بود بلکه از آن جهت که علی ؛را از هر جهت برای امامت لایقتر می دیدند و حتی خطبة دروغین شقشقیه نیز که بسیار مورد توجه و علاقة طرفداران «ولایت منصوصه» است، جز این معنی و مقصود را نمی سازد که خود را اولی از دیگران می داند و می فرماید:
1) «لقد تقضمها ها فلان وإنه ليعلم أن محلي منها، محل القطب من الرحی ينحدر عني السيل ولا يرقی إلی الطير» : فلان پیراهن خلافت پوشید در حالی که می داند جایگاه من از خلافت همچون جایگاه قطب (مرکز) آسیاب است، زیرا سیل علم و حکمت از دامن کوه وجودم سرازیر است و پرندة وهم به قلة دانش من نمی رسد»!!
حاشا که علی ؛ که در نامة 28 نهج البلاغه می فرماید: «نهی الله عن تزکیه المرء نفسه» : «خداوند از خودستایی نهی فرموده» این چنین از خود تمجید نماید!!! اما در همین خطبه نیز حضرتش خود را کوه علم و حکمت و قلة بلند فضل و دانش می داند، لذا خود را به امامت أمت لایقتر می داند و سخنی از نص نمی آورد.[1]
2) ایضا در نهج البلاغه (نامة 62) می فرماید «فلما مضی تنازع المسلمون الأمر من بعده فو الله ما کان يلقى فی روعي ولا يخطر ببالي أن العرب تزعج هذا الأمر من بعده من أهل بيته» : «چون رسول خدا از دنیا رفت مسلمانان در امر حکومت و زمامداری پس از آن حضرت به منازعه و رقابت پرداختند و به خدا سوگند در دل من این اندیشه نمی گذشت که عرب این امر را بعد از آن جناب از اهل بیت او بیرون کشند».
در این فقره تعجب می کند که چگونه عرب امر خلافت را از دست اهل بیت رسول الله گرفتند بدون آنکه به نص استناد کند یا آن را حق الهی و منصوص خود شمارد.
پس معلوم می شود نص در این باره نبوده، چه در غدیر و چه در غیر غدیر، اما مذهب سازان و تفرقه جویان در امت اسلام در مقابل حقائق روشن و دلائل مذکوره سخنانی سست و بیپایه یافتهاند از قرار زیر:
اگر در قرآن آیاتی صریح در خلافت و امامت علی از جانب خدا نیست به علت آن است که مخالفین آن آیات را از قرآن مجید حذف کرده و یا آن را تحریف نموده اند! گویی نمی دانند قرآن مجید و آیات نورانی آنها تنها در اختیار مخالفین علی نبوده که هر یک از آیات آن را که می خواهند، حذف یا تحریف کنند، بلکه آیات نازل شده از آسمان را پیغمبر اسلام بر همة مسلمانان حاضر که در مکه یا مدینه بودند می خواند و به هر کس که غایب بود می رساند زیرا آن حضرت مأمور بود که آن آیات را به تمام مسلمین بلکه به تمام جهانیان تا آنجا که ممکن بود برساند، چنانکه میفرماید:
)وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغ.( (انعام / 19)
«این قرآن به من وحی شده تا با آن شما و هر کس را که این کتاب به او برسد، بیم دهم».
و
)يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَه(. (مائده / 67)
«ای پیامبر، آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده بر مردم برسان که اگر نه چنین کنی رسالت خداوند را نرسانده ای».
یکی از آیات قرآن را که قائلین بر نص دلیل بر مدعای خود گرفته اند همین آیة مبارکه است، در حالی که سیاق و مضمون این آیه با ادعای ایشان به هیچ وجه سازگار نیست، زیرا آیات سورة مائده از آیة 13 به بعد در مقام مذمت اهل کتاب (یهود و نصاری) نازل شده است که خداوند می فرماید: «فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ لَعنَّاهُمْ» : آنان را به سبب پیمان شکنی شان، لعنت کردیم» و تمام این آیات در بیان عصیان و طغیان یهود و شرح تجاوز و تعدی آنان از حدود إلهی و عمل نکردن به اوامر کتاب آسمانی خود شان است تا آیة چهلم و در ضمن نکوهش آنان، مسلمین را از دوستی و پیروی ایشان نهی فرموده و به دوستی خدا و رسول که نعم البدل است توجه می دهد آنگاه در آیات چهل و یک به بعد متوجه نصارى شده آنان را به سبب عمل نکردن به اوامر انجیل مذمت و نکوهش می کند و رسول خدا را به بی اعتنایی به رفتار اهل کتاب و حکم بر طبق آنچه بر جنابش نازل شده امر نموده و از پیروی آراء ایشان و فتنه انگیزی آنان بر حذر می دارد و مسلمین را از دوستی با یهود و نصاری نهی فرموده و به دوستی خدا و رسول دستور داده و مطلب را تعقیب می کند تا آنجا که می فرماید:
)يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِين(. (مائده / 67)
و با این آیه به رسول خدا امر می کند که آنچه دربارة اهل کتاب بر تو نازل شده به مردم برسان و ترسی نداشته باش زیرا خدای تعالی جنابت را از شر یهود و نصاری حفظ خواهد کرد! به رسول خدا یاد آور می شود که بگوید شما دارای هیچ طریقه و دینی نبوده و ارزشی ندارید مگر اینکه تورات و انجیل را برپای دارید.
آیا هیچ عاقل با وجدانی آیاتی را که به این صراحت و تأکید و تکرار و استمرار در مذمت اهل کتاب آمده میتواند دربارة اصحاب رسول خدا و مسلمانان با ایمانی که از ادای فریضة حج فارغ شده اند تفسیر کند؟ آیا خدا این آیات را به عنوان دست مزد و اجر کسانی که به امر خدا و پیروی رسول، فریضة حج را انجام داده اند فرستاده و آنان را کافر خوانده است؟! خدایی که قبل از نزول این سوره، آیات متعدد در مدح همین اصحاب فرستاده و آنان را ستوده و بعد از این نیز آیاتی در مدح ایشان نازل خواهد کرد؟! اگر ادعای قائلین به نص در مورد این آیه راست باشد، چگونه می توان گفت که ایشان پروردگار را از تناقضگویی منزه و مبری می دانند؟!
اگر به دیدة انصاف بنگریم، با توجه به دیگر آیات قرآنی، در می یابیم که مقصود از این قبیل آیات ابلاغ ما انزل الله است مانند آیة
)فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقَدْ أَبْلَغْتُكُم مَّا أُرْسِلْتُ بِهِ(. (هود / 57)
«اگر روی گردانید بدانید من آنچه را که برای ابلاغش به سوی شما فرستاده شدهام، رساندهام».
) فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ(. (نحل /35)
«پس آیا بر پیامبران جز پیام رسانی آشکار، وظیفه ای هست».
و
)فَإِن تَوَلَّوْاْ فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلاَغُ الْمُبِينُ(. (نحل /82)
«پس اگر روی گردانند، بر عهدة تو فقط پیام رسانی آشکار است».
)إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هَذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِي حَرَّمَهَا وَلَهُ كُلُّ شَيْءٍ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ * وَأَنْ أَتْلُوَ الْقُرْآنَ فَمَنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ الْمُنذِرِين.( (نمل / 91-92)
«امر شده ام که از مسلمین باشم و اینکه قرآن را تلاوت کنم پس هر که هدایت یافت، به سود خویش هدایت می شود و هر که گمراه شد، بگو همانا من فقط هشدار دهنده ام».
و
)فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ(. (تغابن / 12)
«پس اگر روی گردانید همانا بر عهدة فرستادة ما پیامرسانی آشکار است».
و
)قُلْ إِنِّي لَن يُجِيرَنِي مِنَ اللَّهِ أَحَدٌ وَلَنْ أَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً * إِلَّا بَلَاغاً مِّنَ اللَّهِ وَرِسَالَاتِهِ وَمَن يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً (. (جن / 22-23)
«هرگز غیر از او پناهی نخواهم یافت مگر پیام رسانی از جانب خداوند و ابلاغ پیامهایش. (که پناه من همان ابلاغ پیام اوست)».
