در دو آیه قرآن نیز «مولی» به معنای «وارث» استعمال شده است.

1- )وَلِكُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِيَ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ.( «برای همه، از آنچه که پدر و مادر و خویشاوندان واگذارند، وارثانی قرار دادیم». (نساء / 33)

2- )وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِن وَرَائِي(. «من پس از خویش، از وارثانم بیمناکم». (مریم / 5)

در یکی از آیات قرآن «مولی» به معنای سرور و سیّد (در برابر عبد) آمده است:

)أَحَدُهُمَا أَبْكَمُ لاَ يَقْدِرُ عَلَىَ شَيْءٍ وَهُوَ كَلٌّ عَلَى مَوْلاهُ(. «یکی از آن دو برده‌ گنگ است و بر کاری توانا نیست و او سربار مولا و سرور خویش است». (نحل / 76) و مراد از «مولی» در کتاب «العتق» از أبواب فقه، همین معنی است.

در سوره مائده (آیه 89) پس از بیان نحوه گشودن سوگند و کفّاره آن، آیه شریفه با عبارت «لعلکم تشکرون: باشد که سپاس حق را بجای آرید» ختم می ‌شود و از آنجا که شکر در برابر نعمت است از این‌ رو می‌ توان دریافت که در سوره تحریم لفظ «مولی» در آیه‌ای که درباره گشودن سوگندهاست به معنای «منعم: نعمت بخش» بکار رفته است:

)قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمَانِكُمْ وَاللَّهُ مَوْلَاكُمْ( «خداوند به گشودن سوگندهایتان حکم فرموده و اوست که نعمت بخش ماست». (تحریم / 2)

امّا در یکی از آیات قرآن محتمل دانسته ‌اند. آیه مذکور چنین است:

)مَأْوَاكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلاَكُمْ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ(. «پناهگاهتان آتش و آن مولای شماست و چه بد بازگشت گاهی است». (حدید / 15)

البتّه برای اثبات این احتمال و ردّ احتمالات دیگر، مؤیّدی از قرآن کریم نداریم در حالی که برخی معانی دیگر از تأییدات قرآنی نیز برخوردار بوده و موجبی برای انصراف از آن‌ها به نظر نمی ‌رسد. از جمله اگر در این آیه «مولی» را به معنای «صاحب: همراه و همنشین» بگیریم، مصاحبت و همنشینی با آتش معادل معنوی، «اصحاب النار: همراهان و همنشینان آتش» است که در کتاب الهی بسیار بکار رفته خصوصاً که سیاق آیات نیز مؤید این معنی است زیرا، در آیه قبل منافقین به مؤمنین می‌گویند:

)أَلَمْ نَكُن مَّعَكُم( «آیا همراه و همنشین شما نبودیم؟». (حدید / 14) و در جوابشان گفته می ‌شود: امروز آتش همراه و همنشین شماست.

حتی اگر «مولی» را در اینجا به معنای «اولی» فرض کنیم، باید معلوم شود که وجه اولویّت در چیست؟ طبعاً در این جا با توجّه به سؤال منافقین در آیه قبل و لفظ «مأوا: پناهگاه» و «المصیر: بازگشتگاه» در همین آیه، واضح می ‌شود که وجه اولویّت آتش در مصاحبت و مجالست است، در نتیجه معنای آیه چنین می‌شود: آتش از هر چیز به همراهی و همنشینی با شما شایسته‌تر است.

