المؤمنین در حالی که فرزندش امام حسن با او بود در حالی که بر دست سلمان تکیه کرده بود! چرا تکیه بر دست سلمان کرده آیا مریض بوده؟ سیاق روایت چنین معنایی را نمی رساند گویا راوی دروغگو از اشراف زادگان نازپرورده بوده و تصور می کرده که علی -عليه السلام- چون شاهزادگان متنعم از خود راضی و متفرعن که در هنگام راه رفتن و نشستن به دیگری تکیه می کنند، بوده، غافل از اینکه امیر المؤمنین که از حیث تواضع و ادب ، متواضع و مؤدب بود، به چنین حالتی تکیه نمی کند) داخل مسجد الحرام شد! (در حالی که امیر المؤمنین -عليه السلام- پس از هجرت همیشه در مدینه بود و جز برای انجام حج به مکه نمی رفت تا به مسجد الحرام داخل شود، حال این چه سال و در زمان کدام خلیفه بوده که او در مکه حضور داشته باشد و داخل مسجد الحرام شود؟ چون در ایام خلفا برای حج امیری معین می شد یا خود خلیفه حضور داشت. تاریخ از چنین حجی که امیر المؤمنین در زمان خلفای ثلاثه انجام داده باشد که در آن فرزندش حضرت حسن -عليه السلام- همراهش باشد ساکت است) در این هنگام مردی خوش هیئت و خوش لباس آمده و بر حضرت سلام کرده، نشست و عرض کرد من از تو سه مسأله می پرسم، اگر تو جواب آنها را دادی آنگاه می دانم کسانی که مرتکب خلافت که مال تو بوده، شدند کسانی هستند که در دنیا و آخرت مأمون نیستند! (لابد میخواهد با پرسیدن این مسائل، در صورتی که امیر المؤمنین به آنها جواب صحیح ندهد، او را برای خلافت لائق نداند و اگر جواب داد خلفای ثلاثه را محکوم کرد که لائق خلافت نبوده اند و خلیفه آن کسی است که بتواند به این مسائل جواب دهد!!) حضرت فرمود : هر چه میخواهی بپرس آن مرد گفت : بگو هنگامی که شخص میخوابد روح او به کجا می رود؟ و چگونه انسان به یاد می آورد و فراموش می کند؟ و چگونه نوزادی به عمو و دائی خود شبیه می شود؟ حضرت رو به فرزندش حسن -عليه السلام- می کند و می فرماید : جواب او را بده (لابد راوی می خواهد در اینجا این مطلب را ثابت کند که اینگونه مسائل را حتی فرزندش حسن که شاید طفل بوده نیز می داند چه رسد به خود آن جناب و ضمنا ثابت شود که حسن نیز لایق خلافت و امامت است با اینکه این قضیه برحسب این روایت در زمانی بوده که امام حسن مکنی به ابو محمد بوده که می رساند حضرت حسن در آن هنگام جوانی کامل بوده، حال دانستن یا ندانستن این مسائل و جواب آن چه ربطی به خلافت و نظم سیاست و امور اجتماع دارد؟ اساسا رتق و فتق امور مملکت مربوط به این مسائل نیست. باز این مشکلی است که باید راوی دروغگوی اینگونه احادیث آن را حل کند که مثلا خلیفه و زمامدار اگر نداند کسی که خواب دید روحش به کجا می رود؟ و چه می شود که انسان به یاد می آورد و فراموش می کند و چرا طفلی شبیه عمو و دائی می شود، برای امر کشورداری و اجرای احکام الهی و قوانین قرآنی چه زیانی دارد؟ اینک باید دید جوابی که از قول امام حسن داده شده آیا واقعا صحیح و حق است یا همان خیالات راوی کذاب است؟) حضرت امام حسن -عليه السلام- می فرماید : اینکه سؤال کردی انسان وقتی می خوابد روحش به کجا می رود، روح آویخته است به باد! (حالا چه بادی، باید از راوی پرسید) و باد هم آویخته است به هوا (حالا هوا چیست و چه امتیازی از باد دارد؟ آن را هم باید از راوی پرسید) وقتی که صاحب آن روح به اذن خدا برای بیداری حرکت کند در این موقع خدا به روح اجازه می دهد که به صاحبش برگردد، در این موقع آن روح به باد می چسبد و این باد به هوا جذب می شود و روح بازگشته و در بدن صاحبش ساکن می شود و اگر خدا چنین اجازه ای ندهد صاحب آن روح تا قیامت بیدار نمی شود. و اما مسألة یاد آوری و فراموشی، قلب انسان در حق است و بر حق طبقی است! پس اگر شخصی در آن وقت بر محمد و آل محمد صلوات بفرستد آن طبق از روی حق کنار می رود و انسان هر چه را فراموش کرده به یاد می آورد و اگر صلوات بر محمد و آل محمد نفرستد یا ناقص بفرستد مثلا بگوید اللهم صل علی محمد ... آن طبق هم چنان بر روی آن حق باقی می ماند و دل را تاریک می کند و انسان آنچه را به خاطر داشته فراموش می کند (بنابر قول راوی کذاب طبعا غیر مسلمانان نباید چیزی را به یاد آوردند چون صلوات نمی فرستند، همچنین شیعیانی که صلوات می فرستند نباید چیزی را فراموش کنند!) و اما اینکه گفتی چرا نوزاد شبیه عمو و دائی می شود علتش آن است که اگر شخص با قلبی ساکن و عروقی آرام و بدنی غیر مضطرب با همسرش مقاربت کند، نطفه در جوف رحم می ریزد در این صورت شبیه پدر و مادرش می شود! اما در حال اضطراب نطفه بر پاره ای از رگها می ریزد پس اگر به رگهائی که از عموها باشد ریخت، آن طفل شبیه عمو می شود و اگر به رگهایی که از خالوها است ریخت، شبیه دائی می شود!! (خدا کند این روایت با این کیفیت به گوش کسانی که در فیزیولوژی و جنینشناسی و علم ژنتیک اطلاعاتی دارند و با دین و آئین چندان سر و کاری نداشته و مأنوس نیستند، نرسد؛ زیرا تصور می کنند که اینها معارف اسلامی است و بزرگان اسلام با چنین مطالبی بر جامعة مسلمین ریاست و سیادت داشته اند!) به هر حال جواب این مسائل به همین صورت پسند آن شخص خوش هیئت و لباس قرار گرفت و ناگهان شروع کرد به گواهی دادن به وحدانیت خدا و رسالت رسول و امامت ائمة اثنی عشر یکی پس از دیگری! گویی سال های سال که شاید بیش از چند هزار سال بوده، این مسائل فکر او را به خود مشغول داشته و بارگرانی بر دوش عقل او بوده و اکنون که این مشکل بزرگ به این کیفیت حل شد پس باید برای قدردانی نه تنها از گویندة جواب ها بلکه از پدر و مادر و فرزندان و خویشان او تشکر و سپاس گذاری کند و روایت بدین صورت به پایان رسیده که چون سائل نام امامان را تا دوازدهمی ذکر کرد و بر امامت ایشان گواهی داد سرانجام گفت السلام علیک یا امیر المؤمنین و رحمه الله و برکاته و بلند شد و رفت. حضرت علی به امام حسن -عليه السلام- فرمود : ای ابا محمد به دنبالش برو ببین کجا می رود؟ امام حسن -عليه السلام- بیرون آمد و گفت : جز این نبود که قدم به بیرون مسجد گذاشت و من ندانستم به کدام گوشة زمین خدا رفت، پس برگشتم و امیر المؤمنین را آگاه کردم او فرمود : این خضر بود! (حال خضر کیست و چه کاره است و این چه کاری بود که انجام داد؟ و اگر می خواست که حقانیت علی و ائمة اثنی عشر را ثابت کند چرا در مسجد الحرام آمد و نشست و گفت و رفت و کسی حتی حضرت حسن هم او را نشناخت و چنانکه روایت می رساند مثل اینکه امیر المؤمنین نیز در ابتدا او را نشناخته، این گواهی به چه درد حضرت علی و امام حسن -عليه السلام- میخورد؟ اگر او قصد اثبات حقانیت این مطالب را داشته باید در حضور عموم خود را معرفی کند آنگاه چنین گواهی دهد تا بر مردم حجت باشد، ولی روایت حاکی نیست که حتی یک نفر هم غیر سائل و مسؤول در آنجا بوده است. بگذریم از اینکه اصلا وجود و حیات خضر مورد تردید است)!
