- عليه السلام- را به عنوان خلافت و امامت أمت به فرمان خدا نصب کرده و از مردم بدین عنوان بیعت گرفته! و حتی در پاره ای از روایات تا سه روز در آن مکان توقف فرموده! و حتی از زنان أمت أخذ بیعت کرده! و حسان بن ثابت شعری دربارة امامت علی - عليه السلام- سروده[1] (علاوه بر آنچه که در مقامات و مکانهای دیگر، منصوبیت إلهی علی ؛ را بدین سمت یادآور شده و حتی در مرض موت نیز در صدد استحکام این مرام بوده است)
آنگاه بلافاصله پس از رحلت رسول خدا تمام اصحاب (مگر تعداد اندکی که حداکثر تا چهل تن ذکر شده) به تمام تأکیدات و تأییدات أوامر إلهی پشت پا زده و در أمر زعامت مسلمین و خلافت پیامبر کوچکترین اعتناء و اشاره ای به آن نکرده و به منتخب خداوند پشت کرده و خود، دست به انتخاب خلیفه زدند و ابتداء انصار و مردم مدینه سعد بن عباده را برای خلافت پیامبر ع نامزد کرده و برای نیل به مقصود خود به فعالیت پرداخته اند، آنگاه مهاجرین پیش آمدند و دلائل انصار را رد کرده و خود را به جانشینی رسول خدا، لایقتر و أولی شمرده و با احتجاجاتی که شرحش گذشت، مقام خلافت را حیازت و تصرف کردند[2] و ابدا سخنی از علی ؛ و منصوبیت وی و قضیة غدیر خم و أخذ بیعت به میان نیاوردند، باید گفت داستانی عجیب است که از سحر و معجزه گذشته و از محالات حوادث بشری است که هرگز در تاریخ عالم مانند آن رخ نداده است هیچ عقل سلیم بلکه فرد دیوانه آن را باور نخواهد کرد! زیرا اگر در سفری دو نفر در بین راه با هم یک استکان چای خورده یا چند کلمه سخن گفته باشند، ممکن نیست پس از سپری شدن کمتر از نود روز آن را به کلی فراموش کنند! چگونه صد هزار نفر یا بیشتر در مجمعی، امری بدان اهمیت یعنی بیعت را که نزد مسلمین مخصوصا قوم عرب آن چنان اهمیت دارد که هیچ امری با آن مقایسه نشود را دیدند و در ظرف حداکثر هشتاد و سه روز چنان فراموش نموده یا پشت پا زدند که در تمام عمر آن را به یاد نیاوردند یا از آن سخنی نگفتند؟!! و حتی کسانی که در غدیر خم پس از شنیدن خطبة پیامبر - صلى الله عليه وسلم- راه خود را از مردم مدینه جدا کرده و رهسپار موطن خویش شدند و طبعا فاقد انگیزههای مهاجران مقیم مدینه بودند، پس از اطلاع از خلافت ابوبکر، کمترین اعتراض یا تعجبی ابراز نکردند که چگونه ابوبکر خلیفه شد، با اینکه پیامبر - صلى الله عليه وسلم- علی را به خلافت منصوب فرموده بود؟!! چرا در تاریخ نشانی از چنین واکنشی دیده نمی شود؟
اتفاقی چنین، در هیچ ملتی رخ نداده است، و عجیبتر آنکه حتی همان چهل نفر مورد ادعا که از بیعت ابوبکر تخلف ورزیدند هیچ گاه از منصوصیت و منصوبیت علی ؛ از جانب خدا و رسول سخنی نگفته و حجتی از این باب، اقامه نکردند، جز آنکه حضرت علی - عليه السلام- را برای این مقام، أحق و أولی می شناختند و حتی آن دوازده نفری که بنابر ادعای کتاب «احتجاج» در مقام مخالفت با ابوبکر بر آمده و به خلافت او اعتراض کردند، از غدیر خم حجتی به میان نیاوردند.
اتفاقی چنین به کتمان و اتحادی چنان به نسیان که در أمت اسلام بعد از رسول خدا، ادعا شده به راستی با عقل سلیم سازگار نیست! عجیبتر از اینها، آنکه حتی خود علی - عليه السلام- نیز سخنی از این باب به میان نیاورده و بدان احتجاج نکرده، و همین ثابت می کند که در غدیر خم نصی بر خلافت نبوده است و متأسفانه در کتب امامیه در این باب مطالبی به هم تلفیق و مراتبی با هم تخلیط شده که از عقل و منطق و حقایق مسلم تاریخی دور و از وجدان و انصاف مهجور است.
امیدوارم کسانی که بر این مسألة نامعقول پافشاری میکنند، متوجه شوند که اگر چنین تواتر عظیمی (بلکه بالاتر از تواتر) بر باطل و کتمان حق، ممکن باشد، بی شبهه باید گفت ارزش تواتر بر باد رفته است و شک و تردید مقاومت ناپذیری نسبت به کل دین و تعالیم اسلام ایجاد می شود، زیرا دیگر هیچ اعتمادی بر امور متواتر نیست و به راحتی می توان ادعا کرد که چه بسیار احکام و معارفی که اصحاب با تبانی یکدیگر کتمان و پنهان و يا تحریف کرده اند، همچنانکه با مسألة خلافت کردند؟!
در این صورت آیا امر قابل اعتمادی در اسلام برای ما باقی می ماند؟ زیرا آنچه از اسلام در دست ماست به واسطة همین اصحاب که با چنین اتحاد و اتفاق محیر العقول و بی نظیری که در بی اعتنایی به واقعة غدیر خم رفتار کرده اند، به ما رسیده است!!
آیا کسانی که بر ماجرای غدیر خم به عنوان دلیل منصوصیت امیر المؤمنین - عليه السلام- پافشاری می کنند خیرخواه دین خدا و دوستدار اسلام اند؟! آیا واقعاً مقصودشان پیروی از بزرگترین فدائی اسلام یعنی حضرت علی - عليه السلام- یا اینکه .... ؟!
امیدوارم خوانندگان فکور و منصف، جدا در این مطالب اندیشه کنند و نتایج و عواقب آن را از نظر دور ندارند.
شیخ مفید در کتاب «اختصاص» دربارة اصحاب پیامبر ع روایت زیر را نقل کرده است: «عن محمد بن الحسن الصفار عن محمد ابن الحسین عن موسی بن سعدان عن عبدالله بن القاسم الحضرمی عن عمرو بن ثابت قال سمعت أبا عبدالله یقول: أن النبی علما قبض ارتد الناس علی أعقابهم کفّارا إلا ثلاثاً سلمان و المقداد و ابوذر الغفاری و ... الخ» مضمون این روایت دروغ آن است که پس از وفات رسول خدا ع مردم مرتد شدند و به حالت قبل از اسلام باز گشته و کافر شدند مگر سه نفر، سلمان و مقداد و أبوذرغفاري...!!!
پیش از آنکه به روات این حدیث بپردازیم ضروری است که توجه داشته باشیم در این روایت که دروغ در آن سرایت کرده نام عباس بن عبدالمطلب عموی علی؛و فرزندانش عبدالله و فضل و قثم و نیز خالد بن سعید بن عاص و براء بن عازب و حذیفه بن الیمان و ابوالهیثم التیهان و ... بسیاری از کسانی که در ماجرای خلافت رسول الله ع از علی- عليه السلام- جانبداری و با ابوبکر مخالفت کردند و حتی گروهی از آنان برای اظهار عدم رضایت خویش در خانة حضرت فاطمه - عليها السلام- اجتماع کردند، در شمار غیر مرتدین نیامده است! معلوم نیست ملاک ارتداد نزد جاعل حدیث چیست؟ اگر بگوییم که چون برخی از اینان به علل دیگری غیر از اعتقاد به منصوصیت علی- عليه السلام- از آن بزرگوار حمایت کرده اند و از این رو در شمار مؤمنان نیامده اند، در این صورت باید سلمان و مقداد را نیز در شمار مرتدین بیاوریم زیرا چنانکه خواهیم دید[3]، آن دو نیز به منصوصیت آن حضرت معتقد نبوده اند! و اگر ملاک ایمان و ارتداد را جانبداری و عدم جانبداری از علی- عليه السلام- بدانیم، که در این صورت عدد غیر مرتدین هیچ تناسبی با سه یا هفت نخواهد داشت!!! به راستی که چراغ دروغ بی فروغ است. اکنون بپردازیم به راویان این حدیث:
راوی این حدیث نفاق افروز اتحاد سوز «عبدالله بن قاسم الحضرمی» است که در کتب رجالی شیعه بدین صفت زشت معروف است که عموما دربارة او گفته اند: عبدالله بن قاسم الحضرمی المعروف بالبطل کذاب غال یروی عن الغلاة لا خیر فیه ولایعتد بروایته» یعنی جناب ایشان قهرمان دروغگویی و پهلوان غلو و ارتفاع است که جز از غالیان روایت نمی کند و قدمی به طرف خیر و صلاح بر نمی دارد و روایاتش مورد اعتنا و قابل اصغاء نیست!
لازم است ذکر کنیم که چند نفر نخستین از رجال و روات حدیث مذکور از علمای شیعة پس از غیبت اند که به ایشان کاری نداریم و از «موسی بن سعدان» آغاز می کنیم:
1- «موسی بن سعدان» را کتب رجال شیعه بدین شرح معرفی کردهاند:
الف – رجال نجاشی (ص 317) : «موسی بن سعدان الحناط کوفی روی عن ابی الحسن فی مذهبه غلو» از ابو الحسن روایت کرده و اهل غلو است.