بنابراین اگر «مولی» را به معنای «اولی» (یعنی «مفعل» را به معنای «أفعل») بگیریم، دلیل لغوی در دست نیست که بگوییم منظور از آن فقط «اولی به تصرّف» است! چون ممکن است مراد از آن «اولی به محبّت و بزرگداشت و ...» باشد. چه موجب می‌ شود هنگامی که لفظ «مولی» را می ‌شنویم مراد از آن را «اولی به تصرّف» بدانیم؟ در این صورت درباره این آیه چه بگوییم که می ‌فرماید:

)إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَـذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُواْ( «همانا سزاوارترین مردم نسبت به ابراهیم، پیروانش و این پیامبر و مؤمنانند». (آل عمران / 68) واضح است که پیروان ابراهیم عليه السلام نسبت به آن حضرت «اولی به تصرّف» نبوده ‌اند! در حدیث «غدیر» نیز اگر فرض کنیم که «مولی» به معنای «اولی به تصرّف» باشد، در این صورت پیامبر صلى الله عليه وسلم در ادامه کلام خویش می فرمود: «اللهم وال من آمن بأولویته و عاد من لم یومن بأولویته» امّا ذکر «موالاه» و «معاداه» در ادامه سخن، صراحت دارد بر اینکه منظور، وجوب محبت آن حضرت و بر حذر داشتن از عداوت نسبت به آن بزرگوار است، نه تصرّف در امور یا عدم تصرّف.

از این رو اگر در حدیث غدیر «مولی» را به معنای «اولی» بگیریم باید وجه اولوّیت را تعیین کنیم و طبعا با توجّه به ادامه کلام پیامبر صلى الله عليه وسلم که فرمود: «اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره» .... پروردگارا هر که با او دوستی کند، دوست بدار و هر که با او دشمنی ورزد، دشمن بدار و هر که او را یاری کند، یاری فرما... واضح می شود که ولایت و دوستی و نصرت و یاری علی عليه السلام و عدم دشمنی و خصومت با آن بزرگوار، وجه اولوّیت آن حضرت نسبت به سایر مؤمنین است که این معنی با قرائن خارجی یعنی ماجرای خالد و بریده و کدورت نابجایی که بین گروهی از مسلمین و حضرت علی عليه السلام پدید آمده بود، مناسبت تامّ و تمام دارد.

طبعا نمی توان گفت این معنی که امر تازه ای نبوده و قبلا نیز به صورت عام از جمله در آیۀ:  )وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ(

«مردان و زنان با ایمان ولیّ و دوست یکدیگرند».(توبه/71) و آیه:

 )إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ( «همانا مؤمنان برادر یکدیگرند». (حجرات / 10) و ... بیان شده و نیازی نبود در اینجا ذکر شود.

وانگهی با فرض اینکه پیامبر صلى الله عليه وسلم مضمون آیه 71 سوره شریفه توبه را تکرار کرده باشد نیز ایرادی در کار نیست؛ زیرا در واقع پیامبر، هنگامی که در مکلّفین نسبت به رعایت قرآن، وهن و سستی ملاحظه فرمود، مفهوم قرآنی را با حدیث غدیر تأکید و یادآوری نمود. خداوند می فرماید: )وَذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرَى تَنفَعُ الْمُؤْمِنِينَ( «یادآوری کن که یادآوری برای مؤمنان سودمند است». (ذاریات/55) و مضمونی در قرآن نيست که در بیش از یک آیه، مورد تأکید قرار نگرفته باشد. در این مورد نیز پیامبر صلى الله عليه وسلم این تأکید را به منظور الزام حجّت و اتمام نعمت در موقع لازم تکرار فرمود؛ و هر که قرآن و حدیث را دیده و با آن آشنا باشد نمی‌گوید این کار لغو است و الاّ تأکیدات پیامبر و تقریرات آن حضرت درباره روزه و نماز و زکات و تلاوت قرآن و ... -معاذ الله- همگی لغو خواهد بود و یا تصریح به امامت، در آثار خود شیعه و تکرار و تأکید آن که بیش از یک بار صورت گرفته، همگی لغو محسوب می شود!!