آیا ابلاغ همین است که در قرآن، به خلیفة شرعی پیامبر که منتخب خداست حتی کوچکترین اشاره ای نشود؟!! قائلین به نص چون دیده اند پس از این آیه، مطلب مورد علاقة آنها موجود نیست، بلکه موضوع لازم الابلاغ که با کلمة «قل : بگو» آغاز شده، چیز دیگری است، لذا گروهی از ایشان سخن از تحریف یا حذف آیه به میان آورده اند در حالی که آیات قرآن کریم نه تنها بین دهها هزار مسلمان ابلاغ و خوانده می شد بلکه بر عموم مسلمین واجب بود که شب و روز آیات قرآن را تلاوت کنند چنانکه در قرآن می خوانیم:
)الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاَوَتِهِ(. (بقره / 121)
«کسانی را که به ایشان کتاب [آسمانی] دادهایم، آن را چنانکه شایسته است تلاوت می کنند».
)فَاقْرَؤُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ عَلِمَ أَن سَيَكُونُ مِنكُم مَّرْضَى وَآخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِن فَضْلِ اللَّهِ وَآخَرُونَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَاقْرَؤُوا مَا تَيَسَّرَ مِنْهُ(
(مزمل/ 20)
«آنچه از قرآن میسر است بخوانید ...... پس بخوانید از آن آنچه میسر میشود».
و
)وَمَا تَتْلُو مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاَّ كُنَّا عَلَيْكُمْ شُهُوداً(. (يونس / 61)
«هیچ آیه ای از خداوند را از قرآن نمی خوانی و هیچ کاری نمی کنید مگر آنکه بر اعمالتان گواهیم».
آیا هیچ عاقلی باور میکند که آیات قرآن در ظرف بیست و سه سال در ملأ عام در هر شب و روز در بین بیش از صد هزار نفر تلاوت شود، آنگاه ناگهانی چند آیت را چنان از میان ببرند که در بوتة فراموشی رود و کسی حرفی از آن به یاد نیاورد و چند نفری بتوانند آن را چنان از میان ببرند که أحدی ملتفت نشود؟!!
برخی دیگر پذیرفته اند که آیه ای دربارة «امامت منصوصه» در قرآن نیامده و ائمة اثنی عشر در قرآن مذکور نیستند ولی گفته اند علت نبودن اشاره ای به آنان در قرآن، آن است که اگر در کتاب خدا ذکر می شدند، دشمنان ائمه، آیات مذکور را از قرآن کریم حذف می کردند، لذا برای اینکه قرآن تحریف نشود، اصلا مسألة «امامت» در قرآن ذکر نشده است!!!
)وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِي الأَرْضِ وَلاَ طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثَالُكُم مَّا فَرَّطْنَا فِي الكِتَابِ مِن شَيْءٍ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ(. (انعام / 38)
«یا للعجب چگونه می توان در قرآن خواند که: ما در این کتاب از ذکر چیزی فروگذار نکردیم».
ولی معتقد بود خداوند از ذکر «امامت» و عدد و نام ائمه صرف نظر کرده است!! آیا گویندة این سخن، خداوند عالم را می شناسد؟ مگر پروردگار قدیر و جبار نمی تواند مانع کار آنها شود؟ آیا پروردگار اراده و مشیت خویش را به سبب عمل احتمالی چند بندة ناتوان، تغییر می دهد؟!!
آیا بعضی ها خداوند را قادر و فعال مایشاء نمی دانند؟ آیا محب علی ؛ چنین سخنانی را می پذیرد؟ مگر آیات قرآن در خلوت و برای یک یا دو نفر خوانده می شد و یا فقط یک یا دو نفر آن را می نوشتند که بتوان آیتی از آن را حذف یا تحریف کرده؟!! مسلمان مؤمن به قرآن و مطلع از سیرة پیغمبر و آگاه از تاریخ اسلام هرگز چنین سخنی نمی گوید. و خداوند می فرماید :
)إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ([2]. (حجر / 9)
«همانا ما قرآن را فرو فرستادیم و همانا ما خود حافظ آنیم».
آیا خداید که قرآن را نازل کرده است راست می گوید یا آن مغرضی که می گوید آیات قرآن حذف یا تحریف شده یا امکان تحریف آن منتفی نیست؟!!
برخی می گویند در مقابل آن دسته از آیات قرآن که در مدح صحابه آمده، آیاتی هست که دلالت دارد بر اینکه منافقین نیز در میان ایشان وجود داشته اند، از قبیل آیات ذیل:
) وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ إِلَى مَا أَنزَلَ اللّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنَافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُوداً(. (نساء / 61)
«و چون به ایشان گفته شود به آنچه که پروردگار نازل فرموده و به رسول باز آیید، منافقین را می بینی که مردم را سخت از روی آوردن به تو باز می دارند».
)يَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَن تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِي قُلُوبِهِم( (توبه / 64)
«منافقین حذر دارند از اینکه سوره ای بر علیه آنان نازل شود که از آنچه در دل دارند، خبر دهد».
)يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ( (توبه / 73)
«ای پیامبر با کافران و منافقان جهاد کن و بر آنان سختگیر».
)وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِّنَ الأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُواْ عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُم مَّرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَى عَذَابٍ عَظِيمٍ(. (توبه / 101)
«برخی از بادیه نشینان که پیرامون شمایند منافق اند و برخی از اهالی مدینه نیز بر نفاق خوکرده اند که تو آنان را نمی شناسی، ما آنان را مى شناسم....».
)وَإِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً(. (احزاب / 12)
«و آنگاه که منافقین و بیمار دلان می گفتند که خداوند و پیامبرش جز فریب به ما وعده ندادند».
)لَئِن لَّمْ يَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلاً(. (احزاب / 60)
«اگر منافقین و بیمار دلان و آنان که مردم را به سخنان خویش نگران می سازند، دست نکشند، تو را بر ایشان مسلط سازیم و آنگاه جز اندک زمانی [در مدینه] در جوار تو زیست نکند».
)أَلَمْ تَر إِلَى الَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ(. (حشر / 11)
«آیا ندیدی که منافقین به برادران خود که از کافران اهل کتابند میگویند اگر بیرون بروید البته ما نیز با شما بیرون آییم».
از جمله آیة :
)إِذَا جَاءكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ(. (منافقون / 1)
و آیات دیگر همین سورة مبارکه.
همچنین آیاتی وجود دارد که می رساند که ممکن است مسلمانان زمان رسول خدا، مرتد شوند، همچون آیات ذیل:
)وَمَا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنتَ عَلَيْهَا إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَن يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّن يَنقَلِبُ عَلَى عَقِبَيْهِ(. (بقره / 143)
«قبلهای که بر آن بودی قرار ندادیم مگر از آن رو که باز شناسیم کسی را که از پیامبر پیروی میکند از کسی که به [وضع گذشتة خویش] باز می گردد».
) وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ(. (آل عمران / 144)
«محمد ع جز فرستاده ای نیست که پیش از او نیز فرستادگانی بوده اند پس آیا اگر وفات یابد یا کشته شود به [وضع گذشتة خویش] باز می گردید؟».
) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ(. (مائده / 54)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید هر که از شما از دین خویش باز گردد پس خداوند قومی را [به جایتان، به وجود] آورد که خدا را دوست دارند و نیز خدا نیز آنها را دوست دارد».
و امثال این آیات.
به علاوه پروردگار جهان در بسیاری از آیات، رسول خود را از اینکه مرتکب گناه و خطایی شود بر حذر داشته، پس وقتی این گونه خطاب ها و هشدارها حتی به خود پیامبران عظیمالشأن إلهی نازل شود، آیا احتمال آن دربارة دیگران بیشتر نیست؟
چنانکه می فرماید :
)إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ(. (يونس / 15 زمر / 13)
«همانا اگر پروردگارم را نافرمانی کنم، از عذاب روزی بزرگ بیم دارم».
)فَمَن يَنصُرُنِي مِنَ اللّهِ إِنْ عَصَيْتُهُ.( (هود / 63)
«پس چه کسی مرا یاری و نصرت می دهد اگر نافرمانی او کردم»
)لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ( (زمر / 65)
«اگر شرک بورزی هر آینه البته عملت حبط و باطل شود و البته از زیانکاران خواهی بود».
)وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ * لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ(. (حاقه / 44-45-46)
«اگر برخی از سخنان را به ما نسبت می داد، او را به دست [خویش] گرفته بودیم و آنگاه شاهرگش را بریده بودیم».
ملاحظه می شود که در تمام این آیات رسولان خدا تهدید می شوند که مبادا در شرک و خطا و عصیان و گناه افتند، اگر وقوع آن محتمل نبود، هرگز تهدید نمی شدند، با اینکه رسولان خدا عقلاً و نقلاً بیش از دیگران مستحق مدح پروردگارند، پس همچنانکه انبياء خدا با همة مدحی که از ایشان شده، احتمال وقوع خطا از ایشان منتفی نیست، در اصحاب رسول خدا ع که ممدوح قرآن اند نیز احتمال صدور خطا و گناه بیشتر است.
