حقانيت خلافت خلفاي راشدين سوالي است كه براي هر نوجوان و جوان پيش مي آيد، اما بسياري از اين عزيزان جوابي را براي اين سوال مهم نمي يابند و در ميان موجي از مجهولات سر در گم اند و به دنبال كسي مي گردند تا دست آنها را گرفته و از اين سر در گمي نجات دهند.
خلافت و انتخاب
تأليف:
عبدالرحمن سليمي
تقديم:
به روح بلند رسول الله صلى الله عليه وسلم، به اصحاب گرانقدر رسول اكرم صلى الله عليه وسلم به روح پاك پدرم كه تمام وجودم مديون احسان اوست.
به مخلصيني كه در جستجوي حقيقت و آرمانهاي اصيل اسلامي زحمت كشيده اند.
به همه ناشران حق و عدالت كه در پرتو قرآن و سنت از پلكان حقيقت بالا رفته اند.
به روحانيون، دانشمندان، پژوهشگران، دانشجويان، و جواناني كه درباره تشخيص هويت و شناخت مقام و منزلت رفيع صحابه رسول خدا صلى الله عليه وسلم به اقوال، نوشته هاي تاريخ نگاران، ملحدان، مستشرقان اعتماد نكرده، گرفتار دام تزوير و شكار وساوس مزورانه و پليد آنها نشده اند.
(شعر)
من شبي صديق را ديدم به خواب گل ز خاك راه او چيدم به خواب
آن امن الناس[۱] بر مولاي ما آن كليم اول سيناي ما
همت او گشت ملت را چو ابر ثاني اسلام و غار و بدر و قبر
كليات اقبال ص ۱۰۵
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي
خداوند امر و خداوند نهي
كه خورشيد بعد از رسولان مه
نتابد بر كس زبوبكر به
عمر كرد اسلام را آشكار
بياراست گيتي چو باغ بهار
پس از هر دوآن بود و عثمان گزين
خداوند شرم و خداوند دين
چهارم علي بود و جفت بتول
كه او را بخوبي ستايد رسول
نبي آفتاب و صحابه چو ماه
به هم نسبتي يكديگر است راه[۲]
فهرست مطالب
عنوان صفحه
مقدمه …………………………………………………………………………………………..
خلافت و انتخاب …………………………………………………………………………….
انتخاب عمر رضى الله عنه با راي عموم ………………………………………………………………
تمام اصحاب با نظر ابوبكر رضى الله عنه موافق هستند …………………………………………..
حضرت ابوبكر رضى الله عنه در پرتو آيات قرآن ………………………………………………….
اثبات خلافت حضرت ابوبكر رضى الله عنه از احاديث و روايات …………………………………
آيه ولايت ……………………………………………………………………………………….
واقعه غدير خم ………………………………………………………………………………..
حديث غدير ……………………………………………………………………………………
سند حديث غدير ………………………………………………………………………………
آيه بلاغت ……………………………………………………………………………………….
بر عمل علي انتقاد نمي شود ………………………………………………………………..
مسايل متفرقه ………………………………………………………………………………….
حديث قرطاس …………………………………………………………………………………
حديث استخلاف ……………………………………………………………………………….
عدم رغبت حضرت علي به خلافت ………………………………………………………..
سخن آخر ……………………………………………………………………………………….
سخنراني مرحوم مولانا شهيد شيخ محمد ضيايي (ره) ……………………………….
بسم الله الرحمن الرحيم
مقدمه
الحمد لله وكفى وسلام على عباده الذين اصطفى
اما بعد:
خداوند تبارك و تعالي را سپاس مي گويم كه به اين بنده ناچيز تواني بخشيد تا در قلمرو عرصه تاريخ اصحاب نبي به جستجو بپردازد و از گنجهاي پر در و مرواريد تاريخ ياران نبي گوهرهاي فروزاني بر گزيند و به مشتاقان اصحاب نبي تقديم نمايد.
روزگار درازي بر مسلمين سپري شد تا جايي كه گروه كثيري از آنان چنان قسي القلب شدند كه ديگر فرق بين حق و باطل، خير و شر، مصلح و مفسد را نمي دانستند و جهل به اندازه اي آنان را فرا گرفته بود كه از اسلام به جز نامش چيزي ديگر را در ياد و خاطر نداشتند و به اندازه اي كه درباره رجال و فرماندهان بي دين مي دانستند، دربارهء مردان بزرگ و پهلوانان نامدار و فرماندهان رشيد اسلام نمي دانستند و چه بسا با چشمان خودم بسياري از اينان را ديدم كه براي خريد و يا خواندن كتاب يا مجله اي كه در آن زندگي مردي يا فرماندهي از شرق و غرب ذكر شده است به كتابخانه هاي متعددي مراجعه مي نمودند و هنگامي كه آن را مي خواندند چنان تحت تاثير قرار مي گرفتند، و خود را ملزم مي دانستند كه به اخلاق فاسدشان اقتدا نمايند.
اما ياران و پروانگان شمع رسالت را به خاموشي سپردند كه با الگو قرار دادن آنها انسان در دنيا و آخرت كامياب مي گردد و دل را از قيد و بندهاي مادي و وسوسه هاي نفساني پاك مي كند و صلاحيت حركت در مسير معرفت را پيدا مي كند.
اخلاقيات و ارزشهاي معنوي در خدمت دل قرار مي گيرند و قرار دادهاي توخالي و بند و بستهاي سوزان و عاقبت سور يكي پس از ديگري كعبه دل را رها مي كنند و بتهاي هوا و هوس، خشم و حسد، كينه و غرور . . . مانند لات و عزی و هبل سرنگون مي شوند و حرم قلب براي جذب انوار الهي آماده مي گردد در اين حركت روحي غير از خدا از دل رخت بر مي بندد و انسان صاحب دل و وارسته هر كاري را كه انجام مي دهد براي رضايت خداوند است در چنين رسالتي معيار صاحب دل، كوكبه دنيا و تجمل، زرق و برق، امارت و فرمانروايي نيست، يعني وظايف نقطه هايي روشن بر خط اتصالي حياتند كه در چهارچوب شخصيت منفي بندبازان سلطه جو و رياكاران قدرت طلب نمي گنجد و روح آدمي از معرفت و معنويت سير آب مي شود و زرق و برقها و تماثرها مانعي براي رسيدن او به مدارج معنوي نمي گردد.
در چنين موقعي جامعه اسلامي بايد اقتدا كردن به آنها چنين جامعه اي را ايجاد كند و ايجاد چنين جامعه اي تنها به گفته شاعر
يا چو عمر بدره جهان قرار ده
يا چو علي به تيغ فراوان حصار گير
يعني با عدالت عمري و شجاعت و دليري علوي امكان پذير است. هدف اين حقير از تاليف اين كتاب:
اولا: آشنا كردن جوانان مسلمان با سيره ياران نبي اكرم است تا اينكه گوهر حقيقي خود را رايگان از دست ندهند چنانچه شاعر مي فرمايد:
هر كه او ارزان خرد ارزان دهد
گوهري طفلي به قرصي نان دهد.
ثانياً: امروزه هر كجا كه نگاه مي كنيم و به هر كسي كه مي نگريم مي بينيم كه با جديت تمام در صدد است كه عقيده، روش و هدف خود را ترويج داده و برتري آن را بر عقايد و اهداف سايرين به اثبات برساند، و در اين مورد كتابها و مقالات زيادي نوشته و پخش مي شود اما استدلالات درست در مراجع و كتب قديم و دور از دسترس عموم به فراموشي سپرده شده اند.
آري، حقانيت خلافت خلفاي راشدين سوالي است كه براي هر نوجوان و جوان اهل سنت پيش مي آيد، اما بسياري از اين عزيزان جوابي را براي اين سوال مهم نمي يابند و در ميان موجي از مجهولات سر در گم اند و به دنبال كسي مي گردند تا دست آنها را گرفته و از اين سر در گمي نجات دهند.
به همين دليل بر خود لازم دانستم تا در اين مورد به تحقيق بپردازيم، شايد بخش كمي از اين مسئوليت خطير را كه بر عهده دارم، ادا شود. لذا خواننده جوان يا بي تجربه با مطالعه اين كتاب در خواهد يافت كه اختلافات نگرشي كه امروزه در جامعه مطرح است، از دير زمان نيز مطرح بوده است. بنابر اين شايسته است كه طرح اين گونه مباحث اختلافي موجب ستيزه جويي و تفرقه نگردد و دو طرف قضيه از تكفير يا توهين به هم جداً بپرهيزند.
با تشكر از تمام دوستاني كه خالصانه مرا ياري نمودند.