پر واضح است در صورت اقتضاء و حدوث شرایط خاصّ ذکر شود، فی المثل اگر یکی از مؤمنان مورد توهین واقع شود، با اینکه ادلّه عامّ قائم است بر حرمت توهین مؤمنین به یکدیگر، امّا می‌ توان به طور خاصّ تذکّر داد که این فرد مؤمن از مصادیق آن قانون عامّ است و نباید مورد اهانت قرار گیرد. در ماجرای غدیر خم نیز با آنکه حمایت و دوستی و ولایت مؤمنان نسبت به یکدیگر، امری عامّ بوده است امّا به دلیل رنجش نابجایی که برخی از مسلمین از علی عليه السلام داشتند و مخالفتی که با آن حضرت نشان می ‌دادند و امکان داشت در صورت وصول به مدینه منوّره، مردم آنجا را نیز نسبت به آن بزرگوار بدبین سازند، لذا ضروری بود که رسول اکرم صلى الله عليه وسلم در لزوم ولایت و محبّت آن حضرت به صورت خاصّ تأکید کرده و آن را یادآوری نماید و حتّی با ولایت خویش قرین سازد که نشانه کمال قرب آن حضرت به رسول الله صلى الله عليه وسلم است

در مورد صدر کلام پیامبر صلى الله عليه وسلم یعنی اشاره به آیه ششم سوره احزاب و اینکه آن حضرت به عنوان مقدمه، سخنان خویش را با جمله «ألست أولی بکم من أنفسکم؟: آیا از خودتان به شما سزاوارتر نیستم»؟ آغاز فرموده، باید توجّه داشت که اطلاق و عمومیّت آن تمامی خواسته‌ های پیامبر صلى الله عليه وسلم از امّت را شامل می‌ شود و نمی ‌توان آن را قرینه معنای «مولی» قرار داد، زیرا هر خواسته دیگر که پس از اظهار آن، مطرح می ‌شد نیز به همین میزان مشمول این حکم بود.

برای ایضاح بیشتر منظور خود، مثالی را مطرح می ‌کنیم، فرض کنید رسول خدا صلى الله عليه وسلم قصد تعیین جانشین نمی‌ داشت و صرفا به قصد جلب حمایت و نصرت و همراهی دیگران نسبت به علی عليه السلام، پس از گفتن جمله «ألست أولی بکم من أنفسکم؟ می ‌فرمود : «من کنت عزیزه (حبیبه) فهذا علی حبیبه (عزیزه)». آیا در این صورت می‌ توانستیم بگوییم صدر و ذیل کلام پیامبر صلى الله عليه وسلم نامربوطند و آن حضرت بی تناسب سخن گفته است؟! البتّه هیچ مسلمانی چنین گمانی ندارد و به سادگی در می یابد که پیامبر با یادآوری مقام اولویّت خویش نسبت به مؤمنین، قصد تأکید بر مطلوب خویش را داشته و مقصود آن حضرت این بوده است که اگر مرا اولی به خود و مطاع خویشتن می ‌دانید، برای اطاعت از من با علی راه دشمنی و مخالفت نپویید بلکه دوست و دوستدار او باشید و از نصرتش دریغ نکنید.

اکنون نیز با توجّه به مطالب فوق، لفظ «مولی» به جای آن کلمه نشسته که آشکارترین معانی آن ولی و محب و ناصر است که این معانی با ادامة سخن پیامبر صلى الله عليه وسلم نیز تناسب و ارتباط تامّ دارد. حتّی اگر دقّتی مبذول شود می ‌توان دریافت که صدر کلام رسول خدا صلى الله عليه وسلم مانع از آن است که در این خطبه «مولی» را به معنای «اولی» بگیریم، زیرا اگر پیامبر چنین مقصودی می‌ داشت، پس از مقدّمه سخن خویش می‌فرمود: «من کنت أولی بنفسه فهذا علي أولی به» زیرا به این ترتیب مفهوم مورد نظر پیامبر با همان وضوح و شدّت مقدّمه مطرح و طلب می ‌شد، در حالی که استعمال لفظ «اولی» در مقدّمه کلام و عدم استعمال آن در جمله اصلی که اصولا مقدّمه به قصد تأیید و تأکید آن اداء می ‌شود، موجّه نیست که در این صورت از وضوح مطلوب کاسته خواهد شد، و مؤکّد از مؤکّد و ذی المقدّمه از مقدّمه به صورتی ضعیفتر مطرح می ‌شود و مقصود اصلی از وضوح و شدّت کمتری برخوردار خواهد بود، و حاشا که پیامبر چنین کند.

