اهل تشیع از قرآن می ترسد!


از سخنان خداوند خوشش نمی آید!

برای همین بدنبال ته ریخته های کتب اهل سنت تشنه وار می گردند تا شاید خود را خوشنود سازند!

هرچند علمایشان به خوبی می دانند که اهل سنت هیچ سخنی را فوق سخن الله تعالی قرار نمی دهند و بسیاری از روایتهای منقول در کتابها به سبب تعارضش با کلام قرآن به کنار نهاده شده است.

آیات قرآن سخنان بی غش یکتا معبود عالمیان است که حاجتی به اضافه و گزافه گویی نداشته و نخواهد داشت.

بسیاری آیات شاهد بر این است که هرگاه رسول الله محمد علیه الصلاة و السلام مورد سؤال واقع ميشد ، از خود جوابى نداشت و منتظر جواب از سوى وحى مى نشست و بدين صورت آياتى زيبا جاودانه تا روز قيامت تلاوت شده و مى شود:
  
يسئلونك .... از تو سؤال مى كنند ، قل بگو ....

یستفتونک از تو فتوا می خواهند

قل الله یفتیکم بگو الله خودش برایتان فتوا می دهد ...

این آینه ی حقیقت است که خداوند سؤالى را بى جواب رها نساخته كه ما در بطون كتابهاى قرون بعدى حيران شده و قيل و قولهايى را برداشته و منتظر بازرسى علما نيز نشسته تا ببينيم كدام قول از رسول است و كدام قول افترا بر  رسول!؟

همين اختلافات فرقه اى و مذهبى را ببينيد كه سببش اختلاف در نقل قولهاى افرادى نسبت به رسول الله است و بس.

راهى كه مدتها توسط ملاهاى خود پرست بسته شده، راه قرآن است .

 اگر این راه به خوبی گشوده شود بسیاری از رساله های علمی مراجع و فقها مطرود و گرد و غبار  عزلت خواهد گرفت!

برای همین مرتب به گوش عوام زمزمه می شود:

قرآن را شما نمی توانید درک کنید!

قرآن ۷۰ بطن دارد و به متخصص احتیاج دارد که آن هم " امام معصوم منتخب از سوی خدا و رسول" است!

و خنده دارتر هم اینکه نه امامی ظاهر در دسترس‌شان است و نه وقتی مشخص برای ظهورش!

و گریه آور اینکه ملاها خود را جایگزین " امام معصوم " می خوانند که بدون آنان دین احدى صحیح شناخته نمی شود!

حال بر این امت گریه ها باید کرد که حاضر است هزاران کتاب را به خوبی بخواند و هزاران روش را برگیرد ولی خواندن یک کتاب برایش ممکن نیست !


خواندن کتاب خداوند عالم 

خواندن کتابی که فقط برای خواندن و فهمیدن و عمل،  آسان شده معرفی شده است:

و لقد یسرنا القرآن للذکر فهل من مدکر ....

و براستی که این قرآن را برای خواندن و فهم آسان گرداندیم تا که مورد  استفاده ی  پندخواهان قرار گیرد.

آیا این قول خداوند منزه و یکتا را درک می کنیم:

 افلا یتدبرون القران و لو کان من عند غیرالله لوجدوا فیه اختلافا کثیرا [4:82]

 چرا قرآن را با دقت مطالعه نمى کنند؟ اگر از جانب غیر خدا بود، در آن ضد و نقیضهای بسیار پیدا می کردند.

آیا اکنون جز این حقیقت عیان است که سخنان غیرخدا همیشه جز ضد و نقیض نیست؟

برای همین کسی که تابع یک مرجع است حق ندارد فتوای مرجع دیگر را جویا شود !!

چرا ؟!

چون فرق دارد !

اما اگر مرجع یکی باشد :

الله تعالی !

دیگر ضد و نقیضی نخواهید دید.

... فهل من مدکر ....

 
نوشته شده توسط حسینی در دوشنبه هفتم آذر ۱۳۹۰ |
تأليف: إحسان إلهي ظهير

از همان اوایل ظهور خورشید رسالت محمدی صلی الله علیه و آله و سلم  و از اولین روزی که تاریخ جدید، تاریخ تابناک اسلام ورق خورد، دل های کفار و چشم و گوش مشرکان به شدت آزار دید، به خصوص یهود در جزیرة‌العرب و در کشورهای عربی مجاور آن و مجوس در ایران و هندوها در شبه ‌قاره‌ی هند به مکر و دسیسه ‌علیه اسلام و مسلمانان، شروع کردند با این هدف که مانع گسترش این نور شوند و این دعوت نورانی را خاموش کنند، اما خداوند اراده کرده بود که نورش را کامل کند. چنان که در قرآن کریم می‌فرماید:
{ يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ (٨)}الصف: ٨
«می‌خواهند نور خدا را با دهان هایشان خاموش کنند و خداوند جز این نمی‌خواهد که نورش را کامل کند، اگرچه کفار ناراحت شوند».
علی‌رغم شکست‌های پی‌درپی که از اسلام خوردند، عقده و کینه‌ای که از اسلام داشتند، از بین نرفت و مرتب در حال دسیسه و نیرنگ و چاره اندیشی جهت از بین بردن اسلام و مسلمانان بودند.
اولین کسانی که پس از طلوع فجر اسلام دسیسه و نیرنگ به کار بردند، فرزندان کینه‌توز یهود بودند. آنان در شریعت اسلامی به اسم اسلام، دسیسه و نیرنگ به کار بردند تا شکار فرزندان اسلام آسان شود؛ یعنی، شکار مسلمانان بی‌خبر از عقاید اسلام و باورهای صحیح و خالص. در رأس این حیله‌گران منافقِ متظاهر به اسلام و کتمان ‌کنندگان کفر و سرکشانِ علیه اسلام، عبدالله بن سباء، یهودی کثیف، وجود داشت. وی خواست که با اسلام مخالفت کند و راه را بر آن ببندد. این مخالفت در شرایطی بود که تمام جزیرة ‌العرب در زمان حیات مبارک پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم  وارد حوزه‌ی اسلام شده بود و اسلام در اطراف و اکناف زمین منتشر شده بود و از یک سو سرزمین روم و از طرف دیگر سلطنت ایران را درنوردیده بود و فتوحات از دورترین نقطه‌ی آفریقا تا دورترین نقطه‌ی آسیا ادامه داشت و نزدیک بود که پرچم‌های اسلام در سواحل و دروازه‌های اروپا به اهتزاز درآید و فرموده‌ی خدا که:
{ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا } النور: ٥٥
«خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده‌اند وعده می‌دهد که قطعا آنان را حکمران روی زمین خواهد کرد، همان گونه که به پیشینیان آنها خلافت روی زمین را بخشید؛ و دین و آیینی را که برای آنان پسندیده، پابرجا و ریشه‌دار خواهد ساخت؛ و ترسشان را به امنیت و آرامش مبدل می‌کند».
محقق شود. علی بن ابوطالب رضی الله عنه  می‌گفت: «پیروزی و شکست در این کار به کمی و زیادی افراد نیست؛ زیرا این دین، دین خداست که خودش آن را پیروز کرده و این لشکر، لشکر خداست که خودش آن را آماده و یاری کرده است و می بینیم که خورشید اسلام در نقاط دور دست طلوع کرده و خداوند وعده‌ی خود را قطعی خواهد کرد و لشکر خود را یاری می‌دهد و حق را آشکار می‌کند»[1] او می‌گوید: «وقتی که خدا صداقت ما را دید، برای دشمنان سرنگونی و بر ما کمک و پیروزی نازل کرد، تا این که اسلام مستقر شد و جای پایش را محکم کرد»[2] ابن سباء با نفاق و تظاهر به اسلام، قصد نفوذ و کارشکنی در دین اسلام را داشت؛ زیرا او و سرکردگانش می دانستند که جنگیدن و رودررو شدن با اسلام ممکن نیست، و این مسأله را پیشینیان آنها؛ بنی‌قریظه و بنی‌نضیر و بنی‌قینقاع، تجربه کرده بودند و جز ضرر و زیان و ذلت و سرافکندگی چیزی عایدشان نشده بود. او با کمک یهودیان صنعاء نقشه‌ای کشید و به دنبال آن، او و دوستانش به مدینه رفتند. در مدینة‌النبی و پایتخت خلافت، در عصری که داماد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  و یاری که مایه‌ی خشنودی پیامبر بود؛ «ذی‌النورین» عثمان ابن عفان رضی الله عنه ، حکومت می‌کرد، یهودیان به پهن‌کردن دام‌ها و گسترده‌کردن خارهایشان شروع کردند و خودشان در انتظار فرصت‌های هموار و موقعیت‌های مناسب نشستند. آنان علی را سپر خود قرار داده، از او پشتیبانی و به اسم او شایعه‌پراکنی می‌کردند و به حب و دوستی او تظاهر می‌کردند، در حالی که علی رضی الله عنه از آنها بیزار بود. آنان در دل‌های مسلمانان، آفت فتنه و فساد می‌پاشیدند و آنان را علیه خلیفه‌ی رسول خدا تحریک می‌کردند. حضرت عثمان خود ثروتمندی بود که با ثروتش چنان به اسلام و مسلمانان کمک کرد که کسی در این کار به پای او نمی‌رسید. پیامبره هنگامی که لشکر «‌العسرة» را مجهز می‌کرد، درباره‌ی عثمان رضی الله عنه فرمودند: «به عثمان آسیبی نمی‌رسد آنچه بعد از امروز انجام دهد»[3] پیامبره به حضرت عثمان بارها مژده‌ی بهشت داده بودند.حتی به او خبر خلافت و شهادت دادند.
این گروه به ترویج عقایدی در میان مسلمانان رواج دادند که از اساس با عقاید اسلام منافات داشت و در هیچ اصل و فرعی با دین حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  هماهنگ نبود.
از آن روز به بعد گروهی در میان مسلمانان به هدف زیان‌رساندن به اسلام، دسیسه‌کردن در آموزه‌های اسلامی و مشکل‌تراشی علیه اسلام و انتقام از آن ایجاد شد. آنان خود را شیعه‌ی علی می‌نامیدند، اما هیچ رابطه و پیوندی با علی نداشته و علی خود را از آنها تبرئه کرد و آنها را به سخت‌ترین شیوه در حیات خود شکنجه کرد و فرزندانش پس از او آنها را مورد خشم و کینه قرار دادند و آنها را از خود راندند. اما دریغا که این حقیقت به مرور زمان از مسلمانان پنهان شد و سرانجام یهود موفق شد. البته پس از آنکه مجوس از یک طرف و هندو از طرف دیگر با یهود همدست شدند، یهود در مقاصد و اهداف پست خود موفق شد.
این اهداف عبارت بودند از: دورکردن امت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  از رسالتی که ایشان، آن را از جانب خداوند عزّ وجل آورده است. و نشر عقائد و افکار یهود و مجوس در بین مسلمانان به اسم عقائد اسلامی[4]
بزرگان و تاریخ‌نویسان شیعه به این واقعیت اعتراف کرده‌اند؛ از جمله «الکشی»[5] رجال‌شناس بزرگ شیعه، که درباره‌اش گفته‌اند: نسبت به اخبار و رجال، مورد اعتماد و موثق است و فردی آگاه است و علم بسیار دارد، عقایدش زیبا و مذهبش راست است. باز درباره‌ی کتابش در شرح حال ها گفته‌اند: مهم‌ترین تألیفات در علم رجال، چهار کتاب است وتنها بر آنها می توان تکیه کرد و آن چهار کتاب اصول است. در این باب مهم‌ترین و قدیمی‌ترین آنها کتاب «معرفة الناقلین عن الأئمة الصادقین» می باشد که به «رجال کشی» مشهور است[6].
 کشی در این کتاب می‌گوید: بعضی از اهل علم اظهار داشته اند که: عبدالله ابن سباء، یهودی بود. سپس مسلمان شد و از علی پشتیبانی کرد و او را دوست داشت و او در زمان یهودی ‌بودنش درباره ی یوشع بن نون، وصیّ موسی، غلو می‌کرد. در دوره‌ی مسلمان ‌شدنش هم پس از وفات پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم  درباره‌ی حضرت علی همان غلوها را می‌گفت. او نخستین کسی بود که فرض ‌بودن امامت علی رضی الله عنه را مطرح کرد، برائت از دشمنان علی را اظهار کرد، با مخالفان علی درگیر شد و آنها را تکفیر کرد. از این جاست که مخالفان شیعه می‌گویند: اصل تشیّع و رفض از یهود گرفته شده است.[7]
مامقانی امام جرح و تعدیل، شبیه این سخن را از کشی در کتابش «تنقیح المقال»[8] نقل کرده است.
نوبختی[9] کسی که رجال شناس مشهور شیعه، نجاشی درباره‌اش می‌گوید: حسن بن موسی ابومحمد نوبختی متکلم، در روزگارش قبل و بعد از سال سیصد هجری بر امثال خود غالب و چیره بود.[10]
طوسی درباره اش گفته است: ابومحمد، متکلم و فیلسوف است، او شیعه‌ی امامی بود، عقیده‌ی خوب داشت و مورد اطمینان و اعتماد است، و او از علمای برجسته است.[11]
نورالله تستری درباره اش می‌گوید: حسن بن موسی از بزرگان و علمای شیعه است و متکلم و فیلسوف است و عقیده‌ی شیعه‌ی امامیه داشت.[12]
این آقای نوبختی در کتابش «فِرق الشیعه» می گوید: عبدالله بن سبأ از کسانی بود که آشکارا به ابوبکر و عمر و عثمان و صحابه عیب و ایراد وارد می کرد و به آنان ناسزا و بد و بیراه می گفت و از آنان اعلام برائت و بیزاری می‌کرد، و می‌گفت که علی علیه السلام  دستور این کار را به او داده است. حضرت علی او را گرفت و درباره‌ی این گفته‌اش از او پرسید. عبدالله بن سبأ بدان اقرار کرد و حضرت علی دستور داد که کشته شود.[13] مردم به حضرت علی اعتراض کردند و گفتند: ای امیرمؤمنان، آیا کسی را می کشی که مردم را به سوی محبت شما، اهل بیت و به سوی دوستی شما و اعلام برائت و بیزاری از دشمنانتان دعوت می‌کند؟ حضرت علی او را به مدائن که آن زمان پایتخت ایران بود، راند. جمعی از اهل علم از یاران حضرت علی علیه السلام  نقل کرده‌اند که: عبدالله ابن سبأ یهودی بود و مسلمان شد و از حضرت علی علیه السلام  پشتیبانی کرد. آنچه را که در دوران یهودی بودنش درباره‌ی یوشع ابن نون پس از حضرت موسی می‌گفت، درباره‌ی حضرت علی هم می‌گفت. او اولین کسی بود که فرض‌بودن امامت حضرت علی علیه السلام  را ترویج کرد و آشکارا از دشمنانش برائت کرد و با مخالفانش درگیر شد. از این جهت است که مخالفان شیعه می‌گویند: اساس شیعه و روافض از یهود سرچشمه گرفته است. هنگامی که خبر وفات حضرت علی علیه السلام  به عبدالله ابن سبأ در مدائن رسید، به کسی که خبر وفات حضرت علی علیه السلام  را پخش کرد گفت: دروغ می گویی.اگر مغز حضرت علی را هم در هفتاد کیسه برای ما می‌آوردی و هفتاد نفر عادل را هم شاهد می‌گرفتی، باز هم می‌دانستم که نمرده و کشته نشده و نمی‌میرد تا مالک زمین گردد.[14]
 یک مورخ شیعی در کتابش به نام «روضه الشفاء» مانند همین موضوع را نقل کرده و نوشته که: وقتی عبدالله بن سبأ متوجه شد که مخالفان حضرت عثمان در مصر زیاد هستند، به آنجا روی آورد و تظاهر به علم و تقوا کرد، تا این که مردم به دام او افتاده و او را باور کردند و پس از نفوذ در میان آنان، شروع به ترویج مذهب و مسلک خود کرد؛ از جمله: هر پیامبری وصی و خلیفه‌ای دارد و وصی و خلیفه‌ی پیامبر کسی جز حضرت علی نیست که به زینت علم و فتوی و کرم و شجاعت و امانت و تقوا آراسته است و گفت: به راستی که این امت به حضرت علی ظلم کرده و حقش را که حق خلافت و ولایت است، غصب کرده و اکنون یاری و مساعدت حضرت علی و سرپیچی از اطاعت و بیعت با حضرت عثمان بر همه واجب است. بسیاری از مردم مصر تحت تأثیر سخنانش قرار گرفتند و علیه حضرت عثمان علیه السلام  شوریدند.[15]
اینها گواهی‌های خود شیعیان است که علیه خودشان گواهی می دهند. از این مطالب، چند چیز به دست می‌آید که به طور خلاصه عبارتند از:
اول- تشکیل گروهی یهود به نام اسلام، تحت رهبری ابن سبأ که در ظاهر مسلمان و در باطن کافر بودند و میان مسلمانان عقائد و آرای یهودیان کافر را تبلیغ می‌کردند.
دوم- ایجاد آشوب در بین مسلمانان و توطئه‌ علیه سومین خلیفه‌ی راشد و مظلوم، امیرمؤمنان عثمان ذی النورین رضی الله عنه ، و نافرمانی‌کردن از او تا سرانجام هرج و مرج به وجود آید و فتوحات اسلام قطع شود و پرچم‌های بلندی که درسرزمین های کفر و مجوس یهود به اهتزاز درآمده بود، فرود آید. و تیغه‌ی شمشیر مسلمانان چنان کند شود که دیگر بر سر کفار و ملحدان برق نزند. این نتیجه‌ی خیانت و توطئه‌ی ابن سبأ بود که عملاً تحقق یافت و متأسفانه در میان مسلمانان جنگ رخ داد و شمشیرهای از غلاف درآمده، در بین آنان شکاف ایجاد کرد.
در این میان عثمان بن عفان رضی الله عنه ‌و ده‌ها هزار تن از بهترین مردان قربانی شدند و شکاف بزرگی میان دو جماعت بزرگ از مسلمانان واقع شد و آثار این اختلاف تا به امروز، که بیشتر از سیزده قرن از آن می‌گذرد، همچنان باقی است و پرتو نور اسلام پس از تابیدن بر پهنه‌ا‌ی از سرزمین ها فروکش کرد.
سوم- ایجاد کینه و خشم در دل مسلمانان علیه ابوبکر و عمر و دیگر «عشره مبشره» ش که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  مژده‌ی بهشت به آنها داده بود، و دیگر حاملان این دین و وارثان نبی‌اکرم صلی الله علیه و آله و سلم  و مبلغان پیام و مروّجان دعوت و مجاهدان راه خدا و ستایش‌شدگان در کلام خدا، تا اینکه سرانجام برای مسلمانان هیچ تاریخ و قوم و طایفه‌ای باقی نماند که به آنها افتخار کنند، و همچنین فاقد الگوی متعالی شدند که به آنان اقتدا کنند و به جان بهترین‌های امت افتادند تا در نهایت بافت ایمانشان گسسته شد و داخل حریم نبوی، سرور آفریدگان و فرستاده‌ی پروردگار جهانیان حضرت محمدبن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم ، شدند و از قرآن دور شده و در آن شک کردند؛ قرآنی که خداوند آن را بر پیامبرش نازل کرده و در آن تمجید و ستایش صحابه و اعلام رضایت از آنان و افتخار به آنان موجود است.
چهارم- تکفیر تمامی صحابه – بجز عده‌ی معدودی از آنان – تا چنان شود که: اعتماد و تکیه بر هیچ کس ممکن نباشد؛ به گونه ای که یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  که قرآن را به همراه شرح و تفسیر از رسول خدا شنیده و از او یاد گرفته‌اند و ایشان با قول و عمل آن را بیان می‌کردند، کافر و مرتد باشند، پس دیگر چه کسی قرآن را نقل و روایت و تفسیر خواهد کرد؟
به راستی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  کدام دعوت و رسالت را در برابر بشر ادا کرده ، و چه نتیجه ای از آن گرفته است؟ و کدام گروه به دین خدا گرویدند که خداوند می‌فرمایند:
{ إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ (١)وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا (٢)فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا (٣) } النصر: ١ - ٣
در این جاست که قافله سوار رحمت در کاروان نور و سعادت و صلح و امنیت و آسایش به سمت عالم، متوقف می‌شود. این همان هدفی است که یهودیان منتظر آن بودند. از اینجاست که این افکار پدید می آید: عدم ایمان به قرآنی که در میان مردم است و این نظر که قرآن نازل شده بر محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم  نزد مهدی منتظر است که از طریق وحی آن را دریافت کرده است، زیرا به گمان آنان یاران خیانتکار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  آن را تغییر داده و جابجا و کم و زیاد کرده‌اند.(شرح این مطلب بعداً به طور مفصل خواهد آمد).
وقتی رسالت و پیامی وجود ندارد، دعوت به سوی چه چیز خواهد بود؟ و اعمال بر مبنای چه چیزی انجام شوند؟
این جاست که بایستی توقف کرد و انتظار کشید تا قائمی در آینده‌ای نامعلوم ظهور کند!
پنجم- ترویج عقیده‌ی یهودیت میان مسلمانان، که آن هم تفکر وصایت و ولایت است که قرآن و سنت صحیح آن را نیاورده‌اند، بلکه ساخته و پرداخته‌ی یهود است که آن را از وصی بودن یوشع بن نون برای موسی گرفته‌اند و میان مسلمانان به دروغ و فریب به نام وصی و جانشینی حضرت علی برای پیامبر ترویج کرده‌اند تا بتوانند بذر فساد را در میان مسلمانان بپاشند و آتش جنگ و فتنه را در میان آنان شعله‌ور کنند و به این ترتیب، کوشش‌ آنان برای تبدیل جهاد در راه خدا علیه کفار و مشرکان یهود و مجوس، به جنگ داخلی مسلمانان با موفقیت انجام شد. به عبارت‌ کشی توجّه کنید، می‌گوید: عبدالله بن سبأ، اولین کسی بود که عقیده‌ی فرض ‌بودن امامت حضرت علی علیه السلام  را ترویج کرد و برائت و بیزاری از دشمنانش را آشکار و اظهار کرد.
نوبختی می‌گوید: عبدالله بن سبأ، یهودی بود که مسلمان شد و از حضرت علی علیه السلام  پشتیبانی و حمایت و اظهار دوستی کرد. این سخن را در دوران یهودی ‌بودنش درباره‌ی یوشع بن نون گفته بود و در دوران مسلمانی‌اش هم، درباره‌ی حضرت علی علیه السلام  پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  تکرار کرد.
ششم- نشر افکار یهودی، از جمله: رجعت (بازگشت مردگان به دنیا)، عدم مرگ، تصاحب کل زمین، قدرت انجام‌ کارهایی که تنها در حیطه‌ی قدرت خداست، علم به چیزی که تنها خدا می‌داند و اثبات «بداء» و فراموشی برای خداوند متعال و دیگر خرافات و ترّهات.
این سخنان را یهود ساخته و پرداخته است و حضرت علی و پاکان اهل بیتش از آنان بیزارند؛ زیرا علی رضی الله عنه ثابت کرد که گفته های‌شان را انکار کرده و آنان را سخت ملامت و سرزنش کرده است. چنان که پیش از این از نوبختی ذکر شد. آنچه را یحیی بن حمزه زیدی در کتاب «طوق الحمامه فی مباحث الإمامه» روایت کرده، مطلب فوق را تأیید می‌کند. وی از سوید بن غفله روایت می‌کند که گفت: «بر جمعی گذشتم که از حضرت ابوبکر و حضرت عمر سخن می‌گفتند و از آنان خُرده می‌گرفتند. به حضرت علی رضی الله عنه  خبر دادم و گفتم: اگر آنچه را که اظهار می کنند و بر زبان می آورند، در دل تو نسبت به حضرت ابوبکر و حضرت عمر نبود، هرگز جرأت چنین کاری را نمی‌کردند. حضرت علی رضی الله عنه  گفت: پناه بر خدا، خدا به ما رحم کند! پس برخاست و دستم را گرفت و به داخل مسجد برد و بالای منبر رفت و ریش سفیدش را محکم گرفت. اشک‌ها بر ریشش سرازیر شدند و به میدان نگاه می‌کرد تا مردم جمع شدند. سپس سخنرانی کرد و گفت: چیست حال اقوامی که نام دو برادر و دو وزیر و دو یار پیامبر و دو سید قبیله‌ی قریش و دو پدر برای مسلمانان را به بدی می‌برند. من از آنچه که می‌گویند بیزارم. آنان با محبت، وفاداری و جدیت و عزم در امر خدا، با پیامبر رفاقت و او را یاری کردند. امر و نهی می‌کردند و به خاطر خدا خشمگین می شدند و مجرمان را مجازات می کردند؛ زیرا قاطعیت آنان در کار خدا کاملاً ملموس بود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  که وفات یافت از هر دوی آنان راضی بود و مسلمانان هم از آنان راضی بودند. در کار و شیوه‌ی زندگی شان از رأی و فرمان پیامبر در حال حیات و پس از وفات، تجاوز نمی‌کردند. آنان بر همین حال از دنیا رفتند. خداوند آنان را مورد رحمت بیکران خویش قرار دهد! به خدا قسم، این دو نفر را جز مؤمنان فاضل، کسی دوست ندارد و تنها بدبختان گنه‌کارِ نافرمان، از این دو خوششان نمی‌آید. دوست‌داشتن حضرت ابوبکر و حضرت عمر مایه‌ی نزدیکی به خداست و بغض و کینه‌ی آنان، دوری از خدا را به دنبال دارد. نفرین بر کسی که جز زیبایی و حسن ظن، چیز دیگری درباره‌ی آنان در دل دارد.[16]
در صحاح سته اهل سنت و در نهج‌البلاغه شیعه همین روایت نقل شده است.
اما دین امامی و مذهب اثنا عشری همان دین و مذهبی است که بر پایه‌ی افکار و عقاید یهودی گناهکار، عبدالله بن سبأ صنعانی یمنی مشهور به ابن السوداء، استوار شده است هر چند شیعیان انتساب خود را به یهود و دین ابن سوداء انکار می‌کنند، اما این تنها انکار است و بس! زیرا تنها انکار‌شان برای تبرئه از این موضوع و خروجشان از این گروه سرکش کافی نیست مگر این که مخالفت و انکار خود را در برابر آنچه ساخته و پرداخته‌ی یهود است و میان مسلمانان پخش کرده اند،اثبات کنند.


[1] - نهج‌البلاغه، بیروت، دارالکتاب اللبنانی، 1387 هـ .‍ 1967 م.، ص203. سخن علی رضی الله عنه به عمر فاروق وقتی که عمر رضی الله عنه راجع به حضور شخصی‌اش برای جنگ با فارس‌ها با علی رضی الله عنه مشورت کرد.
[2] - نهج‌البلاغه، ص 92.
[3] - احمد و ترمذی آن را روایت کرده اند.
[4] - به همین دلیل شیعه به قرآن اعتقادی ندارد و معتقد است که تحریف شده است.همان طور که بعداً به طور مفصل بیان می شود.
[5] - ابوعمرو محمد ابن عمر بن عبدالعزیز کشی از عالمان قرن چهارم شیعه.
[6] - به مقدمه‌ «الرجال» مراجعه کنید.
[7] - کشی، رجال، کربلا، مؤسسة الأعلی، ص101.
[8] - مامقانی،«تنقیح المقال»، تهران،ج2، ص 184.
[9] - ابومحمد حسن بن موسی نوبختی از برجسته‌گان قرن سوم هجری – نزد شیعه – شرح حالش در تمام کتاب های جرح و تعدیل شیعه آمده و همه او را مورد اعتماد دانسته اند.
[10] - نجاشی، فهرست، هند،1317هـ، ص 47.
[11] - فهرست طوسی، هند، 1835م، ص 98.
[12] - تستری، مجالس المؤمنین، ایران، ص 177. به نقل از مقدمه‌ی کتاب.
[13] - می بینی اي آقای صافی! که محبت حضرت علی برای اصحاب حضرت محمدr به ویژه یاران سه‌گانه‌ی او ابوبکر و عمر و عثمان ش چگونه بوده است؟ تا جایی که می‌خواست کسی را که به آنان ناسزا می گوید به قتل برساند. آیا پس از این کسی می تواند بگوید میان شیعه کسانی هستند که بنا به اجتهاد و بدون هیچ مشکلی  به بعضی از اصحاب حمله می‌کنند. آیا این مانع نزدیکی و وحدت نیست؟ بله آقای صافی! این مانع نزدیکی و وحدت است. آیا شما با کسی که حضرت علی و فرزندانش را تکفیر کند و به آنان بد و بیراه می گوید، نزدیکی و وحدت پیدا می‌کنید؟ اي آقای صافی و کسانی که هم کیش وی هستید! صادق باشید، و ای بندگان خدا، عدالت داشته باشید .شما معاویه رضی الله عنه را تکفیر می‌کنید.
[14] - نوبختی، فرق الشیعة، نجف، حیدریه، 1379هـ .1959م، ص 43-44.
[15] - تاریخ شیعی، «روضة الصفا» با زبان فارسی،ایران، ج2، ص 292.
[16]- «طوق الحمامة فی مباحث الإمامة» به نقل از مختصر تحفه نوشته‏ی شیخ محمود ألوسی، مصر، 1387هـ، ص16.


به نقل از: شيعه و سنت، تأليف: إحسان إلهي ظهير
 
نوشته شده توسط حسینی در دوشنبه هفتم آذر ۱۳۹۰ |
 
 

خلافت و انتخاب

حقانيت خلافت خلفاي راشدين سوالي است كه براي هر نوجوان و جوان  پيش مي آيد، اما بسياري از اين عزيزان جوابي را براي اين سوال مهم نمي يابند و در ميان موجي از مجهولات سر در گم اند و به دنبال كسي مي گردند تا دست آنها را گرفته و از اين سر در گمي نجات دهند.

خلافت و انتخاب

تأليف:

عبدالرحمن سليمي
تقديم:

به روح بلند رسول الله صلى الله عليه وسلم، به اصحاب گرانقدر رسول اكرم صلى الله عليه وسلم به روح پاك پدرم كه تمام وجودم مديون احسان اوست.

به مخلصيني كه در جستجوي حقيقت و آرمانهاي اصيل اسلامي زحمت كشيده اند.

به همه ناشران حق و عدالت كه در پرتو قرآن و سنت از پلكان حقيقت بالا رفته اند.

به روحانيون، دانشمندان، پژوهشگران، دانشجويان، و جواناني كه درباره تشخيص هويت و شناخت مقام و منزلت رفيع صحابه رسول خدا صلى الله عليه وسلم  به اقوال، نوشته هاي تاريخ نگاران، ملحدان، مستشرقان اعتماد نكرده، گرفتار دام تزوير و شكار وساوس مزورانه و پليد آنها نشده اند.
 

 (شعر)

من شبي صديق را ديدم به خواب                                  گل ز خاك راه او چيدم به خواب
آن امن الناس[۱] بر مولاي ما                                           آن كليم اول سيناي ما

همت او گشت ملت را چو ابر                          ثاني اسلام و غار و بدر و قبر

كليات اقبال ص ۱۰۵
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي
خداوند امر و خداوند نهي
كه خورشيد بعد از رسولان مه

نتابد بر كس زبوبكر به
عمر كرد اسلام را آشكار

بياراست گيتي چو باغ بهار
پس از هر دوآن بود و عثمان گزين

خداوند شرم و خداوند دين
چهارم علي بود و جفت بتول

كه او را بخوبي ستايد رسول
نبي آفتاب و صحابه چو ماه

به هم نسبتي يكديگر است راه[۲]

فهرست مطالب
عنوان                                                                                             صفحه
مقدمه …………………………………………………………………………………………..

خلافت و انتخاب …………………………………………………………………………….

انتخاب عمر رضى الله عنه  با راي عموم ………………………………………………………………

تمام اصحاب با نظر ابوبكر رضى الله عنه  موافق هستند …………………………………………..

حضرت ابوبكر رضى الله عنه  در پرتو آيات قرآن ………………………………………………….

اثبات خلافت حضرت ابوبكر رضى الله عنه  از احاديث و روايات …………………………………

آيه ولايت ……………………………………………………………………………………….

واقعه غدير خم ………………………………………………………………………………..

حديث غدير ……………………………………………………………………………………

سند حديث غدير ………………………………………………………………………………

آيه بلاغت ……………………………………………………………………………………….

بر عمل علي انتقاد نمي شود ………………………………………………………………..

مسايل متفرقه ………………………………………………………………………………….

حديث قرطاس …………………………………………………………………………………

حديث استخلاف ……………………………………………………………………………….

عدم رغبت حضرت علي به خلافت ………………………………………………………..

سخن آخر ……………………………………………………………………………………….

سخنراني مرحوم مولانا شهيد شيخ محمد ضيايي (ره) ……………………………….

بسم الله الرحمن الرحيم
مقدمه
الحمد لله وكفى وسلام على عباده الذين اصطفى

اما بعد:

خداوند تبارك و تعالي را سپاس مي گويم كه به اين بنده ناچيز تواني بخشيد تا در قلمرو عرصه تاريخ اصحاب نبي به جستجو بپردازد و از گنجهاي پر در و مرواريد تاريخ ياران نبي گوهرهاي فروزاني بر گزيند و به مشتاقان اصحاب نبي تقديم نمايد.

روزگار درازي بر مسلمين سپري شد تا جايي كه گروه كثيري از آنان چنان قسي القلب شدند كه ديگر فرق بين حق و باطل، خير و شر، مصلح و مفسد را نمي دانستند و جهل به اندازه اي آنان را فرا گرفته بود كه از اسلام به جز نامش چيزي ديگر را در ياد و خاطر نداشتند و به اندازه اي كه درباره رجال و فرماندهان بي دين مي دانستند، دربارهء مردان بزرگ و پهلوانان نامدار و فرماندهان رشيد اسلام نمي دانستند و چه بسا با چشمان خودم بسياري از اينان را ديدم كه براي خريد و يا خواندن كتاب يا مجله اي كه در آن زندگي مردي يا فرماندهي از شرق و غرب ذكر شده است به كتابخانه هاي متعددي مراجعه مي نمودند و هنگامي كه آن را مي خواندند چنان تحت تاثير قرار مي گرفتند، و خود را ملزم مي دانستند كه به اخلاق فاسدشان اقتدا نمايند.

اما ياران و پروانگان شمع رسالت را به خاموشي سپردند كه با الگو قرار دادن آنها انسان در دنيا و آخرت كامياب مي گردد و دل را از قيد و بندهاي مادي و وسوسه هاي نفساني پاك مي كند و صلاحيت حركت در مسير معرفت را پيدا مي كند.

اخلاقيات و ارزشهاي معنوي در خدمت دل قرار مي گيرند و قرار دادهاي توخالي و بند و بستهاي سوزان و عاقبت سور يكي پس از ديگري كعبه دل را رها مي كنند و بتهاي هوا و هوس، خشم و حسد، كينه و غرور . . . مانند لات و عزی و هبل سرنگون مي شوند و حرم قلب براي جذب انوار الهي آماده مي گردد در اين حركت روحي غير از خدا از دل رخت بر مي بندد و انسان صاحب دل و وارسته هر كاري را كه انجام مي دهد براي رضايت خداوند است در چنين رسالتي معيار صاحب دل، كوكبه دنيا و تجمل، زرق و برق، امارت و فرمانروايي نيست، يعني وظايف نقطه هايي روشن بر خط اتصالي حياتند كه در چهارچوب شخصيت منفي بندبازان سلطه جو و رياكاران قدرت طلب نمي گنجد و روح آدمي از معرفت و معنويت سير آب مي شود و زرق و برقها و تماثرها مانعي براي رسيدن او به مدارج معنوي نمي گردد.

در چنين موقعي جامعه اسلامي بايد اقتدا كردن به آنها چنين جامعه اي را ايجاد كند و ايجاد چنين جامعه اي تنها به گفته شاعر

يا چو عمر بدره جهان قرار ده
يا چو علي به تيغ فراوان حصار گير

يعني با عدالت عمري و شجاعت و دليري علوي امكان پذير است. هدف اين حقير از تاليف اين كتاب:

اولا: آشنا كردن جوانان مسلمان با سيره ياران نبي اكرم است تا اينكه گوهر حقيقي خود را رايگان از دست ندهند چنانچه شاعر مي فرمايد:

هر كه او ارزان خرد ارزان دهد
گوهري طفلي به قرصي نان دهد.
ثانياً: امروزه هر كجا كه نگاه مي كنيم و به هر كسي كه مي نگريم مي بينيم كه با جديت تمام در صدد است كه عقيده، روش و هدف خود را ترويج داده و برتري آن را بر عقايد و اهداف سايرين به اثبات برساند، و در اين مورد كتابها و مقالات زيادي نوشته و پخش مي شود اما استدلالات درست در مراجع و كتب قديم و دور از دسترس عموم به فراموشي سپرده شده اند.

آري، حقانيت خلافت خلفاي راشدين سوالي است كه براي هر نوجوان و جوان اهل سنت پيش مي آيد، اما بسياري از اين عزيزان جوابي را براي اين سوال مهم نمي يابند و در ميان موجي از مجهولات سر در گم اند و به دنبال كسي مي گردند تا دست آنها را گرفته و از اين سر در گمي نجات دهند.

به همين دليل بر خود لازم دانستم تا در اين مورد به تحقيق بپردازيم، شايد بخش كمي از اين مسئوليت خطير را كه بر عهده دارم، ادا شود. لذا خواننده جوان يا بي تجربه با مطالعه اين كتاب در خواهد يافت كه اختلافات نگرشي كه امروزه در جامعه مطرح است، از دير زمان نيز مطرح بوده است. بنابر اين شايسته است كه طرح اين گونه مباحث اختلافي موجب ستيزه جويي و تفرقه نگردد و دو طرف قضيه از تكفير يا توهين به هم جداً بپرهيزند.

با تشكر از تمام دوستاني كه خالصانه مرا ياري نمودند.

عاجزانه از خداوند منان مسئلت دارم كه به همه ما اخلاص و تقوا عطا فرمايد و ما را به راه خود رهنمون سازد. ((آمين))

عبدالرحمن سليمي ۲۰/۳/۸۱

خلافت و انتخاب
از آنجايي كه خلافت در نزد اهل سنت  بنا بر اهل شورا و اهل علم و اخلاص است و تمامي خلفاي راشدين با راي اهل علم بر سر كار آمدند، لازم است تا دلايل اين امر مهم مطرح گردد[۳].

۱- چون اسلام انتخاب خليفه و حاكم بر سرنوشت ملت را به مسلمين اهل شورا و اهل علم و اخلاص واگذار نموده است. به همين دليل رسول الله r تصريح نفرمودند، كه چه كسي جانشين وي و سرپرست امور مسلمين گردد.

۲- چرا پيامبر بعد از خود جانشيني تعيين نكردند.

اولاً: اگر جانشين تعيين مي شد در حكم نبي بود كه از طرف خداوند تعيين شده است در حالي كه محمدr خاتم پيامبران بود

ثانياً: اگر اين سنت از طرف خداوند انجام مي گرفت سرانجام به حكومت ظالمان منجر مي گرديد و مردم از حق خويش محروم مي شدند و سرانجام مسئوليت اين امر به عهده خدا مي بود.

۳- مسعودي مورخ شيعي نقل كرده است كه مردم به حضرت علي بعد از اينكه ضربه خورده بود گفتند: آيا كسي را به جانشيني خود تعيين نمي كني؟ گفت: نه. همان طور كه پيغمبر خدا آنها را به خودشان وا گذاشت من نيز به خودشان وا مي گذارم[۴].

۴- پروفيسور عباس شوشتري دانشمند معاصر شيعي در مقاله اي تحت عنوان علت انتخاب نكردن جانشين بوسيله پيغمبر مي نويسد: ((آن حضرت صريحاً نمي توانست كسي را معين كند، زيرا ختم نبوت شده بود و از تعيين يكي احتمال داشت، باز مقام اختصاصي براي او پيدا گردد))[۵].

۵- در روايتي از حضرت علي نقل شده است كه فرمودند: اگر رسول خدا مرا به جانشيني خود بر مي گزيد من از جنگ دست بر نمي داشتم تا حق خود را بگيرم. نيز مي فرمايند: به خدا سوگند اگر من تنها با دشمن روبرو شوم و جمعيت آنها به قدري باشد كه همه روي زمين را پر كند باكي نداشتم و نمي هراسم[۶]. علاوه بر آن، اگر حضرت علي از جانب خدا و رسول به خلافت منصوب شده بود، هرگز براي او جايز نبود كه بنابر مصالح اجتماعي يا شخصي خلاف فرمان خدا عمل كند و از اين حق صرف نظر نمايد. به خصوص هنگامي كه مردم به طور اتفاق بعد از شهادت حضرت عثمان نزد او آمدند، به هيچ وجه برايش جايز نبود كه بگويد: ((دعوني والتمسوا غيري . . . وأنا لكم وزيراً خير لكم مني أميراً))[۷]. دست از من برداريد و ديگري را بخواهيد و اگر من مشاور باشم بهتر است از اينكه امير باشم.