واضح است که منشأ این اعتراضات جز غرض یا جهل نیست، زیرا اگر چه در میان اطرافیان رسول خدا افراد منافق هم بوده اند اما این منافقین متصف به صفاتی بودند که سایر اصحاب از آن بری و دور بوده اند و با تتبع در آیات قرآن به آسانی می توان منافقین را از غیر ایشان تمییز دارد، از چند جهت:
الف – اگر منافقین که مورد مذمت قرآن اند منافقینی هستند که در هنگام عزیمت رسول خدا به جنگ تبوک از حضور در لشکر اسلام خودداری کردند چنانکه آیات سورة «توبه» از آیة 38 تا آخر، در ذم آنان و شرح حال و اقوال و اعمال ایشان است اما در همین آیات است که نیکان اصحاب نیز مدح شده اند و به صفاتی که در مقابل صفات منافقین قرار دارد متمایزند مثلا می فرماید :
)إِلاَّ تَنفِرُواْ يُعَذِّبْكُمْ عَذَاباً أَلِيماً وَيَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ(. (توبه / 39)
«اگر برای جهاد کوچ نکنید خدا شما را عذاب دردناکی خواهد کرد و شما را با قوم دیگری عوض می کند».
تا آنجا که می فرماید :
)إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ(. (توبه / 40)
«اگر او را یاری نکنید، قطعا او را خداوند یاری کرده تا آنجا که».
)عَفَا اللّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُواْ وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ( (توبه / 43)
«خداوند از تو در گذرد، چرا آنان را رخصت دادی، تا برایت راستگویان معلوم شود و دروغگویان را بشناسی».
که منافقین را به صفت عدم نصرت رسول و کوچ نکردن برای جهاد و عذر اینکه اگر می توانستیم، با شما برای جهاد خارج می شدیم، مذمت می نماید و رسول خدا را به علت اینکه چرا برای بازماندن از جهاد به منافقین رخصت داده مورد عفو قرار می دهد و می فرماید:
)لاَ يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ أَن يُجَاهِدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ( (توبه / 44)
«کسانی که به خداوند و قیامت ایمان دارند، در جهاد با مال و جان از تو رخصت نمی خواهند و خداوند به احوال متقین داناست».
پس کسانی که از رسول خدا اجازة بازنشستن از جهاد نخواسته و با مال و جان خود جهاد کرده اند از این طائفه مستثنی بوده و منافق نیستند چنانکه بلافاصله در آیة بعد می فرماید:
)إِنَّمَا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَارْتَابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ( (توبه / 45)
«فقط آنان که به خدا و روز بازپسین ایمان نداشته و دلهایشان تردید کرده و در شک خویش سرگردانند، از تو [برای جهاد] رخصت می خواهند».
اینک باید دید چه کسانی بودند که برای حضور در جهاد عذر آورده و اجازة نشستن خواستند آیا همین اینان بودند که قضیة سقیفه را بوجود آوردند؟! هرگز! بلکه با یک نگاه اجمالی به تاریخ و سیره حقیقت روشن می شود که اهل سقیفه از این گروه نبودند. همچنین منافقین رسول خدا را در اعطاء صدقات ملامت می کردند چنانکه می فرماید:
)وَمِنْهُم مَّن يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُواْ مِنْهَا رَضُواْ وَإِن لَّمْ يُعْطَوْاْ مِنهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ( (توبه / 58)
«از منافقین کسانی هستند که دربارة صدقات تو را ملامت می کنند اگر به آنها سهمی بدهی خرسند می شوند و اگر ندهی خشم می گیرند».
که در کتب اسباب نزول معلوم است که این آیه در مذمت چه کسانی نازل شده و هرگز در سقیفة بنی ساعده نبودند و اعتراضی به آن نداشتند و در رد و قبولش سخنی از ایشان نیست. و در همین آیه که از منافقین مدینه و اطراف آن خبر میدهد، و میفرماید : «وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِّنَ الأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ» ما قبل همین آیه، آیة «وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» است که ابتدا مهاجرین و انصار را که از سابقون الاولون هستند مدح و ثنا می کند آنگاه می فرماید که در پیرامون شما از بادیه نشینان و هم از اهل مدینه منافقینی هستند که تو ای پیامبر، ایشان را نمی شناسی و در دنبال همین آیات است که می فرماید :
)لَقَد تَّابَ الله عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ(. (توبه / 117)
«هر آینه پروردگار توبة پیامبر ومهاجر و انصار را پذیرفت».
پس انسان هر قدر متعصب باشد نمی تواند مهاجرین و انصار را در ردیف منافقین در آورد زیرا این دو در قرآن در مقابل هم، چون نور و ظلمت و ایمان و کفر قرار گرفته اند مگر اینکه علاقة شدید به عقاید موروثی و تعصب و غرض ورزی چشم بصیرت او را نابينا کرده باشد! هرگز ممدوحین قرآن دچار نفاق و عصیان نشدند و این مدعا به روشنی آشکار و ظاهر است. علاوه بر اینکه آیات قرآن قبول تناقض نکرده و عقل و وجدان نیز این دو حالت (ایمان و ارتداد) را بر اصحاب رسول خدا نمی پذیرند.
ب – طائفة دوم از منافقین کسانی بودند که از روی جبر و اکراه ایمان آوردند یا بگو اسلام را اظهار کردند و اینان عدة معدودی بودند چون «عبدالله بن ابی» و «حکم بن ابی العاص» و نظائر ایشان. از صفات بارزة ایشان چنانکه قرآن معرفی می کند آن بود که
)وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُم مُّسْتَكْبِرُونَ(. (منافقون / 15)
«و هنگامی که به ایشان گفته شود بیایید تا رسول خدا برایتان [از خداوند] آمرزش بخواهد، سر پیچیند و مستکبرانه رویگردان شوند».
و همین ها می گفتند:
)هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لاَ تُنفِقُوا عَلَى مَنْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنفَضُّوا( (منافقون / 7)
« آنها(منافقین)کسانی هستند که می گویند: به کسانی که در پیرامون رسول الله هستند انفاق نکنید تا پراکنده شوند».
اینان انصار را ملامت کرده و تشویق می نمودند که چیزی به مهاجرین واصحاب رسول خدا که فقیرند ندهد و همین ها می گفتند:
)يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ( (منافقون / 8)
«اگر به مدینه باز گردیم، هر آینه عزیزتر، ذلیلتر را اخراج می کند».
پر واضح است که از این طائفه احدی در اخذ رأی برای تعیین خلیفه و امام در سقیفه حضور نداشتند چه یا مرده بودند و یا در خارج مدینه و مکه بودند و یا چنان رسوا بودند که نمی توانستند در چنین مجمعی حضور یابند.
ج – طائفة سوم ازمنافقین کسانی بودند که با دشمنان اسلام چون یهود و نصاری و امثال ایشان عهد و پیمانی داشتند از آنان انتظار یاری و نصرت عليه اسلام را می بردند و این صفت آنگاه در ایشان ظاهر می شد که مسلمین دچار دشمنانی سخت و جنگی مهیب چون جنگ خندق و احد می شدند و گاه کسانی در میان هر سه دسته بودند و در این صفات رذیله با هم اشتراک داشتند چنانکه قرآن کریم از احوال اینان خبر می دهد و می فرماید:
)فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَى أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌ(. (مائده / 52)
«بیمار دلان را می بینی که [در دوستی با یهود و نصاری] شتاب کرده، می گویند : بیم داریم که حادثه ای برایمان رخ دهد».
و نیز می فرماید:
)وَإِذْ زَاغَتْ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا * هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِيداً * وَإِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً * وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِّنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِن يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَاراً.( (احزاب / 10-13)
«آنگاه که دیدگان خیره گشت و جان ها به گلوگاه رسید و به خداوند گمان های گوناگون بردید، در آنجا بود که مؤمنین امتحان شده و سخت متزلزل شدند، و آن دم که منافقان و بیمار دلان میگفتند: خدا و رسول جز فریب ما را وعده نداده اند، و آنگاه که گروهی از آنان گفتند: ای اهل یثرب، جای ماندن نیست و و گروهی از ایشان از پیامبر رخصت رفتن می خواستند».