مطلب دیگری که در مورد صدر کلام پیامبر باید در نظر داشت، این است که چون مفهوم وصف، مشعر علیّت است در نتیجه آیه مذکور حاکی از این معناست که سبب اولویّت پیامبر بر مؤمنان، نبوّت اوست و طبعا از عدم نبوت، عدم اولویّت لازم می ‌آید. اگر به آیه مورد اشاره در صدر کلام رسول خدا صلى الله عليه وسلم توجّه کنیم در می ‌یابیم که آیه شریفه نفرموده: «محمد أولی بالمومنین من أنفسهم»، بلکه به جای نام مبارک پیامبر، صفت و سمت نبوّت ذکر گردیده و از آن حضرت با عنوان «النبی» یاد شده و فرموده : )النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ(

«این پیامبر بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و همسرانش مادران ایشانند». (احزاب/6) و بدین ترتیب اولویّت آن بزرگوار نتیجه نبوّتش محسوب گردیده است. بنابراین کسی که واجد مقام «نبوّت محمّدیّه» نیست نمی‌ تواند همچون آن حضرت، واجد «اولویّت» بر مؤمنین باشد.

از این ‌رو نمی‌توان ادّعا کرد که گرچه ائمّه مقام «نبوّت محمّدیّه» را فاقدند ولی امامتشان آنان را بر دیگر انبیاء برتری داده است زیرا اوّلا، پیش از اثبات امامت منصوصه آن بزرگواران، اظهار اینکه مقام امامت ائمّه، از مقام نبوّت انبیاء سلف برتر است، جز ادّعای بی‌دلیل و مصادره به مطلوب نیست. ثانیا در آیه کریمه، نبوّت خاصّه پیامبر اسلام، که ائمّه فاقد آنند، مطرح است؛ به عبارت دیگر «ال» در کلمه «النّبیّ» که در آیه آمده، «الف و لام عهد» است، زیرا در ادامه آیه که می ‌فرماید: «وأزواجه أمهاتهم: و همسرانش مادران ایشانند» ضمیر «هـ» به خود پیامبر راجع است و مثبت این معنی است که منظور از «النّبیّ» شخص پیامبر اسلام صلى الله عليه وسلم است، نه عموم انبیاء و آن حضرت بر مؤمنان به سبب نبوّت خاصّه اش «اولویّت» یافته است؛ و خلاف نیست که ائمّه دارای آن نبوّت نبوده و در نتیجه از آن اولویّت نسبت به مؤمنان برخوردار نخواهند بود.

همچنین اگر ادّعا شود اولویّت ائمّه، درجه و مرتبه ‌ای نازلتر از اولویّت پیامبر است، یادآوری می‌ کنیم که مفهوم «اولویّت بر نفس یعنی ترجیح دادن خواست پیامبر بر خواسته خود» مفهومی ذو مراتب و تشکیک‌پذیر از قبیل اعلمیّت، افضلیت، نورانیّت و ... نیست تا بتوان برای آن مراتب و درجات مختلف ادّعا کرد. با توجّه به مطالب فوق ناگزیر باید «مولی» را در حدیث غدیر، به معنایی غیر از «اولی» حمل کنیم به عبارت دیگر، لااقل در حدیث غدیر «مفعل» به معنای «افعل» نیامده است.

آشکار است که پیامبر صلى الله عليه وسلم چنانکه مقتضای مقام ارشاد و هدایت و لازمه بلاغت است کوچکترین واجبات، بلکه مستحبّات و حتّی آداب نشست و برخاست و خورد و نوش را به نحوی که هر آشنای به زبان عربی اعم از حاضر و غائب، بی‌ تکلّف، معنای مقصود را در یابد، بیان فرموده است. بنابراین اگر در این موضوع مهّم، پیامبر کلامی این چنین بگوید که بنا به قواعد زبان عربی نتوان معنایی را که منظور مدّعیان است از آن استخراج کرد، العیاذ بالله عدم بلاغت و قصور بیان پیامبر صلى الله عليه وسلم یا سهل ‌انگاری آن حضرت را در تبلیغ و ارشاد اثبات کرده‌ایم!!