۶- نظامي كه بر پايهء انتصاب باشد، مسلماً به ديكتاتوري كشانده مي شود و در اين نظام مردم حق تعيين رهبر خويش را ندارند[۸].

۷- ابن ابي حديد شارح نهج البلاغه در اين باره مي نويسد[۹]: ((علماي گذشته و متاخرين ما و نيز علماي بصره و بغداد متفق اند كه بيعت ابوبكر صديق بيعت صحيح و شرعي و قانوني بوده است. اين بيعت اگر چه بنابر نص صريحي نبوده، ولي بر اساس اصل انتخابي صورت گرفت. كه به اجماع يكي از شيوه هاي تعيين امام و رهبر شناخته شده است)).

۸- به نظر شما اگر در نتيجه دعوت پيامبر حكومت و سلطنت موروثي پديد مي آمد و در بدايت امر جانشيني بلافصل آن حضرت به فردي از افراد خاندانش منتقل مي شد، آيا جهان اين گونه استنباط نمي كرد كه دعوت نبوي و كوششهاي اصلاحي معاذ الله همه در خدمت خاندان پيامبر بوده و تمام تلاشهاي وي به خاطر به قدرت رساندن خاندان خود و فراهم آوردن زندگاني مرفه و آينده درخشان و اختصاص زعامت و رهبري به آل خود بوده است. تقدير و برنامه تنظيمي خداوند دانا چنين بود كه رسول خدا کسي را به جانشيني خود انتصاب نكند و بعد از وي هيچ يك از اهل بيت و خاندان هاشمي بصورت بلافصل، جانشين وي نگردد. بلكه نخستين جانشين او از خاندان ديگري بود و زماني خلافت به سيدنا علي رسيد كه در ميان مسلمين و اصحاب پيامبر كسي از او افضلتر و تواناتر از حمل بار خلافت وجود نداشت. بدين وسيله جاي اعتراض و شبهه اي براي كسي باقي نماند. پس راز تاخير خلافت علي بنابر همين حكمت بود كه خداوند در نظر داشت و كار خداوند همواره از روي حساب و برنامه دقيق است.

۹- مسلمين با اين انتخاب از شيوه انتخاب و حكومت موروثي كه بر اساس خون و نسب استوار بوده نجات يافتند. اگر در مرحله اول خليفه از بني هاشم كه بدون شك اهليت اين كار را داشتند انتخاب مي شد، آنگاه حكومت دنيوي و رياست ديني و معنوي براي بني هاشم محرز و منحصر مي شد و بدين وسيله نوعي پاپيسم و روحانيت گرايي (PRIESTHOOD) پديد مي آمد. همان گونه كه در بين مسيحيها اين مقام روحانيت گرايي بنام اكليروس Giergy وجود دارد.

اگر چنين مي شد، همان عواقب وخيم و آثار سوء كه در مقام روحانيت مسيحي و نظام طبقاتي مجوسي و برهمايي پديد آمد، در جامعه اسلامي و در بين پيروان اين دين بوجود مي آمد و رهبري جامعه و پيشواي مذهبي و حق راي و منابع اقتصادي منحصر و مخصوص يك طبقه خانواده دانسته مي شد و در طول تاريخ نسلهايي بوجود مي آمد كه اين طبقات را از سطوح عموم انسانها، بلكه از مقام بشريت برتر مي دانستند و معتقد مي شدند كه آنان بايد بوسيله اموال و نذورات و هدايا و صدقات و سهم هاي مشخص زندگي كنند[۱۰].

۱۰- انتخاب حضرت ابوبكر يك اتفاق تصادفي يا نتيجه دسيسه و برنامه از پيش طرح شده نبود. كه به موفقيت انجاميد. برنامه تنظيمي الهي و تقدير و خواست خداوند مقتدر و مظهري از مظاهر لطف و عنايت خاص الهي به اين دين بود و مي خواست آن را بر ساير اديان غالب گرداند و وحدت كلمه را حفظ كند.

حضرت علي در اين باره مي فرمايد: ((ألا إن القدر السابق قد وقع والقضاء الماضي قد تورده))[۱۱]. آگاه باشيد آنچه كه پيش آمد مقدر بود (انتقال خلافت به آن حضرت و خلافت خلفاء) و واقع شد و آنچه حكم و اراده خدا به آن است تعلق گرفته، پي در پي پيش خواهد آمد. و نيز در فرازي ديگر خشنودي خود را از اين برنامه الهي اعلان داشته مي فرمايد: ((رضينا عن الله قضاء وسلمنا الله أمره))[۱۲]. ما از قضا  و قدر او راضي هستيم و تسليم امر او هستيم.

۱۱- شايد كسي بگويد كه حضرت ابوبكر سيدنا عمر را به خلافت انتصاب كرد. جواب مي دهيم كه حضرت ابوبكر در روزهاي آخر عمر خود با همه پرسي و مراجعه به آراي عمومي حضرت عمر را براي جانشيني خود پيشنهاد كرد. اگر چه به لياقت و شايستگي عمر رضى الله عنه  اطمينان داشت و او را به خوبي مي شناخت با اين وجود او را به مقام خلافت انتصاب نكرد. بلكه به خاطر احترام به افكار عمومي به آراي مردم مراجعه نمود. پس از اينكه از بزرگان مهاجر و انصار نظر خواهي كرد به جانشيني سيدنا عمر وصيت كرد. و متن وصيت نامه را در ملاء عام براي مردم خواند. به مسجد رفت و خطاب به مردم چنين گفت: من كسي را از ميان بستگان و خويشاوندان خود براي بدست گرفتن زمام رهبري شما انتخاب نكرده ام. بلكه منتخب من عمر است. مردم يك صدا جواب دادند ((سمعنا وأطعنا))[۱۳] شنيديم و اطاعت كرديم. و در كتاب اخبار عمر ص ۶۱ آمده است كه حضرت علي مرتضی فرمودند: ما جز به عمر به كسي ديگر راضي نيستيم. با در نظر گرفتن همه اين شرايط به اين نتيجه مي رسيم كه انتخاب حضرت عمر  رضى الله عنه  انتخابي به موقع، موفق و الهام شده از جانب الله بوده است. و بدين وسيله خداوند اين دين را مورد لطف خود قرار داد. و خواسته است آن را بر تمام اديان غالب گردانيده و بر جهان پهناور و جامعه هاي بيمار و قدرتهايي كه زمام بشريت را بدست گرفته و آزادي آنها را سلب كرده بود پيروز گرداند.

۱۲- حضرت علي رضى الله عنه  در نهج البلاغه مي فرمايد:

((فإنما الشورى للمهاجرين و الأنصار، فإن اجتمعوا علی رجل وسموه إماماً كان ذلك لله رضی فإن خرج من أمرهم خارج بطن أو بدعة ردوه إلی ما خرج منه فإن أبی قاتلوه علی اتباعه غير سبيل المومنين و ولاه الله ما تولی))[۱۴].

«شورا در امر خلافت مختص مهاجرين و انصار است. هرگاه مهاجرين و انصار بر شخصي اتفاق كردند و او را امير و پيشوا ناميدند، مورد رضايت خداست. اگر كسي از طريق طعن يا احداث بدعت از راي مهاجرين و انصار مخالفت نمايد او را به اطاعت باز گردانيد، اگر سركشي كرد او را به قتل برسانيد».

در پايان گفتار اشاره شده به اين آيه:

﴿وَمَنْ يُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدَى وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَسَاءَتْ مَصِيراً﴾[۱۵].

«هر كه مخالفت با پيامبر صلى الله عليه وسلم  كند، بعد از آنكه معلوم شد براي او هدايت و غير راه مومنين را پيروي كند او را به همان جهتي كه دوستش دارد، رهنمود مي گردانيم و در آوريم او را در جهنم و بد جايي است».

روشن مي شود كه تعيين امير امري اجتماعي و موكول به راي بزرگان اجتماع است كه هر كسي را انتخاب مردند امير مي شود.

حضرت علي به خلافت علاقه نداشت و د

ر جايي مي فرمايد:

سوگند به خدا اين كفش پاره نزد من محبوبتر از امارت بر شما است لكن براي اينكه حقي را اقامه كنم يا باطلي را بر اندازم قبول كردم.

انتخاب عمر رضى الله عنه  با رأي عموم اهل حل و عقد

حضرت ابوبكر صدیق انتخاب سيدنا عمر رضى الله عنه  را به آراي عمومي(عموم اهل حل و عقد و أهل علم و دانش) حواله مي كند. اما از ترس اينكه برگزاري انتخاب بعد از مرگش منجر به اختلاف و جنگهاي خونين گردد و منجر به از هم پاشيدن جهان اسلام گردد. حضرت ابوبكر دستور مي دهند كه انتخابات در روزهاي آخر عمر او برگزار شود. در حالي كه يك پايش در جهان ديگر و پاي ديگرش در اين جهان، مهاجرين و انصار مدينه را به دور خود جمع مي كنند[۱۶]. و به آنها چنين مي گويد: آنچه بر سر من آمده است شما مي دانيد و گمان ندارم كه از اين بيماري برخيزم. و خدا ذمه شما را از بيعت من آزاد كرده است و كار شما را به خودتان بر گردانيده است. بنابراين، هر كس را دوست داريد همين حالا براي زمامداري خويش انتخاب كنيد زيرا بهتر است تا من زنده ام زمامداري تعيين نماييد مبادا بعد از من دچار تفرقه و اختلاف گرديد[۱۷]. به دستور حضرت ابوبكر رضى الله عنه  مهاجرين و انصار برخاستند و جلسات مشورتي تشكيل دادند ولي در جلسات مشورتي به نتيجه اي نمي رسند و پيش حضرت ابوبكر رضى الله عنه  برگشتند و گفتند: رأينا يا خليفة رسول الله رأيك[۱۸] (راي ما اي جانشين رسول خدا راي شماست).

حضرت ابوبكر رضى الله عنه  گفت: شايد كسي را كه من تعيين كنم شما در مورد او دو دسته شويد[۱۹]. گفتند: راي شما را قبول داريم.

ابوبكر رضى الله عنه  گفت: عهد كنيد كه به راي من راضي باشيد. گفتند عهد مي كنيم. و با اينكه چه در زمان پيامبر و چه در زمان خويش عمر ابن خطاب را خوب شناخته بود، با اين حال در باره او با اكثر صحابه مشورت خصوصي كرد. كه در ميان آنها عبدالرحمن بن عوف گفت: عمر رضى الله عنه  از تمام كساني كه در نظر داريد، بيشتر شايسته مقام زمامداري است، اما يك حالت از خشونت و تند مزاجي دارد.

ابوبكر گفت: تاكنون خشونت عمر براي تبديل نرم خويي من بوده است و هرگاه من خشونتي نشان داده ام او براي تعديل آن نرم جويي را نشان داده است و اگر زمام امور در دست او قرار گيرد خيلي از خشونتها را ترك مي كند. پس به او گفت فعلاً اين مطلب را نزد ديگران بازگو مكن و بعد از بيرون رفتن او عثمان بن عفان را خواند و نظر او را جويا شد. ايشان هم فرمودند كه از ميان ما شايسته تر از او كسي نيست. پس ابوبكر با سعيد بن زيد و سعيد بن حضير و كسان ديگر از مهاجرين و انصار مشورت مي كند و عموماً به زمامداري عمر رضى الله عنه  مشورت مي دهند[۲۰].

تمام اصحاب با نظر ابوبكر رضى الله عنه  موافق هستند

فرداي آن روز عبدالرحمن بن عوف رضى الله عنه  به حضور حضرت ابوبكر رضى الله عنه  رسيد، به او گفت: اهل نظر در مورد پيشنهاد تو دو بخش هستند بخشي از آنها عيناً نظر شما را دارند و بخش ديگر به عنوان اينكه اين پيشنهاد موافق نظر شماست آن را پذيرفته اند[۲۱].

وقتي حضرت ابوبكر رضى الله عنه  از موافقت اهل نظر مطمئن شدند كاتب خود عثمان بن عفان را خواستند و به او گفتند بنويسد: به نام خداوند بخشنده مهربان، اين است عهد و وصيت ابوبكر بن قحافه در آخرين لحظه اي كه از اين جهان بيرون مي رود و نزديك به اولين لحظه اي كه به جهان ديگر وارد مي شود. در اين لحظات هر كافري ايمان مي آورد و هر گناهكاري يقين پيدا مي كند و هر دروغگويي صادق مي شود. من جانشين خود قرار دادم، در اين هنگام و در اين نقطه حساس صداي ابوبكر رضى الله عنه  خاموش گرديد و به حالت اغما و بيهوشي در آمد، ولي كاتب با سابقه آگاهي قطعي بر منظور حضرت ابوبكر توصيه نامه را اين طور ادامه داد، عمر بن خطاب را. پس از چند لحظه ابوبكر رضى الله عنه  به هوش آمد و به عثمان گفت: بگو ببينم چه نوشتي؟ عثمان براي او خواند. جانشين خود قرار دادم عمر بن خطاب را. ابوبكر رضى الله عنه  كاملاً مسرور گشت، كه عثمان در حال بيهوشي او عين منظور او را نوشته است. پس به عثمان گفت: ادامه دهيد، حرف او را بشنويد و از او اطاعت كنيد. اگر او به عدالت رفتار كرد اين همان است كه من درباره او تصور نموده ام و اگر به راه انحراف رفت پس هر كس بر اثر گناهان خويش حتماً مجازات مي شود. و من جز خير و نيكويي منظور نداشتم و از پشت پرده غيب هم آگاهي ندارم ﴿وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ﴾[۲۲]. يعني: «و خواهند دانست ظالمان كه بكدام جا باز خواهند گشت‏».

حضرت ابوبكر رضى الله عنه  اين عهد نامه را امضا كردند و آن را براي توده مردم ارائه دادند[۲۳] و به آنها گفتند: آيا به شخصي كه در اين عهدنامه هست بيعت مي كنيد؟ عموماً گفتند: سمعنا وأطعنا. در حالي كه بر چند نفر تكيه داده بودند به ميان مردم مسجد آمدند و به آنها گفتند آيا راضي هستيد كه من جانشين براي خود تعيين كرده ام كه با او خويشي ندارم. من عمر بن خطاب را جانشين خود كرده ام و از او اطاعت كنيد. حرف او را بشنويد، مردم در مسجد عموماً گفتند: سمعنا وأطعنا [۲۴]. پس ابوبكر رضى الله عنه  فاروق را خواست و آنچه لازم مي دانست به او توصيه كرد. حضرت ابوبكر پس از حل اين مشكل و حصول اطمينان از اينكه بعد از او جهان اسلام دچار تفرقه و تجزيه و نابودي نمي گردد به فكر كارهاي شخصي خود افتاد و درباره غسل و كفن و دفن خويش وصيت كرد و بعد از چند روز به لقاء الله پيوست.

حضرت فاروق در نصف اخير شب از مراسم دفن ابوبكر صديق فراغت يافت و به منزل خويش برگشت و ساعتها در انديشه مسئوليتهاي عظيمي كه بر دوش او آمده بودند غرق گرديد و فردا صبح زود كه به مسجد آمدند. مردم به صورت امواج به او روي آوردند و با ا و بيعت كردند[۲۵]. هيجاني كه داشت تا حدي آرام گرفت و ظهر همان روز به مسجد آمد و مشاهده كرد كه جمع عظيمي از مردم آمده، بر بالاي منبر رفتند و خطبه اي تاريخي ايراد نمودند. به علت طولاني شدن كلام اينجا بحث را به پايان مي رسانم. خواننده عزيز مي تواند براي پي بردن به حقيقت اين واقعه به سيماي فاروق اعظم مراجعه كند.

حضرت ابوبكر رضى الله عنه  در پرتوي آيات قرآن

۱- ﴿إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا﴾[۲۶]. يعني: «اگر او (پيامبر) را يارى نكنيد، در حقيقت خداوند هنگامى به او يارى كرد كه كافران در حالى كه يكى از دو تن بود [از مكه‏] بيرونش كردند، هنگامى كه در غار بودند، آن گاه كه به يار خود مى‏گفت: نگران مباش. بى گمان خداوند با ماست‏».

خداوند متعال او را در اين آيه ستوده است، چون او هنگام هجرت در غار ثور همراه رسول خدا بوده است.

۲- ﴿وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى﴾[۲۷]. يعني: و بزودى با تقواترين مردم از آن دور داشته مى‏شود. همان كس كه مال خود را (در راه خدا) مى‏بخشد تا پاك شود».

مفسرين بر اين اتفاق دارند كه اين آيه در شان حضرت صديق نازل شده است، زماني كه ايشان تمام مال خود را در راه خدا صرف كرده و پشت سر هم هفت نفر برده را كه به علت اسلامشان مورد آزار و اذيت كفار قرار گرفته بودند خريد و آزاد كرد، خداوند در اين آيه حضرت صديق رضى الله عنه  را ((اتقی)) يعني بزرگترين متقي معرفي كرده و در آيه اي ديگر آورده است ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ﴾. يعني: «گرامى‏ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست‏». از تطبيق دو آيه اين طور بر مي آيد كه حضرت صديق از تمام صحابه افضلتر است.

۳- ﴿لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ﴾[۲۸]. يعني: «خداوند از مؤمنان- هنگامى كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند- راضى و خشنود شد».

اين آيه در مورد صلح حديبيه نازل شده كه خداوند رضايت خود را از كساني كه با پيامبر تا آخرين قطره خون خود بيعت كردند اعلان نموده (كه يكي از آنها حضرت ابوبكر رضى الله عنه  هستند) بديهي است كه علم الهي محدود به زمان و مكان نيست، او عالم به ما كان و ما يكون است و با توجه به علم خويش اگر از كسي اعلان رضايت كند رضايت او ابدي خواهد بود، بنابراين، خداوند تعالى  إلی الأبد از ابوبكر راضي و خشنود است. 

۴- ﴿وَلا يَأْتَلِ أُولُو الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَالسَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي الْقُرْبَى﴾[۲۹].

يعني «كساني كه از شما داراي وسعت و فضل هستند از دادن به نزديكان و خويشاوندان انكار سرباز نزند». اين آيه هم به اتفاق مفسرين در باره حضرت صديق رضى الله عنه  نازل شده است. زماني كه به حضرت عايشه رضى الله عنه  تهمت زده شد و نوزده آيه از قرآن به تبرئه او نازل گشت. حضرت صديق رضى الله عنه  از انفاق به مسطح كه شريك تهمت و از اقرباي حضرت صديق رضى الله عنه  بود دست كشيد، حال آنكه پيش از اين واقعه با وي حسن سلوك داشت و بعد از نزول آيه حضرت صديق رضى الله عنه  انفاق را دوباره شروع كرد.

۵- ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ﴾[۳۰]. يعني: «اى مومنان، هر كه از شما برگردد از دين خود پس خواهد آورد خدا گروهى را كه دوست ميدارد ايشان را و ايشان دوست ميدارند او را متواضع‏اند براى مومنان درشت طبع‏اند بر كافران‏».

اين آيه دلالت بر ايمان ابوبكر صديق رضى الله عنه  و قيام عليه مرتدين بعد از پيامبر دارد. كساني كه ادعاي پيامبري كردند و مانعين زكات كه حضرت ابوبكر رضى الله عنه  بر عليه آنها قيام كرد و آنها را نابود كرد.

و گفته خداوند كه فرمود: ﴿فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ . . .﴾. «پس خواهد آورد خدا…».

در مقابلشان مي آورد، پس خداوند بلافاصله قومي را عليه آنها حركت مي دهد كه آرم و نشانه آنها اين است كه خداوند آنها را دوست دارد و آنها خداوند را دوست دارند. بر مومنان فروتن و در مقابل كفار سر سخت هستند و مصداق اين گفته خداوند همانا حضرت ابوبكر رضى الله عنه  بوده است.

۶- ﴿أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ﴾[۳۱]. «آيا مى‏خواهيد مردى را بكشيد بخاطر اينكه مى‏گويد: پروردگار من «اللَّه» است‏».

اگر چه اين آيه در مورد مردي از بني اسرائيل است ما اين آيه در مورد حضرت ابوبكر صديق رضى الله عنه  صادق مي آيد. زماني كه مشركين پيامبر را مي زدند و حضرت ابوبكر صديق رضى الله عنه  آمدند و گفتند: ﴿أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ﴾ مشركين با شنيدن اين آيه به جان حضرت ابوبكر رضى الله عنه  افتادند و او را زدند تا بيهوش شد.

اثبات خلافت حضرت ابوبكر رضى الله عنه  از احاديث و راويان

۱- ((عن حذيفة  رضى الله عنه  قال: قال رسول الله: «لا أدري ما بقائي فيكم فاقتدوا باللذين بعدي أبوبكر وعمر))[۳۲].

از حضرت حذيفه روايت شده كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم  فرمودند: نمي دانم ماندن من در ميان شما تا چه موقع است لذا با دو نفر (ابوبكر و عمر) كه بعد از من خليفه مي شوند اقتدا كنيد. حضرت علي رضى الله عنه  نسبت به حقانيت خلافت صديق يك لمحه ترديد نكرده اند، چنانچه حافظ عبدالله در كتاب استيعاب از حضرت علي رضى الله عنه  روايت مي كند.

۲- عن قيس بن عبادة قال: قال لي علي بن أبي طالب: [إن رسول الله مرض ليالي وأياماً ينادی بالصلاة فيقول: «مروا أبابكر يصل فليصل بالناس» فلما قبض رسول الله صلى الله عليه وسلم  نظرت فإذا الصلاة علم الإسلام وقوام الدين فرضينا لدنيانا من رضي رسول الله صلى الله عليه وسلم  لديننا، فبايعنا أبابكر رضي الله عنه][۳۳].

حضرت قيس بن عباده از حضرت علي روايت مي كند: كه آن حضرت چند شبانه روز مريض بودند و براي نماز اذان گفته مي شد، آن حضرت صلى الله عليه وسلم  مي فرمود: كه ابوبكر را بگوييد كه براي مردم امامت دهد. زماني كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم  وفات يافت من انديشيدم كه نماز شعار اسلام و اساس و ستون دين است لذا ما براي دنياي خود كسي را انتخاب مي كنيم كه او را آن حضرت صلى الله عليه وسلم  براي پيشواي دين ما انتخاب كردند، پس ما به دست ابوبكر رضى الله عنه  بيعت كرديم.

۳- عن جبير بن مطعم  رضى الله عنه  قال: [أتت النبي صلى الله عليه وسلم  امرأة فكلمته في شيء فأمرها أن ترجع إليه، قالت: يا رسول الله أرأيت إن جئت ولم أجدك كأنها ترد الموت؟ قال: «فإن لم تجديني فأتي أبابكر][۳۴].

حضرت جبير بن مطعم روايت مي كند كه زني پيش پيامبر صلى الله عليه وسلم  آمد و به آن حضرت نسبت به معامله اي گفتگو كرد، آن حضرت دستور دادند كه بعداً بيايد، آن زن گفت: كه اگر آمدم و شما را نيافتم (اگر شما فوت كرديد) پيش چه كسي بيايم؟ آن حضرت فرمود: پيش ابوبكر رضى الله عنه  بيا. اين حديث و حديث جلوتر دليل روشني است، بر خلافت حضرت صديق رضى الله عنه . چنانچه در مستدرك حاكم از حضرت انس صلى الله عليه وسلم  منقول است، كه قبيله بني مصطلق او را به نزد آن حضرت فرستادند، كه ما زكات خود را بعد از شما به چه كسي بدهيم فرمودند: به ابوبكر رضى الله عنه  بعد از او نام حضرت عمر و حضرت عثمان را بردند.

۴- عن علي بن أبي طالب  رضى الله عنه  أن رسول الله صلى الله عليه وسلم  قال: «أبوبكر وعمر سيدا كهول أهل الجنة وما خلا النبيين والمرسلين» [۳۵].

حضرت علي رضى الله عنه  از پيامبر صلى الله عليه وسلم  روايت مي كند: كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم  فرمودند: حضرت ابوبكر و حضرت عمر، سردار بزرگان (سالخوردگان) اهل جنت اند غير از انبياء و مرسلين عليهم السلام.

ف) اين حديث از حضرت علي رضى الله عنه  با اسانيد متعدد منقول است، مطلب حديث اين نيست كه كساني كه در جنت سالخورده مي شوند حضرت ابوبكر و حضرت عمر سردارشان قرار مي گيرند، زيرا در جنت كسي سالخورده نمي شود و همه نوجوان خواهند شد. بلكه مطلبش اين است: كه كساني كه در دنيا سالخورده و پير فوت مي كنند سردارشان خواهند شد. همچنين است مطلب آن حديث كه حضرت حسين سردار جوانان اهل جنت اند (مثل مسئله بالا).

۵- ((عن علي بن أبي طالب  رضى الله عنه  قال: «خير الأمة بعد نبيها أبوبكر ثم عمر»[۳۶].

از حضرت علي  رضى الله عنه  روايت شده كه ايشان فرمودند: كه بهترين اين امت بعد از پيامبر، ابوبكر و پس از آن عمر است.

ف) اين گفتار حضرت علي است كه از او هشتاد نفر روايت كرده اند.

۶- قال رسول الله صلى الله عليه وسلم  لأبي بكر: «أنت صاحبي في الغار وصاحبي على الحوض»[۳۷].

حضرت رسول  صلى الله عليه وسلم  به ابوبكر رضى الله عنه  فرمودند: كه تو رفيق غار من بودي و بر حوض كوثر نيز رفيق من خواهي شد.

۷- عن أبي سعيد الخدري  رضى الله عنه  عن النبي صلى الله عليه وسلم  قال: «إن من أمن الناس علي في صحبته وماله أبابكر ولو كنت متخذاً خليلاً لاتخذت أبابكر خليلاً ولكن أخوة الإسلام ومودته، لا يبقين في المسجد خوخة إلا خوخة أبي بكر»[۳۸].

از حضرت ابو سعيد خدري روايت شده از آن حضرت صلى الله عليه وسلم  فرمودند به تحقيق كه از همه بيشتر احسان كننده به من در رفاقت به اموال خويش ابوبكر است، اگر من غير از خدا كسي را خليل مي گرفتم پس ابوبكر را خليل مي گرفتم، لكن محبت و اخوت اسلام است و در مسجد به غير از دروازه ابوبكر دروازه كسي ديگر باز نشود.

۸- عن عايشه رضى الله عنه  قالت: سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم  یقول: «لا ينبغي لقوم فيهم أبوبكر أن يؤمهم غيرهم»[۳۹].

از حضرت عايشه رضى الله عنه  روايت شده كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم  فرمودند: براي جماعتي كه ابوبكر در آن وجود داشته باشد مناسب نيست كه شخص ديگري امامت بدهد.

۹- عن أنس بن مالك  رضى الله عنه  قال: قال رسول الله: «أرحم أمتي بأمتي أبوبكر»[۴۰].

از حضرت انس بن مالك رضى الله عنه  روايت شده فرمودند: از همه امت من نسبت به امتم ابوبكر رضى الله عنه  مهربانتر است.

۱۰- عن عبد خير قال: سمعت عليا يقول علی المنبر: «ألا أخبركم بخير هذه الأمة بعد نبيها، قال: فذكر أبابكر ثم قال: علي أخبركم بالثاني قال فذكر عمر»[۴۱].

از عبد خير روايت شده كه از حضرت علي رضى الله عنه  شنيدم كه بر بالاي منبر مي گفت: آيا خبر دهم شما را به بهترين اين امت بعد از پيامبر، پس حضرت ابوبكر را نام برد و دوباره گفت: آيا خبر دهم شما را به بهترين اين امت بعد از ابوبكر پس نام حضرت عمر رضى الله عنه  را برد.

۱۱- عن عائشة قالت: قال لي رسول الله صلى الله عليه وسلم  في مرضه: «ادعي لي أبابكر أباك وأخاك حتی أكتب كتاباً فإني أخاف أن تتمنی متمناً ويقول قائل: أنا، ويأبی الله و المؤمنون إلا أبابكر»[۴۲].

از حضرت عايشه رضى الله عنه  روايت شده پيامبر صلى الله عليه وسلم  در موقعي كه مريض بودند به من فرمودند: پدر و برادرت را برايم صدا كن، تا اين كه بنويسم نوشته اي را، هر آيينه من مي ترسم كه آرزو كننده اي خلافت را آرزو كند و بگويد كه من هستم و خداوند و مومنان غير از ابوبكر رضى الله عنه  كسي ديگر را ناپسند مي دانند.

۱۲- عن رسول الله r أنه قال: «عليكم بسنتي وسنة الخلفاء الراشدين المهديين عضوا عليها بالنواجذ»[۴۳].

از رسول خدا صلى الله عليه وسلم  روايت شده: كه فرمودند بر شما است عمل كردن به سنت من و سنت خلفاي راشدين، هدايت شده، (راه يافته) و بگيريد سنتها را با دندانهاي نواجذ (محكم بگيريد.)

۱۳- «أبوبكر في الجنة وعمر في الجنة وعثمان في الجنة وعلي في الجنة وطلحه في الجنة وزبير في الجنة وعبدالرحمن بن عوف في الجنة وسعد بي أبي وقاص في الجنة وسعيد بن زيد في الجنة وأبو عبيدة بن الجراح في الجنة»[۴۴].

پيامبر صلى الله عليه وسلم  فرمودند ابوبكر بهشتي است، عمر بهشتي است، عثمان بهشتي است، علي بهشتي است طلحه و زبير بهشتي است، سعد بن ابي وقاص بهشتي است، سعيد بن زيد بهشتي است و ابو عبيده بن جراح بهشتي است.

اصطلاح عشره مبشره ده يار بهشتي در فرهنگ اسلامي يك واژه معروف و آشنا است، رسول گرامي اسلام به ده نفر از ياران خويش نويد وعده بهشتي بودن را داده است، بديهي است كه تمام اخبار و گفته هاي آن حضرت از وحي الهي سرچشمه مي گيرد و بر اساس وحي، ايشان به بهشتي بودن اين افراد اعلان فرمودند.

آيه ولايت
استناد كرده شده به آيه ۵۵ سوره مائده ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾[۴۵]. يعني: «جز اين نيست كه دوست شما خداست و رسول او و مومنانى كه بر پا ميدارند نماز را و ميدهند زكوة را و ايشان پيوسته نمازگزارند».

در شان نزول اين آيه گفته اند: كه حضرت علي صلى الله عليه وسلم  در حال ركوع بود كه فقيري آمد و درخواست كمك كرد، حضرت علي هم انگشترش را به او صدقه داد و اين آيه در حق او نازل شد.

اماميه گفته اند: مراد از ولي در اين آيه ولايت به معناي رهبري است، كه منحصر به خداوند و پيامبر صلى الله عليه وسلم  و كساني است كه ايمان آوردند، و مراد از ﴿وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾ علي رضى الله عنه  است، چون او در حال ركوع صدقه داد[۴۶]. اما در نزد ما اين آيه بر اين موضوع وارد نشده است.

قرينه اول: اين آيه در شان تمام مهاجرين و انصار نازل شده است به دليل اينكه با صيغه جمع (الذين) آمده است و اين معنا حقيقي (الذين) است، اگر چه گاهي مجاز حمل بر مفرد هم مي شود، اما در اين جا دليلي براي صرف نظر كردن از معناي ظاهري آن وجود ندارد. و اما مراد ﴿وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾ ركوع حسي و عملي نيست زيرا صدقه دادن در حال نماز مبطل نماز است، بلكه مراد از آن خشوع و فروتني است ﴿وَ هُمْ خَاشِعُونَ﴾[۴۷].

قرينه دوم: از لفظ ولي معناي رهبري لازم نمي آيد بلكه گاهي مراد از آن ياور، دوست، همسر و رييس است. و آيه بعد از آن يعني[۴۸]:

﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَلَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَالْكُفَّارَ أَوْلِيَاءَ﴾.

(اي مومنان كسي را از اهل كتاب يعني ((يهوديان و مسيحيان)) و از كافران به دوستي نگیريد كه دين شما را مسخره مي كنند و به بازي مي گيرند).

مانع از آن مي شود كه در اينجا (ولي) به معناي رهبر باشد، زيرا ممكن نيست كه در اين آيه اوليا را كه (جمع ولي) است به معناي رهبر گرفت، چون به ذهن هيچ يك از مومنان خطور نكرده (و نخواهد كرد) كه كسي از يهود يا نصاری را خليفه كنند (اما طرح دوستي و رفت و آمد به عنوان همكار و همسايه قابل تصور بوده است لذا خداوند اهل ايمان را از دوستي با آنان بر حذر داشته است)[۴۹].

قرينه سوم: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ﴾،﴿ يُقِيمُونَ﴾، ﴿يُؤْتُونَ﴾ و ﴿رَاكِعُونَ﴾.

تمام کلمات اين آيه به صورت جمع است هيچ جايش مفرد نيست و حضرت علي يك نفر است، معلوم شد كه اين آيه در شان يك نفر نيست در شان عده اي است و چطور مي شود كساني شاكي مي شوند آقا پشتيبان نداريم قوم يهود ما را ترك كردند بعد خدا به آنها دلداري بدهد كه آقايان ناراحت نباشيد حضرت علي يك نفر پشتيبان شماست اگر اين طوري معنی كنيم با عقل سازگاري ندارد اينكه بگوييد قومي دشمن شماست، ناراحت نباشيد يك نفر پشتيبان شماست، بلكه در اينجا مي گويد كه اگر آن عده يهودي شما را رها كردند شما ناراحت نباشيد مومنين تمام ياران و اصحاب رسول الله پشتيبان شما هستند نه يك نفر (حضرت علي).

قرينه چهارم: ﴿وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾ و او را به معنای حال مراد گرفتند و اين چيز مسلمي است كه واو در معنای جمع معنای حقيقي است و در حال اين معنی مجازي است و اين يكي از قوانين اصول است كه براي اختيار معناي مجازي دليل و قرينه لازم است، تا زماني كه قرينه اي وجود نداشته باشد ترك معنای حقيقي و اختيار معنای مجازي اصلاً جايز نيست و اينجا چه مدركي دلالت مي كند اين واو در معنای جمع نيست و در معنای حال است از اين هم بگذريم، اگر واو را در معنای حال مراد بگيريم نتيجه اين مي شود. بنابر دستور زبان و نحو عربي جمله اي كه بعد از چند جمله به صورت حال ذكر شود اين از مجموعه چند جمله معطوفه حال قرار مي گيرد پس به اين صورت ﴿وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾ تنها حال ضمير يوتون الزكوه نيست بلكه حال ضمير ﴿وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ و يُقِيمُونَ الصَّلاةَ﴾ هر دو مي باشد.

قرينه پنجم: خوب حال زكوة را در حال ركوع انجام دادن يك داستاني بيان شده، ولي نماز را در ركوع چطور انجام مي دهند، اين معني ندارد كه نماز در ركوع انجام مي گيرد.

قرينه ششم: از اين هم بگذريم اين قول را بپذيريم مسئله اينجاست كه گفته شده كه زكات مي دهند اين براي ما ثابت نشده كه حضرت علي غني و صاحب زكات بوده تاريخ زندگي حضرت علي گواهي مي دهد كه حضرت علي بيش از غذاي يك شبانه روز را در منزل نگه نمي داشت. اجازه نمي داد كه در منزلش بيش از يك شبانه روز غذايي باشد چه برسد به پول، چه برسد به طلا و نقره و وسايل انفرادي ديگر كه زكات واجب شود. طبق قانون شرعي زكات بر صاحب نصاب واجب است نه بر آدم فقير و آن هم شرط است كه يك سال بگذرد چطور زكات واجب شد از اين هم بگذريم.

قرينه هفتم: زكات دادن به مسلمانان لازم است به كافر لازم نيست، سائل از كجا متوجه شد كه اين انگشتر مال من است مسلمان تا زماني كه گفته نشود آقا اين ملك مال تو، با انداختن يك انگشتري نمي تواند اين را برداشت كند كه اين ملك مال من است و نمي تواند از آن استفاده كند و از اين هم بگذريم.

قرينه هشتم: اگر اين داستان و اين مسائل را بپذيريم نتيجه اش اين مي شود كه پرداخت زكات در حال ركوع مورد ستايش قرار گرفته و مسلماً چيزي كه در آيه قرآن مورد ستايش قرار گيرد اگر فرضاً واجب قرار نگيرد حداقل مستحب قرار مي گيرد بنابراين استجباب، اين لازم است همان طور كه در جاهاي ديگر زكات ادا كرده مي شود در ركوع نيز ادا شود در حالي كه چنين چيزي مشاهده نمي شود و هرگز ادا نمي شود.

قرينه نهم: لفظ ﴿يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ﴾ مضارع هستند و مضارع دلالت بر استمرار دارد يعني اين كارها هميشه انجام مي گيرد نه يك بار و ﴿يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ﴾ مستقبل است يعني تا زمان حياتشان مومنين زكات مي دهند، اين يك نوبت نيست كه معني كنيم اينها در ركوع زكات مي دهند، يعني هر بار كه نوبت زكات مي رسد در ركوع زكات مي دهند براي اين موضوع حداكثر يك داستان بيان شده است. و بار دومي و سومي وجود ندارد كه حضرت علي در ركوع زكات يا انگشتري را داده باشد در صورتي كه بايد بر دوام و تكرار حداقل سه بار اين عمل انجام گرفته باشد. بعد اين مفهومش درست در مي آيد. در حالي كه اين داستان را تمام محدثين و حفاظ حديث مانند ابن حجر و غيره مي نويسد كه كلاً داستان ضعيف است.

قرينه دهم: اين داستان را اگر بپذيريم اين داستان به مقام حضرت علي و به مقام نماز توهيني است زيرا حضرت علي شخصي بوده است كه او را تاريخ به اين صورت معرفي مي كند كه از پاي مباركش تير در مي آورند و اطلاع پيدا نمي كند، در حال نماز به بدنش تير زده مي شود متوجه نمي شود كه من تير خوردم خون جاري مي شود از بدنش در حال نماز متوجه نمي شود كه خون از بدنش جاري مي شده، چطور متوجه مي شود كه سائلي آمده و بعد انگشترش را در آورد و انداخت كه بردارد و برود اين عمل كثير خلاف مقام نماز است و هم خلاف مقام حضرت علي است اصلاً معرفي توهين آميزي است به حضرت علي.

كه در حال نماز علي توجهش به خدا نبوده بلكه به يك سائلي بوده و صداي مردم را مي شنيد چنين چيزي با نام حضرت علي موافقت نمي كند و درست در نمي آيد و حضرت علي مقامش خيلي بالاتر از اين است كه اين طور معرفي شود.

قرينه يازدهم: حصر در إنما به عنوان خبر براي كسي بكار مي رود كه در وقت شنيدن خير نسبت به آن متردد و مشكوك باشد. وقتي كه اين آيه نازل شد در مورد خلافت هيچ اختلافي وجود نداشت زيرا آن موقع عصر نبوت بود (و رسول خدا صلى الله عليه وسلم  حضور داشت) و امامت به نيابت از نبوت هست، پس دليلي براي آوردن إنما نيست.[۵۰]

زيرا مادامي كه ذهن مخاطب از خبر عاري و خالي است نيازي به آوردن انما و حصر نيست بنابراين (مراد از ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ…﴾ فقط ياري و دوستي است.

۲) و گاهي بر اولويت او براي خلافت چنين استدلال شده كه او پسر عموي پيامبر صلى الله عليه وسلم  بوده است. و از ساير خلفا به آن حضرت نزديكتر بوده است پس اگر از راه وراثت هم باشد او سزاوارتر است[۵۱].

جواب آن به دو دليل است:

اولاً واضح است كه اسلام امامت را بر مبناي وراثت تاييد نمي كند بلكه مسلمانان خود مي توانند با هر كسي از قريش به عنوان خليفه بيعت نمايند.

ثانياً: اگر اصل مبتني بر وراثت باشد مسلماً عباس عموي پيامبر صلى الله عليه وسلم  سزاوارتر بود زيرا كه او از حضرت علي رضى الله عنه  به پيامبر صلى الله عليه وسلم  نزديكتر و از نظر سن هم بزرگتر بود.

۳) پس چه بسا گاهي بر اولويت او چنين استدلال كه حضرت علي رضى الله عنه  داماد رسول خدا صلى الله عليه وسلم  است.

جوابش اين است كه:

اگر اصل مبتني بر دامادي باشد پس حضرت عثمان رضى الله عنه  سزاوارتر از حضرت علي رضى الله عنه  و حضرت ابوبكر رضى الله عنه  است، چون حضرت عثمان رضى الله عنه  دو دختر پيامبر صلى الله عليه وسلم  را به عقد خود در آوردند.

 ((واقعه غدير خم))

دكتر جواد مشكور مي نويسد:[۵۲] در اواخر ذي قعده سال دهم هجري پيامبر خدا صلى الله عليه وسلم  با زنان و ياران و افراد بسياري براي اداي حج فرض به مكه رفتند، چون سفرهايي كه پيش از اين به مكه رفته بودند، همگي صورت عمره داشت اين تنها حج پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم  در دوران زندگي او بود و چون در آخرين سال زندگي حضرت روي داد آن را حجه الوداع خوانده اند.