ب – مجمع الرجال قهبائی : (غض) «موسی بن سعدان الحناط کوفی روی عن ابی الحسن ضعیف فی مذهبه غلو» از ابو الحسن روایت کرده که ضعیف و اهل غلو است.
ج – خلاصة الرجال حلی (ص 375) او را در بخش دوم کتاب که مخصوص ضعفاء و غالیان است آورده و فرموده: «ضعیف، فی مذهبه غلو» ضعیف و اهل غلو است.
د – رجال ابن داوود حلی (ص 545) او را در ردیف ضعفاء و مجهولین و مجروحین شمرده است.
و – شیخ محمد طه نجف در اتقان المقال (ص 376) موسی بن سعدان را در بخش سوم کتاب که اختصاص به ضعفاء دارد آورده است.
2- اما شرح حال نکبت مآل عبدالله بن القاسم الحضرمی:
الف – رجال نجاشی (ص 167) : «عبدالله بن القاسم الحضرمی المعروف بالبطل کذاب غال یروی عن الغلاة لاخیر فیه ولایعتد بروایته» معروف به سخنان باطل، دروغگو، اهل غلو است که از غلو کنندگان روایت می کند، خیری در او نیست و به روایتش اعتناء نمی شود.
ب – مجمع الرجال قهبائی (ص 34 ج 4) : (غض) «عبدالله بن القاسم البطل الحارثی کذاب غال ضعیف متروک الحدیث معدول عن ذکره أیضا عن الغضائری: عبدالله بن القاسم الحضرمی کوفی ضعیف ایضا غال متهافت لاارتفاع به» عبدالله بن قاسم کذابی اهل غلو و ضعیف است که حدیث او متروک است و ذکر نمی شود و متناقضگو است و حدیث او مقبول نیست.
ج – رجال طوسی (ص 357): «عبدالله بن القاسم الحضرمی الواقفی» عبدالله واقفی مذهب است.
د – خلاصة حلی (ص 236): «عبدالله بن القاسم الحضرمی من أصحاب الکاظم واقفی وهو معروف بالبطل وکان کذاباً روی عن الغلاه لاخیر فیه و لایعتد بروایته ولیس بشیء ولایرتفع به» عبدالله بن قاسم الحضرمی از اصحاب امام کاظم - عليه السلام- و واقفی مذهب و معروف به سخنان باطل و دروغگو است که از غلوکنندگان روایت می کند خیری در او نیست و به روایتش اعتنا نمی شود و ارزشی ندارد و حدیثش مقبول نیست.
ه - رجال ابن داود حلی (ص 470): «عبدالله بن القاسم الحضرمی المعروف بالبطل واقفی کذاب غال یروی عن الغلاۀ ولا خیر فیه ولایعتد بروایته لیس بشئ» معروف به سخنان باطل، دروغگو و اهل غلوی است که از غلوکنندگان روایت می کند، خیری در او نیست و به روایتش اعتناء نمی شود و ارزشی ندارد.
و – در رجال طه نجف (ص 361) و در رجال تفرشی (ص 204) نیز او به همین صفات نکوهیده وصف شده، در نهج المقال استرابادی نیز همین گونه معرفی شده است.
3- اما عمرو بن ثابت که عبدالله از او روایت کرده:
الف – مجمع الرجال (ص 257): (غض) «عمرو بن ثابت بن هرمز ابوالمقدام مولی بنی عجل کوفی ضعیف جداً» عمرو بن ثابت بسیار ضعیف است.
ب – حلی در خلاصة الرجال (ص 241) او را در بخش دوم کتاب خویش که مخصوص ضعفاء است آورده و نوشته: «عمرو بن ثابت ضعیف جداً قاله الغضائری» غضائری می گوید که عمرو بن ثابت بسیار ضعیف است. باقی کتب رجال در شرح حال عمرو در تردیدند، البته برای ضعف و کذب این حدیث وجود همان عبدالله قاسم، پهلوان دروغگویی کافی است.
اما سند حدیث دیگر در کتاب «اختصاص» مفید (ص 6) چنین ذکر شده:
«عن الحرث بن المغيرة قال: سمعت عبدالملک بن أعین یسأل أبا عبدالله- عليه السلام- فلم یزل یسأله حتی قال: فهلک الناس إذاً؟ فقال: إی والله یا ابن أعین، هلک الناس أجمعون، قلت: أهل الشرق و الغرب؟ قال: إنها فتحت علی الضلال، إی والله هلکوا إلا ثلاثة نفر: سلمان الفارسی وأبوذر والمقداد ولحقهم عمار وأبوساسان الأنصاری وحذیفه وأبوعمره فصاروا سبعة» !! از حرث بن مغیره روایت شده که گفت شنیدم عبدالملک بن أعین از امام صادق - عليه السلام- پیوسته سؤال می کند تا اینکه گفت: پس مردم [گمراه و] هلاک شدند، آن حضرت فرمود: آری ابن اعین، به خدا سوگند همة مردم هلاک شدند، گفتم : اهل خاور و باختر؟ فرمود : گمراهی همه جا را فرا گرفت، آری سوگند به خدا همه هلاک شدند مگر سه تن: سلمان فارسی و ابوذر و مقداد. و پس از آن عمار و ابوساسان انصاری و حذیفه و ابو عمره به آنها پیوستند که شدند هفت نفر!! که البته در این روایت بزرگواری کرده، عدد غیر مرتدین را به هفت رسانده اند!
این روایت در رجال کشی (ص 13) بدین ترتیب آمده است:
«محمد بن مسعود قال حدثنی علی بن حسن فضال قال حدثنی العباس بن عامر و جعفر بن محمد بن حکیم بن أبان بن عثمان عن الحرث بن المغیره البصری قال ... الخ»
اکنون ببینیم روات آن چه کسانی اند :
1- علی بن الحسن بن فضال که شرح حال نکبت مآل او را در یکی از تألیفات خویش موسوم به «زکات» آورده ایم، وی مطعون علمای بزرگ فقه و رجال است، تا حدی که صاحب کتاب السرائر (ص 115) فرموده او واقفی[4] و کافر و ملعون است و او و پدرش رأس کلّ ضلال و گمراهی اند.
|
|
2-اما أبان بن عثمان:
الف – خلاصة حلی (ص21) او را فاسد المذهب دانسته زیرا از ناووسیه [5].
ب – محقق حلی در «المعتبر» فرموده : «فی أبان بن عثمان ضعفاً» ابان ضعیف است.
ج – رجال کشی (ص 3) نیز او را از ناووسیه دانسته است.
د – فخر المحققین از پدرش حلی نقل نموده که او دربارة ابان می فرمود : «الأقرب عدم قبول روایته لقوله إن جاءکم فاسق بنبإ فتبینوا ولافسق أعظم من عدم الایمان» بهتر عدم پذیرش روایت اوست زیرا خداوند می فرماید، اگر فاسقی برایتان خبری آورد، دربارة آن تحقیق کنید، و فسقی بالاتر از بی ایمانی نیست».
با اینگونه روایات و چنین راویانی دین خدا را واژگون کرده اند اما چه باید کرد که این روایت فتنهخیز عداوتانگیز از دهان هر آخوند نادان و هر شیعة خرافی متعصبی شنیده می شود، همچنین در جلد هشتم بحار الانوار (چاپ تبریز) به نقل از رجال کشی آمده است که : «عن ابیبکر الحضرمی قال أبو جعفر ارتد الناس إلا ثلاثة نفر سلمان و ابوذر و مقداد» سند این حدیث هم معتبرتر از احادیث سابق نیست و مسلما این قبیل احادیث ساخته و پرداختة دشمنان اسلام و ائمه است تا بدین وسیله نه تنها بین مسلمین آتش نفاق افکنند بلکه ریشة دین و ایمان به خدا و رسول و قرآن را از بیخ و بن بر کنند. چنانکه توضیح این مدعا بعد از این بیاید، إن شاء الله تعالی.
