باب اول
در بیان اثبات توحید بعناوینِ مختلفه و نفیِ شرک و مذمت آن

1 - عنوان﴿$tB Nä3s9 ô`ÏiB >m»s9Î) ÿ¼çnçŽöxî﴾ «معبودي جز او براي شما نيست» بصورت حصر درین موضع اثبات معبودیتِ آن ذاتِ واحد فرموده و همه معبودان غیر او را نفی کرد، تقریباً سیزده جا در قرآن مقدس از نوح u تا خاتم الأنبیاء r در سور مختلف این مضمون را ذکر فرموده اند که تمام‌شان درین دعوت متفق و به اندازی عجیب و مؤثر خلق را دعوت کردند.

2- عنوان ﴿ô`¨B îm»s9Î) çŽöxî «!$#﴾ «کیست معبود، غیر الله» ببین که به چه اندازی عجیب با اثبات وحدانیت، نفی غیر الله هم کرده است!. این مضمون را در مقامات مختلفه مثل پ 7، سورة انعام ع 5، و پ 20، قصص ع 7 و پ 27 سورة طور، ع آخر و غیره ذکر فرموده است.

حالا سوالی پیدا می‌شود که غیر الله کیستند که از عبادت آنها احتراز لازم است؟

جواب این سوال اینست که هرچه ماسوی الله باشد، همه غیر اند مثل شجر، حجر، قبر، صنم، وثن[1]، شمس، قمر، ستاره، نبی، فرشته، ولی، انس، جن، دیو و پری. در تفسیر ابن جریر، روح المعانی، تفسیر کبیر، بحر[2] و غیره موجود است که +مَا کَانَ لِبَشرٍ_، شان نزول این آیه را ابن عباس م  بیان فرمودکه ابورافع قرظی و غیره از علماء یهود و نصاری در جواب دعوتِ حق سرورِ کائنات r گفتند که: مگر شما می‌خواهید که مثل عیسی ترا عبادت کنند، فرمود: معاذ الله أن نعبد غير الله أو نأمر بعبادة غيره ما بذلك بعثني ولا بذلك أمرني. (روح، ج 3، ص 207).

اینجا آنحضرت r خود را نیز در غیر الله داخل کردند.

بیان یک مغالطه و فریب مبتدعین مر مسلمانان ساده‌لوح را

مشائخ و ملایانِ مبتدع در جلو عوام می‌گویند که: حضرات ما هم عبادت غیر الله را حرام و شرک می‌دانیم، لیکن دوستانِ خدا و انبیاء و اولیاء چون که محبوبِ خدا هستند در غیر الله داخل نیستند، مردانِ خدا اگر چه عین خدا نیستند، لیکن از خدا جدا هم نیستند[3]، غیر الله بُت و شجر و حجر اند، اولیاء و انبیاء در تصرف داخل اند، لذا از ایشان طلبِ حاجات و ندای‌شان و غیره در ندای خدا داخل است، ظاهر است که چون این کلمات از زبانِ پیر با آمیزشِ لب و لهجة محبت و تقریر دل‌پذیر در گوش مرید عاشق می‌رسد از ساز و سوزِ طنبور آهنگِ حجازی، نغمة نو درین طنبور می‌فزاید، مریدزار عاشق وار بر یمین و یسار از وجدِ آن می‌غلطد و در قلب می‌گدازد و می‌سوزد، و اگر دیگری حرفی دیگر زند به قتل و کشتن او پروانه‌وار حمله می‌کند، پس وای و صد وای برین پیر و مریدانش.

تذکره: باید دانست که بعضی اشیاء اند که آن را خاصه و خواص می‌گویند، خاصة هرچیز، آنست که در غیر آن دیده نمی‌شود و مخصوص به آنست، مثل خنده که خاصة انسانست در غیر انسان دیده نمی‌شود و زنِ هر شخص که خاص است، برای همان یک شوهر، تا آن شوهر از او جدا نشده است، شوهری دیگر نمی‌تواند که او را در عقدِ خود بنکاحِ شرعی بیارود، حتی غیر او از جمله: پدر و برادرِ شوهر که گویا خود اصول و اجزای شوهر اند نه غیر، نمی‌توانند که در زن او و آب منی او مشارکت کنند. انسان از غایتِ غیوری خود اگر پدر و برادر خود را مشارک زن خود بیند، فوراً او را به قتل می رساند، حالا متوجه باید شد که در یک خاصة انسانی اگر اصل و جزء او مشارکت کند غیرت متحملِ تسامحِ او نمی‌تواند شد. پس همینطور باید دانست که عبادت و اختیارات و تصرفاتِ امور هم در کارخانة واجب الوجود جل شأنه، خاص به او تعلق دارند نه غیر، حالا آن خالقِ غیرت‌ها چگونه روا دارد که غیر او که نه از اصولِ اویند و نه از اجزاء او در کارش مشارک و مداخل گردند؟. بشرِ بی‌مایه اصل و جزء خود را نمی‌تواند که مشارک امور خاصِ خود ببیند، پس شرم باید داشت که به خالق کائنات این را روا می‌داری!.

در حالی که ما قبلا ثابت کردیم انبیاء و اولیاء همه غیر اند، و هیچ فردی به الله نسبتِ اصول و فروع هم ندارد. سبحانه، ما اعظم شأنه.

تبصره بر تذکره: این غلط فهمی و سوء تفاهم نیز ناشی از عدم فهم معنی صحیح توحید و شرکست، جلوتر گفته بودیم که: نوعِ بشر همیشه در فهم صحیح این دو شیئ، به اغواء و التباس پیر گمراه در فریب می‌افتد و همین پیر معنی صحیح را از او در پردة استتار می‌دارد تا مهتدی نگردد؛ چرا که مردمان فقط معرفت و عبادت واجب را توحید و عبادتِ بُتها را شرک فهمیده اند و بس. حالانکه این هردو غلط است، بلکه توحید ذات واحد است بغیر مشارکتِ غیر، و با نفی غیر و سزاواردانستن همان یک ذات مقدس است نه غیر. و شرک آن است که با عبادتِ آن ذاتِ واحد دیگری را نیز پرستش کند یا مستحق عبادت بداند. اگر کسی هزارها نماز و روزه و حج و زکات و تهجد و ریاضت و غیره کند، اما با این همه اگر غیری را مشارک و مستحقِ این کارخانه تصور کند بلاریب مشرک است و حشرِ او با مشرکان خواهد شد.

این را با مثالی واضح می‌نمایم: مثلاً زنی باشد که همه خدمات خانگی شوهر را به شایستگی انجام می‌دهد و فرزندان او را به نوعِ احسن پرورش می‌کند و با شوهرِ خود محبتِ کامل اظهار ‌کرده و خوب نزد شوهر تملق می‌کند، خدمتِ مهمانِ او را بطریقِ اعلی انجام می‌دهد، مگر بدکرداری و فاحشگی و بدچشمی با و ارتباط با مردانِ بیگانه را نیز برقرار می کرده و دیگران را در صحبت شوهر شریک می‌کند و غیر را بر رخت خواب شوهر می‌خواباند، آیا وجدانت چه فیصله می‌کند که اگر شوهر از قضیة او پی بَرد، نظرش به خدمات و احسانات زن می‌افتد که یا که قضیه دگرگون خواهد شد؟ و آیا این خدمات جبرانِ آبروی برباد دادة شوهر را می‌کند.

آبی است آبرو که نه آید به جوی باز
از تشنگی بمیر و مریز آبروی خویش

همینطور اگر هر قدر عبادت و بندگی در کار بری و به شرک مبتلا باشی مبغوضِ خدا و راندة بارگاهِ او هستی نه خدمت ارزش دارد و نه عبادتِ‌تان کاری می‌کشاید و روزانه خسرانت در ازدیاد می‌گردد، خوب تدبر باید کرد.

عنوان 3- ﴿Ÿwur (#qä.Ύô³è@ ¾ÏmÎ/ $\«ø‹x©﴾ «و با او چیزی را شریک نکنید» اعم العام است، بنا بر مقتضی رحمت خود، بندگان را از شریک آوردن غیر در عبادت خود مطلقاً نهی و منع صریح فرموده، تا در اغواء شیطان سرگردان نشوند.

و در این موضوع الله بزرگ آیاتِ مختلف نازل فرموده است:

1- ﴿ö@è% Ÿ@÷dr'¯»tƒ É=»tGÅ3ø9$# (#öqs9$yès? 4’n<Î) 7pyJÎ=Ÿ2 ¥ä!#uqy™ $uZoY÷t/ ö/ä3uZ÷t/ur žwr& y‰ç7÷ètR žwÎ) ©!$# Ÿwur x8Ύô³èS ¾ÏmÎ/ $\«ø‹x© Ÿwur x‹Ï‚­Gtƒ $uZàÒ÷èt/ $³Ò÷èt/ $\/$t/ö‘r& `ÏiB Èbrߊ «!$#﴾
[آل عمران: 64].

«بگو: اى اهل كتاب به سوى سخنى آييد كه بين ما و شما برابر است: كه جز خدا را بندگى نكنيم و چيزى را با او شريك نياوريم و برخى از ما برخى ديگر را به جاى خداوند پروردگار برنگيرد»

2- ﴿(#r߉ç6ôã$#ur ©!$# Ÿwur (#qä.Ύô³è@ ¾ÏmÎ/ $\«ø‹x©﴾ [النساء: 36].

«و خداوند را پرستش كنيد و چيزى را با او شريك نياوريد»

3- ﴿ö@è% (#öqs9$yès? ã@ø?r& $tB tP•ym öNà6š/u‘ öNà6øŠn=tæ ( žwr& (#qä.Ύô³è@ ¾ÏmÎ/ $\«ø‹x©﴾ [الأنعام: 151]. «بگو: بياييد تا آنچه را كه پروردگارتان بر شما حرام نموده است، بر خوانم، آنكه چيزى را با او شريك مسازيد»

4- ﴿àM÷èt7¨?$#ur s'©#ÏB ü“Ïä!$t/#uä zOŠÏdºtö/Î) t,»ysó™Î)ur z>qà)÷ètƒur 4 $tB šc%x. !$uZs9 br& x8Ύô³S «!$$Î/ `ÏB &äóÓx«﴾ [يوسف: 38].

«و از آيين نياكانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كرده‏ام، ما را نشايد كه چيزى را به خداوند شرك آوريم»

5- ﴿br& žw ñ‚ÎŽô³è@ ’Î1 $\«ø‹x©﴾ [الحج: 26].

«چیزی را به من شریک نسازی»

6- ﴿ÓÍ_tRr߉ç6÷ètƒ Ÿw šcqä.Ύô³ç„ ’Î1 $\«ø‹x©﴾ [النور: 55].