حضرت علي كه در اين هنگام از يك ماموريت جنگي از يمن فرا رسيده بود و چند قرباني براي حج پيغمبر صلى الله عليه وسلم  برداشت، كسي را به جاي خود به لشكريان خويش گمارده، به رسول خدا پيوست لشكرياني كه از يمن آمده بودند غيبت او را مغتنم شمرده از غنايم تعدادي لباس برداشته و پوشيدند. پس از اداي مراسم حج حضرت علي رضى الله عنه  بازگشت و چون لشكريان را در آن حال ديد بر آشفت به جانشين خود گفت: چرا ايشان بدون اجازه من اين جامه ها را پوشيده اند؟ وي عرض كرد: كه من اين جامه ها را بر آنان پوشانيدم تا آراسته و زيبا باشند.

حضرت علي رضى الله عنه  فرمود كه جامه ها از تن بيرون كنند و جاي خود بگذارند، لشكريان از حضرت علي رضى الله عنه  سخت برنجيدند و شكايت پيش رسول خدا صلى الله عليه وسلم  بردند پيامبر صلى الله عليه وسلم  براي فرو نشاندن اين فتنه برخاست و خطبه اي ايراد فرموده در آن ميان فرمودند:

((اي مردم از علي شكوه نكنيد به خدا قسم وي در امري كه مربوط خدا و در راه حق باشد سختگيرتر از آن است كه از او به توان گله كرد.)) پس از اداي مراسم حج رسول خدا صلى الله عليه وسلم  با اردوي خود به سوي مدينه بازگشت.

در هجدهم ذي حجه سال دهم هجري در راه به آبگيري به نام غدير خم كه نزديك جايي به نام جحفه بود رسيد، مسلمانان در آنجا با رسول خدا از شتران خود فرود آمدند تا چندي بياسانيد. . . سپس پيامبر صلى الله عليه وسلم  خطبه اي خواند و بعد از خطبه در حق حضرت علي رضى الله عنه  فرمود: (من كنت مولاه. . .) همه عامه و خاصه (سني و شيعه) اين حديث را نقل كردند، منتهی محدثان عامه آن را مربوط به نارضايتي لشكريان علي رضى الله عنه  از او مي دانند و محدثان شيعه مربوط به جانشيني او.[۵۳]

حديث غدير
اماميه معتقدند كه جمله اصول مذهب اعتقاد اين است كه پيامبر صلى الله عليه وسلم  امامت حضرت علي رضى الله عنه  را معين كرد و او را به عنوان خليفه بعد از خود تعيين نمود و چنين استدلال كردند:

وقتي كه رسول خدا در هجدهم ذي حجه از حجه الوداع بازگشت و به مكاني كه آن را غدير مي ناميدند رسيد در آنجا توقف كردند و در حق علي رضى الله عنه  فرمودند: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه  وعاد من عاداه»[۵۴].

(هر كسي من دوست او هستم علي هم دوست اوست، خداوند ياور كسي باش كه ياور اوست و دشمن كسي باش كه دشمن اوست».

براي آشنا شدن بيشتر با دلايل اهل تشيع به كتاب الغدير علامه اميني مراجعه شود.

پاسخ اول اين است: كه به فرض صحت آن، مطلبي در آن نيست كه اشاره نمايد كه او براي خلافت از ديگري برتر و اولی است و لفظ مولی هم به معناي امام به كار نمي رود، اين از يك جهت و اما از جهت ديگر آن حضرت صلى الله عليه وسلم  فرمودند هر كس من مولاي او هستم پس علي رضى الله عنه  مولاي اوست، يعني در زمان حيات و بعد از رحلت آن حضرت، پس اگر اين قول دليل بر ولایت حضرت علي باشد، لازمه اش اين است كه بايد در زمان پيامبر صلى الله عليه وسلم  هم سرپرستي و مسئوليت امور را داشته باشد چرا كه او بنابر اين قول شريك آن حضرت صلى الله عليه وسلم  در رهبري و ولايت است در حالي كه كسي كه شريك آن حضرت صلى الله عليه وسلم  نيست و به فرض اگر اين روايت دلالت اولويت كند، لازم نيست بر الويت در رهبري و خلافت دلالت كند اگر چنين مي بود، همانا مي فرمودند: «اللهم وال في تصرفه وعاد من لم يكن كذلك»[۵۵].

خداوند ياور كسي باش كه تحت اختيار و فرمان اوست و دشمن كسي باش كه تحت اختيار او نيست.

لازم نبود پيامبر صلى الله عليه وسلم  امتش را در سر در گمي قرار دهد تا در بين شان نزاع بوجود آيد.

نعوذ بالله پيامبر صلى الله عليه وسلم  مردم آزار بود؟ پس حديث ((من كنت مولاه. . . ) فقط دلالت بر قدرت و منزلت والاي حضرت علي صلى الله عليه وسلم  مي كند، اگر غير از اين باشد جا دارد كه بپرسيم اگر مقصود پيامبر صلى الله عليه وسلم  از اين مطلب خلافت بوده چه چيزي مانع شد كه در آن اجتماع انبوه  و بي سابقه كه به روايتي هشتاد هزار و به روايتي ديگر يكصد بيست و چهار هزار نفر بوده اند خلافت علي رضى الله عنه  را با عبارتي واضح و صريح كه غير قابل تغيير باشد اعلان نكند.

دكتر محمد جواد مشكور مي نويسد: مطلبي كه بر ما مجهول است اين است، كه چرا در اجتماع سقيفه كسي از مهاجر و انصار سخني از حديث غدير با وجود مسلميت آن به ميان نياورده است.

اگر طرفداران حضرت علي از اين حديث كه از تاريخ صدور آن كمتر از يك سال مي گذشت[۵۶] و بايستي همه كساني كه در حجه الوداع حاضر بودند آن را بخاطر داشته باشند ذكر مي كردند، سرنوشت اسلام طوري ديگر مي شد.

((نعوذ بالله همه مرتد شدند و حكم پيامبر را ناديده گرفتند و يك نفر نبود كه بگويد پيامبر صلى الله عليه وسلم  در حجه الوداع چنين فرمودند.))

پاسخ دوم: مولی داراي معاني زيادي مي باشد من جمله، سيد، آقا، ارباب، بنده، آزاد كننده، بنده آزاد شده، ولي نعمت، نعمت دهنده، شريك، پسر، پسر عمو، خواهر زاده، عمو، داماد نزديك، قريب خويشاوند، پيرو، تابع.[۵۷]

در اينجا (مولی) به معناي دوست است، نه خليفه چنانچه در سوره محمد آيه ده خداوند مي فرمايد:

﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لا مَوْلَى لَهُمْ﴾ (محمد: ۱۱). يعني: «اين به سبب آن است كه خداوند دوست (كار ساز) مسلمان است و به سبب آن است كه كافران را هيچ كار سازي نيست». و نيز در سوره دخان آيه ۴۱ خداوند مي فرمايد:

﴿يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلىً عَنْ مَوْلىً شَيْئاً وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ﴾ (الدخان: ۴۱). يعني: «روزي كه دفع نكند هيچ دوستي از دوست ديگر چيزي را و نصرت داده نمي شود».

و چندين آيه ديگر كه در همه مولی به معناي دوست است و مطلقاً به معناي خليفه بكار نرفته است.

سوم: اينكه حضرت رسول صلى الله عليه وسلم  همان طور كه گفتيم پس از قضيه غدير خم ابوبكر رضى الله عنه  را در مدت بيماري به جاي خود به مسجد فرستاد اگر علي رضى الله عنه  خليفه مي بود بايد او را به مسجد مي فرستاد[۵۸].

چهارم: اينكه اگر علي رضى الله عنه  خليفه بود تقاضاي عباس عمويش در هنگام بيماري پيغمبر كه علي رضى الله عنه  نزد آن حضرت صلى الله عليه وسلم  برود و از او درخواست تعيين خليفه نمايد بيمورد خواهد بود[۵۹].

پنجم: اينكه در نهج البلاغه خطبه (۹۱) حضرت علي مقام وزارت را براي خود انتخاب مي فرمايد. كسي كه به امر خدا و رسول خليفه شده باشد حق ندارد از امر خدا و رسول تخلف نمايد. و به وزارت غير خليفه تن در دهد.[۶۰]

ششم:  اينكه نهج البلاغه خطبه (۳۷) حضرت علي مي فرمايد:[۶۱] من به موجب عهد و ميثاقي كه در گردن داشتم، با خلفا بيعت كردم. كسي كه خودش خليفه است، چگونه براي بيعت با ديگران عهد و ميثاق مي بندد. اعتراف به عهد و ميثاق براي بيعت با ديگران دليل روشني است بر اينكه حضرت علي داراي مقام خلافت نبوده و موضوع غدير خم ارتباطي با امر خلافت نداشته است.

هفتم: اينكه تمام مورخين بيان كرده اند به اينكه حضرت رسول براي خود خليفه معين نكرده و ابوبكر رضى الله عنه  را از لحاظ بزرگي سن به مسجد فرستاده و بعد از رحلت رسول مهاجرين و انصار به همين لحاظ او را به خلافت برگزيدند.

هشتم: اينكه اگر مقصود پيامبر صلى الله عليه وسلم  از تشكيل غدير خم ابلاغ خلافت علي رضى الله عنه  بود و خدا به او امر فرموده بود (بلغ ما أنزل إليك) واجب بود صريحاً بفرمايد علي رضى الله عنه  خليفه و جانشين من است، ايما و اشاره در امر به آن حضرت كه ستون خيمه اسلام است شايسته رسول نيست، در صورتي كه خدا او را اطمينان داده (و الله يعصمك من الناس) با اين اطمينان واجب بود همان طور كه احكام نماز، روزه، زكات، حج و جهاد را صريحاً ابلاغ فرموده خلافت علي رضى الله عنه  را هم صريحاً ابلاغ فرمايد كه مردم دچار شك و ترديد نشوند و گمراه نگردند.

نهم: اينكه در سوره نور آيه ۵۴ خداوند مي فرمايد: ﴿وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ﴾. يعني: «خداوند وعده داده است كساني از شما را كه ايمان آورده اند و كارهاي نيكو انجام داده اند، به خلافت بر گزيند، همان طور كه قبلاً كساني را به خلافت برگزيده است».

اين آيه يكي از معجزات قرآن است كه در زمان ضعف و ذلت، و ياس مسلمين، خلافت و زمام داري را به آنها مژده داده، و پيش گويي فرموده است اين آيه را آيه استخلاف مي گويند كه صريحاً دلالت دارد، بر اينكه خلفا و جانشينان پيامبر صلى الله عليه وسلم  متعدد خواهد بود و منحصر به فرد نيست.

اگر حضرت علي رضى الله عنه  خليفه بلافصل باشد يعني خلافت ابوبكر رضى الله عنه  و عمر رضى الله عنه  و عثمان رضى الله عنه  باطل است. چون خلافت منحصر به فرد نمي شود و موردي براي صيغه جمع و ضمير جمع باقي نمي ماند و اعجاز قرآن مبدل به چند كلمه كاذبه خواهد شد، بنابراين آيه استخلاف دليل قاطعي است بر صحت خلافت خلفا و بطلان اختصاص آن به حضرت علي رضى الله عنه .

ممكن است گفته شود: كه مصداق جمع از علي رضى الله عنه  و ائمه درست مي شود.

مي گوييم غير از حضرت حسن آن هم به طور ناقص احدي از ائمه به مقام خلافت نرسيده اند و همه بر اثر ظلم ظالمان وقت در زندان و يا گوشه گير بوده اند و چه مانعي دارد كه به احترام قرآن در راي مهاجرين و انصار و احترام گفتار خود حضرت علي رضى الله عنه  و صحت بيعت و اقتداي او به خلفا و درست بودن تزويج شهر بانو با حضرت حسين رضى الله عنه  و حلال بودن حقوق ساليانه اي كه امير از خلفا دريافت مي داشت و رفع اختلاف خلافت آنها را هم درست بدانيم.

دهم: اينكه اگر مقصود از كلمه (مولی) خليفه باشد. ترجمه عبارت اين طور مي شود ((من خليفه هر كسي هستم علي هم خليفه اوست. خدايا خليفه كن هر كس كه علي رضى الله عنه  را خليفه كند . . .))

يازدهم: اينكه اگر علي رضى الله عنه  به امر خدا و رسول خليفه شد، چرا از امر خدا و رسول تخلف نمود. و همه جا از قبول خلافت گريزان بود. و وزارت را بر خلافت ترجيح مي داد. بديهي است كه علي رضى الله عنه  از امر خدا و رسول تخلف نمي ورزد.

از اين دلايل روشن مي شود كه قضيه غدير خم به هيچ وجه ارتباطي با امر خلافت نداشته و مقصود حضرت فقط ترغيب ولايت و دوستي علي بوده كه خشم و سوء ظن فاتحين يمن رفع و تبديل به حسن ظن شود. جاي بسي تعجب است كه يكصد و بيست و چهار نفر هزار نفر كه در غدير خم حضور داشتند در ظرف يك سال همه مردند و منقرض شدند يك نفر هم باقي نمانده بود كه داستان غدير را به اهل سقيفه بني ساعده تذكر بدهد.

دوازدهم: آيا خود علي رضى الله عنه  واقف به آن آيات و احاديث بود يا نبود و معنای آن را نمي دانست؟ يا بر خلاف قرآن و فرمايش رسول از قبول خلافت تخلف ورزيده و از امر خدا و رسول تخطي كرد؟

يا العياذ بالله تنفر او تظاهر و دروغ بوده است ﴿يَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِمْ مَا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ﴾[۶۲] حضرت علي رضى الله عنه  اگر كوچكترين دليلي را در قرآن يا حديث يا غدير خم بر خلافت خود سراغ مي داشت و خود را از جانب خدا و رسول خليفه مي دانست ممكن نبود از امر خدا و رسول تخلف كند همان طور كه حضرت رسول تك و تنها بدون اعتنا به كشته شدن در برابر انبوه كفار نبوت خود را اظهار نمود، بر او واجب بود، كه رسول را مقتداي خويش قرار دهد. بصيرت حضرت علي رضى الله عنه  از خدا و رسول موقع شناس تر نبود كه گفته شده صلاح ندانست كه شمشير بكشد، علي از امر خدا و رسول سركشي نمي كند، علي ترك واجب نمي كند، علي رضى الله عنه  از بشر نمي ترسد، علي از بذل جان نمي هراسد، علي رضى الله عنه  زير بار ظلم نمي رود، علي با ظالم بيعت نمي كند، علي رضى الله عنه  ۲۵ سال پشت سر ظالم نماز نمي خواند، علي دختر خود را به ظالم نمي دهد[۶۳].

علي رضى الله عنه  وزير ظالم نمي شود، علي از ظالم حقوق ساليانه قبول نمي كند، علي از ظالم تمجيد نمي كند، علي حيدر كرار است، علي صاحب ذوالفقار است، علي فرزند ابي طالب است، علي اسدالله الغالب است، علي آتش پيكار را بر تحمل عار ترجيح مي دهد، علي مرگ رنگين را خوشتر از زيست ننگين مي داند علي ترسو نيست، علي دو رنگ نيست، علي دروغگو نيست.

سوال مي شود، كه چه لزومي دارد. پيامبر صلى الله عليه وسلم  دوستي خود را با علي بيان كند؟

جواب: چون بعضي به علي رضى الله عنه  بد و بي راه مي گفتند و به گوش پيامبر صلى الله عليه وسلم  رسيده بود اگر پيامبر صلى الله عليه وسلم  اين بحث دوستي را با علي رضى الله عنه  عنوان نمي كرد بد و بي راه گفتن به حضرت علي رضى الله عنه  سنت مي شد.

چرا كه وقتي كاري در زمام حيات رسول انجام شود و پيامبر رضى الله عنه  آن را بشنوند و سكوت كنند، يعني تصديق كرده اند، بنابراين بخاطر اينكه اين امر سنت نشود، پيامبر لازم دانستند كه مردم را جمع كنند، و ابراز دوستي با حضرت علي را مطرح كنند.

نوشته شده توسط حسینی در جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ |
 
چهار شنبه 16 فوريه 2011 - 27 بهمن 1389 - 01:02:02 به وقت تهران
 

 
سجادنامه اهلسنت در شناسائی راه حقیقت 

                    بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله والصلاة والسلام علي رسول الله وعلي اله واصحابه المجاهدين في سبيل الله

السلام عليكم و رحمة الله وبركاته

 (1)شیعيان اصحاب رسول اکرم ص را منافق می دانند جز چند نفر انگشت شمار را
من از اهل تشیع می پرسم تا کسی جان فدایان واقعی و یاران مخلص بسیار نداشته باشد چگونه دشمنانش برای ضربه زدن او مجبور میشوند راه نفاق را اختیار کنند چرا انهمه تعداد عظیم منافق وکافر نمی توانند با چند نفر مقابله کنند همچنان که در مکه بظاهر مقابله میکردند و در انجا هیچ منافقی وجود نداشت همه کفار علنا با محمد ص مقابله میکردند اینکه در مدینه منافقین بوجود امدند واین بزرگترین دلیل است که محمدص اصحاب مخلص فراوان داشت



شنبه 29 مه 2010 - 8 خرداد 1389 - 07:05:10 به وقت تهران سجاد
(2)اهل تشیع تنهامذهبی است که سب ولعن دران برای مخالفان اجر وثواب دارد در دنیا دیگرهیچ مذهبی نیست که پیروان خود رابه سب ولعن تشویق کند همه مذاهب پیروان خود را به ادب واخلاق با مخالف دستور میدهند در اروپاوغرب سب ولعن جرم بزرگی محسوب میشودوقران نیز میفرماید وقل لعبادی یقول التی هی احسن ومفرماید و جادلهم بالتی هی احسن ومی فرماید وقل لهم قولا لین
ایا مذهبی که بد اخلاقی را ثواب بداند حقانیت ان مذهب زیر سوال نمی رود



چهار شنبه 2 ژوئن 2010 - 12 خرداد 1389 - 07:06:48 به وقت تهران سجاد
باسلام
(3)بزرگترین حماقت شیعیان صفوی اینست که ایات منافقین را برای کسانی بیان میکنند که خداوند متعال در حق انها فرموده : والسابقون الاولون من المهاجرین والانصار والذین اتبعوهم باحسن رضی الله عنهم ورضوا عنه  یا برای کسانی که خداوند در حق انها فرموده محمد رسول الله والذین معه اشداء علي الكفار و رحماءبينهم یا در حق کسانی که خداوند متعال فرموده لقد رضی الله عن المومنین اذ یبایعونک تحت الشجرة ...... 

چگونه خداوندمتعال از کسانی رضایت خویش را اعلام میکند ودر بهترین کلماتی انان را مورد ستایش قرار میدهد و دوباره پشیمان میگردد وانان را در بدترین کلمات مورد نکوهش قرار میدهد وانان را وعده عذاب جهنم میدهد مگر خداوند متعال عالم الغیب نیست از اینده اصحاب خبر نداشت چگونه به کسانیکه منافق بودند یا در اینده مرتد میشدند وعد بهشت را میدهد خداوند متعال رضایت خودرا تنها به کسانی بیان میکند وانها را وعده بهشت میدهد که به علم الغیب خود میداند که انها برای همیشه مومن وافعی خواهند ماند و با ایمان از این دنیا رحلت میکنند .

سجاد 
(4)شیعه میگوید وقتیکه رسول الله ص بیمار بود دستور داد تا قلم وکاغذ بیاورند تاوصیتی را بنویسد عمر رض نگذاشت وگفت حسبناکتاب الله
روایت این است ایتونی بدواةوقرطاس اكتب لكم كتابا
رسول الله كه امي بوى ونوشتن نمیدانست اگر منظورش این بود دیگران برای شما بنویسند میگفت املی علیکم پس این روایت صحیح نیست واگر فرض کنیم صحیح باشد پس عمررض درد وغم پیامبر را درک نموده که چه میخواسته او میخواسته کسی به اوتعهددهدکه بعداوازکتاب خداپیروی میکنندبهمین خاطربودپیامبربسکوتش رضایت خود را ازعمررض بیان کرد ادامه دارد



جمعه 4 ژوئن 2010 - 14 خرداد 1389 - 10:06:53 به وقت تهران سجاد
دنباله
(5)مثل مردمهربانی که بربستر مرگ خوابیده غم ودردبزرگی برای فرزندانش برسینه اوسنگینی میکندکه فرزندانم بعدمن چه کسی را رهنمای خود برمیگزینند به فرزندانش دستور میدهدکه قلم وکاغذ بیاورند تا وصیتی برایشان بنویسداما همینکه میخواهد چیزی بنویسد ازشدت غم وفکر فرزندان نمی تواند چیزی بگوید بگریه میافتد فرزندی عاقلتر میگوید پدرجان غم وفکر مارا نخور عموجان که هست ما به توقول میدهیم که ازاواطاعت میکنیم پدر جقدر خوشحال میشودعمر رض باگفتن حسبناکتاب الله به پیامبرص تعهددادکتاب خدارارهنمای خودبعداوبرمیگزینیم



جمعه 4 ژوئن 2010 - 14 خرداد 1389 - 03:06:15 به وقت تهران سجاد
دنباله
(6)اگررسول الله ص میگفت ایتونی بدواة وقرطاس املي عليكم يعني قلم وكاغذبیاورید که وصیتی را برای شما املاکنم شایدعمررض اولین کسی بود که برایش قلم وکاغذ میبرد عمررض دانست که اکتب لکم کنایه ای است که رسول الله ص میگویداو که امی است چطورمینویسد عمر رض از تیزهوشی وتیزفهمی نسبت به گفتار رسول الله که داشت دانست قصد پیامبر اینست اگرمن نباشم شماازکه پیروی میکنید عمررض جواب داد از کتاب الله این دلالت میکند که عمررض بعدابوبکررض اعلم صحابه بودرسول الله مدام وصیتهای شفاهی میکرد. الصلاة وماملكت ايمانكم

سجاد
(7)شیعه فیروز ابولولو رامجاهدی بزرگ ویکی از اولیا میدانداگرشیعه ابولولو را از خود میداند پس باید بپذیرندکه انها اولین تروریست در اسلام هستند کسی که در شب تار درحرم امن الهی در مسجد رسول ص ومحراب رسول ص پدرزن رسول الله وداماد علی رض وفاتح اسلام وامیر مومنیین را ترورکند واورا بشهادت برساند اگر او تروریست نیست پس تروریست کدام است



شنبه 12 ژوئن 2010 - 22 خرداد 1389 - 12:06:56 به وقت تهران سجاد
(8)انسانهای هوس باز وشهوت پرست هیچگاه مرد نبرد ومیدان جنگ نیستند چنانچه یهود به حضرت موسی ع گفتند اذهب انت وربک فقاتلاانا هاهنا قاعدون ولی اصحاب محمدص مردان نبرد وجنگ بودند در زمان کوتاهی برتمام دشمنان خود پیروز گشتند واسلام را تا اروپا وهند چین رساندندچگونه شیعه بر انها اتهام هوس بازی وشهوت پرستی را میزنند ایافکرنمیکنندروزی درمحکمه عدل الهی جوابگوی این دروغهای خودباشندانهاچگونه انتظارشفاعت رسول الله را دارند که بر یارانش چنین اتهامهای ناروای رامیزنند



یکشنبه 13 ژوئن 2010 - 23 خرداد 1389 - 05:06:39 به وقت تهران سجاد
(9)در زمان رسول الله درحدود 100 غزوه وسرایا صورت گرفته که در همه انها خداوند متعال فتح وپیروزی نصیب رسول الله واصحاب کرام گردانیده جز از غزوه احد که اولش پیروزی بود وخداوند متعال درمیان امتحان کوچکی ازانها گرفت وشکست خوردند وباز پیروز گشتند ودر حنین دشمن در اول انها را غافلگیر کردوتعدادی از انها شهید گشتند وبعد خداوند انها را پیروز کرد کسانیکه حدود98فتح وپیروزی را نادیده بگیرندو دوشکست کوچک را در مدت زمانی کوتاه رابزرگنمایی کنند پس بدانید که انهاازغیرت وشرف ووجدان وصداقت ومردانگی تهی هستند



چهار شنبه 16 ژوئن 2010 - 26 خرداد 1389 - 05:06:21 به وقت تهران سجاد
(10)شیعیان بیش از20هزارنامه به سیدناحسین فرستادندکه پیش انها بروداز اوحمایت میکنندوقتی اورابه کربلاکشاندندکسی به حمایت اونرفت از خوشی اینکه حسین رض برخاک شوم کربلاشهیدشدان خاک رامیبوسندوسجده میکنندایااگر درجای زن وفرزندکسی را ترورکنندایاانشخص ان خاک رامیبوسدوسجده میکندیااینکه نمی خواهدتاابدانجاراببیند شیعیان به این خاطر خاک شوم کربلارامیبوسندوسجده میکنندزیراانهاخوشحال هستندکه در انجابرخاندان پیامبراعظم ص چنین مصیبت بزرگی امدویزیدیان براین خاک شوم قدم نهادند و بران خاک افتخار پیروزی را داشتندوتنها خاک شوم کربلابودکه اجازه دادبررویش چنین مصیبتی برخاندان پیامبرص بیاید
درباره کربلا

ای خاک پست و شوم کــربلا (2)

ازبهرچه گشتی برال رسول رنج وبلا

آل رسول برتو تشنه لبان بودند

یزیدیان برتونغمه شادمانی می سرودند

خاکی که خوشی بود برلشکریزیدی

شیعه چرا بوسه زندبرآن میکند سجودی

این عمل شیعه را جهالت بایددانست

یا تائیدیزیدیان برچنین عمل زشت

گرجای رنج وعذاب کسی را محترم شماری

کذب است گر بگویی برانکس محبت داری

سجـــــــاد


جمعه 18 ژوئن 2010 - 28 خرداد 1389 - 09:06:17 به وقت تهران سجاد
(11)شیعه وسنی این حدیث راقبول دارندکه پیامبرخداگفته امت من بعدازمن73فرقه میشوندمیبینیم تا25سال جزیک فرقه وجودنداشته اصحاب واهلبیت برهمین یک فرقه عمل میکردندشیعیان بگویندایااین یک فرقه جزهمان فرقه ضاله است یاحقانیت تداوم همین یک فرقه است که همان سنت پیامبروسنت خلفای راشدین است اگراین فرقه جزفرقه ضاله است پس اهلبیت هم جزفرقه ضاله بودند اگرفرقه حق وناجیه همین یک فرقه است پس فرقه شیعه که در ان زمان وجود نداشت جزفرقه ضاله است



یکشنبه 20 ژوئن 2010 - 30 خرداد 1389 - 07:06:19 به وقت تهران سجاد
(12)خداوند درباره اصحاب کرام میفرماید والزمهم کلمة التقوي يعني انان راپابند تقوی وپرهیزگاری کردیم ولی شیعه با بی شرمی انان رابه تجاوزبه زنان ودختران ایرانی دروقتیکه به ایران حمله کردند متهم میکنند باید از شیعیان پرسید دران زمان مادر بزرگهایتان چه قرص ضدحاملگی مصرف میکردنداگر قرص ضدحاملگی نداشتند لابدبچه دارهم شده اند چه بساشما نواده گان انها باشید پس شرم کنید براجدادتان احترام بگذارید و انان را سب ولعن نکنید



یکشنبه 20 ژوئن 2010 - 30 خرداد 1389 - 09:06:57 به وقت تهران سجاد
(13)افتخارمااهلسنت براین است که برمذهب مولانا وحافظ وسعدی وفردوسی وغزالی وابوعلی سینا وابوریحان بیرونی وعمرخیام وسنائي هستیم شیعیان به چه چیزی افتخار میکنند براینکه برمذهب قزلباشان جاهل وبیسواد وخونخوار صفوی هستند



دوشنبه 21 ژوئن 2010 - 31 خرداد 1389 - 05:06:48 به وقت تهران سجاد
(14)شیعیان با بیشرمی برازواج مطهرات رض سب ولعن میفرستند وانان را توهین واهانت میکنند به شیعه ای که سب ولعن می کند میگویم شمازن داری اگر گفت دارم پس میپرسم زن خوبی است اگرگفت بله میگویم اگر کسی برزنت سب ولعن وتوهین واهانت کند خوشحال میشی لابدمیگوید هرگز نه بلکه میخواهم اورا بکشم پس اگر کسی ازواج رسول الله را هم اهانت کند او همینطور ناراحت میشود اگر گفت زنم زن خوبی نیست پس میگویم مگرشماغیرت وشرف و وجدان نداری که حاضری بازن بد زندگی کنی
رسول الله مگرامرنیافته بودتنهابانیکان همراهی وهم نشینی کندخداوند متعال به رسول اکرم ص امر میفرماید که وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا
با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مى‏خوانند، و تنها رضاى او را مى‏طلبند! و هرگز بخاطر زيورهاى دنيا، چشمان خود را از آنها برمگير! و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن! همانها كه از هواى نفس پيروى كردند، و كارهايشان افراطى است.




چهار شنبه 23 ژوئن 2010 - 2 تیر 1389 - 06:06:38 به وقت تهران سجاد
(15)تصور کنید رسول اکرم ص رابااهل خودو4نفرصحابه مخلص ودرمقابلش دههاهزارصحابه منافق زمانش ومرتد بعداز وفاتش وکافران بیشمار
اولا:ازبین بردن 4نفر یا10نفربایک جمعیت
صدهزارنفری بسیارچیزمعمولیست چنانچه یهوددریک روزچندین نفرازانبیاراشهیدمیکردند
دوما:فرض کنیم خداوندحفاظت انهارابرعهده گرفته اماچگونه این عددکم درحدودصدغزوه وسرایامیجنگدودرتمام پیروزمیگردند؟!
سوما:اگران دههاهزارصحابه منافق رسول الله رابا4اصحاب مخلص تنهامیگذاشت چه کسی انهارادرچشم نظربحساب می اوردچگونه پایه های امبراطورفارس وروم متزلزل میگشت؟!



چهار شنبه 23 ژوئن 2010 - 2 تیر 1389 - 11:06:52 به وقت تهران سجاد
(16)هراستاد ومعلمی به این افتخارمیکند که درصدقبولی دانشگاه ومدرسه ما98یا97میباشد جزرسول الله که این استادبزرگ ومعلم بشریت که درصدقبولی دانشگاه ومدرسه او کمترازیک صدم میباشد
زیراشیعه معتقد است که رسول الله بیش از4یا5صحابه مخلص نداشت دههاهزارصحابه همه منافق ومرتد بودند.
ایاشیعیان شرم وحیا وجدان وشرف ابرو ندارند که منزلت رفیع این استادبزرگ ومعلم بشریت راچنین تنزل می دهند ؟!
بخدارسول خدا ازهراستادومعلم دیگرموفقتربودکه درمدت کوتاه نبوت خودتوانست شاگردان مخلصی را تربیت کند که جهان راباعدالت رهبری کنند.



پنج شنبه 24 ژوئن 2010 - 3 تیر 1389 - 05:06:07 به وقت تهران سجاد
(17)حضرت امام حسن رض باوجودتوانایی مقابله باحضرت معاویه بااوصلح میکندوحکومت اسلامی رابه او تحویل میدهداو وبرادرش امام حسین رض بامعاویه بیعت میکنندو پشت سر وی نماز میخوانند.
اگرحضرت معاویه منافق ومرتدبودچگونه امام حسن رض حکومت اسلامی را به اوتحویل میدهد وبا برادرش حسین رض بااوبیعت میکنندایا ازاین گناهی بزرگتروجوددارد پس معلوم میشودکه معصوم نیستند نزدشیعه امام بایدمعصوم باشدپس امامت انهاباطل بوده اگرامامت انهاباطل بوده پس مذهب شیعه هم مذهب باطلی است یااینکه بایداجباراقبول کنندحضرت معاویه واصحاب مومنان واقعی ومخلص بوده اند



جمعه 25 ژوئن 2010 - 4 تیر 1389 - 09:06:36 به وقت تهران سجاد
(18)هرگاه پیش دکترمیروی ومشکلات خودرابااوبازگومیکنی اولین سوال اوازشمااینست که ازچه زمانی دچاراین مشکل شده ای مشکلاتی راکه امت اسلامی پیداکردبعداز خلافت ابوبکروعمروعثمان رضی الله عنهم بود شیعیان چرا زمان انهاراموردطعن وایراد قرارمیدهند زمان انهاطلایی ترین زمان امت اسلام بودزمان وحدت وبرادری وفتح وپیروزی وامنیت بودباید هرانسان ازاده ای زمان انهاراتعریف وستایش کند تفرقه امت اسلام وجنگ داخلی درزمان حضرت علی رض صورت گرفت که اونیز بری است وسبب منافقین وابن سباهابودند.؟

شنبه 26 ژوئن 2010 - 5 تیر 1389 - 07:06:06 به وقت تهران سجاد
(19)إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ﴿5﴾
(پروردگارا!) تنها تو را مى‏پرستیم؛ و تنها از تو یارى مى‏جوییم.
شیعیان گرچه به ظاهرخدا رامی پرستندولی بیشترازامامان یاری می جویند میگویند ما گنهکاریم لایق خواندن خداوندنیستیم ماامامان را میخوانیم وانهامعصومنددعای مارابرای خداوندمیرسانند
میگویم اگرشمالایق دعاکردن وخواندن خداوند نیستیدپس چگونه لایق عبادت وپرستش خداوندهستی پس بفرماییدروی خودرا بسوی امامان بسوی کربلاونجف امام رضا کنید امامان را پرستش کنید انها عبادتهای شمارا به خداوندمتعال میرسانند.



شنبه 26 ژوئن 2010 - 5 تیر 1389 - 10:06:41 به وقت تهران سجاد
(20)وقتیکه خداوندگفته ایاک نعبدوایاک نستعین یعنی بهیچ وجه وبهیچ بهانه ای عبادت غیرازاو جایزنیست وبهیچ وجه وبهیچ بهانه ای یاری خواستن وخواندن غیراوجایزنیست نمی دانم شیعیان چرا گنهکاربودن خودرا بهانه میکنندوازغیر خداوندمتعال یاری وکمک میطلبند
میپرسم اگرانها گنهکارندایابرای گنهکاران خداوندمتعال مهربانتراست یاامامان ماوشماهرروز گناه میکنیم خداوند سرمان میپوشاندوعقوبتمان نمی کندواگربراین گناهانمان امامان خبرمیداشتندبدترین عقوبتهارابه مامیدادندصبرامامان صبرانسانیست باصبرخداوندمتعال زمین تااسمان فرق دارد



یکشنبه 27 ژوئن 2010 - 6 تیر 1389 - 05:06:47 به وقت تهران سجاد
(21)رای حضرت عمروحضرت علی رضوان الله عنهم درموردمرتدین ومنکرین زکات ومدعیان نبوت با رای ابوبکرصدیق رضی الله عنه کاملامتفاوت بودحضرت ابوبکررض گفت اگرهیچکدامتان بامن همراه نشویدبخداقسم خودم تنهابه جنگ انها خواهم رفت دین ناقص باشدومن هنوز زنده ام
دیدیم که رای ابوبکررض کارسازشدومسلمین موفقیتی بدست اوردندکه درتاریخ نظیرندارداگرخلیفه اول عمررض یاعلی رض میشدکجامعلوم بوداین موفقیتها حاصل میشدیا نه
هرکسیکه محبت اسلام رادردل دارد خداراشکر گویدکه حضرت ابوبکر صدیق رض خلیفه اول گشت که دشمنان اسلام راشکست داد



یکشنبه 27 ژوئن 2010 - 6 تیر 1389 - 10:06:41 به وقت تهران سجاد
(22)اگرحضرت علی رض درظاهر باخلفابیعت کرده وپشت سرانهانمازخوانده واسمای فرزندانش رابه اسم خلفانامگذاری کرده ودرباطن دشمنی خلفارابدل داشته واز انها بغض ونفرت داشته پس ایابه این نمیگویند دو رنگی ایادورنگی کار منافقین نیست دورنگی دور ازادب واخلاق یک انسان مسلمان ومومن وشجاع ودلیراست چرا اهل تشیع چنین اخلاق زشت ونارئایی را نسبت به امیرالمومنیین وشیرخدا وفاتح خیبر میدهند.



دوشنبه 28 ژوئن 2010 - 7 تیر 1389 - 05:06:24 به وقت تهران سجاد
(23)وقتیکه انبیاءعلم غیب نمی دانندکجاامکان داردکه امامان علم غیب داشته باشند حضرت یوسف چندشبانه روز درچاه کنعان بودحضرت یعقوب از اوخبرنداشت تمام شهر وصحرا را دنبال اوگشت ولی او راپیدانکرد.
اگرعلم غیب میداشت تمام شهروصحرا رادنبال اونمی گشت یکراست میرفت سرچاه کنعان او را ازچاه بیرون می اورد.
هیچکس جز خداوندمتعال علم غیب نمی داند



دوشنبه 28 ژوئن 2010 - 7 تیر 1389 - 09:06:05 به وقت تهران Az Rostam Dastan bed Aqa Sajjad
Abou lolo Antagham iranian ra az Omar kareft. Aghar yek fardi be mazel Shoma Tajavoz konad ba ou ghaghoneh raftar mikonid? Omar Faghat bari tasahoub servat be Iran Hamleh kard. Tamam Amaman ya kholafa faght va faghat bari servat Andouzi jang mikardand na tarvij Islam.Abou Lolo Besyar kar Khobi kard. Omidvaram keh rouzi be Ziyarat Mazar Ou beravam.Afarin bar Mardom Spania keh Moslmanan ra az sarzamin khoed Biyron kardand.Sharm bar ma Iranian keh natavanistim Omar ra az iran beroun konim



سه شنبه 29 ژوئن 2010 - 8 تیر 1389 - 05:06:52 به وقت تهران سجاد
(24)جناب rostam dastnازنظراتت معلوم میشودکه مسلمان نیستی نه ازخلفا دل خوشی داری ونه ازامامان
گفتی تمام امامان وخلفا فقط برای ثروت اندوزی جنگ کردند.
اگر ذره ای عقل میداشتی چنین فکر نمی کردی .
کدامین انسان عاقل باتعداد کم وباسلاح معمولی وباشکمی گرسنه بخاطرمال وثروت اماده جنگ باابرقدرتترین وپیشرفته ترین وبزرگترین ارتش دنیا میشود.
هیچ عاقلی چنین کاری نمیکند واین یک نوع خودکشی بشمار می اید
اگرامداد خداوندی بامسلمین نبود یک درصدامکان پیروزی انهاوجودنداشت زیرا شرایط پیروزی برای انهاوجودنداشت
ادامه



سه شنبه 29 ژوئن 2010 - 8 تیر 1389 - 06:06:40 به وقت تهران سجاد
(25)اگراصحاب کرام تن به چنین جنگ نابرابردادند تنهابه خاطروعده های پیروزی بودکه خداورسول به انها داده بودند انهایقین کامل داشتندکه وعده خداورسول تحقق پیدامیکنددشمنان انهااگرهرچقدرقوی باشندشکست خواهندخورد
خلفا کاربدی نکردند که ازانهابایدانتقام گرفت انان ماراازجهالت وبردگی واتش پرستی وذلت بیرون اوردندوبه ماعلم ودانش وازادگی یاد دادند که ایران مرکزعلم ودانش درتمام زمینه هاگشت
عاراست برای کسیکه قدوه اش یک تروریست چون ابولولو جاهل است
شماازخودمردانگی نداشتی درمقابل عمررض بایستیدلازم دست به ترور زدید



سه شنبه 29 ژوئن 2010 - 8 تیر 1389 - 07:06:13 به وقت تهران Az Rostam Dastan be Aqa Sajjad
Sajjad Jaan man az hameh shoma muslman tar hastam vali muslmani keh az tafragh andazi shia va sunni bezar ast. Man az har 2 fergh motanafaram. Aghar shoma Nadan hai manad "Khir Sahi" ra Muslam midanid. Man yek zandigh va Kafar hastam. Arab paberahneh vahshi vaghat mitavanestand iran ra sakast dahand. Aghar faker mikoni keh Omar bari tarvij Islam Iran ra Fatah kard dar Astbah hasti



سه شنبه 29 ژوئن 2010 - 8 تیر 1389 - 11:06:37 به وقت تهران سجاد
(26)جناب rostam dastan تفرقه اندازی کسی میکنه که خلفای راشدین وصحابه رض راسب ولعن میکنه ازواج مطهرات را سب ولعن میکنه ما اسم امامان شما رامیگیریم رضی الله عنهم میگوییم شما اسم بزرگان مارامیبرید برانهاسب ولعن می فرستی اگرمامیدانستیم اینهاکار چندنفرجاهل است ماچیزی نمیگفتیم امامتاسفانه سب ولعن جزمذهبتان است میخواهیدباسب ولعن تبری کنید بهائیهاوهندوهاپیروان خودرابه ادب واخلاق دعوت میکنند شماپیروانتان رابه سب ولعن ترغیب میکنید اگرعمررض برای ترویج اسلام ایران رافتح نکردپس کجابودندقصرهاوباغ وبوستانه عمررض ؟



چهار شنبه 30 ژوئن 2010 - 9 تیر 1389 - 05:06:00 به وقت تهران سجاد
(27)عجب منطقی است منطق شیعه که یاران وجانفدایان رسول الله وفاتحان اسلام که درراه خداوندمتعال جان ومال وتمام هستی خودرا قربان نمودند واسلام راتاهند وچین واروپا رساندند شدند منافق ومرتد ودشمن اهلبیت رسول الله وشیعه که درطول تاریخ نتوانست یک وجب به خاک مسلمین بیفزاید و یکباردرمقابل ارتش کفر وشرک ایستادگی کند وفتح وپیروزی بدست بیاورد انان شدند مسلمان واقعی ودوستداران اهلبیت چه قضاوت ظالمانه ای میکنند خدوندا هدایتشان بفرما



یکشنبه 4 ژوئيه 2010 - 13 تیر 1389 - 12:07:06 به وقت تهران سجاد
(28)صیغه ازدواج نیست ازدواج انست که هدف مردبایدتشکیل خانواده باشد صیغه یک نوع خوشگذرانی وشهوترانی میباشد.
بین کسیکه4نفرشاهدمیگیردواین خوشگذرانی وشهوترانی راانجام میدهد
وکسیکه مخفیانه بدون اینکه کسی جزخداوندبفهمد این خوشگذرانی وشهوترانی راانجام میدهد چه فرقی وجود دارد.
چرابایدان یکی نزد شیعه جایزباشد وان دیگری حرام باشد هردو یک نتیجه دارند فقط خوشگذرانی وشهوترانی واین خودیک نوع زنا میباشد که خداوند هرمسلمان زن ومرد باحیاوباغیرت را محفوظ نگهدارد امین یارب العالمین



سه شنبه 6 ژوئيه 2010 - 15 تیر 1389 - 05:07:26 به وقت تهران سجاد
(29)الان کتاب بهشت خانواده رامطالعه میکردم که نویسنده شیعه حدیثی از رسول الله اورده بودکه فرموده بوداذاجائكم من ترضون خلقه ودینه فزوجوه یعنی هرگاه کسی که اخلاق ودینش مورد رضایت شماست به خواستگاری امدهمسرش دهید
ان رسول الله که ملاک انتخاب همسررادین واخلاق میداندچگونه خودهمسرانی اختیارمیکند که دین واخلاق نداشته باشندنعوذبالله رسول الله ازان گروه بودخداونددرحقشان فرموده لم تقولون مالاتفعلون
درهمین کتاب ازرسول الله وامامان چقدرتاکیدشده که فقط همسربااخلاق وبادین وتقوا اختیارکنیدایاخودپیامبرچنین نمیکند

نوشته شده توسط حسینی در دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ |
 

سرخاب و سفیداب (بخش 1 )

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

سُرخاب و سفيد آب

 

[سوالات بی‌پاسخ که از شیعه باید پرسیده شود].