این قبیل احادیث هر چند راوی آن – نعوذ بالله – سلمان فارسی باشد قابل استماع نیست، زیرا خلاف صریح آیات قرآن و وجدان و اتفاق اهل ایمان است و کسی که به خدا و رسول و قرآن ایمان دارد و آن را منزل من عند الله می داند نمی تواند به این قبیل احادیث اعتنا نماید، هر چند گویندة آن به صدق عمار و بوذر باشد(چه رسد به اینکه تمام راویانش از دروغگویان مشهور هستند)، بلکه بر او واجب است که با تمام قدرت که در استطاعت دارد با این احادیث مخالفت و مبارزه نماید و جاعل و معتقد به آن را کافر و دشمن خدا و رسول بشمارد، زیرا پروردگار جهان در بیش از پنجاه آیة قرآن مسلمانان آن زمان یعنی اصحاب رسول مختار را که اعلام و اشخاص آنان، مهاجر و انصارند، مورد مدح و تمجید قرار داده و سیره و رویة آن بزرگواران نیز دلالت دارد بر آنکه عموم قریب به اتفاق آنان از روی ایمان قلبی و گرایش باطنی به اسلام گرائیده و در راه پیروزی آن، تا سر حد أعلای جانبازی و فداکاری پیش رفته اند تا آنجا که از یار و دیار و عشایر و اقرباء خود چشم پوشیده، تن به هجرت و دوری از وطن داده، حتی به کشورهای به ظاهر مخالف و دشمن کیش خود پناهنده شده اند چنانکه مهاجرین به حبشه که یک کشور مسیحی مذهب و به ظاهر مخالف اسلام بوده هجرت کرده اند و در راه ایمان و اعتقاد به دین اسلام چه اندازه تحمل سختیها و مشقتها کردهاند که مختصری از آن به عنوان نمونه، در اوراق این کتاب – ان شاء الله – خواهد آمد. کدام مؤمن به خدا و رسول بلکه حتی شخص عاقل با وجدان که مسلمان هم نباشد ولی انصاف داشته باشد، میتواند باور کند که چنین مردان قهرمان با ایمانی برای هیچ و پوچ پس از رسول خدا، پشت پا به منصوصات الهی و منصوبات رسول الله زده برای علاقه به چشم و ابروی ابوبکر!! و در آن روز که وی در مدینه هیچ گونه قدرت مادی و سلطة قومی و تأییدات عشیرهای و بستگی به یک دولت خارجی نداشت، حق مسلم و معین و منصوص علی - عليه السلام- را غصب کرده آن را به تصرف ابوبکر دادند! گیریم که ابوبکر و عمر در این خصوص مقصودی داشتند، اما اصحاب بزرگوار رسول خدا از مهاجر و انصار را مقصد خاصی نبوده و در مورد ادعای بیدلیل پارهای از مغرضین که در این باره گفته – و بیاطلاعان باور کردهاند – که چون علی- عليه السلام- بسیاری از مخالفین اسلام را کشته بود حضرتش را قتّال العرب می نامیدند و خانواده ای نبوده که از دست آن جناب داغدار نباشد و به همین سبب کینههایی که در سینهها بود کار خود را کرد و آن همه نصوص خدا و رسول را نادیده گرفتند تا حق آن بزرگوار غصب شد!! باید گفت این ادعا کاملا کذب و حاکی از غرض یا بیاطلاعی است زیرا علی- عليه السلام- اگر کسانی را کشته بود هیچ کدام آنان از مهاجر و انصار که پایهگذار بیعت ابوبکر شدند، نبود و اگر فرضا در میان مهاجرین کسی بود که یکی از خویشاوندان کافرش را علی- عليه السلام- کشته بود (گر چه چنین کسی را نمی شناسیم) با این فرض هم، محال است که مومن مهاجر که خود با دست خود پدر و برادر خود را در راه رضای خدا و دفاع از اسلام می کشت، از علی - عليه السلام- که یکی از خویشان کافر محارب او را کشته است کینه ای در دل گیرد! پس چنین ادعائی که مهاجر و انصار که پایهگذار بیعت سقیفه بودند به لحاظ کینه ای که با علی - عليه السلام- داشتند از آن بزرگوار عدول نموده و از حضرتش نامی در این قضیه نبردند و بعد از رسول خدا مرتد شدند جز سه نفر (که لااقل دو نفر از آنان از مهاجرین و انصار نیستند) مخالفت با صریح قرآن است و گمان ندارم هیچ مؤمنی با صریح قرآن به مخالفت برخیزد.
اینک باید بدانیم که قرآن کریم دربارة یاران پیامبر - صلى الله عليه وسلم- چه می گوید:
1- )وَمِنَ الأَعْرَابِ مَن يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَتَّخِذُ مَا يُنفِقُ قُرُبَاتٍ عِندَ اللّهِ وَصَلَوَاتِ الرَّسُولِ أَلا إِنَّهَا قُرْبَةٌ لَّهُمْ سَيُدْخِلُهُمُ اللّهُ فِي رَحْمَتِهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ * وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ(. (توبه/99-100)
«و از اعراب بادیهنشین کسانی اند که به خدا و روز قیامت ایمان آورده و آنچه را انفاق می کنند وسیلة تقرب به خدا و موجبات دعای رسول بگیرند، آگاه باش که ایمان موجب تقرب ایشان در نزد خدا است، بزودی خدا ایشان را در رحمت خود در آورده همانا خدا آمرزنده و مهربان است و آنان که پیشگامان نخستین اند از مهاجران و انصار و آنانکه با ایمان و احسان پیروی ایشان کردند خدا از ایشان راضی است و ایشان از خدا خشنودند و پروردگار برایشان باغهایی که زیر قصور و اشجار(درختهای) آن رودها جاری است آماده فرموده که در آنها همیشه جاویدانند آری این است رستگاری بزرگ».
طوسی در تفسیر این آیات می نویسد[6] که اینان مهاجرینی هستند که سبقت به ایمان گرفته و از مکه به مدینه یا به حبشه مهاجرت کردند.
کدام مؤمن به قرآن، در مقابل این آیات که سراسر بشارت و رحمت و رضوان و بهشت و فوز عظیم(رستگاری بزرگ) برای مهاجرین و انصار است یعنی همانان که پایهگذار بیعت سقیفه بودند، می تواند آن حدیث ضعیف کفرآمیز فتنهانگیز (مردم به جز سه تن کافر شدند) را باور کند؟ اینک باید دید از مهاجرین که در بیعت سقیفه بودند و به بیعت ابوبکر وفادار ماندند چه کسانند که ممدوح خدا و قرآنند؟ یکی از اینان که از مهاجرین حبشه است «عمرو بن عثمان بن عمرو بن سعد ابن تیم» است که در خلافت عمر در فتح قادسیه در رکاب سعد ابن ابی وقاص شهید شد و دیگری «هبار بن سفیان بن عبدالاسد» از بنی مخزوم است که در جنگ «اجنادین» در شام، در خلافت ابوبکر شهید شد و نیز برادرش «عبدالله بن سفیان» است که در جنگ یرموک و شام در خلافت عمر شهید شد. و عدة کثیری که اینجا مجال شرح احوال ایشان نیست.
2- )الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللّهِ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ * يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ * خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً إِنَّ اللّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ(. (توبه / 20-21-22)
«آنانکه ایمان آورده و مهاجرت کرده و در راه خدا با مالها و جانهایشان جهاد کردند درجة ایشان نزد خدا از همه بزرگتر است و اینانند که رستگارانند، پروردگارشان ایشان را به رحمت خود و خشنودی کامل و بهشت هائی که برای ایشان در آن نعمتهای با دوام است بشارت می دهد که در آن بهشت برای همیشه جاودانند و در نزد خدا برایشان پاداش بزرگ است».
آیا اینانند که پس ار رسول خدا مرتد شدند؟! برای اینکه بدانیم اینان کیانند، آیات دیگری با همین عبارات و کلمات از قرآن می آوریم :
3- )إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ آوَواْ وَّنَصَرُواْ أُوْلَـئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ(. (انفال / 72)
«همانا کسانی که ایمان آورده و مهاجرت کرده و با اموال و جان هایشان در راه خدا جهاد نمودند و همچنین آنانکه جای دادند و نصرت کردند اینان گروهی دوستان گروه دیگرند».
آنانکه ایمان آورده و مهاجرت کرده و با مال و جان شان در راه خدا مجاهده کردند چه کسانی اند جز مهاجرین حبشه و مدینه و آنانکه اصحاب رسول و مهاجرین به مدینه را جای دادند و دین خدا را یاری کردند، جز اهل مدینه چه کسانی بودند؟! یعنی همان پایهگذاران بیعت سقیفه، آیا اینان پس از رسول خدا مرتد گشته و به عقب برگشته و اسلام را ترک کردند؟ جواب این هرزه سرایان و دشمنان اسلام و مسلمین را از این آیه بشنوید:
)وَالَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ آوَواْ وَّنَصَرُواْ أُولَـئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَّهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ( (انفال / 74)
«و آنانکه ایمان آورده و مهاجرت کردند و در راه خدا جهاد نمودند و کسانی که جای دادند و نصرت کردند اینان حقیقتا مؤمن اند که برای ایشان آمرزش و روزی بزرگوارانه است».
خدای آفرینندة دانای آشکار و نهان می فرماید اینان حقا مؤمن اند ولی نویسندگان احتجاج و برهان (طبرسی و بحرانی) از قول غالیان بی ایمان کتاب های خود را پر میکنند که اینان پس از رسول خدا مرتد شدند جز سه نفر که لاأقل دو تن از آنان از جهت هجرت و جهاد با مال و جان و جا و مکان دادن به مهاجرین مشمول این آیات شریفه نیستند!! زیرا ابوذر و مقداد هیچ کدام نه مهاجرند و نه از انصار، نه از وطن خود به اجبار و اضطرار مهاجرت کردند و نه مالی در راه خدا انفاق کردند (زیرا نداشتند) و کسی از مهاجرین را جا و مأوی ندادند زیرا خود فقیر بودند. و این موضوع بر کسی که از تاریخ اسلام و حال آنان مطلع باشد پوشیده نیست. این دو بزرگوار (ابوذر و مقداد) هر یک تاریخ روشنی دارند و سرنوشت شان معلوم است و اهل تحقیق می دانند که آن دو هر چند از کبار صحابه و به لحاظ ایمانی دارای والاترین درجات بوده اند اما نمی توان آنان را از مهاجرین یا از انصار دانست.
ابوذر، که از طایفة غفار بود و پس از بعثت پیغمبر که شهرت نبوت آن حضرت به گوش وی رسید در صدد تحقیق بر آمد و در مکه به حضور رسول خدا رسید و اسلام آورد، رسول خدا به او امر فرمود که در وطن خود بمان و زمانی که اسلام نیرومند شد او نیز به مسلمانان ملحق شود، لذا پس از هجرت رسول خدا به مدینه، جنابش در مدینه به رسول خدا پیوست بدون آن که کسی او را به هجرت از یار و دیار مجبور کرده باشد.