بافندگان این احادیث توجهی به نتایج گفتار خود ندارند، مگر همان غرض سوء تقویت مذهب خود به باطل و یا تخریب حقائق اسلام و ایجاد تفرقه، منظور ما از آوردن این حدیث این بود که طالبان حق بدانند که این حدیث را از زبان کسی آورده اند که خود، امامان پس از حضرت هادی -عليه السلام- را نمی شناخت و هیچ یک از اصحاب ائمه، امامان بعد از امام معاصر خود را نمی شناختند؛ و حتی خود ائمه هم نمی دانستند که امام بعد از خودشان کیست، به طوری که کسی را به نظر خودشان شایستة امامت می دانستند و به شیعیان خود معرفی می کردند و اتفاقا قبل از رحلت امام، می مرد آنگاه می فرمودند بدا حاصل شد و به جای اسماعیل، موسی و به جای محمد بن علی، حسن بن علی عسکری تعیین گردیدند و این، چنانکه گفتیم، خود حجت قاطعی است بر بطلان تمام احادیث نصیه.[1]
در علم ملل و نحل اسلامی کتب بسیاری از طرف دانشمندان اسلامی تالیف شده که ممکن است پاره ای از آنها از غرض و تعصب مذهبی خالی نباشد و فرقة مخالف مذهب خود را در عقیده ای متهم داشته و او را باطل معرفی کند. لذا ما در اینجا منحصرا مطالب را از کتبی که علمای بزرگ شیعه در ملل و نحل تألیف کرده اند می آوریم تا مسلم شود که اگر احادیث تنصیص از طرف راستگویان صادر شده بود این فرق مختلفه در شیعه پیدا نمی شده در میان علمای اقدم شیعه کسانی که کتاب ملل و نحل تالیف کرده اند جز دو نفر از مبرزین و بزرگان قدیم این طائفه را نمی شناسیم که از آنان آثاری در این باب در دست باشد. یکی از آن دو نفر سعد بن عبدالله بن ابی خلف الاشعری القمی متوفای سال 301 هجری است. وی از بزرگان محدثین شیعه از شیوخ روایت محمد بن جعفر بن قولویه و از اصحاب حضرت امام حسن عسگری است و پاره ای از روایات، ملاقات او را با امام حسن و فرزندش حضرت قائم آورده اند هر چند از نظر پاره ای از علمای بزرگ شیعه این ملاقات دروغ و موضوع است، اما به هر حال در شخصیت بارز سعد بن عبدالله صاحب المقالات و الفرق هیچ تردیدی نیست که وی از دانشمندان بزرگ شیعه بوده است. دیگری ابو محمد حسن بن موسی نوبختی متوفای سال 300 تا 310 و صاحب کتاب فرق الشیعه است که وی نیز از دانشمندان بزرگ شیعه در بغداد بوده است. ما خلاصة این دو کتاب را در بیان مذاهبی که در شیعه پیدا شده می آوریم تا دلیل باشد که اگر واقعا نصی وجود می داشت، هرگز این مذاهب گوناگون در شیعه پیدا نمی شد :
پس از رحلت رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- مسلمانان سه فرقه شدند :
1- فرقه ای با علی بن ابیطالب -عليه السلام- بودند.
2- فرقة انصار که خلافت را برای سعد بن عباده می خواستند.
3- اکثریت که به خلافت ابوبکر قائل شدند.
فرقه ای که با علی -عليه السلام- بودند پس از قتل عثمان سه فرقه شدند :
1- فرقه ای از آن حضرت عزلت گزیدند چون سعد وقاص و عبدالله ابن عمر و محمد بن مسلمة انصاری و اسامه بن زید.
2- فرقه ای با آن جناب مخالفت کردند چون طلحه و زبیر و عایشه و همراهان ایشان.[2]
3- فرقه ای که با آن حضرت ماندند و اینان نیز یک دسته از آن جناب گریخته و به معاویه بن ابی سفیان پیوستند و از آن حضرت قصاص قاتلین عثمان را می خواستند و دسته ای از آنها به نام خوارج پس از قضیة حکمین از آن جناب جدا شده به مخالفت پرداخته و از خوارج نیز فرقه هایی به وجود آمد. همین که علی -عليه السلام- شهید شد فرقه های مختلف اعم از همراهان عایشه و طلحه و زبیر و پیروان علی -عليه السلام- (جز خوارج) همه تابع معاویه شدند و فرقة واحدی تشکیل شد جز عدة قلیلی از طرفداران حضرت علی.
خوارج جز گروه نجدیه قائل اند که امامت شایستة مردم امین است و از هر طائفه ای باشند، اشکالی ندارد، همین که فردی عالم به کتاب و سنت مجری آن دو باشد، کافی است و امامت او با بیعت دو نفر استوار می گردد.
اما در میان خوارج گروه نجدیه قائلاند که امت به امام احتیاج ندارد!! و بر همة مردم واجب است که خود به کتاب خدا عمل کنند.
معتزله معتقدند که هر کس کتاب و سنت را بر پا دارد، مستحق امامت است و امامت جز با اجماع و انتخاب امت، استوار نمی گردد و می گویند اگر قرشی و نبطی هر دو برای اقامة کتاب و سنت قیام کنند، ما قرشی را ولایت می دهیم. اما ضرار بن عمرو می گفت هر گاه قرشی و نبطی با هم قیام کنند، ما نبطی را بر می گزینیم، زیرا عشیرة نبط کمتر است و چنانچه خدا را عصیان کند، عزل کردن او آسانتر است.
ابراهیم نظام و همفکرانش می گفتند چون خداوند فرموده:
)إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ( (حجرات / 13)
«همانا گرامی ترین شما در نزد خداوند پرهیزکارترین شماست».
پس امامت، برای هر کس که برای اجرای کتاب و سنت قیام کند، صحیح است. و معتقد بودند که بیعت مردم با ابوبکر صحیح بود، زیرا وی در آن زمان شایسته ترین فرد برای امامت بود.
اینان اقوال دیگری نیز دربارة امامت دارند که نیازی به ذکرشان در اینجا نیست و چون منظور ما شرح عقاید و معرفی فرق مختلف تشیع است لذا فقط به آن می پردازیم. جمیع اصول فرق در چهار فرقه جمع است : 1- شیعه، 2- معتزله، 3- مرجئه، 4- خوارج.
فرقة شیعه به سه دسته منشعب شدند :
1- گروهی گفتند که علی بن ابی طالب -عليه السلام- امام واجب الاطاعه ای است که از جانب خدا و رسول تعیین گردیده و واجب است که مردم او را امام دانسته و از او اطاعت کنند و پذیرش غیر او جایز نیست و پیامبر او را با ذکر اسم و نسب معرفی و تعیین کرده و عقد امارت بر مؤمنین را برای او بسته است .... و بدین ترتیب امامت پس از او تا قیامت چنین خواهد بود و در اولاد دختر پیامبر، حضرت فاطمه -عليه السلام- جاری است و تا ابد مردی از اولاد او که معصوم از گناه و طاهر از عیوب باشد، جای او را می گیرد!
2- گروهی دیگر گفتند : علی -عليه السلام- به سبب فضل و سابقه اش در اسلام و قرابتش با پیامبر و علم فراوانش و از آنرو که شجاعتر و سخیتر از سایرین بود، پس از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- از دیگران به خلافت، اولی است مع ذلک خلافت ابوبکر و عمر نیز باطل نیست زیرا آن دو نیز برای این مقام فاقد اهلیت نبوده اند، از آنرو که علی -عليه السلام- خود با رضایت خویش و بی آنکه بدین کار مجبور باشد، خلافت را به آن دو تسلیم کرد و ما نیز خلافت آن دو را میپذیریم، چنانکه مسلمین دیگر پذیرفتند و برای ما و هیچ کس غیر از این عقیده سزاوار نیست. خلافت ابوبکر نیز باعث شد و هدایت شد، زیرا علی -عليه السلام- به خلافت او راضی شد. این عقیدة متقدمان بتریه بوده است.
از این دسته، گروهی منشعب شدند که میگفتند هر چند علی بن ابیطالب -عليه السلام- بعد از پیامبر به سبب قرابت و سابقه و علمش افضل از سایرین است ولی اگر مردم غیر او را مشروط بر آنکه احکام دین خدا را اجرا کند، برگزینند، کارشان باطل نیست. چه علی -عليه السلام- آن شخص را دوست بدارد یا نه! ولایت کسی که مردم او را به رضایت خود انتخاب کرده اند، رشد و هدایت و طاعت خداوند است و اگر امت اسلام بر او اجتماع کنند، امامت او تثبیت شده و اطاعتش واجب می شود و هر کس از جمله قریش و بنی هاشم، با او مخالفت کند کافر و گمراه و هالک است، حتی اگر این مخالف خود علی -عليه السلام- باشد!!
3- فرقة دیگر را اصحاب جارود زیاد بن منذر بن زیاد الأعجمی تشکیل می دهند که آنان را جارودیه می نامند. اینان معتقد بودند که علی -عليه السلام- افضل امت است و مقام آن حضرت را برای هیچ کس روا نمی دارند و می گویند کسی که مانع از احراز خلافت علی -عليه السلام- شد کافر است و امت بر اثر بیعت نکردن با علی -عليه السلام-، کافر و گمراه شدند.
در مورد امامت پس از آن حضرت نیز عقیده داشتند که امامت با حضرت حسن بن علی و سپس حسین بن علی و پس از آن دو از طریق شوری در میان فرزندان آن دو بزرگوار خواهد بود و هر که از فرزندان حسنین خروج کرده و شمشیر بر کشد و مردم را به امامت خویش بخواند، شایستة امامت است.