«مرا پرستش می‌کنند و چیزی را شریک من نمی‌سازند».

7- ﴿$pkš‰r'¯»tƒ ÓÉ<¨Z9$# #sŒÎ) x8uä!%y` àM»oYÏB÷sßJø9$# y7uZ÷è΃$t7ム#’n?tã br& žw šÆø.Ύô³ç„ «!$$Î/ $\«ø‹x©﴾ [الممتحنه: 12]. «اى پيامبر، چون زنان مؤمن به نزد تو آيند تا با تو بيعت كنند بر آنكه چيزى را با خداوند شرك نياورند».

خلاصه درین هفت جا نفیِ شرک به لفظِ اعم العام یعنی «شئ» شده است، پس بعد این کوچک‌ترین گنجائش برای شریک قرار دادن مخلوق با الله باقی نمی نماند.

در احادیثِ نبوی r در تمام صحاح و مسانید و غیره نهی از شرک بهمین لفظ مکررا به اندازِ گوناگون آمده است.

در روایت انس  چند جا، و روایتِ صدیقه  و روایتِ ابوایوب انصاری و روایتِ عبدالله یشکری  و روایت ابوصالح و روایتِ ابن عباس و روایت ابن مسعود  و روایتِ معاذ و روایتِ ابوالدرداء  و روایتِ ابوهریره  و روایت ابوذر غفاری و روایت سلمه بن قیس  و روایتِ عقبه بن عامر و روایتِ ربیعه بن عباد و روایتِ جریر بن عبدالله  و روایتِ اسماء بنت عمیس رضوان الله علیهم أجمعین.

این روایات در کتبِ مختلف مثل صحاح سته و مسانید و مستدرکات و غیره به طرق گوناگون آمده است، و در بعضی: «مَنْ لَقِيَ اللَّهَ لا يُشْرِكُ بِهِ شَيْئًا دَخَلَ الْجَنَّةَ». «هر کس در روز قیامت در مقابل خداوند قرار گیرد در حالی که برای او شریک قرار نداده باشد، برای همیشه داخل جنت می‌شود» در بعضی: «غفر لمن لم يشرك من أمته شيئا» «هر که از امت ایشان که به خداوند شریک قرار ندهد، آمرزیده شده است».  در بعضی: «لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ شَيْئًا وَإِنْ قُطِّعْتَ»  «اگر قطعه قطعه نیز شدی به خداوند شریک میاور» و غیره.

عنوان 4- ﴿Iwur à8Ύõ°é& ÿ¾ÏmÎ/ #Y‰tnr&﴾ «و با او (خدا) هیچ یکی را شریک نمی‌کنم » به این نمط در شش آیه ذکر فرموده است، پ 16 آخر کهف و پ 29 جن، ابتداء و پ 29 ایضاً جن و پ 29 ایضاً جن و پ 15، کهف ع 5 و پ 15 ایضاً کهف ع 5.

عنوان 5- ﴿óOä3ßg»s9Î) ×m»s9Î) ӉÏnºur﴾ «معبود شما یکی است و بس».

باید دید که درین آیت بطرزی دیگر معبودیت را صرف برای ذات خود ثابت فرمود، این مضمون را تقریباً در 18 جا ذکر فرموده است که به همرای، إله و الله واحد را مقید فرموده است، (1) جزء 2، بقره، ع 19. (2) و جزء 6 ، نساء، ع 23. (3) و جزء 6، مائده، ع 10. (4) و جزء 7، انعام، ع 2. (5) و جزء 10، توبه، ع 5. (6) و جزء 13، آخر ابراهیم. (7) و جزء 14، ع 3. (8) و جزء 14، نحل، ع 7. (9) و جزء 16، کهف اخیر. (10) و جزء 17، آخر انبیاء. (11) و جزء 24، حم السجده. (12) و جزء 17، حج، ع 5. (13) و جزء 23، آغاز صافات. (14) و جزء 21، عنکبوت، ع 5. (15) و جزء 13، یوسف، ع 5. (16) و جزء 23، ص، ع 5. (17) وجزء 23، زمر، ع 1. (18) و جزء 24، مؤمن، ع 2.

عنوان 6- ﴿Ÿwur äíô‰s? yìtB «!$# $·g»s9Î) tyz#uä﴾ «به همراهِ الله معبود دیگر را ندا و عبادت مکن» درین جا بنوعی دیگر عبادت و ندا را بذات پاک خود مخصوص نموده و دیگر معبودان را به شدت و تأکید نفی فرموده است.

این مضمون را تقریباً در ده آیت بیان فرموده است: (1) جزء 7، انعام، ع 2. (2) و جزء 15، بنی اسرائیل، ع 2. (3) و جزء 15، بنی اسرائیل، ع 4. (4) و جزء 18، مؤمنون، ع آخر. (5) و جزء 19، فرقان اخیر. (6) و جزء 19، شعراء، ع اخیر. (7) و جزء 14، آخر حجر. (8) و جزء 20، آخر قصص. (9) و جزء 26، ق، ع 2. (10) و جزء 27، ذاریات، اخیر.

یک نکته: در قرآن پاک و حدیث منوّر هرجا که ذکر شرک و منع آن آمده به اسلوبی ذکر شده است که معلوم می‌گردد که اولاً و بالإصاله، مشرک خدا را عبادت می‌کند و به مرتبة ثانویه و گاه گاهی دیگران را شریک می‌کند، چنین نیست که بالذات عبادتِ غیر الله می‌کند و ضمناً عبادت خدا می‌کند، مثل عوام مشرکین زمانِ ما که در اصل ادعای مسلمانی می‌کنند، و ضمناً و وقتاً فوقتاً در اعتقادات یا عبادات یا نذور یا نداء و غیره دیگران را شریک می‌گردانند، چنانچه می‌فرماید: ﴿Ÿw õ8Ύô³è@ «!$$Î/﴾ - ﴿`tBur õ8Ύô³ç„ «!$$Î/﴾ - ﴿žw šÆø.Ύô³ç„ «!$$Î/﴾ وغیرها.

کسی که از اسلوبِ عربیت خبردار است فوری می‌فهمد ازین الفاظ که در عبادت خدا شرک نکن، یعنی تو در اصل و بالذات عابد خدا هستی، و ضمناً یا وقتاً دیگری را -همچنان که در اصل شریک نکرده ای- با خدا شریک مگردان.

عنوان 7- ﴿×m»s9Ïär& yì¨B «!$#﴾ «آیا با الله معبودی هست»؟ یعنی نه. در جزء 20، نمل، ع 5 این کلمه مقدسه به صورت استفهام انکاری پنج مرتبه آمده است.

عنوان 8- ﴿ωç7ôã$$sù ©!$# $TÁÎ=øƒèC çm©9 šúïÏe$!$#﴾ «پس خدا را پرستش کن در حالی که دین خود را برای او خالص می گردانی»، یعنی خبردار غیری را شریک نکن.

غالباً این مضمون را یازده جا ارشاد فرموده است، (1 و 2) دو جا پ (جزء) 23، زمر آغازش، و (3 و 4) پ 23، زمر، ع 2. (5) و پ 24، مؤمن، ع 2. (6) و پ 24، مؤمن، ع 7. (7) و پ 8، اعراف، ع 3. (8) و پ 30، بینه. (9) و پ 20، عنکبوت اخیر. (10) و پ 21، لقمان، ع 4. (11) و پ 11، یونس، ع 3.

عنوان 9- ﴿Iw tm»s9Î) žwÎ) ª!$#﴾ بصورتِ کلمة طیبه.

اولاً نفی معبودیتِ غیر فرموده، مرتبة دوم اثباتِ وحدانیت و معبودیت خود کرده و سه جا این مضمون ارشاد فرموده است: پ 23، صافات، ع 2. و پ 26، محمد، و پ 3، آل عمران، ع 2.

و در احادیث رسول گرامی اسلام به کثرت در ادعیه‌ی مختلف این مضمون را ارشاد فرموده اند، همین کلمه را افضل شعب ایمان و افضل الذکر و خزانه و اجر عظیم و دفعیه کرب[4] و موجب جنت و باعث نجات آخرت و کلمه اخلاص و ذریعة فوز و فلاح و مقصد بعثتِ نبوی و مدارِ شفاعت ملقب فرموده؛ زیرا که کلمه توحید و نفی غیر الله به اَشدّ درجه است.

عنوان 10- ﴿Hw tm»s9Î) žwÎ) uqèd﴾ نیست معبودی غیر او.

این کلمه مقدس به اسم ضمیر غائب و اشاری اثبات اله واحد و معبود محض را به نوعی می‌کند که عارف از آن به وجد می‌آید و نفی معبودانِ باطل به صورت واضح از آن به نظر می رسد. تقریباً از پارة دوم تا 20 از بقره و آل عمران و نساء و انعام و اعراف و توبه و هود و رعد و طه و مؤمنون و قصص و فاطر و زمر و مؤمن و دخان و حشر و تغابن و مزمل 28 جا تکرار شده است.

عنوان 11- ﴿Iw tm»s9Î) HwÎ) O$tRr&﴾ « غیر من معبودی نیست». اظهارِ ربوبیت و استغنای کامل است، در سه جا: پ 14 آغازِ نحل، و پ 16 طه، و پ 17 انبیاء ع 2 این مقصود را مکرر آورده است.

عنوان 12- ﴿Hw tm»s9Î) HwÎ) |MRr&﴾ به ضمیرِ مخاطب. در پ 17 انبیاء، ع 6 آورده است، و در احادیث این صیغه بکثرت آمده است.

عنوان 13- «لا إِلَهَ غَيْرُكَ» در احادیث این این صیغه چندجا آمده است.

عنوان 14- «أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ» این جمله در احادیث بکثرت وارد شده است، این کلمه بنای اسلام و عین اسلام و غیره لقب دارد.

عنوان 15- «وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ» جزء کلمه توحید بوده و در احادیث بکثرت وارد شده است.

عنوان 16- ﴿žwr& (#ÿr߉ç7÷ès? žwÎ) ©!$#﴾ در 6 جا آمده است: پ 1، بقره، ع 10. و پ 3، آل عمران، ع 7، و پ 11، هود. و پ 12 هود، ع 3، و پ 24، حم السجده، ع 2 و پ 26، احقاف، ع 3.

عنوان 17- ﴿žwr& (#ÿr߉ç7÷ès? HwÎ) çn$­ƒÎ)﴾ 4 جا این موضوع وارد شده است: پ 12 یوسف، ع 5، و پ 2، بقره، ع 21، و پ 14، نحل، ع 15، و پ 15، بنی اسرائیل، ع 3.