مقداد نیز اگر چه از السابقون الأولون است و در مکه به رسول خدا ایمان آورده اما هجرت او به این طریق است که هنگامی که کفار قریش برای جنگ با رسول خدا و مسلمانان مدینه از مکه حرکت کردند وی با «عتبه بن غزوان» به صورت ناشناس، داخل صفوف کفار قریش شده و به سوی مدینه حرکت کرده و در آنجا به مسلمین پیوسته است، هر چند مقداد از کسانی است که قبلاً به حبشه مهاجرت کرده و میتواند مشمول آیة شریفه باشد اما تاریخ زندگی مقداد می رساند که وی به منصوصیت علی- عليه السلام- معتقد نبوده است. زیرا به نقل از تواریخ معتبر[7] خود از اعضای همان گروهی است که طبق دستور عمر می بایست با «ابو طلحه زید بن سهل انصاری» برای تعیین خلیفة سوم از بین شش نفری که عمر بر گزیده بود (علی، زبیر، طلحه، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابی وقاص، عثمان) همکاری کرده و مأموریت داشتند با نظارت ابوطلحة انصاری هر گاه، شش نفر مذکور برای تعیین خلیفه به توافق نرسیدند، فرد یا افراد مخالف را گردن بزنند، تا مسلمین شخص لایق دیگری را به خلافت اختیار کنند، و چه بسا مقداد علاقه مند بود که در میان آن شش تن، علی- عليه السلام- بر گزیده شود، ولی صرف قبول این مأموریت از جانب او به وضوح می رساند که وی به خلافت منصوصه اعتقادی نداشته است.
شکی نیست که این دو بزرگوار از بزرگان اصحاب رسول مختارند و مشمول مدایح و مراحم پروردگار عالم اند، اما از مصادیق روشن این آیات نیستند و ما از این نظر این مطلب را به میان آوردیم تا رسوائی آن حدیث سراسر کذب و افترا و مخالف وجدان و آیات خدا را آشکار کنیم که می گوید: (مردم به جز سه تن کافر شدند) و ثابت کنیم یک سره دروغ و باطل بوده بلکه با کفر فاصلة چندان ندارد.
4- )لَقَد تَّابَ الله عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِن بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِّنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ ( (توبه / 117)
«خداوند پذیرفت توبة پیغمبر و مهاجرین و انصاری را که پیامبر را متابعت کردند و در ساعت دشواری (در جنگ تبوک، مجاهدین از حیث قلّت آب و نداشتن مرکب سواری چنان در سختی و شدت بودند که شتران را کشته و به آب معدة آنها اکتفا می کردند و یک خرما را چند نفر می مکیدند و بر یک شتر چند نفر به نوبت سوار می شدند) پس از آنکه نزدیک بود دل های فریقی(بعضی) از آنان منحرف و منقلب شود آنگاه خدا ایشان را آمرزید زیرا خدا به ایشان بسیار رؤوف و مهربان است».
در این آیه، خداوند مهاجر و انصار را در ردیف پیغمبر خود آورده و مشمول رحمت خویش می شمارد تا معلوم شود که مقام مهاجر و انصار تا چه اندازه ای است، آیا چنین کسانی مرتد شدند؟
5- )كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللّه( (آل عمران / 110)
«شما بهترین امتی هستید که در میان مردم ظاهر شده اید امر به خوبی ها کرده و از بدی ها نهی می کنید و به خداوند ایمان دارید».
طوسی گفته است که این آیه را مفسرین به اختلاف تفسیر کرده اند، گروهی گفته اند اینان کسانی هستند که با رسول خدا هجرت کردند (مهاجرین به مدینه) و ابن عباس و سایر اصحاب و پاره ای از مفسرین گفته اند: عموم اصحاب رسول خدایند[8]. به هر حال اینان به قول خدای جهان بهترین امت، اما در نظر غلوکنندگان و مدعیان حب اهل بیت بدترین امت اند[9]!!
ما کدام یک را بپذیریم؟ قول پروردگار سبحان را یا گفتة ناهنجار غلوکنندگان مخالف قرآن را؟!
6- )هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَّعَ إِيمَانِهِمْ .... * ... لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً...* ... إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً.. *.. مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِيماً(. (فتح / 4-18-26-29)
«اوست که آرامش بر دلهای مؤمنان نازل فرمود تا ایمانی بر ایمان شان افزوده شود ... هر آینه پروردگار از مؤمنین هنگامی که زیر درخت با تو بیعت می کردند خشنود گردید و دانست آنچه در دل شان بود و بر آنان آرامش نازل فرمود و به پاداش آن، پیروزی نزدیکی برایشان مقرر داشت ... آنگاه که کافران در دل تعصب جاهلیت را جای دادند، خداوند [از جانب] خویش بر پیامبرش و بر مؤمنین آرامش نازل فرمود و آنان را بر کلمة تقوی ملزم ساخت که به آن سزاوارتر و شایستة آن بودند و خداوند به هر چیز داناست... پیامبر خدا، محمد و کسانی که با اویند، بر کافران شدید و بین خود [با هم] مهربانند، اینان را در حال رکوع و سجود می بینی که جویای فضل و خشنودی پروردگارند، نشانة ایشان در رخسارشان اثر سجده است این توصیف آنان در تورات است، و اما توصیف ایشان در انجیل چنین است که همانند کشتزاری هستند که جوانه های(خوشه های) خود را بیرون زده، وآنهارا نیرو داده و سخت نموده و برساقه های خویش راست ایستاده باشد، بگونه ای که برزرگان را به شگفت میآورد.(مومنان نیز همین گونه اند. آنی از حرکت باز نمی ایستند, و همواره جوانه میزنند...) تا کافران را به سبب آنان خشمگین کند. خداوند به کسانی از ایشان که ایمان بیاورند و کارهای شایسته بکنند آمرزش و پاداش بزرگی را وعده میدهد...».
در این آیات که خدا اصحاب رسول را بدین گونه مدح می فرماید که خدا در قلوب این مؤمنین سکینه و آرامش را نازل میکند تا ایمانشان زیاد شود و از آنان اظهار رضایت و خوشنودی می نماید که در زیر درختی با رسول خدا بیعت کردند زیرا خداوند دانسته است که چه نیتی در دل ایشان است و آنان را می ستاید که با رسول خدا بوده و بر کفار سختگیر و شدیدند اما بین خودشان مهربانند، راکع و ساجدند جویای فضل إلهی و رضوان او هستند و ... اینان چه کسانی بودند، آیا این آیات مصادیقی در خارج داشته یا نه؟ و اگر مصداق داشته چه کسانی بوده اند؟ آیا تمام آنان قبل از رحلت رسول خدا بودند یا بعد از رحلت او؟ آیا بعد از آن حضرت در انتخاب خلافت دخالت کردند یا نکردند؟ آیا این آیات تماما در شأن آن سه نفر نازل شده یا دیگران هم مشمول اند؟ اینها سؤالاتی است که این آیات بر می انگیزد و جواب آنها را باید مؤمن بدهد نه غلوکنندگان! نه کسی چون عبدالله حضرمی! جواب این آیات را باید مؤمن به قرآن بدهد که معتقد است قرآن از جانب پروردگار جهان و عالم به هر آشکار و نهانی است، نه عبدالله بن القاسم الحضرمی که غلوکنندگان و کذاب و دشمن خدا و رسول و ائمه است آنگاه از قول امامی به دروغ روایت می کند که (مردم جز سه تن کافر شدند)!!
7- آیات دیگری در قرآن کریم در مدح و ستایش اصحاب رسول خدا آمده که به برخی از آنها اشاره می شود همچون آیة شریفة :
)آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ(. (بقره / 285)
«پیامبر و مؤمنان همگی به خداوند و فرشتگانش و کتاب های [آسمانی اش] و فرستادگانش ایمان آورده اند».
آیا مؤمنان که همگی به خدا و فرشتگان او و کتاب های آسمانی و پیغمبران خدا ایمان آوردند، مرتدند؟! آیا این آیه در آن روز مصداق داشته یا نه؟ و اگر داشته چه کسانی بودهاند؟ یا این آیة شریفه:
)لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُّبِينٍ(. (آل عمران / 164)
«خداوند منت نهاد بر مؤمنین آنگاه که رسولی از جنس خودشان در میان شان بر انگیخته که آیات خدا را بر ایشان تلاوت کرده و آنان را پاک و پاکیزه می کند و کتاب و حکمت به ایشان می آموزد که براستی قبلا در ضلالت و گمراهی آشکار بوده اند».
آیا چنین مؤمنینی وجود داشته اند؟ یا اگر وجود داشته اند همگی قبل از رحلت رسول خدا از دنیا رفته اند؟ آیا می توان چنین ادعائی کرد؟
8- این آیة شریفه که دربارة مؤمنین و مجاهدین حمراء الأسد آمده است و می فرماید:
)وَأَنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ * الَّذِينَ اسْتَجَابُواْ لِلّهِ وَالرَّسُولِ مِن بَعْدِ مَا أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُواْ مِنْهُمْ وَاتَّقَواْ أَجْرٌ عَظِيمٌ * الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَاناً وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ * فَانقَلَبُواْ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ لَّمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَاتَّبَعُواْ رِضْوَانَ اللّهِ وَاللّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ(. (آل عمران / 171-174)
«مؤمنان نیکوکار و با تقوایی که خداوند و رسولش را حتی پس از اینکه زخم برداشتد، اجابت کردند، پاداشی بزرگ دارند و خداوند پاداش آنان را تباه نمی سازد، همآنان که چون به ایشان گفته شد بترسید از مردمی که برای جنگ با شما گرد آمده اند، ایمان شان افزون گشت و به نعمت و فضل إلهی بازگشتند و بدی ایشان را نرسید و خشنودی خدا را پیروی کردند و خداوند دارای فضل عظیم است».