اما در همین سوره که خداوند اینگونه منافقین را مذمت می نماید دربارة مؤمنان می فرماید:
)وَلَمَّا رَأَى الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِيمَاناً وَتَسْلِيماً( (احزاب / 22)
«و چون مؤمنین احزاب را دیدند گفتند این همان است که خدا و رسولش به ما وعده دادند و خدا و رسول راست گفتند و [این واقعه] ایشان را جز ایمان و تسلیم نیفزود».
پس با دقت در این آیات شریفه به روشنی معلوم می شود که مراد خدای متعال از منافقین چه کسانند و هرگز نمی توان در میان مهاجرین و انصار که ممدوح قرآن اند و سایر اصحاب رسول خدا که از صفات منافقین مبری بودند کسی را یافت که در لباس نفاق در سقیفه حاضر شده و علی رغم نص خدا و رسول و وصیت آن حضرت، مخالفت کرده باشد. علاوه بر همة اینها قرآن کریم دربارة منافقین می فرماید:
)لَئِن لَّمْ يَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلاً * مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلاً( (احزاب /61-60)
«اگر منافقان و بیمار دلان و آنان که مردم را [با سخنانشان] در شهر نگران و هراسان می سازند دست نکشند البته تو را بر ایشان چیره سازیم و آنگاه جز اندک زمانی در جوارت نمانند که ملعون و مطرودند و هر جا یافت شوند گرفتار شده و به خواری کشته شوند».
و نیز می فرماید: منافقین آنان اند که رسول خدا مأمور است با آنها جهاد کند و بر ایشان سخت گرفته و با غلظت رفتار نماید. کدام یک از کسانی که در سقیفه بودند پس از اندک مدتی از مجاورت با پیامبر عدر مدینه محروم شدند و کدام یک گرفته و کشته شدند، و با کدامشان رسول خدا جهاد و سختگیری کرده است؟ آیا رسول خدا به آیة :
)يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ(. (توبه / 73 تحريم / 9)
عمل کرده است یا نه؟ و اگر عمل کرده کدام یک از اصحاب رسول خدا منافق بودند که با آنان جهاد کرده و با آنها با شدت عمل و غلظت رفتار کرده؟ و از آنان کدام یک در سقیفه حاضر بودند و به بیعت ابی بکر کمک کردند؟!
د – اما این اشکال و اعتراض که خداوند مسلمانان و اصحاب رسول خدا و حتی خود رسول الله و رسولان دیگر را تهدید می کند که اگر مشرک و یا مرتد شوند خدا با ایشان چنین و چنان خواهد کرد، عملشان را حبط کرده و از خاسرین خواهند شد! گو اینکه معترضین اگر از قائلین به نص و معصومیت ائمة طاهرین باشند، این اشکال را که حتی پیغمبران ممکن است مرتکب گناه شوند هرگز قبول نخواهند کرد زیرا آنان چنان عصمتی دربارة انبیاء قائلند که حتی پدران و اجداد پاره ای از پیغمبران را که به نص قرآن و به تصدیق عقل و برهان کافر و مشرک بودند[3] پاک و طاهر و موحد می دانند! اما با فرض اینکه تا این حد تنزل کنند و از ایشان ارتکاب به گناه را احتمال دهند و بگویند در نتیجه احتمال ارتداد اصحاب پیغمبر بیشتر است چنانکه آیات شریفه نیز آنان را تهدید می کند که اگر مرتد شوند اعمالشان باطل شده و زیانکار خواهند شد. توجه آنان را به این نکتة واضح جلب می کنیم که احتمال وقوع در گناه بر همه کس حتی انبیای إلهی روا است و دربارة اصحاب پیغمبر نیز به مراتب اولی محتمل است، اما آنچه وقوع این احتمال را دربارة ایشان تصدیق می کند کدام است؟ در حالی که قرآن دربارة مهاجرین هم در دنیا و هم در آخرت وعدة خیر داده است و می فرماید:
)وَالَّذِينَ هَاجَرُواْ فِي اللّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُواْ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَلَأَجْرُ الآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ( (نحل / 41)
«آنان که برای خدا دیار خود را پس از اینکه به ایشان ستم شد، ترک کردند البته آنان را در دنیا جایی نیکو می دهیم و مزد آخرت بزرگتر است اگر می دانستند».
ارتداد آن است که کسی منکر وحدانیت خدا یا رسالت رسول الله یا یکی از احکام مسلمة قرآن باشد. کدام یک از اصحاب رسول خدا مخصوصاً در میان مهاجر و انصار منکر این حقائق بود؟ موضوع امامت به این کیفیت و منصوصیت علی ؛در کدام یک از آیات قرآن است که کسی منکر آن شده باشد؟! مسألة امامت به این کیفیت که امامیه معتقد است، اگر وجود داشت، مقصر اولیه – نعوذ بالله – خود علی بن ابی طالب ؛ است که در هیچ موردی از آن سخنی به میان نیاورد و مدعی منصوصیت آن از جانب خدا و رسول نشد و در این باره تا این حد سستی کرد! و اگر حضرتش از جانب خدا و رسول برای خلافت تعیین شده بود واجب بود که تا سرحد شهادت با ابوبکر مخالفت کند و نگذارد او از منبر رسول خدا بالا رود، چنانکه خود آن جناب بنا به روایت «قیس بن عباد» فرمود: «والذي فلق الحبة وبرء النسمة لو عهد إلی رسول الله عهداً لجادت عليه ولم أترک ابن أبي قحافة يرقی في درجة واحدة من منبر» : قسم به کسی که دانه را بشکافت و جهانیان را آفرید اگر رسول خدا عهدی با من کرده بود [راجع به خلافت و مرا جانشین خود کرده بود] با چابکی بر آن می شتافتم و نمی گذاشتم پسر ابی قحافه (ابوبکر) به پله ای از منبر پیغمبر بر آید. نوادة آن حضرت حسن بن الحسن المجتبی ؛ نیز توضیحاتی دربارة حدیث غدیر بیان فرموده که ما در اینجا نقل می کنیم : «حدثنا الفضیل بن مرزوق قال : سمعت الحسن بن الحسن أخا عبدالله بن الحسن و هو یقول لرجل ممن یغلو فیهم: و یحکم أحبونا لله فإن أطعنا الله فأحبونا، وإن عصینا الله فأبغضونا قال: فقال له الرجل: إنکم ذو قرابة رسول الله ع و أهل بیته، فقال : ویحکم لوکان الله نافعا بقرابه من رسول الله ع بغیر عمل بطاعته لنفع بذلک من هو أقرب إلیه منا أباه وأمه، و الله إنی لأرجو أن یؤتی المحسن منا أجره مرتین. ثم قال: لقد أساء آباؤنا و أمهاتنا إن کان ما تقولون من دین الله حقا من لم یخبرونا به ولم یطلعونا علیه ولم یرغبونا فیه، فنحن والله کنا أقرب منهم قرابة منکم وأوجب علیهم حقا وأحق بأن یرغبوا فیه منکم ولو کان الأمر کما تقولون: إن الله ورسوله اختار علیا لهذا الأمر و للقیام علی الناس بعده، کان علی لأعظم الناس فی ذلک خطیئة و جرماً إذ ترک أمر رسول الله ع أن یقوم فیه کما أمره و یعذر (یعدل) فیه إلی الناس. فقال له الرافضی: ألم یقل رسول الله ع لعلی: «من کنت مولاه فعلی مولاه»؟ قال: ای و الله، أن لو یعنی رسول الله ع بذلک الإمرة و السلطان و القیام علی الناس، لأفصح لهم بذلک کما أفصح لهم بالصلاة والزکاة وصیام رمضان وحجّ البیت ولقال لهم: أیها الناس إن هذا ولی امرکم من بعدی فاسمعوا له و اطیعوا، فماکان من وراء هذا، فإن أفصح الناس کان للمسلمین رسول الله ع : فضیل بن مرزوق گفت شنیدم حسن بن حسن برادر عبدالله بن حسن به مردی از آنان که دربارة [أهل بیت] غلو می کنند می گفت: وای بر شما، ما را برای خدا دوست بدارید، اگر خداوند را اطاعت کردیم ما را دوست بدارید و اگر خدا را نافرمانی کردیم ما را دشمن بدارید. آن مرد گفت: همانا شما خویشاوند پیامبر و أهل بیت اویید. آن جناب گفت: وای بر شما، اگر خداوند بدون اطاعتش و به صرف خویشاوندی با رسول الله ع پاداش می داد بیشک به کسی که از ما به پیامبر نزدیکتر بودند مانند پدر و مادرش ، پاداش می داد. به خدا سوگند بیم دارم که پروردگار، نافرمان ما [أهل بیت] را دو چندان عذاب فرماید، به خدا سوگند امید دارم که نیکوکار ما [أهل بیت] را دو برابر پاداش دهد. سپس گفت: اگر آنچه که شما دربارة دین خدا می گویید راست باشد ولی پدران و مادرانمان، ما را از آن با خبر و آگاه نساخته و ما را نسبت به آن تحریض نکرده باشند در حق ما بدی کرده اند، به خدا سوگند ما از شما به ایشان نزدیکتر و از شما به ایشان محق تر بوده و سزاوارتر بودیم که ما را به آن تحریض نمایند و اگر امر چنان باشد که شما می گویید که خدا و رسول، علی را برای این کار و سرپرستی مردم پس از پیامبر برگزیدند، علی خطا و جرمش از دیگر مردم بزرگتر بود، زیرا فرمان رسول خداع را که به او فرموده بود به این کار اقدام کند، ترک کرده و در میان مردم عذر آورده یا از آن عدول کرده است. رافضی گفت: آیا پیامبر ع دربارة علی ؛ نفرمود: «هر که من مولای اویم، علی مولای اوست»؟ آن بزرگوار گفت: قسم به خدا اگر مقصود پیامبر ع از آن کلام فرمانروایی و حکومت و سرپرستی مردم بود، همچنانکه نماز و زکات و روزة رمضان و حج را با فصاحت بیان فرمود آن را نیز با فصاحت و رسایی بر ایشان بیان می فرمود و می گفت: ای مردم همانا این (: علی) ولی امر(فرمانروای شما) پس از من است، سخنش را بشنوید و اطاعت کنید و از این قبیل سخنان، زیرا خیرخواه ترین مردم برای مسلمین، رسول الله ع بود.[4]
آری سکوت و تسلیم خود آن جناب، بهترین دلیل و حجت است بر عدم نص در نزد أولوا الألباب نه اهل غرض و ارتیاب! به قول معروف السکوت في موضوع البیان، بیان.