اینان امامت زید بن علی بن الحسین بن علی و امامت زید بن حسن بن حسن بن علی را پذیرفته اند و فرق مختلف زیدیه از آنها به وجود آمده است.
فرق زیدیه می پندارند که امامت پس از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم-، از آن علی و بعد از او با حسن و سپس حسین است که پیامبر به امامت آنان یکی پس از دیگری سفارش و تصریح فرموده، اما پس از امام حسین -عليه السلام- امر امامت در دو نفر از فرزندان حسنین یعنی علی بن الحسین و حسن بن حسن مقرر شده هر چند که معلوم نیست دقیقا در کدام یک از آن دوست! و پس از آن دو امامت در اولاد این دو تن خواهد بود. اما اگر کسی از فرزندان حسین بن علی یا فرزندان علی بن الحسین ادعای امامت کند و بگوید امامت فقط در اولاد حسین بن علی است و در اولاد حسن بن حسن نیست، امامت او باطل و خودش نیز ضال و مضل و هالک است! اما اگر کسی از فرزندان حسن یا حسین که معتقد باشد امامت در فرزندان حسنین جایز است و مردم بر امامت او راضی شده و اتفاق نمایند و با او بیعت کنند، امامت او صحیح است و کسی که منکر این اصل باشد و امامت را فقط در زندان یکی از حسنین بداند، برای امامت صلاحیت ندارد و چنین کسی از نظر این فرقه، از دین خارج است!
به نظر اینان پس از حسین بن علی -عليه السلام- امامت اولاد حسنین -عليهما السلام- جز با اختیار و انتخاب فرزندان حسن و حسین بر یکی از خودشان و رضایت شان بر امامت او و خروج وی با شمشیر، ثابت نمی شود. به عقیدة این فرقه ممکن است در یک زمان چند امام باشد، ولی امامانی که به امامت کسی دعوت میکنند که مورد رضای آل محمد -صلى الله عليه وسلم- باشد!
این گروه می گویند امام کسی است که در احکام و معارف دین به او مراجعه شود و او قائم مقام پیامبر بوده و دارای حکومت در کشور است، او کسی است که همة آل محمد او را بر گزیده باشند و از او راضی بوده و بر ولایت او اجتماع کنند.
پس از شهادت علی -عليه السلام- نخستین فرقه از فرقه شیعه که به منصوصیت الهی علی -عليه السلام- و وجوب خلافت بلافصل او معتقدند بودند، خود به سه فرقه تقسیم شدند :
1- گروهی گفتند علی -عليه السلام- کشته نشده و نمی میرد و نخواهد مرد تا اینکه مالک زمین گشته و عرب را با عصای خویش هدایت کند و زمین را که از ظلم و جور آکنده است، از قسط و عدل سرشار سازد!
این نخستین فرقه ای است که در امت اسلام پس از پیامبر به وقف قائل شده و سخنان غلو آمیز گفته اند. این فرقه سبأئیه نامیده می شود و آنان اصحاب عبدالله بن وهب الراسبی الهمدانی معروف به عبدالله بن سبأ به شمار می روند که دو تن از دوستانش به نام های عبدالله بن حرس و ابن اسود او را در این مقال یاری می کردند. وی اولین کسی است که آشکارا بر ابوبکر و عمر و عثمان طعن زد و از ایشان بیزاری جست و ادعا کرد که علی -عليه السلام- او را به چنین کاری فرمان داده است! و ادعا کرد که تقیه نه جایز است نه حلال!
علی -عليه السلام- او را دستگیر کرد و از او در این مورد سؤال فرمود، ابن سبأ به موارد فوق اقرار کرد و آن حضرت نیز حکم به قتل وی فرمود، لیکن مردم از هر سو فریاد بر آوردند که یا امیر المؤمنین آیا کسی را می کشید که مردم را به محبت شما و اهل بیت و بیزاری از دشمنان تان دعوت می کند؟! لذا علی -عليه السلام- او را به مدائن تبعید کرد.
جماعتی از اهل علم نقل کرده اند که ابن سبأ یهودی بود و قبل از اظهار اسلام دربارة یوشع بن نون وصی حضرت موسی -عليه السلام- سخنانی می گفت که پس از مسلمان شدن همان سخنان را پس از وفات پیامبر -صلى الله عليه وسلم- در مورد علی -عليه السلام- ادعا کرد. او نخستین کسی است که قائل است امامت علی بن ابی طالب واجب بوده و از مخالفانش اظهار بیزاری و آنان را تکفیر کرد. از این جهت است که مخالفین شیعیان می گویند اصل تشیع از یهودیت است.
باری، چون خبر شهادت علی -عليه السلام- در مدائن به ابن سبأ و اصحابش رسید، نپذیرفته و از سواری احوال آن حضرت را پرسیدند، وی گفت شقی امت او را ضربتی زد و آن حضرت شهید شد. ابن سبأ و پیروانش گفتند: دروغ می گویی ای دشمن خدا. سوگند به خدا اگر مغز علی را با هفتاد شاهد عادل که بر مرگش شهادت دهند، برایمان بیاوری، باور نمی کنیم، ما می دانیم که او نمی میرد و کشته نمی شود تا اینکه زمین را مالک شود و عرب را با عصای خویش هدایت کند. آنگاه همان روز رهسپار کوفه شدند و به خانة امیر المؤمنین رفته و همچون کسی که زنده است از وی اذن دخول خواستند! چون خانوادة آن حضرت گفتند: سبحان الله، آیا شما نمی دانید که امیر المؤمنین شهید شد؟! گفتند: ما می دانیم که او نه کشته می شود و نه می میرد! او نجوا را می شنود و از درون خانه های در بسته آگاه است و همچون شمشیر صیقل خورده در تاریکی می درخشد!!
مذهب دیگر مذهب پیروان عبدالله بن عمرو بن الحرب الکندری است که حربیه خوانده می شوند و به نظر آنان علی -عليه السلام- خدای عالمیان است!! و چون از خلق خود خشمناک شده، پنهان گردیده، اما بزودی ظهور خواهد کرد!!
2- گروه دوم به امامت فرزند علی -عليه السلام-، محمد حنفیه معتقد شدند، زیرا او در جنگ بصره پرچمدار پدرش بود، در حالی که حسنین -عليهما السلام- چنین نبودند. این گروه کیسانیه یا مختاریه نامیده می شوند. زیرا رهبر شان مختار بن ابی عبیدة ثقفی ملقب به کیسان بود.
مختار همان است که به خونخواهی امام حسین -عليه السلام- برخاست و عبیدالله بن زیاد و عمر بن سعد را کشت و مدعی بود که محمد حنفیه که پس از پدرش امامت از آن اوست، وی را بدین کار مامور کرده است. اینان پس از محمد حنفیه به امامت پسر ابو هاشم عبدالله و بعد از او به امامت محمد بن علی بن عبدالله بن عباس قائل اند.
3- دسته ای دیگر به امامت حضرت حسن به علی -عليه السلام- ملتزم شدند ولی پس از اینکه آن حضرت خلافت را به معاویه واگذار و با او مصالحه فرمود و مالی را که معاویه پس از صلح فرستاد، پذیرفت، شماری از این دسته، به آن حضرت طعن زده و به مخالفت برخاسته و از اعتقاد به امامتش عدول کرده و به جمهور مردم پیوستند و بقیه تا زمان شهادت آن حضرت بر عقیدة خود باقی ماندند و پس از وی به امامت برادرش حضرت حسین -عليه السلام- گرویدند و چون آن حضرت در دوران یزید و در حکومت ابن زیاد و توسط سپاه عمر بن سعد شهید شد، از اختلاف روش حسنین -عليهما السلام- دچار حیرت شدند و گفتند چرا حضرت حسن -عليه السلام- با اینکه یارانش بیش از یاران حسین بود صلح را پذیرفت و چرا حضرت حسین با قلت انصار و عدم توان قتال صلح نکرد تا اینکه تمام اصحابش کشته شدند؟ اگر کار حسن -عليه السلام- حق و واجب و صواب بود پس کار حضرت حسین -عليه السلام- خطا و باطل و غیر واجب بوده و اگر نه پس کار امام حسن -عليه السلام- صحیح نبوده! از اينرو در امامت هر دو امام تردید کرده و شماری از ایشان عقیدة عموم مردم را پذیرفتند و شماری دیگر در این زمان، همچون فرقة دوم که شرحشان گذشت به امامت محمد حنفیه قائل شدند. به گمان آنها بعد از حسنین -عليهما السلام- کسی که اقرب امیر المؤمنین باشد، جز محمد حنفیه باقی نمانده، پس او بعد از حسن و حسین به امامت اولی است و پس از حسین -عليه السلام- امامت با اوست.
دسته ای از این فرقه معتقد شدند محمد حنفیه همان مهدی و او وصی علی -عليه السلام- است و هیچ کس از خاندان امیر المؤمنین حق ندارد با او مخالفت کرده یا بی اذن او شمشیر کشد و حسن بن علی -عليه السلام- که با معاویه جنگید به اذن او بود و صلحش نیز به اذن او بود. خروج حسین و قتالش با یزید نیز به اذن او بود که اگر بی اذن او چنین می کردند، هالک و گمراه می شدند!!