عنوان 18- ﴿}‘»­ƒÎ*sù Èbr߉ç7ôã$$sù﴾ دو جا وارد است؛ در سورة فاتحه: ﴿x‚$­ƒÎ) ߉ç7÷ètR y‚$­ƒÎ)ur ÚúüÏètGó¡nS ÇÎÈ﴾ و در سورة عنکبوت به همان لفظ بالا بصورتِ تخصیص است. به قول ابن کثیر فاتحه، سِرّ قرآنست و سر فاتحه همین لفظ است.

عنوان 19- ﴿Èbr߉ç7ôã$$sù﴾ در سه جای قرآن آمده است، در پ 17 انبیاء ع 2، و پ 17 انبیاء، ع 6 و پ 27 آخر ذاریات.

عنوان 20- ﴿’ÎTô‰ç6ôã$$sù﴾ دو جا بصورت واحد و جمع آمده است؛ اول طه دوم یسین وارد است.

عنوان 21- ﴿çnr߉ç6ôã$$sù﴾ در 9 جا واقع است: پاره 7، انعام، ع 13، و پ 11 آغاز یونس، و پ 25 زخرف، ع 6، و پ 3 آل عمران، ع 5، و پ 15 مریم، ع 2، و پ 20 عنکبوت، ع 2، و پ 12، آخر هود، و پ 16 مریم، ع 4 و پ 24 زمر، ع 7.

عنوان 22- ﴿Ÿwur äíô‰s? `ÏB Èbrߊ «!$#﴾ به همین مضمون در ده جای قرآن کریم وارد شده است: پ 11، یونس، ع 11، و پ 7 انعام ع 7، و پ 24 مؤمن ع 9، و پ 7 انعام ع 9، و پ 8 اعراف ع 4، و پ 16 مریم ع 3، و پ 13 حج، ع 8، و پ 17 حج ع 9، و پ 14 نحل ع 2، و پ 14 نحل ع 10.

مغالطه: بعض گمراهان مردم عوام را در فریب و مغالطه می‌اندازند که مِن دون الله[5] فقط بت یا درخت یا حیوانات و خلاصه غیر ذوی العقول اند. حضرات انبیاء و اولیاء، بندگانِ مقرب و دوستانِ خدا هستند در من دون الله داخل نیستند، برای دفع این مغالطه ما چند شاهد ذکر می‌کنیم، تا بر تو دروغ و افتراء این جماعت ثابت گردد که از من دون الله، مراد خود انبیاء و ملائکه و اولیاء اند:

1- ﴿È@è% (#qãã÷Š$# tûïÏ%©!$# OçFôJtãy— `ÏiB ¾ÏmÏRrߊ Ÿxsù šcqä3Î=ôJtƒ y#ô±x. ÎhŽ‘Ø9$# öNä3Yt㠟wur ¸xƒÈqøtrB ÇÎÏÈ y7Í´¯»s9'ré& tûïÏ%©!$# šcqããô‰tƒ šcqäótGö6tƒ 4’n<Î) ÞOÎgÎn/u‘ s's#‹Å™uqø9$# öNåkš‰r& Ü>tø%r& tbqã_ötƒur ¼çmtGyJômu‘ šcqèù$sƒs†ur ÿ¼çmt/#x‹tã 4 ¨bÎ) z>#x‹tã y7În/u‘ tb%x. #Y‘r䋸txC ÇÎÐÈ﴾ [الإسراء: 56 – 57]([6]).

حالا درین آیه نظر کنید که از ﴿y7Í´¯»s9'ré& tûïÏ%©!$# šcqããô‰tƒ﴾ تا آخر مراد غیر ذوی العقول اند یا انبیاء و اولیاء؟ آیا غیر ذوی العقول دعا می‌کنند و به دربارِ خداوندی ابتغاء وسیله می‌کنند؟ و می توانند امیدِ رحمت و خوف عذاب داشته باشند؟ ظاهر است که این هر چهار عمل کارِ مقربین و صالحین می‌باشد نه غیر. و باز هم از آنها در آیتِ اولی به مِن دُونِهِ تعبیر شد.

2- در تذکرة «عبادٌ مُّكْرَمِيْن» می‌فرماید: ﴿`tBur ö@à)tƒ öNåk÷]ÏB þ†ÎoTÎ) ×m»s9Î) `ÏiB ¾ÏmÏRrߊ y7Ï9ºx‹sù ÏmƒÌ“øgwU zO¨Yygy_﴾ [الأنبياء: 29]([7]).

تدبر کنید آیا غیر ذوی العقول  گفته می‌‌تواند که من خدایم؟. آیا قول صفتِ غیر ذو العقول بوده و عذابِ جهنم به آنها راجع است؟. ضمیر «منهم» که ضمیر ذوی العقول و مرجعش عبادٌ مکرمون است، چگونه امکان دارد به غیر ذوالعقول ارجاع داده شود؟.

3- ﴿tPöqtƒur öNèdãà±óstƒ $tBur šcr߉ç7÷ètƒ `ÏB Èbrߊ «!$# ãAqà)u‹sù óOçFRr&uä ÷Läêù=n=ôÊr& “ÏŠ$t6Ïã ÏäIwàs¯»yd ÷Pr& öNèd (#q=|Ê Ÿ@‹Î6¡¡9$# ÇÊÐÈ (#qä9$s% y7oY»ysö6ߙ $tB tb%x. ÓÈöt7.^tƒ !$uZs9 br& x‹Ï‚­G¯R `ÏB šÏRrߊ ô`ÏB uä!$uŠÏ9÷rr&﴾ [الفرقان: 17 – 18]([8]).

متوجه باید شد که امکان دارد اینقدر ضمائر ذوی  العقول و گفتن سُبحَانَکَ به غیر ذوالعقول منسوب گردد؟. باید گفت به هیچ وجه امکان ندارد.

4- ﴿Ó|¤ŠÏè»tƒ tûøó$# zNtƒótB |MRr&uä |Mù=è% Ĩ$¨Z=Ï9 ’ÎTrä‹ÏƒªB$# u’ÍhGé&ur Èû÷üyg»s9Î) `ÏB Èbrߊ «!$#﴾ [المائدة: 116]([9]).

آیا ازین هم صریح‌تر آیتی می‌خواهی؟ آیت کریمه به صراحت عیسی و مادرش علیهما السلام را در من دون الله داخل نموده است. پس علاجِ این مبتدعین و کودنهای ازلی را که ممسوخ العقل اند که می‌تواند کرد؟.

5- ﴿(#ÿrä‹sƒªB$# öNèdu‘$t6ômr& öNßguZ»t6÷dâ‘ur $\/$t/ö‘r& `ÏiB Âcrߊ «!$# yx‹Å¡yJø9$#ur šÆö/$# zNtƒötB﴾ [التوبة: 31]. «احبار و راهبانشان را به جاى خداوند، به خدايى گرفته‏اند. و [نيز] مسيح بن مريم [را به خدايى گرفته‏اند]»

6- ﴿$tB tb%x. @t±u;Ï9 br& çmuŠÏ?÷sムª!$# |=»tGÅ3ø9$# zNõ3ßsø9$#ur no•qç7–Y9$#ur •NèO tAqà)tƒ Ĩ$¨Z=Ï9 (#qçRqä. #YŠ$t6Ï㠒Ík< `ÏB Èbrߊ «!$#﴾ [آل عمران: 79]. «هيچ بشرى را [روا] نيست كه خداوند به او كتاب و دانش و پيامبرى بدهد آن گاه به مردم بگويد كه: به جاى خدا بندگان من باشيد».

درین دو آیه نظر باید کرد که به چه صراحت همه را در  «من دون الله» داخل فرمود که برای مؤمن جای انکار باقی نمی‌ماند، بلکه انکار «من دون الله» نبودنِ ایشان خود انکارِ نصِ صریح قرآن و کفر است.

خلاصه: این تمام نصوص دلیل صریح اند که حضراتِ انبیاء و ملائکه و اولیاء همه، در «من دون الله» داخل اند، و عبادتِ ایشان و نذر به نام ایشان همه، عبادت و نذر برای غیر الله بوده و کفر می باشد.

دَفع یک اشتباه و دامِ تلبیس

اهل بدعت که حضرات انبیاء و اولیاء را شریک کارخانة واجب الوجود می‌کنند، در نظرِ عوام ملمع و مزین کرده با زبانِ چرب و ادعای لاف و گزاف اظهار می‌کنند که، این افعال ما، به نسبت این بزرگواران عزت و عظمتِ ایشان است، و کسانی که بر این بزرگواران این امور را روا نمی‌دارند، دشمنِ ایشان اند و توهینِ ایشان می‌کنند. اگر به نظرِ بصیرت و عقلِ سلیم متوجه این امر شویم، معلومت می‌گردد که در حقیقت این حضرات خود، در نشناختن مقام این اکابر، به آنان چه قدر جسارت و اهانت کرده اند، گویا از مقام عظمتِ شان بی‌خبر و نابینا اند.

مثلاً شما متوجه باشید که یک بادشاهِ بزرگ چند افراد را اسلحة عالیشان و قدرتِ و کامله عطا کرده، مجهز می‌کند که شما بروید و شما امین و معتمدِ من هستید، رعیت را از آداب شاهی و طریق احترام و مقام‌شناسی شاه و خدماتِ خصوصی شاه باخبر کنید و از دشمن و فریبِ او آگاه سازید. حالا برعکس، همین اشخاص رفته و شروع کار شوند. حالا دو نفر دیگر از خارج بیایند، یکی به ایشان بگوید که: مقام و عظمت شما اینست که شما خود ادعای شاهی کنید و قوم را به خود و آدابِ خود دعوت دهید، و دوم پند ‌دهد و بگوید که: نه خیر خوبیِ شما درین است که به مأموریتِ خود قائم شده زیر چشمِ شهنشاه رفته، دستور او را به جا آورید و بخرامید. حالا عقلاً فیصله کنید که ازین دو نفر کدام دوست و کدام دشمنِ شان است؟ و کدام می‌خواهد که وقعت و آبروی شان و اعتماد و امانتِ شان از بین برود و کدام معظم و محترم و حافظ آبروی شانست؟.