عاجزانه از خداوند منان مسئلت دارم كه به همه ما اخلاص و تقوا عطا فرمايد و ما را به راه خود رهنمون سازد. ((آمين))
عبدالرحمن سليمي ۲۰/۳/۸۱
خلافت و انتخاب
از آنجايي كه خلافت در نزد اهل سنت بنا بر اهل شورا و اهل علم و اخلاص است و تمامي خلفاي راشدين با راي اهل علم بر سر كار آمدند، لازم است تا دلايل اين امر مهم مطرح گردد[۳].
۱- چون اسلام انتخاب خليفه و حاكم بر سرنوشت ملت را به مسلمين اهل شورا و اهل علم و اخلاص واگذار نموده است. به همين دليل رسول الله r تصريح نفرمودند، كه چه كسي جانشين وي و سرپرست امور مسلمين گردد.
۲- چرا پيامبر بعد از خود جانشيني تعيين نكردند.
اولاً: اگر جانشين تعيين مي شد در حكم نبي بود كه از طرف خداوند تعيين شده است در حالي كه محمدr خاتم پيامبران بود
ثانياً: اگر اين سنت از طرف خداوند انجام مي گرفت سرانجام به حكومت ظالمان منجر مي گرديد و مردم از حق خويش محروم مي شدند و سرانجام مسئوليت اين امر به عهده خدا مي بود.
۳- مسعودي مورخ شيعي نقل كرده است كه مردم به حضرت علي بعد از اينكه ضربه خورده بود گفتند: آيا كسي را به جانشيني خود تعيين نمي كني؟ گفت: نه. همان طور كه پيغمبر خدا آنها را به خودشان وا گذاشت من نيز به خودشان وا مي گذارم[۴].
۴- پروفيسور عباس شوشتري دانشمند معاصر شيعي در مقاله اي تحت عنوان علت انتخاب نكردن جانشين بوسيله پيغمبر مي نويسد: ((آن حضرت صريحاً نمي توانست كسي را معين كند، زيرا ختم نبوت شده بود و از تعيين يكي احتمال داشت، باز مقام اختصاصي براي او پيدا گردد))[۵].
۵- در روايتي از حضرت علي نقل شده است كه فرمودند: اگر رسول خدا مرا به جانشيني خود بر مي گزيد من از جنگ دست بر نمي داشتم تا حق خود را بگيرم. نيز مي فرمايند: به خدا سوگند اگر من تنها با دشمن روبرو شوم و جمعيت آنها به قدري باشد كه همه روي زمين را پر كند باكي نداشتم و نمي هراسم[۶]. علاوه بر آن، اگر حضرت علي از جانب خدا و رسول به خلافت منصوب شده بود، هرگز براي او جايز نبود كه بنابر مصالح اجتماعي يا شخصي خلاف فرمان خدا عمل كند و از اين حق صرف نظر نمايد. به خصوص هنگامي كه مردم به طور اتفاق بعد از شهادت حضرت عثمان نزد او آمدند، به هيچ وجه برايش جايز نبود كه بگويد: ((دعوني والتمسوا غيري . . . وأنا لكم وزيراً خير لكم مني أميراً))[۷]. دست از من برداريد و ديگري را بخواهيد و اگر من مشاور باشم بهتر است از اينكه امير باشم.
۶- نظامي كه بر پايهء انتصاب باشد، مسلماً به ديكتاتوري كشانده مي شود و در اين نظام مردم حق تعيين رهبر خويش را ندارند[۸].
۷- ابن ابي حديد شارح نهج البلاغه در اين باره مي نويسد[۹]: ((علماي گذشته و متاخرين ما و نيز علماي بصره و بغداد متفق اند كه بيعت ابوبكر صديق بيعت صحيح و شرعي و قانوني بوده است. اين بيعت اگر چه بنابر نص صريحي نبوده، ولي بر اساس اصل انتخابي صورت گرفت. كه به اجماع يكي از شيوه هاي تعيين امام و رهبر شناخته شده است)).
۸- به نظر شما اگر در نتيجه دعوت پيامبر حكومت و سلطنت موروثي پديد مي آمد و در بدايت امر جانشيني بلافصل آن حضرت به فردي از افراد خاندانش منتقل مي شد، آيا جهان اين گونه استنباط نمي كرد كه دعوت نبوي و كوششهاي اصلاحي معاذ الله همه در خدمت خاندان پيامبر بوده و تمام تلاشهاي وي به خاطر به قدرت رساندن خاندان خود و فراهم آوردن زندگاني مرفه و آينده درخشان و اختصاص زعامت و رهبري به آل خود بوده است. تقدير و برنامه تنظيمي خداوند دانا چنين بود كه رسول خدا کسي را به جانشيني خود انتصاب نكند و بعد از وي هيچ يك از اهل بيت و خاندان هاشمي بصورت بلافصل، جانشين وي نگردد. بلكه نخستين جانشين او از خاندان ديگري بود و زماني خلافت به سيدنا علي رسيد كه در ميان مسلمين و اصحاب پيامبر كسي از او افضلتر و تواناتر از حمل بار خلافت وجود نداشت. بدين وسيله جاي اعتراض و شبهه اي براي كسي باقي نماند. پس راز تاخير خلافت علي بنابر همين حكمت بود كه خداوند در نظر داشت و كار خداوند همواره از روي حساب و برنامه دقيق است.
۹- مسلمين با اين انتخاب از شيوه انتخاب و حكومت موروثي كه بر اساس خون و نسب استوار بوده نجات يافتند. اگر در مرحله اول خليفه از بني هاشم كه بدون شك اهليت اين كار را داشتند انتخاب مي شد، آنگاه حكومت دنيوي و رياست ديني و معنوي براي بني هاشم محرز و منحصر مي شد و بدين وسيله نوعي پاپيسم و روحانيت گرايي (PRIESTHOOD) پديد مي آمد. همان گونه كه در بين مسيحيها اين مقام روحانيت گرايي بنام اكليروس Giergy وجود دارد.
اگر چنين مي شد، همان عواقب وخيم و آثار سوء كه در مقام روحانيت مسيحي و نظام طبقاتي مجوسي و برهمايي پديد آمد، در جامعه اسلامي و در بين پيروان اين دين بوجود مي آمد و رهبري جامعه و پيشواي مذهبي و حق راي و منابع اقتصادي منحصر و مخصوص يك طبقه خانواده دانسته مي شد و در طول تاريخ نسلهايي بوجود مي آمد كه اين طبقات را از سطوح عموم انسانها، بلكه از مقام بشريت برتر مي دانستند و معتقد مي شدند كه آنان بايد بوسيله اموال و نذورات و هدايا و صدقات و سهم هاي مشخص زندگي كنند[۱۰].
۱۰- انتخاب حضرت ابوبكر يك اتفاق تصادفي يا نتيجه دسيسه و برنامه از پيش طرح شده نبود. كه به موفقيت انجاميد. برنامه تنظيمي الهي و تقدير و خواست خداوند مقتدر و مظهري از مظاهر لطف و عنايت خاص الهي به اين دين بود و مي خواست آن را بر ساير اديان غالب گرداند و وحدت كلمه را حفظ كند.
حضرت علي در اين باره مي فرمايد: ((ألا إن القدر السابق قد وقع والقضاء الماضي قد تورده))[۱۱]. آگاه باشيد آنچه كه پيش آمد مقدر بود (انتقال خلافت به آن حضرت و خلافت خلفاء) و واقع شد و آنچه حكم و اراده خدا به آن است تعلق گرفته، پي در پي پيش خواهد آمد. و نيز در فرازي ديگر خشنودي خود را از اين برنامه الهي اعلان داشته مي فرمايد: ((رضينا عن الله قضاء وسلمنا الله أمره))[۱۲]. ما از قضا و قدر او راضي هستيم و تسليم امر او هستيم.
۱۱- شايد كسي بگويد كه حضرت ابوبكر سيدنا عمر را به خلافت انتصاب كرد. جواب مي دهيم كه حضرت ابوبكر در روزهاي آخر عمر خود با همه پرسي و مراجعه به آراي عمومي حضرت عمر را براي جانشيني خود پيشنهاد كرد. اگر چه به لياقت و شايستگي عمر رضى الله عنه اطمينان داشت و او را به خوبي مي شناخت با اين وجود او را به مقام خلافت انتصاب نكرد. بلكه به خاطر احترام به افكار عمومي به آراي مردم مراجعه نمود. پس از اينكه از بزرگان مهاجر و انصار نظر خواهي كرد به جانشيني سيدنا عمر وصيت كرد. و متن وصيت نامه را در ملاء عام براي مردم خواند. به مسجد رفت و خطاب به مردم چنين گفت: من كسي را از ميان بستگان و خويشاوندان خود براي بدست گرفتن زمام رهبري شما انتخاب نكرده ام. بلكه منتخب من عمر است. مردم يك صدا جواب دادند ((سمعنا وأطعنا))[۱۳] شنيديم و اطاعت كرديم. و در كتاب اخبار عمر ص ۶۱ آمده است كه حضرت علي مرتضی فرمودند: ما جز به عمر به كسي ديگر راضي نيستيم. با در نظر گرفتن همه اين شرايط به اين نتيجه مي رسيم كه انتخاب حضرت عمر رضى الله عنه انتخابي به موقع، موفق و الهام شده از جانب الله بوده است. و بدين وسيله خداوند اين دين را مورد لطف خود قرار داد. و خواسته است آن را بر تمام اديان غالب گردانيده و بر جهان پهناور و جامعه هاي بيمار و قدرتهايي كه زمام بشريت را بدست گرفته و آزادي آنها را سلب كرده بود پيروز گرداند.