این فرقه مختاریه ظاهراند و آنها را نیز در زمرة کیسانیه ذکر میکنند. این جماعت به تناسخ نیز قائل اند! و می پندارند که روح خداوند در پیامبر -صلى الله عليه وسلم- و روح پیامبر در علی و روح علی در حسن، روح حسن در حسین و به همین ترتیب روح هر امام در امام بعدی حلول می کند. به نظر آنان نمازهای یومیه پانزده عدد و هر نماز هفت رکعت است!!
گروهی از ایشان گمان دارند که توسط امامان باران می بارد و حجت آشکار می شود و ضلالت از بین می رود، کسی که تابع آنان شود نجات یابد و دیگران هلاک می شوند، بازگشت به سوی ایشان است. آنان چون کشتی نوح اند که هر کس داخل شود نجات یابد و هر که بازماند غرق شود.
سپس در میان این گروه دسته های مختلفی با ادعاهای گوناگون ظهور کردند، فی المثل طائفه ای از ایشان پس از ابو هاشم عبدالله بن محمد حنفیه مدعی امامت عبدالله بن عمرو بن حرب الکندی الشامی شدند، این گروه نیز به تناسخ معتقد بوده و در حق عبدالله بن عمرو غلو می کردند.
دسته ای دیگر ادعا کردند که محمد حنفیه نمرده است بلکه بین مکه و مدینه در کوه رضوی مقیم و از انظار غائب گردیده و در آینده باز می گردد و جهان آکنده از ظلم و جور را از قسط و عدل سرشار خواهد ساخت. و .... جالب است بدانیم که همة این فرق عقاید خود را از جابر بن عبدالله انصاری و جابر بن یزید جعفی روایت می کنند!!
جماعتی از شیعیان تابع ابی الخطاب محمد بن ابی زینب الاجدع الاسدی شدند و پنداشتند که در هر زمان دو رسول موجود است، یکی رسول ناطق و دیگر رسول صامت! از جمله محمد -صلى الله عليه وسلم- رسول ناطق و علی رسول صامت بوده است و آیة شریفة
)ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا كُلَّ مَا جَاءَ أُمَّةً رَسُولُهَا كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ( (مؤمنون / 44)
«آنگاه رسولان خود را پیاپی فرستادیم».
را موافق مقصود خود تأویل می کردند!
دسته ای از آنها از این حد هم گذشتند و ادعا کردند که محمد و علی – نعوذ بالله – خدایند !!! و چون این رای آنان به اطلاع امام صادق -عليه السلام- رسید ابو الخطاب و پیروانش را لعنت کرد و از ایشان برائت جست.
سپس پیروان ابو الخطاب به چند فرقه تقسیم شدند، گروهی به الوهیت امام صادق قائل شده و چنانکه در کتب ملل و نحل مسطور است، ازدواج خواهر و برادر و بسیاری از محرمات دیگر را حلال شمردند!
دستهای دیگر از پیروان ابو الخطاب که مخمسه نام دارند معتقدند که خداوند متعال - نعوذ بالله – همان محمد است که وی به پنج صورت ظهور کرده است یعنی به صورت محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین! از نظر آنان چهار صورت از این صور خمسه حقیقت ندارد و صورت اصلی همان محمد است و او اولین کسی است که ظاهر شده و اولین ناطقی است که سخن گفته است! اینان معتقدند که همان حقیقت محمدیه است که به مصداق هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد. زمانی در صورت حضرت آدم و زمانی در صورت نوح یا ابراهیم یا موسی یا عیسی بوده است! و همچنانکه حقیقت محمدیه در عرب به صور مختلف ظهور کرده، در عجم نیز به صورت پادشاهان و کسرایان در آمده و در هر دوره به صورت لایق همان زمان ظاهر می شود. این حقیقت ابتداء به صورت نورانیت در آمد و بندگان را به وحدانیت خویش فرا خواند، لیکن او را انکار کردند، لذا از باب نبوت نمودار شد، باز هم او را انکار کردند، ناگزیر به صورت امامت در آمد که البته باطنش همان محمد است، و در این حالت او را پذیرفتند. در نزد این طائفه ظهور خدا، صورت امامت دارد و دارای بابی است که در هر زمان شکل خاصی دارد، چنانکه در صدر نبوت سلمان فارسی این باب بود و بعد به صورت محمد بن ابی الخطاب در آمد و .... الخ
گروهی از شیعیان پس از شهادت امام حسین -عليه السلام- از میان فرزندان آن حضرت به امامت پسرش حضرت علی بن الحسین -عليه السلام- قائل شدند. وی ملقب به سید العابدین و کنیه اش ابو محمد و ابوبکر بود که البته کنیة ابوبکر بر سایر کنیه های او غلبه داشته و مشهورتر است.
فرقه ای دیگر معتقدند که امامت بعد از امام حسین -عليه السلام- منقطع شد و ائمه همان سه تن (یعنی حضرت علی وحسن و حسین، علیهم السلام) بوده اند که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آنان را با نام و نشان معرفی کرد و آنها یکی بعد از دیگری بر مردم حجت اند و آنان نیز به وظیفة خویش چنان عمل کردند که مردم از امام بی نیاز شدند. این گروه پس از این سه بزرگوار، دیگران را به عنوان امام نمی پذیرند و معتقدند که آنها نه برای امامت بلکه برای انتقام از دشمنان خویش، رجعت خواهند کرد و معنای ظهور مهدی و قیام قائم به نظر آنان همین است.
فرقهای دیگر قائلاند به اینکه امامت بعد از حسنین -عليهما السلام- در فرزندان این دو امام است و در دیگر اولاد علی -عليه السلام- نیست و فرزندان این دو برای امامت یکسان اند و معلوم نیست کدام امام خواهد بود، بلکه هر کس از ایشان با شمشیر قیام کند، همچون علی -عليه السلام- از جانب خداوند امام واجب الاطاعه است و همة خاندانش و سایر مردم باید از او پیروی کنند، حتی اگر او مردم را به رضای آل محمد دعوت نماید، و در صورت قیام او اگر کسی از اطاعت او تخلف کند و مردم را به سوی خویش دعوت نماید، اگر چه از اهل بیت باشد، کافر است! و هر یک از اهل بیت که قیام نکند و پرده بیندازد و در خانه بنشیند، اما ادعای امامت نماید، کافر و مشرک و گمراه است و پیروانش نیز چنین اند!
این گروه فرقه ای از شیعیان زیدی اند که سرحوبیه یا جارودیه نامیده می شوند و پیروان ابی الجارود زیاد بن منذر و ابو خالد یزید بن ابو خالد واسطی می باشند.
شیعیان زیدی فرق متعددی از قبیل صباحیه و یعقوبیه و عجلیه و بتریه و مغیریه و .... را تشکیل می دهند.
گروهی از شیعیان نیز پس از حضرت علی بن حسین به امامت فرزندش ابو جعفر محمد بن علی بن حسین ملقب به باقر العلم گرویدند و تا زمانی که آن حضرت حیات داشت، در اعتقاد به امامتش باقی ماندند، مگر عده ای که از فردی موسوم به عمر بن ریاح شنیدند که وی اظهار کرد از حضرت باقر سؤالی پرسید و سالی دیگر همان سؤال را مجددا از امام پرسید و امام این بار جوابی غیر از جواب قبلی داد! وی به امام گفت : این جواب غیر از پاسخ سال گذشته است. امام به او فرمود که چه بسا جواب من به سبب تقیه بوده است! از اينرو عمر بن ریاح در کار امام باقر به تردید افتاد و از اعتقاد به امامت آن حضرت عدول کرد و گفت امام حق در هیچ شرایطی فتوای باطل نمی دهد. بدین ترتیب او همراه عدهای دیگر، مذهب بتریه را اختیار کردند.[3]
پس از وفات امام باقر -عليه السلام- پیروانش به دو دسته تقسیم شدند :
1- گروهی به امامت محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن المجتبی -عليه السلام- معروف به نفس زکیه گردیدند. وی در مدینه قیام کرد و در همانجا شهید شد. ولی این گروه معتقدند که مهدی قائم اوست و مرگش را منکر شدند و گفتند که او زنده و مقیم کوهی در بین راه مکه و مدینه است و بزودی خروج خواهد کرد!
2- فرقه ای دیگر به امامت ابو عبدالله جعفر بن محمد معتقد شدند و بر این عقیده باقی بودند تا اینکه آن حضرت اسماعیل را به عنوان امام پس از خویش معرفی کرد اما اسماعیل در زمان حیات آن حضرت دارفانی را وداع گفت! و امام پس از مرگ فرزندش فرمود : همانا در مورد امامت اسماعیل برای خداوند بداحاصل شده است! از اينرو عده ای از پیروان آن حضرت از اعتقاد به امامتش عدول کرده و مسألة بدا را نیز نپذیرفتند و گفتند آن حضرت به ما سخن نادرست گفته و معلوم می شود که وی امام نبوده و به فرقة بتریه پیوسته و سخن سلیمان بن جریر را در مورد شیعیان پذیرفتند.
