تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَن يُنِيبُ * وَمَا تَفَرَّقُوا إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ(. (شوری / 13-14 )
«[خداوند] برای شما آیینی قرار داد که به نوح [نیز] سفارش فرموده بود و آنچه به تو وحی کردیم و به ابراهیم و موسی و عیسی [نیز] سفارش کردیم [این بود] که دین را بپا دارید و در آن تفرقه نیفکنید، آنچه مشرکان را بدان می خوانی بر آنان گران است، پروردگار هر که را بخواهد برای خویش برگزیند و هر که را به سوی او باز گردد، هدایت فرماید و مردم پس از اینکه [از جانب پروردگار] علم و آگاهی برایشان آمد، راه تفرقه و اختلاف [در دین] نپیمودند مگر برای ستمگری در میان خویش».
)لاَ يُقَاتِلُونَكُمْ جَمِيعاً إِلاَّ فِي قُرًى مُّحَصَّنَةٍ أَوْ مِن وَرَاء جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَقُلُوبُهُمْ شَتَّى ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَّ يَعْقِلُونَ(. (حشر / 14)
«[يهوديان] هرگز با شما به صورت دسته جمعی جز در پس دژهای محکم و يا از پشت ديوارها نمی جنگند، عداوت ودشمنی در ميان خودشان شدت دارد، تو ايشان را متحد می بينی، ولی پراکنده دل بوده وهماهنگ نمی باشند، اين بدان خاطر است که مردمان بی شعور وناآگاهی هستند»
توجه داشته باشیم که چون به تصریح قرآن دل های افراد بی ایمان پراکنده است و اتحاد شان اصیل و عمیق نیست، مؤمنان باید با عبرت گرفتن از آنها در پی وحدت حقیقی و راستین باشند زیرا آنان به حکم قرآن از جانب پروردگار عالمین مأمورند که متفرق نشوند و به اجتماع و وحدت کلمه دعوت نمایند، اما نه وحدتی ظاهری و فاقد حقیقت و اصالت، بلکه وحدتی که ریشه در دل ها داشته باشد.
تفرقه آن چنان در دین إلهی مذموم است که چون قوم موسی – عليه السلام- به تضلیل(گمراهی) سامری به گوساله پرستی پرداختند جناب هارون - عليه السلام- برای عذرخواهی در برابر برادر خود موسی - عليه السلام- سبب کار خود را احتراز و دوری از تفرقه دانسته و میگوید:
)إِنِّي خَشِيتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ(. (طه / 94)
«بیم داشتم مرا سرزنش کنی و بگوئی بین بنیاسرائیل تفرقه انداختی».
و خداوند در احتراز و دوری از نزاع و تشاجر می فرماید:
)وَأَطِيعُواْ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَلاَ تَنَازَعُواْ فَتَفْشَلُواْ وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ(. (انفال / 46)
«خدا و رسول او را اطاعت کنید و با یکدیگر نزاع و کشمکش نکنید که سست شوید و شوکت شما از بین برود».
و در سنت نبوی به قدری احادیث صحیح در وجوب ملازمت و پیوستگی به جماعت وارد شده که از حد احصاء و شمارش خارج است از آن جمله حدیث مشهوری است که رسول خدا فرموده: «من فارق الجماعة قدر شبر فقد خلع ربقة الاسلام عن عنقه إلا أن يراجع» کسی که به قدر یک وجب از جماعت جدائی گیرد رشتة اسلام را از گردن خود خلع نموده (از اسلام خارج شده) مگر اینکه باز گردد و يا فرموده: «من خرج من الطاعة وفارق الجماعة فمات، مات ميتة جاهلية» کسی که از فرمانبرداری حکومت اسلامی خارج شود و از جماعت جدائی گیرد و (در این حال) بمیرد به مرگ جاهلیت مرده است. یا این فقره از خطبة 125 نهج البلاغه که حضرت مولی الموحدین امیرالمؤمنین فرموده: «والزموا السواد الأعظم فإن یدالله مع الجماعة وإیاکم والفرقة فإن الشاذ من الناس للشیطان کما أن الشاذ من الغنم للذئب ألا من دعا إلی هذا الشعار فاقتلوه ولو کان تحت عمامتی هذه». ملازم سواد اعظم و جماعت مسلمین باشید زیرا دست خدا با جماعت است و بر حذر باشید از تفرقه و جدائی که همانا هر کس از مردم تک افتاد نصیب شیطان است چنانکه گوسفند دور از گله، نصیب گرگ است آگاه باشید کسی که به این شعار (تفرقه و کنارهگیری از جماعت) دعوت نماید او را بکشید اگر چه در زیر عمامة من باشد یعنی اگر من که امیرالمؤمنین هستم شما را دعوت به جدایی و تفرقه کردم در آن صورت مرا بکشید (تا چه رسد به دیگران)! سیرة آن حضرت بهترین دلیل بر وجوب این امر است که با تمام ناملایمات و رنج هایی که تحمل می کرد همواره ملازم جماعت مسلمین بود.
مهمترین و بزرگترین علت تفرقه و جدایی و خصومت و دشمنی مسلمانان با یکدگیر مسألة خلافت و جانشینی پیغمبر است که از صدر اول و روزهای نخستین پس از رحلت رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- زمینة آن فراهم شد و بر اثر جهل و تعصب مسلمین و تحریک دشمنان اسلام تقویت گردید تا اینکه در قرن های بعد، زماناً بعد زمان، شدت یافت و مسلمانان را به صورت دشمنانی خونین در مقابل یکدیگر قرار داد و صحنههایی ننگین از جنگ و جدال و خصومت و قتال به وجود آورد که صفحات تاریخ را به رسوایی سیاه کرد به طوری که امروز هر یک از فرق مسلمین با دشمنانی چون یهود و نصاری بهتر امکان آمیزش و معاشرت دارند تا با یکدیگر که به نص کتاب آسمانی با هم برادر و برابرند، هر چند گرد و غبار حقیقت پوشی که در طی قرون از این جدال و قتال بر انگیخته شده است مانع بزرگ و سختی است که بتوان چهرة حقیقت را چنانکه باید نمود و فرقه های مختلف را با یکدیگر آشنا کرد و آب رفته را به جوی باز آورد، لیکن ما به یاری خدا در حد توان در این راه می کوشیم، باشد که به فضل الهی چراغی روشن در این راه تاریک و باریک بر افروزیم و برادران مسلمان خود را – البته آنانکه طالب حق و جویای حقیقتند – از آنچه خدای بزرگ از فضل و رحمت خود ما را بدان رهبری فرموده، آگاه نماییم شاید پس از گذشت زمان و آگاهی آنان از نیرنگ و سیاست دشمنان و چشیدن طعم تلخ این همه بلیات و مصیبتهای که در نتیجة این اختلافات دامنگیر آنان شده به خود آیند و قبل از آنکه آبشان از سر بگذرد و طومار وجودشان در هم نوردیده گردد به سوی شاهراه عزت و سعادت و شوکت و سیادت و اتحاد خود باز گردند و مصداق آیة شریفة باشند:
)كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ.( (آل عمران / 110)
«شما برترین امتید که برای هدایت مردم انتخاب شدید».
و اگر خدای ناکرده خروش سیل های سهمگین این همه حوادث ناگوار, و امواج هلاکت بار این همه طوفان های بلا در قرون و اعصار با این بیدار باش های هوش افزا و هشدارهای بی روی و ریا، اثری نکرد و باز هم تعصبات جاهلی و تفرقه های مذهبی و قومی به وساوس شیطانی و دسائس دشمنان دینی، همچنان آنان را در گمراهی و ضلالت آشکار نگاه داشت ما در نزد پروردگار خویش از این جهت معذور بوده و در سعی و کوشش خود از آن رو که توأم با تحمل رنج و آلام روحی از تهمت و دشنام و بهتان و افترا و .... خواهد بود از او امید اجر داریم، انشاء الله.