۱۲- حضرت علي رضى الله عنه در نهج البلاغه مي فرمايد:
((فإنما الشورى للمهاجرين و الأنصار، فإن اجتمعوا علی رجل وسموه إماماً كان ذلك لله رضی فإن خرج من أمرهم خارج بطن أو بدعة ردوه إلی ما خرج منه فإن أبی قاتلوه علی اتباعه غير سبيل المومنين و ولاه الله ما تولی))[۱۴].
«شورا در امر خلافت مختص مهاجرين و انصار است. هرگاه مهاجرين و انصار بر شخصي اتفاق كردند و او را امير و پيشوا ناميدند، مورد رضايت خداست. اگر كسي از طريق طعن يا احداث بدعت از راي مهاجرين و انصار مخالفت نمايد او را به اطاعت باز گردانيد، اگر سركشي كرد او را به قتل برسانيد».
در پايان گفتار اشاره شده به اين آيه:
﴿وَمَنْ يُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدَى وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَسَاءَتْ مَصِيراً﴾[۱۵].
«هر كه مخالفت با پيامبر صلى الله عليه وسلم كند، بعد از آنكه معلوم شد براي او هدايت و غير راه مومنين را پيروي كند او را به همان جهتي كه دوستش دارد، رهنمود مي گردانيم و در آوريم او را در جهنم و بد جايي است».
روشن مي شود كه تعيين امير امري اجتماعي و موكول به راي بزرگان اجتماع است كه هر كسي را انتخاب مردند امير مي شود.
حضرت علي به خلافت علاقه نداشت و د
ر جايي مي فرمايد:
سوگند به خدا اين كفش پاره نزد من محبوبتر از امارت بر شما است لكن براي اينكه حقي را اقامه كنم يا باطلي را بر اندازم قبول كردم.
انتخاب عمر رضى الله عنه با رأي عموم اهل حل و عقد
حضرت ابوبكر صدیق انتخاب سيدنا عمر رضى الله عنه را به آراي عمومي(عموم اهل حل و عقد و أهل علم و دانش) حواله مي كند. اما از ترس اينكه برگزاري انتخاب بعد از مرگش منجر به اختلاف و جنگهاي خونين گردد و منجر به از هم پاشيدن جهان اسلام گردد. حضرت ابوبكر دستور مي دهند كه انتخابات در روزهاي آخر عمر او برگزار شود. در حالي كه يك پايش در جهان ديگر و پاي ديگرش در اين جهان، مهاجرين و انصار مدينه را به دور خود جمع مي كنند[۱۶]. و به آنها چنين مي گويد: آنچه بر سر من آمده است شما مي دانيد و گمان ندارم كه از اين بيماري برخيزم. و خدا ذمه شما را از بيعت من آزاد كرده است و كار شما را به خودتان بر گردانيده است. بنابراين، هر كس را دوست داريد همين حالا براي زمامداري خويش انتخاب كنيد زيرا بهتر است تا من زنده ام زمامداري تعيين نماييد مبادا بعد از من دچار تفرقه و اختلاف گرديد[۱۷]. به دستور حضرت ابوبكر رضى الله عنه مهاجرين و انصار برخاستند و جلسات مشورتي تشكيل دادند ولي در جلسات مشورتي به نتيجه اي نمي رسند و پيش حضرت ابوبكر رضى الله عنه برگشتند و گفتند: رأينا يا خليفة رسول الله رأيك[۱۸] (راي ما اي جانشين رسول خدا راي شماست).
حضرت ابوبكر رضى الله عنه گفت: شايد كسي را كه من تعيين كنم شما در مورد او دو دسته شويد[۱۹]. گفتند: راي شما را قبول داريم.
ابوبكر رضى الله عنه گفت: عهد كنيد كه به راي من راضي باشيد. گفتند عهد مي كنيم. و با اينكه چه در زمان پيامبر و چه در زمان خويش عمر ابن خطاب را خوب شناخته بود، با اين حال در باره او با اكثر صحابه مشورت خصوصي كرد. كه در ميان آنها عبدالرحمن بن عوف گفت: عمر رضى الله عنه از تمام كساني كه در نظر داريد، بيشتر شايسته مقام زمامداري است، اما يك حالت از خشونت و تند مزاجي دارد.
ابوبكر گفت: تاكنون خشونت عمر براي تبديل نرم خويي من بوده است و هرگاه من خشونتي نشان داده ام او براي تعديل آن نرم جويي را نشان داده است و اگر زمام امور در دست او قرار گيرد خيلي از خشونتها را ترك مي كند. پس به او گفت فعلاً اين مطلب را نزد ديگران بازگو مكن و بعد از بيرون رفتن او عثمان بن عفان را خواند و نظر او را جويا شد. ايشان هم فرمودند كه از ميان ما شايسته تر از او كسي نيست. پس ابوبكر با سعيد بن زيد و سعيد بن حضير و كسان ديگر از مهاجرين و انصار مشورت مي كند و عموماً به زمامداري عمر رضى الله عنه مشورت مي دهند[۲۰].
تمام اصحاب با نظر ابوبكر رضى الله عنه موافق هستند
فرداي آن روز عبدالرحمن بن عوف رضى الله عنه به حضور حضرت ابوبكر رضى الله عنه رسيد، به او گفت: اهل نظر در مورد پيشنهاد تو دو بخش هستند بخشي از آنها عيناً نظر شما را دارند و بخش ديگر به عنوان اينكه اين پيشنهاد موافق نظر شماست آن را پذيرفته اند[۲۱].
وقتي حضرت ابوبكر رضى الله عنه از موافقت اهل نظر مطمئن شدند كاتب خود عثمان بن عفان را خواستند و به او گفتند بنويسد: به نام خداوند بخشنده مهربان، اين است عهد و وصيت ابوبكر بن قحافه در آخرين لحظه اي كه از اين جهان بيرون مي رود و نزديك به اولين لحظه اي كه به جهان ديگر وارد مي شود. در اين لحظات هر كافري ايمان مي آورد و هر گناهكاري يقين پيدا مي كند و هر دروغگويي صادق مي شود. من جانشين خود قرار دادم، در اين هنگام و در اين نقطه حساس صداي ابوبكر رضى الله عنه خاموش گرديد و به حالت اغما و بيهوشي در آمد، ولي كاتب با سابقه آگاهي قطعي بر منظور حضرت ابوبكر توصيه نامه را اين طور ادامه داد، عمر بن خطاب را. پس از چند لحظه ابوبكر رضى الله عنه به هوش آمد و به عثمان گفت: بگو ببينم چه نوشتي؟ عثمان براي او خواند. جانشين خود قرار دادم عمر بن خطاب را. ابوبكر رضى الله عنه كاملاً مسرور گشت، كه عثمان در حال بيهوشي او عين منظور او را نوشته است. پس به عثمان گفت: ادامه دهيد، حرف او را بشنويد و از او اطاعت كنيد. اگر او به عدالت رفتار كرد اين همان است كه من درباره او تصور نموده ام و اگر به راه انحراف رفت پس هر كس بر اثر گناهان خويش حتماً مجازات مي شود. و من جز خير و نيكويي منظور نداشتم و از پشت پرده غيب هم آگاهي ندارم ﴿وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ﴾[۲۲]. يعني: «و خواهند دانست ظالمان كه بكدام جا باز خواهند گشت».