سلیمان بن جریر می گفت : ائمة شیعه برای پیروان خویش دو عقیده وضع کرده اند که با این دو عقیده هیچ وقت کذب و خطای امامشان آشکار نمی شود، این دو عقیده عبارتاند از مسألة بدا و دیگر مسألة تقیه :
الف) مسألة بدا : چون ائمة شیعه از نظر پیروانشان در امر توضیح و تبیین احکام و معارف دین، همچون انبیاء دارای منصبی الهی هستند و در علم به آنچه بوده و خواهد بود و در خبر دادن از آینده، گویی قائم مقام انبیاء می باشد!، پس اگر چیزی که گفته اند واقع شد، می گویند : آیا از قبل نگفتیم که چنین خواهد شد؟ زیرا ما از جانب خداوند همچون پیامبران تعلیم گرفته ایم! و اگر چیزی که گفته اند واقع نشد، می گویند : برای خداوند بدا حاصل شده و آنچه را گفتیم محقق نفرمود!!
ب) مسألة تقیه : چون سؤالات شیعیان از ائمه در معارف و احکام شرع و مسائل حلال و حرام و دیگر مورد دین بسیار شد و آنان نیز به این سؤالات پاسخ گفتند، پیروانشان این جواب ها را نوشته و تدوین کردند و ائمه نیز این پاسخ ها را به سبب طول زمان و تفاوت اوقات حفظ نکردند، زیرا این مسائل در یک زمان واحد گفته نشده بود، بلکه در سال های متعدد و ماهها و اوقات گوناگون بیان گردیده بود، در نتیجه در یک مسأله چندین جواب مختلف و متباین گرد آمد و پیروان در مورد این اختلاف و تخلیط در پاسخ ها، از ائمه سؤال کردند و این کار را نادرست شمردند، اما ائمه پاسخ دادند که ما این جواب ها را به عنوان تقیه گفته ایم و ماییم که باید پاسخ گوییم زیرا پاسخ گویی بر عهدة ماست و ما به مصلحت و اینکه برای بقای ما و شما و محافظت خودمان و شما از دشمن، چه باید کرد، آگاهتریم[4]!!
بدین ترتیب در چه صورت خطای آنان آشکار می شود و چگونه می توان درست را از نادرست تشخیص داد؟!!
سخنان سلیمان بن جریر در عده ای از شیعیان پذیرفتند و از قول به امامت جعفر بن محمد عدول کردند.
باری پس از وفات جعفر بن محمد پیروانش به شش دسته نقسیم شدند :
1- عده ای مرگ او را انکار کرده و گفتند او زنده است و نمی میرد تا مجددا ولایت بر مردم را به دست گیرد، او مهدی قائم است و روایت کردند که او فرموده است : اگر دیدید که سرم از کوهی به پایین می غلطد، باور نکنید، زیرا من صاحب شمایم! این فرقه را ناووسیه نامند.
2- فرقه ای قائل شدند به اینکه پس از جعفر بن محمد، فرزندش اسماعیل که در زمان حیات پدرش در گذشته بود، امام است! و مرگ او را انکار کرده و گفتند مسألة مرگ او بر مردم مشتبه شده، زیرا پدرش به امامت او تصریح کرده و امام دروغ و نادرست نمی گوید : اسماعیل همان قائم است و نمی میرد تا اینکه زمین را مالک شود و به امارت مردم اقدام نماید. اینان اسماعیلیه خالص اند.
لازم است بدانیم که مادر دو فرزند امام صادق یعنی اسماعیل و عبدالله، فاطمه بنت حسن بن حسن المجتبی -عليه السلام- است.
3- گروهی گفتند که پس از جعفر بن محمد، نوادة آن حضرت یعنی محمد بن اسماعیل بن جعفر امام است و امامت از اسماعیل فقید به فرزندش محمد می رسد و برای غیر او امامت ممکن نیست، زیرا بعد از حسنین -عليهما السلام- امامت را از برادر به برادر منتقل نمی شود و جز در اعقاب نیست، یعنی فقط از پدر به پسر منتقل می شود.
اما اسماعیلیه خالص را در واقع باید همان خطابیه یعنی پیروان ابو الخطاب محمد بن ابی زینب الاسدی الاجدع دانست که ادعا کردند ابو الخطاب پیامبری مرسل است که جعفر بن محمد او را به سوی مردم مبعوث کرده است!!
بعدها گروهی از پیروان ابو الخطاب به مرگ اسماعیل اقرار کرده و به فرقة شمارة سه یعنی پیروان محمد بن اسماعیل پیوستند، پیروان محمد بن اسماعیل را قرامطه می نامند و به نظر آنان ائمه هفت نفر و عبارتاند از : علی – حسن – حسین – علی بن الحسین – محمد بن علی – جعفر بن محمد و محمد بن اسماعیل که همان امام قائم است.
از پیروان این گروه، دسته ای منشعب شده و فرقة مبارکه نام گرفتند.
4- فرقة چهارم گفتند که پس از جعفر بن محمد فرزند دیگرش محمد که مادرش حمیده نام داشت، امام است. پس از او نیز فرزندانش امام خواهند بود. این دسته سمیطیه نام دارند.
5- فرقه ای به امامت برادر اسماعیل، عبدالله الأفطح بن جعفر قائل شدند، زیرا وی در زمان جعفر بن محمد بزرگترین فرزند آن بزرگوار بود، وی به جای پدر نشست و خود را امام و وصی پدرش خواند. همچنین روایاتی نقل کردند که جعفر بن محمد و پدرش فرموده اند : امامت در اولاد امام، با فرزند بزرگتر است.
اکثریت پیروان جعفر بن محمد و بزرگان اصحاب وی و مشایخ و فقهای شیعه به جز تعداد اندکی به امامت عبدالله گرویدند و با قاطعیت قائل شدند به اینکه امامت در عبدالله و پس از وی در فرزندان اوست. این فرقه فطحیه نامیده می شوند.
چون عبدالله در گذشت و فرزند پسری از او باقی نماند در امامت او تردید کرده و اکثریت پیروانش به امامت برادرش موسی بن جعفر گرویدند و شمار اندکی نیز ادعا کردند که عبدالله از یک کنیز فرزندی به نام محمد داشته که او پس از مرگ پدر به خراسان رفته و او همان قائم منتظر است.
6- فرقة ششم پس از جعفر بن محمد، امامت را در فرزندش موسی دانستند و وجوه اصحاب جعفر بن محمد که عبارت اند از: هشام بن سالم جوالیقی – عبدالله بن ابی یعفور – عمر بن یزید بیاع السابری – محمد بن نعمان ابو جعفر احول معروف به مؤمن الطاق – عبید بن زراره بن اعین – جمیل بن دراج – ابان بن تغلب و هشام بن الحکم و چند تن دیگر امامت موسی را پذیرفتند.
پس از مرگ عبدالله بن جعفر پیروانش جز اندکی انتقال امامت از برادر به برادر را جایز شمرده و به پیروان موسی بن جعفر پیوستند که از آن جمله اند : عبدالله بن بکیر بن اعین و عمار بن موسی الساباطی.
مدتی بعد، هنگامی که برای دومین بار، موسی بن جعفر در زمان هارون الرشید محبوس گردید و در زندان وفات یافت، گروهی از پیروانش در امامت وی تردید کرده و به پنج فرقه منقسم شدند :
1- فرقه ای قائل شدند که او قائم بود و در گذشت و امامتی پس از او در هیچ یک از فرزندانش نیست. این گروه معتقد بودند که وی رجعت کرده ولی در محلی مخفی است که فقط برخی از موثقین می دانند و او به اصحاب مورد اعتماد خویش امر و نهی می کند.
2- گروهی دیگر نیز گفتند او مرده است ولی همچون حضرت عیسی -عليه السلام- رجعت خواهد کرد ولی هنوز رجعت نکرده و قائلین به رجعت وی را تکذیب می کردند.
3- شماری دیگر گفتند موسی بن جعفر نمرده و نخواهد مرد تا اینکه شرق و غرب زمین را مالک شود و زمین آکنده از ظلم و جور را از عدل و داد سرشار سازد و او مهدی قائم است. وی چون بیم قتل خود را داشت، صبح از زندان خارج شد و دیگر کسی او را ندید و سلطان و یارانش برای به اشتباه انداختن مردم، کسی را که در زندان مرده بود، در گورستان قریش و در همین قبری که ادعا می شود مرقد موسى بن جعفر است، دفن کردند ولی دروغ می گویند زیرا او از مردم غائب گردیده و در این باب روایتی از امام صادق نقل کردند که فرمود : او مهدی قائم است و اگر دیدید که سرش از کوهی به پایین می غلطد، باور نکنید که او صاحب شما و قائم است!
4- فرقه ای که همسویه نامیده می شوند، به تبعیت از محمد ابن بشیر مولی بنی اسد گفتند که موسی بن جعفر محبوس نشده و نمرده است، بلکه او مهدی قائم است که غیبت کرده و در مدت غیبت انگشتر خویش و آنچه را که پیروان بدان محتاج اند به محمد بن بشیر عطا کرده، و او را وصی خود قرار داده و ادعا کردند هر که اعم از علی بن موسی یا دیگر فرزندان موسی بن جعفر ادعای امامت کنند، مبطل و کاذب و کافر و غیر حلال زاده اند!! این گروه را واقفیه نیز می گویند.