آیا چنین مؤمنینی وجود داشته اند یا نه؟ و اگر وجود داشتند چه کسانی بودند؟ آیا فقط همان سه نفرند که بعد از رسول خدا مرتد نشدند؟ یعنی سلمان و ابوذر و مقداد؟ که البته بودن ابوذر نیز در میان مجاهدین مذکور مسلم نیست، پس خدا از چه کسانی این قدر مدح و ستایش می کند، آیا اینان همه قبل از مرگ رسول خدا از دنیا رفته بودند؟! در حالی که نام مجاهدین جنگ ثبت است و اکثر آنان در آن زمان حیات داشتند و تاریخ سراسر افتخارشان روشن است.
9- ) إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الألْبَابِ* الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ... فَالَّذِينَ هَاجَرُواْ وَأُخْرِجُواْ مِن دِيَارِهِمْ وَأُوذُواْ فِي سَبِيلِي وَقَاتَلُواْ وَقُتِلُواْ لأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَلأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ ثَوَاباً مِّن عِندِ اللّهِ وَاللّهُ عِندَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ(. (آل عمران / 190-191-195)
«به راستی که در آفرینش آسمان ها و زمین و آمد و شد شب و روز هر آینه برای خردمندان نشانههاست، آنان که ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده، خدا را یاد می کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین اندیشه می کنند .... پس آنان که هجرت کرده و یا از دیارشان رانده شده و در راه من آزار شدند و جنگیدند و کشته شدند هر آینه بدیهایشان را بپوشانم و آنان را به بوستان هایی در آورم که از زیرشان رودها روان است که این پاداشی از خداست و در نزد خدا ثوابهای نیکوست».
طوسی در تفسیر این آیات در کتاب «التبیان» می گوید: «طبری گفته است که این آیه مختص به کسانی از اصحاب پیغمبر است که از وطن و خانوادة خود مهاجرت کرده و از اهل شرک مفارقت کردند و سایر پیروان رسول خدا که در یاری مؤمنان بر دشمنان شان تعجیل کرده و به خداوند راغب بودند. آنگاه طوسی میگوید: به نظر طبری این قول را آیات بعدی نیز تقویت می کند که می فرماید :[فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لَا أُضِيعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى] {آل عمران:195} » ... تا اینکه می فرماید: آن کسانی که هجرت کردند و از خانه و دیار خود خارج شدند و در راه من آزار دیدند و مقاتله کردند و کشته شدند هر آینه گناهان ایشان را می پوشانیم و آنان را در بهشت هایی داخل می کنیم که از زیر قصرهای آن نهرهائی جاری است، اینها ثوابی است از جانب خدا و در نزد او ثواب های نیکوست، آنگاه طوسی ذكر ميكند: «این چنین وعدهها لایق و سزاوار نیست مگر به همان کسانی که طبری یادآور شده است و لایق سایر أقوال نیست» سپس طوسی، قول بلخی را نیز آورده که گفته است: «این آیه و ما قبل آن دربارة پیروان رسول خدا و مهاجرین با او نازل شده است و نیز هر کس از مسلمین که جزء کسانی باشد که سالک به سبیل ایشان بوده و متابعت آثار ایشان نماید، مشمول این آیه می شود».[10]
آیا کسانی که خدا فرموده اینان که مهاجرت کرده و از دیار خود خارج شدند و در راه من آزار کشیدند و مقاتله کرده و کشته شدند آنان را وارد بهشت می کنم چه کسانند؟! هم اینانند که این حدیث کفر آمیز می گوید (جز سه نفر همه کافر شدند)، کدام دلی که به خدا و رسول و روز قیامت ایمان دارد، می تواند این مخالفت صریح با آیات قرآن را بپذیرد؟
10- )لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ * وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ(. (حشر / 8-9)
«مهاجران تهیدستی که از دیارشان و اموالشان رانده شدند در حالی که جویای فضل و خشنودی خدا و پیامبرش را یاری میکردند آنان در ادعای ایمان راستگویند و آنان که پیش از مهاجرین در سرای هجرت و ایمان جای گرفتند و کسی را که به سویشان هجرت کند دوست می دارند و در دل خود نیازی به آنچه که به آنان داده می شود، نمی یابند و آنان گرچه خود نیازمند باشند، بر خویش مقدم میدارند و هر که از بخل خود محفوظ ماند پس همانان رستگارند».
این مهاجرین که آنان را از خانهها و اموال شان بیرون کردند و آنها برای طلب فضل و رضوان الهی مهاجرت کرده و خدا و رسول او را یاری نمودند و خدا آنان را صادق محسوب فرموده چه کسانی اند؟ مگر همینان نبودند که پس از رسول خدا در سقیفه حاضر شدند و آیا آنان که در خانههای خود از مهاجرین پذیرائی کردند و آنان را بر خود ایثار نموده و مقدم داشتند و کسانی را که به سوی ایشان هجرت می کردند دوست می دارند، آیا جز همین انصارند که بعد از رحلت رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- سعد بن عباده را آورده و می خواستند او را به خلافت بر گزیده و با او بیعت نمایند؟!
این آیات و دهها آیة شریفة دیگر که در کتاب إلهی مسلمین، در مدح و تمجید اصحاب رسول الله - صلى الله عليه وسلم- که افراد بارزشان مهاجر و انصارند – نازل شده و در مقابل چشم هر مسلمانی است که ایمان و آشنایی به قرآن دارد، را بپذیریم یا احادیثی که می گویند وقتی رسول خدا چشم از جهان فرو بست تمام مسلمین مرتد و کافر شدند جز سه نفر!!! یعنی آن سه تن که در اعتقاد به خلافت علی - عليه السلام- باقی ماندند، و بقیه که با ابوبکر بیعت کردند همگی کافر شدند؟!
این احادیث با آن آیات سخت مخالف است و کسی که به خدا و رسول و قرآن و قیامت اعتقاد دارد نمی تواند آن احادیث و آنچه دربارة مخالفت مهاجر و انصار با خلافت منصوصه می گویند، باور کند. زیرا یا این آیات از جانب خداست و یا نیست. اگر از جانب خدا نیست (نعوذ بالله) پس قرآن ساخته و بافتة غیر خداست و در نتیجه اساس اسلام که مبتنی بر قرآن است ویران می باشد و هر گاه اصل و اساس این گونه سست و ویران باشد، خلافت منصوصه یا غیرمنصوصه که فرعی از این اصل است، چه ارزشی دارد؟! زیرا
|
خانه از پای بست ویران است |
|
خواجه در بند نقش ایوان است |
اما اگر قرآن کریم از جانب خداوند است (که هست) و اگر خداوند عالم الغیب و الشهاده می دانسته که چه می گوید (که البته می دانسته) و چه کسانی را مورد مدح قرار می دهد، در این صورت باید تکلیف خود را با آیات قرآنی روشن کنیم. از جمله آیاتی مانند:
)وَالَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ آوَواْ وَّنَصَرُواْ أُولَـئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَّهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ( (انفال / 74)
«وآنانکه ایمان آورده و مهاجرت کردند و در راه خدا جهاد نمودند و کسانی که جای دادند و نصرت کردند اینان حقیقتا مؤمن اند که برای ایشان آمرزش و روزی بزرگوارانه است».
«و ... أولئک هم الفائزون» .... آنان اند که کامیاب اند و ... «أولئک هم الصادقون» .... آنان اند که راستگوی اند و .... «اولئک هم المفلحون» ... آنان اند که رستگاراند و «کنتم خیر امة» .... شما بهترین امت بودهاید که ... و
)وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا( (فتح / 26)
«ایشان را به تقوی ملزم ساخت که [از دیگران] به آن سزاوارتر و شایستة آن بودند».
)وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ(. (توبه/ 100)
«پیشآهنگان نخستین از مهاجرین و انصار و آنان که به نیکی از آنان پیروی کردند، خداوند از ایشان خشنود و ایشان از پروردگار خرسندند و خداوند برایشان بوستانهایی که رودها زیر آن جاری است، مهیّا فرموده و در آن همواره جاویدند و اینست کامیابی بزرگ».
و دهها آیة دیگر ...
آیا این آیات مصادیقی در خارج داشته یا نه؟ و در صورت وجود مصداق، آنان چه کسانی بوده اند؟ آیا همین کسانی بودند که در سقیفة بنی ساعده، برای انتخاب خلیفه گرد آمدند یا نه؟ آیا خداوند دانای غیب و نهان و آگاه از گذشته و حال و آیندة جهان، با علم و اطلاع اینان را مدح فرموده یا چنین نبوده؟ شق دوم که مقبول هیچ مؤمنی نیست و «تعالی الله عما یقول الظالمون علوا کبیرا». و بنا به شق اول که خداوند آگاهانه چنین فرموده، پس چگونه می توان ادعا کرد که ممدوحین قرآن پس از رسول خدا مرتد و کافر شدند و فرمان الهی در مورد نصب علی- عليه السلام- را به خلافت پیامبر، انکار کردند؟[11] زیرا اگر حق تعالی که عالم الغیب است و می داند که آیا بنده اش در آینده اعمال سابقة خود را حبط و باطل خواهد کرد یا خیر, بفرماید که فلان را بهشت خواهم داد، دلیل آن است که او در آینده نیز عملی که مانع از دخول در بهشت باشد مرتکب نمی شود و لغزشهایش نیز مغفور خواهد بود.
زیرا پر واضح است که یک انسان عادی هر گاه چند روزی با کسی معاشرت کند خواه و ناخواه او را تا حدودی خواهد شناخت و تا اندازه ای به خصال و افکار واقعی او پی می برد پس چگونه ممکن است خالق علیم بذات الصدور، بندگان خود را نشناسد و اینگونه قاطع از آنان تمجید فرماید؟!!