از این ‌رو معلوم می ‌شود که مقصود پیامبر صلى الله عليه وسلم همان معنایی است که بدون تکلّف از کلام می ‌توان دریافت، یعنی اینکه محبّت علی عليه السلام همچون محبّت نسبت به پیامبر صلى الله عليه وسلم، واجب و عداوت با او، همچنان که عداوت نسبت به رسول خدا صلى الله عليه وسلم، حرام است.

([1])- منظور روایات بسیاری است که اهل سنّت نقل کرده ‌اند، از قبیل «اقتدوا باللذين من بعدی، أبی‌ بکر وعمر: پس از من به ابوبکر و عمر اقتداء کنید» و یا «إني لا أدری ما بقائی فيكم فاقتدوا باللذين من بعدی وأشار إلی أبی بکر وعمر: نمی ‌دانم چقدر در میانتان باشم، پس از من به این‌ دو تن اقتداء کنید و به ابوبکر و عمر اشاره فرمود» و ... که ترمذی و دیگران به اسناد مختلف نقل کرده ‌اند.

([1])- اشاره است به آیات اول سوره کهف و 28 الزمر و 103 النحل و 195 الشعراء.

([1])- اشاره است به آیات 6 سوره الکهف و 3 سوره الشعراء و 128 سوره التوبه.

([1])- یعنی فصیح ‌ترین کسی که به عربی سخن می ‌گوید.

([1])- این پیچیدگی به حدی است که حتی در روایات معتقدان به امامت الهی علی عليه السلام نیز به آن اعتراف شده از جمله در «احتجاج» طبرسی آمده که گروهی از انصار مقصود پیامبر صلى الله عليه وسلم را از خطبه غدیر نفهمیدند!!! و ناچار شدند کسی را به نزد پیامبر صلى الله عليه وسلم بفرستند تا مقصود آن حضرت را سؤال کند، پیامبر صلى الله عليه وسلم حتی در همان توضیح نیز لفظ «ولی الامر» را استعمال نفرموده؟!!! ما در صفحات آینده باز هم به این روایت می‌ پردازیم.

([1])- از نظر امامیه مقام «امامت» فوق مقام «نبوت و رسالت» است، اما علت آنکه مقام علی عليه السلام را بالاتر از رسول خدا صلى الله عليه وسلم نمی ‌دانند آن است که معتقدند پیامبر علاوه بر مقام نبوت واجد مقام امامت نیز بوده است.

([1])- ما در کتاب از ذکر چیزی فروگذار نکردیم.

([1])- ما کتاب را برای بیان همه چیز بر تو فرو فرستادیم و آن هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان است.

([1])- اهل سنت و جماعت بر این عقیده اند که افضلیت خلفای اربعه به ترتیب خلافت آنهاست، و دلایل خیلی زیادی هم برای این ترتیب دارند که برای اطلاعات بیشتر به کتابهایی که درباره فضیلت خلفای راشدین نوشته شده است مراجعه کنید. (مصحح)

([1])- عمر خود معتقد بود که : «فمن بايع رجلاً عن غير مشورة من المسلمين فإنه لا بيعة له هو ولا الذی بايعه» : کسی که بدون مشورت با مسلمانان با کسی بیعت کند، بیعت او و فرد مورد بیعت هر دو ساقط است. (سیره ابن هشام، ج 4، ص 307)

 (2)- فلته، آنچه ناگهانی و بدون تأمل کافی و مشورت انجام گیرد.