5- عده ای با قطع و یقین مرگ موسی بن جعفر را پذیرفتند و گفتند وی در زندان سندی بن شاهک با میوة مسمومی که یحیی برمکی برای وی فرستاد، مسموم شد و در گذشت و امام پس از او علی بن موسی الرضا است و گفتند که آن حضرت در مورد پسرش علی وصیت و قبل از حبس به امامت او اشاره کرده است. به این گروه که قاطعانه وفات موسی بن جعفر را پذیرفتند قطعیه گویند.
پس از وفات علی بن موسی الرضا نیز پیروانش به پنج گروه منشعب شدند :
1- فرقه ای گفتند که علی بن موسی جز محمد بن علی بن موسی که در آن زمان طفلی نابالغ بود و بعدها داماد مأمون عباسی شد فرزندی نداشته است و او امام است.
2- دستهای از فرقة مرجئه که محدثه نام داشتند، امامت آن حضرت را پذیرفتند، ولی پس از وفات وی مجددا به عقیدة قبلی خویش بازگشتند!
3- فرقه ای از زیدیه پس از اینکه مأمون عباسی حضرت علی بن موسی را به ولایت عهدی برگزید و فضل او را آشكار نمود و برای او از مردم بیعت خواست، امامت او را پذیرفتند، ولی پس از اینکه وی در زمان حیات مأمون در گذشت، به عقیدة سابق خود بازگشتند!
4- فرقه ای موسوم به مؤلفه پس از اطلاع از مرگ حضرت موسی بن جعفر، امامت علی بن موسی را پذیرفتند، ولی پس از مرگ آن حضرت از قول به امامت وی عدول کرده و مجددا در حضرت موسی بن جعفر توقف کردند!
5- فرقه ای گفتند پس از علی بن موسی برادرش احمد بن موسی بن جعفر معروف به شاه چراغ امام است. این گروه سخنانی گفتند که به اقوال فرقة فطحیه که از پیروان عبدالله بن جعفر بودند، شبیه بود و همچون آنان انتقال امامت به برادر را جایز شمردند.
سبب آنکه گروهی امامت احمد بن موسی (شاه چراغ) را پذیرفتند و گروهی نیز پس از وفات حضرت علی بن موسی به توقف در امامت حضرت موسی بن جعفر بازگشتند آن بود که به هنگام وفات علی بن موسی پسرش محمد هفت ساله بود از اينرو گفتند که امامت در غیر بالغ جایز نیست.
اما کسانی که امامت ابو جعفر محمد بن علی بن موسی را پذیرفتند در کیفیت علم وی اختلاف کردند و از جمله گفتند که امام باید عالم باشد در حالی که محمد بالغ نیست و پدرش نیز وفات یافته، پس از چگونه و از چه کسی تعلیم گرفته است؟ و آراء گوناگونی اظهار داشتند که علاقمندان می توانند در این مورد به کتب مفصل مراجعه کنند.
پس از محمد بن علی گروهی به امامت فرزند و وصی آن حضرت، علی بن محمد گرویدند مگر عده ای که به امامت برادرش موسی بن محمد بن علی بن موسی معروف به موسی مبرقع[5] گرویدند، ولی آن جناب ایشان را نپذیرفت و از آنان تبری جست و آنان را تکذیب کرد. لذا آنان نیز امامت علی بن محمد را پذیرفتند!
گروهی از پیروان علی بن محمد در زمان حیات وی ادعای نبوت فردی موسوم به محمد بن نصیر النمیری را پذیرفتند و نمیریه نامیده شدند، وی ادعا می کرد که علی بن محمد او را به نبوت فرستاده است!! وی معتقد به تناسخ بود و عقاید زشتی داشت و بسیاری از محرمات را حلال اعلام کرد!
پس از وفات علی بن محمد عده ای به امامت فرزندش معروف به سید محمد معتقد شدند که در زمان پدرش وفات یافته بود و پدرش فرموده بود در مورد امامت وی بدا حاصل شده است! اما این گروه مسألة بدا را نپذیرفته و می گفتند که وی در واقع نمرده است، زیرا پدرش او را به عنوان امام پس از خویش معرفی کرده است و جایز نیست که امام دروغ و نادرست بگوید، پس او نمرده، بلکه چون پدرش بیم قتل وی را داشته، وی غائب شده است و او مهدی قائم است و سخنانی شیبه سخنان پیروان اسماعیل بن جعفر گفتند.
گروهی دیگر امامت حسن بن علی معروف به حسن عسگری را پذیرفتند و گفتند پدرش او را وصی خود قرار داده و گروهی اندک نیز امامت برادرش جعفر بن علی را پذیرفتند.
پس از وفات امام حسن عسكري، پیروانش به پانزده فرقه تقسیم شدند :
1- فرقه ای که به نام امامیه شناخته می شوند، گفتند خدا را در زمین از فرزند حسن بن علی، حجتی است که جانشین پدر است.
2- فرقة دوم گفتند حسن بن علی زنده است ولی غائب شده و او امام قائم است زیرا جایز نیست او که فرزند یا جانشین مشخصی ندارد، بمیرد!
3- فرقه ای گفتند درست است که حسن بن علی در گذشت ولی مجددا زنده شد زیرا زمین از حجت ظاهر خالی نمی ماند و او امام قائم است، و روایتی از امام صادق نقل کردند که فرموده است : امام قائم را از آن رو قائم گویند که او پس از مرگش قیام می کند!
4- عده ای گفتند مرگ حسن بن علی صحت دارد، زیرا اخبار مرگش بسیار است و خبری این چنین را نمی توان تکذیب کرد، اخبار فرزند نداشتن آن نیز چنین است و قابل تکذیب نیست، پس با ثبوت این دو مسأله پس از حسن عسكري امامت ختم گردید و کسی پس از وی امام نیست و این امر عقلا و قیاسا نیز بلا اشکال است، زیرا همچنانکه نبوت و رسالت پس از پیامبر -صلى الله عليه وسلم- ختم گردید و پس از آن حضرت، رسولی نخواهد آمد، جایز است که امامت نیز ختم شود.
5- گروهی دیگر گفتند حسن بن علی در گذشت و چون پسری نداشت امامت تا وقتی که خداوند از آل محمد -صلى الله عليه وسلم- قائمی را بر انگیزد ختم گردید و ممکن است آن فرد، خود حسن بن علی یا یکی از آباء وی باشد.
6- دسته ای دیگر گفتند حسن و جعفر بن علی هر دو امام نبودند و امام همان محمد بن علی معروف به سید محمد بود که در زمان پدرش وفات یافت، زیرا پدرش به امامت او تصریح کرده بود، ولی به امامت حسن و جعفر تصریح نکرده است.
برخی از ایشان ادعا کردند که سید محمد نمرده بلکه پدرش او را از بیم آنکه مقتول شود پنهان کرده و اگر همچنانکه امامت حسن و جعفر بن علی صحیح نبود، امامت سید محمد نیز صحیح نباشد، در حقیقت امامت پدرش نیز صحیح نبوده و این جایز نیست.
7- فرقه ای دیگر همچون فرقة فطحیه امامت را در برادر جایز دانسته و گفتند حسن بن علی در گذشت و جانشینی نداشت و پس از او برادرش جعفر بن علی امام است.
8- شماری دیگر نیز گفتند که جعفر بن علی امام است زیرا پدرش علی بن محمد به امامت او اشاره کرده و اعتقاد به امامت حسن بن علی اشتباه و خطا بوده و واجب است که امامت جعفر را بپذیریم.
9- گروهی دیگر قولی مشابه قول فقها و صاحب نظران فطحیه گفتند و ادعا کردند که حسن بن علی در گذشت و او را پدرش به امامت نصب کرده بود و امامت جز در بزرگترین فرزندی که پس از پدر باقی مانده، نیست، پس امام بعد از حسن بن علی برادرش جعفر بن علی است و برای غیر او جایز نیست، زیرا حسن فرزند نداشت و نیز برادری غیر از جعفر نداشت پس همچنانکه حضرت جعفر بن محمد امامت را به عبدالله الأفطح واگذاشت و پس از او امامت را به برادر وی موسی واگذار کرد، پس در این مورد نیز جعفر امام است.
10- فرقه ای دیگر که نفیسیه نام دارند، گفتند: امام، سید محمد بود که توسط پدرش علی بن محمد برای امامت معرفی شده بود، آنگاه در امامت سید محمد برای خدا بدا حاصل شد و او نیز به سفارش پدرش، امامت خود را به برادر خویش واگذار کرد.
11- دسته ای دیگر قائل شدند به اینکه حسن بن علی در گذشت ولی از او فرزند بالغی به نام محمد باقی مانده که تنها فرزند حسن بن علی و امام پس از اوست. و حسن عسگری به امامت او اشاره فرموده اما به او امر کرده که پنهان شود و او از بیم عمویش جعفر بن علی در تقیه و استتار است!