)وَإِذَ قَالَتْ أُمَّةٌ مِّنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَاباً شَدِيداً قَالُواْ مَعْذِرَةً إِلَى رَبِّكُمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ(. (اعراف / 164)
«و شماری از ایشان گفتند: چرا گروهی را که پروردگارشان هلاک می نماید و یا ایشان را عذابی شدید خواهد کرد، اندرز می دهید؟ گفتند: از آن رو که ما را نزد پروردگارتان عذری باشد و شاید ایشان از پروردگار پروا کنند».
مادة اصلی و اساسی اختلاف أمت اسلامی که بر اثر آن سایر اختلافات نیز پیدا شده، موضوع امامت و پیشوایی یا به عبارت دیگر حکومت و زمامداری مردم و ادارة امور ملت است و محرک و داعی اصلی آن در اکثر افراد همان حبّ مقام و ریاست و سروری است ولی باید گفت که هر چند برتری جویی و استعلاء بر دیگران در هر نفسی ذاتی است و هر کس طالب برتری بر امثال خویش است اما در اقلیتی همچون علی عليه السلام و ... که از درجات عالیة تقوی و علوّ طبع برخوردارند، انگیزه و غریزة فوق تحت حاکمیت پروا و تقوای إلهی و حبّ توفیق خدمت و کسب ثواب اجرای احکام خدا و ارشاد بندگان پروردگار، قرار میگیرد و غریزة مذکور به نحوی صحیح إعمال می شود و طبعاً هر گاه این میل طبیعی به طریقی صحیح رهبری شود بهترین نتایج از آن حاصل می شود، زیرا وجود نظام مدیریت جامعه از لوازم حیات آدمی است و هیچ ملت و امتی بدون حکومت و نظام اجتماعی نمیتواند به حیات مدنی و اجتماعی خود ادامه دهد. نه تنها انسان بلکه بسیاری از حیوانات نیز به اهمیت این مطلب پی برده و در نظام زندگی خود دارای اجتماع و تشکیلات لازمة آن هستند چنانکه تشکیلات اجتماعی موریانه و مورچه و زنبور عسل و بسیاری از پرندگان و پاره ای از حیوانات دیگر شاهد این حقیقت است. شکی نیست که در دین اسلام که حاوی بهترین دستورات اجتماعی و ضامن سعادت دینی و دنیوی پیروان خویش است این مسأله مسکوت و مجهول نمانده و برای آن وظایف و احکام و دستورات و مقرراتی وضع کرده که ما فی الجمله آن را در یکی از تألیفات خویش به نام «حکومت در اسلام» بیان نموده ایم واز طالبان حقیقت تقاضا داریم که بدان رجوع کرده و حقیقت را در یابند. آنچه در اینجا می توانیم گفت آن است که یقیناً حضرت خاتم النبیین - صلى الله عليه وسلم- در شریعت ولای خود مقررات و قوانینی در آئین زمامداری و حکومت آورده و امت خود را بدان رهبری کرده است. زیرا دین اسلام که به توشیح مقدس,
)الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي( . (مائده / 3)
«امروز برایتان دین تان را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم».
موشح و مزین گردیده، از مسائل و احکام حکومت و زمامداری که از الزم لوازم حیات بشری است خالی نمی تواند بود، و چنانکه در محل خود ثابت است این منظور در این دین مبین از مهمترین اهداف و مقدس ترین احکام اسلام است اما زوائد و حواشی که مسلماً زائیدة اغراض و امراض پاره ای از دشمنان حیله گر و دوستان جاهل است هرگز نمی تواند در احکام آسمانی و قوانین الهی به طور روشن و خدشه ناپذیر راه یابد زیرا چنانکه إن شاء الله بیان آن خواهد آمد، آن را از شکل اصلی خود برگردانیده و با چهره ای مکروه و زشت نمایش می دهد که در این صورت مورد نفرت عقلا و انزجار احبّاء( دوستداران) آن قرار می گیرد و این از رحمت إلهی به دور است. یکی از اموری که می توان به وسیلة بررسی آن به حقایق تعالیم اسلام دست یافت، مطالعة قضیة سقیفة بنی ساعده است که در همان ساعات اولیه که روح مقدس رسول خدا به ملأ اعلی انتقال می یافت، واقع شد، و هرگاه آن واقعه را با دقتی حقیقت جویانه و عاری از تعصب و پیش داوری تعقیب کنیم، به بسیاری از مطالب لازمه پی برده و حقیقت علی رغم پوشیدگی بر طالب خود، جلوه خواهد کرد. اینک ما در این رساله، مختصری از داستان سقیفة بنی ساعده را که کبار اصحاب رسول مختار- صلى الله عليه وسلم- در آن حضور داشتند و ماجرا را به وجود آوردند مینگاریم تا حقیقت مطلب بر طالبان حق روشن شود، إن شاء الله.
سقیفة بنی ساعده محلی بود که در آن مردم مدینه برای حل و فصل امور، اجتماع کرده و مسائل مهم را با مشورت سران قوم فیصله می نمودند. پس از رحلت رسول خدا بلافاصله مردم مدینه که طوعا(با اختیار) و بدون اکراه و اجبار مسلمان شده بودند و رسول خدا را قبل از هجرت به سوی خود دعوت کرده و وعدة یاری و نصرت داده بودند و انصار نامیده می شدند، در سقیفه اجتماع کرده و «سعد بن عباده»[1] را که رئیس طایفة خزرج (یکی از دو قبیلة بزرگ مدینه) و در آن وقت بیمار بود نامزد خلافت و امامت کرده و در گلیمی گذاشته به سقیفه آوردند تا برای او از مردم بیعت بگیرند. ما مختصراً داستان سقیفه را از تواریخ معتبر بی آنکه نکات تاریخی و اساسی آن حذف شود می آوریم و قبلاً این نکته را خاطر نشان می کنیم که کتب تاریخی در باب این ماجرا، تألیفاتی است که از علمای بزرگ اسلام برای ملت اسلامی باقی مانده و این تألیفات عموماً بعد از قرن دوم و غالباً در قرن سوم و از آن به بعد به رشتة تحریر در آمده و نیز این نکته را یادآور می شویم که در آن زمان قضیة شیعه و سنی، هرگز به صورتی که امروز در آمده است، نبوده و کسی به طرفداری عمر – رضي الله عنه- یا علی - عليه السلام- دست به قلم نبرده است زیرا نویسندگان در مسألة ولایت و امامت بدین کیفیت، هرگز در آن زمان صفآرایی نکرده و در مقابل یکدیگر به مخاصمه و مجادله برنخاسته بودند. به علاوه ما در این قضیه به کتبی که برای فرقة شیعه نیز حجت است و علمای بزرگ شیعه آنها را تألیف یا تصویب کرده اند مراجعه کرده و مطالب این قضیه را از آنها به دست آورده و با کمال امانت در دسترس حقیقتجویان می گذاریم.
قدیم ترین کتب در این باب سیرة ابن هشام است که مورد اعتماد عموم مسلمین است، نویسندة این کتاب عبدالملک بن هشام معافری است که آن را از محمد بن اسحق مطلبی روایت می کند و محمد بن اسحق از مورخین قرن اول و دوم هجری است که وفات او در اوائل قرن دوم اتفاق افتاده و ابن هشام خود متوفای سال 213 هجری است و پس از آن تاریخ «الإمامة والسياسة» ابن قتیبة دینوری است که عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری متوفای سال 370 هجری آن را تألیف کرده[1] و پس از آن «تاریخ یعقوبی» است که احمد بن ابی یعقوب بن جعفر بن وهب الکاتب که مورخی شیعی مذهب و متوفای سال 292 هجری است، آن را نگاشته، سپس تاریخ علی بن الحسین مسعودی است که صاحب تاریخ «مروج الذهب و معادن الجوهر» و کتاب «التنبیه و الإشراف» و به شیعی بودن معروف و متوفای سال 345 هجری است و اقوال آنان مورد قبول علماء است و ما در شرح این داستان از این کتب معتبر که مؤلف سه کتاب از پنج کتاب شیعی می باشند، تجاوز نمی کنیم و إن شاء الله تعالی آنچه را مورد اتفاق آنها است میآوریم.