آیا خداوند حکیم, عالم و خبیر نمی دانسته که اصحاب پیامبرش علاقة چندانی به حقایق دین نداشته و سرسری و با تزلزل آن را پذیرفته اند بلکه طبق پاره ای از روایات همین اصحاب در زمان حیات با برکت پیامبر، جناح بندی ها کرده و عهد و پیمانها منعقد نموده و صحیفه های ملعونه نوشته و در خانة کعبه تودیع کرده اند و از روزی که به ظاهر مسلمان شدند مقصودی جز به دست آوردن امارت و حکومت نداشته و دلشان از بغض اهل بیت پیامبر لبریز است و به محض رحلت پیامبر مرتد می شوند و یکی از اصول دین یعنی امامت منصوصه را انکار کرده و فرزند عزیز پیامبرش را از ارث پدر محروم کرده و حتی مضروب می سازند و باعث سقط فرزندش می شوند و .... که این آیات غبطه انگیز را در تمجید و تبجیل آنان نازل می فرماید؟! آیاتی که تا قیام قیامت باقی می ماند و مؤمنان آنان را روز و شب تلاوت کرده و مهاجر و انصار را مؤمن می شمارند؟!! و آنان را دوست خواهند داشت؟!!
آری تصدیق روایت «لما قبض النبی ارتد الناس» چون پیامبر چشم از جهان فروبست مردم مرتد شدند ..... و امثال آن تکذیب آیات فوق را در بر دارد زیرا برای پذیرش این گونه احادیث یا باید علم الهی به آیندة این افراد را – نعوذ بالله – انکار کنیم یا آنکه با آیات شریفة قرآن چنان رفتار کنیم که دشمنان اسلام به منظور اسقاط حجیّت کتاب مجید الهی کرده اند، یعنی بگوییم قرآن قابل فهم نیست، و ما نمی دانیم چه می گوید!!! در این صورت است که راه و رخنه برای اینگونه هوس بازیها و گزافه گوییها باز می شود.
آری کسی که بر صحت این روایات مصرّ است(اصرار دارد)، ناگزیر باید بپذیرد این آیات خطا و یا نامفهوم است!! و غافل – و شاید متغافل(خود را به غفلت زدن) – است از اینکه می خواهد امامت منصوصة علی- عليه السلام- را ثابت کند ولی – العیاذ بالله – بطلان معجزة رسالت و در نتیجه کذب اسلام و نبوت پیامبر - صلى الله عليه وسلم- را اثبات می کند؟!! زیرا اگر عدم پذیرش خلافت الهی علی- عليه السلام- ارتداد باشد چنانکه حدیث می گوید: «لما قبض النبی ارتد الناس علی أعقابهم کفارا إلا ثلاثة» چون پیامبر چشم از جهان فروبست مردم به جز سه تن به کفر پیشین خود باز گشتند و مرتد شدند!!! همه – و یا اکثر – اصحاب پیغمبر بر این کفر (عدم اعتقاد به منصوصیت امیر المؤمنین- عليه السلام- به خلافت) باقی ماندند و به موجب آیة:
([1])- أمینی در جلد دوّم «الغدیر» (الطّبعة الثّالثة، ص 34) شعری را از «حسان بن ثابت» ذکر کرده که ادّعا می شود، روز غدیر در حضور رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- سروده شده، شعر چنین است :
|
ینادیهم یوم الغدیر نبیهم |
|
بخم واسمع بالرسول منادیا |
|
فقال : فمن مولاکم و نبیکم |
|
فقالوا، و لم یبدوا هناک التعامیا |
|
الهک مولانا و انت نبینا |
|
ولم تلق منا فی الولاية عاصیاً |
|
فقال له : قم یا علی، فإننی |
|
رضیتک من بعدی إماما و هادیاً |
|
فمن کنت مولاه فهذا ولیه |
|
فکونوا له اتباع صدق موالیاً |
|
هناک دعا : اللهم وال ولیه |
|
و کن للذی عاد علیا معادیاً |
لازم است بدانیم که اثری از این شعر در دیوان مطبوع حسان بن ثابت دیده نمی شود و پیداست، که این شعر ساخته و پرداخته قرن چهارم به بعد است. زیرا به تصریح علاّمه امینی نخستین راوی این شعر، حافظ «ابو عبدالله المرزبانی محمد بن عمران الخراسانی» متوفی به سال 378 هجری است که حدود سیصد سال با عصر نبوی فاصله داشته و به اصطلاح علم درایه، انقطاع واضحی در نقل وی وجود دارد و با توجه به دواعی نقل، حدود سه قرن مسلمین از این شعر بی خبر بوده اند!! در حالی که پر واضح است اگر چنین شعری در روز غدیر سروده شده بود، خصوصاً در آن عصر، به سرعت بر سر زبان ها میافتاد و شایع می شد ولی شگفت آنکه در آثار اهل بیت- عليه السلام- و قدیمترین کتب روایی و کلامی شیعه کمترین اثری از این شعر نیست با اینکه جا داشت خود أمیرالمؤمنین و فرزندانش و هم پیروان آنان، مکرّر به این شعر استشهاد کنند و در احتجاج با رقباء و مخالفان، آن را یادآور شوند. البتّه متن شعر و استعمال ضمایر غائب در آن، به خوبی گواه است که در حضور پیامبر- صلى الله عليه وسلم- سروده نشده، زیرا تصریح دارد که :
|
«ینادیهم یوم الغدیر نبیهم |
|
بخم و اسمع بالرسول منادیا» |
«روز غدیر در محل خم، پیامبرشان آنان را ندا میکند و چه منادی نیکویی است پیامبر» در حالی که اگر شاعر در حضور پیامبر اکرم - صلى الله عليه وسلم- این شعر را انشا کرده بود، قاعدتاً میگفت :
ینادینا یوم الغدیر نبینا ..... پیامبرمان روز غدیر ما را ندا میکند.
علاوه بر اینها سند این خبر به لحاظ علم رجال کاملا مخدوش و بیاعتبار است، زیرا «یحیی بن عبدالحمید» که در ضمن راویان آن آمده، همان است که «احمد بن حنبل» درباره او گفته: «کان یکذب جهاراً» وی آشکارا دروغ میگفت! (میزان الإعتدال فی نقد الرجال، حافظ ذهبی، دار المعرفة، بیروت، ج 4، ص 392). درباره راوی دیگر «قیس بن الربیع» نیز میخوانیم: «لا یکاد یعرف عداده فی التابعین، له حدیث أنکر علیه» وی از تابعین شناخته نمیشود و حدیثی از او نقل شده که نزد ناقدان حدیث، منکر است» (میزان الإعتدال، ج 3، ص 393). دربارة ابو هارون عبدی که نام اصلی او «عمارة بن جوین» است، احمد بن حنبل گفته: «لیس بشیء» وی در خور اعتنا نیست. ابن معین میگوید: «ضعیف لایصدق فی حدیثه» ضعیف است و در حدیثش راست نمیگوید! نسائی نیز میگوید: «متروک الحدیث» حدیث او باید ترک شود. جوزجانی گوید: «ابوهارون کذاب مفتر» ابو هارون بسیار دروغگو و افترا زننده است. شعبه گفته است: «لأن أقدم فتضرب عنقی أحب إلی من أن أحدث عن أبی هارون» اگر مرا پیش افکنند که گردنم را بزنند برایم محبوبتر است که از ابی هارون حدیثی نقل کنم! (میزان الإعتدال، ج 3، ص 173)
امّا در موردِ کتاب «سلیم بن قیس الهلالی» لازم است بدانیم که اساسا چنین ابیاتی از قول «حسان بن ثابت» در آن مذکور نیست! بلکه این کتاب حاوی أبیات دیگری است بدین مطلع:
|
ألم تعلموا أن النبی محمداً |
|
لدی دوح خم حین قام منادیاً |
(کتاب سلیم بن قیس، منشورات دارالفنون، مكتبة الإیمان، بیروت، ص 229)
شگفت است که أمینی به هیچ وجه إشاره نکردهاند که أشعار منسوب به حسان در کتاب سلیم بن قیس غیر از ابیاتی است که در جلد دوم الغدیر آوردهاند!
از این گذشته حلی در کتاب رجال خود درباره کتاب سلیم بن قیس گفته است: «و الوجه عندی الحکم بتعدیل مشار إلیه و التوقف فی الفاسد من کتابه» به نظر من باید مشار الیه را تعدیل و در امور باطل کتابش توقف نمود وی از ابن عقیل نقل میکند: «و الکتاب موضوع لا مرية فیه» تردیدی نیست که این کتاب ساختگی است (خلاصة الأقوال فی معرفة الرّجال، منشورات رضی، قم، ص 83)
ابن داوود حلی نیز میگوید : «سلیم بن قیس الهلالی ینسب إلیه الکتاب المشهور و هو موضوع بدلیل أنه قال أن محمد بن ابیبکر وعظ أباه عند موته و قال فیه أن الأئمة ثلاثة عشر مع زید و أسانیده مختلفة، لم یرو عنه إلا أبان بن أبی عیاش و فی الکتاب مناکیر مشتهرة و ما أظنه إلا موضوعا» کتاب مشهوری به سلیم بن قیس الهلالی نسبت داده میشود که ساختگی است به دلیل آنکه در کتاب ذکر شده محمد بن ابیبکر (که در) زمان مرگ پدرش (دو ساله بود) او را اندرز داد!! و در آن ذکر شده ائمه با «زید» سیزده نفرند! اسناد آن گوناگون است و جز ابان بن ابی عیاش کسی از او نقل نکرده و در کتاب، منکرات مشهوری وجود دارد و من این کتاب را جعلی میدانم» (الرجال، مطبعة الحيدرية، نجف، ص 249)
آقای «سید ابوالقاسم خویی» زعیم حوزه نجف درباره این کتاب می نویسد: «والکتاب موضوع لامرية فیه وعلی ذلک علامات فیه تدل علی ما ذکرناه، منها ما ذکر أن محمد بن ابیبکر وعظ أباه عند الموت و منها أن الأئمة ثلاثة عشر و غیر ذلک قال المفید: هذا الکتاب غیر موثوق به وقد حصل فیه تخلیط و تدلیس» شکی نیست که این کتاب ساختگی بوده و نشانههایی در کتاب موجود است که به صحت نظر ما دلالت دارد، از جمله اینکه محمد بن ابیبکر پدرش را به هنگام مرگش اندرز داد که أئمه سیزده نفرند!! هم چنین شیخ مفید گوید: «این کتاب قابل اعتماد نیست و در آن تخلیط و تدلیس صورت گرفته است». (معجم رجال الحدیث، چاپ قم، ج هشتم، ص 219).