چنانکه گفتیم آتش افروزان نفاق و ویران کنان بنیان اتحاد و اتفاق، موضوع خلافت و جانشینی بی اساس و بی معنی را که همان مسألة حکومت و زمامداری امت است، وسیله ای برای مقاصد سوء خود گرفته و بدان شاخ و برگ افزوده و معرکة جدال و تفرقة بین مسلمین را گرم کردند و بلائی بر سر اسلام و مسلمین آورده اند که خدا می داند سرانجام آن چه خواهد شد؟
در کتاب «الإحتجاج علی أهل اللجاج» طبرسی گرچه داستان سقیفة بنی ساعده را همانند «ابن قتیبه» در «الإمامه و السیاسه» آورده است لیکن در آخر آن می نویسد: «فقال بشیر بن سعد الأنصاری الذی و طأ الأمر لأبی بکر و قالت جماعه الأنصار یا أبا الحسن لو کان هذا الأمر سمعته منک الأنصار قبل بیعتها لأبی بکر ما اختلف فیک اثنان» به نظر ما عذری که انصار آوردند و به حضرت علی ع گفتند: اگردر مسألة خلافت انصار قبل از بیعت شان با ابوبکر از تو چیزی شنیده بودند دو نفر با تو اختلاف نمی کرد یعنی همة اصحاب رسول خدا با تو بودند و اصرار و یا سوء نیتی در بر کنار داشتن تو از خلافت نداشته اند، صحیح و راست است، زیرا کسی از مهاجرین و انصار منکر فضل و علم و شجاعت و لیاقت علی نبودند (حال اگر از رسول خدا شنیده بودند به طریق اولی).
از این رو معلوم می شود اگر رسول خدا در روز غدیر آنگونه که مدعیان ادعا می کنند به صراحت علی ع را جانشن خود کرده بود و از آنان بیعت گرفته بود محال بود که کسی سخن از خلافت زند و در صدد احراز آن مقام باشد، تا چه رسد به اینکه «سعد بن عباده» که خود از فداکاران و جانبازان راه خدا بود خود را برای این کار نامزد کند!! و آنگاه ابوبکر و عمر و ابو عبیده آمده و برنامة او را بر هم زده، خود خلافت غصب شدة علی را از دست غاصب اولیه «سعد بن عباده» ربوده، غاصب دست دوم شوند! و در چنین وضع و کیفیتی از صدو چند هزار اصحاب رسول که در غدیر خم حاضر بودند، احدی یافت نشود که بگوید ای مردم بی دین و بی حیا، ای سست ترین و مردم دنیا و و و .... شما هشتاد روز قبل با علی ؛ بر خلافت بیعت کردید و او را بر خود امام نمودید و امیر المؤمنین خواندید و حسان بن ثابت نیز در این باره شعر سرود دیگر این چه مسخره بازی است که مرتکب شده اید؟ چنین پیش آمدی هرگز در تاریخ دنیا برای احدی رخ نداده که صد و چند هزار نفر در محضری از روی طوع و اختیار یا کراهت و اجبار با کسی عهد و میثاقی هر اندازه حقیر و ناچیز باشد، ببندند آنگاه در ظرف هشتاد روز آن را در جای خود کتمان و پنهان کنند و در عین حال در موارد دیگر اظهار آن و یا التزام به آن اجتناب نکنند.[5]
چنین عملی حتی در خواب و خیال هم وقوعش محال است چه رسد به اصحاب رسول که ممدوح قرآن اند و تاریخ اسلام شاهد وفاداری و فداکاری آنان در راه احیای دین خدا و گسترش اسلام است. اما جای تأسف و دریغ بی نهایت است که مسأله ای بدین بداهت و وضوح، آنچنان صورت وارونه اش که دروغ محض است، صورت حقیقت گرفته که میلیون ها نفر از افراد بنی نوع انسان که خود را مسلمان و تابع قرآن می دانند کورکورانه قرن های متمادی دروغ مذکور را حقیقت مسلم دینی گرفته و در وادی ضلالت و گمراهی با عشق و نشاط طی طریق می کنند و شیاطین انسی و جنی با دمیدن در این آتش خانمان سوز، آن را گرمتر کرده و مسلمانان را که به نص قرآن با یکدیگر برادر و برابرند به جان هم انداخته و خانه و کاشانة خود را با دست خود ویران می کنند! یخربون بیوتهم بأیدیهم و أیدی الشیاطین فاعتبروا یا اولی الابصار.
کتاب «احتجاج» (ج 1 ص 96) جوابی را که حضرت امیر ؛ به انصار می دهد چنین آورده است : «قال علی: یا هولاء أکنت أدع رسول الله مسجی لا أواریه وأخرج انازع فی سلطانه والله ما خفت أحد یسموله و ینازعنا اهل البیت و یستحل ما استحللتموه» تا اینجا عذر امیر المؤمنین اين است که آیا سزاوار بود که من جنازة رسول خدا را بدون کفن و دفن گذارده بیایم در مسألة حکومت او کشمکش کنم؟ به خدا سوگند من بیم نداشتم که کسی خود را برای این امر نامزد کرده و با ما اهل بیت به منازعه پردازد و آنچه را که شما روا شمردید روا دارد.