ابن هشام روایتی از محمد بن اسحق از زهری و او از عبدالله بن کعب بن مالک از عبدالله بن عباس آورده[1] که روز دوشنبه ای که رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- در مرض موت بود، امیر المؤمنین علی بن ابی طالب - عليه السلام- از نزد آن حضرت بیرون آمد و مردم پرسیدند یا ابا الحسن رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- چگونه است؟ فرمود: بحمدالله مرضی ندارد، عباس عموی رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- دست علی را گرفت و به او گفت: یا علی! به خدا سوگند تو بعد از سه روز بندة عصائی (کنایه از اینکه از مقام خود رانده ای) من به خدا سوگند می خورم که در چهرة رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- علائم رحلت را می بینم چنانکه آن را در چهرة همة فرزندان عبدالمطلب می شناسم، بیا با هم به خدمت رسول خدا برویم تا اگر امر خلافت از آن ما است به درستی بدانیم و اگر در غیر ما است رسول خدا را وادار کنیم تا مردم را دربارة ما سفارش کند. علی - عليه السلام- فرمود: به خدا سوگند چنین کاری نمی کنم زیرا قسم به خدا اگر ما را از امر خلافت منع کند احدی بعد از رسول خدا آن را به ما نخواهد داد. این خبر در کتب دیگر نیز آمده است.
در ماجرای سقیفه آنچه تمام مورخین و سیره نویسان بر آن متفق اند آن است که چون رسول خدا رحلت نمود اهل بیت و خاندانش به تجهیز و تغسيل و تکفین حضرتش مشغول شدند که در رأس آنان حضرت علی عليه السلام و عباس عموی بزرگوار پیامبر و فرزندانش بودند و زبیر بن العوام و طلحه بن عبیدالله نیز حضور داشتند و درِ خانه به روی دیگران بسته بود. بقیة مهاجرین و برخی از انصار چون اسید بن خضیر نزد ابوبکر بودند. در این زمان کسی آمد و به ایشان خبر داد که گروهی از انصار در صدد تعیین خلیفه برای پیشوایی و زمامداری مردم می باشند اگر شما را به امر حکومت حاجتی است مردم را قبل از آنکه کار انصار بالا گیرد دریابید. عمر به ابوبکر گفت: برویم و ببینیم برادران ما (یعنی انصار) چه می کنند. در این هنگام هنوز کار تجهیز رسول خدا پایان نیافته و هنوز درِ خانه به روی دیگران باز نشده بود. عمر و ابوبکر چون از قضیة سعد بن عباده که با تن تبدار، خود را برای خلافت نامزد کرده و با جمعیتی از انصار در سقیفة بنی ساعده اجتماع کرده بود خبردار شدند، جنازة مطهر رسول خدا را به من له الکفایه واگذار نموده و به سرعت خود را به سقیفه رساندند و مشاهده کردند که انصار، سعد بن عباده را در گلیمی پیچیده، در وسط میدان سقیفه گذارده اند و او کلماتی را به عنوان خطبه القاء می نماید و چون صدای او به علت ضعف بیماری رسا نیست، پسرش قیس بن سعد کلمات شمردة او را بر مردم می خواند. اما پیش از نقل سخنرانی سعد بن عباده، لازم است بدانیم در پاره ای از روایات آمده است که در زمان رحلت پیامبر - صلى الله عليه وسلم-، ابوبکر در قریة «سنح» که از قرای اطراف مدینه است ساکن بود و از وفات پیامبر - صلى الله عليه وسلم- خبر موثقی نداشت و عمر با ابو عبیدة جراح در سقیفه حاضر شدند و پس از شنیدن سخنان انصار متحیر ماندند و نمی دانستند در پاسخ شان چه بگویند تا مانع بیعت مردم با سعد بن عباده شوند، لذا عمر پرسید: ماجرا چیست؟ و همین که به او گفتند چون رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- وفات یافته، انصار درصدد تعیین خلیفه هستند، شمشیر خود را کشید و فریاد بر آورد و منکر فوت رسول الله - صلى الله عليه وسلم- شد و گفت: هر که چنین ادعا کند، او را با شمشیرم می زنم زیرا رسول خدا نمرده بلکه نزد پروردگار رفته و در صدد تکمیل دین خویش است، و نهانی کسی را فرستاد و ابوبکر را از ما وقع(آنچه واقع شده) آگاه کرد، ابوبکر از سنح به مدینه آمده و به خانة پیامبر رفت و پیکر مطهر آن حضرت را دید و از وفاتش مطمئن شد، سپس به سوی سقیفه راه افتاد و خود را به آنجا رساند و پرسید این اجتماع برای چیست و همين که عمر داستان آمادگی انصار برای تعیین خلیفه به سبب شهرت وفات پیامبر - صلى الله عليه وسلم- و انکار خود را گفت ابوبکر پاسخ داد: هر که محمد را می پرستید او در گذشت و هر که خدا را می پرستید او حی و زنده است.
اما چنانکه ملاحظه می شود این روایت خالی از اشکال نیست[1] خصوصاً که اکثر تواریخ ماجرا را آن گونه که گفتیم نقل کرده اند همچنین این روایت با اخباری که می رساند در أیام بیماری پیامبر - صلى الله عليه وسلم- امامت مردم در مسجد بر عهدة ابوبکر بوده نیز در تعارض است زیرا روایات مذکور نشان می دهند که ابوبکر در مدینه سکونت داشته است.
اینک به سقیفه باز می گردیم و به سخنرانی سعد بن عباده می پردازیم، بنا به نقل «الإمامة والسياسة» سعد پس از حمد و ثنای الهی سخنانی بدین مضمون گفت: «ای گروه انصار ما را در دین سابقه ای و در اسلام فضیلتی است که هیچ قبیلهای از عرب را چنین سابقه و فضیلتی نیست، رسول خدا در میان قوم خود (مردم مکه) ده سال و اندی زیست و آنان را به عبادت خدای رحمان و خلع اوثان(اوثان) فراخواند اما از قوم او جز اندکی به وی ایمان نیاوردند. به خدا سوگند آنان قادر نبودند که رسول خدا را از دشمنان حفظ کنند و نه آنکه دین او را بشناسانند و حتی نمی توانستند از جان خود دفاع نمایند تا اینکه خدای تعالی این فضیلت را برای شما خواست و این کرامت را به سوی شما راند و شما را بدین نعمت اختصاص داد و ایمان به او و به رسول او و حفظ و حراست او و اصحابش را و ارجمندی دین او و جهاد با دشمنان وی را نصیب شما فرمود پس شما بر کسی که از آن حضرت و از شما تخلف کند شدیدترین مردم بوده و هستید و بر دشمنان خود نیز سنگینترین مردم اید تا اینکه مردم با رغبت و با کراهت به راه راست آمدند و کسانی از دور و نزدیک گردن به دین خدا نهادند تا اینکه خداوند به وسیلة شما رسول خود را بر زمین استیلا بخشید و با شمشیرهای شما، عرب به اطاعت او گردن نهاد، رسول خدا وفات یافت در حالی که از شما خوشنود و چشمانش در شما روشن بود پس با دستهای خود و با قوت تمام به این امر (حکومت و زمامداری) محکم بچسبید زیرا شما از تمام مردم بدان احق و اولی هستید.» تمام جمعیت انصار او را اجابت کرده و گفتند در رأی پیروز و در گفتار استواری و آنچه تو در تولیت امر خلافت گفتی کافی و خود بدین امر لائقی و تمام مؤمنان بدان راضی و خرسندند. نقل شده که عمر گفت: چون سعد بن عباده از گفتار خود ساکت شد من خواستم سخن بگویم و نزد خود جملات و گفتاری آماده کرده بودم و خوش داشتم که در حضور ابوبکر آنها را بیان کنم. اما ابوبکر گفت: ای عمر بجای خود باش و من میل نداشتم که او را به خشم آورم، او داناتر و با وقارتر از من شروع به سخن کرد، به خدا سوگند هیچ کلمهای از آنچه من قبلاً آماده کرده و آن را خوش داشتم وانگذاشت مگر اینکه بدیهة[1] آن را یا مانند آن را یا بهتر از آن را گفت تا اینکه ساکت شد.