حضرت ابوبكر رضى الله عنه اين عهد نامه را امضا كردند و آن را براي توده مردم ارائه دادند[۲۳] و به آنها گفتند: آيا به شخصي كه در اين عهدنامه هست بيعت مي كنيد؟ عموماً گفتند: سمعنا وأطعنا. در حالي كه بر چند نفر تكيه داده بودند به ميان مردم مسجد آمدند و به آنها گفتند آيا راضي هستيد كه من جانشين براي خود تعيين كرده ام كه با او خويشي ندارم. من عمر بن خطاب را جانشين خود كرده ام و از او اطاعت كنيد. حرف او را بشنويد، مردم در مسجد عموماً گفتند: سمعنا وأطعنا [۲۴]. پس ابوبكر رضى الله عنه فاروق را خواست و آنچه لازم مي دانست به او توصيه كرد. حضرت ابوبكر پس از حل اين مشكل و حصول اطمينان از اينكه بعد از او جهان اسلام دچار تفرقه و تجزيه و نابودي نمي گردد به فكر كارهاي شخصي خود افتاد و درباره غسل و كفن و دفن خويش وصيت كرد و بعد از چند روز به لقاء الله پيوست.
حضرت فاروق در نصف اخير شب از مراسم دفن ابوبكر صديق فراغت يافت و به منزل خويش برگشت و ساعتها در انديشه مسئوليتهاي عظيمي كه بر دوش او آمده بودند غرق گرديد و فردا صبح زود كه به مسجد آمدند. مردم به صورت امواج به او روي آوردند و با ا و بيعت كردند[۲۵]. هيجاني كه داشت تا حدي آرام گرفت و ظهر همان روز به مسجد آمد و مشاهده كرد كه جمع عظيمي از مردم آمده، بر بالاي منبر رفتند و خطبه اي تاريخي ايراد نمودند. به علت طولاني شدن كلام اينجا بحث را به پايان مي رسانم. خواننده عزيز مي تواند براي پي بردن به حقيقت اين واقعه به سيماي فاروق اعظم مراجعه كند.
حضرت ابوبكر رضى الله عنه در پرتوي آيات قرآن
۱- ﴿إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا﴾[۲۶]. يعني: «اگر او (پيامبر) را يارى نكنيد، در حقيقت خداوند هنگامى به او يارى كرد كه كافران در حالى كه يكى از دو تن بود [از مكه] بيرونش كردند، هنگامى كه در غار بودند، آن گاه كه به يار خود مىگفت: نگران مباش. بى گمان خداوند با ماست».
خداوند متعال او را در اين آيه ستوده است، چون او هنگام هجرت در غار ثور همراه رسول خدا بوده است.
۲- ﴿وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى﴾[۲۷]. يعني: و بزودى با تقواترين مردم از آن دور داشته مىشود. همان كس كه مال خود را (در راه خدا) مىبخشد تا پاك شود».
مفسرين بر اين اتفاق دارند كه اين آيه در شان حضرت صديق نازل شده است، زماني كه ايشان تمام مال خود را در راه خدا صرف كرده و پشت سر هم هفت نفر برده را كه به علت اسلامشان مورد آزار و اذيت كفار قرار گرفته بودند خريد و آزاد كرد، خداوند در اين آيه حضرت صديق رضى الله عنه را ((اتقی)) يعني بزرگترين متقي معرفي كرده و در آيه اي ديگر آورده است ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ﴾. يعني: «گرامىترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست». از تطبيق دو آيه اين طور بر مي آيد كه حضرت صديق از تمام صحابه افضلتر است.
۳- ﴿لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ﴾[۲۸]. يعني: «خداوند از مؤمنان- هنگامى كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند- راضى و خشنود شد».
اين آيه در مورد صلح حديبيه نازل شده كه خداوند رضايت خود را از كساني كه با پيامبر تا آخرين قطره خون خود بيعت كردند اعلان نموده (كه يكي از آنها حضرت ابوبكر رضى الله عنه هستند) بديهي است كه علم الهي محدود به زمان و مكان نيست، او عالم به ما كان و ما يكون است و با توجه به علم خويش اگر از كسي اعلان رضايت كند رضايت او ابدي خواهد بود، بنابراين، خداوند تعالى إلی الأبد از ابوبكر راضي و خشنود است.
۴- ﴿وَلا يَأْتَلِ أُولُو الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَالسَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي الْقُرْبَى﴾[۲۹].
يعني «كساني كه از شما داراي وسعت و فضل هستند از دادن به نزديكان و خويشاوندان انكار سرباز نزند». اين آيه هم به اتفاق مفسرين در باره حضرت صديق رضى الله عنه نازل شده است. زماني كه به حضرت عايشه رضى الله عنه تهمت زده شد و نوزده آيه از قرآن به تبرئه او نازل گشت. حضرت صديق رضى الله عنه از انفاق به مسطح كه شريك تهمت و از اقرباي حضرت صديق رضى الله عنه بود دست كشيد، حال آنكه پيش از اين واقعه با وي حسن سلوك داشت و بعد از نزول آيه حضرت صديق رضى الله عنه انفاق را دوباره شروع كرد.
۵- ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ﴾[۳۰]. يعني: «اى مومنان، هر كه از شما برگردد از دين خود پس خواهد آورد خدا گروهى را كه دوست ميدارد ايشان را و ايشان دوست ميدارند او را متواضعاند براى مومنان درشت طبعاند بر كافران».
اين آيه دلالت بر ايمان ابوبكر صديق رضى الله عنه و قيام عليه مرتدين بعد از پيامبر دارد. كساني كه ادعاي پيامبري كردند و مانعين زكات كه حضرت ابوبكر رضى الله عنه بر عليه آنها قيام كرد و آنها را نابود كرد.
و گفته خداوند كه فرمود: ﴿فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ . . .﴾. «پس خواهد آورد خدا…».
در مقابلشان مي آورد، پس خداوند بلافاصله قومي را عليه آنها حركت مي دهد كه آرم و نشانه آنها اين است كه خداوند آنها را دوست دارد و آنها خداوند را دوست دارند. بر مومنان فروتن و در مقابل كفار سر سخت هستند و مصداق اين گفته خداوند همانا حضرت ابوبكر رضى الله عنه بوده است.
۶- ﴿أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ﴾[۳۱]. «آيا مىخواهيد مردى را بكشيد بخاطر اينكه مىگويد: پروردگار من «اللَّه» است».
اگر چه اين آيه در مورد مردي از بني اسرائيل است ما اين آيه در مورد حضرت ابوبكر صديق رضى الله عنه صادق مي آيد. زماني كه مشركين پيامبر را مي زدند و حضرت ابوبكر صديق رضى الله عنه آمدند و گفتند: ﴿أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ﴾ مشركين با شنيدن اين آيه به جان حضرت ابوبكر رضى الله عنه افتادند و او را زدند تا بيهوش شد.
اثبات خلافت حضرت ابوبكر رضى الله عنه از احاديث و راويان
۱- ((عن حذيفة رضى الله عنه قال: قال رسول الله: «لا أدري ما بقائي فيكم فاقتدوا باللذين بعدي أبوبكر وعمر))[۳۲].
از حضرت حذيفه روايت شده كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم فرمودند: نمي دانم ماندن من در ميان شما تا چه موقع است لذا با دو نفر (ابوبكر و عمر) كه بعد از من خليفه مي شوند اقتدا كنيد. حضرت علي رضى الله عنه نسبت به حقانيت خلافت صديق يك لمحه ترديد نكرده اند، چنانچه حافظ عبدالله در كتاب استيعاب از حضرت علي رضى الله عنه روايت مي كند.
۲- عن قيس بن عبادة قال: قال لي علي بن أبي طالب: [إن رسول الله مرض ليالي وأياماً ينادی بالصلاة فيقول: «مروا أبابكر يصل فليصل بالناس» فلما قبض رسول الله صلى الله عليه وسلم نظرت فإذا الصلاة علم الإسلام وقوام الدين فرضينا لدنيانا من رضي رسول الله صلى الله عليه وسلم لديننا، فبايعنا أبابكر رضي الله عنه][۳۳].
حضرت قيس بن عباده از حضرت علي روايت مي كند: كه آن حضرت چند شبانه روز مريض بودند و براي نماز اذان گفته مي شد، آن حضرت صلى الله عليه وسلم مي فرمود: كه ابوبكر را بگوييد كه براي مردم امامت دهد. زماني كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم وفات يافت من انديشيدم كه نماز شعار اسلام و اساس و ستون دين است لذا ما براي دنياي خود كسي را انتخاب مي كنيم كه او را آن حضرت صلى الله عليه وسلم براي پيشواي دين ما انتخاب كردند، پس ما به دست ابوبكر رضى الله عنه بيعت كرديم.
۳- عن جبير بن مطعم رضى الله عنه قال: [أتت النبي صلى الله عليه وسلم امرأة فكلمته في شيء فأمرها أن ترجع إليه، قالت: يا رسول الله أرأيت إن جئت ولم أجدك كأنها ترد الموت؟ قال: «فإن لم تجديني فأتي أبابكر][۳۴].