همینطور باید فهمید که چون خالقِ کائنات انبیاء و اولیاء را مبلغ و امین و معتمدِ دین گردانید که آداب عبادت او به مردمان تعلیم کنند، و مأموریتِ خویش را انجام دهند، العیاذ بالله مبتدع می‌آید و می‌گوید: شما قابلِ آنید که خود معبود باشید و ما آماده هستیم که عبادتِ شما را انجام دهیم و خلق را به این دعوت کنید، و ایشان هم - علی سبیل فرض المحال- بگویند: که شما خوب می‌گوئید، و موحد می‌آید و می‌گوید: نه خیر شما وظیفة خود را طبق مأموریت انجام دهید، ما هم شما را مأمور می‌دانیم و تعظیم شما محض به این خاطر انجام می‌دهیم که مأمورِ شاه هستید، و مقامِ شما را همینقدر می‌دانیم، پس ظاهر است که جماعت اولی ایشان را چه قدر توهین و خائن ثابت می‌کند! و جماعت دوم چه قدر خیرخواهی و امانت‌داری و احترامِ شان بجا می‌آرد. مثالِ مبتدع اولی است و مثال موحد دوم است، تدبر باید کرد.

پیامبرانی که برای قلع و قمعِ شرک و بدعت فرستاده شده اند که دیگران را ازین امور جلوگیری کنند و ما خود ایشان را -العیاذ بالله- منصوبة شرک و بدعت کنیم، چه قدر بد و توهین و اثبات خیانت در کارخانة مدبرِ امور و متصرفِ کائنات به ایشان است، مبتدع که فریبِ ابلیس را خورده از باران می‌گریزد و زیر میزاب[10] می‌ایستد.

احمقی کسی را دید که پدرِ خود را می‌زند و می‌گوید که: به صدای بلند بگو که من پدرِ این سائنسدانم، آن شخص گفت: ای مردِ احمق پدرت را چرا می‌کوبی؟ گفت: نه خیر، بلکه احترامش می‌کنم و عظمتِ او در نظر مردم اظهار می‌کنم تا هرکس بداند که این پدرِ من است! حالا اینچنین یاوه و مزخرف و کودن را کی معالجه کند؟ توهین را تعظیم فهمیده است. هکذا حال مبتدع است و مشرک. هرکس را در مقامِ خود باید داشت، پیغمبر r فرمودند: در تعریف کردن از من غلو نکنید، چنانچه عیسی را کردند، مرا نبی بدانید و اکرام کنید.

گر فرقِ مراتب نه کنی زندیقی

محبت نام اطاعت و فرمانبرداری محبوب است نه که نافرمانی.

لله دَرّ القائل[11]:

تعصي الرسول وأنت تظهر حبه
لهذا لعمري في الفعال بديع
لو كان حبك صادقاً لأطعته
إن المحب لمن يحب مطيع

ترجمه: از پیامبر ه نافرمانی می کنی در حالی که اظهار محبت با ایشان را نیز داری، این عمل تو کار خیلی عجیبی است. اگر واقعا ایشان را دوست می داشتی از ایشان اطاعت می کردی، دوست فرمانبردارِ محبوب خویش است.

اسلام و ایمان نام حق‌شناسی و مقام‌شناسی و امتیاز مراتب است، طول و عرضِ اسلام فقط و فقط همین است که حقِ هر حقدار را به طریقِ احسن به او برسانی، حق خدا آن است که او را بشناسی و کسی را در جمیع امور او شریک ندانی، و حقِ رسول r را بدانی و حقِ پدر و مادر را بدانی، حتی که حقوقِ بهائم را هم بدانی.

و حقوق هم دو قسم اند: مشترک و منفرد. اول را به طریقِ اشتراک ادا باید کرد، و دوم را شأن امتیازی باید داد. پس حقوقِ مشترکه بینِ خدا و عباد او، مثلاً ایمان‌آوردن است که چنانکه ایمان به خدا لازم است، به انبیاء هم لازم است و محبتِ خدا و رسول r و اطاعت هردو و محبتِ اولیاء و صالحین نیز لازم است و اتباع احکامِ همه لازم است، اما در عبادتِ خداوندی و تصرفش، و اختیار کامل او بر بندگان و دیگر صفاتِ خاصه اش، کسی با او شریک نیست.

عیسیu می‌فرماید: ﴿tA$s% y7oY»ysö6ߙ $tB ãbqä3tƒ þ’Í< ÷br& tAqè%r& $tB }•øŠs9 ’Í< @d,ysÎ/﴾ [مائده: 116]([12]). پس کسی که این حقوق را امتیاز نمی‌دهد حتما در دین و یا مزاج او اختلالی وجود دارد. فکر باید کرد.

تنبیه: پس بعد ایراد اینقدر آیات و حوالة احادیث، اگر کسی باز هم به عقائدِ فاسده و شرکیة خود اصرار دارد، مرضِ او سرطانِ مزمن است، علاج ندارد.

﴿ª!$#ur “ωôgtƒ `tB âä!$t±o„ 4’n<Î) :ÞºuŽÅÀ ?LìÉ)tGó¡•B ÇËÊÌÈ﴾ [بقره: 213]([13]).


 

باب دوم
در بیانِ عبادت و معنی او

در سیصد نصِ صریح از قرآن و حدیث ثابت و واضح است که عبادت فقط حقِ خداوند است و عبادت هر غیر الله، کفر و شرک است، حالا معنی عبادت را باید فهمید.

معنی عبادت

معنی عبادت بندگی و پرستش به غایتِ تذلل و عاجزی با ملاحظة غایتِ عظمت و اطاعتِ معبود است. عبادت از عبودیت ابلغ‌ است، درین معنی راغب اصفهانی / در مفردات القرآن و نیز در لغات القرآن و نیز مخدوم مهائمی در تفسیر تبصیر الرحمن، عبادت را به این معنی جامع تعریف کرده‌اند: «العبادة تذلل للغير عن اختيار لغاية تعظيمه فخرج التسخير والسخر والقيام والانحناء لنوع تعظيم» عبادت عاجزی است برای غیر به اختیارِ خود بنهایت تعظیم آن کس. پس اگر کسی دیگری را برای تسخیر او یا به سخریه تعظیم کند ازین تعریف خارج شد.

امام فخرالدین رازی / در تعریف عبادت رقمطراز است: «إن العبادة عبارة عن نهاية التعظيم وهي لا تليق إلا بمن صدر عنه غاية الإنعام» و در جاهای مختلف عبادت را معنی کرده است.

خلاصه: تمام مفسرین و بالخصوص حافظ ابن قیم / در مدارج السالکین این موضوع را خوب تشریح داده است. بحكم في الطوالة ملالة[14]، از آوردن این تعاریف صرف نظر کردیم[15].

فصل در انواعِ عبادت

عبادت بر سه قسم است: قولی، فعلی و مالی

چنانچه شبِ معراج خاتم المرسلین r در حضور الهی به همین اقرار سه‌گانه اقرار فرمودند، التَّحِيَّاتُ لِلَّهِ وَالصَّلَوَاتُ وَالطَّيِّبَاتُ که اول اشاره به عبادتِ قولی، دوم به فعلی و سوم به مالی می باشد، و هرسه را به آن ذاتِ مقدس مخصوص فرمود، پس معلوم شد که این هر سه نوع عبادت برای غیر او روا نیست، و نیز مرد مؤمن در هر، دو رکعتِ نماز همین اقرار می‌کند، پس باید که در دیگر اوقات هم بهمین اقرار خود مستقیم باشد، و خداوند قدوس پیغمبرِ خود را دستور داده است: ﴿ö@è% ¨bÎ) ’ÎAŸx|¹ ’Å5Ý¡èSur y“$u‹øtxCur †ÎA$yJtBur ¬! Éb>u‘ tûüÏHs>»yèø9$# ÇÊÏËÈ﴾ [الأنعام: 162] «بگو: یقیناً نماز و تمام عبادت‌های من و زندگی و موتِ من خاص برای الله اند که پروردگارِ عالمیانست».

عبادت و عبودیت و حقیقتِ بندگی نام محبتِ کامل و انتهای عجز و نیاز است. پس زیبا است که این عبادت برای ذات واجب الوجود باشد که در غایت کمال و جلال و اکرام و علی و عظیم و قادر و کریم است، و حق است که کسی درین امر با او شریک نباشد؛ زیرا که هیچ مخلوقی از نقص خالی نیست.

فصل در بیانِ فرق در میانِ عبادت و تعظیم

حدود عبادت و تعظیم و تکریم با همدگر چنان پیوسته و متصل اند که امتیاز بینِ آنها نهایت مشکل بوده، و خیلی احتیاط در کار است. شریعتِ مقدس گاهی دفعه برای آداب جائز و تعظیم مباح؛ سدًّا للذراع[16] به حکمت آن که اگر جلو این گرفته نشود منجر به امر حرام و شرک می‌شود، تعزیز قائم کرده است،  – شعر

سرچشمه شاید گرفتن به میل
چو پُر شد نشاید گذشتن به فیل

زیرا هرچه منجر به امری گردد، قاعده آغاز آن، حکم خاتمة آن را دارد. و در روایات است که سید القراء و سید الأنصار اُبی بن کعب t که رکن اعظم مجلسِ شورای خلافتِ فاروقی و عثمانی و مرتضوی[17] رضوان الله علیهم بود، با این همه کمالات، روزی فاروق اعظم t او را دید که عده‌ای برای تعظیمِ او از پشت سرش می‌روند و او را ثناء می‌کنند، درین وقت یک درّة سخت بر او زد، ایشان از راهِ تعجب گفتند: چه علت است، فرمودند: آیا نمی‌بینی که این تعظیم و ثناء برای متبوع فتنه و برای تابع[18] ذلت است. (مسند دارمی – توحید و شرک).

سبحان الله باید دید که بندگانِ مولی چه قدر درّاک بودند، و چگونه حکماء اسلام بودند که ادنی شائبه را که منجر الی الشرک گردد، قبل از وقت جلو آن را می‌گرفتند.

تعظیم و اکرام هر بزرگ خوب است، اما ادنی درجة ذلت در جلوِ او روا نیست، مثلاً این کمالِ ادب و اخلاقِ تست که تعظیم و تکریمِ اکابرکنی، اما ادنی ذلت هم در جلوِ شان روا نیست.

یکی از علماء و مشائخِ اهل حق نزدِ تو آید، به احترامش قیام کردی، مصافحه و معانقه کردی و دست بوسیدی و کفش‌برداری کردی، همه جائز و خوب اند، اما در جلو او پشت خم کردی، یا پا بوسیدی یا سجده تحیه کردی همه حرام و ناجائز اند، چرا که اول تعظیم بود و این دوم ذلت است.

خلاصه: هر ادب و تعظیم که موافقِ قرآن و حدیث و اقوال ائمه مجتهدین باشد، جائز و ادب و تعظیم و تکریم گفته می‌شود، و هرچه مخالفِ اینها گردد، آن ذلت است حرام یا مکروه یا خلافِ اولی می‌گردد.