به هر حال ابوبکر در پایان سخنانش ابوعبیدة جراح و عمر را برای خلافت معرفی نمود و فضائلی برای ایشان شمرد و استحقاق شان را تصدیق کرد. تاریخ یعقوبی[1] فضیلت شماری ابوبکر را بدین عبارت آورده : «هذا عمر بن الخطاب الذی قال رسول الله أعز الدين به وهذا أبوعبيدة الجراح الذی قال رسول الله أمين هذه الأمة فبايعوا أيهما شئتم». این عمر بن خطاب است که پیامبر فرمود: خداوند دین را با او قوت بخشید و این ابوعبیدة جراح است که پیامبر فرمود: امین این امت است، با هر یک که می خواهید بیعت کنید». اما عمر و ابو عبیده از این پیشنهاد تن زدند و گفتند: نه، سوگند به خدا ما خود را بر تو مقدم نمی داریم در حالی که تو جلیس رسول الله و ثانی اثنین او هستی. ابن قتیبه در کتاب «الإمامه و السياسة» سخنان ابوبکر را بدین بیان آورده است که گفت : «همانا خدای جلّ شأنه محمد را برای هدایت و دین حق برانگیخت پس جنابش برای دین اسلام به دعوت پرداخت آنگه خدای تعالی تن و جان و قلوب ما را بدانچه آن حضرت دعوت نمود فرا گرفت پس ما گروه مهاجرین نخستین مردمانیم که اسلام آوردیم و دیگر مردمان در این باره ما را تبعیت کردند ما عشیرة رسول خداییم و مع ذلک ما از اواسط عرب و نیکان آنانیم هیچ قبیلهای از قبایل عرب نیست مگر اینکه قریش را با آن نسبت و قرابتی است و شما انصار و یاران خدائید، هم آنان که جای دادید و نصرت کردید, شما در دین وزراء رسول خدایید، شما در کتاب خدا برادران ما و در دین خدای عزوجل، شریکان مایید در هر سستی و سختی که ما بوده ایم شما نیز بوده اید، به خدا سوگند در هیچ خیر ما نبوده ایم که شما در آن نباشید، شما محبوبترین مردمان و گرامی ترین آنان در نزد ما و در رضایت به قضای الهی و تسلیم به امر او سزاوارترین مردمید، درآنچه خداوند به شما و به برادران مهاجرتان سوق داده، بدیشان حسد نورزید، شما کسانی هستید که نسبت به دیگران ایثار کردید در حالی که خود بدان نیازمند بودید به خدا سوگند شما همواره برادران مهاجر خود را بر خود مقدم می کنید و شما سزاوارترین مردمید که این امر (حکومت) در دست شما نباشد و دورتر از آنید که بر برادران خود در خیری که خدا برای ایشان خواسته حسد ورزید و من اکنون شما را به بیعت با ابوعبیده و یا عمر دعوت می کنم و ایشان را برای شما و برای حکومت می پسندم زیرا اینان هر دو برای آن اهلیت دارند. «ابوعبیده و عمر گفتند: «ای ابوبکر برای هیچ کس شایسته نیست که برتر از تو باشد زیرا تو جلیس رسول خدا و یار غار و ثانی اثنین اویی و رسول خدا تو را به(امامت) نماز واداشت، پس تو از همة مردم به دین او سزاوارتری»!
اینک باید دید انصار در مقابل گفتار ابوبکر چه عکسالعملی نشان دادند، بنابر آن چه در کتب تواریخ و سیر آمده است انصار پس از شنیدن کلام ابوبکر گفتند: به خدا سوگند ما به خیری که خدا به سوی شما سوق داد و روزی فرمود حسد نمی ورزیم و ما نیز چنانیم که تو وصف کردی و خدای را سپاسگذاریم و هیچ کس از خلق خدا در نزد ما از شما محبوبتر و پسندیدهتر و امینتر نیست لیکن ما از روزهای بعد می ترسیم و بیمناکیم بر این امر (حکومت) کسی چیره شود که نه از ما است و نه از شما، پس اگر امروز یک نفر از ما و یک نفر از شما را امیر کنید که با آن بیعت کنیم و راضی شویم که هر گاه امیر ما در گذشت، فرد دیگری از انصار بر گیریم و چون او عمرش بسر آمد یک نفر از مهاجرین باشد و اگر مادام که این امت باقی است، کار به همین صورت و کیفیت باشد، بهتر و سزاوارتر است که عدالت در امت محمد - صلى الله عليه وسلم- جاری می شود و پارهای از ما متابعت پارة دیگر می کند، تا قرشی از آن بترسد که اگر برتری جوید انصاری او را بجای خود نشاند. چون سخن انصار بدین جای رسید ابوبکر برپای خاست و پس از حمد و ثنای الهی گفت: همانا خدا محمد - صلى الله عليه وسلم- را بر انگیخت در حالی که بر خلق او رسول, و بر امت خویش گواه بود تا آنکه مردم خدای را پرستیده و او را یگانه دانستند در حالی که در این هنگام خدایان پراکنده ای را میپرستیدند و گمان میکردند که آنان بر ایشان شفاعت میکنند و به ایشان خیر و سود می رسانند و حال اینکه سنگ هائی تراشیده و چوب هائی خراشیده بودند اگر میخواهید، بخوانید آیة شریفه را که می فرماید: )إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ(.(انبياء / 98)
«همانا شما و آنچه که غیر از خدا عبادت می کنید هیزم دوزخ اند که شما به آن وارد می شوید».
)وَيَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللّهِ مَا لاَ يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَـؤُلاء شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللّهِ(. (يونس / 18)
«و غیر از خدا، آنچه را که ایشان را زیان و سود نرساند عبادت میکنند و می گویند اینان شفیعان ما نزد پروردگارند».
)مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى(. (زمر / 3)
«این معبودها را جز برای آنکه اندکی ما را به خداوند نزدیک سازند، عبادت نمی کنیم».
پس بر عرب بسیار سخت بود که دین پدران خود را ترک گویند لذا خداوند، مهاجرین اولین را به تصدیق رسول و ایمان به ایشان و مواسات آن حضرت, و صبر، بر شدت عمل بت پرستان و رام کردن ایشان و تکذیب آنان اختصاص داد در حالی که تمام مردم مخالف ایشان و در صدد آزار شان بودند معهذا مهاجرین از قلّت عدد خود و سبک شمرده شدن توسط کفار و اجتماع بتپرستان علیه آنان، وحشت نکردند و آنان نخستین کسانی بودند که خدای را در زمین عبادت کردند و نخستین کسانند که به خدا و رسول او ایمان آوردند و نیز ایشان اولیاء و عشیرة او (رسول خدا) بوده و سزاوارترین مردم به امر پیشوائی بعد از او هستند، و جز ستمگر در این باب با ایشان منازعه نمی کند و شما ای گروه انصار کسانی هستید که خداوند متعال مهاجرت رسول را به سوی شما قرار داد و بعد از مهاجرین اولین، هیچ کس را منزلت شما نیست. پس ما امیرانیم و شما وزیران، ما بدون مشورت شما به امری اقدام نکرده و آن را به انجام نمی رسانیم. در این حال خباب بن منذر بن زید بن حزام برخاست و گفت ای گروه انصار زمام امر خود را در دست خود نگهدارید همانا که مردم در زیر سایة شما هستند و کسی را توان آن نیست که با شما مخالفت کرده و از رأی شما سرپیچی کند، شما اهل عزت و ثروت و دارای عِدّه و عُدّه و بزرگی و بزرگواری هستید و همانا مردم اکنون می نگرند تا شما چه می کنید. پس اختلاف نورزید تا رأیتان بر خودتان تباه شود و امور خود را پریشان و پاره پاره کنید، شمائید که مأوا داده اید، هجرت به سوی شما بود و برای شما است آنچه برای سابقین اولین است، شما صاحبان خانه و ایمان، قبل از ایشانید، به خدا سوگند خدا آشکارا پرستیده نشد مگر در بلاد شما و نماز صورت جماعت نیافت مگر در مساجد شما و عرب گردن به اسلام ننهاد جز به برکت شمشیرهای شما، پس شما را در این امر از همة مردمان بهرة بزرگتر و بیشتری است و اگر این قوم از آن ابا دارند پس ناچار از ما امیری باشد و از ایشان هم امیری! در این موقع عمر بر پای خاست و گفت: هیهات دو شمشیر در یک غلاف نگنجد به خدا سوگند عرب راضی نخواهد شد در حالی که پیغمبرشان از غیر شما است، شما بر ایشان امیر باشید ولیکن عرب را نسزد که متولی این امر شود مگر کسانی که پیغمبری در ایشان بوده و أولو الأمر از ایشان است، ما را بر آن دسته از عرب که مخالف ما هستند حجت ظاهر و برهان و سلطان آشکار است، چه کسی میتواند در جانشینی محمد و میراث او با ما نزاع کند؟ و حال اینکه ما اولیاء و عشیرة او هستیم مگر آنکه به باطل بتازد یا مرتکب گناه بزرگ شود یا خود را در ورطة هلاکت افکند.