این فرقه جعفر بن علی را فرزند امام نمی دانند و او را به غیر پدرش نسبت می دهند و دربارة او قول عظیم دارند!!
12- فرقة دیگر قول فرقة یازدهم را که مدعی است آن حضرت فرزندی به نام محمد داشته تکذیب کرده و گفتند که فرزند حسن ابن علی، محمد نیست بلکه آن حضرت فقط یک فرزند به نام علی داشته که خواص اصحاب پدرش او را دیده اند!
13- گروهی دیگر گفتند که حسن بن علی فرزندی داشته که هشت ماه پس از وفات وی به دنیا آمده و او مخفی است و نام و مکانش معلوم نیست! و روایتی از امام رضا نقل کردند که فرمود : در آینده به جنینی در شکم مادرش و به طفلی شیرخوار آزمایش شوید!
14- فرقة چهاردهم گفتند حسن بن علی اصلا فرزندی نداشته است زیرا ما با تمام وسائل و آشکار و پنهان و چه در زمان حیات حسن و چه بعد از وفاتش، تحقیق کردیم و اثری از فرزند نیافتیم. اگر بتوان گفت که حسن بن علی در گذشت اما او فرزندی آشکار و شناخته شده نداشت بلکه فرزندی داشته که مستور است، می توان دربارة هر متوفای بی فرزندی نیز چنین ادعایی مطرح کرد، از جمله فطحیه نیز می توانند نسبت به عبدالله بن جعفر چنین ادعا کنند و حتی می توان ادعا کرد که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- نیز فرزندی مستور داشته که پیامبر است!!
15- فرقة پانزدهم قائل اند که ما نمی دانیم در این باره چه بگوییم، امر بر ما مشتبه گردیده است و نمی دانیم که حسن بن علی پسری داشته یا نه؟ و آیا برادرش جعفر امام است یا خیر؟ ما منکر مرگ حسن عسكري نیستیم و به رجعت او نیز عقیده نداریم و در مورد فرزند غیر او نیز قائل به امامت نیستیم، بدین سبب توقف می کنیم و کسی را امام نمی شماریم تا اینکه خدا هر گاه که بخواهد امر خود را ظاهر نموده و حقیقت را بر ایمان بیان فرماید.
این بود شمه ای از اختلاف دوستداران اهل بیت در عصر ائمه که ما چنانکه گفتیم به اختصار تمام از معتبرترین کتب ملل و نحل که تألیف دو تن از قدمای دانشمندان شیعه است نقل کردیم.
اگر احادیثی که در آنها امامت ائمة اثنی عشر یکی پس از دیگری به صراحت ذکر شده حقیقت می داشت آیا این همه طوائف و فرق گوناگون در دوستداران اهل بیت و شیعیان خالص و مخلص ائمه پیدا می شد؟
آیا امکان داشت که امام منصوب من عند الله برخلاف آن نصوص، نخست فرزندی را به امامت معرفی کرده و پس از مرگ وی، فرزند دیگرش را معرفی فرماید؟
آیا ممکن بود که شیعیان در این موضوع که آیا امامت در غیر از حسنین -عليهما السلام- قابل انتقال به برادر هست یا نه، تا این اندازه دچار تردید و اختلاف شوند؟ و آیا هادیان امت، آن نصوص را از امت پنهان می کردند!
آیا واقعا بر رسول خدا از هر فریضه ای واجبتر نبود، به جای آنکه ائمه را در خلوت به جابر بن عبدالله و ... معرفی فرماید که اثری در هدایت اکثریت امت نداشته است، تعداد و نام ائمه و اصول و احکام امامت را چنان به امت اعلام فرماید که شبهه ای برای احدی و یا لااقل برای دوستداران اهل بیت باقی نماند و حجت بر آنان تمام شود و این اندازه سرگردان نشوند؟!
باری با اندکی انصاف و دقت و تحقیق بیغرضانه در این نصوص می توان دریافت که اغراض سوء سیاست ها و خصومت دشمنان لدود مسلمین، این ادعا را به میدان آورد و بر اثر آن امت اسلامی به بلایای عظیمی مبتلا شدند که از همه بدتر و زیانبارتر اختلاف و افتراق است!
1- امیدواریم با توجه به آنچه تاکنون از نظر خوانندة عزیز گذشت بر جویندگان حقایق و طالبان صادق حق و حقیقت، مبرهن و مسلم شده باشد که مسألة امامت بدین صورت که در میان ما شایع است و در امت اسلام باعث خسارات و اختلافات و نزاع و دشمنی و ضعف و سرافکندگی بسیار گردیده که اگر عقل و تعالیم شرع را صادقانه رهبر و رهنمای خود بگیریم، خواهیم دید که غیر از آن است که اکنون درمیان ما معروف و رایج است، در حالی که اگر این مسأله را آنسان که شارع مقدس پایه ریزی کرده و اساس آن را چیده بفهمیم خود موجب فوز و فلاح و نجات و نجاح امت اسلام خواهد بود.
2- چنانکه گذشت موضوع نص برخلافت اشخاصی معین از جانب شرع، خواه ابوبکر یا علی -عليه السلام- و یا هر کس دیگر، حقیقت ندارد و متکی به آیات الهی نیست.
3- فضل علی بن ابی طالب -عليه السلام- و لایق بودن او به خلافت رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بر هیچ محقق منصفی مخفی نیست. اگر آن جناب، به شرحی که گفتیم برای خویشتن مسؤولیتی الهی در احراز خلافت قائل بود، قطعا از هیچ کوششی و انذاری در تحقق این امر الهی کوتاهی نکرده و بیش از این در احراز خلافت جهد و جهاد کرده و به هیچ وجه با غاصبین بدعتگذار تساهل و مداهنه نکرده و در اعلان و تعلیم و ارشاد مردم نسبت به مسألة امامت منصوصة الهیه لحظه ای درنگ نمی فرمود.
4- احادیث و اخبار صحیحی که از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در فضائل و مناقب علی مرتضی -عليه السلام- صادر شده در واقع ناضر به این است که حضرت از عالیترین الگوهای اسلام و این حقیقت را فرق اسلامی انکار ندارند و جای مناقشه نیست و به هر حال آن بزرگوار امام المتقین است.
5- اصحاب رسول الله -صلى الله عليه وسلم- را که به نحوی انکار ناپذیر ممدوح بسیاری از آیات قرآن اند، و احادیث مجعولی چون حدیث «ارتد الناس بعد النبی الا الثلاث» یعنی: پس از پیامبر، مردم به جز سه تن مرتد شدند! اگر به دیدة تحقیق و تأمل دیده شود، در واقع به نوعی رد آیات قرآن است و گمان ندارم هیچ مؤمنی به چنین امری راضی شود.
6- احادیثی که فرق مختلف اسلامی..... دربارة منصوصیت ائمه و رهبران خویش در کتب خود گرد آورده اند – چنانکه تا حدودی در این اوراق روشن شد – ساخته و پرداختة جاعلین کذاب و بدخواهان و فرصت طلبان بی تقوی و بافتة متعصبان جاهل بوده که ریشه در سیاست های آن دوره داشته و از جویبار تعصب و فرقه گرایی آب میخورد و نباید آنها را مورد اعتنا و اعتماد قرار داد.
فراموش نکنیم که خداوند متعال نیز تفرق و شیعه شیعه شدن و عدم اتحاد را از انواع عذاب شمرده (انعام / 65) و فرموده که پیامبر اکرم هیچ نسبتی با چنین کسانی ندارد (انعام / 159).
اما امامت و فقاهت ائمه – علیهم السلام – در بیان احکام و معارف دین است که باید عموم مسلمین به احادیث واقعی آنان که قطعا موافق با قرآن است، رجوع کرده و از این ذخائر گرانبها بهره گیرند .
7- اهمیت بیش از حد و تقدس که در مذاهب به اشخاص معینی داده می شود با حقیقت و روح تعالیم دین و توحید خالص سازگار نیست بلکه ضد آن است و اعمالی که در تکریم و احترام مبالغه آمیز آنان صورت می گیرد و حتی صورت عبادت و اعمال شرعی به خود گرفته، علاوه بر آنکه مخالف روح شریعت است باعث می شود که مرتکبین آن در عوض، از اعمالی که منظور و مطلوب شرع است، کوتاهی ورزند، که به فرمایش امیر المؤمنین «ما احدث بدعة الا ترکت بها سنه فاتقوا البدع و الزموا المهیع» : بدعتی گذاشته نشد، مگر آنکه سنتی به جای آن ترک گردید، از بدعتها بپرهیزید و راه راست را ملازم شوید. (نهج البلاغه خطبة 145) چنانکه وضع موجود ما نیز مبین این حقیقت است.