[2] -اين سخنان را مولف از كتاب بي ارزش الغدير نقل كرده است به عنوان حجتي بر صاحب الغدير وإلا كتاب الغدير آن قدر بي ارزش و پر از دروغ مي باشد كه لياقت استشهاد را ندارد و از لحاظ علمي و متني و سندي فاقد ارزش مي باشد(علامه برقعی قمی)
[مطالعة كتاب الغدير اميني و نظريه برقعي در باره آن]
در آنجا [زندان] كه بودم كتاب الغدير تأليف علامه عبدالحسين اميني تبريزي را كه سالها پيش خوانده بودم، مجدداً مطالعه كردم، صادقانه و بيتعصب بگويم، آنان كه گفتهاند «كار آقاي اميني در اين كتاب جز افزودن چند سند بر اسناد حديث غدير نيست» درست گفته اند. اگر اين كتاب بتواند عوام يا افراد كم اطلاع و غير متخصص را بفريبد ولي در نزد مطلعين منصف وزن چنداني نخواهد داشت، مگر آنكه اهل فن نيز از روي تعصب يا به قصد فريفتن عوام به تعريف و تمجيد اين كتاب بپردازند. به نظر من استاد ما آيتالله سيد ابوالحسين اصفهاني در اين مورد مصيب بود كه چون از او در مورد پرداخت هزينة چاپ اين كتاب از وجوه شرعيه اجازه خواستند، موافقت نكرد و جواب داد: «پرداخت سهم امام ؛ براي چاپ كتاب شعر!!، شايد مورد رضايت آن بزرگوار نباشد».
بسياري از مستندات اين كتاب از منابع نامعتبر كه به صدر اسلام اتصال وثيق ندارند أخذ شده كه اين كار در نظر اهل تحقيق اعتبار ندارد. برخي از احتجاجات او هم قبلاً پاسخ داده شده، ولي ايشان به روي مبارك نياورده و مجدداً آنها را ذكر كرده است. گمان دارم كه اهل فن در باطن مي دانند كه با الغدير نمي توان كار مهمي به نفع مذهب صورت داد و به همين سبب است كه طرفداران و مداحان اين كتاب كه امروز زمام امور در چنگشان است به هيچ وجه اجازه نمي دهند كتبي از قبيل تأليف محققانه آقاي حيدرعلي قلمداران به نام «شاهراه اتحاد يا نصوص امامت» يا كتاب باقيات صالحات كه توسط يكي از علماي شيعه شبة قاره هند، موسوم به محمد عبدالشكور لكهنوي و يا كتاب «تحفه اثني عشريه» تأليف عبدالعزيز دهلوي فرزند شاه ولي الله احمد دهلوي و يا جزوة مختصر «راز دليران» كه آقاي عبدالرحمان سربازي آن را خطاب به موسسة «در راه حق و اصول دين» در قم نوشته و كتاب «رهنمود سنت در رد اهل بدعت» ترجمة اين حقير و نظاير آنها كه براي فارسي زبانان قابل استفاده است چاپ شود، بلكه اجازه نمي دهند اسم اين كتب به گوش مردم برسد. در حالي كه اگر مغرض نبوده و حق طلب مي بودند اجازه مي دادند كه مردم هم ترجمه الغدير را بخوانند و هم كتب فوق را، تا بتوانند آنها را با يكديگر مقايسه و از علما دربارة مطالب آنها سؤال كنند و پس از مقايسه اقوال، حق را از باطل تمييز داده و بهترين قول را انتخاب كنند. فقط در اين صورت است كه به آيهي: «فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه» يعني: «بشارت ده بندگاني را كه سخن را بشنوند و نيكوترينش را پيروي كنند» (الزمر/18) عمل كرده اند. أما نه خود چنين مي كنند و نه اجازه مي دهند كه ديگران اينگونه عمل كنند بلكه جواب امثال مرا با گلوله و يا به زنداني كردن مي دهند!! (برگرفته از کتاب خاطرات علامه برقعی قمی)
نظر علامه برقعی قمی در مورد غدیر خم:
در زيارت عيد غدير براي اثبات خلافت الهي علي ؛ و اينکه او به حکم الهي خليفه است جملاتي ذکر کرده اند. در صورتي که خود امام به اين جملات روز اول خلافت استدلال نکرده و خلافت را به انتخاب مردم ميدانست و مکرر بر منبر می فرمود: « امير کسي است که شما او را امير کرده باشيد». و اگر واقعاً خدا او را منصوب کرده بود واجب بود اظهار کند که أنا الامام المنصوب من الله. ولي اين کار را نکرد, بلکه از خلافت اظهار کراهت کرد و فرمود: «والله ما كانت لي في الخلافة رغبة، ولا في الولاية إربة، ولكنكم دعوتموني إليها» یعنی به خدا قسم من هیچ میلی به خلافت ندارم و هیچ احتیاجی به ولايت و سرپرستي ندارم ولي شما مرا به این کار دعوت کرديد[2]. و فرمود: «دعوني و التمسوا غيري ... و أنا لكم وزيراً خير لكم من أمير» یعنی مرا رها کنيد و به دنبال کس دیگری بروید، اگر من وزیر شما باشم بهتر از اين است که اميرتان شوم[2]. و فرمود: «إني لم أرد الناس حتى أرادوني ، ولم أبايعهم حتى بايعوني» یعنی من قصد (ولایت بر) مردم را نکردم بلکه ايشان خواستند که من ولی امرشان باشم، و دست بيعت به سويشان دراز نکردم تا وقتی که ايشان با من بيعت نمودند[2]. و فرمود: «تقولون البيعة البيعة قبضت كفي فبسطتموها، ونازعتكم يدي فجاذبتموها» یعنی شما پي در پي ميگفتيد بيعت ميخواهيم بيعت ميخواهيم، من دست خود را از بيعت کردن با شما کشیدم, شما آن را باز کرديد, و دستم را عقب کشيدم و شما آن را به سوي خود کشيديد[2]. و فرمود: «مددتموها فقبضتها ... حتى انقطعت النعل، وسقط الرداء، ووطئ الضعيف» یعنی دستم را براي بيعت کشيديد و من آن را بستم و طوري براي بيعت ازدحام کرديد که کفشها پاره شد و عباها ازدوش افتاد و ضعيف زير پا ماند[2]. و همچنين در خطبه ی 34 ، 37 و 136و مکتوب 1 و 7 و غيره برای خلافت خود به بیعت مردم استدلال نموده و خود را از طرف خدا منصوب ندانسته است. و در مكتوب ششم نهجالبلاغه و دهها حديث ديگر خلافت را به انتخاب مهاجرین و انصار دانسته است.
در اين زيارت برای اثبات خلافت علی س به این آیه استدلال کرده است: ] $pkr'¯»t ãAqß•9$# õ÷Ïk=t/ !$tB tAÌRé& øs9Î) `ÏB y7Îi/¢ ( bÎ)ur óO©9 ö@yèøÿs? $yJsù |Møó¯=t/ ¼çmtGs9$yÍ 4 ª!$#ur ßJÅÁ÷èt z`ÏB Ĩ$¨Z9$# 3 ¨bÎ) ©!$# w Ïöku tPöqs)ø9$# tûïÍÏÿ»s3ø9$# ÇÏÐÈ [ (سوره المائده) یعنی اي رسول خدا آنچه را که از پروردگارت بر تو نازل شده است ابلاغ کن, اگر چنين نکردی رسالت و پيام خدا را نرسانده اي و [بدان که] خداوند تو را از [شر] مردم حفظ مي کند و همانا خدا قوم کافران را هدايت نمي کند.