بار دیگر خباب بن منذر برخاست و گفت: ای معشر انصار مالک آنچه در دست خود دارید باشید و گوش به سخنان او و اصحابش ندهید تا بهرة شما را از این امر ببرند، اگر بدانچه از ایشان خواستید تن در ندهند آنان را از بلاد خود بیرون کنید و کسی را که می خواهید بر خودتان و بر اینان ولایت بخشید که به خدا سوگند شما بدین امر از ایشان سزاوارترید، بدین امر کسی گردن نهاد که جز به شمشیر ما گردن نمی نهاد، به خدا سوگند اگر شما بخواهید آن را بر می گردانیم، به خدا سوگند کسی سخن مرا بر من بر نمی گرداند مگر اینکه او را با شمشیر در هم شکنم. عمر بن الخطاب چون جواب خود را از خباب شنید گفت: کسی به جای من او را جواب گوید مرا با او سخنی نیست زیرا در حیات رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- مرا با او منازعهای بود پیامبر مرا از نزاع با او نهی فرمود لذا سوگند خورده ام که هرگز کلمه ای به او نگویم که او را بد آید. آنگاه ابو عبیدة جراح برخاست و گفت: ای گروه انصار شما نخستین کسانی بودید که نصرت کردید و جای دادید پس نخستین کسانی نباشید که تبدیل و تغییر دهید. در این حال بشیر بن سعید که ظاهراً برادرزاده و از نزدیکان سعد بن عباده بوده و از سادات طائفة خزرج بود چون دید که قوم او بر امیر کردن سعد بن عباده متفق اند، برای ممانعت از انتخاب سعد، بر پای خاست و گفت: ای گروه انصار هر چند ما در جهاد با مشرکین و سابقة در دین دارای فضیلت هستیم لیکن ما از آن، جز خشنودی خدا و اطاعت رسول، چیزی نخواستیم و ما را نمی سزد که بر مردم از این جهت گردن فرازی کنیم. محمد که رسول خدا است مردی است از قریش و قوم او به میراث و تولیت جانشینی او احق و اولی هستند به خدا سوگند می خورم که من خود را لایق نمی بینم که در این امر با ایشان هرگز در نزاع و کشمکش باشم، پس از خدا بترسید و با ایشان مخالفت نکرده و به خدعه نپردازید.
چون این عمل از بشیر بن سعد سر زد ابوبکر بر پای خاست و خدا را حمد و ثنا گفت و انصار را به جماعت دعوت نموده و از تفرقه نهی نمود و گفت: در خصوص بیعت با این دو مرد یعنی ابوعبیدة جراح یا عمر، من خیرخواه شمایم پس با هر کدام از اینان که می خواهید بیعت کنید. عمر گفت: معاذ الله که چنین کاری شود در حالی که تو در میان ما هستی تو بدین کار از ما سزاوارتری و به صحبت رسول خدا از ما اقدم و در بذل مال افضلی و تو افضل مهاجرین هستی و ثانی اثنین رسول خدا و خلیفة او بر نمازی(منظورشان انتخاب ابوبکر از گرف پیامبر برای امامت در نماز است) و نماز افضل اعمال دین اسلام است پس چه کسی را می رسد که بر تو پیشی جوید و متولی این امر شود دست خود را باز کن تا با تو بیعت کنیم، چون عمر و ابو عبیده رفتند که با ابوبکر بیعت کنند بشیر بن سعد انصاری بر ایشان سبقت گرفت و با ابوبکر بیعت کرد. در این وقت خباب بن منذر فریاد آورد که ای بشیر عاق کند تو را عاقکننده چه چیز تو را بدین کار واداشت. تو به پسر عم خود از جهت امارت حسد بردی! بشیر بن سعد گفت: نه، سوگند به خدا که کراهت داشتم در حقی که خاص این قوم است با ایشان به نزاع پردازم.
طائفة اوس چون دیدند بشیر بن سعد که خود از سادات خزرج است در امر بیعت چنین کرد دسته ای از آنان به دستة دیگر که اسید بن خضیر از آن جمله بود گفتند اگر سعد بن عباده را برای یک مرتبه هم که شده بر ما ولایت دهید آنان را بدین سبب همواره بر ما فضیلت خواهد بود و هرگز برای شما از آن بهره ای نخواهد بود پس برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید لذا همگی برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند در این حال خباب بن منذر بر پا خاست و شمشیر خود را برداشت که به ابوبکر حمله کند اما شمشیر او را از دستش گرفتند و او با لباسهای خود به صورت آنان می زد تا آنگه که از بیعت فارغ شدند آنگاه به ایشان گفتند: ای گروه انصار مرتکب این کار شدید، اما به خدا سوگند گویی می بینم که فرزندان شما بر در خانه های فرزندان ایشان ایستاده اند و به دست خود از ایشان گدائی می کنند اما آنان حتی آب هم به ایشان نمی چشانند. ابوبکر گفت: آیا از ما میترسی ای خباب؟ خباب گفت: از تو نه، لیکن از کسانی که بعد از تو میآیند می ترسم. ابوبکر گفت: هر گاه چنین پیش آمدی شد در آن صورت امر و اختیار به دست تو و اصحاب تو است و ما را بر شما حق طاعت و فرمانبرداری نیست، خباب گفت: هیهات ای ابوبکر همین که من و تو رفتیم بعد از تو کسانی می آیند که هر چه خواستند میکنند. سعد بن عباده چون چنان دید گفت: به خدا سوگند اگر من قادر به حرکت بودم از من نعره های شیر می شنیدید که تو و اصحاب تو را بیرون می کردم و تو را به قومی ملحق می کردم که تو در میان ایشان فرمانبر باشی نه فرمانروا و گمنامی باشی بدون عزت و احترام.
به هر حال همة مردم با ابوبکر بیعت کردند.
آنچه مسلم است امیرالمؤمنین علی- عليه السلام- در این هنگام مشغول تجهیز جنازة رسول خدا بود درِ خانة پیغمبر را بسته و اهل بیت رسول به تغسیل و کفن و دفن آن حضرت مشغول بودند اما وقتی که در سقیفه قضیة بیعت جریان داشت بنا بر قول اکثر تواریخ، بنی هاشم در اطراف علی بودند و پسر عمة آن حضرت زبیر بن العوام نیز در میان ایشان بود چه او خود را از بنی هاشم می شمرد زیرا مادر او «صفیه» دختر عبدالمطلب بن هاشم بود.
بنیامیه در این هنگام در پیرامون عثمان بودند و بنی زهره گرد سعد بن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف در مسجد اجتماع کرده بودند همین که ابوبکر و ابو عبیدة جراح بر ایشان عبور کردند در حالی که مردم با ابوبکر بیعت کرده بودند عمر به آنها گفت: چرا شما را می بینم که با حلقه های پراکنده جمع شده اید؟ برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید زیرا مردم با او بیعت کردند و انصار نیز با او بیعت نمودند. از این رو عثمان و هر که از بنی امیه با او بود برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند.