آری علی ؛ چون خود را از اهل بیت رسول خدا ع می دانست، می پنداشت که کسی طمع در خلافت او نمی بندد و بدون منازعه حضرتش امام و جانشین پیغمبر خواهد شد. احتجاج ماجرا را بدین صورت ادامه می دهد که علی فرمود: «ولا علمت أن رسول الله ترک یوم غدیر خم یقول: من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه و انصر من نصره واخذل من خذله؛ أن یشهد بما سمع» در چنین معرکه ای اگر داستان غدیر براستی برای امر امامت امت بوده، سخن علی ؛ که خود امیر سخن و امام الفصحاء است، رسا و مناسب مقام نیست زیرا در ماجرایی که هزاران تن حاضر بوده و آن را فهمیده و تسلیم شده و پذیرفته اند و در نتیجه تمام حجاج مدینه شاهد آن بوده اند، علی مردی را طلب کند که بر خیزد بگوید که پیامبر فرمود: «هر که من دوست اویم علی هم دوست اوست خدایا هر که علی را دوست دارد دوست بدار و هر که او را دشمن بدارد، دشمن بدار و هر که او را یاری کند، یاری فرما و هر که او را خوار کند، خوار فرما»! آیا از این سخن استفاده میشود که خداوند علی ؛ را برای ایام پس از پیامبر ع به امامت امت و زعامت مؤمنین نصب فرموده؟ حاشا که جبار البیان و امیر بلاغت و فصاحت چنین توقعی داشته باشد! [6] چنانکه قبلا آوردیم «مولی» بیش از بیست و هفت معنی دارد که بدون قرینه معنای آن واضح نیست و قرینه در این کلام جملة «اللهم وال من والاه وعاد من عاداه» : پروردگارا هر که او را دوست دارد دوست بدار و هر که او را دشمن بدارد، دشمن بدار است که از آن دوستی و نصرت دریافت می شود. کلمة «مولی» هر معنایی داشته باشد معنای خلیفه و امام ندارد و اگر مردم از این کلمه امام و خلیفه نفهمیدند، مقصر نیستند خصوصا با قرینة بعد از آن که به معنای دوستی است.[7]
پس این خواهش علی ؛ برای اثبات منظور خویش چندان به جا نبوده و دردی دوا نمی کرده است که با قید سوگند از مردی خواسته است که گواهی دهد. مسلما این جملات بافته و ساختة دیگران است و به آن جناب مربوط نیست. عبارت احتجاج ادامه دارد که امیر المؤمنین از مهاجرین و انصار خواست که گواهی دهند در غدیر خم رسول خدا فرموده «من کنت مولاه فعلی مولاه»، و از زید بن ارقم نقل می کند که 12نفر از مجاهدین غزوة بدر شهادت دادند و زید بن ارقم گفت که من خود از کسانی بودم که این جمله را از رسول خدا شنیده بودم، مع هذا آن روز کتمان شهادت کردم، لذا چشمم کور شد.[8]
این حدیث که کتاب احتجاج آن را از «محمد بن عبدالله شیبانی» و او از رجال ثقه خود روایت می کند دارای مشکلات بسیاری است. زیرا اولا معلوم نیست خود جناب «محمد بن عبدالله شیبانی» کیست و ثقات او چه کسان اند[9] هر که بوده اند حدیث شان ناقص و نارسا است.
نجاشی در رجال خود (ص 309) دربارة شیبانی می نویسد «اصله کوفی و رأیت جل أصحابنا یضعفونه» : او کوفی الاصل است و عموم اصحاب ما او را ضعیف می دانند» قهبائی در «مجمع الرجال» (ج 5 ص 241) می نویسد: «وضاع، کثیر المناکیر»: او جاعل حدیث بوده و بدیهای بسیار دارد. و شیخ طوسی در «الفهرست» فرموده: «ضعفه جماعه من اصحابنا»: گروهی از اصحاب ما او را تضعیف کرده اند. و در «الاخبار الدخیله» (ص 48) به نقل از غضائری آمده است که : «کذاب، وضاع للحدیث : بسیار دروغگو و جاعل حدیث است».
دیگر انکه «زید بن ارقم» در آن موقع از رجالی نبوده که از او استشهاد شده باشد و هرگز امیر المؤمنین در دورة ابوبکر از او گواهی نخواسته و این گواهی خواستن در وقت دیگری است که ما قبلا به نقل از «بحار الأنوار» و «الغدیر» بیان کردیم که شهادت خواستن از زید بن ارقم و دیگران در سال 35 هجری در رحبة کوفه و در زمان خلافت علی ؛ و برای تحریض مردم به جنگ معاویه بوده است نه در زمان خلافت ابوبکر.
به هر حال این دوازده نفر که در مورد غدیر خم شهادت داده اند ظاهرا همان کسانی که احتجاج بلافاصله پس از قضیة کتمان «زید بن ارقم» بدون سند و به طریق ارسال از قول «ابان بن تغلب» آورده که از حضرت صادق ؛ پرسید که آیا کسی در میان اصحاب رسول خدا جانشینی ابوبکر را بر جایگاه رسول خدا، انکار نکرده؟ حضرت فرمود : چرا 12 نفر انکار کردند و بین خود مشورت کردند و به یکدیگر گفتند قسم به خدا و نزد ابوبکر رفته و حتما او را از منبر رسول الله ع پایین می آوریم و اینان خالد بن سعید بن العاص (از بنی امیه) و سلمان فارسی و ابوذر غفاری و مقداد بن الأسود و عمار بن یاسر و بریدة اسلمی و از انصار ابو الهيثم التیهان و سهل و عثمان بن حنیف و خزیمه بن ثابت ذو الشهادتین و ابی بن کعب و ابو ایوب انصاری بودند که پس از أخذ تصمیم خدمت امیر المؤمنین آمده و با جنابش مشورت کردند که بروند ابوبکر را از منبر رسول خدا پائین بیاورند[10] لیکن حضرت این عمل را صلاح ندانست و فرمود همگی بروید و آنچه از پیغمبر در این خصوص شنیده اید برای اتمام حجت به ابوبکر بفهمانید. روز جمعه همین که ابوبکر بر منبر بر آمد بنابراین شد که ابتداء مهاجرین سخن گویند. از اينرو خالد بن سعید بن عاص (که خود پیش از ابوبکر و یا به راهنمایی او اسلام آورده بود و در زمان خلافت ابوبکر و به فرمان او در جنگ اجنادین شرکت کرد و 24 روز قبل از در گذشت ابوبکر شهید شد) برخاست و ابوبکر را عتاب و خطاب کرد اما در سخنان خود ابدا اشاره ای به غدیر خم نکرده ولی چیزی از یوم بنی قریظه نقل می کند که در تایخ اثری از آن نیست!! و عجیب تر این است که بعد از سخنان وی عمر برخاسته و به او گفته: «اسکت يا خالد فلست من أهل المشورة» : خاموش باش خالد! که تو شایستة مشورت نیستی! در حالی که خالد از کسانی است که دو هجرت کرده یک هجرت به حبشه و دیگر هجرت به مدينه و در تمام غزوات با رسول خدا بوده و در هنگام رحلت پیغمبر از جانب رسول خدا حاکم قبیلة مذحج و قسمتی از یمن بوده و معلوم نیست این راوی جاعل دروغ پرداز چگونه او را در این زمان به مدینه آورده و به عنوان اولین معترض روبروی ابوبکر به احتجاج واداشته است!! به هر صورت در احتجاج خالد سخنی از داستان غدیر که مهمترین سند خلافت منصوصه است نیامده است.
کسی که از تاریخ اسلام مطلع باشد می داند که همة این مطالب ساختگی و دروغ است. دومین فرد از معترضین دوازدهگانه، سلمان فارسی است که در گفتار او نیز کمترین اشاره ای به منصوصیت علی ؛در غدیر خم نیست و فقط محور سخنان او تعریف از فضائل خود و نصیحت و موعظه به ابوبکر است که چرا از جیش اسامه تخلف کرده است[11] و از این قبیل سخنان.
سومین نفر ابوذر غفاری است که در سخنان او نیز ابدا اشاره ای به داستان غدیر خم نشده است. چهارمین نفر مقداد بن الاسود است که در بیانات او نیز به غدیر خم تصریح نشده[12] پنجمین نفر از مهاجرین عمار بن یاسر است که در اعتراض آن جناب نیز سخنی از غدیر خم به میان نیامده و فقط گفته است : «إن أهل بیت نبیکم أولی به وأحق بإرثه .... وقد علمتم أن بنی هاشم أحق بهذا الأمر فیکم» : همانا اهل بیت پیامبرتان به او و میراثش سزاوارترند ... و می دانید که بنی هاشم از شما برای این کار شایسته ترند»، سپس مقداری از فضائل علی -عليه السلام- را بازگو کرده است.
ششمین نفر از مهاجرین بریدة اسلمی است که او نیز از غدیر خم سخنی نگفته است، اما جهالت راوی کذاب را بر آفتاب انداخته!! زیرا جناب جاعل خبر نداشته که بریده از معترضان علی ؛ بود که دقت و باریک بینی آن حضرت را در اجرای عدالت نمی پسندید و یکی از کسانی که رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- خطبة غدیر را در مخالفت با او و به منظور ساکت ساختن او ازاعتراض نسبت به علی؛، بیان فرموده، همین بریدة اسلمی است! اما راوی رسوا، ناشیانه چنین کسی را که در تضعیف محبوبیت علی ؛ در میان مردم، می کوشیده، در روایت خویش به عنوان مدافع آن حضرت برگزیده است؟!! راست گفته اند که دزد ناشی به کاهدان می زند!
