلامی این چنین بگوید که بنا به قواعد زبان عربی نتوان معنایی را که منظور مدّعیان است از آن استخراج کرد، العیاذ بالله عدم بلاغت و قصور بیان پیامبر صلى الله عليه وسلم یا سهل ‌انگاری آن حضرت را در تبلیغ و ارشاد اثبات کرده‌ایم!!

از این ‌رو معلوم می ‌شود که مقصود پیامبر صلى الله عليه وسلم همان معنایی است که بدون تکلّف از کلام می ‌توان دریافت، یعنی اینکه محبّت علی عليه السلام همچون محبّت نسبت به پیامبر صلى الله عليه وسلم، واجب و عداوت با او، همچنان که عداوت نسبت به رسول خدا صلى الله عليه وسلم، حرام است.

نوشته شده توسط حسینی در سه شنبه سوم فروردین ۱۳۸۹ |