حضرت جبير بن مطعم روايت مي كند كه زني پيش پيامبر صلى الله عليه وسلم آمد و به آن حضرت نسبت به معامله اي گفتگو كرد، آن حضرت دستور دادند كه بعداً بيايد، آن زن گفت: كه اگر آمدم و شما را نيافتم (اگر شما فوت كرديد) پيش چه كسي بيايم؟ آن حضرت فرمود: پيش ابوبكر رضى الله عنه بيا. اين حديث و حديث جلوتر دليل روشني است، بر خلافت حضرت صديق رضى الله عنه . چنانچه در مستدرك حاكم از حضرت انس صلى الله عليه وسلم منقول است، كه قبيله بني مصطلق او را به نزد آن حضرت فرستادند، كه ما زكات خود را بعد از شما به چه كسي بدهيم فرمودند: به ابوبكر رضى الله عنه بعد از او نام حضرت عمر و حضرت عثمان را بردند.
۴- عن علي بن أبي طالب رضى الله عنه أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: «أبوبكر وعمر سيدا كهول أهل الجنة وما خلا النبيين والمرسلين» [۳۵].
حضرت علي رضى الله عنه از پيامبر صلى الله عليه وسلم روايت مي كند: كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم فرمودند: حضرت ابوبكر و حضرت عمر، سردار بزرگان (سالخوردگان) اهل جنت اند غير از انبياء و مرسلين عليهم السلام.
ف) اين حديث از حضرت علي رضى الله عنه با اسانيد متعدد منقول است، مطلب حديث اين نيست كه كساني كه در جنت سالخورده مي شوند حضرت ابوبكر و حضرت عمر سردارشان قرار مي گيرند، زيرا در جنت كسي سالخورده نمي شود و همه نوجوان خواهند شد. بلكه مطلبش اين است: كه كساني كه در دنيا سالخورده و پير فوت مي كنند سردارشان خواهند شد. همچنين است مطلب آن حديث كه حضرت حسين سردار جوانان اهل جنت اند (مثل مسئله بالا).
۵- ((عن علي بن أبي طالب رضى الله عنه قال: «خير الأمة بعد نبيها أبوبكر ثم عمر»[۳۶].
از حضرت علي رضى الله عنه روايت شده كه ايشان فرمودند: كه بهترين اين امت بعد از پيامبر، ابوبكر و پس از آن عمر است.
ف) اين گفتار حضرت علي است كه از او هشتاد نفر روايت كرده اند.
۶- قال رسول الله صلى الله عليه وسلم لأبي بكر: «أنت صاحبي في الغار وصاحبي على الحوض»[۳۷].
حضرت رسول صلى الله عليه وسلم به ابوبكر رضى الله عنه فرمودند: كه تو رفيق غار من بودي و بر حوض كوثر نيز رفيق من خواهي شد.
۷- عن أبي سعيد الخدري رضى الله عنه عن النبي صلى الله عليه وسلم قال: «إن من أمن الناس علي في صحبته وماله أبابكر ولو كنت متخذاً خليلاً لاتخذت أبابكر خليلاً ولكن أخوة الإسلام ومودته، لا يبقين في المسجد خوخة إلا خوخة أبي بكر»[۳۸].
از حضرت ابو سعيد خدري روايت شده از آن حضرت صلى الله عليه وسلم فرمودند به تحقيق كه از همه بيشتر احسان كننده به من در رفاقت به اموال خويش ابوبكر است، اگر من غير از خدا كسي را خليل مي گرفتم پس ابوبكر را خليل مي گرفتم، لكن محبت و اخوت اسلام است و در مسجد به غير از دروازه ابوبكر دروازه كسي ديگر باز نشود.
۸- عن عايشه رضى الله عنه قالت: سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم یقول: «لا ينبغي لقوم فيهم أبوبكر أن يؤمهم غيرهم»[۳۹].
از حضرت عايشه رضى الله عنه روايت شده كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم فرمودند: براي جماعتي كه ابوبكر در آن وجود داشته باشد مناسب نيست كه شخص ديگري امامت بدهد.
۹- عن أنس بن مالك رضى الله عنه قال: قال رسول الله: «أرحم أمتي بأمتي أبوبكر»[۴۰].
از حضرت انس بن مالك رضى الله عنه روايت شده فرمودند: از همه امت من نسبت به امتم ابوبكر رضى الله عنه مهربانتر است.
۱۰- عن عبد خير قال: سمعت عليا يقول علی المنبر: «ألا أخبركم بخير هذه الأمة بعد نبيها، قال: فذكر أبابكر ثم قال: علي أخبركم بالثاني قال فذكر عمر»[۴۱].
از عبد خير روايت شده كه از حضرت علي رضى الله عنه شنيدم كه بر بالاي منبر مي گفت: آيا خبر دهم شما را به بهترين اين امت بعد از پيامبر، پس حضرت ابوبكر را نام برد و دوباره گفت: آيا خبر دهم شما را به بهترين اين امت بعد از ابوبكر پس نام حضرت عمر رضى الله عنه را برد.
۱۱- عن عائشة قالت: قال لي رسول الله صلى الله عليه وسلم في مرضه: «ادعي لي أبابكر أباك وأخاك حتی أكتب كتاباً فإني أخاف أن تتمنی متمناً ويقول قائل: أنا، ويأبی الله و المؤمنون إلا أبابكر»[۴۲].
از حضرت عايشه رضى الله عنه روايت شده پيامبر صلى الله عليه وسلم در موقعي كه مريض بودند به من فرمودند: پدر و برادرت را برايم صدا كن، تا اين كه بنويسم نوشته اي را، هر آيينه من مي ترسم كه آرزو كننده اي خلافت را آرزو كند و بگويد كه من هستم و خداوند و مومنان غير از ابوبكر رضى الله عنه كسي ديگر را ناپسند مي دانند.
۱۲- عن رسول الله r أنه قال: «عليكم بسنتي وسنة الخلفاء الراشدين المهديين عضوا عليها بالنواجذ»[۴۳].
از رسول خدا صلى الله عليه وسلم روايت شده: كه فرمودند بر شما است عمل كردن به سنت من و سنت خلفاي راشدين، هدايت شده، (راه يافته) و بگيريد سنتها را با دندانهاي نواجذ (محكم بگيريد.)
۱۳- «أبوبكر في الجنة وعمر في الجنة وعثمان في الجنة وعلي في الجنة وطلحه في الجنة وزبير في الجنة وعبدالرحمن بن عوف في الجنة وسعد بي أبي وقاص في الجنة وسعيد بن زيد في الجنة وأبو عبيدة بن الجراح في الجنة»[۴۴].
پيامبر صلى الله عليه وسلم فرمودند ابوبكر بهشتي است، عمر بهشتي است، عثمان بهشتي است، علي بهشتي است طلحه و زبير بهشتي است، سعد بن ابي وقاص بهشتي است، سعيد بن زيد بهشتي است و ابو عبيده بن جراح بهشتي است.
اصطلاح عشره مبشره ده يار بهشتي در فرهنگ اسلامي يك واژه معروف و آشنا است، رسول گرامي اسلام به ده نفر از ياران خويش نويد وعده بهشتي بودن را داده است، بديهي است كه تمام اخبار و گفته هاي آن حضرت از وحي الهي سرچشمه مي گيرد و بر اساس وحي، ايشان به بهشتي بودن اين افراد اعلان فرمودند.
آيه ولايت
استناد كرده شده به آيه ۵۵ سوره مائده ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾[۴۵]. يعني: «جز اين نيست كه دوست شما خداست و رسول او و مومنانى كه بر پا ميدارند نماز را و ميدهند زكوة را و ايشان پيوسته نمازگزارند».
در شان نزول اين آيه گفته اند: كه حضرت علي صلى الله عليه وسلم در حال ركوع بود كه فقيري آمد و درخواست كمك كرد، حضرت علي هم انگشترش را به او صدقه داد و اين آيه در حق او نازل شد.
اماميه گفته اند: مراد از ولي در اين آيه ولايت به معناي رهبري است، كه منحصر به خداوند و پيامبر صلى الله عليه وسلم و كساني است كه ايمان آوردند، و مراد از ﴿وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾ علي رضى الله عنه است، چون او در حال ركوع صدقه داد[۴۶]. اما در نزد ما اين آيه بر اين موضوع وارد نشده است.
قرينه اول: اين آيه در شان تمام مهاجرين و انصار نازل شده است به دليل اينكه با صيغه جمع (الذين) آمده است و اين معنا حقيقي (الذين) است، اگر چه گاهي مجاز حمل بر مفرد هم مي شود، اما در اين جا دليلي براي صرف نظر كردن از معناي ظاهري آن وجود ندارد. و اما مراد ﴿وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾ ركوع حسي و عملي نيست زيرا صدقه دادن در حال نماز مبطل نماز است، بلكه مراد از آن خشوع و فروتني است ﴿وَ هُمْ خَاشِعُونَ﴾[۴۷].