([1])- در کتب تاریخ از جمله «تاریخ ابن اثیر» و در سیره ابن هشام (ج 4 ص 316) درباره احوال عرب در زمان رحلت رسول الله چنین آمده است: «لما توفی رسول الله صلى الله عليه وسلم ارتدت العرب واشرأبت اليهودية والنصرانية ونجم النفاق وصار المسلمون کالغنم المطيرة فی الليلة الشاتية لفقد نبيهم»: هنگامی که رسول خدا صلى الله عليه وسلم وفات یافت عرب از دین بازگشت و یهودیت و نصرانیت سر بر آورد و نفاق آشکار شد و مسلمین با از دست دادن پیامبرشان همچون گله‌ ای در شب سرد و بارانی بودند» و نیز آمده است: «إن أکثر أهل مكة لما توفی رسول الله ع هموا بالرجوع عن الإسلام وأرادوا ذلک، حتی خافهم عتاب بن أسيد، فتواری فقام سهيل بن عمرو فحمد الله وأثنی عليه ثم ذکر وفاة رسول الله صلى الله عليه وسلم وقال: إن ذلک لم يزد الإسلام إلا قوة» .... بیشتر اهالی مکه به هنگام رحلت رسول خدا صلى الله عليه وسلم قصد بازگشت از اسلام داشتند و می ‌خواستند مرتد شوند به حدی که [والی مکه] عتاب بن اسید ترسید و متواری شد و سهیل بن عمرو [به جای او] خداوند را ستود و پروردگار را ثنا گفت و وفات پیامبر صلى الله عليه وسلم را اعلام کرد و گفت: این واقعه جز بر قوت اسلام نیفزوده ....

([1])- بحار الانوار، ج 18، ص 513.

([1])- در خطبه شصت و هفتم نهج البلاغه آمده است که چون علی -عليه السلام- از اخبار سقیفه مطلع شد، از مهاجريني درباره سخنان انصار پرسید و سپس در تأیید موضع مهاجران فرمود: چرا با آنان به سفارش پیامبر -صلى الله عليه وسلم- که فرموده بود (با نیکوکاران انصار به نیکویی رفتار شود و از جرم بدکارشان در گذرند) احتجاج نکردید؟ و نیز فرمود: اگر امامت (امارت) در میان آنان بود پیامبر در مورد رفتار با آنان سفارش نمی‌ فرمود.

بدین ترتیب حضرت از مهاجرین جانبداری کرد، سپس پرسید قریش به انصار چه گفتند؟ جواب دادند آنها استدلال کردند که ما از شجره پیامبریم (از این ‌رو لازم است زمامدار نیز از ما باشد). حضرت فرمود: به شجره احتجاج کردند ولی ثمره آن را (که من باشم) ضایع کردند (و کنار گذاشتند).

چنانکه به وضوح ملاحظه می ‌شود حضرت در جایی که کاملا واجب بود، ابدا به منصوصیّت و منصوبیّت خود در غدیر خم، اشاره نکرده. اگر آن حضرت به منصوبیّت إلهی خویش معتقد بود، بی‌ تردید از باب امر به معروف و ارشاد خلق الله و تذکار و اتمام حجّت با مردم به جای سخنانی که در این خطبه گفته است می ‌فرمود: چرا به خطبه غدیر خم احتجاج نکردید یا چرا خطبه غدیر خم را کتمان کردید و أمر الهی را زیر پا گذاشتید؟ جدّا باور کردنی نیست که علی ؛ متروک گذاشتن امر الهی را ذکر نکند. (برقعی)

([1])- فی المثل آن حضرت می‌توانست کسی را مأمور کند که در سقیفه حاضر شود و از جانب وی سخن بگوید و آن حضرت را نیز به عنوان نامزد خلافت مطرح نماید و مردم را از شتاب در انتخاب خلیفه باز دارد، تا این که آن حضرت از تجهیز پیکر رسول خدا ع فراغت یافته و خود را به سقیفه برساند.

 

نوشته شده توسط حسینی در سه شنبه سوم فروردین ۱۳۸۹ |