8- اکثر اعمالی که در میان شیعیان به نام شعایر دین صورت می گیرد از قبیل تعمیر مقابر و تعظیم مشاهد و عزاداریها و زنجیرزنی و نذر برای غیر خدا و موقوفات و توسلات و ... اگر به دیدة تحقیق نگریسته شود مخالف شرع انور و مباین با تعالیم پیامبر و ائمة بزرگوار اسلام بوده و شرک خالص است و به سبب وجود چنین خرافاتی است که احکام مهمة اسلام که در درجة اول توحید عبادت و توحید کلمة مسلمین و اجتماع و جماعت و جهاد و اجتهاد در اعتلای کلمه الله و اجرای حدود و قوانین و مقررات اسلام است، چنان منسی و متروک است که نه تنها عوام الناس از آن بی اطلاع اند بلکه خواص نیز بدان اعتنای چندانی ندارند.
از اينرو بر عهدة علمای خدا ترس و فداکار است که از بیان حقایق شریعت ابا نکرده و مسلمین را از حقایق تعالیم اسلام آگاه سازند.
9- بعضی کتب موجوده بین مسلمین(به خصوص شیعه) مشحون به خرافات و مملو از مطالبی است بغض آفرین و نفاق انگیز و عداوت خیز که بر فاصلة برادران ایمانی از یکدیگر می افزاید و لازم است که این کتب تنقید و تنقیه و تصفیه و تطهیر شود تا از آثار شوم آن هر لحظه مسلمین مسموم نشوند.
البته علمای سوء و کتمان کنندگان حقایق دین نیز که به تحریک شیطان و اغوای نفس، اینگونه مطالب را ترویج و تلقیق می کنند باید مورد بی اعتنایی قرار گیرند.
10-اینگونه آثار تحقیقی که ما و امثال ما به توفیق خدای متعال بدان پرداخته ایم باید از جانب خیرخواهان امت و دوستداران حقیقت ازدیاد و تکثیر شود و دانشمندان متقی و منصف و حقجو بدان بپردازند و آحاد امت اسلام را از آن آگاه سازند. باشد که به توفیق پروردگار مهربان عظمت اسلام تجدید شود و آب رفته به جوی باز آید.
از خدا می خواهم که این تحقیق، در اتحاد متین و اتفاق راستین مسلمین و تقریب قلوب مؤمنین مؤثر افتد.
اللهم آمين وما توفيقي إلا بالله عليه توکلت وإليه أنيب، إن أريد إلا الإصلاح ولا حول ولا قوة الا بالله العلي العظيم.
بزودی نه دیر آرد این نخل بار اگر یار باشد فضل پرودگار
حیدر علی قلمداران
از خواننده التماس دعا دارم.
([1])- نباید استبعاد شود که چگونه علمای مشهور شیعه چون صدوق و مفید و طوسی و امثال ایشان به کذب و سایر عیوب این قبیل روایات توجّه نکردند و با نقل این اخبار میلیونها مسلمان را به تفرقه و دوری از هم و خصومت با یکدیگر کشاندند، زیرا بر همه آشکار است که «حب الشئ یعمی و یصم» چون آل رسول – صلوات الله علیهم – که واجد فضائل کثیره و طبعا مورد محبت و ارادت و احترام مردم بودند، مظلوم و محبوس و شهید گردیدند، مخالفان از جمله برخی از دوستان جاهل و گروهی از دشمنان اسلام برای تضعیف موقعیت خلفا در میان مردم، روایاتی جعل کرده، در بین مردم پراکندند و علمایی از قبیل نامبردگان چنان در مذهب خویش تعصّب داشتند و بر اثبات حقّانیّت مذهب خویش و دفاع از مسلک خود و ترویج و تبلیغ آن حریص بودند که شدّت علاقه آنان به مذهبشان و بغض و عداوتی که نسبت به مخالفان داشتند، مانع تفکر و تامل جدی و تدقیق منصفانه در اقوال و آراء مشاهیر خودشان بود و چون کثیری از آنان از عقیده و کتب و آثار مذاهب دیگر جز بدگمانی و برخی مطالب ناموفّق و بعضی از مشهورات، اطّلاعی دقیق و عمیق نداشتند، تا با مقایسه اقوال مختلف، زمینه ای برای تفکر بیشتر به وجود آید و فقط به کتب و اقوال مذهب خود دلگرم و قانع بودند، از اينرو هر چه به قلم و نظرشان آمد به تبعیّت از آنچه در میانشان رواج داشت نوشتند. علمای متأخر نیز به سبب حسن ظن و اعتمادی که به آنان داشتند، تحت تأثیر شخصیّت و شهرت علمی آنان قرار گرفته و گمان نمی کردند نوشته های آنان سست و ضعیف باشد و احتمال نمی دادند که مطالب مذهب شان مجعولات دشمنان دین و افراد مغرض یا جاهل باشد، بلکه این پندار را نسبت به مذاهب دیگر داشتند، از اینرو نسبت به غیر طائفه خود با بدبینی فراوان و در مورد فرقه خود با خوش بینی شدید قضاوت کرده و طبعا آراء دیگران را قبل از تحقیق کافی ردّ و منقولات پیشینیان خود را بدون تأمل و تدقیق لازم قبول کرده و در کتب خود جمع کردند و از یاد بردند که اشتباهات بزرگان نیز بزرگ است!
این جعلیّات را از آنرو به نام پیشوایان و ائمه دین ساخته اند که دشمنان دین در آن دوران ناچار به اظهار ایمان و تقدس بوده و با نقاب اسلام و اظهار ارادت به بزرگان دین، به تخریب مبانی دین می پرداختند.
مخفی نماند چنانکه ما نیز به تجربه دریافته ایم گاهی بر اثر تعصّب مذهبی و به مصداق آیه «كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ» (مؤمنون / 53) تمام فکر مذهبیّون این است که مطالب مذهبی و فرقه ای خود را صحیح جلوه دهند و آنها را راست و درست بنمایند و با تأویل و توجیه، صحّت آنها را اثبات کنند ولو در واقع فاقد دلیل و یا باطل باشد، و چه بسا این کار خود را عملی خیر و بلکه خدمت به دین می پندارند!! البتّه تعصّب نیز باعث می شود که حاضر نباشند در برابر دلائل طرف مقابل، خضوع کرده و به اشتباه خود اعتراف کنند. یعنی در واقع خود را بیشتر از حق و حقیقت دوست دارند.
ولی ما گمان نداریم این کارها که باعث تضعیف دین و ایجاد تفرقه و ظهور مذاهبی گردیده است که قسمت اعظم عقاید و کردارشان موافق با قرآن کریم نیست، بخشوده گردد و طبعا دفاع ناحق از مذهبی که در کتاب الهی نام و خبری از آن نیست و چیزی را که خداوند از اصول و ارکان دین خود نشمرده و همان را از اصول و ارکان دین دانستن و برای اثبات مثلا منصوصیّت امام و عصمت او هزاران معجزه و کرامت تراشیدن و انکار آنها را موجب شقاوت قلمداد کردن و ... ماجور نخواهد بود.
ناگفته نماند که اگر مذهبی همچون دکّان مایه ی کسب درآمد و جاه و احترام شود، عدّه ای دنیاپرست و جاه طلب برای حفظ دکّان و جلب افراد ناآگاه به گرد خویش، ناچارند که به هر صورت ممکن آن را سر و صورتی حق به جانب داده و لذا خرافات و اکاذیبی را به جای حقائق دین بپذیرند، چنانکه اینجانب نمونه های آن را بسیار دیده ام و اطلاع دارم که تعداد زیادی از علمای دین بسیاری از معتقدات پیروان و مقلّدان خود را درست نمی دانند ولی از بیم از دست دادن جاه و احترام خویش در میان عوام، اظهار نمیکنند! خداوند می فرماید: )رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً( «رسولانی بشارت دهنده و هشدار دهنده بودند، تا مردم را پس از ارسال پیامبران، بر خدا حجّتی نباشد که خداوند نیرومند و حکیم است». (نساء / 165) یعنی پس از پیامبران حجّتی نیست، ولی در هر مذهبی دهها حجة الله تراشیده اند!! اللهمّ اجعلنا من الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه. آمین یا رب العالمین (برقعی)
[2] دليل اختلاف آنها با علي ؛ فقط قضيه قصاص قاتلين عثمان بود كه علي ؛موافق آن بود اما پرداختن به آن را در آن زمان مناسب نمي ديد و خواهان وقت بيشتر و موقعيت مناسب بود.
([3])- علاوه بر عمر بن ریاح، سایر اصحاب ائمه از قبیل محمد بن مسلم و منصور بن حازم و زیاد بن ابی عبیده و زراره بن اعین و نصر الخثعمی و .... نیز با این مشکل مواجه بوده اند و در این باره از حضرات باقر و صادق -عليه السلام- سؤال کرده و جواب های گوناگونی شنیده اند! رجوع کنید به جلد اول اصول کافی باب اختلاف الحدیث احادیث دوم تا نهم. (برقعی)
([4])- باید توجه داشت که ائمه متفقا، مسلمین را از پذیرش اخبار ناموافق با قرآن، نهی کرده اند، علاوه بر این بسیاری از روایات منسوب به خاندان پیامبر را، آن بزرگواران ابدا نگفته اند بلکه دیگران مطالب مورد علاقه خود را از زبان آنان جعل کرده و در بسیاری موارد نیز پاسخ های آن بزرگواران را که مورد پسند شان نبوده، به ناحق به تقیه نسبت داده اند.