فصل در لوازم و خواصِ الوهیت و اصول و قواعد عبادت

سه چیز از خواصِ الوهیت و اصول عبادت اند: یکی علم غیب، دوم حضور و شهود، سوم قدرت و اختیار. آن ذات را اله می‌گویند که دارای هر سه کمال باشد. و لائقِ عبادت هم همان ذات است که عالم الغیب باشد، تمام امورِ بندگان خود را هرآن و هر وقت کاملاً بداند، تا به همه احوال و مصائب و خیر و شرِ شان در هر آن و زمان عالم باشد و رسیدگی کند، ظاهر و باطنِ مخلوقات در علمِ او حاضر باشد و منکشف، هرجا حاضر و ناظر باشد، ندا و دعای هر مخلوق و فریاد همه نزد او در یک وقت و یک آن حاضر باشد، احوال تمام را ناظر و احوال‌رس باشد.

صاحبِ قدرت و اختیار باشد، هرچه بخواهد بکند و اقتدار و اختیار همه مخلوقات در قبضة قدرت و اختیار او باشد.

اثبات این سه عقیده در حق غیر الله بنیادِ شرک، و هر مشرک حتما دارای این عقائد می‌شود، در بارة مشرکین سابقین خاتم العارفین شاه ولی الله دهلوی /[19] در حجة الله البالغه ج 1، ص 108 می‌نویسد: «وقالوا هؤلاء يسمعون ويبصرون ويشفعون لعبادهم ويدبرون أمورهم وينصرونهم» «و گفتند: آن‌ها می‌شنوند و می‌بینند و برای بندگان خود شفاعت کرده و امورشان را تدبیر می‌کنند و آنان را نصرت می‌دهند» .

و خاتم المفسرین علامه سید آلوسی بغدادی / در روح المعانی تحت آیت الوسیله رقمطراز است: «ولا أرى أحدا ممن يقول ذلك إلا وهو يعتقد أن المدعو الحي الغائب أو الميت المغيب يعلم الغيب أو يسمع النداء ويقدر بالذات أو بالغير على جلب الخير ودفع الأذى وإلا لما دعاه ولا فتح فاه». «و به نظر من هر که این چیزها را می گوید اعتقاد دارد که مدعو زنده‌ی غائب و یا مرده‌ی غائب غیب را دانسته و یا مناجات را می‌شنود و شخصا و یا توسط دیگری خیر و منفعت را جلب کرده و بدی را دفع می‌کند، و اگر این عقیده را نداشته باشد به حضور او نیایش نکرده و به این مناجات زبان نمی‌گشاید».

و خاتم المحدثین امام الهند شاه عبدالعزیز دهلوی[20] / در تفسیر عزیزی پ 1 می‌فرماید: و انبیاء و مرسلین † را لوازمِ الوهیت از علم غیب و شنیدن فریاد هرکس و هرجا و قدرت بر جمیع مقدورات ثابت کند.

در تفسیر ابن جریر و تفسیر کبیر[21] و غیره نوشته است که علم غیب و قدرت متصل اند.


 

باب سوم
در بیانِ علم غیب و طریق اثبات و تخصیص آن بذات واجب‌الوجود

این مسئله دوجنبه دارد؛ جانب مثبت و جانب منفی، مثبت اینست: علم غیب را علم کل، علم محیط، علم بسیط هم گویند، این علم خاص برای واجب الوجود است، هیچکسی دیگر این علم ندارد – ع

علم غیبی کس نمی‌داند بجز پروردگار

طریق 1- اثبات علم غیب:

(1) ﴿ãNÎ=»tã É=ø‹tóø9$# Íoy‰»yg¤±9$#ur﴾ « به پنهان و پيدا داناست» در قرآن 10 جا آمده است. (2) ﴿ÞO»¯=tã É>qã‹äóø9$# ÇÊÉÒÈ﴾ « داناى امور پنهانى» 4 جا. (3) ﴿ãNÎ=»tã É=ø‹tóø9$#﴾ «دانای پنهان» 12 جا. (4) ﴿¬!ur Ü=ø‹xî ÏNºuq»yJ¡¡9$# ÇÚö‘F{$#ur﴾  «و [آگاهى از] غيب آسمانها و زمين ويژه خداوند است» 6 جا. (5) ﴿ö@à)sù $yJ¯RÎ) Ü=ø‹tóø9$# ¬!﴾ « بگو: جز اين نيست كه [دانش‏] غيب از آن خداست» یک بار. (6) ﴿@è% žw ÞOn=÷ètƒ `tB ’Îû ÏNºuq»yJ¡¡9$# ÇÚö‘F{$#ur |=ø‹tóø9$# žwÎ) ª!$#﴾ «بگو: هر كس كه در آسمانها و زمين است- جز خداوند- غيب نمى‏داند» یک جا. (7) ﴿¼çny‰YÏãur ßxÏ?$xÿtB É=ø‹tóø9$# Ÿw !$ygßJn=÷ètƒ žwÎ) uqèd﴾ «و كليدهاى غيب به نزد اوست. جز او [كسى‏] از آن آگاه نيست» یک جا، میزان کل 25 بار، باین اطوار مختلف آمده است.

طریق 2- علم کل:

(1) ﴿¨bÎ) ©!$# Èe@ä3Î/ >äóÓx« 7LìÎ=tæ﴾ «بى گمان خداوند به همه چيز داناست» در تمام قرآن 16 بار آمده است. (2) ﴿¨bÎ) ©!$# šc%Ÿ2 Èe@ä3Î/ >äó_x« $VJŠÎ=tã﴾ «خداوند به همه چيز داناست» 4 بار. (3) ﴿uqèdur Èe@ä3Î/ @,ù=yz íOŠÎ=tæ﴾ «و او به هر آفرينشى داناست» یکجا. (4) ﴿$¨Zà2ur Èe@ä3Î/ >äóÓx« tûüÏJÎ=»tã﴾ «و همه چيز را مى‏دانستيم» یک بار. (5) ﴿4Ó|Âômr&ur ¨@ä. >äóÓx« #OŠy‰tã﴾ «و با شمارش همه چيز را بر شمرده است» 3 جا. میزان کل=  25 بار.

طریق 3- علم محیط:

(1) ﴿¨bÎ) ©!$# $yJÎ/ šcqè=yJ÷ètƒ Ô݊ÏtèC﴾  «به راستى خداوند به آنچه مى‏كنند احاطه دارد» یک بار. (2) ﴿žcÎ) ’În1u‘ $yJÎ/ tbqè=yJ÷ès? Ô݋ÏtèC﴾ «به راستی پروردگار من به آنچه می کنید احاطه دارد» یک بار. (3) ﴿¨br&ur ©!$# ô‰s% xÞ%tnr& Èe@ä3Î/ >äóÓx« $RHø>Ïã﴾ «و آنكه خداوند در دانش بر همه چيز احاطه دارد» یک بار. (4) ﴿šc%Ÿ2ur ª!$# Èe@ä3Î/ &äó_x« $V܊Ït’C﴾ «و خداوند به همه چيز احاطه دارد» یک بار. (5) ﴿xÞ%tnr&ur $yJÎ/ öNÍkö‰y‰s9﴾ «و [خداوند] به آنچه كه در نزد آنان است، احاطه دارد» میزان کل= 7 بار.

طریق 4- علم بسیط و وسیع:

(1) ﴿$uZ­/u‘ |M÷èřur ¨@à2 &äóÓx« ZpyJôm•‘ $VJù=Ïãur﴾ [غافر: 7]. «پروردگارا، بخشايش و دانش تو همه چيز را فرا گرفته است» یک بار آمده است. (2) ﴿yìřur ’În1u‘ ¨@à2 >äóÓx« $¸Jù=Ïã﴾ «و پروردگارم از روى دانش [به‏] همه چيز احاطه دارد» 3 بار. (3) ﴿ÞOn=÷ètƒur $tB †Îû ÎhŽy9ø9$# ̍óst7ø9$#ur﴾ [انعام: 59] «و مى‏داند آنچه را كه در بيابان و درياست» یک بار. (4) ﴿ª!$# ãNn=÷ètƒ $tB ã@ÏJøtrB ‘@à2 4Ós\Ré& $tBur âًÉós? ãP$ymö‘F{$# $tBur ߊ#yŠ÷“s?﴾ [رعد: 8] «خداوند مى‏داند آنچه را كه هر مادينه بر مى‏دارد و آنچه را كه رحمها مى‏كاهند و مى‏افزايند» یک بار. (5) ﴿¢Óo_ç6»tƒ !$pk¨XÎ) bÎ) à7s? tA$s)÷WÏB 7p¬6ym ô`ÏiB 5AyŠöyz `ä3tFsù ’Îû >ot÷‚|¹﴾ یک بار. (6) 2 بار. (7) ﴿$tBur ô`ÏB 7pt7ͬ!%yñ ’Îû Ïä!$yJ¡¡9$# ÇÚö‘F{$#ur žwÎ) ’Îû 5=»tGÏ. AûüÎ7•B ÇÐÎÈ﴾ [نمل: 75] «و هيچ ناپيدايى در آسمان و زمين نيست مگر آنكه در كتابى روشن [نوشته شده‏] است» یک بار. (8) +Ïmø‹s9Î) –Štãƒ ãNù=Ïæ Ïptã$¡¡9$# 4 $tBur ßlãøƒrB `ÏB ;NºtyJrO ô`ÏiB $ygÏB$yJø.r& $tBur ã@ÏJøtrB ô`ÏB 4Ós\Ré& Ÿwur ßìŸÒs? žwÎ) ¾ÏmÏJù=ÏèÎ/﴾ «علم و آگاهى از قيامت به او احاله مى‏شود. و انواع ميوه‏ها از غلافهاى خود بيرون نمى‏آيد و هيچ مادينه‏اى بار دار نمى‏شود و نمى‏زايد مگر با علم او» 2 بار، میزان کل= 12 بار.