ميپرسيم مگر خداوند نفرموده است: ] !$tB tAÌRé& øs9Î) [ یعنی آنچه را که بر تو نازل شده است به مردم برسان؟ آيا پيامبر ص چیزی را که بر او نازل شده است ابلاغ فرموده است يا خير؟ و اگر ابلاغ فرموده است آيه مذکور در کجاي قرآن و کدام آيه است؟ اگر آنچه که نازل شده درباره ی خلافت الهي و بلافصل علي ؛ می باشد، چرا در قرآن چنين آيه اي نیامده است؟ و چرا بلا فاصله پس از همين آيه ذکر نشده است؟ نکند اعتقاد داريد که ـ معاذ الله ـ پيامبر ص آيه مذکور را نرسانده است؟! يا اینکه اعتقاد داريد ـ معاذ الله ـ آيه مذکور از قرآن حذف شده است؟! زيرا در این آیه هیچ ذکري از خلافت نيست و قبل و بعد آيه شريفه نيز تماماً راجع به يهود و نصاري میباشد!!. ديگر اينکه چرا آيه بعد را که با کلمه «قل» آغاز شده است، همان (ما أنزل) یعنی آنچه که بر او نازل شده است ندانيم؟ زیرا هم با آيه قبلی کاملاً متناسب است و هم با چندين آيه قبل، هم سياق و مرتبط است. زيرا در آيات مذکور نيز تمام سخن درباره اهل کتاب است. علاوه بر اين در آخر آيه فرموده است: ] ¨bÎ) ©!$# w Ïöku tPöqs)ø9$# tûïÍÏÿ»s3ø9$# [ یعنی همانا خداوند قوم کافران را هدايت نميکند. پس اين آيه خطاب به اصحاب پيامبر ص نيست, زيرا آنان کافر نبودهاند، و اگر کسي بگويد که آنها کافر بودهاند، از کجا بدانيم که خودش واقعاً به قرآن و اسلام معتقد است، در حالي که به راحتي و بدون دليلِ متقن، ممدوحين قرآن را کافر ميخواند؟
چگونه ممکن است خداوند چند هزار تن از اصحاب پيامبر را اعم از مهاجرين و انصار و مجاهدين مسلمان که در رکاب رسول الله ص به حج شتافته اند، به جاي گفتن: «تقبل الله» کافر خطاب فرمايد؟! آن هم آن خدايي که این همه آیه در مدح مهاجرین و انصار نازل نموده است.
ديگر آنکه چرا قبل از ابلاغ موضوع موردنظر، پروردگار در همان آيه 67 آنها را کافر خطاب کرده است؟ اگر پندار مدعيان ولايت صحيح مي بود، شايسته بود که اين خطاب پس از انکار و عدم پذيرش مساله ولايت، نازل شود و منکران کافر خوانده شوند نه قبل از ابلاغ موضوع, زيرا آيه به سبک آياتي نيست که موضوعي را ذکر کرده باشد و بفرمايد هر که موضوع مذکور را نپذيرد در شمار کافران خواهد بود. بلکه آيه بدون ذکر موضوع، عدهاي را کافر مي خواند و معلوم مي سازد خطاب آن متوجه کساني است که از قبل و به عللي ديگر، از کافران بوده اند و اکنون به قصد اتمام حجت يا اعلان خصومت يا مقاصد ديگر مورد خطاب واقع مي شوند در حالي که اگر اصحاب پيامبر را چنانکه مدعيان مي خواهند مشمول مقطع آيه 67 بدانيم، ايشان قبل از ابلاغ موضوع خلافت الهي علي ؛ هنوز کاري که آنان را مستحق خطاب کافرين بنمايد نکرده بودند, بلکه بر عکس ممدوح قرآن بودهاند، پس چگونه ممکن است قرآن خطاب خود را با کافرخواندن آنان آغاز کند؟
وانگهي اگر خداوند به رسول خويش فرموده است: «نترس که ما تو را از شر قوم کافر حفظ ميکنيم» آیا ممکن است که اين قوم کافر همان اصحاب پيامبر بوده باشند؟ مگر رسول خدا از اصحابش که اکثر قريب به اتفاقشان جان نثار و مطيع وي بوده اند، همچون يهود و نصاري احساس خطر ميکرد و بيمناک بود؟ اگر آنان کافر و منافق بودهاند چرا پيامبر با آنان زندگي ميکرد و آنان را گرامي مي داشت و با آنها غذا مي خورد و برخي از آنان را به امامت نماز گماشت(مانند ابوبکر)؟ به هر حال موضوع آيه با مقصودي که مدعيان ميخواهند هیچ تناسبی ندارد.
علاوه بر اين اگر آنان کافر و منافق بودند چرا علي ؛ آنان را ستوده است؟ آيا ممکن است علي از منافق و کافری تمجيد کند؟ آیا نشنیدهاند که حضرتش درباره ی اصحاب پيامبر فرموده است: «لقد رأيت أصحاب محمد ص قد باتوا سجداً وقياماً، يراوحون بين جباههم وخدودهم و يقفون على مثل الجمر من ذكر معادهم، كأن بين أعينهم ركب المعز من طول سجودهم، إذا ذكر الله هملت أعينهم حتى تبل جيوبهم» یعنی اصحاب محمد ص را دیدم که شب را به سجده و قيام بيدار مي مانند و گاهی پيشاني و گاهی رخسارشان را به خاک سجود می گذاشتند و از به ياد آوردن روز جزا, همچون اخگری سوزان ميشدند، پيشانيهايشان بر اثر طول سجود, همچون زانوي بُز پينه بسته بود، هرگاه ذکر خدا مي شد گريبانشان از اشک تر مي شد.[2] و فرموده است: «هم والله ربّوا الإسلام كما يربّى الفلو مع غنائهم، بأيديهم السباط وألسنتهم السلاط » یعنی به خدا سوگند ايشان اسلام را همچون کره اسب يکساله ای که از شير مادرش گرفته شده، با دستهاي باز و زبانهاي تيزشان پرورش دادند.[2] يعني به اسلام خدمت کردند. (بر گرفته از کتاب خرافات وفور در زیارات قبور نوشته علامه برقعی قمی)
1) واقفیه فرقه ای را گویند که امام موسی بن جعفر ؛را آخرین امام دانسته و معتقدند که او زنده است و ائمه پس از آن حضرت را قبول ندارند.
2) ناووسیه پیروان «عبدالله بن ناووس بصری» را گویند که ائمه پس از امام صادق - عليه السلام- را به امامت قبول نداشته و خود آن حضرت را امام حی و حاضر و مهدی موعود می دانند!
([7])- تاریخ طبری ج سوم، ص 294-295 و «الکامل فی التاریخ» تالیف ابن أثیر با تحقیق أبی الفداء عبدالله القاضی – ج دوم ص 461.
([9])- قرآن درباره مهاجرین می فرماید: )الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَن يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيراً وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ * الَّذِينَ إِن مَّكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنكَرِ( «کسانی که به ناحق از دیارشان رانده شدند تنها [از آنرو] که می گفتند پروردگارمان الله است ... هم آنان اند که اگر ایشان را در زمین قدرت بخشیم نماز بپا می دارند و زکات می پردازند و به معروف امر و از منکر نهی میکنند». (حج / 41-40)
ولی برخی می گویند چون خداوند به مهاجرین قدرت داد، خلافت الهی علی - عليه السلام- را غصب کردند، دین خدا را تغییر دادند، ارث دختر پیامبر - صلى الله عليه وسلم- را غصب کرده و آن بانوی بزرگوار را مضروب کرده و آزردند!!
علی- عليه السلام- درباره دو خلیفه نخستین میفرماید: «احسنا السيّرة وعدلا فی الأئمة» آن دو رفتار نیکو داشته و در امّت عدالت کردند» (وقعة الصّفین، ص 201) ولی مدّعیان حبّ علی- عليه السلام- میگویند آن دو غاصب و ظالم بودند!!
([11])- درباره کسانی که در سقیفه حاضر بودند, لازم است مطالبی را مورد توجّه قرار دهیم:
اولاً: چرا انصار که خداوند درباره آنان فرموده : )وَالَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ آوَواْ وَّنَصَرُواْ أُولَـئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً(. «کسانی که پناه دادند و یاری کردند، آنان براستی مؤمن اند». (انفال / 74)
و پیامبر درباره آنان فرمود: «اگر مردم به راهی و انصار به راهی دیگر روند، من نیز با انصار می روم و اگر موضوع هجرت نبود من خود یکی از انصار بودم». (المصنّف عبدالرزاق، تحقیق الأعظمی ج 11، ص 64) و فرمود: «پروردگارا انصار را و فرزندانشان را و نوادگانشان را رحمت فرما» (المصنّف، ج 11، ص 62)؛ «سعد بن عباده» بزرگ قبیله خزرج را برای خلافت نامزد کردند؟ مگر دستور خدا و رسول را درباره خلافت علی- عليه السلام- نشنیده بودند؟
ثانیاً: چرا پس از شکست سیاسی انصار از جناح مهاجرین که سبب قطع طمع ایشان از احراز خلافت شد، به فکر نیفتادند لااقل با منتخب خدا و رسول- صلى الله عليه وسلم- بیعت کنند، خصوصاً که علی- عليه السلام- همچون پیامبر از حامیان راستین انصار، و در میان مهاجری، مهربانترین فرد نسبت به آنان بود.
فراموش نکنیم که انتخاب خلیفه در مدینه صورت گرفت یعنی در جایی که مهاجرین و اهل مکّه در اقلیّت و فاقد قدرت لازم بودند و اگر بنا به رقابت ها و اختلافات میان خود، از جمله رقابتی که جناح اموی قریش و ... با بنی هاشم داشتند، می خواستند حقّ الهی علی- عليه السلام- را پایمال کنند، طبعاً انصار که فاقد انگیزه های مهاجرین بودند، به راحتی می توانستند آنان را سر جایشان بنشانند و مانع تحقّق چنین بدعتی در دین شوند.
ثالثاً: چرا در مناظرات و مذاکرات سقيفه فقط درباره برتری انصار بر مهاجرین به لحاظ خدماتی که به اسلام کرده اند و با برتری مهاجرین بر انصار سخن گفته شد و سخنی از نصوص امامت به میان نیامد و حتّی قبیله اوس که نامزدی برای خلافت معرفی نکرده بودند و زبان شان در انتقاد از مهاجرین بازتر بود، کمترین یادی از منصوصیّت امیر المؤمنین - عليه السلام- نکردند؟!