قرينه دوم: از لفظ ولي معناي رهبري لازم نمي آيد بلكه گاهي مراد از آن ياور، دوست، همسر و رييس است. و آيه بعد از آن يعني[۴۸]:
﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَلَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَالْكُفَّارَ أَوْلِيَاءَ﴾.
(اي مومنان كسي را از اهل كتاب يعني ((يهوديان و مسيحيان)) و از كافران به دوستي نگیريد كه دين شما را مسخره مي كنند و به بازي مي گيرند).
مانع از آن مي شود كه در اينجا (ولي) به معناي رهبر باشد، زيرا ممكن نيست كه در اين آيه اوليا را كه (جمع ولي) است به معناي رهبر گرفت، چون به ذهن هيچ يك از مومنان خطور نكرده (و نخواهد كرد) كه كسي از يهود يا نصاری را خليفه كنند (اما طرح دوستي و رفت و آمد به عنوان همكار و همسايه قابل تصور بوده است لذا خداوند اهل ايمان را از دوستي با آنان بر حذر داشته است)[۴۹].
قرينه سوم: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ﴾،﴿ يُقِيمُونَ﴾، ﴿يُؤْتُونَ﴾ و ﴿رَاكِعُونَ﴾.
تمام کلمات اين آيه به صورت جمع است هيچ جايش مفرد نيست و حضرت علي يك نفر است، معلوم شد كه اين آيه در شان يك نفر نيست در شان عده اي است و چطور مي شود كساني شاكي مي شوند آقا پشتيبان نداريم قوم يهود ما را ترك كردند بعد خدا به آنها دلداري بدهد كه آقايان ناراحت نباشيد حضرت علي يك نفر پشتيبان شماست اگر اين طوري معنی كنيم با عقل سازگاري ندارد اينكه بگوييد قومي دشمن شماست، ناراحت نباشيد يك نفر پشتيبان شماست، بلكه در اينجا مي گويد كه اگر آن عده يهودي شما را رها كردند شما ناراحت نباشيد مومنين تمام ياران و اصحاب رسول الله پشتيبان شما هستند نه يك نفر (حضرت علي).
قرينه چهارم: ﴿وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾ و او را به معنای حال مراد گرفتند و اين چيز مسلمي است كه واو در معنای جمع معنای حقيقي است و در حال اين معنی مجازي است و اين يكي از قوانين اصول است كه براي اختيار معناي مجازي دليل و قرينه لازم است، تا زماني كه قرينه اي وجود نداشته باشد ترك معنای حقيقي و اختيار معنای مجازي اصلاً جايز نيست و اينجا چه مدركي دلالت مي كند اين واو در معنای جمع نيست و در معنای حال است از اين هم بگذريم، اگر واو را در معنای حال مراد بگيريم نتيجه اين مي شود. بنابر دستور زبان و نحو عربي جمله اي كه بعد از چند جمله به صورت حال ذكر شود اين از مجموعه چند جمله معطوفه حال قرار مي گيرد پس به اين صورت ﴿وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾ تنها حال ضمير يوتون الزكوه نيست بلكه حال ضمير ﴿وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ و يُقِيمُونَ الصَّلاةَ﴾ هر دو مي باشد.
قرينه پنجم: خوب حال زكوة را در حال ركوع انجام دادن يك داستاني بيان شده، ولي نماز را در ركوع چطور انجام مي دهند، اين معني ندارد كه نماز در ركوع انجام مي گيرد.
قرينه ششم: از اين هم بگذريم اين قول را بپذيريم مسئله اينجاست كه گفته شده كه زكات مي دهند اين براي ما ثابت نشده كه حضرت علي غني و صاحب زكات بوده تاريخ زندگي حضرت علي گواهي مي دهد كه حضرت علي بيش از غذاي يك شبانه روز را در منزل نگه نمي داشت. اجازه نمي داد كه در منزلش بيش از يك شبانه روز غذايي باشد چه برسد به پول، چه برسد به طلا و نقره و وسايل انفرادي ديگر كه زكات واجب شود. طبق قانون شرعي زكات بر صاحب نصاب واجب است نه بر آدم فقير و آن هم شرط است كه يك سال بگذرد چطور زكات واجب شد از اين هم بگذريم.
قرينه هفتم: زكات دادن به مسلمانان لازم است به كافر لازم نيست، سائل از كجا متوجه شد كه اين انگشتر مال من است مسلمان تا زماني كه گفته نشود آقا اين ملك مال تو، با انداختن يك انگشتري نمي تواند اين را برداشت كند كه اين ملك مال من است و نمي تواند از آن استفاده كند و از اين هم بگذريم.
قرينه هشتم: اگر اين داستان و اين مسائل را بپذيريم نتيجه اش اين مي شود كه پرداخت زكات در حال ركوع مورد ستايش قرار گرفته و مسلماً چيزي كه در آيه قرآن مورد ستايش قرار گيرد اگر فرضاً واجب قرار نگيرد حداقل مستحب قرار مي گيرد بنابراين استجباب، اين لازم است همان طور كه در جاهاي ديگر زكات ادا كرده مي شود در ركوع نيز ادا شود در حالي كه چنين چيزي مشاهده نمي شود و هرگز ادا نمي شود.
قرينه نهم: لفظ ﴿يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ﴾ مضارع هستند و مضارع دلالت بر استمرار دارد يعني اين كارها هميشه انجام مي گيرد نه يك بار و ﴿يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ﴾ مستقبل است يعني تا زمان حياتشان مومنين زكات مي دهند، اين يك نوبت نيست كه معني كنيم اينها در ركوع زكات مي دهند، يعني هر بار كه نوبت زكات مي رسد در ركوع زكات مي دهند براي اين موضوع حداكثر يك داستان بيان شده است. و بار دومي و سومي وجود ندارد كه حضرت علي در ركوع زكات يا انگشتري را داده باشد در صورتي كه بايد بر دوام و تكرار حداقل سه بار اين عمل انجام گرفته باشد. بعد اين مفهومش درست در مي آيد. در حالي كه اين داستان را تمام محدثين و حفاظ حديث مانند ابن حجر و غيره مي نويسد كه كلاً داستان ضعيف است.
قرينه دهم: اين داستان را اگر بپذيريم اين داستان به مقام حضرت علي و به مقام نماز توهيني است زيرا حضرت علي شخصي بوده است كه او را تاريخ به اين صورت معرفي مي كند كه از پاي مباركش تير در مي آورند و اطلاع پيدا نمي كند، در حال نماز به بدنش تير زده مي شود متوجه نمي شود كه من تير خوردم خون جاري مي شود از بدنش در حال نماز متوجه نمي شود كه خون از بدنش جاري مي شده، چطور متوجه مي شود كه سائلي آمده و بعد انگشترش را در آورد و انداخت كه بردارد و برود اين عمل كثير خلاف مقام نماز است و هم خلاف مقام حضرت علي است اصلاً معرفي توهين آميزي است به حضرت علي.
كه در حال نماز علي توجهش به خدا نبوده بلكه به يك سائلي بوده و صداي مردم را مي شنيد چنين چيزي با نام حضرت علي موافقت نمي كند و درست در نمي آيد و حضرت علي مقامش خيلي بالاتر از اين است كه اين طور معرفي شود.
قرينه يازدهم: حصر در إنما به عنوان خبر براي كسي بكار مي رود كه در وقت شنيدن خير نسبت به آن متردد و مشكوك باشد. وقتي كه اين آيه نازل شد در مورد خلافت هيچ اختلافي وجود نداشت زيرا آن موقع عصر نبوت بود (و رسول خدا صلى الله عليه وسلم حضور داشت) و امامت به نيابت از نبوت هست، پس دليلي براي آوردن إنما نيست.[۵۰]
زيرا مادامي كه ذهن مخاطب از خبر عاري و خالي است نيازي به آوردن انما و حصر نيست بنابراين (مراد از ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ…﴾ فقط ياري و دوستي است.
۲) و گاهي بر اولويت او براي خلافت چنين استدلال شده كه او پسر عموي پيامبر صلى الله عليه وسلم بوده است. و از ساير خلفا به آن حضرت نزديكتر بوده است پس اگر از راه وراثت هم باشد او سزاوارتر است[۵۱].
جواب آن به دو دليل است:
اولاً واضح است كه اسلام امامت را بر مبناي وراثت تاييد نمي كند بلكه مسلمانان خود مي توانند با هر كسي از قريش به عنوان خليفه بيعت نمايند.