آنچه اکثر تواریخ بر آن متفق اند آن است که حضرت علی - عليه السلام- از بیعت کراهت داشت و تا مدتی متوقف ماند و پس از آن به شرحی که خواهد آمد بیعت کرد و آن ظاهراً پس از وفات حضرت فاطمه - عليها السلام- بود. در تاریخ طبری[1] آمده که مردی به زهری گفت مگر نه اینست که علی تا شش ماه با ابوبکر بیعت نکرد زهری گفت: نه او و نه احدی از بنی هاشم بیعت نکردند تا علی - عليه السلام- بیعت نمود زیرا علی همین که دید مردم به او روی نیاوردند ناگزیر با ابوبکر مصالحه کرد، لذا به نزد ابوبکر كسي فرستاد که به نزد ما بیا اما کسی با تو نباشد، چون دوست نداشت عمر با او بیاید زیرا شدت و غلظت عمر را می دانست. عمر به ابوبکر گفت: تو خود به تنهائی مرو، اما وی پاسخ داد به خدا سوگند تنها نزدشان می روم، تصور میکنی که آنان چه خواهند کرد؟ و بر علی وارد شد در حالی که بنی هاشم همگی در نزد آن حضرت بودند، پس علی - عليه السلام- برپاخاست و خدای را به آنچه سزاوار اوست حمد و ثنا گفت آنگاه فرمود: ای ابوبکر! ما را انکار فضل تو مانع بیعت نشد و نیز به چیزی که خدا به سوی تو سوق داد رشک نبردیم ولیکن ما چنان می بینیم که در این امر ما را نیز حقی است که شما بدان دست بردید. آنگاه آن حضرت قرابت خود را نسبت به رسول خدا و حقی که از آن ایشان است، یادآور شد و پیوسته آنها را میگفت تا ابوبکر به گریه در آمد و چون علی - عليه السلام- خاموش شد ابوبکر تشهد گفت و خدا را حمد و ثنا کرد آنگاه گفت: سوگند به خدا قرابت رسول خدا در نزد من محبوبتر از آن است که من خویشاوندان خود را صله کنم و من به خدا سوگند می خورم که این اموالی را که بین من و شما است آن را جز به خیر حیازت نکردم زیرا از رسول خدا شنیدم می فرمود: ما ارث نمی گذاریم و آنچه را از ما باقی ماند، صدقه است و همانا آل محمد نیز از این مال می خورند و من به خدا پناه می برم و یادآور امری نمی شوم که محمد - صلى الله عليه وسلم- آن را انجام داده باشد جز اینکه من نیز آن را ان شاءالله انجام دهم. آنگاه علی - عليه السلام- فرمود: وعده گاه تو برای بیعت بعد از ظهر است و چون ابوبکر نماز ظهر را خواند روی بر مردم کرد آنگاه عذر علی از بیعت را آنچنان که خود آن حضرت فرموده بود برای مردم بیان کرد. سپس علی - عليه السلام- برخاست و حق ابوبکر را عظیم شمرد و فضیلت او و سابقیت او را ذکر کرد و آنگاه سوی به ابوبکر رفته با او بیعت کرد! پس از آن مردم روی به علی - عليه السلام- کرده و گفتند کاری صواب و نیکو کردی. این روایت را طبری از عایشه نقل کرده است.
مسعودی شیعی نیز قضیة سقیفة بنیساعده را به نحو خلاصه آورده و می گوید: «در همان روزی که رسول خدا وفات نمود یعنی دوشنبه 12 ربیع الاول سنة 11 هجرت، با ابوبکر بیعت شد در حالی که انصار سعد بن عباده را برای بیعت نامزد کرده بودند و بین او و افرادی از مهاجرین که در سقیفه حضور داشتند منازعهای طولانی و گفتگوهای عظیمی رخ داد در حالی که علی و عباس و سایر مهاجرین مشغول تجهیز جنازة پیغمبر بودند و این اولین اختلافی بود که پس از پیغمبر در میان مسلمین رخ داد و شمار بسیاری از عرب پس از رحلت رسول خدا مرتد شدند و عدهای از پرداخت زکات امتناع کردند و امر مسیلمة کذاب از یمامه و طلیحه ابن خویلد اسدی که عیینه بن حصین الفزاری از قبیلة غطفان او را کمک و یاری میکرد از همه مهمتر و عظیمتر و ترسناکتر بود، این دو تن علاوه بر اسود عنسی و سجاح دختر حارث ادعای پیغمبری میکردند.[1]
احمد بن ابی یعقوب بن جعفر بن وهب الکاتب شیعی, معروف به یعقوبی ماجرای سقیفة بنی ساعده را به همین صورت آورده و گفته: هنوز رسول خدا را غسل نداده بودند که انصار در سقیفة بنی ساعده اجتماع کردند و سعد بن عباده را نشانیدند در حالی که عصابهای بر سر بسته بود و برای او فرشی گسترده بودند[1] آنگاه به کیفیتی که ذکر شد، داستان احتجاج مهاجرین و انصار را آورده، چیزی که در این تاریخ به چشم می خورد آن است که پس از آنکه عبدالرحمن بن عوف از فضائل مهاجرین سخن می راند، میگوید: هر چند شما انصار را فضل و فضیلتی است اما در میان شما کسی مانند ابوبکر و عمر و علی نیست، در اینجا سخن از علی - عليه السلام- به میان می آید، در این هنگام «منذر بن ارقم» بر پای خاسته و می گوید که ما فضائل این اشخاص را که ذکر کردی منکر نیستم «أن فیهم لرجلا لوطلب هذا الأمر لم ینازعه أحد فیه» در میان این اشخاص مردی هست که اگر او خواستار بیعت در خلافت شود هیچ کس با او منازعه نخواهد کرد و مقصودش از آن مرد حضرت علی - عليه السلام- بود. در این هنگام بشیر بن سعد الخزرجی برخاسته و با ابوبکر بیعت می کند و پس از وی اسید بن خضير الخزرجی، آنگاه سایر مردم برخاسته بیعت میکنند در این وقت که بیعت ابیبکر در شرف اتمام بود براء بن عازب آمده و در خانه ای که بنی هاشم جمع بودند در را کوبیده و گفت ای گروه بنی هاشم با ابوبکر بیعت انجام شد پارهای از آنان گفتند: مسلمانان چنین کاری را که ما از آن غایب باشیم انجام نمی دهند در حالی که ما به محمد رسول الله اولی هستیم، اما عباس گفت: قسم به خدای کعبه که آنان کار خود را کردند. مهاجر و انصار شکی نداشتند که علی خلیفه خواهد شد و همین که از خانه خارج شدند فضل بن عباس که زبان آور قریش بود برخاست و گفت: ای گروه قریش خلافت با فریب و تمویه برای شما تحقق نمی یابد در حالی که ما به جای شما شایسته و لایق آن هستیم و صاحب و رفیق ما علی - عليه السلام- بدان از شما سزاوارتر است.[1] آنگاه یکی از فرزندان ابولهب موسوم به عتبه برخاسته و اشعاری[1] انشاء کرد :
|
ما کنت احسب الامر منصرف |
|
عن هاشم ثم منها عن ابی الحسن! |
|
من اول الناس ایمانا و سابقه[1] |
|
و اعلم الناس بالقرآن و السنن؟ |
|
و آخر الناس عهدا بالنبی و من |
|
جبرئیل عون له فی الغسل و الکفن؟ |
|
ما فیه ما فیهم، لا یمترون به |
|
و لیس فی القوم ما فیه من الحسن |
|
ماذا الذی ردهم عنه فتعلمه |
|
ها ان ذا غبننا من اعظم الغبن![1] |
نمی پنداشتم که امر خلافت از بنی هاشم و در میان بنی هاشم از ابو الحسن علی - عليه السلام- منصرف شود.
نخستین کس از مردم به لحاظ ایمان و سابقه در اسلام و داناترین مردم به قرآن و سنت کیست؟
و آخرین کس از جهت دیدار رسول خدا و کسی که جبرئیل در غسل و کفن رسول خدا ع یاور او بوده، کیست؟
آنچه عیب در آنهاست، دروی نیست و آنچه از فضائلدار است، در ایشان نیست.
پس چه ایشان را از او منصرف ساخت که تو بدانی، براستی که مغبون شدن ما در این کار از بزرگترین زیانهاست!