(شیعه پاسخ نمی دهد)

 

تحريــر دوم

 

 

نویسنده:

علی حسین امیری

 

 


 

سخنی از ناشر

حمد و ثنا قیومی را که عقول بنی آدم از ادراک کنه ذات بیچون او عاجز است و آیات صنعش در ایجاد عالم ظاهر است، و شکر و سپاس آن قدیمی را که بر وحدت أزلیت او در آثار قدرت و تکوین مکونات عالم دلیلها و برهانهاست، آن خالقی که به یک امر "کن" نور و ظلمت را در ترتیب ترکیب روح انسانی ازدواج پذیرانید، و ابناء آدم را به خلعت کرامت "ولقد کرمنا بنی آدم" مشرف گردانید، و کمال ایشان را در معرفت ربوبیت و وحدانیت خود ـ جلت عظمته و علت کلمته ـ پیوست و توفیق بوجه کمال رفیق طایفه‌ای گردانید که مستعدان حال و طالبان اقبال بودند، و از برای ارشاد ابناء انسان انبیاء مرسل فرستاد تا نور حق از ظلمت باطل و نفس از زنگ شبهه و کدورت شرک بزدودند، و سرور ایشان در رسالت و خاتم ایشان در نبوت سید المرسلین و امام المتقین ابو القاسم محمد بن عبدالله ـ صلوات الله و سلامه علیه ـ از برای زیور نبوت و تاج رسالت از میان خلق برگزید....

از دم صبح ازل تا بقیام عرصات

 

بر سر و پای دلارای محمد صلوات

شکند تیغ زبانم همدم شاخ نبات

 

باد بر قامت رعنای محمد صلوات

فرض عینست می‌بگویم تا وقت ممات

 

دمبدم بر گل رخسار محمد صلوات

 

این کتاب در حقیقت یک نامه محبت آمیزی است از شخصی که خداوند راه و رسم هدایت را بدو آموخت و از منجلاب بدعتها و گمراهیها او را نجات داد.

در این کتاب او بر تپه‌ی نجات ایستاده و به پشت سر خود می‌نگرد. قوم و خویش خود را در گمراهیها می‌بیند. با یک چشم از فرط شادی و خوشحالی از نجات اشک سرد می‌ریزد. و چشم دیگرش لبریز از بخار آتشین دل سوخته‌اش بر ملت مردمش است. و آه می‌کشد که " ... يَالَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ (يس26) بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنْ الْمُكْرَمِينَ " (يس27) (.. اى كاش قوم من بدانند. كه بچه چيز بيامرزيد مرا پروردگار من و ساخت مرا از نواختگان‏)

نویسنده کتاب با اسلوب بسیار ساده وعامیانه بدور از اصطلاحات و فلسفه گرائیها و سفسطه بازیهای آخوندها عقل و بینش هر آزاده‌ای را مورد خطاب قرار می‌دهد.

نویسنده از مکر و حیله و از دروغ و نیرنگ و از بازی با سرنوشت مردم بیزار است. و می‌خواهد به همه یاد آور شود که روزی در مقابل دادگاه عدل الهی خواهند ایستاد.

برای آنروز چه جوابی دارند؟ آیا تقلید کورکورانه از آخوندهای جاه طلب و مال پرست و دنیا دوست، و زیر پا نهادن عقل و منطق در آن روز خریداری خواهد داشت؟!

نویسنده از خواننده کتابش جز بخود اندیشیدن و از عقل سراغ گرفتن هیچ نمی‌خواهد. او تلاش دارد دست تو را بگیرد و از باتلاق هلاکت بیرون کشیده در کنار خود روی تپه‌ی نجات قرار دهد..

در این کتاب هیچگونه سحر و جادو‌ای نیست اما وردی است که طلسم جادوگران را درهم می‌شکند...


 

مقدمه

سلام و درود بر پیامبر اسلام و خاندان پاکش و اصحاب گرانقدرش.

معمولاً علما و مراجع شیعه به شبهات و سوالاتی که مخالفین ایشان طرح می کنند به نحوی پاسخ می دهند، البته در برابر سوالات صحیح و بجا پاسخهای درستی ارائه نمی دهند و معمولاً با سفسطه و بازی با کلمات یا رجوع به احادیث و روایات باب میل خود به پاسخگویی می پردازند، یا با رجوع به عقاید خود مثلاً با استفاده از حربه تقیه یا علم غیب یا مصلحتها و غیره... به تمامی سوالات پاسخ می دهند.

ولی یک سری از سوالات هستند که هیچگونه پاسخی ندارند و علمای شیعه در برابر این سوالات تنها می توانند سکوت کنند و نمی توانند آنها را توجیه و تفسیر کنند.

در این كتاب به شرح و بیان یک سری از سوالات می پردازیم تا خواننده گرامی متوجه شود مکتبی که آخوندهای شیعه به عنوان مکتب اهل بیت معرفی می کنند بی پایه و اساس است و دارای دروغها و خرافات فراوانی می باشد و در واقع با مکتب اهل بیت در تضاد کامل است.

لازم به تذكر است كه در مطرح نمودن سوالات از كتاب ارزنده آلفوس نوشتة عليرضا حسيني نيز استفاده مي كنيم و در اين تحرير كه تحرير دوم سرخاب و سفيدآب است سوالات جديدتري اضافه شده به همراه پاورقي هاي بيشتر و توضیحاتی پیرامون مسئلة حدیث که در انتهای كتاب آورده ایم.

·       حکومت نظامی

1- علمای شیعه دائم بر این عقیده هستند که پس از رحلت پیامبر ص خلافت الهی حضرت علیu توسط کودتای سقیفه بنی ساعده غصب شده است، و در واقع ابوبکر غاصب خلافت الهی علی بوده است، و کسانیکه حق علی را غصب کرده اند پس از رحلت نبی اکرم ص خفقان شدیدی ایجاد نمودند و هیچکس جرات مخالفت با ایشان را نداشته است و محیط به شکلی بوده است که حتی حرمت دختر پیامبر ص را نگه نداشته اند و به خانه او هجوم برده اند و باعث سقط جنین او شده اند و حضرت علی را نیز به زور و با طنابی به گردنش برای بیعت گرفتن به بیرون کشیده اند و غاصبان خلافت در مدینه و محیط آن زمان خفقان شدیدی ایجاد کردند.

حتی چنانچه به آخوندها بگویید: چرا کسی به حق الهی حضرت علی و غدیر خم اشاره ای نداشته؟ خواهید دید که همین پاسخها را خواهند داد و می گویند: ای آقا، در آن زمان درب خانه آتش می زدند و سیلی به گوش دختر پیامبر ص می زدند و طناب به گردن علی انداختند، شما نمی دانید که ابوبکر و عمر و طرفداران ایشان در آن زمان چه خفقانی ایجاد کرده بودند. 

پس از این توضیحات من سوال خود را طرح می کنم:

می شود بفرمایید این چه خفقانی بوده که حتی زنان می توانسته اند علیه خلیفه در مسجد خطبه بخوانند؟ منظورم خطبة فاطمه زهرا است که به عقیدة شیعه پس از غصب خلافت حضرت علی در مسجد علیه ابوبکر ایراد شده.

این چه خفقانی بوده که زنان برای بیعت گرفتن به درب منزل انصار می رفته اند؟ چون شیعه بر این عقیده است که فاطمه زهرا به همراه حضرت علی به درب منازل انصار می رفته تا برای خلافت علی بیعت بگیرد.

اين چه خفقاني بوده كه پسر بچه اي 10 ساله (امام حسن) به ابوبكر مي گفته: از منبر پايين بيا؟

اين چه خفقاني بوده كه يك عرب به خليفه (عمر بن خطاب) مي گفته چنانچه بخواهي كج شوي با اين شمشير راستت مي كنيم؟

اين چه خفقاني بوده كه يك عرب خطاب به خليفه (عمر بن خطاب) اعتراض مي كرده كه چرا سهم پارچه و لباس تو بلندتر از ماست؟

فراموش نکنید شیعیان در مورد خطبه فاطمه زهرا نمی توانند بگویند: حضرت فاطمه دختر نبی اکرمص بوده و می توانسته این کارها را بکند، چون از آن طرف می گویند به همین دختر ظلم و ستم فراوانی شده و به گوش او سیلی زده اند و درب منزل را آتش زده اند و باعث سقط جنین او شدند. پس او نیز در خفقان به سر می برده و در واقع از همه بیشتر در این خفقان بوده و از همه بیشتر به او ظلم شده است.

پس این تضادها را چگونه توجیه می کنید؟ اگر ابوبکر و عمر خفقانی ایجاد کرده بودند پس خطبه فاطمه زهرا و رفتن نزد انصار برای اخذ بیعت دیگر چیست؟

2- سوال دیگر این است که یک حکومت باید چندین سال بر روی کار بیاید و طرفدار جمع کند تا پس از ایجاد شرایط لازمه بتواند ایجاد خفقان کند، پس چطور ابوبکر فوری پس از به دست گرفتن حکومت ایجاد خفقان کرده؟ آن هم در همان روز اول؟ او که هنوز بر سر کار نیامده بود و هنوز نمی توانسته خفقان ایجاد کند. چطور توانسته فوراً در همان ابتدای امر علیه بزرگانی چون علی و فاطمه دختر پیامبر ص ایجاد خفقان کند؟ و همچنین علیه بقیه مردم و مخالفین؟، و آیا بقیه مردم به همین زودی خدمات حضرت علی را فراموش کرده بودند؟ مگر اینکه همان جوابهای احمقانه سابق را بدهید که همه مردم و صحابه از همان ابتدای بعثت نفرت و کینه علی را در دل داشته اند و پس از رحلت پیامبرص این کینه ها را نشان داده اند!!! پس چنانچه همه مردم کینه حضرت علی را به دل داشته اند و اصحاب مرتد شده اند و بیعت خود در غدیر خم را فراموش کرده اند و در واقع دستور الهی مبنی بر خلافت حضرت علی را زیر پا گذاشته اند، پس با این اوصاف من سوال بعدی را مطرح می کنم:

·       در پی حکومت بر نا اهلان!..

3- این مردمی که چنین بوده اند و مرتد شده اند و دستوری به این مهمی را زیر پا گذاشته اند، پس آیا حضرت علی می خواسته بر چنین مردمی حکومت کند و حق خود را از ابوبکر پس بگیرد؟ این چنین مردمی که لیاقت خلافت حضرت علی را ندارند و چطور علی می خواسته بر آنها فرمانروایی کند؟ مردمی که از دستور الهی سرپیچی کرده بودند آیا به دستورات علی گردن می‌نهادند؟ پس چرا شما اینقدر سنگ خلافت را بر سینه می زنید؟ شما از یک طرف می گویید: صحابه مرتد شدند پس آیا علی می خواسته بر عده ای مرتد فرمانروایی کند؟ مردمی که از همان ابتدای بعثت کینه علی را در دل داشته اند و پس از رحلت پیامبر ص این کینه‌ها را بروز داده اند، پس چطور علی می خواسته بر آنها حکومت کند؟ (شیعه می گوید: اصحاب پس از رحلت پیامبرص مرتد شده اند، ولی از طرفی می دانیم که اصحاب پس از رحلت نبی اکرم ص با شورش اهل رده به مقابله پرداختند، پس طبق نظر شیعیان عده ای مرتد به جنگ عده ای مرتد دیگر رفته اند!!!!)

·       خانه از پایه ویران است!..

4- مورد بعدی این است که طبق روایات متعددی که در کتب شیعه آمده پیامبرص علم غیب داشته (و حتی امامان)، و مرتب به علی سفارش می کرده که چنانچه خلافت را به تو ندادند سکوت و صبر پیشه کن و غیره، و در واقع به شخصیت واقعی ابوبکر و عمر و عثمان و عائشه و... آگاهی داشته است.

حال ما می پرسیم: پس چرا پیامبر ص اینقدر این افراد را به خود نزدیک می کرده؟ و آیا علت به قدرت رسیدن ابوبکر و عمر و عثمان همین نزدیکی و خویشاوندی ایشان نبوده؟ پس نعوذبالله اولین مقصر در غصب خلافت الهی حضرت علی خود شخص پیامبر بوده، چون زمینه به قدرت رسیدن ایشان را فراهم کرده است.

·       کودتای سفید

5- شیعیان می گویند: در سقیفه بنی ساعده کودتا شد و حق علی غصب شد و حتی بر این نظر هستند که ابوبکر و عمر قبل از رحلت پیامبر ص نیز به فکر غصب خلافت بوده اند و این عقیده از احادیث و روایات متعددی که در کتب ایشان بر علیه ابوبکر و عمر ثبت شده به خوبی نمایان است و مرتب به حدیث قرطاس اشاره دارند که پیامبر ص تقاضای قلم و دوات می کند تا جانشینی علی را متذکر شود و عمر از این موضوع مطلع می شود و اجازه این امر را نمی دهد چون از همان موقع به فکر غصب خلافت علی بوده است.

موضوعی که بین شیعه و سنی مشترک است این است که انصار در سقیفه جمع شدند تا خلیفه ای انتخاب کنند و این موضوع به اطلاع ابوبکر و عمر می رسد و ایشان خود را به سقیفه می‌رسانند.

حال ما می پرسیم: این چه کودتایی بوده که خود ابوبکر و عمر از آن بی اطلاع بوده اند؟ شما که می گوئید: ایشان از قبل نیز به فکر غصب خلافت بوده اند، پس چرا از ماجرای سقیفه بی اطلاع بوده اند؟ و تازه به آنها خبر داده اند تا به آنجا بروند.

شیعه خواهد گفت که چون انصار از قصد و نیت ابوبکر و عمر با خبر بوده اند زودتر به سقیفه رفته اند تا خودشان خلیفه ای را انتخاب کنند!!!

(جالب است که همه دنیا از قصد ابوبکر و عمر با خبر بوده اند ولی پیامبر ص این موضوع را نمی دانسته و ابوبکر و عمر را مرتب به خود نزدیک کرده و اگر این موضوع را می دانسته چرا برای پس از رحلت خویش فکری نکرده تا خلافت الهی علی توسط ایشان غصب نشود؟!)

 می پرسیم: چرا انصار در جریان انتخاب خلیفه در سقیفه و در مقابل مهاجرین نگفته‌اند: ما با علی بیعت می کنیم؟ اگر نمی خواسته اند ابوبکر خلیفه شود چرا در انتها با او بیعت می کنند؟

·       کودتایی در مسئولیت الهی

چطور انصار متوجه موضوع بوده اند و سریعاً به فکر سبقت گرفتن از ابوبکر و عمر افتاده اند ولی خود حضرت علی متوجه این موضوع مهم نبوده و برای حفظ خلافت الهی فکری نکرده؟ تازه به عقیده شیعه حضرت علی علم غیب هم داشته.

اگر بگویید: علی مشغول تدفین پیامبر ص بوده، می گوئیم: موضوع خلافت الهی نیز از نظر شما بسیار مهم است و از نظر شما مسئله امامت بسیار بسیار مهم است و به نظر شما غصب خلافت الهی باعث انحراف در اسلام شده که باعث ضربات بسیاری شده و خواهد شد و حتی شهادت امام حسین در کربلا را نیز از نتایج همین غصب خلافت می دانید، پس چنانچه اصحاب از قبل به فکر کودتا بودند به طور حتم حضرت علی متوجه می شده (یا حتی پیامبر توسط علم غیب به او می گفته) و چنانچه خودش برای حفظ خلافت الهی به سقیفه نمی رفت لااقل شخصی دیگر را به عنوان نائب می فرستاد و به هر نحوی که بود جلوی به خلافت رسیدن ابوبکر را می گرفت.

واقعاً خنده‌دار است که خلافتی الهی که توسط خداوند اعلام شده و پیامبر ص و ملائکه و علم غیب و غیره... پشتیبان آن بوده اند توسط دو نفر غصب شده است، دو نفری که شما اصلاً آنها را قبول ندارید.

تمامی این موارد نشان می دهد که ابوبکر و عمر سوء نیتی نداشته اند و از قبل به فکر کودتائی نبوده اند تا حضرت علی یا انصار متوجه باشند و زودتر اقدام کنند. 

·       نام علی در قرآن

 6- سوال بعدي كه بارها از شيعيان پرسيده شده و جوابي براي آن نداده اند اين است كه چرا در قرآن نامي از حضرت علي و خلافت و جانشيني او نيست؟ و همينطور نام امامان ديگر و امام زمان؟

جوابي كه شيعيان مي دهند اين است كه تعداد ركعات نماز نيز در قرآن نيست و براي فهم آن مي بايست به سنت و احاديث رجوع كنيم و در رابطه با خلافت نيز به احاديث مختلف رجوع مي‌كنيم!!!

در جواب مي گوئيم: شما شيعيان قياس را قبول نداريد و در اصول كافي از امام صادق حديث داريد كه ابوحنيفه را لعن كرده به خاطر قياس كردنش و گفته كه دين با قياس به دست نيايد. ولي خودتان در اينجا دست به قياس مي زنيد و اصول مهم مذهب خود يعني امامت را با فرعي از فروع دين يعني تعداد ركعات نماز قياس مي كنيد.

جالب است كه گاهي علماي شيعه مي گويند: ما در اصول عقايد قياس داريم و تنها در فروع ديني قياس را باطل مي دانيم ولي ناگهان مي بينيم كه در اينجا با فروع ديني نيز قياس مي كنند يعني تعداد ركعات نماز؛ پس نتيجه مي گيريم كه شيعه هرجا به نفع خودش باشد قياس مي كند.

از همه مهمتر اينكه اصول دين در جاي جاي قرآن به طور صريح و روشن و واضح بيان شده تا كسي بهانه اي نداشته باشد؛ اصولي چون توحيد و نبوت و معاد؛ ولي امامت كه از اصول بسيار مهم ديني نزد شيعيان است و حتي آنرا از نبوت هم بالاتر مي برند در قرآن بيان نشده و اين اصل مهم چه ربطي به تعداد ركعات نماز دارد؟ در قرآن علاوه بر اصول ديني كه بيان شده فروع دين نيز بيان شده؛ مثل نماز و زكات و حتي فروع فروع نيز بيان شده همچون وضو در سوره مائده آيه 6 ولي امري كه واضح است اين است كه ما بايد براي فهم بعضي امور ديني به سنت نبي اكرم ص مراجعه كنيم براي اموري چون تعداد ركعات و غيره؛ و اگر بنا بود در قرآن تمامي نكات ريز و فروع فروع فروع نيز بيان شود مي بايست كتابي حجيم در چندين جلد نازل مي شد و در انتها باز براي عده اي از مراجع ديني سوالاتي باقي بود و هيچكدام بدون سوال نمي ماندند؛ كافي است شما سري به رساله‌ها و كتب تفسيري ايشان بزنيد تا متوجه شويد.

پس قرآن موارد مهم و اساسي و اصولي را بيان نموده و راه بهشت و جهنم را به خوبي نشان داده و چنانچه مسئله امامت و خلافت و جانشيني حضرت علي اينقدر مهم بود حتماً بيان مي شد. 

پس مي بينيد كه شيعه پاسخ نمي دهد و گاهي نيز جوابهاي احمقانه‌اي مي دهد همچون اينكه علت نبودن نام علي و مسئله خلافت به خاطر امتحان بوده و خداوند امت اسلامي را امتحان نموده و تنها ما شيعيان از عهده اين امتحان بر آمديم.

ما مي گوئيم: آيا خداوند در آخرين كتاب و فرستاده خود چنين كاري مي كند؟ و آيا خداوند در خود امر دين امتحان و شبهه ايجاد مي كند؟ و با اينكار بهانه را به دست گمراهان مي دهد تا در جهان آخرت بگويند ما متوجه نشديم و دين الهي را به خوبي نفهميديم يا اينكه خداوند حجت را تمام مي كند و آيات را به طور صريح و روشن و مبين و قابل فهم مي فرستد تا كسي بهانه اي نداشته باشد.

آيا قرآني كه حجت است داراي امتحان و پيچيدگي است؟ اينكه ديگر حجت نمي شود؛ حجت يعني بينه و دليل روشن و آشكار.

پس موضوع امتحان كه در قرآن نيز بيان شده مربوط به مال و فرزندان و... است نه مربوط به خود قرآن و خود دين و اصول مهم آن.

يكي ديگر از پاسخهاي شيعيان اين است كه ذكر نام افرادي كه در آينده خواهند بود (مثل امامان) باعث كينه و حسد و دشمني نسبت به ايشان خواهد شد ولي دليل ذكر نامهايي چون ذوالقرنين در قرآن اين است كه اين اشخاص مربوط به گذشته بوده اند و از دنيا رفته اند و ديگر كسي نسبت به ايشان حسد و كينه و دشمني پيدا نمي كند.

در جواب مي گوئيم: در سورة الصف آيه 6 آمده كه حضرت عيسي u به بني اسرائيل مي‌گويد: بعد از من پيامبري مي آيد كه نامش احمد است.

پس چطور نام پيامبري كه 600 سال بعد مي آمده بيان شده است ولي نام جانشين بلافصل آخرين پيامبر و يا نام امامان ديگر و امام زمان بيان نشده است؟

و اما در مورد حسد و كينه و دشمني كه شيعه به ان اشاره دارد واقعاً جاي بسي خنده دارد چون دليلي مسخره و بي پايه و اساس است، چون ما مي گوئيم: چطور حسد و دشمني نسبت به اهل بيت ايجاد نشده است؟ از نظر شما تمامي دشمني ها نسبت يه ايشان صورت گرفته و خود شما از همه بيشتر به اين دشمني ها اشاره داريد از 25 سال خانه نشين شدن حضرت علي گرفته تا مضروب شدن حضرت فاطمه و سقط جنين او و شهادت امام حسين در كربلا و همچنين شهادت امامان ديگر چون امام رضا و حتي غيبت مهدي به دليل خطر كشته شدنش توسط حاكمان وقت.

پس چه حكمتي در نبودن نام ايشان در قرآن است؟ دشمني، كينه و حسد نسبت به ايشان ايجاد شده پس اين دليل شما مردود است.

·       وصیت پیامبر در حق اهل بیت به چه معناست؟

7- در خطبه 67 نهج البلاغه آمده که حضرت علی u در مورد ماجرای سقیفه از یارانش مي‌پرسد که انصار در سقیفه چه گفتند؟ و آنها پاسخ مي دهند که انصار گفتند: زمامداری از ما و رهبری از شما مهاجرین انتخاب گردد پس حضرت علی u فرمود: چرا با آنها به این سخن رسول خدا استدلال نکردید که آن حضرت درباره انصار سفارش فرمود: با نیکان آنها به نیکی رفتار کنید و از بدکاران آنها درگذرید و در اين هنگام یارانش از حضرت علي u پرسیدند: چگونه این سخن آنها را از زمامداری و خلافت دور می کرد كه حضرت علی u در پاسخ مي گويد: اگر زمامداری و حکومت در آنان بود سفارش کردن در مورد آنها معنایی نداشت.

حال ما در اینجا طبق گفته خود حضرت علی u می گوئیم: اگر خلافت فقط منحصر به اهل بیت پیامبر ص بوده است پس چرا اینقدر پیامبر ص در مورد اهل بیت سفارش می کرده است (شیعه نیز دائم به این سفارشات اشاره دارد) اگر خلافت در بین اهل بیت می بود سفارش مکرر در مورد آنها معنایی نداشت، و به طور مثال ممکن بود مردم در غدیر خم یا جاهایی که شیعه معتقد است علی به عنوان خلیفه بلافصل معرفی می شده است به پیامبر ص بگویند: تو می بایست سفارش ما را به علی بکنی نه سفارش او را به ما، چونكه او پس از تو خلیفه و حاکم بر ما خواهد شد و بايد مراقب ما باشد. پس طبق این سخن حضرت علی u نتیجه می گیریم که دستوری از سوی خداوند یا پیامبر ص مبني بر خلافت در اهل بیت نبوده است، و شما نیز نمی توانید سخن حضرت علی ص را قبول نکنید. در اين مورد نيز شيعه جوابي ندارد.

·       امیر مؤمنان در پست نخست وزیری خلفاء پیش از خود

8- حضرت علي u فرموده: مشورت دادن به ظالم همچون شركت در ظلم اوست.

ما مي پرسيم: پس چرا خود علي دائم به عمر مشورت مي داده است؟ و حتي به قول خود شما عمر بارها و حدود هفتاد بار گفته: چنانچه علي نبود عمر هلاك مي شد، و طبق اين سخن پس علي حداقل هفتاد بار به عمر مشورت داده است، و چطور دشمن اسلام و غاصب خلافت براي مشورت نزد او مي آمده؟!

شما كه معتقد هستيد عمر غاصب خلافت بوده و ظالم بوده؛ پس چرا حضرت علي به او مشورت مي داده است؟!

شيعه خواهد گفت: حضرت علي به خاطر اينكه اسلام منحرف نشود به عمر مشورت مي داده است.

در جواب مي گوئيم: پس طبق اين گفته اسلام منحرف نشده است چون حضرت علي با مشورت دادن جلوي انحراف آنرا گرفته و بنابراين تمامي ادعاهاي شما مبني بر تحريف اسلام به خاطر غصب خلافت علي مردود مي شود.

شيعه مي گويد: آن جامعه ايده آل با خلافت علي درست مي شده و به خاطر غصب خلافت نشده است.

مي گوئيم: شما از طرفي مي گوئيد: اسلام بسيار بسيار منحرف شده ولي از اين طرف مي گوئيد نخير منحرف آن چناني هم نشده و تنها آن جامعه ايده آل درست نشده؛ پس معلوم نيست شما چه مي خواهيد؟

·       چه نیکو دشمنانی

و چنانچه حضرت علي به عنوان وزير و مشاور نتوانسته باشد جلوي انحراف اسلام را بگيرد پس چنانچه خودش هم خليفه مي شده نمي توانسته كاري بكند.

و سوال اصلي ما در اينجاست كه اگر عمر ظالم بوده و دشمن اسلام بوده پس چرا براي پيشرفت و كمك به دين اسلام نزد علي مي رفته تا از او مشورت بگيرد و اين دشمن از كجا مي‌دانسته كه علي بهتر از ديگران به او مشورت مي دهد؟! اين سخن شما همچون اين مي باشد كه بگوئيم: دزدي براي ساختن دستگاه دزدگيري نزد شخصي برود تا به او كمك كند دستگاه دزدگير را بسازد. آيا هيچ دزدي چنين كاري مي كند؟

اگر عمر دشمن اسلام بوده نزد علي نمي رفت تا براي كمك به اسلام از او كمك بگيرد از كسي كه به نظر شما از همه براي اسلام بهتر بوده، پس اي كاش اسلام هميشه از اين دشمنان داشته باشد.

·       پرسشهای حیران

9- چرا در هيچ يك از نامه هاي حضرت علي به مخالفينش در 3 جنگ نهروان، جمل و صفين اشاره اي به غدير و ساير احاديث مورد نظر شيعه يا آيات قرآن كه در خصوص علي است نشده است؟

10- اولين كسي كه خطبه فدك را نقل كرده احمد بن ابي طاهر است كه اين خطبه را در كتاب بلاغات النساء از قول زيد بن علي نقل كرده در حاليكه زيد بن علي 120 سال قبل از ايشان شهيد شده، پس اين چه سندي است؟ و در ضمن خبر واحد هم مي باشد.

11- راوي خطبه شقشقيه عكرمه مولا ابن عباس است كه از خوارج است و بر همين مذهب مرده است، از كي تا به حال شيعه روايت خوارج را قبول دارد؟ در ضمن خبر واحد هم مي باشد.

12- چرا پيامبر ص پس از جنگ احد روي قبر حمزه سيدالشهدا هيچ ساختماني بنا نكرد؟ و چرا پس از فتح مكه روي قبر حضرت خديجه محبوبترين همسرش بنايي نساخت؟ و حتي اگر خلفا را علي قول شما مغرض بدانيم چرا آنها براي عوام فريبي روي قبر پيامبر ص گنبد و بارگاهي نساختند؟ وقتيكه بيت المال هم سرشار از پول بوده است.

13- در كتب شيعه داستانهايي نقل شده مبني بر رويت امام زمان توسط مراجع و علماي صالح شيعي (همچون مقدس اردبيلي) و از همان عالم شيعه در مورد جزيره خضرا مطالبي نقل شده است.

هم اكنون همه مي دانند چنين جزيره اي وجود ندارد و حتي خود علماي شيعه نيز وجود آنرا منكرند و داستانها و روايات پيرامون اين مسئله را رد مي كنند.

حال مي پرسيم: آيا رويت امام زمان نيز توسط اين عالمان دروغ نمي باشد؟ و چطور كسي كه با امام زمان در ارتباط بوده در مورد اين جزيره اشتباه كرده و از امام زمان سوالي نكرده؟ پس اين تضاد را چگونه توجيه مي كنيد؟

 14- چرا حتي يكي از آيات مورد استناد شيعه با آيه قبل و بعد آن نظر شيعه را تاييد نمي كند؟ بلكه با حديث و روايت بايد منظور آنرا فهميد؟

15-در سوره بقره آيه 165 آمده:

﴿šÆÏBur Ĩ$¨Z9$# `tB ä‹Ï‚­Gtƒ `ÏB Èbrߊ «!$# #YŠ#y‰Rr& öNåktXq™6Ïtä† Éb=ßsx. «!$# ( tûïɋ©9$#ur (#þqãZtB#uä ‘‰x©r& ${6ãm °! 3 öqs9ur “ttƒ tûïÏ%©!$# (#þqãKn=sß øŒÎ) tb÷rttƒ z>#x‹yèø9$# ¨br& no•qà)ø9$# ¬! $Yè‹ÏJy_ ¨br&ur ©!$# ߉ƒÏ‰x© É>#x‹yèø9$# ÇÊÏÎÈ﴾.

«بعضى از مردم، معبودهايى غير از خداوند براى خود انتخاب مى‏كنند و آنها را همچون خدا دوست مى‏دارند. امّا آنها كه ايمان دارند، محبت شان به خدا، (از مشركان نسبت به معبودهاشان،) شديدتر است. و آنها كه ستم كردند، (و معبودى غير خدا برگزيدند،) هنگامى كه عذاب (الهى) را مشاهده كنند، خواهند دانست كه تمامِ قدرت، از آنِ خداست و خدا داراى مجازات شديد است».

پس چرا بيشتر شيعيان كربلا را بيشتر از مكه، مفاتيح را بيشتر از قرآن و تكيه را بيشتر از مسجد دوست دارند؟ ممكن است شما اين حقيقت را رد كنيد ولي خود شيعيان بهتر مي دانند كه ما راست مي گوئيم يا دروغ[1].

16- حضرت علي u در جنگ صفين مي گويد: به لشكريان معاويه ناسزا نگوييد و همينطور در قرآن آمده كه به بتهاي مشركين توهين نكنيد.

پس مي شود بفرمائيد زيارت عاشورا و لعن و نفرينهاي در آن چيست؟

آيا شما اهل سنت را از مشركين زمان پيامبر ص بي ارزشتر مي دانيد كه به مقدسات ايشان توهين مي كنيد؟

17- چرا در شهرهاي بزرگ ايران همچون تهران مسجدي براي اهل سنت نمي سازيد؟ و چرا در اين شهرها اجازة ساخت مسجد را به ايشان نمي دهيد؟ آيا در كشوري كه ادعاي وحدت شيعه و سني را دارد و رهبر خود را ولي امر مسلمين جهان مي دانند نبايد مسجدي براي اهل سنت كه جمعيت بزرگ مسلمين هستند موجود باشد؟[2]

چنانچه در جواب بگوئيد: ما شيعيان هم به مكه و مدينه مي رويم و در مساجد اهل سنت نماز مي خوانيم و مسجد مسجد است و مسجد كه شيعه و سني ندارد، بايد بگوئيم: وقتيكه شما به مساجد اهل سنت مي رويد امري عادي است و كسي از اهل سنت با شما كاري ندارد ولي آيا اگر يك نفر سني در مسجدي از شيعيان در تهران يا جايي ديگر بيايد و دست به سينه نماز بخواند بقيه مردم چگونه به او نگاه مي كنند و آيا كاري با او ندارند و آيا او را مسخره نمي كنند؟

18- در قرآن مسلمين به پيروي دعوت شده اند: 1- خطاب به پيامبر ص آمده كه پيروي كن از آنچه به تو وحي مي شود. 2- خطاب به ساير مسلمين پيروي از اصحاب ذكر شده است.

يعني روش نشر دين در بلاد و نسل به نسل در طول تاريخ اين است كه پيامبر مطابق وحي عمل مي كرده و اصحاب طبق روش پيامبر ص و آيندگان طبق روش اصحاب، آيا ما اين روش كاملاً عقلي و منطقي را رها كنيم و دنبال احاديثي برويم كه يك مشت فاسدالمذهب دروغگو كه اطراف امامان را گرفته بوده اند نقل كرده اند.

19- حضرت علي u صريحاً فرمان داده كه بپيونديد به اكثريت و بيشتر مسلمانان (ملتزم شويد به سواد اعظم).

چرا به فرمان او عمل نمي كنيد؟ و مي گوئيد اكثريت اعظم بايد بپيوندند به تعداد كمتر؟

20- سي سال است كه براي اولين بار در تاريخ ايران تمامي شئونات كشور در دست شما و عقايد شماست. چرا ميزان تورم، بي عدالتي، تخريب وجهه ايرانيان در سطح بين المللي، دين گريزي جوانان، اعتياد، بيكاري، طلاق، مشكل مسكن و ازدواج و غيره... نسبت به زمان قبل از انقلاب چندين برابر شده است؟

21- آيا شما شيعيان حاضر به ايجاد وحدت با خوارج هستيد؟ اگر حاضر به چنين كاري نيستيد و مي گوئيد خوارج حضرت علي را لعن مي كنند و دشمن او هستند، پس چطور انتظار داريد اهل سنت با شما متحد شوند؟ با اينكه شما ابوبكر، عمر، عثمان، عايشه و صحابه را لعن مي كنيد و با آنها دشمن هستيد.

22- شيعه معتقد است كه حضرت علي از كودكي نيز به عنوان جانشين پيامبر ص معرفي شده و به براي اين ادعا به يوم الانذار اشاره دارد كه پيامبر ص خطاب به كسانيكه دعوت كرده بود فرموده: هر كس از شما ايمان بياورد او را به عنوان جانشين خود بر مي گزينم، كه فقط علي بر مي‌خيزد و قبول مي كند.

حال سوال ما اين است كه مگر مسئله ايمان آوردن معامله است كه بگوئيم هركس ايمان آورد فلان پست و مقام را دارد؟ آيا پيامبر ص هيچگاه چنين كاري مي كرده كه اي مشركين هر كس ايمان بياورد فلان مقام و منزلت را صاحب مي شود، در قرآن نيز بيان شده كه هركس ايمان بياورد به نفع خود كار كرده و هركس ايمان نياورد به خود ظلم كرده.

 سوال بعدي اينكه مشركين و افراد مقابل هنوز نبوت محمد ص را قبول نداشته اند آنوقت آيا پيامبرص بر سر جانشيني خود با آنها گفتگو مي كرده است؟

23- شيعه مي گويد: مقام امامت و خلافت حضرت علي u مقامي الهي است. ما مي پرسيم: اگر اين مقام الهي بوده پس چرا حضرت علي در جاهاي مختلف اين مقام را نكوهش كرده، مثلاً فرموده: خلافت از آب بینی بزغاله ای برای من کم ارزش تر می باشد (خطبه 3 نهج البلاغه) و یا از لنگه کفشی برای من کم ارزش تر است. آيا مقام الهي شايسته اينگونه القاب است؟ آيا پيامبرص هيچگاه چنين سخناني در مورد نبوت خود گفته بود؟ در خطبه 5 آمده که پس از وفات پیامبرص، عباس و ابوسفیان به حضرت علی پیشنهاد خلافت دادند و می خواستند با او بیعت کنند که در جواب آنان فرمود اینگونه زمامداری چون آبی بدمزه و لقمه ای گلوگیر است[3].

·       ابوبکر در تیرس

24- در رابطه با شورش اهل رده شيعه دائم به ابوبكر و اصحاب ايراد مي گيرد كه چرا ايشان مانع الزكات را كشته اند و مي گويند: اي واي بر آنها گويندة لا اله الا الله را كشتند!!!

بايد گفت: در ج52 بحارالأنوار باب سیره وأخلاقه و عدد أصحابه در خبر دوم از حضرت صادق و موسی بن جعفر نقل کرده که اگر قائم قیام کند به 3 چیز حکم می کند که احدی از ائمه و پیغمبران حکم نکرده اند، شیخ زانی را می کشد و مانع الزکاة را می کشد و ارث برادر به برادر دینی که در عالم اشباح برادر بوده اند، می رسد.

از شيعيان مي پرسيم: چرا امام زمان مانع الزكات را مي كشد؟ از شيعيان مي پرسيم: چرا حضرت علي 4000 نفر گويندة لااله الاالله را در جنگ نهروان كشت؟ 4000 نفري كه نه تنها لااله الاالله مي گفته اند بلكه حافظ سوره هاي قرآن هم بوده اند[4].

·       تأویلی شاخ دار!

25- حضرت علی u در خطبه 92 نهج البلاغه فرموده: «مرا واگذارید و دیگری را به دست آرید». و فرموده: «من وزیر و مشاور باشم بهتر است تا خلیفه و حاکم» (یعنی تا کنون مشاور و وزیر خلفا بوده ام). در اینجا باز عالم شیعی می گوید: منظور حضرت علی از اینکه مرا رها کنید این بوده که شما توان عدل مرا ندارید!!! مي پرسيم: چرا پیامبر ص به کفار و مشرکین مکه این جملات را نگفت؟، طبق این عقیده، پیامبر ص هم باید به اهالی مکه می گفته شما تحمل قوانین سخت اسلام را ندارید و توان از بین بردن بتهایی که اجداد شما می پرستیده اند را ندارید و تحمل خواندن نماز در پنج وقت را ندارید یا تحمل یک ماه روزه داری یا دادن زکات و یا بقیه قوانین اسلام را، مگر حضرت علی u می خواسته چکار بکند؟، کارهایی که پیامبر ص در همان ابتدای بعثت با آن فرهنگ جاهلیت و تعصب مردم انجام داد بسیار سخت تر بود.