باری، بعد از آنکه شش تن از مهاجرین بنا به روایت کتاب احتجاج، به ابوبکر اعتراض کردند، نوبت به انصار رسیده:
نخستین فرد از انصار «ابی بن کعب» است که برخاست و ابوبکر را مورد عتاب و خطاب قرار داده اما او نیز اصلا اشاره ای به موضوع غدیر و منصوصیت علی -عليه السلام- نکرده، فقط ابوبکر را از عاقبت امر بیم داده است. دومین معترض از انصار، «خزیمه بن ثابت» است که او نیز چیزی دربارة غدیر نگفته. نفر سوم «ابوالهیثم بن التیهان» است. وی گرچه به داستان غدیر خم اشاره کرده، لیکن به مصداق مثل معروف «خواست او را بیاراید، چشمش را کور کرد»، گفته که خطبة غدیر خم مطلبی پیچیده و مبهم بوده و پاره ای از انصار گفتند مقصود رسول خدا آن است که هر برده ای که رسول الله مالک و مولای او است، علی نیز مالک و مولای اوست. ناگزیر کسانی را فرستادیم که از پیغمبر بپرسند که مقصود چیست؟!! رسول خدا ع فرمود که به ایشان بگويید که علی پس از من ولی مؤمنین و خیرخواه امت من است!
ملاحظه می فرمایید در این اقوال نیز نه تنها نصی صریح در خلافت و منصوبیت علی ؛ از جانب خدا نیست، بلکه گویی با نقل این ماجرا می خواهد – نعوذ بالله – فقط نارسایی بیان رسول خدا ع را اثبات کند؟!![13]
اما مشکل این روایت بیش از این هاست زیرا «ابو عماره خزیمه ابن ثابت اوسی دو الشهادتین» و «ابوالهیثم مالک بن التیهان اوسی» هر چند از دوستداران علی ؛ به شمار می روند، اما قطعا از معتقدان به خلافت منصوصة علی ؛ نبوده اند و بنا به نقل «احمد بن یحیی بلاذری» در «انساب الاشراف» که از قدیمی ترین تواریخ اسلامی است، آن دو حتی در اختلاف بین امیر المؤمنین -عليه السلام- و معاویه، نسبت به حقانیت آن حضرت چنان تردید داشتند که تا پیش از شهادت عمار یاسر، حاضر به جنگ در سپاه علی -عليه السلام- نشدند![14]
بلاذری دربارة خزیمه می نویسد: «شهد خزیمه الجمل، فلم یسل سیفا وشهد صفین فقال لا أقاتل أبداً حتی یقتل عمار فأنظر من یقتله، فإنی سمعت رسول الله ع یقول: تقتله الفئة الباغیة .... فلما قتل عمار، قال خزیمة: قد بان الحق فقاتل حتی قتل» : خزیمه در جنگ جمل حاضر شد اما دست بر شمشیر نبرد و در صفین حاضر شد و گفت هرگز نمی جنگم تا اینکه عمار یاسر کشته شود و ببینم که او را می کشد، زیرا شنیدم که رسول خدا ع می فرمود : او را گروهی یاغی می کشند. و چون عمار [به دست سپاهیان معاویه] کشته شد خزیمه گفت: گمراهی آشکار شد و [در سپاه علی -عليه السلام-] جنگید تا شهید شد.[15]
در «رجال کشی» (ص 51) نیز به نقل از نوة خزیمه آمده است: «مازال جدی بسلاحه یوم الجمل و صفین حتی قتل عمار، سل سیفه حتی قتل» : جدم خزیمه همواره در جنگ جمل و صفین حاضر بود تا اینکه عمار شهید شد و او [در این هنگام] دست به شمشیر برد و جنگید تا اینکه شهید شد.
دربارة ابو الهیثم نیز می خوانیم: «حضر ابو الهیثم بن التیهان الصفین فلما رأی عمارا قد قتل، قاتل حتی قتل فصلی علیه علی ؛ و دفنه» ابو الهیثم در جنگ صفین حاضر شد [اما ابتداء نجنگید] و چون دید عمار کشته شده، آن قدر جنگید تا شهید شد، علی -عليه السلام- بر او نماز گزارد و او را به خاک سپرد.[16]
انتخاب این دو تن برای اجرای چنین نقشی در این روایت، حقا ناشی گری است! باری ادامة روایت چنین است که «سهل بن حنیف» به عنوان چهارمین معترض از انصار نیز گواهی داد که رسول خدا در همین مسجد الرسول فرموده علی بعد از من امام شما است و از قضیة غدیر سخنی به میان نیاورده است. نفر پنجم «عثمان بن حنیف» برادر سهل است که برخاست و گفت رسول خدا فرمود : «أهل بیتی نجوم الأرض فلا تقدموهم و قدموهم» : اهل بیتم ستارگان زمین اند و از آنان پیشی نگیرید و آنان را مقدم بدارید. ششمین نفر «ابو ایوب انصاری» است او هم کلامی از غدیر خم به زبان نیاورده و گفته : «اتقوا الله عباد الله فی اهل بیت نبیکم و ادوا الیهم حقهم» : ای بندگان خدا، دربارة اهل بیت پیامبرتان از خداوندتان پروا کنید و حقشان را بدهید!
گرچه متن حدیث آشکارا بر جعل آن گواه است، اما با فرض اینکه چنین قضیه ای واقع شده و 12 نفر فوق الذکر به ابوبکر اعتراض کرده اند اگر خطبة غدیر خم واقعا دلیل منصوصیت علی -عليه السلام- به خلافت بلافصل پیامبر بوده آیا بهتر نبود که آن را یادآور می شدند که نزدیکترین و قاطع ترین حجت بر جانشینی آن حضرت بود؟
پس چنانکه گفتیم مسألة غدیر خم ابدا دلالت بر منصوصیت آن حضرت نداشته بلکه حقیقت همان است که رسول خدا از دشمنی مردم با علی و قدر ناشناسی نسبت به وی، بیمناک بود از این نظر به وجوب دوستی آن حضرت بر مسلمین و بیان آن همت گماشت، بلکه می توان گفت این امر خود یکی از معجزات رسالت است که می دید مردم پس از وی چگونه در صدد دشمنی با آن حضرت بر می آیند لذا در موارد متعدد دوستی و ولایت او را توصیه می فرماید البته به صورتی که دوستی أمت به حال آن بزرگوار نافع باشد و در نصرت دین حق، وی را یاری کنند و او را تنها نگذارند، نه اینکه محبت و ولای علی را وسیلة جرأت بر گناه و تجاوز از حدود ما أنزل الله کرده باشند، چنانکه امروزه اراذل و اوباش بدین ادعاهای باطل «حب علی حسنه لا تضر معها سیئه» یعنی : دوستی علی ثوابی دارد که هیچ گناهی به آن زیان نمی رساند!
به فریب شیطانی مرتکب سیئات می شوند.