علی ؛ چون این ماجرا را شنید کسی را فرستاد و او را از این کار نهی کرده و فرمود: دیگر چنین مکن، زیرا سالم ماندن دین برای ما از هر چیز دیگر عزیزتر است. و بنا به نقل کتاب «الأخبار الموفقیات»[1] بسیاری از انصار پس از بیعت با ابوبکر و استقرار وی بر مسند خلافت پشیمان شده و یکدیگر را سرزنش کرده و نام علی ؛ را برده و به نام او شعار دادند ولی آن حضرت با اینکه در خانه بود، بیرون نیامد و آنان را تأیید نکرد!!
از جمله گروهی از مهاجر و انصار که از بیعت ابوبکر تخلف کردند و به علی بن ابیطالب - عليه السلام- مایل بودند، عباس بن عبدالمطلب و فضل بن عباس و زبیر بن العوام و خالد بن سعید بن العاص و مقداد بن عمر و سلمان فارسی و ابوذر غفاری و عمار یاسر و براء بن عازب (غازب) و أبی بن کعب بودند. از این رو ابوبکر کسی را نزد عمر بن خطاب و ابو عبیدة جراح و مغیره بن شعبه فرستاد و پرسید رأی شما در این باره چیست؟ گفتند: نظر ما آن است که عباس بن عبدالمطلب را ملاقات کنی و در این امر بهره ای برای او قرار دهی که پس از وی برای او و بازماندگانش باقی باشد تا بدین وسیله از علی فاصله گیرد و حجتی باشد برای شما بر علی تا او نتواند از شما کنارهگیری کند. لذا ابوبکر و عمر و ابو عبیده و مغیره شبانه بر عباس وارد شدند، ابوبکر خدا را حمد و ثنا گفت و آنگاه مطالب خود را ضمن ستایش رسول خدا بیان کرد. چون از ادای سخن فارغ شد عباس به سخن در آمد و خدای را حمد و ثنا گفت، آنگاه به بیان خود ادامه داد و گفت: همانا خدا چنانکه بیان کردی محمد - صلى الله عليه وسلم- را برانگیخت و با وی بر امت منت نهاد و حضرتش ولی مؤمنین بود، آنگاه که حضرتش را قبض فرمود، بر مسلمانان امورشان را واگذاشت تا هر که را بخواهند برای خود اختیار کنند. اما باید حق را دنبال و اجابت کنند نه اینکه از وسوسه و هوای نفس پیروی کنند پس اگر تو از طرف رسول خدا این خلافت را أخذ کرده ای از آن توست نمی توانی آن را به کسی واگذاری و اگر از طریق مؤمنین اخذ کرده ای ما نیز از ایشانیم، به چه جهت بر ما پیشی گرفتی و ما سهم خود را در این باره به تو وانگذاشتیم و از آن اعراض نکرده ایم. و اگر این امر به وسیلة مؤمنین بر تو واجب شده پس چگونه است که ما به آن راضی نیستیم، این چگونه سخن دور از صوابی است که تو می گوئی؟ مردم بر تو طعن می زنند، و این گفتة تو که میگویی آنان تو را اختیار کردند و به تو علاقه داشتند و اینکه تو نام خود را خلیفة رسول الله نهاده ای صواب نیست و نه چنین است که میگویی رسول خدا امر مردم را به خودشان واگذاشت تا هر که را بخواهند اختیار کنند و آنان تو را اختیار کردند. اما آنچه گفتی که برای من حقی قرار دهی، اگر این حق مال مؤمنین است تو را نرسد که در آن حکم کنی و اگر مال ما است هرگز راضی نمی شویم که فقط قسمتی از آن را به ما واگذاری و قسمتی را نه! همانا رسول خدا از درختی است که ما شاخه های آنیم و شما همسایگان آنید! ناچار ابوبکر و دیگران از خانة عباس مأیوس بازگشتند، اما چنانکه ملاحظه می فرمایید عباس عموی علی - عليه السلام- نیز به ماجرای غدیر استشهاد نکرد.
از جملة کسانی که از بیعت ابوبکر تخلف کردند، ابوسفیان بن حرب بود که چون خبر بیعت با ابوبکر را شنید نزد بنی هاشم آمده و گفت: ای فرزندان عبدمناف آیا راضی شدید که دیگران بر شما والی شوند و به علی ابن ابی طالب گفت دست خود را بیاور تا با تو بیعت کنم که من طائفة قصی را نیز با خود همراه خواهم کرد، آنگاه این شعر را سرود :
|
بنیهاشم لا تطعموا الناس |
|
و لا سیما تیم بن مره أو عدی |
|
فما الأمر إلا فیکم و إلیکم |
|
و لیس لها إلا ابو حسن علی |
|
أباحسن، فاشدد بها کف حازم |
|
فانک بالامر الذی یرتجی مَلِيّ |
|
و ان امرا یرمی قصی و راهءه |
|
عزیز الحمی، والناس من غالب قصی |
فرزندان هاشم، [با سکوت خود] مردم به ویژة قبیلة تیم بن مره یا قبیلة عدی را به طمع خلافت نیندازید.
امر خلافت جز در میان شما نیست و جز ابوالحسن علی کسی شایستة آن نیست.
ای ابو الحسن با دستی کاردان خلافت را محکم بگیر، چه تو بر آنچه امید می رود نیرومند و توانایی و البته مردی که قصی پشتیبان اوست، حامی نیرومندی دارد و تنها قصی مردمی از نسل غالب اند.
امیر المؤمنین ؛ به او روی خوش نشان نداد و او را از خود راند. «خالد بن سعید» غائب بود همین که آمد و از بیعت ابوبکر آگاه شد به خدمت علی - عليه السلام- آمد و گفت بیا تا با تو بیعت کنیم که سوگند به خدا در میان مردم احدی از تو به مقام محمد - صلى الله عليه وسلم- سزاوارتر نیست و جماعتی در گرد علی ابن ابی طالب - عليه السلام- اجتماع کرده و او را به بیعت دعوت می کردند، حضرت به آنان فرمود بامدادان در منزل من حاضر شوید در حالی که سرهای خود را تراشیده اید، ولی فردا جز سه تن به نزدش نیامدند[1]! آنگاه یعقوبی داستان آمدن عمر را به همراهی گروهی به خانة حضرت فاطمه - عليها السلام- و مخالفت آن حضرت را با آنان آورده و سپس می نویسد: گروه مخالف چند روزی در مخالفت خود پایدار ماندند آنگاه یک یک آمده با ابوبکر بیعت کردند اما علی - عليه السلام- تا شش ماه و به قولی تا چهل روز بیعت نکرد.[1]
داستان سقیفه که در کتب معتبر و سیر و تواریخ اسلامی آمده، چنین است که ذکر شد و اختلافی نیست مگر اندکی که در کتب شیعه می توان یافت و در هیچ جا یادی از غدیر خم و احتجاج به آن از طرف علی - عليه السلام- و طرفدارانش و اینکه آن حضرت توسط پیامبر به این مقام منصوب است، نشده مگر در کتاب «الإحتجاج علی أهل اللجاج» طبرسی که البته صحیح نیست. در این کتاب چنین آمده است: «پس از آنکه بشیر بن سعد با جماعتی از انصار به علی - عليه السلام- میگوید: ای ابا الحسن اگر این امر را انصار قبل از بیعت با ابوبکر از تو شنیده بودند، حتی دو تن با تو در آن اختلاف نمیکرد، علی فرمود: آیا من جنازة رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- را بدون تجهیز و تکفین واگذاشته و دربارة جانشینی او منازعه کنم؟! قسم به خدا که بیم آن نداشتم که آنچه شما جایز دانستید، تحقق بپذيرد و گمان نداشتم که رسول خدا در روز غدیر خم برای احدی حجتی باقی گذاشته و جای سخن مانده باشد. از اینرو می خواهم از مردی که شنیده در روز غدیر خم پیامبر فرمود: «هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست، خدایا دوست بدار هر که علی را دوست بدارد و دشمن بدار هر که علی را دشمن دارد و یاری فرما هر که علی را یاری کند و خوار فرما هر که علی را خوار کند»، برخیزد و آنچه را که شنیده شهادت دهد.