·       حضرت علی و مردم سالاری

26- حضرت علی در نهج البلاغه نامه 6 به معاویه فرموده: «همان کسانی با من بیعت کردند که با ابوبکر و عمر و عثمان با همان شرایط بیعت کردند پس آنکه در بیعت حضور داشته نمی تواند خلیفه ای دیگر انتخاب کند و آنکه غایب بوده نمی تواند بیعت مردم را نپذیرد. همانا شورای مسلمین از آن مهاجرین و انصار است».

در مقابل این نامه علمای شیعه دوباره دست به تاویل و بازی با کلمات می زنند و می گویند: در این نامه حضرت علی با زبان خود معاویه با او صحبت می کرده است!!! چون معاویه امامت او از جانب خدا را قبول نداشته و شورای مسلمین را قبول داشته پس امام هم به شورای مهاجرین و انصار اشاره کرده است.

ما نمی دانیم چرا هر چه در احادیث و تاریخ به نفع شیعه است آنها فوری آن را می پذیرند، ولی هرچه به ضرر آنهاست فوری شروع می کنند به تاویل و تغییر دادن معنا و مفهوم آن، آیا به راستی اصول دین خدا نیازی به تاویل و تفسير دارند؟ و اگر واقعاً شیعیان در اين مسائل حق دارند پس چرا اینقدر در اثبات آنها توضیحات لازم است؟ چرا پیامبر ص با زبان ابوجهل و ابولهب با آنها صحبت نکرد؟ و به طور صریح گفت: من از جانب خدا برای هدایت مردم و نابودی بتها آمده ام، اگر واقعا امامت از سوی خدا بوده نباید در تبلیغ آن کوتاهی کرد، تازه در زمان پیامبرص شرایط بسیار سخت‌تر و تعداد یاران او کمتر بوده تا در زمان حضرت علی که خود خلیفه بوده است، و از همه اینها گذشته گیریم که در این نامه حضرت علی با زبان خود معاویه صحبت کرده، اما حضرت علی u همین سخنان را در مدینه نیز خطاب به تمامی مردم گفته است، آیا آنجا هم داشته در پرده سخن می گفته؟ يا به زبان مردم آنجا سخن مي گفته؟، در نهج البلاغه در خطبه 173 در مورد ویژگیهای رهبر اسلامی فرموده: «اگر شرط انتخاب رهبر حضور تمامی مردم باشد هرگز راهی برای تحقق آن وجود نخواهد داشت، بلکه آگاهان دارای صلاحیت و رای و اهل حل و عقد رهبر و خلیفه را انتخاب می کنند که عمل آنها نسبت به دیگر مسلمانان نافذ است، آنگاه نه حاضران بیعت کننده حق تجدید نظر دارند و نه آنان که در انتخابات حضور نداشتند حق انتخابی دیگر خواهند داشت».

·       بی‌رغبتی در خلافت

27- حضرت علي u در خطبه 205 در جواب طلحه و زبیر فرموده: «به خدا سوگند من به خلافت رغبتی نداشته و به ولایت بر شما علاقه ای نشان نمی دادم و این شما بودید که مرا به آن دعوت کردید و آن را بر من تحمیل کردید».

مي پرسيم: آیا کسی نبوت حضرت محمد ص را بر وی تحمیل کرده بود؟ یا خود پیامبرص از جانب خدا مامور بدان بود؟، پس چرا حضرت علیu در این جا نسبت به خلافت الهی فرموده: علاقه ای بدان نداشتم و شما آنرا بر من تحمیل کردید؟ پس نتیجه می گیریم که دستوری از جانب خداوند نبوده، و گرنه اولین مقصر خود حضرت علی می شود که در گرفتن آن کوتاهی کرده و شما مطمئن باشید اگر دستوری از جانب خداوند بود حضرت علی u اجازه نمی داد احدی آنرا پایمال کند و همینطور اصحاب پیامبر ص آن دستور را انجام می دادند و به کسی اجازه نافرمانی در امر الهی را نمی دادند.

·       علی تقیه نمی‌کند

28- طبق خطبه 8 نهج البلاغه تقیه در بیعت رد می شود، در این خطبه حضرت علی در مورد بیعت حضرت زبیر فرموده: «زبیر می پندارد با دست بیعت کرده نه با دل، پس به بیعت با من اقرار کرده ولی مدعی انکار بیعت با قلب است، بر او لازم است بر این ادعا دلیل روشنی بیاورد یا به بیعت گذشته بازگردد».

پس بيعت علي با ابوبكر، عمر و عثمان تقيه نبوده است.

·       در زیر تیغ

29- در جريان هجرت پيامبر ص از مكه به مدينه حضرت علي در رختخواب پيامبر مي خوابد و از طرفي شيعه معتقد است كه پيامبر ص از قبل و در يوم الانذار علي را به عنوان جانشين خود معرفي كرده بود.

حال سوال ما اينجاست كه وقتي مشركين به داخل منزل پيامبر ص ريختند تا او را بكشند و بجايش جانشين او را در رختخواب ديدند پس چرا اقدام به قتل جانشين او نگرفتند؟ چون جانشين هركس بسيار مهم است، و پس از شخص مذكور امور را به دست خواهد گرفت، مخصوصاً در مورد پيامبر ص و حضرت علي، چونكه پيامبر بيش از پنجاه سال داشته و علي جواني در حدود بيست ساله بوده و پس از او مدتها حكومت مي كرده است.

·       حجتهای ساختگی

30- حضرت علی u در خطبه 90 نهج البلاغه فرموده: «حجت خدا با پیغمبر ما محمد ص تمام شد» (تمت بنبینا محمد حجته)، پس چرا شيعه امامان را حجت مي داند؟

31- آيا اگر حديث و روايت را از شيعه بگيريم ديگر چيزي براي گفتن دارد؟

·       ایمان در خطر!

32- در روايتي از شيعيان نقل شده كه حضرت علي از پيامبر در مورد فضيلت ماه رمضان سوال مي كرد كه پيامبر ص اندوهگين مي شود و مي گويد: گويا بدترين خلق را مي بينم كه در اين ماه تو را به شهادت مي رساند و...، حضرت علي مي پرسد: آيا در آن هنگام ايمان من به سلامت خواهد بود يا خير؟ كه پيامبر ص جواب مثبت مي دهد.

سوال ما اين است كه چطور امام معصوم از درستي ايمان خود سوال مي كند؟ مگر شخص معصوم كافر از دنيا مي رود يا ناقص الايمان؟ چطور امام هدايتگر مردم جهان نمي داند خودش با ايماني سالم به آن دنيا مي رود يا خير؟ اين چگونه امام، خليفه من عندالله، معصوم و هدايتگر است؟ چطور امام مسئله اي به اين مهمي را نمي دانسته؟ مگر علم غيب نداشته؟ مگر در اصول كافي حديثي نيست مبني بر اينكه امامان قاتل خود را مي شناسند و از زمان مرگ خود باخبرند و حتي به اختيار خويش مي ميرند، پس چرا حضرت علي از پيامبر مي پرسيده، مگر خودش نمي‌دانسته؟

·       دروغهای شاخ‌دار

33- در احاديث مورد قبول شيعه آمده كه تعيين كنندگان وقت ظهور كذاب و دروغگو هستند، سوال ما اين است كه چرا مراجعي چون آيت الله بهجت در هنگام قنوت خود گفته كه قاتل امام زمان به دنيا آمد يا آخوندها و مراجع ديگر نيز گهگاه تعيين وقت مي كنند و سر مردم را گرم مي‌كنند، مثلاً در جريان جنگ آمريكا با عراق مي گفتند: در احاديث آمده كه در آخرالزمان در عراق جنگي صورت مي گيرد كه بر سر طلاي سياه است و آن نفت است، يا مي گويند: سفياني در ارتش فلان كشور ديده شده است و مزخرفات ديگر، پس آيا اين تعيين كنندگان وقت ظهور جزء كذابين نيستند و چرا مراجع ديگر آنها را رسوا نمي كنند؟ البته دليل آن روشن است چون امام زماني وجود ندارد و شما به اين بهانه حكومت را در دست گرفته ايد و زمام عقل و دين مردم را در اختيار داريد.

34- در اصول كافي باب صفة العلم حديثي آمده به اين عنوان: همانا پيامبران درهم و دينار ارث ننهادند. پس چرا شيعه دائماً به فدك و ارث فاطمه از پدرش اشاره مي كند؟

·       حدیث قرطاس و اهانت به پیامبر

35- شيعه دائم به حديث قرطاس اشاره دارد كه در آن پيامبرص تقاضاي قلم و دوات مي كند و...، اما سوالات:

- چطور پيامبر در آن 23 سال به ياد اين مطلب نبوده و در هنگام رحلت به ياد آن افتاد؟ آيا معقول است امري مهم را تا آن لحظه به تاخير انداخت؟ آيا بهتر نبوده كه اولاً: پيامبر ص پس از جريان غدير خم در مدينه (در پايگاه خلافت) نيز براي علي اخذ بيعت كند در صورتيكه چنين نكرده، ثانياً: براي مدتي علي را خليفه كند و خودش هم نظارت داشته باشد يا او را پيش نماز كند و امور مهم را به او بدهد تا اين امر در ذهن مردم جا بگيرد و امري عادي باشد، در صورتيكه پيامبر چنين نكرده.

- كي و كجا پيامبر ص به خاطر سخن كسي مطلب و دستور الهي را بيان نمي كند؟[5] چطور پيامبرص از ابوجهل، ابولهب و مشركين مكه نترسيد و سخناني بزرگتر از اين گفت، از نابودي بتها و خدايان كعبه و باطل بودن تثليث در مسيحيت و غيره...، و چنانچه شيعه بگويد در روايات ديگر ما آمده كه پيامبر پس از بيرون رفتن اصحاب سخن خود را به علي گفته، بايد بگوييم: بحث ما در مورد اين حديث است نه احاديث ديگر، شما كه بر اين امر تاكيد دارد و در كتبي چون سليم بن قيس هلالي[6] آمده و در ضمن امر الهي بايد به همه ابلاغ شود و مگر اصحاب پيامبر ص از مشركين مكه بدتر بوده اند؟

- شما كه مي گوييد: عمر گفته: پيامبر هذيان مي گويد، و با اين سخن او بين طرفداران علي و اصحاب ديگر كشمكش ايجاد شده، پس در واقع ياران علي نيز در جلوي پيامبر ص صداي خود را بالا برده اند و درگير شده اند و مقصر هستند.

- مگر به عقيده شما دو ماه قبل از اين جريان پيامبرص حضرت علي را به عنوان جانشين خود معرفي نكرده بود؟ مگر براي او بيعت نگرفته بود؟ پس تكرار آن براي چه بوده؟ و كسانيكه دستور الهي را زير پا بگذارند و بيعت خود را بشكنند آيا به نوشته پيامبر اهميت مي دهند؟



[1] به عنوان مثال چندين شيعه را مي شناسم كه بارها و بارها به كربلا رفته اند و مي گويند مكه را رها كن و بيا برو كربلا، كربلا بهتر است و صفايي ديگر دارد!!!

[2] يا چرا شبكه اي در تلويزيون براي اهل سنت نمي گذاريد؟ شما كه خيلي خود را بر حق مي دانيد و نبايد از اين امور بترسيد ، البته چقدر من ساده هستم چون اينها سايتهاي اينترنتي اهل سنت را هم فيلتر مي كنند ، آنوقت ما شبكه تلويزيوني مي خواهيم.

[3] شيعه مي گويد: حضرت علي از نيت ابوسفيان آگاه بوده، چون ابوسفيان قصد داشته ايجاد جنگ و تفرقه كند، در جواب مي گوئيم: اولاً: موضوع بر سر القابي است كه حضرت علي به خلافت داده چون آب بدمزه و لقمه گلوگير و ثانياً: چنانچه امري به اين مهمي از جانب خدا بوده كه جزء اصول مهم دين است و ترك آن موجب انحراف اسلام مي شده، پس علي مي توانسته قيام كند و البته پس از آن اجازه دخالت و تفرقه اندازي به ابوسفيان ندهد و اگر امام هدايتگر مردم جهان نتواند چنين امور ساده سياسي را انجام دهد و خداوند و فرشتگان و داشتن علم غيب هم به او كمكي نكند، پس معلوم مي شود ادعاهاي شما باطل است.

[4] 4000 نفري كه چون مسيلمه كذاب ادعاي نبوت نداشته اند، 4000 نفري كه سوره هاي جعلي نمي ساخته اند، براستي اگر بنا به ايراد گرفتن باشد دست چه كساني پرتر است؟ البته اهل سنت عاقل هستند و راه شيعيان را نمي روند و حضرت علي را قبول دارند و هيچگاه به او توهين نمي كنند ، بنابراین باید گفت: آفرین بر اهل سنت.

[5] شيعه اين سخنان را در مورد غديرخم هم بيان مي كند كه جبرئيل چند بار آمد و دستور خلافت علي را داد ولي پيامبر در ابلاغ آن مردد بود تا آيه آمد كه چنانچه بيان نكني مانند اين است كه رسالت خويش را انجام نداده اي و در غديرخم اين امر صورت مي گيرد، البته جالب اينجاست كه وقتي نوبت به ابلاغ مطلب اصلي مي شود پيامبر از كلمه مولي استفاده مي كند كه 27 معني دارد و تاكنون بين شيعه و سني بر سر معناي خلافت نزاع است، آيا شخص فصيحي چون پيامبر اينگونه عمل مي كند؟!، آن هم با دستور الهي.

[6] كتاب سليم بن قيس مملو از دروغ است و خود علماي شيعه هم آنرا رد كرده اند علمايي چون شيخ مفيد، كافي است خودتان آنرا بخوانيد تا به مزخرفاتش پي ببريد ولي ظاهراً خرافيون و تفرقه افكنان خيلي اين كتاب را دوست دارند، چون دكان خوبي براي آنهاست.

نوشته شده توسط حسینی در جمعه ششم خرداد ۱۳۹۰ |
 

عبدالعزیز سلیمی

آموزه های ایمانی اصحاب و اهل البیت در عرصه:

همگرایی  و وحدت

بسم الله الرحمن الرحيم

"انّ الذين فرّقوا دينهم و كانوا شيعا لست منهم في شييء إنّما امرهم الي الله ثم ینبئهم بما كانوا يفعلون"(الأنعام:159)

"بيگمان آنهايي كه دين خود را( به وسيله باورها و عقايد باطل و خرافي ) تكه تكه مي كنند و به صورت گروها و دسته هاي(دشمن باهم) در مي آيند، تو(اي پيامبر) به هيچوجه پيوندي با أنان نداري(و حساب تو از أنان جداست) و سرو كارشان با خداست و أنان را از آنچه انجام مي دهند با خبر مي كند."

يكي از عوامل پيدايش و گسترش پراكندگي ، ضعف و عقب ماندگی  در ميان مسلمانان ودرعرصه های مختلف و زمينه ساز سلطه بيگانگان بر حرث و نسل اهل ايمان و تقويت حزب الشيطان در پيدا و پنهان به ويژه صهيونيست ها و صليبيان و اعوان و انصارشان ، گسترش پديده تکفير و غلو در ميان اشخاص و گروهايی از مسلمانان اعم از شيعه و سنی است.

افراطی هايی که در عين سستی بنيان های دانش ، بينش و منش از روش های بسيار خشنی در خيزش خويش عليه طرف مقابل بهره می گيرند و به گمان خود از آن خشونت طلبی ها خوشه خوشه خير و ثواب می چينند و برای روز رستاخيزشان خرمن می کنند.؟!

در طول تاريخ اسلام هر جا مسلمانان در برابر يکديگر دست به اسلحه برده  و در نتيجه توانايي اهل ايمان به ناتواني و همگرايشان به پراگندگی و سربلنديشان به سر افکندگی تبديل شده، بدون ترديد يکی از مهمترين عوامل آن غلو و افراطی گری  در دين بوده است.

 مشکل اساسی افراطی ها و تکفيری های سنی و شيعی اين است که بر خلاف اجماع علمای ربانی و حقيقی طرفين _ در مورد ضرورت مستند بودن اصول و مبانی عقيدتی بر اساس آيات بينات قرآن و احاديث قطعی ومتواترسنت_ باورهای خود را ازلابلای رويدادهای مشکوک تاريخی و روايات و جعليات  و فتاوای غير متخصصان و گاهی آدم های کم بهره از دانش و دينداری برمی گيرند وآن باورهای ناسره و سست پايه را وحی منزل و دين خالص خداوند گمان می برند. و در ارتباط با مسايل حساس دين به جای مراجعه به عالمان و کارشناسان آن، از معلومات اندک و محدود خود و تعدادی از اشخاص مشکوک الحال تبعیت و تقليد می کنند. 

افراطی های اهل سنت د ر تاريخ معاصر بر خلاف آرای تمامی مجامع  علمی ، فکری و فقهی به ويژه "اتحاد جهانی علمای مسلمين" به رياست امام مجدد  يوسف قرضاوی و حرکت های اصيل اسلامی، حکم کفرو شرک بسياری از شيعيان را بناحق صادر می کنند و در نتيجه تعرض به جان و مالشان را  روا می شمارند.

از طرف ديگر تکفيری های شيعه  نه تنها  اهل سنت  را اهل ايمان نمی دانند، بلکه بر خلاف قرآن و حقايق تاريخی وآرآی جمهور عالمان و مردم مسلمان، اصحاب و شاگردان درجه اول مدرسه تربيتی  رسول خدا را کافر و مرتد و ستمکار به شمار می آورند و حتی برای آرای علمای بزرگی مانند:

علامه حسين فضل الله مرجع بسياری از شيعيان در جهان عرب که می گويد:

"توهين به  سه خليفه(ابوبکر و عمر و عثمان)  و عايشه ام المومنين، شرعا حرام است."(در مصاحبه با الجزيره)

همچنين مقام رهبری که در پاسخ به پرسشی راجع به سب صحابه اظهار داشته اند :

"هرگونه گفتار و کرداری که سبب ايجاد تفرقه در ميان مسلمانان بشود، حرام است."(سايت اتحاد علما)

و ديدگاه های  همگرايانه بسياری از علمای شيعی عراقی مانند : علامه حسين موءيد و شيخ جواد خالصی و.. هيچگونه اعتباری قايل نيستند.

حاصل و نتيجه اين غلو و افراط و تکفيری گری واقعيت تلخی است که امروزه همه ما در عراق شاهد آن هستيم که چگونه دشمنان صليبی و صهيونيستی با  هدف تضعيف مقاومت مشروع سياسی و نظامی در برابر خود ودر جهت  ارائه چهره ای خشن و غير انسانی از اسلام، جاهلان تکفيری شيعی و سنی را بجان هم انداخته اند و گاهی از اينان و گاهی از آنان در آشکار و نهان حمايت می کنند، تا بستر های لازم را برای منزوی نمودن اسلامگرايی در منطقه و جهان و بر سرکار آوردن سکولارهای وابسته به خود فراهم نمايند.

در چنين شرايطی بر تمامی خردمندان ، عالمان ، پرهيزکاران و مصلحان فريقين است که در جهت رويارويی فکری ، علمی و عملی حکيمانه با پديده غلو و تکفير که بسترساز بسياری از مشکلات سخت در ميان مسلمانان است، تلاش نمايند و اجازه ندهند اقليتی پر مدعا و تماميت خواه زمام امور را بدست بگیرند و مصالح درجه اول دنيای اسلام را به بازيچه بگيرند.

واز آن دسته از  افراطی های فريقين که به راستی به اسلام واصول و ارزش ها و قرآن و قيامت باور دارند، بخواهيم که عقايد و عملکردهای خويش  را با معيار قرآن و تفسير عملی آن يعنی سيره و سنت رسول خدا مورد سنجش و ارزيابی قرار بدهند تا بيش از اين بازيجه دست دشمنان نگردند و دين خود را با دنيای ديگران معامله نکنند.

همچنين از افراطی های فريقين بخواهيم که از پيوندهای پر از الفت و محبت اصحاب و اهل البيت الگو بگيرند و بی جهت عمر، استعداد و انرژی خود را صرف کینه توزی و جنگ افروزی با اهل ايمان ننمايند و حساب و کتاب خود را در پيشگاه خداوند بدست فراموشی نسپارند.

اينك در همين راستا و در جهت تذكر و ياد آوری بخشي از كتاب (عيانات تأليف: ابراهيم توحيدي ) را در اينجا مي آوريم، به اين اميد كه موثر واقع شود و مورد استفاده قرار گيرد.!

*******

"محمد رسول الله والذین آمنوا معه اشدّاء علی الکفار رحماء بينهم تراهم رکعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا سيماهم فی وجوههم من اثر السجود..."(الفتح:29)

(محمد پيامبر خداست و کسانی که ايمان آوردند و  او را همراهی کردند،  در برابر(تجاوزگری) کافران تند و سرسختند اما با يکديگر مهربانند. ايشان را در حال رکوع و سجود می بينی و آنان همواره فضل و رضايت خداوند را می جويند...."

نظرات حضرت علي (رض) در بارة خلفا:

-       ابتدا از  حضرت علي (رض) -  پدر ائمه – شروع مي كنيم .. بعد ازکشته شدن محمّد بن أبي بكر ، علي(رض) به يارانش در مصر نامه اي نوشت كه در آن ، أبوبكر و عمر (رض) را اين چنين مي ستايد:

« فمشيت عند ذلك إلي أبي بكر فبايعته و نهضت في تلك الأحداث حتي زاغ الباطل و كانت كلمة الله هي العليا ولو كره الكافرون ، فتولي أبوبكر تلك الأمور فيسر وسدد، و قارب في الأمر و اقتصد ، فصحبته مناصحا وأطعته فيما أطاع الله فيه جاهدا، فلما احتضر بعث إلي عمر فولاه فسمعنا و أطعنا و بايعنا و تولي عمر الأمر و كان مرضيَ السيرة ميمون النقيبة».[1]

  « پس در همان هنگام ( يعني ارتداد  عده ای ازمردم بعد از پيامبر(ص) ) ، نزد أبوبكر رفتم وبا اوبيعت كردم و برای حل و فصل آن حوادث او را همراهی نمودم تا باطل از ميان رفت و نام و گفتار خدا بالاترو برتر ماند ، هر چند بر خلاف ميل كافران باشد. پس أبوبكر ، زمام امور را بدست گرفت و در جاي خود ، آسانگيری و به جاي خود شدّت عمل نشان داد و امور را به خوبي پيش برد و درستي و راستي  پيشه كرد و ميانه رو بود. پس با أبوبكر از راه خير خواهي مصاحبت و همراهی كردم و در آنچه خدا را فرمان مي بُرد، با كوشش تمام اطاعت نمودم . زماني كه به حال احتضار رسيد، ولايت وحكومت را به عمر سپرد و ما بيعت كرديم و اطاعت نموده و خير خواهي نشان داديم ، و عمر زمامداري را به عهده گرفت (و خليفه شد) در حالي كه سيرت و عملکرد او پسنديده و نفس او مبارك و وجودش پر بركت بود»..

  و در نامه ای ديگر كه توسّط « قيس بن سعد بن عباده» فرماندار مصر ، به اهل مصر مي نويسد :                 
« ...أن الله بعث محمّدا إليهم فعلّمهم الكتاب و الحكمة و السنة و الفرائض ، و أدّبهم لكيما يهتدوا ، و جمعهم لكيما لا يتفرقوا ، و زكاهم لكيما يتطهروا ، فلما قضي من ذلك عليه قبضه الله إليه فعليه صلوات الله و سلامه و رحمته و رضوانه أنه حميد مجيد .ثم إن المسلمين من بعده استخلفوا امرأين منهم صالحين عملا بالكتاب و أحسنا السيره و لم يتعديا السنة ثم توفاهما الله فرحمهما الله».[2]

« ... همانا خداوند ، محمّد را به سويشان بر انگيخت و به آنها كتاب وحكمت و سنّت و واجبات را ياد داد و آنها را تربيت كرد تا هدايت شوند ، و آنان را جمع كرد تا متفرّق و گروه گروه نشوند ، و آنها را تزكيه نمود تا اينكه پاك شدند . زماني كه رسالتش را به پايان رسانيد ، خداوند او را به جهان ديگر برد و درود وسلام و رحمت ورضوان خدا بر او باد، كه براستي او شايسته ستودن و صاحب عزت و عظمت است. سپس مسلمانان بعد از او ، دو مرد صالح از خودشان را به خلافت برگزيدند كه هر دو به كتاب خدا عمل كردند ، بسيار نيكو سيرت بودند و از سنّت (پيامبر) منحرف نشدند و آنگاه خداوند هردوي آنان را ميراند كه رحمت خداوند بر هردوی ايشان باد!»..

  و در نامه اي به معاويه مي نويسد:
« و كان أفضلهم في الإسلام كما زعمت و أنصحهم لله و رسوله الخليفة الصديق و خليفة الفاروق و لعمري إن مكانهما في الإسلام لعظيم و إن المصاب بهما لجرح في الإسلام شديد فيرحمهما الله و جزاهما بأحسن ما عملا».[3]

« در اسلام-  همانگونه كه مي پنداري – از همه افضل و  بهتر و با خدا و رسولش مخلص تر، أبوبكر صديق و عمر فاروق هستند و به جان خودم سوگند كه مرتبة آن دو در اسلام بزرگ است و با وفات ايشان ، به اسلام صدمة شديدي رسيده است . خداوند هردو را رحمت كند و پاداش نيك به آنها دهد»..

 و در مورد أبوبكر مي فرمايد :

« فاختار المسلمون بعده رجلا منهم ، فقارب وسدد بحسب استطاعته علي خوف و جد».[4]

« پس مسلمانان بعد از او ( يعني پيامبر ) مردي از خودشان را برگزيدند كه به اندازة توانايي اش با مراقبت و كوشش تمام، راه صداقت و راستي را در پيش گرفت و امور را به درستي به پيش برد »..

 و امّا جواب اينكه : چرا مسلمانان أبوبكر(رض) را انتخاب كردند ، از زبان علي (رض) بشنويم كه فرمود:

   « و إنا نري أبابكر أحق الناس بها ، أنه لصاحب الغار و ثاني اثنين ، وإنا لنعرف له سنه ،‌و لقد أمره رسول الله بالصلاة و هو حيّ».[5] 

« همانا أبوبكر شايسته ترين مردم به آن (يعني خلافت) مي بينيم ؛ زيرا او يار غارپيامبر و همدمش بوده و ما مي دانيم كه برايش سنِّي است (و از همة ما بزرگتر و ريش سفيدتر است ) و رسول خدا نيز به او أمر كرد كه امام جماعت مردم شود، در حالي كه خود زنده بود »..

-     زماني كه مردم با أبوبكر بيعت كردند ،‌أبوسفيان نزد علي(رض) رفت و به او گفت:

« دليلي ندارد كه امر   زمامداري  مسلمانان ، به دست كوچكترين طايفة قريش (تيْم ،‌طايفة أبوبكر) بيفتد! ‌به خدا سوگند ! اگر بخواهي با او مقابله نمايي شهر را عليه او از سواران مسلّح و مردان جنگي پر مي كنم!‌ اي أبوالحسن ! دستت را بده تا با تو بيعت كنم!»..

 علي (رض) چنين جواب فرمود که:« تو نسبت به اسلام سابقة ماجرا جويي داري، ‌و از اين پيشنهاد نيز ، جز فتنه انگيزي هدف ديگري نداري‌! ‌ما به سواره وپيادة تو احتياجي نداريم و اگر أبوبكر را شايستة اين كار نمي ديديم ، او را در اين امر آزاد نمي گذاشتيم».[6] 

زماني كه أبوبكر(رض) ، عمر(رض) را به خلافت بعد از خود پيشنهاد كرد ، گروهي اعتراض كردند؛ كه علي (رض) در ‌آن هنگام به طلحه (رض) فرمود: « اگر أبوبكر كسي غيراز عمر را به خلافت برگزيند ، ما راضي نمي شويم و ازاو اطاعت نمي كنيم ».[7]

اينگونه سخنان –يعني اينكه  حضرت علي (رض) ‌خلفا را شايسته ترين مردم براي خلافت دانسته – بارها و بارها از زبان او گفته شده و در كتب شيعه نيز ، ثبت شده است.

   همانگونه که طوسي از جعفربن محمّد و او از پدرش روايت مي كند كه :

« مردي از قريش نزد اميرالمؤمنين – عليه السلام- آمد و گفت : از تو شنيدم كه چند لحظه پيش در خطبه ات گفتي : پروردگارا ! ما را اصلاح فرما به آنچه خلفاي راشدين را نسبت به آن اصلاح فرمودي ! منظورت چه كساني هستند ؟ فرمود:

 « حبيباي ، و عمّاك أبوبكر و عمر ، إماما الهدي ، و شيخا الإسلام ، و رجلا قريش ، و المقتدي بهما بعد رسول الله(ص) ، من اقتدي بهما عصم، و من اتبع آثارهما هدي إلي صراط المستقيم ».[8] 

« دوستان و برادران محبوبم ، عموهايت أبوبكر و عمر، دو امام هدايت، دو بزرگوار اسلام، دو راد مرد قريش ، دو نفري كه بعد از رسول خدا (ص) مردم به آنها اقتدا كردند ، و هر كس به آنها پيرویكرد، (از گمراهي و تفرقه ) مصون و محفوظ ماند و هر كس راه و رسم ايشان را در ييش گرفت ، به راه راست هدايت گرديد»..

 و باز در همان كتاب –از «احتجاج» طبرسي روايت كرده كه  حضرت علي فرمود:

« ما با پيامبر (ص) بر روي كوه حراء بوديم كه کوه به يک باره لرزيد ، رسول خدا فرمود : سرِ جايت باش اي كوه ! زيرا كسي غير از پيامبر وصديق (أبوبكر) و شهيد (عمر) بر روي تو نيست »!![9]  

-       علم الهدي نبز چنين روايت مي كند : « علي – عليه السلام- در خطبه اش فرمود : بهترين امّت بعد از پيامبرشان ، أبوبكر و عمر است» و در بعضي روايات آمده است كه اين جمله را زماني فرمود كه ديد مردي به أبوبكر وعمر دشنام و ناسزا مي گويد او را نزد خود خواند و مجازات نمود ومورد عتاب قرارش داد !».[10]

 يا در توصيف عمر (رض) مي فرمايد:

-       « لله درّ عمر ! فقد قوم الأود و داوي العمد و أقام السنة و خلف الفتنة ذهب النقي الثوب قليل العيب أصاب خيرها و سبق شرها أدي إلي طاعته و اتقاه بحقه».[11]

«خوشا به سعادت عمر كه كجي ها را راست نمود و معايب را درمان كرد و سنّت پيامبر را بر پاداشت و فتنه وتبهكاريها راپشت سر گذاشت ودر زمانش فتنه اي رخ نداد. پاك وكم عيب از دنيا رفت و از شرّ آن در امان ماند. طاعت خدا را به جاي آورد و آنچنانكه سزاوار بود از خدا ترسيد و پرهيزگاري نمود »..

 يا در جايي ديگر ، باز هم در توصيف عمر (رض) مي فرمايد:

 « و وليهم وال فأقام و استقام حتي ضرب الدين بجرانه ». [12]

« و عمر بعد از أبوبكر فرمانرواي مردم شد (وبه خلافت نشست ) ، پس (امر خلافت واحكام الهي را ) به پا داشت و (برآن) ايستادگي نمود ( واز مسيرش خارج نشد ) تا اين كه دين قرار گرفت »..

و درپاسخ مشورت عمر (رض) مبني بر رفتنش به جنگ روميان ، او را از رفتن منع مي كند و مرجع و ياور و پناهگاه  مسلمانانش مي داند :

« إنك متي تسر إلي العدو بنفسك فتلقهم فتنكب لا تكن للمسلمين كانفه دون أقصي بلادهم ليس بعدك مرجع يرجعون إليه ، فابعث إليهم رجلا محاربا... فإن أظهره الله فذاك ما تحب و إن تكن الأخري كنت ردءا للناس و مثابة للمسلمين ». [13]

« همانا اگر خودت شخصاً به جنگ دشمن ( يعني روميان ) بروي وشكست بخوري ، براي مسلمانان در دورترين نقاط سرزمينشان پناهي نمي ماند و پس از تو هم ، هيچ مرجعي نيست كه (مشكلات واختلافات مردم ) به سويش ارجاع داده شوند، پس خود درمدينه بمان و ( به جاي خود ) مرد جنگ آزموده اي بفرست و به فرماندهي بگمار و خودت از نظر نظامي به آنها خط بده ! پس اگر خداوند، مسلمانان را پيروز گردانيد ، خواسته ات برآورده شده واگر طور ديگری شد ، خودت پناه مردم و مرجع مسلمانان خواهي بود».

بار ديگر ، در مشورتش با عمر (رض) از رفتنش به جنگ با ايرانيان جلوگيري مي كند و طي سخناني ، او را قيّم وسرپرست مسلمانان ، عامل وحدت ايشان ، قطب آسياب و مركز ثقل حكومت اسلامي مي خواند:

« إن هذا الأمر لم يكن نصره و لا خذلانه بكثرة و لا بقلة و هو دين الله الذي أظهره و جنده الذي أعده و أمده حتي بلغ ما بلغ و طلع حيثما طلع و نحن علي مولود من الله و الله منجز وعده وناصر جنده و مكان القيم بالأمر مكان النظام من الخزر يجمعه و يضمه ...فكن قطبا واستدر الرحي بالعرب ، واصلهم دونك نار الحرب ، فإنك إن شخصت من هذه الأرض انتقضت عليك العرب من أطرافها و أقطارها ...إن الأعاجم إن ينظروا إليك غدا يقولوا : هذا أصل العرب ، فإذا اقتطعموه استرحتم... و إنما كنا نقاتل بالنصر و المعونة».[14]

« پيروزي وشكست اين امر ، (از همان ابتدا) به انبوهي و كمي (لشگر) نبوده است و اين دين خداست كه آن را (تا كنون) پيروزي داده و لشگر خداست كه آنها را مهيّا ساخته وكمك فرموده تا آن كه به مرتبه اي كه بايد برسد ، رسيده ودرخشيده تا جايي كه بايد بدرخشد ، و ما در انتظار وعده ی خداونديم و خداوند به وعده ی خود وفا كرده و لشگرش را ياري فرموده است ، و جايگاه قيّم امور و زمامدار مسلمانان (كه تو هستي) مانند رشتة مهره است كه آنرا گرد مي آورد و به هم پيوند مي دهد ! پس اگر رشته پاره شود ، مهره ها از هم جدا شده و پراكنده مي شوند ، به گونه اي كه ديگر جمع نخواهند شد ! ( يعني اگر تو كه خليفه هستي كشته شوي ، مسلمانان همه پراكنده و متفرّق مي شوند ). اگر چه امروز تعداد اعراب ( نسبت به ايرانيان ) اندك است ، امّا به سبب دين اسلام بسيارند، و به جهت اجتماع ويكپارچگي ( كه نفاق ودو رويي در آن راه ندارد ) غلبه دارند. پس تو همانند قطب وميخ آسياب ( ساكن و برقرار ) باش! و آسياب (جنگ) را بوسيلة عرب بگردان و آنان را به آتش جنگ در آورده و خود به جنگ نرو ؛ زيرا اگر تو از زمين ( يعني مدينه ) بيرون بروي ، عرب از اطراف و نواحي آن ( فرصت را غنيمت شمرده و ) عهد با تو را شكسته و فساد وتبهكاري به بار مي آورند تا جايي كه حفظ و نگهباني از مرزها كه در پشت سر گذاشته اي ، نزد تو از رفتن به جنگ ( با ايرانيان ) مهمتر مي گردد و ايرانيها تو را ببينند مي گويند : اين امام و پيشواي عرب است ( كه جز او، پيشواي ديگري ندارند ) ، پس اگر او را بكشيد ، استراحت خواهيد كرد و آسوده مي شويد ! و اين انديشه ، حرص و طمعشان را  بر كشتن ونابود كردن تو ، سخت تر وزيادتر مي گرداند ، وامّا آنچه تو راجع به آمدن ايرانيها به جنگ مسلمانان يادآوري نمودي ، پس خداوند سبحان از آمدنشان بيشتر از تو كراهت دارد و او تواناتر است به برطرف كردن آنچه را كه از آن كراهت دارد ( و به آن راضي نيست ) و امّا آنچه راجع به كثرت و زيادي تعداد ايشان ذكر كردي ، ( آن هم باكي نيست ؛ زيرا ) پيش از اين ( در زمان پيامبر ) به بسياري لشگر ، جنگ نمي كرديم ، بلكه به كمك و ياري خداوند متعال مي جنگيديم »..

علي (رض) ، هرگز با روش وسيرت عمر (رض) مخالفت نكرده است ؛ چنانچه دينوري مورخ شيعي روايت مي كند:

  « زماني كه علي – عليه السلام – به كوفه آمد ، مردم به او گفتند : اي اميرالمؤمنين ! آيا در قصر منزل مي كني ؟! فرمود: خير! من هيچ احتياجي به كاخ وقصر ندارم ؛ زيرا عمربن خطاب ، آن را دوست نداشت ، امّا در يك خانة فراخ وجادار ، منزل مي كنم . سپس به مسجد اعظم كوفه رفت و دو ركعت نماز گزارد و آنگاه در منزل دلخواهش فرود آمد ».[15]

زماني كه به خلافت رسيد ، و گروهي در بارة فدك با او سخن گفتند ، فرمود:

« إني لأستحيي من الله أن أردّ شيئا منع منه أبوبكر و أمضاه عمر!».[16]

« به راستي من از خدا شرم مي كنم كه چيزي را  برگردانم كه أبوبكر از آن منع كرد و عمر نيز همان كار را اجرا وقطعي نمود !»..

روايت شده: « زماني كه عمر غسل داده شد و كفن گرديد ، علي – عليه السلام – وارد شد و بر جنازه اش ايستاد وفرمود:

 « ما علي الأرض أحد أحب إليّ أن ألقي الله بصحيفته من هذا المسجي بين أظهركم ».[17]  

«هيچ كس بر روي زمين در بين شما ، به اندازة اين مكفون ( يعني عمر (رض)) برايم دوست داشتني تر نيست كه (دوست دارم ) خدا را با نامة اعمال ( نيك ) اش ملاقات كند »..

اين روايت در كتب اهل سنّت نيز آمده است؛ چنانكه حاكم در « المستدرك » خود، ذهبي در «التلخيص » خود، امام احمد در «مسند» خود ، إبن سعد در«طبقات»  خود ، و مثل آن را بخاري و مسلم در «صحيح» شان آورده اند..

از علي و فرزندانش حسن وحسين – رضي الله عنهم – روايت كرده اند كه پيامبر (ص) فرموده است:

« إن أبابكر مني بمنزله السمع و إن عمر مني بمنزله البصر وإن عثمان بمنزله فؤاد ».[18]

« همانا أبوبكر برايم ، به منزله ي گوشهايم، عمر به منزله ي چشمانم، وعثمان به منزله ي قلب و عقل من است»..

 علي (رض) طي سخنانش با عثمان (رض) – زماني كه مردم از او خواستند تا نزد عثمان برود – ايمان وقرابت و مصاحبتش را با پيامبر (ص) ياد آوري مي كند و ضمن اينكه از رفتار أبوبكر وعمر ، اظهار رضايت كامل مي كند ، و اعمال نيكشان را برايش ياد آور مي شود ، مي گويد : علم وشناخت تو همچون علم وشناخت ماست . سبقت تو در اسلام همچون سبقت ماست :

« فدخل عليه فقال : إن الناس ورائي و قد استفسروني بينك و بينهم ، والله ما أدري ما أقول لك ! ما أعرف شيئا تجهله ، و لا أدلك علي أمر لاتعرفه ، إنك لتعلم ما نعلم . ما سبقنا إلي شيء فنخبرك عنه ، و لا خلونا بشيء فنبلغكه ، و قد رأيت كما رأينا ، و سمعت كما سمعنا ، و صحبت رسول الله (ص) كما صحبنا ، و ما إبن أبي قحافه و لا إبن خطاب بأولي بالعمل منك ، و أنت أقرب إلي رسول الله (ص) وشيجة رحم منها و قد نلت من صهره ما لم ينالا. فالله الله في نفسك ! فإنك والله ما تبصر من عمي ،‌و لا تعلم من جهل ».[19]

« پس علي بر عثمان وارد شد و گفت : مردم پشت سر من هستند و مرا بين خود وتو سفير قرار داده اند . سوگند به خدا ! نمي دانم به تو چه بگويم ! مطلبي را كه تو از آن بي اطّلاع باشي ، سراغ ندارم . تو آنچه را كه ما مي دانيم ميداني . ما به چيزي سبقت وپيشي نگرفته ايم كه تو را از آن آگاه سازيم ، و چيزي را در پنهان نيافته ايم كه آن را به تو ابلاغ كنيم و همانگونه كه ما ديديم ، تو هم ديده اي و همانگونه كه ما شنيديم ، تو هم شنيده اي ، و همانگونه كه ما مصاحب و همنشين پيامبر (ص) بوديم تو نيز بودي . فرزند أبو قحافه (أبوبكر) و فرزند خطاب (عمر) در انجام كارهاي نيك از تو سزاوارتر نبودند ( چرا آنها در امر خلافت موفّق تر از تو در آمدند ؟!). تو بر رسول خدا (ص) از نظر پيوندخويشاوندي از آن دو نزديكتري . تو از لحاظ دامادي پيامبر (ص) ، به مر حله اي رسيده اي كه آن دو نرسيدند (تو دو بار داماد او شدي) ؛ تو را به خدا رحم كن ! به جان خودت رحم كن ! قسم به خدا ! تو نياز به راهنمايي و تعليم نداري ( و همه چيز را خوب مي داني ) »..