طریق 5- احاطة سماوات و ارضین:

(1) ﴿ãNn=÷ètƒ $tB ’Îû Ïä!$yJ¡¡9$# ÇÚö‘F{$#ur﴾ [حج: 70] «آنچه را در آسمان و زمین است می‌داند» 5 بار آمده است. (2) ﴿y7š/u‘ur ÞOn=ôãr& `yJÎ/ ’Îû ÏNºuq»yJ¡¡9$# ÇÚö‘F{$#ur﴾ [اسراء: 55] «و پروردگارت به [حال هر] كسى كه در آسمانها و زمين است، داناتر است» یک جا آمده است. (3) ﴿tA$s% ’În1u‘ ãNn=÷ètƒ tAöqs)ø9$# ’Îû Ïä!$yJ¡¡9$# ÇÚö‘F{$#ur﴾ [انبیاء: 4] «گفت: پروردگارم هر سخنى را كه در آسمان و زمين باشد، مى‏داند» یک جا آمده است. (4) ﴿$tBur 4‘xÿøƒs† ’n?tã «!$# `ÏB &äóÓx« ’Îû ÇÚö‘F{$# Ÿwur ’Îû Ïä!$yJ¡¡9$#﴾ «و هيچ چيز نه در زمين و نه در آسمان بر خداوند پوشيده نمى‏ماند» 2 جا آمده است. (5) ﴿ãNn=÷ètƒ •ŽÅc£9$# ’Îû ÏNºuq»yJ¡¡9$# ÇÚö‘F{$#ur﴾ [فرقان: 6]. «هر راز نهانى را كه در آسمانها و زمين است مى‏داند» یک جا آمده است. (6) ﴿ãNn=÷ètƒ $tB ßkÎ=tƒ ’Îû ÇÚö‘F{$# $tBur ßlãøƒs† $pk÷]ÏB﴾ «مى‏داند آنچه را كه به زمين در مى‏آيد و آنچه از آن بر مى‏آيد» 2 جا آمده است. کل میزان= 13 بار.

 

طریق 6- احاطه علم بجمیع جزئیات:

(1) ﴿ª!$#ur 7OŠÎ=tæ tûüÉ)­GßJø9$$Î/﴾ «خداوند به [حال] پرهیزکاران دانا ست» 2 بار آمده است. (2) ﴿uqèd ÞOn=÷ær& Ç`yJÎ/ #’s+¨?$# ÇÌËÈ﴾ [نجم: 32] «او به پرهيزگاران داناتر است» یک بار. (3) ﴿ª!$#ur 7LìÎ=tæ tûüÏHÍ>»©à9$$Î/﴾ «و خداوند به ستمكاران داناست» 5 بار. (4) ﴿¨bÎ*sù ©!$# 7OŠÎ=tæ tûïωšøÿßJø9$$Î/﴾ «بی گمان خداوند به مفسدین داناست» 2 بار. (5) ﴿¨bÎ) y7­/u‘ uqèd ãNn=ôãr& `tB ‘@ÅÒtƒ `tã ¾Ï&Î#‹Î7y™ ( uqèdur ãNn=ôãr& šúïωtGôgßJø9$$Î/﴾ «به راستى پروردگار تو به كسى كه از راهش گمراه مى‏شود، داناتر است و او به راه يافتگان [نيز] داناتر است» 5 بار. (6) ﴿¨bÎ) š­/u‘ uqèd ÞOn=÷ær& tûïωtG÷èßJø9$$Î/﴾ «بى گمان پروردگارت به [حال‏] تجاوزگران داناتر است» 4 بار. میزان کل 19 بار آمده است.

طریق 7- بصورت و ضمیر خطاب

(1) ﴿ö/ä3š/•‘ ÞOn=ôãr& ö/ä3Î/﴾ «پروردگار تان به [حال] شما داناتر است» یک بار. (2) ﴿ô‰s% ãNn=÷ètƒ !$tB óOçFRr& Ïmø‹n=tã﴾ «شيوه‏اى را كه شما بر آنيد، [خداوند] مى‏داند» یک بار. (3) ﴿ª!$#ur ãNn=ôãr& Nä3ÏZ»yJƒÎ*Î/﴾ «خداوند به ایمان شما داناتر است» 2 بار. (4) ﴿ª!$#ur ãNn=ôãr& öNä3ͬ!#y‰ôãr'Î/﴾ «خداوند به دشمنان شما داناتر است» یک بار. (5) ﴿¨bÎ) ’În1u‘ £`ÏdωøŠs3Î/ ×LìÎ=tæ﴾ [یوسف: 50] «به راستى كه پروردگارم به مكر آنان داناست» یک بار. (6) ﴿ª!$#ur ãNn=÷ètƒ öNä3t7¯=s)tGãB ö/ä31uq÷WtBur﴾ [محمد: 19] «و خداوند گردشگاه و قرارگاهتان را مى‏داند» یک بار. (7) ﴿tb%x.ur ª!$# óOÎgÎ/ $¸JŠÎ=tã﴾ «و خداوند به [حال] آنها داناست» 7 بار. میزان کل 14 بار آمده است.

طریق 8- احاطة ما فی الصدور

(1) ﴿ª!$#ur 7OŠÎ=tæ ÏN#x‹Î/ ͑r߉Á9$#﴾ «و خداوند به راز دلها داناست» 12 بار آمده است. (2) ﴿ãNn=÷ètƒ spuZͬ!%s{ ÈûãüôãF{$# $tBur ‘ÏÿøƒéB â‘r߉Á9$#﴾ [غافر: 19] «[خداوند] خيانت چشمان و آنچه را كه دلها نهفته مى‏دارند، مى‏داند» یک بار. (3) ﴿šš/u‘ur ÞOn=÷ètƒ $tB `Å3è? öNèdâ‘r߉߹ $tBur šcqãYÎ=÷èãƒ﴾  «و پروردگارت آنچه را دلهاى آنان نهان مى‏دارد و آنچه را آشكار مى‏كنند، مى‏داند» 2 بار آمده است. (4) ﴿ª!$#ur ãNn=÷ètƒ $tB ’Îû öNä3Î/qè=è%﴾ «و خداوند آنچه در دل های شما است میداند» 2 بار. (5) ﴿ª!$# ãNn=÷ær& $yJÎ/ þ’Îû öNÎgÅ¡àÿRr&﴾ «خداوند به آنچه در دلهای آنان است داناتر است»  3 بار. (6) و دیگر سه جا. میزان کل 23 بار.

طریق 9- احاطة ظاهر و باطن

1- (1) ﴿¨br& ©!$# ãNn=÷ètƒ $tB šcr”Å¡ç„ $tBur tbqãYÎ=÷èãƒ﴾ «بى گمان خداوند آنچه را كه نهان مى‏دارند و آنچه را كه آشكار مى‏سازند، مى‏داند» 4 بار آمده است. (2) ﴿ÞOn=÷ètƒur $tB tbr•ŽÅ£è? $tBur tbqãZÎ=÷èè?﴾ «[خداون] می داند آنچه را که نهان میدارید و آنچه را که آشکار می سازید» سه بار. (3) ﴿¼çm¯RÎ) ÞOn=÷ètƒ tôgyfø9$# $tBur 4’s"÷‚tƒ﴾ «به يقين او پيدا و پنهان را مى‏داند» 2 بار. (4) ﴿ª!$#ur ãNn=÷ètƒ $tB tbr߉ö7è? $tBur tbqßJçFõ3s?﴾ «خداوند می داند آنچه را که آشکار می سازید و آنچه را که پنهان میسازید» 3 بار. (5) ﴿¼çm¯RÎ) ãNn=÷ètƒ tôgyfø9$# šÆÏB ÉAöqs)ø9$# ãNn=÷ètƒur $tB šcqßJçFò6s?﴾ [انبیاء: 110] «بى گمان او [جنبه‏] آشكار سخن را مى‏داند و [نيز] آنچه را كه نهان مى‏كنيد، مى‏داند» یک بار. (6) ﴿ãNn=÷ètƒ öNä.•Å™ öNä.tôgy_ur ãNn=÷ètƒur $tB tbqç7Å¡õ3s?﴾ «نهان شما و آشكارتان را مى‏داند و عملكردتان را [نيز] مى‏داند» 9 بار. میزان کل 22 بار.

طریق 10- احاطة قُدّام و خلف[22]

(1) ﴿ãNn=÷ètƒ $tB šú÷üt/ óOÎgƒÏ‰÷ƒr& $tBur öNßgxÿù=yz﴾ «آينده و گذشته‏شان را مى‏داند» 4 بار آمده است. (2) ﴿tA$s% $yJsù ãA$t/ Èbrãà)ø9$# 4’n

طریق 11- احاطه بالخیر

(1) ﴿$tBur (#qè=yèøÿs? ô`ÏB 9Žöyz ¨bÎ*sù ©!$# ¾ÏmÎ/ ÒOŠÎ=tæ﴾ «و هر نيكى كه انجام مى‏دهيد، [بدانيد] كه خداوند به آن آگاه است» 5 بار آمده است. (2) +!$tBur OçFø)xÿRr& `ÏiB >ps)xÿ¯R ÷rr& Nè?ö‘x‹tR `ÏiB 9‘õ‹¯R  cÎ*sù ©!$# ¼çmßJn=÷ètƒ﴾ «و هر انفاقى كه انجام دهيد و هر نذرى كه ببنديد، به راستى خداوند آن را مى‏داند» یک بار. میزان کل= 6 بار.

طریق 12- احاطه بالشر

(1) ﴿¼çm¯RÎ) tb%x. ¾Ínϊ$t6ÏèÎ/ #MŽÎ7yz #ZŽÅÁt/﴾ «كه او به بندگانش داناى بيناست» 4 بار آمده است. (2) ﴿4’s"x.ur y7În/tÎ/ É>qçRä‹Î/ ¾Ínϊ$t6Ïã #MŽÎ7yz #ZŽÅÁt/﴾ [اسراء: 17] «و پروردگارت به گناه بندگانش [به عنوان‏] داناى بينا بس است» یک جا. (3) ﴿4‘xÿŸ2ur ¾ÏmÎ/ É>qçRä‹Î/ ¾Ínϊ$t6Ïã #·ŽÎ7yz﴾ «و پروردگارت به گناه بندگانش [به عنوان‏] آگاهی بس است» یک جا. میزان  کل 6 بار.

طریق 13- احاطة اعمال و افعال

(1) ﴿ª!$#ur $yJÎ/ šcqè=yJ÷ès? ÒOŠÎ=tæ﴾ «خداوند به آنچه که انجام میدهید داناست» 4 بار آمده است. (2) ﴿¨bÎ) ©!$# 7OŠÎ=tæ $yJÎ/ óOçGYä. tbqè=yJ÷ès?﴾ «به راستی خداوند به آنچه که میکردید داناست» یک جا. (3) ﴿È@à)sù ª!$# ãNn=÷ær& $yJÎ/ tbqè=yJ÷ès?﴾ «پس بگو: خداوند به آنچه که میکنید داناست» 2 بار. (4) ﴿ª!$#ur ÞOn=÷ètƒ ö/ä3n=»yJôãr&﴾ «و خداوند کرده های شما را میداند» 3 بار. (5) ﴿¨bÎ) ©!$# 7LìÎ=tæ $yJÎ/ tbqè=yèøÿtƒ﴾ «براستی خداوند به آنچه که میکنید داناست» 7 بار. (6) ﴿ª!$#ur ãNn=ôãr& $yJÎ/ šcqàÿÅÁs?﴾ 2 «و خداوند به آنچه بيان مى‏كنيد داناتر است» بار. کل میزان 10 بار.