کتاب احتجاج که داستان سر تا پا دروغ فوق را به امام صادق ؛ نسبت داده است، چنین ادامه می دهد که حضرت صادق فرمود : ابوبکر از احتجاج این 12 نفر چنان منکوب شد که دیگر نتوانست جوابی بدهد، آنگاه گفت من زمامدار شدم در حالی که بهترین شما نیستم، «أقیلونی أقیلونی» : مرا واگذارید، مرا واگذارید. و خلافت را از من باز ستانید، عمر که چنین دید به ابیبکر گفت:از منبر فرود آی، تو که نمی توانی در مقابل حجت های قریش مقاومت کنی چرا خود را در چنین مقامی واداشته ای، به خدا سوگند بارها تصمیم گرفته ام تو را از خلافت خلع کنم و سالم مولای حذیفه را خلیفه سازم[17]!! پس ابوبکر از منبر پایین آمد عمر دست او را گرفت و او را به منزلش برد، آنها سه روز در آنجا ماندند و در این مدت به مسجد رسول خدا نمی رفتند، همین که روز چهارم شد خالد بن ولید با هزار نفر به نزدشان آمد و به ابوبکر و عمر گفت چرا اینجا نشسته اید؟ به خدا سوگند بنی هاشم طمع در خلافت بسته اند و «سالم مولی ابو حذیفه» آمد و با او نیز هزار نفر بود و «معاذ بن جبل» آمد و با او نیز هزار نفر بود همچنین مردان جنگی یک یک می آمدند تا اینکه چهار هزار نفر گرد آمدند در حالی که شمشیرهای خود را بر افروخته بودند و عمر بن الخطاب پیشاپیش ایشان بود (تو گوئی مارشال فش برای جنگ بینالمللی آمده!!) آمدند تا در مسجد رسول توقف کردند (کسی به این راوی دروغگو نگفته این رزم خواهی و سپاه آرائی برای چه؟ آیا برای همان سخنان بیسروته آن 12 نفر موهوم؟!) آنگاه عمر به یاران علی -عليه السلام- گفت: به خدا سوگند اگر یکی از شما بخواهد سخنانی را بگوید که دیروز گفت سرش را که چشمانش در آن گردش می کند بر می دارم!! خالد بن سعید بن العاص بر پا خاسته گفت: ای پسر خطاب آیا ما را به شمشیرهای خود تهدید می کنید یا از جمعیت خود ما را می ترسانید به خدا سوگند که شمشیرهای ما از شمشیرهایتان تیزتر است و ما هر چند کم هستیم اما از شما زیادتریم زیرا حجت خدا در میان ما است به خدا سوگند اگر نه این بود که می دانم طاعت و فرمانبرداری امام من اولی است اکنون شمشير خود را برهنه کرده و در راه خدا با شما جهاد می کردم تا اینکه عذر من آشکار و آزمایش شده باشد، امیر المؤمنین به او فرمود : ای خالد بنشین زیرا مقام تو شناخته شد و سعی تو مشکور است! خالد نشست آنگاه سلمان فارسی برپاخاست و گفت الله اکبر الله اکبر از رسول خدا با دو گوش خود شنیدم و گرنه کر باد که می فرمود : می بینم در حالی که([2])- این آیه کریمه با تأکیدات پی درپی دلالت دارد بر اینکه خداوند حافظ قرآن کریم است. یکی آنکه جملة اسمیّه را که دلالت بر دوام و استمرار دارد با (إن) که از حروف مشبّهه بالفعل بوده و دالّ بر تأکید است همراه کرده و این تأکید را با صیغه جمع و با ذکر ضمیر فصل (نحن) تشدید فرموده و آنگاه نزول قرآن را به خود نسبت داده که مبیّن عنایت خاصّ إلهی به این کتاب بوده و حفظ، از لوازم عنایت است. دیگر آنکه در جمله بعد نیز مجددّا همین تأکیدات را بکار برده که عبارتند از : اوّل کلمه (إن) که دلالت بر تأکید دارد، دوّم (لام) در کلمه (له)، سوّم (لام) تأکید در (لحافظون)، چهارم تعبیرکردن این مطلب به جمله اسمیّه، پنجم آوردن ضمیر متکلّم مع الغیر و آوردن لفظ جمع (حافظون) که دلالت دارد بر این معنی که ما که خداییم و متّصف به صفات کمالیّه علم و قدرت هستیم آن را حفظ می کنیم. (برقعی)
([3])- منظور «آزر» پدر حضرت ابراهیم -عليه السلام- و همچنین جد بزرگ پیامبر اکرم ع است که «عبد مناف» نام داشت. در مورد پدر حضرت ابراهیم رجوع کنید به جلد اوّل کتاب آقای حسن مصطفوی موسوم به «التحقیق فی کلمات القرآن» (ص 63 الی 68 چاپ اوّل). (برقعی)
([5])- علامه امینی از «دار قطنی» روایت کرده که : دو بادیه نشین برای حکمیت در اختلافی که داشتند نزد عمر آمدند، وی نیز از علی ؛ خواست که میان آن دو قضاوت نماید، یکی از آن دو (با لحنی غیر محترمانه) به آن حضرت اشاره کرد و گفت: این میان ما قضاوت کند؟ عمر به سویش جهید و گریبانش گرفت و گفت: وای بر تو، آیا می دانی که او کیست؟ او مولای من و مولای هر مؤمنی است و کسی که او مولایش نباشد، مؤمن نیست.
همچنین آورده است که مردی با عمر در امری مخالفت کرد، عمر نیز به حضرت علی ؛ اشاره کرد و گفت: این مرد که اینجا نشسته میان ما حکم نماید. مرد پرسید این مرد شکم بزرگ ؟ عمر از جا برخاست و گریبان مرد را گرفته و او را از جایش بلند کرد و گفت: آیا می دانی که چه کسی را کوچک شمردی؟ این مولای من و مولای هر مسلمانی است.
علامه امینی از کتاب «الفتوحات الاسلامیة» نیز نقل کرده که روزی علی ؛ در مورد عربی بادیه نشین قضاوت فرمود و او به حکم آن حضرت راضی نشد. عمر گریبانش را گرفت و گفت: وای بر تو او مولای تو و مولای هر مرد و زن مسلمان است. نیز از «طبرانی» روایت کرده که به عمر گفتند تو چنان علی ؛ را بزرگ می داری و اکرم می کنی که با هیچ یک از اصحاب پیامبر ع چنان رفتاری نمی کنی، وی پاسخ داد: او مولای من است. (الغدیر، چاپ سوم ج اول، ص 382-383)
([6])- مولف این روایات را به طور الزامی از کتب شیعه نقل کرده است و گرنه مولف و یا هیچ عاقلی در تحریف و تزییف این روایات ادنی شبهه ای ندارد!
([7])- ما در این باب در صفحات قبل توضیحات لازم را آوردیم و اثبات کردیم که خطبه غدیر برای تفهیم خلافت الهی و جانشینی پیامبر، نارساست.
([9])- شیخ صدوق در «خصال» این روایت را به سند دیگری آورده که در رجال شیعه از هیچ یک از آنها نامی نیست و در رجال اهل سنت نیز بد ناماند! و متن حدیث نیز گواه بر کذب آن است.
([10])- بنا به حدیث «ارتداد اصحاب پیامبر»، این افراد غیر از سلمان و ابوذر و مقداد و عمار، از مرتدین بوده اند ولی در این روایت، همین مرتدین سوگند یاد کرده و میخواهند مانع خلافت ابوبکر شوند و به بيعت علی -عليه السلام- شهادت می دهند! کدام را بپذیریم ارتداد شان را یا ایمان شان را ؟!! بیهوده نگفته اند که دروغگو کم حافظه است.
([11])- در واقع ابوبکر همچون علی -عليه السلام- مأمور به شرکت در سپاه اسامه نبوده است. ابن کثیر در «السیّرة النبّویة» (ج 4، ص 441) می نویسد: «ومن قال إن ابابکر کان فيهم، فقد غلط! فإن رسول الله -صلى الله عليه وسلم- اشتد به المرض وجيش اسامة مخيم بالجرف وقد أمر النبی -صلى الله عليه وسلم- ابابکر أن يصلي بالناس، کما سيأتي، فكيف يكون فی الجيش»؟!: کسی که بگوید ابوبکر جزء سپاه اسامه بود اشتباه نموده، زيرا هنگامي كه مرض بر رسول الله –صلى الله عليه وسلم شدت يافت و سپاه اسامه در منطقه «جرف» اردو زده بود، رسول الله –صلى الله عليه وسلم- دستور داد ابوبکر در نماز بر مردم امامت کند، بنابراین چگونه ممکن است ابوبکر جزء سپاه اسامه باشد؟! سپس از صفحه 459 به بعد، روایاتی که دلالت دارد پیامبر -صلى الله عليه وسلم- خود ابوبکر را به عنوان امام جماعت معیّن فرمود، ذکر می کند.
([12])- چنانکه گذشت دانستیم که اصولا مقداد به منصوصیت علی ؛ معتقد نبوده است. ولی راوی ناشی او را برای اعتراض به ابوبکر برگزیده است.
([13])- آیا پیامبر فصیح پروردگار، مردم را در بیابان داغ متوقّف فرمود و سخنانی ایراد کرد ولی نتوانست مقصود خود را بیان و حجّت را بر مستمعین تمام کند که ناچار شود کسی را بفرستند تا بپرسد مقصود آن حضرت چه بوده؟!! و این خود دلالت بر دروغ بودن این روایت می کند.
([17])- راوی دروغ پرداز تصور کرده که عمر همچون پادشاهان مستبد یکهتاز میدان امر و نهی مسلمین بوده و چنان قدرتی داشته که بتواند. همچون مهره های شطرنج ابوبکر را خلع کند و سالم را به جای او بنشاند و أحدی دم بر نیاورد! کسی که اندکی از تاریخ اسلام مطلع باشد می داند که عمر حتی نتوانست ابوبکر را نسبت به عزل خالد بن ولید از فرماندهی سپاه، مجبور سازد، تا چه رسد به اینکه خود او را عزل کند؟! روشن است که بافنده این خبر نسبت به تاریخ اسلام از جاهلترین مردم و یقینا پرورده دوره دیکتاتوری مطلق بوده است.