ثانياً: اگر اصل مبتني بر وراثت باشد مسلماً عباس عموي پيامبر صلى الله عليه وسلم سزاوارتر بود زيرا كه او از حضرت علي رضى الله عنه به پيامبر صلى الله عليه وسلم نزديكتر و از نظر سن هم بزرگتر بود.
۳) پس چه بسا گاهي بر اولويت او چنين استدلال كه حضرت علي رضى الله عنه داماد رسول خدا صلى الله عليه وسلم است.
جوابش اين است كه:
اگر اصل مبتني بر دامادي باشد پس حضرت عثمان رضى الله عنه سزاوارتر از حضرت علي رضى الله عنه و حضرت ابوبكر رضى الله عنه است، چون حضرت عثمان رضى الله عنه دو دختر پيامبر صلى الله عليه وسلم را به عقد خود در آوردند.
((واقعه غدير خم))
دكتر جواد مشكور مي نويسد:[۵۲] در اواخر ذي قعده سال دهم هجري پيامبر خدا صلى الله عليه وسلم با زنان و ياران و افراد بسياري براي اداي حج فرض به مكه رفتند، چون سفرهايي كه پيش از اين به مكه رفته بودند، همگي صورت عمره داشت اين تنها حج پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم در دوران زندگي او بود و چون در آخرين سال زندگي حضرت روي داد آن را حجه الوداع خوانده اند.
حضرت علي كه در اين هنگام از يك ماموريت جنگي از يمن فرا رسيده بود و چند قرباني براي حج پيغمبر صلى الله عليه وسلم برداشت، كسي را به جاي خود به لشكريان خويش گمارده، به رسول خدا پيوست لشكرياني كه از يمن آمده بودند غيبت او را مغتنم شمرده از غنايم تعدادي لباس برداشته و پوشيدند. پس از اداي مراسم حج حضرت علي رضى الله عنه بازگشت و چون لشكريان را در آن حال ديد بر آشفت به جانشين خود گفت: چرا ايشان بدون اجازه من اين جامه ها را پوشيده اند؟ وي عرض كرد: كه من اين جامه ها را بر آنان پوشانيدم تا آراسته و زيبا باشند.
حضرت علي رضى الله عنه فرمود كه جامه ها از تن بيرون كنند و جاي خود بگذارند، لشكريان از حضرت علي رضى الله عنه سخت برنجيدند و شكايت پيش رسول خدا صلى الله عليه وسلم بردند پيامبر صلى الله عليه وسلم براي فرو نشاندن اين فتنه برخاست و خطبه اي ايراد فرموده در آن ميان فرمودند:
((اي مردم از علي شكوه نكنيد به خدا قسم وي در امري كه مربوط خدا و در راه حق باشد سختگيرتر از آن است كه از او به توان گله كرد.)) پس از اداي مراسم حج رسول خدا صلى الله عليه وسلم با اردوي خود به سوي مدينه بازگشت.
در هجدهم ذي حجه سال دهم هجري در راه به آبگيري به نام غدير خم كه نزديك جايي به نام جحفه بود رسيد، مسلمانان در آنجا با رسول خدا از شتران خود فرود آمدند تا چندي بياسانيد. . . سپس پيامبر صلى الله عليه وسلم خطبه اي خواند و بعد از خطبه در حق حضرت علي رضى الله عنه فرمود: (من كنت مولاه. . .) همه عامه و خاصه (سني و شيعه) اين حديث را نقل كردند، منتهی محدثان عامه آن را مربوط به نارضايتي لشكريان علي رضى الله عنه از او مي دانند و محدثان شيعه مربوط به جانشيني او.[۵۳]
حديث غدير
اماميه معتقدند كه جمله اصول مذهب اعتقاد اين است كه پيامبر صلى الله عليه وسلم امامت حضرت علي رضى الله عنه را معين كرد و او را به عنوان خليفه بعد از خود تعيين نمود و چنين استدلال كردند:
وقتي كه رسول خدا در هجدهم ذي حجه از حجه الوداع بازگشت و به مكاني كه آن را غدير مي ناميدند رسيد در آنجا توقف كردند و در حق علي رضى الله عنه فرمودند: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه»[۵۴].
(هر كسي من دوست او هستم علي هم دوست اوست، خداوند ياور كسي باش كه ياور اوست و دشمن كسي باش كه دشمن اوست».
براي آشنا شدن بيشتر با دلايل اهل تشيع به كتاب الغدير علامه اميني مراجعه شود.
پاسخ اول اين است: كه به فرض صحت آن، مطلبي در آن نيست كه اشاره نمايد كه او براي خلافت از ديگري برتر و اولی است و لفظ مولی هم به معناي امام به كار نمي رود، اين از يك جهت و اما از جهت ديگر آن حضرت صلى الله عليه وسلم فرمودند هر كس من مولاي او هستم پس علي رضى الله عنه مولاي اوست، يعني در زمان حيات و بعد از رحلت آن حضرت، پس اگر اين قول دليل بر ولایت حضرت علي باشد، لازمه اش اين است كه بايد در زمان پيامبر صلى الله عليه وسلم هم سرپرستي و مسئوليت امور را داشته باشد چرا كه او بنابر اين قول شريك آن حضرت صلى الله عليه وسلم در رهبري و ولايت است در حالي كه كسي كه شريك آن حضرت صلى الله عليه وسلم نيست و به فرض اگر اين روايت دلالت اولويت كند، لازم نيست بر الويت در رهبري و خلافت دلالت كند اگر چنين مي بود، همانا مي فرمودند: «اللهم وال في تصرفه وعاد من لم يكن كذلك»[۵۵].
خداوند ياور كسي باش كه تحت اختيار و فرمان اوست و دشمن كسي باش كه تحت اختيار او نيست.
لازم نبود پيامبر صلى الله عليه وسلم امتش را در سر در گمي قرار دهد تا در بين شان نزاع بوجود آيد.
نعوذ بالله پيامبر صلى الله عليه وسلم مردم آزار بود؟ پس حديث ((من كنت مولاه. . . ) فقط دلالت بر قدرت و منزلت والاي حضرت علي صلى الله عليه وسلم مي كند، اگر غير از اين باشد جا دارد كه بپرسيم اگر مقصود پيامبر صلى الله عليه وسلم از اين مطلب خلافت بوده چه چيزي مانع شد كه در آن اجتماع انبوه و بي سابقه كه به روايتي هشتاد هزار و به روايتي ديگر يكصد بيست و چهار هزار نفر بوده اند خلافت علي رضى الله عنه را با عبارتي واضح و صريح كه غير قابل تغيير باشد اعلان نكند.
دكتر محمد جواد مشكور مي نويسد: مطلبي كه بر ما مجهول است اين است، كه چرا در اجتماع سقيفه كسي از مهاجر و انصار سخني از حديث غدير با وجود مسلميت آن به ميان نياورده است.
اگر طرفداران حضرت علي از اين حديث كه از تاريخ صدور آن كمتر از يك سال مي گذشت[۵۶] و بايستي همه كساني كه در حجه الوداع حاضر بودند آن را بخاطر داشته باشند ذكر مي كردند، سرنوشت اسلام طوري ديگر مي شد.
((نعوذ بالله همه مرتد شدند و حكم پيامبر را ناديده گرفتند و يك نفر نبود كه بگويد پيامبر صلى الله عليه وسلم در حجه الوداع چنين فرمودند.))
پاسخ دوم: مولی داراي معاني زيادي مي باشد من جمله، سيد، آقا، ارباب، بنده، آزاد كننده، بنده آزاد شده، ولي نعمت، نعمت دهنده، شريك، پسر، پسر عمو، خواهر زاده، عمو، داماد نزديك، قريب خويشاوند، پيرو، تابع.[۵۷]
در اينجا (مولی) به معناي دوست است، نه خليفه چنانچه در سوره محمد آيه ده خداوند مي فرمايد:
﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لا مَوْلَى لَهُمْ﴾ (محمد: ۱۱). يعني: «اين به سبب آن است كه خداوند دوست (كار ساز) مسلمان است و به سبب آن است كه كافران را هيچ كار سازي نيست». و نيز در سوره دخان آيه ۴۱ خداوند مي فرمايد:
﴿يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلىً عَنْ مَوْلىً شَيْئاً وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ﴾ (الدخان: ۴۱). يعني: «روزي كه دفع نكند هيچ دوستي از دوست ديگر چيزي را و نصرت داده نمي شود».
و چندين آيه ديگر كه در همه مولی به معناي دوست است و مطلقاً به معناي خليفه بكار نرفته است.
سوم: اينكه حضرت رسول صلى الله عليه وسلم همان طور كه گفتيم پس از قضيه غدير خم ابوبكر رضى الله عنه را در مدت بيماري به جاي خود به مسجد فرستاد اگر علي رضى الله عنه خليفه مي بود بايد او را به مسجد مي فرستاد[۵۸].