طریق 14- احاطة اعمال

(1) ﴿ª!$#ur $yJÎ/ tbqè=yJ÷ès? ׎Î6yz﴾ «و خداوند به آنچه مى‏كنيد، آگاه است» 7 بار آمده است. (2) ﴿ª!$#ur 7ŽÎ7yz $yJÎ/ šcqè=yJ÷ès?﴾ 7 بار. (3) ﴿¼çm¯RÎ) $yJÎ/ tbqè=yJ÷ètƒ ׎Î6yz﴾ 4 بار. (4) ﴿¨bÎ) ©!$# 7ŽÎ7yz $yJÎ/ tbqãèoYóÁtƒ﴾ 2 بار. (5) ﴿žcÎ) ©!$# tb%x. $yJÎ/ tbqè=yJ÷ès? #ZŽÎ7yz﴾ 3 بار. میزان کل 23 بار.

طریق 15- احاطة الله متعال به احوال انسان ها

(1) ﴿$tBur ª!$# @@Ïÿ»tóÎ/ $£Jtã tbqè=yJ÷ès? ﴾ «و خداوند از آنچه مى‏كنيد غافل نيست» 5 بار آمده است. (2) ﴿$tBur ª!$# @@Ïÿ»tóÎ/ $£Jtã tbqè=yJ÷ètƒ﴾ 2 بار. (3) ﴿$tBur y7•/u‘ @@Ïÿ»tóÎ/ $£Jtã tbqè=yJ÷ès?﴾ 2 بار. (4) ﴿žcÎ) ©!$# šc%x. $yJÎ/ šcqè=yJ÷ès? #ZŽÎ6yz﴾ 2 بار. میزان کل 10 بار.

 

طریق 16- جمع بین الصفاتین در احاطه

(1) ﴿ììřºur ÒOŠÎ=tæ﴾ «خدا فراخ نعمت داناست» تقریباً 7 جا آمده است. (2) ﴿íO‹Å3ym ÒOŠÎ=tæ﴾ «با حکمت و داناست» یا ﴿íOŠÎ=tæ 7ŽÎ6yz﴾ جمع این دو مختلفاً تقریباً 40 جا آمده است. (3) ﴿ÒOŠÎ=tæ ֍ƒÏ‰s%﴾ «دانا و تواناست» یا ﴿ß͓ƒÍ•yèø9$# ÉOŠÎ=yèø9$#﴾ «چیره و داناست» یا ﴿¨uqèd ß,»¯=sƒø:$# ãLìÎ=yèø9$#﴾ «آفریننده و داناست» یا ﴿íOŠÎ=tæ ÒOŠÎ=ym ﴾ یا ﴿#·Å2$x© $VJŠÎ=tã﴾ یا ﴿ì#‹ÏÜs9 ׎Î7yz﴾ تقریباً در 19 جا آمده است. (4) ﴿ìì‹Ïÿxœ ×LìÎ=tæ﴾ بصورتِ مختلفه تقریباً در 24 جا آمده است. میزان کل 94 بار.

طریق 17- احاطة علم الله به آنچه که غیر او نمی دانند

(1) ﴿þ’ÎoTÎ) ãNn=ôãr& $tB Ÿw tbqßJn=÷ès?﴾ «من میدانم آنچه را که شما نمیدانید» یک جا آمده است. (2) ﴿ª!$#ur ãNn=÷ètƒ óOçFRr&ur Ÿw šcqßJn=÷ès?﴾ «خداوند داناست و شما نمیدانید» 5 بار آمده است. (3) ﴿ Ÿw ö/àSßJn=÷ès? ( ß`øtwU öNßgßJn=÷ètR﴾ [توبه: 101] «تو آنان را نمى‏شناسى. ما آنان را مى‏شناسيم» یک جا. (4) ﴿Ÿw öNßgßJn=÷ètƒ žwÎ) ª!$#﴾ [ابراهیم: 9] «جز خداوند آنان را نمى‏شناسد» یک جا. (5) ﴿$tBur ÞOn=÷ètƒ yŠqãZã_ y7În/u‘ žwÎ) uqèd﴾ [مدثر: 31] «[شمار] سپاهيان پروردگارت را جز او [كس‏] نمى‏داند» یک جا. (6) ﴿zNÎ=yèsù $tB öNs9 (#qßJn=÷ès?﴾ [فتح: 27] «و آنچه را كه نمى‏دانستيد مى‏دانست» یک جا. میزان کل= 10 بار.

خطاب اول به فرشتگان، دوم به صحابه y و سوم به ذاتِ آنحضرت r، باقی به عموم مردم.

طریق 18- احاطة علم الساعه

(1) ﴿ö@è% $yJ¯RÎ) $ygßJù=Ïæ y‰ZÏã «!$#﴾ «بگو: علم آن [قیامت] تنها نزد خداوند است» 4 بار آمده است. (2) ﴿¨bÎ) ©!$# ¼çny‰YÏã ãNù=Ïæ Ïptã$¡¡9$#﴾ «به راستى دانش [زمان و چگونگى‏] روز قيامت به نزد خداوند است» 2 جا. (3) ﴿ö@è% $yJ¯RÎ) ÞOù=Ïèø9$# y‰ZÏã «!$#﴾ [ملک: 26] «بگو: علم [آن‏] تنها نزد خداست» یک بار. (4) ﴿4’n<Î) y7În/u‘ !$yg9pktJYãB﴾ [نازعات: 44] «منتهاى [دانش‏] آن به [نزد] پروردگار توست» یک جا. میزان کل= 7 جا.

الحاصل: چون خداوند قدوس به هژده اسلوب مختلف 341 بار در قرآن مقدس خود علم غیب را بیان فرموده و به خود محضوص فرمود، پس حالا چه گنجایش مانده است که نافهمی، دیگری را به او درین علم شرکت دهد، و آیا کسی که 341 تکرار حکم قرآن مقدس را تحریف کند و دیگری را با خداوند شریک گرداند، امید اسلام او هم می‌ماند؟ تدبر باید کرد.

 

پهلوی نفی علم غیب از غیر الله اینست:

1- ﴿@è% žw ÞOn=÷ètƒ `tB ’Îû ÏNºuq»yJ¡¡9$# ÇÚö‘F{$#ur |=ø‹tóø9$# žwÎ) ª!$#﴾ [النمل: 65]. «بگو: هر كس كه در آسمانها و زمين است- جز خداوند- غيب نمى‏داند».

2- ﴿¼çny‰YÏãur ßxÏ?$xÿtB É=ø‹tóø9$# Ÿw !$ygßJn=÷ètƒ žwÎ) uqèd﴾ [الأنعام: 59]. «و كليدهاى غيب به نزد اوست. جز او [كسى‏] از آن آگاه نيست»

عموم نفی درین دو آیه واضح و ظاهر است.

و نفی خصوصی از صاحبِ رسالت r اینست:

3- ﴿@è% Hw à7Î=øBr& ÓŤøÿuZÏ9 $YèøÿtR Ÿwur #…ŽŸÑ žwÎ) $tB uä!$x© ª!$# 4 öqs9ur àMZä. ãNn=ôãr& |=ø‹tóø9$# ßN÷ŽsYò6tGó™]w z`ÏB Ύöy‚ø9$#﴾ [الأعراف: 188]. «بگو: اختيار سود و زيانى براى خود ندارم، مگر آنچه را خدا بخواهد. و اگر غيب مى‏دانستم، خير بسيار [براى خود] فراهم مى‏آوردم».

در بیان قیامت و نفی چند علم دیگر:

4- ﴿¨bÎ) ©!$# ¼çny‰YÏã ãNù=Ïæ Ïptã$¡¡9$#﴾ [لقمان: 34]. «به راستى دانش [زمان و چگونگى‏] روز قيامت به نزد خداوند است»

5- ﴿ãNn=÷ètƒ $tB šú÷üt/ óOÎgƒÏ‰÷ƒr& $tBur öNßgxÿù=yz ( Ÿwur tbqä܊Åsム&äóÓy´Î/ ô`ÏiB ÿ¾ÏmÏJù=Ï㠞wÎ) $yJÎ/ uä!$x©﴾ [البقرة: 255]. «گذشته و [حال و] آينده آنان را مى‏داند و به چيزى از علم او جز به آنچه خود خواسته است، احاطه نمى‏يابند»

6- ﴿ÞOn=÷ètƒ $tB tû÷üt/ öNÍk‰É‰÷ƒr& $tBur öNßgxÿù=yz Ÿwur šcqä܋Ïtä† ¾ÏmÎ/ $VJù=Ïã ÇÊÊÉÈ﴾
[طه: 110]. «آينده و گذشته‏شان را مى‏داند و [انسانها] در دانش به او احاطه نيابند»

در این آیات صراحتاً علم غیب را -عموماً و خصوصاً- از غیر خود، به احسنِ وجه نفی فرموده است.

***

اطلاع علی الغیب

هیچکس هیچ چیز از علوم غیب نمی‌داند، مگر آن که خداوند قدوس برخی انبیاء را از بعض علوم غیبی خبر می‌دهد، ولی باز هم بر اوشان اطلاقِ عالم الغیب روا نیست؛ زیرا که این اطلاق خاص بر آن ذات مقدس است، خداوند متعال می‌فرماید: ﴿$tBur tb%x. ª!$# öNä3yèÎ=ôÜãŠÏ9 ’n?tã É=ø‹tóø9$# £`Å3»s9ur ©!$# ÓÉ[آل عمران: 179]. «و خداوند نمى‏خواهد تا كه شما را بر غيب آگاهى دهد. ولى خداوند هر كس از رسولان خود را كه بخواهد، بر مى‏گزيند».

﴿ãNÎ=»tã É=ø‹tóø9$# Ÿxsù ãÎgôàム4’n?tã ÿ¾ÏmÎ7øŠxî #´‰tnr& ÇËÏÈ žwÎ) Ç`tB 4Ó|Ós?ö‘$# `ÏB 5Aqߙ•‘﴾ [الجن: 26 – 27]. «[پروردگارم‏] داناى غيب است. و كسى را بر غيب خويش آگاه نمى‏سازد. مگر كسانى از رسولانى را كه خود بپسندد».

فصل در تعریف و تحقیق علم غیب

تعریفِ علم غیب آن است که اعای این علم بدون استخدام وسائلِ عادی و اسباب و وسائطِ مادی باشد. هر علم که متعلق به وسائل و وسائط باشد، برابر است که وسائلی حسی و ظاهری باشند یا معنوی و باطنی، مثل حواس و علامات و تجربات و عقل و وحی و کشف و الهام، به آن علم غیب گفته نمی‌شود.