زید بن ارقم میگوید دوازده نفر[1] از کسانی که در غزوة بدر شرکت داشتند گواهی دادند، من نیز از کسانی بودم که قول رسول خدا را شنیدم، لکن شهادت را کتمان کردم و لذا حضرت مرا نفرین کرد و بینائیام از بین رفت».
مسألة احتجاج امیر المؤمنین علی- عليه السلام- از قول زید بن ارقم که به زمان ابوبکر نسبت داده شده، برخلاف تاریخ مسلم است و جاعل این روایت از تاریخ بی اطلاع بوده، زیرا استشهاد علی- عليه السلام- به ماجرای غدیر خم و کتمان یا عدم کتمان[1] زید بن ارقم، طبق كتب معتبره از قبیل «بحار الأنوار» (ج22 ص 32) و یا جلد اول «الغدیر» علامة امینی، در سال 35 هجری و در زمان خلافت امیر المؤمنین - عليه السلام- در «رحبة» کوفه واقع شده و هیچ ارتباطی به زمان ابوبکر نداشته است، بلکه امیر المؤمنین در زمان تصدی خلافت و به هنگام جنگ با معاویه، به منظور اثبات حقانیت موضوع خود، (و نه برای اثبات خلافت إلهی خویش) و ناحق بودن موضع معاویه و برای تشویق مردم به جنگ با فرزند ابوسفیان که به ناحق به ستیز و دشمنی با آن حضرت برخاسته بود، از مطلعین ماجرای غدیر خم خواست که شهادت دهند و یادآور شوند که پیامبر - صلى الله عليه وسلم- در آن روز دربارة کسانی که نسبت به علی - عليه السلام- محبت داشته و به نصرت و همراهی با وی قیام کنند دعا کرده و دشمن او را نفرین کرده است. یعنی فرموده : «من کنت مولاه فهذا علی مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه و...» و این مسأله ربطی به منصوبیت آن حضرت از جانب خدای متعال به خلافت ندارد. این روایت ضعیف[1] کتاب «احتجاج» با دیگر روایت همین کتاب نیز موافق نیست که می گوید: «دوازده تن پس از اجازه گرفتن از علی- عليه السلام-، به آن حضرت عرض کردند: «یا امیر المؤمنین ترکت حقا أنت أحق به و أولی منه، لأنا سمعنا رسول الله یقول: علی مع الحق والحق مع علی» ای امیر مؤمنان تو حقی را واگذاشتی که به آن سزاوارتر و شایستهتری، زیرا ما از رسول خدا شنیدیم که میفرمود : علی با حق و حق با علی است.
همچنانکه ملاحظه می شود، هیچ یک از منصوص بودن آن حضرت به خلافت و یا ماجرای غدیر خم سخنی نگفته و بدان استناد نکرده اند و این سخن در حد خود، دربارة امامت منصوصه نارساست بلکه ظاهر است که آن حضرت را در امر خلافت از دیگران لایقتر می دانستند.
1- چنانکه قبلا یادآور شدیم داستان سقیفه و بیعت مهاجر و انصار با ابوبکر در کتاب احتجاج طبرسی که از کتب شیعه است تقریبا موافق است با آنچه در کتاب الامامه و السیاسة ابن قتیبة دینوري آمده که مورد قبول اهل سنت نیز هست ([1]).
2- در کتاب «إثبات الوصیة» منسوب به مسعودی که آن را نیز از کتب معتبرة شیعه می خوانند، در داستان سقیفه, موضوع تعیین خلیفه و بیعت با او را چنانکه علامة مجلسی نیز نقل کرده[1] چنین آورده است: «و اتصل الخبر بأمیر المؤمنین بعد فراغه من غسل رسول الله وتحنیطه وتکفینه وتجهیزه ودفنه بعد الصلوة علیه مع من حضر من بنی هاشم وقوم من صحابته مثل سلمان وأبوذر ومقداد وعمار وحذیفه وأبی بن کعب وجماعة نحو أربعین رجلاً فقام خطیبًا فحمدلله واثنی عليه ثم قال إن کانت الإمامة فی قریش فأنا أحق بها من قریش وإن لم تکن فی قریش فالأنصار علی دعویهم ثم اعتزلهم ودخل بیته» که خلاصة مضمون آن چنین است که: امیر مؤمنین - عليه السلام- پس از آنکه رسول خدا را غسل داد و بر آن حضرت نماز خواند و وی را دفن نمود، خبر بیعت ابوبکر به او رسید آنگاه برای خطبه بر پای خاست و در حضور 40 نفر فرمود: اگر امامت باید در قریش باشد من به خلافت از تمام قریش سزاوارترم و اگر نباید در قریش باشد ادعای انصار (در خصوص احقیت به خلافت) بجا و صحیح است! آنگاه از مردم کناره گرفت و به خانه رفت. در این کتاب که به عنوان وصیت یعنی خلافت نوشته شده چنانکه ملاحظه و دقت شود در این جملات هیچ گونه ادعائی از منصوب بودن آن حضرت به خلافت از جانب خدا و رسول دیده نمیشود و فقط استشهاد به قومیت است که اگر خلافت باید در قریش باشد من از همة قریش به آن سزاوارترم!
2-شیخ طوسی در کتاب تلخیص الشافی (ص 394) و علامة مجلسی در جلد هشتم «بحار الانوار» (ص 63) از کتاب شیخ طوسی از أبی مخنف[1] و او از «عبدالله بن عبدالرحمان بن أبی عمر الانصاری» ماجرای سقیفه را قریب به همان مضامینی که گذشت، آورده و گفته است همین که رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- از دنیا رفت، انصار در سقیفه اجتماع کرده و سعد بن عباده را در حالی که مریض بود برای خلافت نامزد کردند و خطبه هایی ادا شد و احقیت خود را، از جهت نصرت دین خدا و یاری رسول خدا و جهاد در دین و تسلیم مخالفین بر شمردند و چون احتمال آن بود که قریش با ایشان مخالفت کند، گفتند هر گاه چنین شود خواهیم گفت از ما امیری و از شما امیری، و چون سعد این را شنید نپسندید و گفت: این اولین وهن و سستی در این امر است. چون خبر به عمر رسید خود را به «سقیفه» رسانید، آنگاه داستان بیعت ابوبکر را چنانکه قبلاً گذشت، آورده است و در آن هیچ گونه سخنی از منصوبیت علی - عليه السلام- از جانب خدا و رسول و داستان غدیر نیست. در قضیة «سقیفه» و موضوع خلافت و بیعت ابوبکر، داستان هایی در کتب شیعه آمده که إن شاء الله در محل خود بدان می پردازیم. آنچه در اینجا تذکرش لازم است آنکه در «سقیفه» نه از طرف علی - عليه السلام- و نه از طرف اصحاب رسول و طرفداران حضرت امیر - عليه السلام- سخنی از قضیة غدیر خم و نصب آن حضرت، از جانب خدا و رسول، بر امامت و جانشینی پیامبر به میان نیامده در حالی که واقعة غدیر خم تا رحلت رسول خدا - صلى الله عليه وسلم- بیش از هفتاد یا هشتاد و سه روز فاصله نداشت!! زیرا ماجرای غدیر خم روز هجدهم ذیحجة سال دهم هجرت که رسول الله - صلى الله عليه وسلم- از سفر حجةالوداع مراجعت می فرمود بر می گشت، واقع شد و اگر وفات پیامبر - صلى الله عليه وسلم- را 28 صفر سال یازدهم بدانیم، هفتاد روز و چنانچه رحلت آن حضرت را همچون ابن کثیر[1] حداکثر دوازدهم ربیع الاول بدانیم تقریباً هشتادوسه روز از واقعة غدیر خم می گذشت.
داستان غدیر اگر بدان گونه که مدعیان معتقد اند، راست باشد که رسول خدا در میان بیش از صدها هزار مسلمانی که به حج آمده بودند، خطبه ای طولانی، بدان تفصیل که در پارهای از کتب شیعه موجود است خوانده و علی