چهارم: اينكه اگر علي رضى الله عنه خليفه بود تقاضاي عباس عمويش در هنگام بيماري پيغمبر كه علي رضى الله عنه نزد آن حضرت صلى الله عليه وسلم برود و از او درخواست تعيين خليفه نمايد بيمورد خواهد بود[۵۹].
پنجم: اينكه در نهج البلاغه خطبه (۹۱) حضرت علي مقام وزارت را براي خود انتخاب مي فرمايد. كسي كه به امر خدا و رسول خليفه شده باشد حق ندارد از امر خدا و رسول تخلف نمايد. و به وزارت غير خليفه تن در دهد.[۶۰]
ششم: اينكه نهج البلاغه خطبه (۳۷) حضرت علي مي فرمايد:[۶۱] من به موجب عهد و ميثاقي كه در گردن داشتم، با خلفا بيعت كردم. كسي كه خودش خليفه است، چگونه براي بيعت با ديگران عهد و ميثاق مي بندد. اعتراف به عهد و ميثاق براي بيعت با ديگران دليل روشني است بر اينكه حضرت علي داراي مقام خلافت نبوده و موضوع غدير خم ارتباطي با امر خلافت نداشته است.
هفتم: اينكه تمام مورخين بيان كرده اند به اينكه حضرت رسول براي خود خليفه معين نكرده و ابوبكر رضى الله عنه را از لحاظ بزرگي سن به مسجد فرستاده و بعد از رحلت رسول مهاجرين و انصار به همين لحاظ او را به خلافت برگزيدند.
هشتم: اينكه اگر مقصود پيامبر صلى الله عليه وسلم از تشكيل غدير خم ابلاغ خلافت علي رضى الله عنه بود و خدا به او امر فرموده بود (بلغ ما أنزل إليك) واجب بود صريحاً بفرمايد علي رضى الله عنه خليفه و جانشين من است، ايما و اشاره در امر به آن حضرت كه ستون خيمه اسلام است شايسته رسول نيست، در صورتي كه خدا او را اطمينان داده (و الله يعصمك من الناس) با اين اطمينان واجب بود همان طور كه احكام نماز، روزه، زكات، حج و جهاد را صريحاً ابلاغ فرموده خلافت علي رضى الله عنه را هم صريحاً ابلاغ فرمايد كه مردم دچار شك و ترديد نشوند و گمراه نگردند.
نهم: اينكه در سوره نور آيه ۵۴ خداوند مي فرمايد: ﴿وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ﴾. يعني: «خداوند وعده داده است كساني از شما را كه ايمان آورده اند و كارهاي نيكو انجام داده اند، به خلافت بر گزيند، همان طور كه قبلاً كساني را به خلافت برگزيده است».
اين آيه يكي از معجزات قرآن است كه در زمان ضعف و ذلت، و ياس مسلمين، خلافت و زمام داري را به آنها مژده داده، و پيش گويي فرموده است اين آيه را آيه استخلاف مي گويند كه صريحاً دلالت دارد، بر اينكه خلفا و جانشينان پيامبر صلى الله عليه وسلم متعدد خواهد بود و منحصر به فرد نيست.
اگر حضرت علي رضى الله عنه خليفه بلافصل باشد يعني خلافت ابوبكر رضى الله عنه و عمر رضى الله عنه و عثمان رضى الله عنه باطل است. چون خلافت منحصر به فرد نمي شود و موردي براي صيغه جمع و ضمير جمع باقي نمي ماند و اعجاز قرآن مبدل به چند كلمه كاذبه خواهد شد، بنابراين آيه استخلاف دليل قاطعي است بر صحت خلافت خلفا و بطلان اختصاص آن به حضرت علي رضى الله عنه .
ممكن است گفته شود: كه مصداق جمع از علي رضى الله عنه و ائمه درست مي شود.
مي گوييم غير از حضرت حسن آن هم به طور ناقص احدي از ائمه به مقام خلافت نرسيده اند و همه بر اثر ظلم ظالمان وقت در زندان و يا گوشه گير بوده اند و چه مانعي دارد كه به احترام قرآن در راي مهاجرين و انصار و احترام گفتار خود حضرت علي رضى الله عنه و صحت بيعت و اقتداي او به خلفا و درست بودن تزويج شهر بانو با حضرت حسين رضى الله عنه و حلال بودن حقوق ساليانه اي كه امير از خلفا دريافت مي داشت و رفع اختلاف خلافت آنها را هم درست بدانيم.
دهم: اينكه اگر مقصود از كلمه (مولی) خليفه باشد. ترجمه عبارت اين طور مي شود ((من خليفه هر كسي هستم علي هم خليفه اوست. خدايا خليفه كن هر كس كه علي رضى الله عنه را خليفه كند . . .))
يازدهم: اينكه اگر علي رضى الله عنه به امر خدا و رسول خليفه شد، چرا از امر خدا و رسول تخلف نمود. و همه جا از قبول خلافت گريزان بود. و وزارت را بر خلافت ترجيح مي داد. بديهي است كه علي رضى الله عنه از امر خدا و رسول تخلف نمي ورزد.
از اين دلايل روشن مي شود كه قضيه غدير خم به هيچ وجه ارتباطي با امر خلافت نداشته و مقصود حضرت فقط ترغيب ولايت و دوستي علي بوده كه خشم و سوء ظن فاتحين يمن رفع و تبديل به حسن ظن شود. جاي بسي تعجب است كه يكصد و بيست و چهار نفر هزار نفر كه در غدير خم حضور داشتند در ظرف يك سال همه مردند و منقرض شدند يك نفر هم باقي نمانده بود كه داستان غدير را به اهل سقيفه بني ساعده تذكر بدهد.
دوازدهم: آيا خود علي رضى الله عنه واقف به آن آيات و احاديث بود يا نبود و معنای آن را نمي دانست؟ يا بر خلاف قرآن و فرمايش رسول از قبول خلافت تخلف ورزيده و از امر خدا و رسول تخطي كرد؟
يا العياذ بالله تنفر او تظاهر و دروغ بوده است ﴿يَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِمْ مَا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ﴾[۶۲] حضرت علي رضى الله عنه اگر كوچكترين دليلي را در قرآن يا حديث يا غدير خم بر خلافت خود سراغ مي داشت و خود را از جانب خدا و رسول خليفه مي دانست ممكن نبود از امر خدا و رسول تخلف كند همان طور كه حضرت رسول تك و تنها بدون اعتنا به كشته شدن در برابر انبوه كفار نبوت خود را اظهار نمود، بر او واجب بود، كه رسول را مقتداي خويش قرار دهد. بصيرت حضرت علي رضى الله عنه از خدا و رسول موقع شناس تر نبود كه گفته شده صلاح ندانست كه شمشير بكشد، علي از امر خدا و رسول سركشي نمي كند، علي ترك واجب نمي كند، علي رضى الله عنه از بشر نمي ترسد، علي از بذل جان نمي هراسد، علي رضى الله عنه زير بار ظلم نمي رود، علي با ظالم بيعت نمي كند، علي رضى الله عنه ۲۵ سال پشت سر ظالم نماز نمي خواند، علي دختر خود را به ظالم نمي دهد[۶۳].
علي رضى الله عنه وزير ظالم نمي شود، علي از ظالم حقوق ساليانه قبول نمي كند، علي از ظالم تمجيد نمي كند، علي حيدر كرار است، علي صاحب ذوالفقار است، علي فرزند ابي طالب است، علي اسدالله الغالب است، علي آتش پيكار را بر تحمل عار ترجيح مي دهد، علي مرگ رنگين را خوشتر از زيست ننگين مي داند علي ترسو نيست، علي دو رنگ نيست، علي دروغگو نيست.
سوال مي شود، كه چه لزومي دارد. پيامبر صلى الله عليه وسلم دوستي خود را با علي بيان كند؟
جواب: چون بعضي به علي رضى الله عنه بد و بي راه مي گفتند و به گوش پيامبر صلى الله عليه وسلم رسيده بود اگر پيامبر صلى الله عليه وسلم اين بحث دوستي را با علي رضى الله عنه عنوان نمي كرد بد و بي راه گفتن به حضرت علي رضى الله عنه سنت مي شد.
چرا كه وقتي كاري در زمام حيات رسول انجام شود و پيامبر رضى الله عنه آن را بشنوند و سكوت كنند، يعني تصديق كرده اند، بنابراين بخاطر اينكه اين امر سنت نشود، پيامبر لازم دانستند كه مردم را جمع كنند، و ابراز دوستي با حضرت علي را مطرح كنند.