 وباز در ستايش عثمان (رض) مي فرمايد : « اگر ولايتي را كه بر عهده ي عثمان گذاشته شد ، بر عهده ي من نيز گذاشته مي شد ، با مصاحف همان كار را مي كردم كه عثمان كرد».[20]

نظرات فرزندان علي (رض) در باره ی خلفا:

 اين حسين بن علي (رض) است كه منزلت أبو بكر و عمر و عثمان را به گونه اي بالا مي برد كه پيروي از سنّت وروش آنها را يكي از شرايط بيعت با معاويه مي داند: « او بايد در زندگي مردم، طبق كتاب خدا و سنت رسول خدا و سيره و روش خلفاي راشدين – و طبق نسخه ديگر، خلفاي صالحين- عمل كند و بر اساس آن حكم نمايد»[21].

 و امام زين العابدين، كه قبلا نيز اين روايت را از او آورده ايم وقتی می شنود که: « چند نفر اهل عراق به ابوبكر، عمر و عثمان ناسزا مي گويند ، امام زين العابدين از آنها پرسيد: آيا شما از مهاجرين و انصار هستيد؟ گفتند: نيستيم! گفت: پس من شهادت مي دهم  كه از تابعين آنها هم  نيستيد كه مي گويند: پروردگارا! ما و برادران ما را كه در ايمان از ما پيشي گرفته اند ، ‌بيامرز و هيچ كينه اي نسبت به مؤمنان در دل ما قرار مده! پس از نزد من برخيزيد و دور شويد»!.[22]

 و امّا امام باقر نيز كه چند روايت را قبلاً از او نقل كرده ايم [23] .. امّا در اينجا : طبرسي از امام باقر چنين روايت مي كند :« و لست بمنكر فضل أبي بكر ، و لست بمنكر فضل عمر ، ‌و لكن أبابكر أفضل من عمر ».[24]

« من منكر فضل أبوبكر نيستم ، همچنين فضل عمر را نيز منكر نمي شوم ، ولي أبوبكر از عمر برتر و با فضيلت تر بوده است»..

 و باز هم از او روايت شده كه پس از مدح عثمان (رض) چنين فرمود : « و ندا دهنده اي در آن روز ندا سر ميدهد كه : هان ! بدانيد كه عثمان ويارانش از رستگارانند ».[25]

  ودر موردامام جعفر صادق (رض) روايت شده است:« مردي از او پرسيد : اي فرزند رسول خدا ! در مورد أبوبكر و عمر چه مي گويي ؟! فرمود « إمامان عادلان قاسطان ، كانا علي الحق ، ‌و ماتا عليه ، فعليهما رحمه الله يوم القيامه !».[26]

« دو أمام عادل و داد گستر بودند . هر دو بر حق بودند و برراه حق هم مردند. پس رحمت خدا – در روز قيامت - بر هر دوی ايشان باد!»..

  شيخ كليني، ضمن حديثي طولاني از امام صادق (رض) روايت كرده كه در آن ، منزلت أبوبكر را در زهد و تقوا بين ساير اصحاب نخستين – طبق گواهي سلمان و أبوذر – ثابت مي كند.[27]

علم الهدي نيز از او روايت مي كند :« امام صادق آن دو را دوست مي داشت . و برسر قبرشان مي رفت و بر آن دو – همراه با درود و سلامش بر پيامبر (ص) –  درود وسلام مي فرستاد».[28]

  امام صادق تنها به دوستي آنها بسنده نكرده ، بلكه به پيروي و موالاتشان امر فرموده است؛ چنانكه أبوبصير – صحابي مشهورش- روايت مي كند: « من نزد أبي عبدالله – عليه السلام- نشسته بودم كه أمّ خالد بر ما وارد شد كه يوسف بن عمر از آمدن او به مجلس ما جلوگيري كرد و اجازه نداد. أبوعبدالله به من گفت : آيا دوست داري سخنش را بشنوي ؟ گفتم :آري ! فرمود: پس به او اجازه دهيد داخل شود! أبوبصير مي گويد : و مرا هم بر روي گليم نشاند و سپس داخل شد و سخن گفت. او زني بو که  بسيار بليغ وشيوا سخن می گفت ! از او در بارة أبوبكر و عمر پرسيدكه امام فرمود : آن دو را دوست بدار! آن زن گفت: پس من هرگاه كه پروردگارم را ملاقات كردم ، مي گويم اين تو بودي كه مرا به موالات و دوستي ايشان امر كردي؟! فرمود: آري!».[29]

 همچنين از مقام و منزلت عثمان (رض) نزد پيامبر(ص) و اخلاص و وفاداری بی نظيرش سخن گفته، آنجا كه در جريان حديبيه ، پيامبر (ص) او را به نيابت خود به مكّه فرستاد كه بعد شايع گرديد عثمان(ص) كشته شده است! رسول خدا(ص) با شنيدن اين خبر ، دستور داد كه مسلمانان زير درخت رضوان ، با او بيعت كنند تا انتقام خون عثمان(ص) را از مشركين مكّه بگيرند و وفاداري خود را به او – مجدّداً – اعلام نمايند كه در آخر پيامبر(ص) دست راست خود را در دست چپش گذاشت و فرمود: اين هم بيعت عثمان ! و به جاي عثمان،‌ با خودش بيعت كرد! زماني كه عثمان برگشت، رسول خدا (ص) به او گفت: آيا بيت را طواف كردي؟ گفت : چطور ممكن است بيت را طواف كنم در حالي كه رسول خدا آن را طواف نكرده است؟!.. سپس ادامه ی جريان را روايت مي كند».[30]

    و مثل همين روايت را مجلسي روايت كرده است :« زماني كه خبر به پيامبر رسيد كه عثمان توسط مشركين كشته شده است ، فرمود: از اينجا تكان نمي خورم تا زماني كه با قاتلين عثمان جنگ نكنم و انتقام خونش را از آنها نگيرم، و به درخت تكيه داد و از مردم براي عثمان بيعت گرفت [31] ... سپس داستان را كامل نقل مي كند ».[32]

   اين نظراتِ همان امام ششم است .. كسي كه برادران شيعه مذهبشان را به نام او نامگذاري كرده و شريعت و فقهشان را بر راه ورسم او قرار داده اند! و خود را « جعفري » مي نامند و او در باره ي خلفا  چه ميفرمايد و ايشان چه فكر مي كنند !![33] 

و اين هم حسن بن علي – ملقّب به حسن عسگري- است كه چنين مي گويد ، در حالي كه واقعة هجرت پيامبر به مدينه را مي نويسد :« رسول خدا (ص) بعد از اين كه از علي خواست تا به جاي او در رختخواب بخوابد ، به أبو بكر فرمود : اي أبوبكر ! آيا راضي هستي كه با من در اين هجرت باشي؟ آيا مي خواهي همانگونه كه من مي خواهم ؟ و آيا مي داني در صورتي كه با من بيايي ، بايستي انواع عذاب را تحمل كني و مرا در آنچه كه بدان دعوت مي كنم كمك نمايي ؟ أبوبكر گفت : اي رسول خدا ! اگر در طول عمر خود ، در راه محبّت تو با شديدترين عذابها زندگي كنم ، برايم دوست داشتني تر از آن است كه از نعمت و خوشي برخوردار باشم ومالك تمام سرزمينهاي پادشاهاني باشم كه مخالف تو ورسالت تو هستند.. و آيا من و همچنين مال و فرزندانم ، غير از آنيم كه فداي تو شويم ؟! رسول خدا فرمود : بدون شك خداوند از قلب تو آگاه است و مي داند آنچه كه بر زبان تو جاري شد ، با قلب تو موافق است و خداوند تو را برايم به منزلة گوش و چشم ، و سر نسبت به بدن ، و روح نسبت به جسم قرار داده است!».[34] 

 و اين هم زين العابدين (رض) – برادر امام باقر و عموي امام جعفر صادق – است كه بسياري از شيعيان ، او را به خاطر خروجش عليه بني اميه ، امام مي دانند[35] و أبو الفرج اصفهاني از عبدالله بن جرير روايت كرده كه گفت :« من، جعفر بن محمّد ( امام صادق ) را ديدم كه ركاب زيد بن علي را گرفته و لباسش را روي پالان مي گذاشت ».[36]

مي گويد :« گروهي از رؤسا و اشراف كوفه كه با زيد بيعت كرده بودند، روزي نزد او حاضر شدند و به اوگفتند : خداوند تو را رحمت كند ! در حقّ أبو بكر و عمر چه مي گويي؟ گفت: جز خير و خوبي درباره ايشان ،چيزي نمي گويم و چيزي جز خير هم ، از اهل بيتم نشنيده ام . به هيچ كدام از ما و غير ما ، ظلم نكرده اند و هر دو به كتاب خدا و سنّت رسولش عمل كردند».[37]  

-       و اين هم سلمان فارسي است كه شيعيان مي گويند :« سلمان محمّدي »، و او كسي است كه پيامبر (ص) در باره اش فرمود : « إن سلمان منا اهل البيت».[38] و باز هم مي گويند :« همگي مردم غير از سلمان و أبوذر و مقداد ، بعد از پيامبر مرتد شدند!».[39] و علي در بارة او فرمود :« سلمان، دروازه ي خدا در زمين است! هر كس او را بشناسد، مؤمن است و هر كس او را منكر شود كافر است !».[40]

اوست كه در باره ی أبوبكر (رض) مي گويد:« إن رسول الله كان يقول في صحابته : ما سبقكم أبوبكر بصوم ولا صلاه، ولكن بشيء وقر في قلبه ».[41]

« همانا رسول خدا در بارة اصحابش فرمود : أبو بكر به خاطر نماز وروزه اش از شما پيشي نگرفته است ، بلكه به خاطر چيزي است كه در قلبش جاي دارد ».

... و دهها روايت ديگر ...

اما اگر به چند نكتة ديگر – كه همه را همچون مطالب فوق، از منابع برادران شيعه روايت كرده ايم – توجّه كنيم ، قطعاً برآن خواهيم شد كه بسیاری از افراطی ها و تکفیری های شيعه، همگي برخلاف  حضرت علي (رض) و فرزندانش قدم برداشته و بر مي دارند!.

همكاري خلفا در:

 ازدواج حضرت علي با حضرت فاطمه:

در اكثر كتب شيعه ، ‌جريان خواستگاري علي(رض) از فاطمه – رضي الله عنها- و نقش أبوبكر و عمر و عثمان را در اين رابطه آورده اند.. همگي نقل كرده اند كه اين أبو بكر وعمر بوده اند كه ازدواج با فاطمه را به علي پيشنهاد كردند و او را وادار وتشجيع كردند كه به خواستگاري فاطمه برود.[42] 

 در روايت آمده است :« زماني كه أبوبكر، سخناني در همين رابطه با علي گفت ، علي گريه كرد و گفت : ولي من از فقر و تنگدستي شرم ميكنم؛ به همين جهت نمي توانم آن را اظهار نمايم ..در اين وقت ، عمر و أبو بكر با اصرار زياد وبا تسلّي دادن در رابطه با فقر و تنگدستي و اطمينان دادن در كمك ومساعدتش ، او را راضي و تشجيع كردند تا به خواستگاري فاطمه نزد پيامبر (ص) برود ... زماني كه علي خواستگاري نمود و جواب مثبت شنيد ، با خوشحالي زياد بيرون آمد و خود مي گويد : بلا فاصله نزد أبوبكر و عمر رفتم ، به من گفتند :چه شد؟! پس گفتم : رسول خدا (ص) دخترش فاطمه را به ازدواج من در آورد !...پس آن دو بسيار خوشحال شدند و همراه من به مسجد برگشتند ( ففرحا بذلك فرحا شديدا ورجعا الي المسجد )[43] ... سپس پيامبر (ص) أبوبكر و عمر و عثمان را براي شاهد بودن در عقدشان ، فرا خواند و گفت: « من دخترم فاطمه را به ازدواج علي پسر أبو طالب در آوردم و شما را بر اين امر ، شاهد و گواه مي گيرم ».[44]

 در روايت ديگری آمده است كه به أنس  فرمود: اي أنس ! جبرئيل به من امر كرد كه فاطمه را به ازدواج علي درآورم ، پس برو دنبال أبوبكر و عمر و عثمان و طلحة و زبير و چند نفر هم از انصار ! أنس مي گويد : رفتم و آنها را دعوت كردم . زماني كه جمع شدند ،‌رسول خدا (ص) بعد از حمد و ثناي خداوند فرمود: من شما را شاهد مي گيرم كه فاطمه را به ازدواج علي بر 400 مثقال نقره در آورده ام».[45] آنگاه هر كدام از آنها ، در تهيّة جهيزيّه براي فاطمه به علي كمك كردند .. چنانچه آورده اند : « علي زره اش را نزد عثمان برد تا از او بخرد . عثمان به علي گفت : زره را براي خودت نگه دار و چهار صد درهم نيز به او بخشيد . علي مي گويد :« أقبلت إلي رسول الله (ص) فطرحت الدرع و الدراهم بين يديه و أخبرته بما كان من أمر عثمان فدعا له بخير...»؛ « نزد پيامبر(ص) رفتم و زره و درهمها را در مقابلش گذاشتم و كار عثمان و هديه اش را برايش بازگو كردم ، پس پيامبر برايش دعاي خير كرد».[46]

« پيامبر (ص)، أبوبكر را وكيل خريداري اسباب ازدواج فاطمه كرد و فرمود: اين را بگير و براي فاطمه، لباس و اثاث منزل بخر ! و عمار بن ياسر وچند نفر ديگر را با أبوبكر روانه كرد و به بازار رسيدند ، هر كس چيزي را نزد أبوبكر مي آورد ، اگر آن را خوب مي ديد، مي خريد واگر خوب نمي ديد ، مي گفت : آن را  برگردانيد! پس از پايان خريدشان، أبوبكر بعضي از كالاها را خود حمل كرد و بقيه را ، اصحابي كه با او بودند، حمل كردند».[47]

إبن عبّاس(رض) نيز در بارة عثمان(رض) مي گويد:« رحمت خدا بر عثمان باد كه سوگند به خدا ! گرامي ترين مردم و برترين نيكوكاران بود. بسيار نماز تهجّد مي گذارد و سحرخيز بود. هرگاه از آتش ذكري مي شد ، ‌بسيار اشك مي ريخت. براي هر كار خيري، پيشقدم و در بخشش جلوتر از همه بود. دوست داشتني و با وفا وتأمين كننده  مخارج جيش العسرة [48] بود».[49]

همانگونه که از اين روايات بر مي آيد ، بر خلاف باورافراطی ها  ، همه اصحاب دوستدار وغمخوار هم بوده اند.. شادمانی يكي از آنها ، قطعاً خوشحالي ديگر دوستانش را به دنبال داشت و برعكس .

يعقوبي مورخ شيعي آورده است :« زماني كه حسن از فاطمه – عليها السلام –  متولّد شد ، أبوبكر او را در آغوش مي گرفت ، با او بازي مي كرد و مي گفت : او شبيه پيامبر است و هيچ شباهتي به علي ندارد!  فاطمه نيز همين سخن را مي گفت ».[50]

پيوند خلفاء با علي و خانواده اش ،‌ به حدّي بود كه همسر أبوبكر (رض) – اسماء دختر عميس – همان كسي بود كه موقع بيماري فاطمه – آنگاه كه در بستر مرگ بود – از او پرستاري مي كرد[51]   و فاطمه ، وصيّتهايش را در مورد كفن و دفن و تشييع جنازه اش ، به او نمود و أسماء هم بدان عمل كرد.[52]

او بود كه تا آخرين نفس بر بالينش نشسته بود و همان كسي بود كه علي را از وفات فاطمه آگاه ساخت ».[53] او بود كه همراه با  حضرت علي فاطمه را غسل دادند.[54]

 أبوبكر و عمر(رض) نيز – برخلاف باورهای رايج غلاة – دايماً از احوال فاطمه جويا مي شدند همانگونه که آورده اند :« فاطمه مريض شد و علي عليه السّلام نمازهاي پنجگانه اش را در مسجد به پا مي داشت . زماني كه از نماز فازغ مي شد ، أبوبكر و عمر به او مي گفتند: حال دختر رسول خدا (ص) چطور است؟».[55]

و باز آورده اند :« زماني كه فاطمه وفات يافت ، گريه ی مردان و زنان ، مدينه را گرفت ، و دهشت مردم همچون روز وفات پيامبر(ص) بود. أبوبكر و عمر نزد علي آمدند و به او تعزيت و تسليت گفتند و سفارش كردند: اي أبا الحسن ! در نماز خواندن بر دختر رسول خدا (ص) بر ما پيشي نگير!».[56]

غلاة و تكفيري هاي شيعه بر آنند – و دايماً تلاش مي كنند – كه ثابت كنند ، علي (رض) و فرزندانش از روي تقيّه خلفا را ستوده و تمام رفتارشان با ايشان ، بر خلاف ميل باطني ايشان بوده و توريه و پنهان كاري مي كرده اند![57].. براي پاسخ به اين موضوع – يعني تقيّه – به چند نكتة ديگر اشاره مي كنيم:

نوشته شده توسط حسینی در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ |
 

- بيعت علي (رض) با خلفا :

درباره اين واقعيّت كه علي(رض) – و ساير اهل بيت پيامبر (ص) – با خلفاي پيشين ازخود بيعت كرده اند ، هيچ شك وترديدي نيست؛ همانگونه که حضرت علي در مورد بيعت با خلفا چنين مي فرمليد:

« فمشيت عند ذلك إلي أبي بكر ، فبايعته و نهضت في تلك الأحداث ...فلما احتضر بعث إلي عمر فولاه فسمعنا و اطعنا و بايعنا و ناصحنا ...».[58] 

 « پس در آن هنگام به طرف أبوبكر رفتم و با او بيعت كردم و در آن حوادث ، به همراه او قيام كردم ... زماني كه أبوبكر به حالت احتضار رسيد ، ولايت را به عمر سپرد و ما شنيديم و اطاعت كرديم و بيعت نموديم و خير خواهي نشان داديم »..

شيخ طوسي نيز از علي(رض) روايت كرده است:« زماني كه در جمع شكست خوردگان جمل فرمود:« فبايعت أبابكر كما بايعتموه فوفيت له بيعته...فبايعتم عثمان فبايعته و أنا جالس في بيتي ، ثم أتيتموني غير داع لكم و لا مستكره لأحد منكم ، فبايعتموني كما بايعتم أبابكر و عمر و عثمان ، فما جعلكم أحق أن تفوا لأبي بكر و عمر و عثمان ببيعتهم منكم ببيعتي؟».[59]

« پس با أبوبكر بيعت كردم ، همانگونه كه شما بيعت كرديد ... با عمر نيز بيعت كردم ، همانگونه كه بيعت كرديد و در بيعت با او ، وفادار بودم ...سپس با عثمان بيعت كرديد ، من هم با او بيعت كردم ، و در حالي كه در خانه ام نشسته بودم ، به طرف من آمديد در حالي كه من از شما نخواسته بودم و كسي را هم به آن مجبور نساخته بودم ؛ پس با من هم بيعت كرديد ، همانطور كه با أبوبكر و عمر و عثمان بيعت نموديد . بنا بر اين چه چيز شما را وادار كرد كه در بيعت با أبوبكر و عمر و عثمان باوفاتر از بيعت با من باشيد؟»..

امّا ببينيم ، معني« بيعت» وپيامدهای آن چيست؟!.. « بيعت؛ آن است كه شخصي دست خود را در دست ديگري بگذارد ، به اين معني كه او را بر خود رهبرو متولّي قبول كندو طاعتش را بر خويش واجب بشمارد».[60]

امّا ببينيم خود علي(رض) در بارة بيعت چه نظري دارد! او در ابتداي خلافتش ، خطاب به كساني كه با وي بيعت كردند، فرمود:

« و اما حقي عليكم الوفاء بالبيعة و النصيحة في المشهد و المغيب و الإجابة حين أدعوكم و الطاعة حين آمركم».[61]

و امّا حقي كه من بر شما دارم ، وفاء و باقي ماندن بر بيعت است و اخلاص و دوستي و خير خواهي در نهان و آشكار و اجابت من ، زماني كه شما را دعوت مي كنم و اطاعت و پيروي از من ، به آنچه كه به شما دستور مي دهم»..

پس بنا به فرمايش علي(رض) ، اقتضاي بيعت ، همان اجابت و حرف شنوي بر اساس اخلاص و دوستي و خير خواهي است ، چه در نهان و چه در آشكار .. كسي كه به اين واقعيت غير قابل انكار – خالصانه – بينديشد، عظمت و بزرگواري خلفاي پيشين برايش روشن مي شود؛ زيرا بيعت علي با آنها ، به معني اطاعت از ايشان بر اساس دوستي و اخلاص در حضور و غيابشان بوده و هيچ ريا و تقيّه اي در بين نبوده ، و بلكه كاملاً مخلصانه بوده است ..

امّا افراطي ها معتقدند كه علي (رض) از روي تقيّه و اينكه چون بدون يار وياور بوده ، با آنها بيعت كرده و اين از روي مصلحت بوده است ! چنانچه رواياتي از علي نقل مي كنند كه از قول پيامبر(ص) مي فرمايد: « تقيّه از دين خداست و كسي كه تقيّه ندارد ، دين ندارد !»[62] و يا تيجاني روايتي از امام صادق نقل كرده است :« تقيّه ، دين من و دين پدران من است . كسي كه تقيّه ندارد ،دين ندارد!».[63]

در حالي كه، مي بينيم علي(رض) – طبق سخنانش – در همه حال با خلفا يكرنگ بوده است.. توريه و تقيّه براي شخصي همچون علي(رض) كه سخنانش براي مردم حجّت و گواه است ، بعيد و محال است ؛‌زيرا موجب مي شود كه مردم ، حق و باطل ، يا تمجيد و سرزنش را با هم اشتباه گرفته و از هم تشخيص ندهند .. او خود «تقيّه» را عامل گمنامي و ذلّت و خواري مي داند؛ چنانچه در شكايت از ياران خود مي فرمايد :

« و بقي رجال غضّ أبصارهم ذكر المراجع و أراق دموعهم خوف المحشر ، فهم بين شريد ناد، و خائف مقموع ، و ساكت معكوم ، و داع مخلص ، و ثكلان مرجع، قد أخملتهم التقية ، و شملتهم الذلة، فهم بحر أجاج ، أفواههم ضامزة، و قلوبهم قرحة، قد وعظوا حتي ملّوا ، و قهروا حتي ذلّوا ، ‌و قتلوا حتي قلّوا ».[64]    

« ومرداني چند باقي مانده اند كه ياد روز قيامت ، چشمهايشان را (از لذّات دنيا) پوشانده است ، و از بيم آن روز ، اشكشان جاري است. پس بعضي از آنها ( بر اثر مشاهدة كارهاي ناشايست مردم، از ميانشان ) رانده و فرار كرده اند ، و جمعي ترسناك و خوار ، و برخي خاموش و دهان بسته مانده اند ( كه نمي توانند حق را آشكار سازند ) و بعضي از روي اخلاص و راستي ( و بدون پنهانكاري، مردم را به حق ) دعوت مي كنند ، و گروهي اندوهگين و رنجورند و تقيّه و پنهانكاري ، ايشان را گمراه كرده و ذلّت و خواري آنان را فرا گرفته ، پس ايشان در درياي شور فرو رفته ، دهانشان بسته و دلشان زخم داراست ، و مردم را پند داده تا جايي كه ملول و رنجيده شدند و بر اثر مغلوبيّت ، ذليل و خوار شده و كشته شدند تا اينكه كم شدند»..

همچنين مي فرمايد :« لا يجد عبد طعم الإيمان حتي يترك الكذب هزله و جده »؛[65]  «هيچ بنده اي طعم ايمان را نمي چشد تا زماني كه دروغ را- چه شوخي و چه جدّي- ترك كند»..

همچنين در نهج البلاغه مي فرمايد : « الإيمان أن تؤثر الصدق حيث يضرك علي الكذب حيث ينفعك »؛ « ايمان آن است كه صدق و راستي را در پيش گيري اگر چه به تو ضرر برساند ويا برايت منفعت داشته باشد »..

و نيز مي فرمايد :« ما كَذبتُ و لا كُذبتُ و لا ضلَلـتُ ولا ضُلّ بي».[66]

« هرگز دروغ نگفته ام و به دروغ هم وادار نشده ام ، و گمراه نشده و كسي هم بوسيلة من گمراه نگشته است »..

نشان مي دهد كه علي (رض) – ابداً –  در وصف كسي ، سخني به دروغ نگفته و كسي يا چيزي هم او را وادار به سخناني دروغ ننموده است .. همچنين مي فرمايد : هرگز گمراه نشده ام و كسي را هم – با كار و رفتار وسخنانم – گمراه نكرده ام .. بنا بر اين واضح است كه بيعت و همراهي علي با خلفا و – همانگونه كه خواهيم آورد – نماز پشت سرشان ،كاري مخلصانه و كاملاً داوطلبانه بوده است ..

و اينكه مي گويند : علي بدون يار و ياور بوده نيز ، صحيح نيست ؛ زيرا علي اي كه ما مي شناسيم ، هرگز تن به ظلم و ستم نداده است؛ چنانچه خود بارها و بارها و در جاهاي مختلف ، با سخنان متنوّعي در اين مورد سخن گفته كه همگي در نهج البلاغه مندرج است ؛ مثلاً مي فرمايد:

« و لعمري ما عليّ من قتال من خالف الحق و خابط الغي من إذهان و لا إيهان».[67]

« به جان خودم سوگند! در جنگيدن با كسي كه با حق مخالفت كرده و در راه ضلالت و گمراهي قدم نهاده است ، مسامحه و سستي نمي كنم»..

و يا در جريان بيعت با أبوبكر(رض) مي گويد :« الذليل عندي عزيز حتي آخذ الحق له ، و القوي عندي ضعيف حتي آخذ الحق منه ... فنظرت في أمري فإذا طاعتي قد سبقت بيعتي».[68]

« ذليل و ستمديده نزد من عزيز و قدرتمند است تا آنگاه كه حقّش را از ظالم بستانم ، و قوي و ستمگر نزد من ناتوان و ضعيف است تا زماني كه حق مظلوم را از او بگيرم ...بنا براين ، در امر خلافت خود انديشيدم و ديدم كه اطاعت و پيروي بر من واجب است . همانا در بيعت(با أبوبكر) پيشي گرفتم »..

پس زماني كه علي با خلفا بيعت و از آنها  اطاعت و پيروي کرد ، و دايما همراهيشان نموده، بر كساني كه خود را پيروان امير المومنين علي (رض) و فرزندانش مي دانند،‌ واجب است آن اطاعت و دوستي و يكرنگي را تأييد و تأكيد كنند؛ زيرا محال است علي (رض) با شخصي بيعت كند و اطاعت از او را بر خود واجب بداند كه آن شخص، ظالم ، غاصب و خيانتكارو تصرفاتش ظالمانه و باطل باشد!.

همكاري و همراهي علي (رض) و فرزندانش با خلفا:

زماني كه  حضرت علي با خلفا- رضي الله عنهم- بيعت كرده، در واقع امامت آنها را – در حضور و غيابشان- پذيرفته است و نه تنها با آنها دشمني نكرده بلكه در تمام امور، مستشاري مطمئن و بازويي اجرايي براي خلفا بوده است.. و در امر همكاري و مشاركت با خلفا در تصميم گيريها، از تمام صحابه ديگر پيشروتر و مقدم تر بوده است؛ چنانچه شيخ مفيد، ابواب خاصي را در كتابش به موضوع« قضاوتهاي امير المؤمنين در زمان خلافت ابوبكر و عمر» اختصاص داده است.[69]

علي(رض) در زمان خلافت ابوبكر، متولي و عهده دار اموال فيء و خمس غنائم بود. سپس به  حضرت حسن و بعد به حضرت حسين، و سپس به حسن بن حسن، و آنگاه به دست زيد بن حسن سپرده شد.[70]

علي (رض) همواره- در حضورشان، وزير و در غيابشان، جانشينشان بود؛ چنانچه در زمان خلافت ابوبكر (رض) خود به همراه حسن و حسين و ديگر اهل بيت ، در جنگ مرتدين تحت فرماندهيش، او را همراهي كردند و غنايم و هداياي جنگي و جاريه ها را از او قبول و دريافت نمودند؛ چنانچه ابوبكر، كنيزي به نام «ام حبيبه بنت ربيعه» را – كه او را «صهباء» مي ناميدند- كه در جنگ عين التمر، ‌به فرماندهي خالد بن وليد به اسارت گرفته شده بود،‌ به علي هديه داد و دو فرزند به نامهاي عمر و رقيه  از آن زاده شدند.[71]

ابوبكر (رض) همچنين ، خوله بنت جعفر ابن قيس كه در جنگ يمامه – جنگ با مرتدين- به اسارت گرفته شد، به علي(رض) بخشيد و بهترين فرزندش بعد از حسنين،‌ محمد بن حنفيّه از او زاده شد.[72]

در زمان خلافت عمر (رض) نيز چنين كردند و چنانچه آورده اند :« حسن بن علي تحت فرماندهي عمر بن خطاب و توجيهات و ارشاداتش ، در لشگري كه براي جنگ با ايرانيان تدارك ديده بود شركت كرد ... و آورده اند اين حسن بوده كه با توجيهات عمر ، اصفهان را فتح كرد».[73]

و يا – چنانكه تواريخ آورده اند – علي (رض) ، سه بار جانشين عمر(رض) در غيابش بوده است:« در سال 15 هجري زماني كه عمر بن خطاب مي خواست به شام و فلسطين برود ، با ديگر اصحاب (همچون هميشه) مشورت كرد كه علي – عليه السّلام- او را از اين كار( همچون زماني كه مي خواست به روم و ايران برود ) منع نمود و به او فرمود : از اينجا خارج نشو ! همانا تو داري به طرف دشمني درنده و وحشي مي روي ! عمر گفت : من قبل از مرگ عبّاس بن عبدالمطّلب ، بر دشمن پيشي مي گيرم . شما اگر عبّاس را از دست بدهيد، شرّ ، ‌شما را در هم مي كوبد و شما پراكنده مي شويد ، همانگونه كه طناب از هم باز مي شود ! پس عمر شخصاً‌ به فلسطين مي رود و علي – عليه السّلام- به جانشيني او در مدينه باقي مي ماند ».[74]

در سال 14 هجري نيز ، زماني كه عمر (رض) خواست به جنگ عراق برود .. و در سال 17 هجري نيز ، زماني كه به ايله رفت، در غيابش جانشين او بود .[75] 

و به همين دليل بود كه علي(رض) – زماني كه خواستند با او بيعت كنند – فرمود:« و أنا لكم وزيراً خير لكم مني أميرا»؛[76]  

« واگر من وزير شما باشم ،‌ بهتر از اين است كه امير باشم»..

حضرت علي و فرزندانش رضی الله عنهم ، از حضرت عمر (رض) نيز هدايا و غنايم جنگي دريافت مي كردند ؛ چنانچه عمر (رض) ، در جنگ با ايرانيان ، شهر بانو دختر يزد گرد ساساني را به حسين (رض) بخشيد كه تنها باقيماندة واقعة كربلا – زين العابدين – از او زاده شد.[77]

و در زمان خلافت عثمان نيز، همينطور.. چنانچه بسياري از اهل بيت ، مسؤوليتهايي كه عثمان (رض) بدانها سپرده بود ، قبول مي كردند.. مثلاً إبن عبّاس در سال 35 هجري از طرف او ، امير حج مي شود ،[78]و باز هم ، همو در جنگهايي كه در سال 26هجري در آفريقا به وقوع پيوست ، شركت داشت.[79] و در جنگهاي برقه و طرابلس و آفريقا ، حسن و حسين ، و پسر عموي شان عبدالله بن جعفر، و پسر عموي پيامبر و پدرشان عبدالله بن عبّاس ، همگي به دستور عثمان (رض) تحت فرماندهي عبدالله بن أبي سرح شركت داشتند .[80]  و باز هم همانها، در جنگهاي خراسان و طبرستان و گرگان، تحت فرماندهي سعيد بن عاص شركت داشتند و ديگر غزوات و معركه ها [81]..

و همچون سابق ، هدايا و غنايم جنگي را از او قبول مي كردند؛ چنانچه «ممقاني» از علي بن موسي الرضا – امام هشتم – روايت كرده :« زماني كه عبدالله بن عامر بن كريز، خراسان را فتح كرد ، دختر پادشاه عجم را به اسارت گرفت و آن را نزد عثمان بن عفان آورد. پس او را به حسن بخشيد و تا زماني كه وفات يافت، نزد حسن بود».[82]

آورده اند :« علي (رض) اوّلين كسي بود كه از او – زماني كه مردم بر او شوريدند – دفاع نمود و سپس دو فرزندش و برادر زاده اش عبدالله بن جعفر و غلامش قنبر را براي دفاع از او در منزلش باقي گذاشت».[83] و بعد از اينكه با دست و زبان از او دفاع طولاني كرد و ديد ديگر فايده اي ندارد ، كنار كشيد»؛[84] به طوري كه خود مي گويد :« والله لقد دفعت عنه حتي خشيت أن أكون آثما»؛[85] « به خدا قسم ! آن قدر از او دفاع كردم كه ترسيدم گناهكار شوم!»..

تمام اين شواهد ، بيانگر اين حقيقت است كه علي (رض) و فرزندانش ، آنها را بر حق مي دانستند و بر امامت و ولايتشان ، مهرتآييد مي گذاشتند.. با آنها مشورت و تحكيم خويشاوندي مي كردند .. و از طرفي هم ، با معاويه و پسرش يزيد- با آن همه قدرتي كه داشتند – جنگيدند و جنگ را تا شهادتشان ادامه دادند و حق را هرگز رها نكردند.. علي(رض) و فرزندانش، هيچگاه آنها را تنها نگذاشتند و از آنها – و ساير اصحاب رسول خدا (ص) – جدا نگشتند ، و همانگونه كه قرآن به آنها اشاره مي كند :« رحماء بينهم » و «أذلة علي المؤمنين »، دلسوز و يار و ياور همديگر بودند ..

چطور ممكن است ،‌ علي (رض) خود را از رفقايش جدا كند ،‌در حاليكه- بارها و بارها – زنگ خطر تفرقة مسلمانان را مي نواخت و شديداً هشدار مي داد ؛ چنانچه مي فرمايد:« ألزموا السواد الأعظم فإن يد الله علي الجماعه و إياكم و الفرقه فإن الشاذ من الناس للشيطان كما أن الشاذ من الغنم للذئب ، ألا من دعا إلي هذا الشعار فاقتلوه و لو كان تحت عمامتي هذه».[86]

« از سواد أعظم ( و جماعت بيشتر مسلمانان ) پيروي كنيد ؛ زيرا دست خدا بر جماعت (مسلمانان) است،‌ و از مخالفت و جدايي (از جماعت ) حذر كنيد كه جدا شده و تنها مانده از مردم ، نصيب شيطان مي شود ، همانگونه كه گوسفند جدا شده و باقي مانده از گله ، ‌نصيب گرگ مي شود . پس آگاه باشيد كه هر كس به اين شعار (يعني جدايي از مسلمانان ) دعوت كند ، او را بكشيد ، حتي ( اگر من باشم و) زير اين عمّامة من باشد!».

 

اقتداي  حضرت علي(رض) به خلفا در نمازهايش:

 علي (رض) همچنين نمازهاي پنجگانه اش را پشت سر خلفا  مي خوانده است ؛[87] چنانچه شيخ حرّ عاملي مي گويد:« قد أنكح رسول الله معهم و صلّي علي عليه السلام وراءهم».[88]

« رسول خدا (ص) با آنها (يعني خلفا) مناكحت نموده و علي به امامت آنها و پشت سرشان نماز خوانده است».. شيخ طوسي نيز مي گويد :« در اين ( يعني اقتداي علي به آنها در نمازش) هيچ شكي نيست و بر ما كاملاً آشكار است».[89]

اگر كسي با خلوص نيّت به اين حقيقت بنگرد كه علي(رض) – با آن همه بزرگواري و فضيلتش – پشت سر خلفا نماز خوانده و آنها را به عنوان امام خود – چه در امور سياسي و چه در امور ديني – قبول فرموده، بايد به فضيلت و بزرگواري خلفا اذعان نمايد .[90]

آيا غلاة و افراطي ها ‌اين لياقت را دارند كه علي (رض) در نمازش به آنها اقتدا كند؟! در حاليكه علي (رض) با اين كارش، آن لياقت و شايستگي را براي خلفا به اثبات رسانده است.. آيا اين نيز – به قول بعضي ازافراطي ها – مي تواند تقيّه به حساب بيايد؟ جوابش را از سيّد عبد الحسين شرف الدين – از علماي مشهور شيعه- مي شنويم كه در كتابش « أجوبه مسائل موسي جار الله » آورده است:

« أما صلاته وراء أبي بكر و عمر فليست تقية، ‌إذ حاشا للإمام أن يجعل عبادته تقية، ‌و يجوز للشيعي أن يقتدي بالسني».[91]

« اما نماز امام،‌ پشت سر أبوبكر و عمر از راه تقيّه نبود؛ زيرا امام دور تر از آن است كه عبادتش را به طور تقيّه انجام دهد. بنا براين جايز است كه شيعي در نمازش به سنّي اقتدا كند »..

حال به فرض محال، اينكه علي (رض) در دوران خلافتشان – زماني كه خلفا زنده بودند- با همگي شان از راه تقيّه رفتار نموده باشد و كارهايش را قبلاً به دلخواه خود انجام نداده باشد ، پس چرا بعد از شهادت يا وفاتشان ، نظرات و اقداماتش نسبت به آنها فرق نكرد! مگر از مرده ی آنها هم مي ترسيد؟!

باري! علي(رض) بارها و بارها بعد از خلافت هر خليفه اي – در خلوت و ملأ عام – از آنها تمجيد و ستايش كرده است.. تمام اينها يك طرف ، و مصاهرات و فاميلي بين آنها و نيز نامگذاري فرزندانش به نامهاي خلفا، طرف ديگر!

مصاهرت و پيوندهاي خويشاوندي بين خلفا و ائمه : 

بين خانوادة پيامبر(ص) و هر چهار خليفه،  پيوند و رابطة خويشاوندي محكمي بر قرار بود؛ ‌به گونه اي كه عايشه – رضي الله عنها- دختر أبوبكر ، همسر پيامبر(ص) بود.. سپس حفصه – رضي الله عنها- دختر عمر(رض) را به نكاح خويش در آورد[92].. و از طرفي دخترش فاطمه – رضي الله عنها- را به ازدواج علي(رض) در آورد كه چهار فرزند از آنها به جاي ماندند: « حسن» ، «حسين»،‌ «ام كلثوم» و «زينب».. همچنين دختر ديگرش ، رقيّه – رضي الله عنها- را به نكاح عثمان‌ (رض) در مي آورد كه نتيجه اش فرزند پسري به نام عبدالله بود كه در سنّ هفت سالگي در اثر زخم شديدي كه از منقار خروس به چشمش اصابت كرد، ‌وفات يافت.. و چون رقيّه نيز در سال دوم هجري در مدينه وفات يافت،‌ پيامبر(ص) دختر ديگرش ، ام كلثوم – رضي الله عنها- را به همسري اش در آورد و چون ام كلثوم نيز پس از چندي از دنيا رفت ، پيامبر (ص) فرمود :« اگر دختر ديگري داشتم ، باز به عثمان مي دادم‌»، [93] و لذا ملقّب به «ذوالنورين» گرديد.[94]

در واقع پيامبر(ص) داماد أبوبكر و عمر مي باشد..و علي و عثمان نيز ، داماد پيامبر (ص) ميباشند.[95]

و امّا خود علي (رض) نيز، دخترش ام كلثوم را به ازدواج عمر(رض) در آورده كه صاحب نوه اي به نام «زيد» از ازدواج عمر و ام كلثوم شده است.[96]

همچنين زماني كه جعفربن أبي طالب – برادر علي(رض) – به شهادت رسيد، همسرش أسماءبنت عميس، به ازدواج أبوبكر در مي آيد كه نتيجة آن ، پسري به نام «محمّد بن أبي بكر » مي باشد كه علي (رض) او را بعدها به ولايت مصر منصوب مي كند. زماني كه أبوبكر(رض) وفات مي يابد، علي (رض)  همسرش را به نكاح خود در مي آورد و فرزندي به نام «يحيي» از او متولد مي شود.[97] 

همچنانكه در خطبة 67 نهج البلاغه آمده است ، محمّد فرزند أبوبكر(رض)، ‌مورد علاقة فراوان علي(رض) بود و در كنار فرزندان خود ،‌ او را بزرگ كرد و به هنگام خلافتش ، او را به زمامداري مصر منصوب نمود. وقتي دو دختر يزدگرد را به مدينه آوردند، عمر (رض) يكي را به عقد حسين و ديگري را به عقد محمّد پسر أبوبكر درآورد. حسين از شهربانو، « زين العابدين» را صاحب شد، و محمّدبن أبي بكر نيز از همسرش ، صاحب پسري به نام قاسم گشت و بنا بر اين ،‌آن دو ، ‌پسر خالة هم بودند[98] .. قاسم نيز بعدها با دختر عموي خود «أسماء» - دختر عبدالرحمن بن أبي بكر- ازدواج كرد و از وي دختري به نام«أم فروه» به دنيا آورد كه همسر امام باقر و مادر امام صادق گرديد و از اين جهت امام صادق (رض) فرمود:« ولدني أبوبكر مرتين! »؛[99]« أبوبكر از دو جهت جدّ من است !»..

و قرابت ديگر – كه تمام اهل انصاب و تواريخ آورده اند- ازدواج حسين بن علي (رض) با حفصه دختر عبدالرحمن بن أبي بكر ، نوه أبوبكر (رض) است كه پس از شهادت حسين ، با عبدالله بن زبير ازدواج كرد..

همچنين ام كلثوم ،‌دختر جعفربن أبي طالب (رض) همسر أبان ، پسر عثمان بن عفّان بود.[100] و سكينه دختر حسين (رض) و نوه علي(رض) ، همسر زيد، ‌پسر عمرو بن عثمان- نوه عثمان(رض)- بود كه بعد از وفات شوهرش، از او ارث برد. [101]

همچنين نوه دوم علي (رض) – فاطمه دختر ديگر حسين(رض) – همسر نوه ديگر عثمان(رض) عبدالله بن عمروبن عثمان بود كه بعد از وفات حسن نوه علي(رض) – پسر حسن بن علي- با او ازدواج كرد و فرزندي به نام محمّد آورد.[102]

همچنين نوة حسين بن علي (رض) – أم قاسم دختر حسن مثني- همسر نوة ديگر عثمان (رض) -  مروان پسر أبان بن عثمان- بود كه او هم پسري به نام محمّد بن مروان به دنيا آورد.[103]

آيا اين مصاهرات و پيوند هاي خويشاوندي ، ‌همگي دليل بر رضايت و دوستي و برادري بين خلفا و علي (رض) و فرزندانش نيست ؟! اگر چنين نبوده ، چرا بعد از وفات خلفا اين پيوندها و مصاهرات ، همچنان بين فرزندانشان ادامه داشت؟!..

نامگذاري فرزندان علي(رض) به نامهاي خلفا:

مسلّم است ، هر انساني، ‌نام نيكو و داراي معاني خوب، ‌و يا نام اشخاص مورد علاقه اش را براي فرزندانش انتخاب مي كند ؛ مثلاً اكثر شيعيان نام ائمه را براي فرزندانشان بر مي گزينند كه نشانة علاقه و ابراز محبّت بديشان است ..زماني كه به منابع شيعه نگاه مي كنيم ، ‌مي بينيم كه خود ائمه نيز ، نام خلفا و ام المؤمنين عايشه را براي فرزندان خود انتخاب نموده و بدين وسيله ، محبّت و علاقة خود را نسبت به آنان – حتّي پس از وفاتشان نيز – عملاً نشان داده اند! .

نام سه تن از فرزندان علي (رض) ، أبوبكر ، عمر و عثمان بوده است كه همگي ‌همراه  برادرن ديگر خود ، حسين ، أبو الفضل و جعفر،‌ در واقعه كربلا به شهادت رسيدند[104] .. امّا مي بينيم كه از آنها به خاطر نامشان – با اينكه همه آنان از كربلاء و شهدايش سخن مي گويند – هيچ نامي برده نمي شود!!.

 نام دو تن از فرزندان حسن بن علي (رض)، ‌أبوبكر و عمر بوده است كه أبوبكر نيز، ‌همراه عموهايش در كربلاء به شهادت مي رسد[105].. امّا از او نيز – تنها به خاطر نامش – نامي برده نمي شود!! .

 نام دو تن از فرزندان حسين بن علي (رض) نيز ، أبوبكر و عمر بوده است كه آن دو نيز همراه با پدر و عموها و برادرانشان ، در همان واقعة كربلا به شهادت مي رسند[106] .. امّا باز هم به خاطر نامشان ، از آنها ذكري به ميان نمي آيد !!.

نام دو تن از فرزندان علي بن حسين (رض) – ملقّب به زين العابدين كه يكي از كنيه هاي او نيز «أبو بكر» بوده است [107] - عمر و عايشه بوده است.[108]

 نام سه تن از فرزندان موسي بن جعفر (رض) – ملقب به كاظم – أبوبكر و عمر و عايشه بوده است.[109]

نام يكي از كنيه هاي علي بن موسي (رض) – ملقّب به رضا – أبوبكر بوده است .[110]

 نام يكي از فرزندان علي بن محمّد – ملقّب به هادي - عايشه بوده است.[111]

... و موارد ديگر[112] ...

 نتيجه اي كه مي توان گرفت، اين است كه بر خلاف باورهاي رايج بين افراطي ها و تكفيري هاي شيعه – كه معتقدند علي(رض) و شيعيانش از خلفا و يا احياناً از ديگر صحابه ناراضي بوده و بين آنها كينه و دشمنی وجود داشته –  قطعاٌ هيچگونه كدورتي  ميان آنان وجود نداشته است ...

منابع: 

[1] الغارات ثقفي كوفي ، ج 1 ، ص 306و 307 _ مستدرك نهج البلاغه ، شيخ كاشف الغطاء ، چاپ لبنان، ص 119و 120 – منار الهدي ، علي بحراني ، ص 373 – ناسخ التواريخ ، ميرزا تقي خان سپهر ، ج 3 ، ص 532- همچنين با كمي تفاوت نامة 62، نهج البلاغه شرح فيض الإسلام .. سيّد بن طاووس ، در كتاب خود « كشف المحجّه » و شيخ كليني نيز در « الرسائل » موضوع را با اين عبارت آورده اند:« و كان عمر مرضي السيره من الناس عند الناس؛ عملکردعمر ،از نظر عموم مردم ، پسنديده و موجب رضايت بود»..

[2]   الغارات، ج1، ص 210 – ناسخ التواريخ ، ميرزا تقي سپهر ، ج3، ص241 ، چاپ ايران- الدرجات الرفيعه ، سيّد علي خان شوشتري ، ص336- إبن أبي الحديد شيعي در شرح نهج البلاغه و نيز شيخ مجلسي در مجمع البحار خود ، با كمي تفاوت : « أميرين صالحين عملا بالكتاب و السنه و أحسنا السيره و لم يعدوا السنه ثم توفاهما الله عز وجل رضي الله عنهما » آورده اند .. و در وقعه الصفين ، ص201 چنين آمده است : « أحسنا السيره و عدلا في الأمه ؛ « آن دو رفتار نيكو داشته و در بين امّت ،  به عدالت رفتار كردند »..

  [3]  شرح نهج البلاغه ، إبن ميثم بحراني، جزء31، ص488 ، چاپ ايران – در وقعه الصفين با اين تفاوت آمده است : « و إن المصاب بهما لجرح في الإسلام شديد رحمهما الله و جزاهما بأحسن الجزاء »..( وقعه الصفين ، نصر إبن مزاحم ، ص 89) .. 

[4]  شرح نهج البلاغه ، ميثم بحراني ، ص 400. 

[5]  شرح نهج البلاغه ،‌إبن أبي الحديد ، ج1 ،ص332.

[6]  همان، ج1، ص130- كتاب الشافي ، علم الهدي، ص428- وقعه الصفين، نصربن مزاحم، ص91- حماسة حسيني، مرتضي مطهري، ج3، ص124و125.. و عبارت آن: « لا حاجه لنا إلي خيلك و رجلك ، لولا أنا رأينا أبابكر لها أهلا لما تركناه » و در روايتي ديگر آمده:« لا والله لا أريد أن تملأها عليه خيلا و رجلا و لو لا أننا رأينا أبابكر لذلك أهلا ما خليناه و إياه ». سيّدبن طاووس نيز – از علماي معروف شيعه – در كتاب خود «كشف المحجه » روايتي را از زبان خود علي(رض) نقل مي كند كه حاكي از اين است:  « گروهي پس از وفات رسول خدا (ص) نزد علي آمدند و اظهار پشتيباني و ياري از او كردند و خواستند تا علي براي به دست گرفتن زمام  امور، تلاش كند وبا ديگران به مخالفت برخيزد ، ولي او از اين كار خودداري نمود».

[7]  روضه الصفا ، ميرخواند ، از تواريخ شيعه به زبان فارسي ، ص 206.

[8]  تلخيص الشافي ، طوسي ، ج2، ص428. 

[9]  همان مأخذ ..و متن آن : فقال له : قر! فإنه ليس عليك إلا نبي و صديق و شهيد !

[10]  كتاب الشافي ، علم الهدي ، چاپ با تلخيص ، ص428.

[11]  نهج البلاغه ، شرح فيض الإسلام ، جزء 4 ، كلام 219- شرح إبن أبي الحديد ، ج3 ، ص92 ، جزء 12- شرح أبن ميثم بحراني ، ج4، ص96و97 – شرح صبحي صالح ، ص350 – شرح محمّد عبده ، ج2 ص322- شرح فارسي ج4 ، ص712- الدره النجفيه ، دنبلي و علي نقي ، ص257.. در بعضي نسخ « لله بلاد فلان » آمده است..

[12]  نهج البلاغه ، شرح فيض ، جزء 6 ، كلام 459- شرح إبن أبي الحديد ، ص 519 – شرح صبحي صالح ،ص 557- شرح عبده ، ج4 ، ص107- شرح إبن ميثم ،ج5 ،ص463- الدره النجفيه ، ص 394. 

[13]  نهج البلاغه ، شرح فيض ، كلام 134- شرح صبحي صالح ص193- شرح إبن أبي الحديد، ج2 ، جزء 8 ، ص369و370.

[14]  نهج البلاغه ، شرح فيض ، جزء3 كلام146- شرح صبحي صالح ، ص203و204.

[15] الأخبارالطوال ، أحمد بن داود دينوري ،ص152.

[16]  الشافي في الإمامه، سيّد مرتضي علم الهدي ، ص213 – شرح نهج البلاغه ، إبن أبي الحديد ، ج4، ص 82. 

[17]  الشافي ، علم الهدي ، ص 171 – تلخيص الشافي ، طوسي ، ج2 ، ص428، چاپ ايران – معاني الأخبار ، إبن بابويه ، چاپ ايران ، ص117- شرح نهج البلاغه ، إبن أبي الحديد ، ج3، ص147.

[18]  عيون أخبار الرضا ، إبن بابويه قمي ، چاپ تهران، ج1، ص 313- معاني الأخبار ، ص110، چاپ ايران – تفسير امام حسن عسگري.

[19]  نهج البلاغه، شرح فيض الإسلام ، كلام 164- شرح صبحي صالح ، ص234.

[20]  البرهان، بحراني ، ج1 ص240.

[21]  جلاء العيون، شيخ مجلسي، ج1، ص 393، چاپ تهران- منتهي الآمال،‌ شيخ عباس قمي، ج2،‌ص 212 چاپ ايران- الفصول المهمه في معرفه أحوال الأئمه، ابن صباغ، ص 163 چاپ تهران.

[22]  كشف الغمه في معرفه الأئمه ، اربلي،‌ج2، ص 78،‌چاپ تبريز.

[23]  روايت تذهيب شمشير با طلا و همراهي أبوبكر با پيامبر(ص) در غار.

[24]  الإحتجاج ، طبرسي ، ص230 ، چاپ كربلا ، تحت عنوان « احتجاج أبي جعفر بن علي الثاني في الأنواع الشتي من علوم الدينيه».

[25]  فروع كافي ، كليني ، ج8 ، ص 209.

[26]  إحقاق الحق ، قاضي نور الله شوشتري ، ج1 ، ص 16 ، چاپ مصر .

[27]  فروع كافي ، كتاب المعيشه، ج5، ص68.

[28]  الشافي، سيّد مرتضي علم الهدي ، ص238- شرح نهج البلاغه، ج4، ص140، چاپ بيروت.

[29]  روضة كافي ،كليني،ج8 ، ص101، چاپ ايران تحت عنوان « حديث أبي بصير مع المرأه» و عبارت آن :« فقال لها: توليهما ! قالت: فأقول لربي إذا لقيته: إنك أمرتني بولايتهما؟ قال: نعم! »..

[30]  روضة كافي ، كليني ، ج8، ص325و326- اسلام شناسي ، شريعتي، ص243.

[31]  در همين جا بود كه اين آيات نازل گشتند:« لقد رضي الله عن المؤمنين إذ يبايعونك تحت الشجره..» و « إن الذين يبايعونك إنما يبايعون الله يد الله فوق أيديهم».. ( الفتح /8 و 10) .

[32]   حياه القلوب ، مجلسي ، ج2 ، ص424، چاپ تهران.

[33]  بيشتر كتبشان ، مملو از تلعين و تكفير و توهين به خلفا و امهّات المؤمنين است.. تنها به عنوان نمونه ، يك مورد را – كه نسبت به سايرين ، قابل ذكر است – باز گو مي كنيم؛ « عايشه چهل دينار از خيانت خودش جمع كرد !!».. ( مشارق أنوار اليقين ، إبن رجب البرسي، ص86).

[34]  تفسير الحسن العسگري ، ص164و165، چاپ ايران.

[35]  الإرشاد، شيخ مفيد ، ص268، تحت عنوان « ذكر إخوه امام باقر».  

[36]  مقاتل الطالبين ، اصفهاني ، ص29، چاپ بيروت .

[37]  ناسخ التواريخ ، ميرزا تقي خان سپهر معروف به لسان الملك ، ج2، ص590 ، تحت عنوان «احوال امام زين العابدين».

 38رجال الكشي ، ص18و20 ، چاپ كربلا .

[39]  روضة كافي ، ج8 ، ص245.

[40]  رجال الكشي ، ص 70.

[41]  مجالس المؤمنين، شوشتري،ص89.

[42]  الأمالي ، شيخ طوسي، ج1،ص38.

[43]  جلاء العيون ، مجلسي ، ج1، ص 169، 176، چاپ تهران –  مناقب ، إبن شهرآشوب مازندراني، ج2، ص20، تحت عنوان « تزويج فاطمه با علي»، چاپ هند.

[44]  مناقب ، خوارزمي ،‌ص251و252- كشف الغمه ، أربلي ، ج1، ص358، چاپ تبريز، - جلاءالعيون ، مجلسي ، ج1، ص 184- بحار الأنوار ، مجلسي، ج1، ص38و39.

[45]  كشف الغمه، ج1،‌ص 348و349- بحارالأنوار، ج1، ص47و48.

[46]  جلاء العيون ، مجلسي، فصل تزويج امير المؤمنين و فاطمه ، ص103و104- بحار الأنوار ، ج43، ص93و119و130- الأمالي، ج1ص39- كشف الغمه، ج1،ص359و471تا484- مناقب، خوارزمي، فصل20، ص252و253.

[47]  الأمالي ، ج1، ص39- مناقب إبن شهرآشوب، ج2،ص20- جلاء العيون، ج1،ص176، چاپ كتابفروشي اسلامية تهران.

[48]  منظور سپاه تبوك بود كه در آن لحظات سخت ، تمام دارايي خود را براي تجهيز آن بخشيد.

[49]  تاريخ المسعودي شيعي ، ج3،‌ص51، چاپ مصر – ناسخ التواريخ ، ميرزا محمّد تقي خان سپهر، ج5 ، ص144، چاپ تهران.

[50]  تاريخ يعقوبي ،‌ج2، ص117.

[51]  الأمالي، طوسي، ج1،ص107.

[52]  الأمالي ، طوسي، ج1،ص107- جلاء العيون ، مجلسي، ص235و242.

[53]  جلاء العيون، ص237.

[54]  كشف الغمه ،ج1،ص504.

[55]  كتاب سليم بن قيس ، ص353.

[56]  همان،ص255.

[57]  « تقيّه از تهمتها و بلكه از ستمهاي بزرگي است كه افراطي هاي شيعه در حقّ ائمّه روا داشته و مي دارند كه صدها حكم بر خلاف آنچه كه خدا نازل فرموده به نامشان ساخته و پرداخته اند ، در حاليكه از آن بيزارند!‌ آنها هر جا حكمي از ائمّه را موافق آرزو و سليقة خويش نبينند ، آن را حمل بر تقيّه مي كنند و به ائمّه مي چسبانند!.

[58]  الغارات ثقفي ، ص302- مستدرك نهج البلاغه ، شيخ كاشف الغطاء ، چاپ لبنان ، ص 119و 120- همچنين با كمي تفاوت نامة 62، نهج البلاغه شرح فيض الإسلام – منار الهدي ، علي بحراني ، ص373- ناسخ التواريخ ، ج3 ، ص532 .

[59]  الأمالي ، شيخ طوسي، ج2، ص121، چاپ نجف .

[60]  قاموس قرآن ، سيّد علي اكبر قريشي ، ج1، ص254.

[61]  نهج البلاغه ، شرح فيض الإسلام ، خطبة 34.

[62]  كتاب سليم بن قيس، ص367، چاپ ايران.

[63]  همراه با راستگويان ، تيجاني ، ترجمة مهري ، ص337.

[64]  نهج البلاغه، شرح فيض ، جزء1، كلام32.

[65]  أصول كافي ،كليني، باب الكذب .

[66] نهج البلاغه ، شرح فيض، كلام 176.

[67]  همان ، كلام24.

[68]  همان ، كلام37.

[69]  نگاه شود به «الارشاد» مفيد ، فصل«قضايا امير المؤمنين في إمارة أبي بكر» ، ص107،  و فصل ««قضايا امير المؤمنين في إماره عمر بن الخطاب»، ص109، چاپ ايران- همچنين رجوع شود به تاريخ يعقوبي شيعي، ج2 ، ص132 تا 138 و 158، تحت عنوان«عزم أبي بكر»، همچنين ص 151و152.

[70]  نهج البلاغه، ‌شرح إبن أبي الحديد،‌ج4، ص118.

[71] همان، ج2،‌ص118- الارشاد، شيخ مفيد،‌ص 186- عمده الطالب في انساب آل أبي طالب، إبن عنبه، ص 361، چاپ نجف.

[72]  عمده اطالب، فصل 3،‌ص352- حق اليقين ،‌مجلسي، ص213.

[73]  تتمه المنتهي ، عباس قمي ، ص390 ، چاپ ايران .

[74]  شرح نهج البلاغه ، إبن أبي الحديد ، ج2 ، جزء8 ، ص370.

[75]  البدايه و النهايه ، ج7 ،ص35و55 ، چاپ بيروت – الطبري، ‌ج4، ص83 و159.

[76]  نهج البلاغه، شرح فيض الإسلام ، جزء2، كلام 91، شرح صبحي صالح ، ص136.

[77]   بحار الأنوار ، شيخ مجلسي، ج45،ص329-  عمده الطالب في أنساب أبي طالب ، إبن عنبه،‌فصل، ص192، تحت عنوان « عقب الحسين» - اصول كافي ،كليني، ج1، ص467- ناسخ التواريخ ، ميرزا محمّد تقي سپهر ، ج10،ص3و4.

[78]  تاريخ يعقوبي، ج2، ص176.

[79]  كامل بن أثير ،ج3،‌ص45.

[80]  تاريخ إبن خلدون، ج2،ص103.

[81]  همة تواريخ ذكر كرده اند.

[82]  تنقيح المقال في علم الرجال، ممقاني ، ج3،ص80 ، چاپ تهران .

[83]  شرح نهج البلاغه ، إبن أبي الحديد، ج10، ص581 ، چاپ قديم ايران.

[84]  همان ، تحت« بايعني القوم الذين بايعوا أبابكر» - شرح إبن ميثم بحراني ، ج4،ص354، چاپ تهران. 

[85]  نهج البلاغه ، شرح فيض، خطبة 240، شرح إبن أبي الحديد، ج3،ص286.

[86]  نهج البلاغه ،‌شرح فيض الإسلام ، جزء 2، كلام 127.

[87]  الإحتجاج، طبرسي، ص53- كتاب سليم بن قيس، ص253- مرآه العقول ، ‌مجلسي،‌ص388، چاپ ايران .

[88]  وسائل الشيعه ، كتاب الصلاه ، ص534.

[89]  تلخيص الشافي ، ص354، چاپ ايران.

[90]  البته اين رفتار تنها به علي (رض) اختصاص نداشته ، بلكه ديگر فرزندانش نيز با خلفاي وقت ،‌ نماز مي گزارده اند ، چنانچه در منابع شيعه و از جمله « وسائل الشيعه» آمده است .

[91]  نقل از «مشعل اتّحاد»، ‌تأليف محمّد رضا حكيمي و بي آزار شيرازي، ص26.

[92]  وسائل الشيعه ، كتاب الصلاه ، ص534.

[93]  منهاج السنّه ، إبن تيمه ، ج4- سبل السلام ، محمّد بن اسماعيل صنعاني، ج1 ، ص48.

  • [94]  مجالس المؤمنين ، قاضي نور الله شوشتري ( ملقّب به شهيد ثالث )، ص85- نهج البلاغه،‌شرح فيض الإسلام ،‌كلام 164- قرب الأسناد ،‌حميري ،‌ص6و7- منتهي الآمال ، ‌قمي ، ج1 ،‌ص108- تنقيح الرجال ، ممقاني، ج3، ص73- أميرالمؤمنين ، محمد جواد مغنيه ، ص256، تحت عنوان علي در عهد عثمان- اسلام شناسي، شريعتي ، ص172. 

[95]  در اين مورد نگاه شود به «حياه القلوب » ، مجلسي، ج2، باب51 ، ص588.

[96]  فروغ كافي ، كتاب الطلاق، ج6،ص115- الإستبصار، طوسي، أبواب العدّه، باب المتوفي عنها زوجها، ج3، ص353- تهذيب الأحكام ، كتاب الميراث ، ج9، ص262- حقيقه الشيعه، ‌مقدس اردبيلي، ص277، چاپ تهران، مجالس المؤمنين شوشتري، ص76و 82 و 85- منتهي الآمال، شيخ عباس قمي ، ج1، ص186، فصل6 ، تحت عنوان «ذكر أولاد أميرالمؤمنين» ، چاپ قديم ايران.

[97]  مجالس المؤمنين ، شوشتري ، مجلس چهارم – الإرشاد ، مفيد ،‌ص186.

[98] الإرشاد ، شيخ مفيد، ص253- منتهي الآمال، قمي، ج2،ص3- جلاء العيون، ‌مجلسي،‌ص673و 674.

[99]  كشف الغمه، ج2،‌ص120و147و 155و161- عمده الطالب،‌ص195- مشعل اتّحاد ،‌بي آزار شيرازي ،‌ص27.

[100]  المعارف ، ابن قتيبه دينوري،‌ص86.

[101]  همان، ص94- نسب قريش ، ‌زبيري ، ج4، ‌ص120- طبقات ،‌إبن سعد، ج6، ص349- جمهره أنساب العرب ، إبن حزم، ج1، ص86.

[102]  مقاتل الطالبين ، أبو الفرج إصفهاني ، ص202- ناسخ التواريخ ، ميرزا تقي خان سپهر، ج6، ص534- نسب قريش، ج4، ص114 – المعارف، ص93- طبقات، ج8 ، ص348.

[103]  نسب قريش ،‌ج2، ص53 – جمهره أنساب قريش، ج1، ص85 – كتاب المحبر، ‌بغدادي، ص438.

 

[104]  الإرشاد ، شيخ مفيد ،‌ص186، باب «ذكر أولاد أمير المؤمنين و عددهم و أسماءهم»- كشف الغمه ، أربلي ، ج1، ص440 و 575 و ج2، ص64- منتهي الآمال ، شيخ عباس قمي ،‌ج1، ص262 و 382- مقاتل الطالبين ، اصفهاني ، ص83 و 84 و 142 – جلاء العيون، مجلسي،‌ص570 و 582 ،‌ذكر «من قتل مع الحسين بكربلاء» - تاريخ يعقوبي ،‌ج2،‌ص213- الفصول المهمه،‌شيخ حرّ عاملي ، ص143،‌ منشورات الأعلمي تهران – عمده الطالب ، إبن عنبه،‌ ص356و361 ،‌چاپ نجف- تحفه الأحباب ، عباس قمي،‌ص 251و 252 .

[105]  الإرشاد ، ص194 – منتهي الآمال ، ج1،‌ص229و 240و 250 – مقاتل الطالبين ، ص87- تاريخ يعقوبي،‌ج2،‌ص228 – عمده الطالب،‌ص81 – الفصول المهمه ، ص166 – جلاءالعيون ، ص582 .

[106]  التنبيه و الإشراف ، مسعودي شيعي ، ص 263 – جلاء العيون ،مجلسي، ص582.

[107]  كشف الغمه ، ج2، ص74.

[108]  الإرشاد ، ص261 – كشف الغمه ، ج2 ، ص 90 و 105 – منتهي الآمال ، ج 2، ص43 و 622 – عمده الطالب ، ص194 – الفصول المهمه ، ص 209 .

[109]  الأرشاد، ص302 و303 – منتهي الآمال ،‌ج2، ص824 – كشف الغمه ، ج2 ، ج2،‌ص 216 و 217 و 237 – الفصول المهمه،‌ص 242 .

[110]  مقاتل الطالبين ،‌ص 561 و 562 .

[111]  همان ، ص334 – الفصول المهمّه ، حرّ عاملي ، ص283 .

[112]  بسياري از نوادگان و نتيجه هاي ايشان نيز ،‌ به نامهاي خلفا نامگذاري شده اند .. در اين مورد مي توان به « كشف الغمه في معرفه الأئمه» تأليف أربلي و نيز « مقاتل الطالبين » تأليف اصفهاني رجوع شود.

نوشته شده توسط حسینی در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ |
 
لعن صحابه و تطابق ان باقران

بسیار مشاهده شده است که اشخاص نه تنها به واژه و معنی لغات خوب توجه نمی کنند بلکه حتی بی توجه به آن ، این واژه ها بر سر زبان انان می افتد و مکررا از آن استفاده می کنند . یکی از این واژه های پر کاربرد در مذهب شیعه ، لعن و نفرین است. درحالی که این تفکر و نگرش بازتاب های سیاسی و اجتماعی غیر قابل جبرانی دارد که با اصل توحید در تضاد است.

لعنت درواقع به معنای این است که فردی ازدرگاه خدا طرد شود و از رحمت خدا دور شود و هیچ گاه بخشیده نشود و هیچ کس نمی تواند  به اوکمک کند و عاقبتی جز جهنم نخواهد داشت. (باید توجه داشت که واژه «لعنت» به معنای حرمان ابدی از چیزی و یا کسی است و در اصطلاح اسلامی ، به معنای حرمان ابدی از رحمت و مغفرت الهی است. )
« وَمَن یَلْعَنِ اللّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ نَصِیراً » « و هر که را خداوند نفرین کند ( و از درگاه مرحمت و محبّت خود براند ) کسی را نخواهی یافت که یاور او گردد ( و وی را از خشم خدا پناه دهد و برهاند ) . » (سوره نساء آیه۵۲)
درابتدا همه ی سوره هایی که واژه لعن در آن استفاده شده است آورده وسپس این واژه قرآنی را مورد بررسی قرار می دهیم و در نهایت هم الگوهای گفتاری قرآنی رابیان می کنیم.
سوره بقره آیه ۸۸ : لعن به خاطر کفر ، سوره بقره آیه ۸۹ : لعن به خاطر کفر به قرآن درصورتی که تصدیق کننده کتاب های آسمانی دیگر بود ، خطاب به اهل کتاب ، سوره بقره آیه ۱۵۹ :لعن برای کسانی که پنهان می دارند دلائل و هدایت فرو فرستاده شده از خدا و نیز آیات خدا را کتمان می کنند ، سوره بقره آیه ۱۶۱:لعن به خاطر کفر ، سوره آل عمران آیه ۶۱ :لعن به خاطر ستیز با پیامبر به واسطه علم و دانشی که به او رسیده است منظور همان قرآن است ، سوره آل عمران آیه ۸۷ :لعن به خاظر پذیرفتن آیین به غیر اسلام و راه کفر را در پیش گرفتن سوره نساء آیه ۴۶ : لعن برای برخی از یهودیان به خاطر کفرشان و مسخره کردن دین ، سوره نساء آیه ۴۷  : لعن برای اهل کتاب درصورتی که به قرآن ایمان نیاورد همان گونه که یهودیان درگذشته مورد لعن قرار گرفته اند ، سوره نساء آیه ۵۲ : لعن برای کسانی که بهره ای از کتاب های آسمانی دارند با این وجود به بتان و شیاطین ایمان می آورند ، سوره نساء آیه ۹۳ :لعن برای کشتن مومن به عمد ، سوره نساء آیه ۱۱۸:لعن برای شیطان ، سوره مائده آیه ۱۳ : لعن برای بنی اسرائیل به دلیل شکستن پیمانی که باخدای خود داشتند  ، سوره مائده آیه ۶۰ : لعن به خاطر شیطان پرستی و راه کفر را در پیش گرفتن ، سوره مائده آیه ۶۴ : لعن برای یهودیان به خاطر دروغ بستن برخدا ، سوره مائده آیه ۷۸ : لعن برای کافران بنی اسرائیل بر زبان داود و عیسی به خاطر سرکشی و از حد گذشتن ، سوره اعراف آیه  ۳۸ : لعن کفار در زمان قیامت برای همدیگر
سوره اعراف آیه  ۴۴ : لعن برای ظالمین درقیامت ، سوره توبه آیه ۶۸ : لعن برای کفار و منافقین ، سوره هود آیه  ۱۸ : لعن برای ظالمین و کسانی که بر خدا دروغ می بندند ، سوره هود آیه  ۶۰  : لعن برای اقوام کافر گذشته مثل عاد ، سوره هود آیه  ۹۹ : لعن برای اقوام کافر گذشته مثل فرعون  ، سوره رعد آیه  ۲۵ : لعن برای کسانی که پیمان خدا را نقض می کنند و پیوندهایی که باید حفظ شود را حفظ نمی کنند و در روی زمین فساد و تباهی می کنند ، سوره حجر آیه  ۳۵ : لعن برای شیطان ، سوره اسراء آیه ۶۰  : درخت لعن شده که منظور درختی است که در جهنم قرار دارد که برای لعنت شدگان است ، سوره نور آیه ۷ :لعن فرستادن افرادی که همسران خود را متهم به فحشاء می کنند در صورتی که  درغگوباشند درقسم خوردن ، سوره نور آیه ۲۳: لعنت برای کسانی که زنان پاکدامن ، بی خبر و مومن را به زنا متهم می کنند ، سوره قصص آیه ۴۲ : لعن برای فرعون و سپاهیانش ، سوره عنکبوت آیه  ۲۵ : لعن فرستادن کفار برای هم در روز قیامت ، سوره احزاب آیه  ۵۷ : لعن برای کفار ، سوره احزاب آیه  ۶۱ : لعن برای کفار ، سوره احزاب آیه ۶۴ :لعن برای کفار ، سوره احزاب آیه ۶۸ :لعن کفار برای همدیگر در روز قیامت ، سوره ص آیه  ۷۸ :لعن برای شیطان ، سوره غافر آیه   ۵۲ :لعن برای ظالمین در روز قیامت و زمانی که معذرت خواهی به درد آن ها نمی خورد ، سوره محمد آیه  ۲۳ : لعن برای کفار و کسانی که از خدا روی گردان می شوند ، سوره فتح  آیه ۶  :لعن برای منافقین
قرآن به غیر از این که افراد به خصوصی مثل فرعون و قارون و ابولهب و …که نامشان را ذکر کرده و برای ما مشخص نموده است که قطعا جهنمی می باشند ، در مورد هیچ شخصی صحبتی نیاورده و به صورت کلی و با ذکر اقوام و گروه ها بیان داشته است.
اصلا صحبت از بهشتی یا جهنمی بودن اشخاص خارج از دسترس انسان هاست (مگراینکه درقرآن نامی ازآنها به طور صریح برده شده باشد) این تنها در قدرت خداست و از مسائل غیب و پوشیده است ماخدا نیستیم. شاید فردی چند دقیقه قبل از مرگش موضع گیری خود را عوض کرده و انسان مومنی شده است شاید فردی چند دقیقه قبل از مرگش کفران کرده و کافر شده است. چون زمانی مورد لعن قرار خواهد گرفت که دیگر نتواند مسیر توبه و بخشش را در پیش گیرد ( و بر کفر خود حتی در زمان مرگ نیز اصرار داشته باشد .)
لعنت کلمه ای سنگین است یعنی پیش داوری قبل از محاکمه و دادگاه خداوندی و حکم صادر کردن قبل از حسابرسی . مسئله ای که در دستان خداست و تو آن را به عهده گرفتن.
توجه به نکاتی ، بسیار ضروری است:
۱- لعن تنها دست خداست و تنها او می داند که چه کسی بهشتی و جهنمی است و ما نمی توانیم نام کسی را قید کنیم مگر به صورت کلی بگوییم که خداگفته اگر کسی تا آخر عمرش این گونه باشد بهشتی است و اگر بر خلاف آن باشد مورد لعن خداست و جهنمی است.
۲- اگر خوب توجه شود تمامی گروه هایی که مورد لعن قرار می گیرند در یک جهت فکری و حرکتی هستند.
۳- نکته ای که دراین مورد جالب است تمامی گروه های اسلامی به غیر ازتشیع این قدر زبانش آلوده به لعن نبوده است با وجود کشته شدن انسان هایی که از دیدگاه گروه های دیگر امکان داشته مومن بوده (بدست گروه های شیعی) اما تشیع را مورد لعن قرار نداده اند.
۴- این تنها خداست که لعن را تعیین می کند و می فرستد و اگر زمانی فردی خود را به گروه کافران ملحق کند. اما نکته ای درمقابل آن باید تذکر داده شود : اگرامروز بگوییم درجهان کافر وجود دارد (هنوز من در این مورد شناخت کاملی پیدا نکرده ام و بحث کفر برایم مجهول است) این به معنای لعن برای او نیست چرا که در همان آیات ، دیگر راه های توبه برای او باز است مگر این که با دیدگاه کفر بمیرد که این برای ما مجهول است و چون خدا نیستیم نمی توانیم او را لعن کنیم . چگونه فهمیدیم که حجت ، کامل بر او تمام شده است و با نگاه کفر هم مرده است مگر ما خدا شدیم؟ هنوز دادگاه خدایی نیامده که برای افرادحکم صادرمی کنیم . می بینید چگونه افراد راه شرک را در پیش می گیرند؟! ما تنها می توانیم به افراد بگوییم که اگر کسی این چنین مسیری را در پیش بگیرد و با آن بمیرد مورد لعن خدایی قرار می گیرد اما نام شخص خاصی را ببریم و او را مورد لعن و نفرین قرار دهیم با روح اسلامی نمی خواند.
به این دوآیه خوب توجه کنید:
« ‏ إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَاءُ وَمَن یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِیداً ‏ » « ‏ بیگمان خداوند شرک ورزیدن به خود را ( از کسی ) نمی‌آمرزد و بلکه پائین‌تر از آن را از هرکس که بخواهد ( و صلاح بداند ) می‌بخشد . هر که برای خدا انباز بگیرد ، به راستی بسی گمراه گشته است ( و خیلی از حق پرت شده است ) . ‏»(سوره نساءآیه۱۱۶)
« ‏ یَوْمَ لَا یَنفَعُ الظَّالِمِینَ مَعْذِرَتُهُمْ وَلَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ ‏ » « ‏ آن روزی که عذرخواهی ستمگران بدیشان سودی نمی‌رساند ، و نفرین ( و طرد از رحمت خدا ) بهره آنان خواهد بود و سرای بد ( دوزخ ) از آن ایشان خواهد شد . ‏ » (سوره غافرآیه ۵۲)
اول خداوند می گوید که تمامی گناهان را از هرکس که خود بخواهد مگر شرک خواهد بخشید. دوم در آیه بعدی می گوید عذر خواهی برای ستمگر و کافر در روز قیامت به سود او نیست و سپس نتیجه در آن زمان برای او لعن است. اما آیا  روز قیامت در دستان ماست که بفهمیم چه کسی بهشتی یاجهنمی است؟! ( یا بفهمیم که چه کسی مورد رحمت خدا قرار می گیرد و چه کسی لعن می شود؟! ) پس هر فردی وقت و زمان دارد . برای همین هیچ شخصی حق لعن دیگران را ندارد و ما می بینیم که اگر پیامبری هم کسی و یا قومی را لعن می کند زمانی است که به فرمان خدا این این لعن را صادر می کند و یا زمان فرا رسیدن عذاب خداوندی برای آن قوم بوده است . و آن هاهم برعکس ما ، با وحی در ارتباط بوده اند .اما آیا ما با وحی در ارتباطیم؟ نیستیم ! پس باید همانند پیامبران در راه نجات انسان ها بکوشیم ؟ امکان دارد فردی در آخرین لحظات عمرش ایمان بیاورد و از گذشته خود توبه کند و در بهترین جایگاه ها در نزد خدا قرار گیرد و همان طور که عکس آن نیز امکان پذیر است.
صحابه وزنان پیامبردرقرآن
شگفت انگیز ترین مورد دراسلام این است که صحابه پیامبر آن یاران زیبای پیامبر به همراه زنان او مورد بدگویی ،لعن، ناسزا و مورد توهین و فحش قرار گیرند.
ببنیم چهره آنان درقرآن چگونه بیان می شود:
« « ‏ خداوند از مؤمنان راضی گردید همان دم که در زیر درخت با تو بیعت کردند . خدا می‌دانست آنچه را که در درون دلهایشان ( از صداقت و ایمان و اخلاص و وفاداری به اسلام ) نهفته بود ، لذا اطمینان خاطری به دلهایشان داد ، و فتح نزدیکی را ( گذشته از نعمت سرمدی آخرت ) پاداششان کرد . ‏ » (سوره فتح آیه۱۸)
خدا دقیقا بر طبق این آیه می گوید ازمومنان راضی بوده و از دل آن ها با خبر بوده است که با چه نیتی با تو بیعت می کنند.
«  محمد فرستاده خدا است ، و کسانی که با او هستند در برابر کافران تند و سرسخت ، و نسبت به یکدیگر مهربان و دلسوزند . ایشان را در حال رکوع و سجود می‌بینی . آنان همواره فضل خدای را می‌جویند و رضای او را می‌طلبند . » (سوره فتح آیه ۲۹)
صفات صحابه و یاران پیامبر این بوده که نسبت به کفار سر سختند نه نسبت به همدیگر ، درحالی که نسبت به هم دلسوز و مهربانند آن ها کسانی هستند که به دنبال رضای خدا هستند نه دنبال هوی و نفس خود.
« ‏ ولی پیغمبر و مؤمنانی که با او هستند ، با مال و جان خود به جهاد می‌پردازند ( تا خدا را از خود خوشنود سازند و دین خدا را بالا برند ) . همه خوبیها و نیکیها ( از قبیل : پیروزی و غنیمت دنیا ، و بهشت و کرامت آخرت ) از آن ایشان است ، و آنان بیگمان رستگارانند . ‏ » (سوره توبه آیات ۸۸ و۸۹)
صحابه پیامبر کسانی بودند که با جان و مال در خدمت پیامبر بودند و اصلا مسائل دنیوی و مادی برای آن ها اهمیت نداشته است و عجیب ترین موضوع در این آیه : خداوند خبر بهشتی بودن را برای آن ها می دهد.
« ‏ پیشگامان نخستین مهاجران و انصار ، و کسانی که به نیکی روش آنان را در پیش گرفتند و راه ایشان را به خوبی پیمودند ، خداوند از آنان خوشنود است و ایشان هم از خدا خوشنودند ، و خداوند برای آنان بهشت را آماده ساخته است که در زیر ( درختان و کاخهای ) آن رودخانه‌ها جاری است و جاودانه در آنجا می‌مانند . این است پیروزی بزرگ و رستگاری سترگ . ‏ » (سوره توبه آیه۱۰۰)
خداوند خشنودی خود و بهشتی بودن اولین مهاجرین و انصار که در سخت ترین شرایط ایمان آوردند و پشت پا به دینا و امکانات آن زدند و بدترین شکنجه ها در این راه دیدند ، اعلام می کند.
« ‏ خداوند توبه پیغمبر ( از اجازه‌دادن منافقان به عدم شرکت در جهاد ) و توبه مهاجرین و انصار ( از لغزشهای جنگ تبوک ، مثل کُندی و سستی اراده و اندیشه بد به دل راه دادن و آهنگ بازگشت از نیمه راه جهاد ) را پذیرفت . مهاجرین و انصاری که در روزگار سختی ( با وجود گرمای زیاد ، کمی وسیله سواری و زاد ، فصل درو و چیدن محصول خود ) از پیغمبر پیروی کردند ( و همراه او رهسپار جنگ تبوک شدند ) بعد از آن که دلهای دسته‌ای از آنان اندکی مانده بود که ( از حق به سوی باطل ) منحرف شود .  ( در این حال ) باز هم خداوند توبه آنان را پذیرفت . چرا که او بسیار رؤوف و مهربان است .  » (سوره توبه آیه۱۱۷)
این جا نه تنها خداوند می گوید توبه مهاجرین و انصار را ، بلکه توبه پیامبر را هم می پذیرد و در یک ردیف و کنار هم ، آن ها را بیان می کند و سپس از دوران سخت آن هابیان می کند ، دروانی که آن قدر طاقت فرسا و سخت بوده که بعضی زمان ها آن ها را متمایل به کفر می کرده است اما باز ، زود توبه برگشت برای آنهارخ می داده است .
« ‏ همچنین غنائم از آنِ فقرای مهاجرینی است که از خانه و کاشانه و اموال خود بیرون رانده شده‌اند . آن کسانی که فضل خدا و خوشنودی او را می‌خواهند ، و خدا و پیغمبرش را یاری می‌دهند . اینان راستانند . ‏‏ آنانی که پیش از آمدن مهاجران خانه و کاشانه ( آئین اسلام ) را آماده کردند و ایمان را ( در دل خود استوار داشتند ) کسانی را دوست می‌دارند که به پیش ایشان مهاجرت کرده‌اند ، و در درون احساس و رغبت نیازی نمی‌کنند به چیزهائی که به مهاجران داده شده است ، و ایشان را بر خود ترجیح می‌دهند ، هرچند که خود سخت نیازمند باشند . کسانی که از بخل نفس خود ، نگاهداری و مصون و محفوظ گردند ، ایشان قطعاً رستگارند . ‏ » (سوره حشرآیات ۸و۹)
در این آیه صفات بارز و زیبای انصار را بیان می کند ، آنانی که با میل و رغبت و با وجود نیازمندی خود ، مهاجرین را بر خود ترجیح می دهند و امکانات مادی و رفاهی در اختیار دیگران قرار رمی دهند و چشم طمعی به آن ندارند.
« ‏ چرا در راه خدا نباید ببخشید و خرج کنید ، و حال این که ( اموال شما امانتی بیش نیست و تا آخر در دست شما نمی‌ماند ، و همه چیزهای ) برجای مانده آسمانها و زمین به خدا می‌رسد ؟ کسانی از شما که پیش از فتح ( مکّه ، به سپاه اسلام کمک کرده‌اند و از اموال خود ) بخشیده‌اند و ( در راه خدا ) جنگیده‌اند ،  ( با دیگران ) برابر و یکسان نیستند . آنان درجه و مقامشان فراتر و برتر از درجه و مقام کسانی است که بعد از فتح ( مکه ، در راه اسلام ) بذل و بخشش نموده‌اند و جنگیده‌اند . اما به هر حال ، خداوند به همه ، وعده پاداش نیکو می‌دهد ، و او آگاه از هر آن چیزی است که می‌کنید . ‏ » (سوره حدیدآیه۱۰)
ایمان و درجه مهاجرین و انصار که از ابتدا و در بدترین شرایط با پیامبر بوده اند و سختی و رنج و شکنجه و تبعید و فقر را کشیده اند و برای آن ها تنها رضای خدا مهم بوده است برتر از کسانی است که حال   در زمان صلح و آرامش و راحتی ، ایمان می آورند.
«  همسران پیغمبر ، مادران مؤمنان محسوبند ( و باید احترام مادری آنان را از نظر به دور نداشت ، و یکایک ایشان را بزرگ و ارجمند شمرد ) ، و خویشاوندان نسبت به همدیگر ( از نظر ارث بردن بعضی از بعضی ) از مؤمنان و مهاجران ، در کتاب یزدان ( قرآن ) از اولویّت بیشتری برخوردارند »(سوره احزاب آیه۶)
در این آیه ، خدا همسران پیامبر را به عنوان مادر مومنان ( مادردینی – همانگونه که خواهر و برادران  دینی داریم ) بیان می کند و جایگاه خویشاوندی را درجایگاه بلندی بیان می کند که نباید آن نادیده گرفته شود
« ‏ ای پیغمبر ! به همسران خود بگو : اگر شما زندگی دنیا و زرق و برق آن را می‌خواهید ، بیائید تا به شما هدیّه‌ای مناسب بدهم و شما را به طرز نیکوئی رها سازم . ‏‏ و امّا اگر شما خدا و پیغمبرش و سرای آخرت را می‌خواهید ( و به زندگی ساده از نظر مادی ، و احیاناً محرومیّتها قانع هستید ) خداوند برای نیکوکاران شما پاداش بزرگی را آماده ساخته است . ‏ »(سوره احزاب آیات ۲۸و۲۹)
در این آیه به همسران پیامبر ، کسانی که با او ماندند ، می گوید : اگر خدا و پیامبر را می خواهید باید او را به همین گونه که هست با شکل رهبریش با داشتن فقر و رنج ها و… بپذیرید و اگر نمی توانید و خواهان دنیا هستید می توایند به سوی آن بروید و من نیز تا بتوانم شما را از آن بهره مند می کنم . اما آن ها همان هایی شدند که ماندند و سرانجام مادران مومنین گشتند و چه کسی می تواند این عنوان خدایی را از آن هابگیرد . آن ها خدا و پیامبر و سرای آخرت را بر این دنیا ترجیح دادند.
نکاتی که درموردصحابه وهمسران پیامبربایدموردتوجه قرارگیرد:
۱- چگونه بعضی از مسلمانان این آیات خدایی را در نظر نمی گیرند در حالی که خداوند وعده بهشت، خشنودی خود را از صحابه پیامبر اعلام می کند و سپس آن ها ، راه بدگویی و فحش و لعن بر آن ها را در پیش می گیرند؟! با چه دلیل قرآنی به خود این اجازه را می دهند؟! آنها خدا را هم به مسخره می گیرند و او را کودن واحمق و کسی که آینده رانمی داند وبی خودی برای دیگران سخن می گوید و آن ها را بهشتی اعلام می کند معرفی می کنند!(پناه می برم ازاین نوع نگاه به خدا) مگر خدا نمی دانست که آن ها راه کفر را در پیش می گیرند که وعده بهشت و خشنودی را به آن ها می دهد؟ ( این سخن در صورتی است که عده ای جاهلانه و یا عالمانه و عامدانه صحابه را مورد لعن و نفرین قرار می دهند و دلیل خود را از لعن آنان ، کافر شدنشان پس از وفات پیامبر می دانند)
خوب به این آیه توجه کنید:
« ‏ آنان که ( به خاطر ایمان درست و انجام کارهای خوب و پسندیده ) قبلاً بدیشان وعده نیک داده‌ایم ، چنین کسانی از دوزخ ( و عذاب آن ) دور نگاه داشته می‌شوند . ‏ ‏ لَا یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ ‏ » (سوره انبیاء آیات ۱۰۱و۱۰۲)
پس وای به حال آن کسانی که به یاران پیامبر فحش می دهند؟ وای به حال آن ها که صحابه پیامبر را مورد لعن قرار می دهند و می خواهند خود را خدا کنند.
۲- چگونه صحابه ای که در بدترین و سخت ترین شرایط با پیامبر بوده اند ، در رفاه و آزادی ، راه خیانت درپیش می گیرند؟ چگونه بعضی از صحابه که در زمان کفر ، از بهترین موقعیت ها و جایگاه ها برخوردار بوده اند و ثروت و مقام داشته اند و زمانی که در مدینه هستند و خداوند از فقر و بدبختی آن ها آن قدر باخبر است که باید غنائم به آن ها تعلق گیرد باید بعد از پیامبر مقام و ثروت و مادیات برای آن ها مهم گردد و راه خیانت در پیش گیرند که حال مورد لعن و فحش قرار گیرند.
۳- خوب به این آیه توجه کنید:
« ‏ کسانی که پس از مهاجرین و انصار به دنیا می‌آیند ، می‌گویند : پروردگارا ! ما را و برادران ما را که در ایمان آوردن بر ما پیشی گرفته‌اند بیامرز . و کینه‌ای نسبت به مؤمنان در دلهایمان جای مده ، پروردگارا ! تو دارای رأفت و رحمت فراوانی هستی . ‏ »  (سوره حشرآیه۱۰)
آیا کسی این آیه را نخوانده است ؟! چرا باید نسبت به برادران دینی گذشته مان کینه ای در دل داشته باشیم . چرا به جای دعای آمرزش برای آن ها راه فحش و تهمت و لعن در پیش داریم آیا واقعا این روش و راه قرآن است ؟ بدا به حال آنانی که این آیه را نادیده می گیرند؟
۴- درآیات ۱۳۲ و۱۳۳بقره بعد از این که بیان می کند که آیا این بهتان های به پیامبران را بیان می کنید ومی گویید آیا واقعا شما در آن زمان حاضر بودید که آن ها بر چه آیینی مرده اند . حال من می خواهم بگویم آیا افرادی که نسبت به گذشتگان راه لعن و فحش و تهمت در پیش می گیرند در آن زمان حضور داشتند و سپس خداوند در دنباله آیات می گوید:
« ‏ ( به هر حال ، جنگ و جدل درباره آنان چرا ؟ ! ) ایشان قومی بودند که مردند و سر خود گرفتند . آنچه به چنگ آوردند متعلّق به خودشان است ، و آنچه شما فراچنگ آورده‌اید ، از آن شما است ، و درباره آنچه می‌کرده‌اند از شما پرسیده نمی‌شود ( و هیچ کس مسؤول اعمال دیگری نیست و کسی را به گناه دیگری نمی‌گیرند ) . ‏ » (سوره بقره آیه ۱۳۴)
حال که از شما پرسیده نمی شود که این همه کینه و فحش و لعن نسبت به آن ها چه معنی دارد؟!
درآیه ۱۴۰ شوره بقره اختلافات و این که کدام پیامبر چه دینی داشته و این گونه مجادلات رابیان می کند وسپس می گوید:
« ‏ ( به هر حال ) آنان قومی بودند که مردند و سر خود گرفتند . آنچه به چنگ آوردند متعلّق به خودشان است ، و آنچه شما فراچنگ آورده‌اید از آن شما است ، و درباره آنچه می‌کرده‌اند از شما پرسیده نمی‌شود ( و هیچ کس مسؤول اعمال دیگری نیست و کسی را به گناه دیگری نمی‌گیرند ) . ‏ » (سوره بقره آیه ۱۴۱)
چرا در مورد صحابه این قدر بد گویی و لعن ؟! آنان هرچه کردند سر خود رفتند و ازما پرسیده نمی شود که آنان چه کردند . بدا به حال خود ما؟! ما باید به فکر خود باشیم ؟! به عملکرد و نگاه خود توجه کنیم؟! چه کار داریم که گذشتگان چگونه انسان هایی بوده اند و چگونه عمل کرده اند؟!
« ‏ ( ای محمّد ! ) تو در جانب غربی ( کوه طور ) نبودی در آن دم که ما فرمان ( نبوّت ) را به موسی ابلاغ کردیم ( و بدو کتاب تورات عطاء و وی را برای تبلیغ به پیش مردم فرستادیم ) و تو از حاضران ( در صحنه تبلیغ و مبارزه موسی با فرعون و فرعونیان ) نبودی ( تا بر سرگذشت ایشان مطّلع گردی . حال که سرگذشت حقیقی بنی‌اسرائیل و موسی و فرعون و پیروان آنان را – چنان که باید – برای مردم بیان می‌داری ، چرا باید باور نکنند و به تو ایمان نیاورند ؟ ! ) . ‏ ‏ این ما بودیم که اقوام و نسلهائی را ( در قرون و اعصار مختلف ) آفریدیم و زمانهای طولانی بر آنان سپری شد ( و بر اثر مرور زمان ، عهدها و پیمانهای خدا را فراموش کردند و رهنمودهای انبیاء را از یاد بردند . ای پیغمبر ! ) تو در میان اهل مدین اقامت نداشتی تا آیات ما را ( که بیانگر سرگذشت ساکنان مدین است ) بر اینان ( که مردمان مکّه و سالها بعد از ایشان می‌زیند ) فروخوانی ( و از احوال پیشینیان بیاگاهانی ) . ولی این ما هستیم که تو را فرستاده‌ایم ( و چنین اخباری را از طریق وحی در اختیارت قرار داده‌ایم ) . ‏ » (سوره قصص آیات۴۴و۴۵)
وقتی خداوند نسبت به پیامبرش این گونه بیان دارد و می گوید تو چگونه در بین اقوام  و نسلهای دیگر بوده ای که می خواهی در مورد آن ها قضاوت کنی و سخن بگویی ؟ بدابه حال ما؟!
روش درست در قرآن:
ما کاری به روش و رفتار دیگر انسان ها ، چه نسبت به خود ما یا دیگران نداریم . آن ها آزادند بر اساس چیزی که خیال می کنند درست است و به آن ها آموزش داده می شود رفتار کنند و در سخن گفتن و مواجهه با دیگران از خود نشان دهند. ما می خواهیم روش و رفتار سخن گفتن انسان های دیندار را از منظر قرآن مورد بررسی قرار دهیم هرچند که روش دیگران و نوع بیان دیگران اشتباه باشد:
۱- هیچ فردی حق مسخره کردن و مورد تهمت قراردادن دیگران را ندارد و این دستور خداوندی است .این دستور نه تنها در مواجهه با مسلمانان ، بلکه در مواجهه با هرشخص با هرنوع نگاهی (حتی اگر کافر باشد) می باشد.
« ‏ ( ای مؤمنان ! ) به معبودها و بتهائی که مشرکان بجز خدا می‌پرستند دشنام ندهید تا آنان ( مبادا خشمگین شوند و ) تجاوزکارانه و جاهلانه خدای را دشنام دهند . همان گونه ( که معبودها و بتها را در نظر اینان آراسته‌ایم ) برای هر ملّتی و گروهی کردارشان را آراسته‌ایم . » (سوره انعام آیه ۱۰۸)
« ‏ و کسانیند که از گناهان بزرگ ، و اعمال بسیار زشت و ناپسند می‌پرهیزند ، و هنگامی که خشمناک می‌گردند ( زمام اختیار از دست نمی‌دهند و پرت و پلا نمی‌گویند و آلوده گناه نمی‌شوند ، و بلکه نفس خود را مهار می‌کنند و بخشم آورندگان را ) می‌بخشند . ‏ » (سوره شوری آیه۳۷ )
زمانیکه درسوره فرقان آیه ۶۰ از مسخره کردن های کافران بیان می کند در دنباله آیات با منطق خود پاسخ می دهد و در نهایت در آیه ۶۳ می گوید زمانی که بعد از این همه دلیل و برهان ، آن ها فحش می دهند آن ها با آرامش خاطر در مقابلشان تنها « قَالُوا سَلَاماً »
۲- پاسخ دادن با روش نیک و به بهترین روش و به بهترین نحو سخن گفتن . اجتناب از فرافکنی و دروغگویی و تهمت و لعن و فحش دادن به دیگران . دوری از خشم و عصبانیت و کینه توزی و با هوی هوس سخن گفتن و ندیدن نگاه و نقش خدا . اخلاص برای خدا سخن گفتن را فراموش نکردن.
« ‏ نیکی و بدی یکسان نیست .  ( هرگز بدی را با بدی ، و زشتی را با زشتی پاسخ مگوی . بلکه بدی و زشتی دیگران را ) با زیباترین طریقه و بهترین شیوه پاسخ بده . نتیجه این کار ، آن خواهد شد که کسی که میان تو و میان او دشمنانگی بوده است ، به ناگاه همچون دوست صمیمی گردد . ‏ ‏ به این خوی ( و خلق عظیم ) نمی‌رسند مگر کسانی که دارای صبر و استقامت باشند ، و بدان نمی‌رسند مگر کسانی که بهره بزرگی ( از ایمان و تقوا و اخلاق ستوده ) داشته باشند . ‏ » (سوره فصلت آیات ۳۳و ۳۴)
« ‏ ( ای پیغمبر ! ) مردمان را با سخنان استوار و بجا و اندرزهای نیکو و زیبا به راه پروردگارت فراخوان ، و با ایشان به شیوه هرچه نیکوتر و بهتر گفتگو کن‌ ؛ چرا که ( بر تو تبلیغ رسالت الهی است با سخنان حکیمانه و مستدلاّنه و آگاهانه ، و به گونه بس زیبا و گیرا و پیدا ، و بر ما هدایت و ضلال و حساب و کتاب و سزا و جزا است . ) بی‌گمان پروردگارت آگاه‌تر ( از همگان ) به حال کسانی است که از راه او منحرف و گمراه می‌شوند و یا این که رهنمود و راهیاب می‌گردند . ‏ » (سوره نحل آیه ۱۲۵)
« ‏ وَلَا یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیراً ‏ » « ‏ ( این کافران ) هیچ مثالی را ( به عنوان اعتراض از قرآن و رخنه از رسالت و دعوت تو ) به میان نمی‌کشند ، مگر این که ما پاسخ راست و درست را ، و بهترین وجه و زیباترین تبیین و تفسیر را به تو می‌نمایانیم ( و بدین وسیله اعتراضات واهی ایشان را پاسخ داده و باطل می‌گردانیم ) . ‏ » (سوره فرقان آیه ۳۳)
فرافکنی نوعی حیله عقلی است که فرد با نسبت دادن حالت های نفسانی و انگیزه ها و عیوب و اشتباهات خود به دیگران از آن استفاده می کند یعنی او این مقوله ها را به جای خود در دیگران احساس می کند .کلی گویی هم بدین صورت انجام می گیرد با عنوان کلیاتی بدون ارائه هیچ دلیل وبرهانی می خواهد دیگران و فرد را تنها با بیان و استفاده از حرف هایی قلمبه و سلمبه بدون تجزیه و تحلیل آن نگاه تحت تاثیر قرار دهد.
۳- منطقی سخن گفتن وبادلیل وبرهان بادیگران سخن گفتن.
سوره بقره آیه ۱۱۱،سوره آل عمران آیه ۹۳،سوره انبیاء آیه ۲۴،سوره نمل آیه ۶۴،سوره قصص آیه۷۵٫
این روش قرآن است کجا گفته در برخورد با دیگران ،در برخورد با مخالفین خود ، در برخورد با دشمنان  خود ، در برخورد با …راه توهین و فحش و لعن و ناسزا درپیش گیرید اصلا روش و راه پیامبران و دین با این موارد نمی خورد چرا بدون هیچ گونه ارائه دلیل و برهانی از علمایتان از آن ها پیروی می کنید؟! (سوره توبه آیات ۳۱و۳۴ ممنوعیت اطاعت از رهبان و علمای دینی بدون داشتن هیچ گونه دلیلی و سپس جهنمی شدن) چرا از این روش پیروی می کنید ؟! آیا نسبت به کار خود مطمئن هستید در حالی که در اسلام روش و راهی که بر اساس حدس و ظن و بدون فکر و علم باشد مورد پذیرفته  نیست (سوره بقره آیه ۷۸،سوره اسرا آیه۳۶،سوره زمر آیه۱۸،سوره فرقان آیه۷۳) و چرا کتاب خدا را در زندگی خود نمی آورید و پشت سر خود می اندازید ؟!(سوره بقره آیه ۸۷-روش کفار)
پیغمبران با روش و راه روشن ودلیل برهان به سراغ مخالفین خود می رفته اند (سوره نحل آیه۴۴،سوره بقره آیه ۲۳،سوره غافر آیه۳۴) خدا در مقابل مخالفینش از آن ها ارائه دلیل و شواهد علمی می خواهد ، درواقع او می گوید طبیعت که ساخته اوست با کمالش هیچ گونه تضادی ندارد و اگر کسی در آن ایرادی می بیند آن را با دلیل به مبارزه می طلبد (سوره احقاف آیه۴)- درسوره ۶۰ فرقان توهین ها و جسارت های کافران را بیان می کند در دنباله آیه با منطق پاسخ می گوید و این راه و روش قرآنی است و از فحش و توهین استفاده نمی کند.
۴- دوری از لعنت کردن در حالی که ما آمده ایم دیگران را به راه راست هدایت کنیم نه اینکه آنها را از رحمت خدا دور سازیم (این کلام ما را به یاد شعر زیبای مولوی می اندازد که می گوید : تو برای وصل کردن آمدی ….. نی برای فصل کردن آمدی )  ما باید در تلاش باشیم که انسان های بیش تری را به رحمت خدا نزدیک کنیم پس بیان ها نباید به حالتی باشد که دیگران را مورد طرد و بی مهری قرار دهیم  بلکه باید دعای خیر برای دیگران کرده و خواستار رحمت خدا برای آن ها و هدایت آن ها باشیم . مواظب بیان های خود باشید سخنی با فحش و توهین نباشد بیان هایی متفکرانه داشته باشید (و بدانیم که هیچ سخنی ولو منطقی با فحش و ناسزا پیشرفت نخواهد کرد و باعث هدایت کسی نخواهد شد)
« ‏ به هر حال ، پروردگارت نسبت به کسانی که از روی جهالت و سفاهت (بامعنی قرآنیش- جهالت به معنی بی سوادی و نادانی نیست بلکه بر خلاف دستور قرآنی عمل کردن است و عمل آن ها هم چون کسی است که انگار نمی داند و نادان است)  کارهای بد می‌کنند و بعد از آن توبه می‌نمایند ( و با انجام حسنات و عبادات به سوی خدا برمی‌گردند ) و به اصلاح ( حال و جبران گذشته خود ) می‌پردازند ، بس آمرزنده و مهربان است . ‏ » (سوره نحل آیه ۱۱۹)
پس من و تو کیستیم ، وقتی خدا می بخشد؟ وقتی خدا راه نجات را نشان می دهد؟ما می خواهیم هرچه زود تر همه را جهنمی و از رحمت خدا دور کنیم.
نیازی نیست همه مثل ما اندیشه و فکر کنند اگر فردی بر خلاف اندیشه ما نگاه داد باز احترام او واجب است این آیه قرآن است این روش و اخلاق و راه قرآنی بود پس تحمل و صبر و با متانت سخن گفتن از روش نیکویان و رهروان قرآن و مومنین راستین است ما نباید خواستار این باشیم که نظراتمان را بر دیگران قالب کنیم و از اخلاق زشت و ناپسند استفاده کنیم  اگر ادعای دینداری راداریم.
نویسنده : مدیر تارنمای چرا (محمد)
نوشته شده توسط حسینی در شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۰ |
 
داستان دردناك در مورد دختري هدايت يافته به زبان فارسي و عربي

الأستاذ الكريم السيد دكتور ملا زادة(المقصود الشيخ ابو المنتصر البلوشي)
السلام عليكم
أنا خريجة كلية الإلهيات و المعارف الإسلامية و لحسن الحظ رزقت بحياة كريمة جديدة بعدما كنت غريقة في الجهل والعتمة. فبفضل من الله أولا ثم بفضل محاضراتكم عبر القناة "رنكا رنك"(هذه قناة أبو المنتصر التي يشارك بها والرسالة وصلت إليه ) نجوت من الحياة الحيوانية البئيسة و من افتراس تلك الحيوانات الجائعة.
... عندما كنت طالبة في الجامعة كان شوقي إلى زيارة بيت الله تزداد يوما بعد يوم فكنت دوما أفكر فيه و الدموع كانت تسيل من أعيني حتى عرضت فكرة السفر إلى زيارة بيت الله على أحد الأساتذة و بعد مرور يومين من طرح الموضوع عليه قابلني و قال لي أنه قدم طلبا للجهات المختصة و سوف أكون معهم في هذا السفر، و أخيرا تحققت أمنيتي بمغادرة مطار طهران باتجاه جدة برفقة عشرين طالبة و خمسة رجال، اثنان منهم كانا من رجال الدين.
خلال السفر وزعوا علينا كتابا عن فضائل المتعة بعنوان "اعلم المتعة من فاطمة" فبدأت تهمس كل واحدة أنهم اختارونا لزواج المتعة و لكن لم تخجل واحدة منهن من هذا الأمر و أنا أيضا اعتبرتها حكم شرعيا فلم أعارضها و أقنعونا بروايات كاذبة.
...وصلنا إلى مكة المكرمة صباح اليوم التالي و تم نقلنا إلى فندق فاخر قرب الحرم و قال مرشد الحملة أنه لا يجب علينا أن نصوم لأننا مسافرون و هو أيضا لم يصم و أفطرنا جميعا و بعد الإفطار مكثنا في الفندق لمدة ساعة ثم أخذونا إلى الحرم و لكن لم يسمح لنا أن نصلي في الجماعة بدعوى أن الوهابيين هم أعداء فاطمة فنصحونا بالعودة إلى الفندق.
...وهؤلاء الديوثون الغير غيورون على شرفهم كانوا يرتكبون هذه الفاحشة معنا كل ليلة تحت اسم الدين و بدعوى رضا الإمام و فاطمة الزهراء.
كانت شرفة غرفتي تطل على الحرم و كنت أسمع صوت الأذان و قراءة القرآن و لكنني كنت محرومة من الحضور و كنت دائما فريسة هؤلاء الأوغاد في أسرتهم.
.. كان مرشد القافلة يصرخ بصوت عال و منكر و يتمنى أن يأتي يوم ينادي فيه إمام الزمان "أنا الحق" و يأخذ الكعبة من هؤلاء الوهابيين. ثم كان يحثنا و يجبرنا أن نؤمن على دعواته فبهذه الغرائز الشيطانية نالوا منا و جعلوا من زيارتنا لبيت الله موسم شهوة و معصية.
... أرجو منك يا دكتور (الخطاب موجهة لأبو المنتصر ) أن تستمر في إعداد و تقديم برامجك حتى تكون سببا لنجاة كل فتاة سجنت في سجون رجال الدين الشيعة. أقسم بالله أنه لا يوجد أحد يرشدنا و يعلمنا، نحن فعلا غريقات في النهر، النهر الذي يصفه القرآن: (کظلمت فی بحر لجی یغشه موج من فوقه موج من فوقه سحاب..........).
أيها الأخوات و الأخوة و الأمهات و الآباء اسمعوا و اعو و خذوا بإرشادات الدكتور ملا زادة الذي يقدمها لكم من صميم قلبه و عضوا عليها بالنواجذ و اعملوا بها و لا تفوتكم هذه الفرص الذهبية فلا تنخدعوا بالأكاذيب و الأقوال شيطانية.
.. أرجوا منكم نشر روابط المواقع المفيدة كموقع مكتبة العقيدة و غيرها من المواقع على الشاشة بخط واضح ليتمكن المشاهدون من تسجيلها و يستفيدوا منها.
المذنبة التائبة ((مريم))
(نص الرسالة باللغة الفارسية)



به نام پروردگار بخشنده و مهرورز
بسم الله الرحمن الرحيم
معلم مهربان جناب دکتر ملازاده
سلام بر شما
خسته نباشید.
بنده فارغ التحصیل رشته الهیات و معارف اسلامی هستم .که بعد از مرگ و هلاکت طولانی ،دوباره زنده شدم . و از حیوانیت و جنگل وحشتناک اخوندی نجات یافتم .اولا فضل و رحمت خدا و دوما بیانات شبانه جنابعالی در شبکه رنگارنگ ،باعث نجات من شد.
در ایام دانشجویی،همیشه ارزوی رفتن به خانه خدا را داشتم و شب و روز برای رسیدن به انجا اشک میرختم .که روزی این ارزو را با یکی از استاد درسم، در میان گذاشتم که بعد از دو روز، به من خبر داد،و گفت چون شما دانشجوی ممتاز دانشگاهی،سفارش کردم که شما را با خودمان به انجا ببریم.بالاخره ماه رمضان 1387 فرا رسید .گروه ما بیست نفر بود که همه دخترهای دانشجو بودند که به همراه دو نفر اخوند جوان و سه مرد دیگر، از فرودگاه تهران ،به جده رفتیم .
در مسیر راه کتابچه ((صیغه را ز فاطمه بیاموز )) به ما دادند،و زمزمه افتاد، اینکه ما را به عنوان صیغه به حج انتخاب کرده اند . و چون کسی احساس شرمندگی نمیکرد، من هم به عنوان اینکه مجوز شرعی دارد ،احساس گناه نکردم . و با اینکار ،عقل و اندیشه های ما را با روایات دروغین مسخر کردند.
سحرگاه به مکه رسیدیم و ما را به یکی از هتلهای پیشرفته، که حرم و خانه خدا ،از انجا پیدا بود ،بردند.
روحانی کاروان،گفت : چون شما مسافرید ،لازم نیست روزه بگیرید.و خودشان هم روزه نبودند و صبحانه را میانمان توزیع کردند.بعد از چند ساعت استراحت،به مدت نیم ساعت ، ما را به حرم بردند و اجازه خواندن نماز هم به ما ندادند،و گفتند نماز شما باید در هتل باشد چون ،وهابیها ،دشمن فاطمه زهرا هستند.
نامردان و بی وجدانان هر شب به دلخواه خودشان با ما صیغه میکردند،و میگفتند : که امام زمان و فاطمه زهرا از شما راضی خواهند شد. اتاق هتل من و دوستم ،طوری بود که کعبه از انجا نمایان بود و صدای اذان و نماز و قران دلنشین ،مرتبا به گوش میرسید؛ولی چه فایده ،که ما را نمیگذاشتند و با ما در جایی که جلو کعبه بود ،همخوابی میکردند.
روحانی هر روز با صدای بلند و کثیفش میگفت که : روزی ،امام زمان بیاد،و بانگ، انا الحق، بزند و این کعبه را از وهابیان بگیرد.و ما را مجبور میکرد که بر دعاهایش امین بگوییم. خلاصه اینکه ،سفر خدایی ما را به سفر شیطانی تبدیل کردند. و
جناب دکتر :خواهشمند است ، این برنامه ها را ادامه بدهید تا همه بدبختان و بیچارگانی که در زندان اخوندی افتاده اند نجات یابند.به خدا قسم ،هیچ کسی نیست که ما را اگاه کند،ما در دریایی قرار داریم که طبق ایه قران :( کظلمت فی بحر لجی یغشه موج من فوقه موج من فوقه سحاب..........).
ای خوهران و برادران و مادران و پدران فارسی زبانم ،بشنوید وبیندیشید و عمل کنید .این فرصت طلایی ،که خداوند در اختیارمان گذاشته را غنیمت بشمارید و این رهنمودهای دلسوزانه دکتر ملا زاده را با چنگ و دندان بگیرید ،و سعادت و عزت از دست رفته را در هر دو جهان بدست بیاورید.و به مکر و حیله و نوازش شیطانهای زمان گوش ندهید که شما را به سیاهچالهای جهنم دنیا و اخرت خواهند فرستاد.
خواهشمند است که سایتهای کتابهای عقیده و سایتهای خوب را روی نوار تلویزیون،همیشه بگذارید تا بینندگان با درست نوشتن کلمات لاتینی ،به این سایتها بهتر برسند .
گناهکار گذشته و توبه کارالان و همیشه((مریم))
__________________
إلهي لا تعذّبني فإنّي ... مقرٌّ بالّذي قد كان منّي
فما لي حيلةٌ إلاّ رجائي ... لعفوك إن عفوت وحسن ظنّي
وكم من زلةٍ لي في الخطايا ... وأنت عليّ ذو فضلٍ ومنّ
إذا فكّرت في ندمي عليها ... عضضت أناملي وقرعت سنّي
أجنّ بزهرة الدّنيا جنونا ... وأقطع طول عمري بالتمنّي
ولو أنّي صدقت الزّهد عنها ... قلبت لأهلها ظهر المجنّ
يظنّ الناس بي خيراً وإنّي ... لشرّ الخلق إن لم تعف عنّي
abdollah238 آفلاين است  
نوشته شده توسط حسینی در جمعه چهاردهم خرداد ۱۳۸۹ |

داستان مرا بخوان و عبرت بگیر تا

مثل

من بدبخت نشوی

نویسنده: خادم الاسلام سه شنبه 13 دی 1390 دسته بندی : مقالات اهل سنت ,

برادر بزرگوار ! آیا به همسرت توجه کرده ای ؟ آیا به فرزندانت توجه کرده ای ؟ آیا به برادران و خواهرانت فکر کرده ای ؟ آیا در مورد آنچه در غیاب تو الان در خانه می گذرد فکر کرده ای؟ آنها چگونه اوقات خود را سپری می کنند؟ آیا می دانید فرزندانت (دختر و پسر) کجا رفته و شب را چگونه می گذرانند؟ متعجب هستم از اینکه بعضی از پدران نه تنها نسبت به فرزندان خود بی اعتنا بوده و چیزی از آنها نمی دانند بلکه در مورد همسر خویش نیز بی اطلاع و نسبت به آمد وشد و خروج آنها از منزل بی خبر هستند. بشنو در مورد آن چیزی که برای این دختر جوان اتفاق افتاده است.


می گوید : من از خانواده ای متشخص و محترمی بودم.با بهترین جوان ازدواج کردم. مردم از ازدواج من غبطه خورده و به من حسادت می کردند. او می گوید: همسرم به من عشق می ورزید. با او زندگی خوشبختی داشتم و مردم به این زندگی حسادت می کردند. گوش کن چه اتفاقی رخ داد و به این حادثه تلخ و ناگوار و فاجعه آمیز بنگر.

آن دختر می گوید: روزها سپری می شد ... زندگی خوش، سرشار از شادی و شادمانی داشتیم، با هم از خانه خارج شده و از این دنیا لذت می بردیم. هیچ موقع مرا از آن چیزی که از او می خواستم منع نمی کرد. تا اینکه روزی با پدیده ای نو به اسم انترنت آشنا شدم. آیا این اسم را شنیده ای؟ گمان می کنم برخی از خانه ها از این امکانات برخوردار هستند. در ادامه می گوید: بعد از اصرار و پافشاری زیاد، همسرم براى من کامپیوتر آورد و انترنت را به من آموخت

و من هم دوستی داشتم که نحوه استفاده از انترنت را به من آموزش می داد.

روزها گذشت تا اینکه با اصطلاحاتی مانند چت روم، چت کردن و غیره آشنا شدم و من صبح ها هر موقع همسرم سر کار می رفت ساعات طولانی مقابل کامپیوتر و انترنت نشسته و شروع به صحبت با دیگران می کردم. من زن نیک اخلاقی بودم، تا به حال مرتکب حرام نشده بودم.

او می گوید : اکثر صحبت های مردم در اینترنت پوچ و بی ارزش بود. تا اینکه با جوانی زیبا رو در انترنت آشنا شدم و با همدیگر صحبت می کردیم. او می گوید : چگونه بعضی از پدران نمی دانند که بعضی از چت روم ها در انترنت قابلیت صدا و تصویر و دید و بازدید دارند تا جایی که دیگر نیازی نیست دخترانشان از منزل خارج شوند. بعضی از چت روم ها مملو از فساد می باشد که خداوند به آن آگاه تر است و من قصد تفصیل و تشریح آن را ندارم تا اینكه بعضیها به راه حرام راهنمایى نشوند.

می گوید : بعد از آن آشنایی هر روز با آن جوان صحبت می کردم و روزی به حرام بودن آن فکر نکردم. تا اینکه قلبم به آن وابسته شد. از آن به بعد بود که به خاطر استفاده طولانی از انترنت مشکلات من با همسرم نمایان شد. با این وجود همسرم را به خاطر زیبایی و اخلاق پسندیده اش دوست داشتم اما آن جوان انترنتی را هم دوست داشتم. روزها سپری می شد تا اینکه آن جوان انترنتی از من خواست تا همسرم را طلاق دهم تا با من ازدواج کند. پس از آن مشکلات من و همسرم شروع شد و کامپیوتر را از من گرفت و مرا از آن محروم کرد و بعد از مدتی به من مشکوک شد و من با دوستم تلفنی صحبت می کردم و به همین خاطر از طرف شوهرم مورد سوء ظن قرار گرفته و بوسیله دستگاهی مکالمات من را کنترل می نمود. تا اینکه بعد از مدتی این رسوایی برملا شد و همه چیز را فهمید.

شوهرم مرد پاکی بود و موجبات رسوایی مرا فراهم نکرد و به خاطر آن موضوع عکس العملی از خود نشان نداد. نزد من آمد و نوار مکالمات را گذاشته و تمام صحبتهای ضبط شده را شنیدم. بعد از گریه کردن به او گفتم: چه می خواهید؟ گفت به خانه پدر و مادرت برو و از من درخواست طلاق کن. من هم خواهم آمد و تو را طلاق خواهم داد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

آن زن می گوید: همسرم را دوست داشتم ولی آن جوان را نیز دوست داشتم. با این وجود از خانواده ام خواستم که مرا از همسرم طلاق دهند و با این کار خانه خویش را با دستان خود ویران نمودم.

می گوید : شروع کردم به خروج از منزل و گردش با معشوق خود. ابتدا از طریق انترنت با او ملاقات می کردم. تا جایی که ارتباطات نامشروع و زشت او با من شروع شد و این افعال زشت و ناپسند روزها و ماهها به طول انجامید و هر موقع به او می گفتم کی ازدواج می کنیم ؟ در جوابم می گفت: آمادگی ندارم، فردا یا پس فردا سراغت می آیم. تا اینکه روزی از روزها رابطه خود را با من قطع نمود. با او تماس گرفتم و گفتم: ای فلانی ! کی با من ازدواج میکنی؟ گفت: ای زن غافل و بی ارزش ! آیا فکر می کنی کسی قصد ازدواج با تو را دارد. گفتم برای چه؟ گفت : کسی که یک بار خیانت کرد مطمئنا برای بار دوم نیز خیانت می کند و گفت: من جوانی هستم که مدتی قصد لذت بردن از تو را داشتم و لذا اگر من فکر ازدواج داشتم همسر آینده ام را از طریق انترنت جستجو نمی کردم. من راه و روش ازدواج را خوب می دانم، راه و روش به دست آوردن دختران شایسته را هم نیز خوب می دانم، ولی تو دختری بی ارزش هستی که پاره ای از اوقاتم را با او سپری می کردم.

دختر جوان می گوید: من درحال حاضر بیش از 30 سال سن دارم و تا به الآن هیچ کس از من خواستگاری نکرده و قصد ازدواج با من را ندارد. زندگی من تباه شده و من الآن قصد خودکشی دارم.

می گوید: من الآن مشغول نوشتن این نامه میباشم و شاید در حالی نامه ام به دست شما برسد که اقدام به خود کشی کرده باشم و شاید زمانی که این حکایت را می شنوید در زیر خاک باشم. اگر در این دنیا نبودم برای آمرزش من دعا کنید و اگرهم زنده بودم از خداوند بخواهید که مرا هدایت نماید شاید خداوند عزووجل مرا هدایت کند "ای کسانی که ایمان آورده اید از راههای شیطان پیروی نکنید"(النور : 21)

آغازش با اینترنت بود. تمام چیزهایی که در اینترنت وجود دارد حرام نمی باشد. افعال خوب، دعوت به سوی خدا و اطلاعات علمی و آموزنده نیز می توان در اینترنت جستجو نمود و لکن آگاه باشید! از فرزندان خود به خوبی مراقبت نمایید. مشاهدات وحتی تلفن آنها را کنترل نمایید، زیرا از آن به عنوان سلاح وشمشیری دو لبه یاد شده است. هنگامی که دختران جوان تا نیمه های شب در اتاق نشسته و دررا برروی خود قفل وبا تلفن صحبت می کنند آیا این موضوع منجر به سوءظن و بی اعتمادی نمی شود؟ کجا هستند پدر و مادر؟ کجا هستند فرزندان؟ به خدا قسم اگر بخواهم این داستانها را تا صبح بگوییم مطمئنا تمام نخواهد شد.

همه این داستانها وقایعی هستند که جوانان خود بوسیله تلفن برای من بازگو می کنند. به خدا قسم باید به خاطر اتفاقاتی که این جوانان با اولین تماس و شاید با اولین نگاه به آن دچار می شوند به جای اشک ریختن باید خون گریه کرد.

برخی از آنها چنین می گویند: ابتدا به هنگام خروج از مدرسه و در راه رفتن به خانه، او به من نگاه کرد و با من صحبت نمود. می گوید : در ابتدا لرز و واهمه داشتم ولی آن پایان کار بود. می گوید: و من الان در فاحشه خانه و لانه بدبختی گرفتار شده ام. آیا می دانید علت چیست؟ علت گامهایی هستند که یکی پس از دیگری در مسیر اشتباه بر می داشتم "از وسواس و گامهای شیطان پیروی نکنید (النور : 21)

جزئى از سخنرانى: شیخ نبیل العوضی

ترجمه: عبدالرؤوف

مصدر: سایت نوار اسلام

IslamTape.Com

نوشته شده توسط حسینی در جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ |
 
مطالب قدیمی‌تر