در نبراس شرح، شرح عقائد نسفی می‌نویسد که: غیب آنست که از حواسِ ظاهری مثل سمع و بصر غائب باشد و بنیادِ آن به علم ضروری مثل وحی و الهام نبوده، و به علم استدلالی مثل دلائل و علامات هم مبنی نباشد، علم غیبی که قرآن و حدیث از غیر خدا نفیش کرده اند، همین است. و مدعی و مصدق این علم به اتفاق کافر است. اما هر علمی که به سمع و بصر و محسوس و مدرک باشد، یا به وحی و الهام یا به علامات و دلائل معلوم باشند آنها غیب نیستند، و متعلق آنها علم غیب گفته نمی‌شوند، مثل پیشین‌گوئی‌های انبیاء † که از وحی و الهام مستفاد اند.

قریب همین معنی، رئیس الفقهاء و المحدیثین ملا علی قاری / سعدالدین تفتازانی در شرح فقه اکبر و شرح عقائد گفته اند. و هم چنین در تاتارخانیه و شامی ج 3 باب المرتد، آمده است.

از این تصریحات ایرادی که جهلاء در موضوع آلاتِ جدید وارد می‌کنند که آیا اخبار، رادیو و تلفن و تلویزن یا پیش بینی های که ادارة هواشناسی برای شناخت باران و غیره می‌گویند، و صحیح بر می‌آیند چه گفته شوند، علم غیب اند یا نه؟ جواب ظاهر است که اینها همه به وسائل و اسباب می‌شوند، ایشان از تعریفِ غیب، خود خارج اند، احتیاجِ اخراج ندارند، فقط گاهی انبیاء بر غیب مطلع می شوند. چنانچه ذکر کردیم از آیات گذشته و حدیثی که محمد بن اسحق روایت کرده است که در غزوة تبوک شتر آنحضرت r گم شد، صحابه y جستجو کردند، دیده نشد، زید بن لُعیت منافق گفت که: فلان از اخبارِ آسمان خبر می‌دهد، و شتر خود را نمی داند که کجا است، آنحضرت r فرمودند: الآن مرا مولای من خبر داد، و من قسم به خدا بغیر تعلیم او نمی‌دانم، و بروید فلان جا است و مهارِ او بر درختی پیچیده است گرفته بیارید.

خلاصه: هر علمی که خالق به انبیاء و اولیاء خبر دهد، علم غیب نیست و آن به قرآن و سنت ثابت است اشکالی ندارد.

انتباه: از نصوص قرآن مقدس و از احادیث کثیره و بالخصوص نُه بار از خود ختم المرسلین r نفی علم غیب ثابت است.

اول- روایتِ ربیع بنت معوذ ل در بخاری در قصة دخترکانِ دف‌زننده.

دوم- روایتِ خارجه بن زید t در بخاری در قصة وفات عثمان ابن مظعون t.

 سوم- روایتِ اُبی بن کعب t در بخاری در قصة موسی و خضر إ. چهارم- روایتِ عبدالله بن عمر م در طبقات ابن سعد حکایت دانة خرما که در فراشِ خود دید.

 پنجم- روایتِ انس متفق علیه هم در قصة دانة خرمای صدقه.

 ششم- روایتِ عباده بن صامت t هم متفق علیه در قصة لیلة القدر.

 هفتم- روایتِ ابوسعید خدری t هم متفق علیه و هم در قصة لیلة القدر.

 هشتم- نیز در موضوع مذکور در تمام صحاح.

 نهم- روایت ابن عباس م در مسلم در موضوع در روزه عاشوارء.

الحاصل: نفی علم غیب با این همه تصریحات از غیر ذات واجب الوجود است، پس مدعی علیم غیب و مصدق او منکر این همه شده، بلا قیل و قال کافر می‌گردد.

اقوال فقهاء اسلام در نفی علم غیب از غیر الله و فتوی کفر بر مدعی و مُصدقِ آن

در فتاوی قاضیخان ج 1 کتاب النکاح می‌نویسد در موضوع گواه‌کردن خدا و رسول در عقد ازدواج: «وبعضهم جعلوا ذلك كفرا لأنه يعتقد أن الرسول ع يعلم الغيب وهو كفر».  «برخی از علماء این را کفر دانسته اند؛ زیرا او (گوینده) اعتقاد دارد که پیامبر r غیب را می داند، و این اعتقاد کفر است».

و در بحر الرائق ج 5 ص 16 می‌نویسد: «لو تزوج بشهادة الله ورسوله لا ينعقد النكاح ويكفر لاعتقاده أنه ع يعلم الغيب». «اگر به شهادت الله و رسول او ازدواج کرد، عقد نکاح درست نمی‌شود و فرد کافر می‌شود؛ زیرا او اعتقاد نموده که پیامبر r غیب را می‌داند». در فتاوی عالمگیری[23] ج 2، ص 412 همچنین نوشته است.

و نیز صاحب هدایه[24] در تجنیس ص 297، و در خلاصة الفتاوی ج 4 ص 354 و در فصول عمادیه ص 64 و در بزازیه ص 325 و علامه عینی[25] در عمدة ج 11 ص 53 و در مسائره ج 2 ص 88 و در شامی[26] ج 5 ص 306 و در مالا بُدّ منه ص 176 بلکه تمام فقهاء قولاً و تحریراً اتفاق دارند بر کفر معتقد و مصدق علم غیب به غیر الله.

مصدقینِ کاهنان و نجومیان و رمّالان هم به اتفاق فقهاء و محدثین کافر‌ند.

تبصره: اینجا سوالی پیدا می‌گردد که مسئله علم غیب با اینقدر وضاحت چگونه و از کجا و به چه علت بر بعضی امت مشتبه گردیده و مروج گردید؟.

جواب این است که این عقیده بعد مدتی اولاً در رافضی‌ها مروج شده، بعداً بعض سُنیانِ ساده‌لوح هم نقل کرده رواج دادند؛ زیرا که رافضی عقیده دارد که امام همۀ امور دنیا و آخرت حتی که شمارة ریگ های بیابان‌ و قطره های آب و ورقِ اشجار را می‌داند.

              غنیة الطالبین ج 1 فصل الرافضة از شیخ عبدالقادر الجیلانی

            و تاریخ الخلفاء سیوطی، حالات خلیفه ناصرالدین


 



[1]- صنم، وثن = به معنای بت. [مُصحح].

[2]- تفسیر البحر المحیط؛ مؤلف آن اثیر الدین محمد بن یوسف مشهور به «ابوحیان اندلسی» است که در آخر ماه شوال سال 654 هـ مطابق 19 نوامبر 1256م  در غرناطه دیده به جهان گشود،... و در28  ماه صفر سال 745 هـ مصادف با 11 ماه جولای 1344م در گذشت، از او بیش از سی اثر نفیس در علوم مختلف از جمله: تفسیر، حدیث، عقائد، فقه و نحو بجا مانده است. (بر گرفته از سایت انترنیتی: المجلس العلمی – سایت الوکه) [مُصحح].

[3]- و نیمه شعری را هم برای اثبات مدعای خویش می آورند: دوستان خدا، خدا نباشند    یک لحظه از او جدا نباشند. [مُصحح].

[4]- دفعیه کرب =  ازاله نمودن اندوه و غصه. [مُصحح].

[5]- مِن دون الله = به معنای کسانی که غیر از خدایند. [مُصحح].

[6]- ترجمه: «بگو: كسانى را كه به جاى او [معبود] مى‏پنداريد، فرا خوانيد، پس به گرداندن بلايى از شما و تغيير دادن، توانا نيستند.كسانى كه [كافران‏] آنان را [به نيايش‏] مى‏خوانند، [خود] هر كدام كه نزديك‏ترند، به سوى پروردگارشان وسيله [تقرّب‏] مى‏جويند. و به رحمت او اميد مى‏دارند و از عذابش بيمناكند. بى گمان بايد از عذاب پروردگارت بر حذر بود».

[7]- ترجمه: «و هر كس از آنان كه بگويد: من به جاى او خدا هستم، جهنّم را سزاى او مى‏گردانيم».

[8]- ترجمه: «و روزى كه [خداوند] آنان و آنچه را به جاى خداوند مى‏پرستند، بر مى‏انگيزد، آن گاه [به معبودان باطل‏] مى‏گويد: آيا شما اين بندگانم را گمراه كرديد يا خود راه را گم كردند؟.گويند: تو را به پاكى ياد مى‏كنيم، ما را نسزد كه به جاى تو دوستانى برگيريم».

[9]- ترجمه: «اى عيسى بن مريم، آيا تو به مردم گفتى كه مرا و مادرم را به عنوان دو معبود به جاى خداوند بگيريد؟».

[10]- میزاب = ناودان. [مُصحح].

[11]- لِله دَرّ القائل = درّ در زبان عربی شیر و خیر کثیر  را می گویند، و معنای این اصطلاح اینست: چه جالب گفته است این قائل، این سخن شیر مادرش باد. [مُصحح].

[12]- ترجمه: «گويد: تو را به پاكى ياد مى‏كنم، مرا نسزد چيزى بگويم كه سزاوار من نيست»

[13]- ترجمه: «و خداوند هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مى‏كند»

[14]- فی الطوالة ملالة = سخن به درازا کشانده شود ملالت به بار آرد. [مُصحح].

[15]- برای تفصیل بیشتر به رسالة العبودیة تألیف شیخ الإسلام ابن تیمیه رحمه الله مراجعه شود. [مُصحح].

[16]- سدّ ذرائع = به معنای مسدود کردن و بسته نمودن ذریعه ها و اسباب. گاهی شریعت اسلامی کاری را که فی نفسه مشکلی ندارد ممنوع کرده است بخاطر این که سبب محذور شرعی، شرک و یا فساد می شود. [مُصحح].

[17]- این گفته ی مؤلف رحمه الله که اُبی بن کعب س در مجلس خلافت علی مرتضی س رکنیت داشته مشکل به نظر می رسد؛ زیرا علی س مرکز خلافتش را به کوفه (عراق) منتقل نموده و ابی س در مدینه بوده و سنة 30 هجری همانجا در گذشته است. [مُصحح].

[18]- در اینجا ابی س  متبوع و کسی که پشت سرش حرکت می کرده تابع بوده است. [مُصحح].

[19]- امام المحدثین در شبه قاره هند و صاحب نخستین ترجمه و شرح موجز قرآن به زبان فارسی (فتح الرحمن)؛ ایشان در سال 1114 هجری در دهلی (هند) متولد شده و به سال 1176 هجری در همانجا وفات یافت. [مُصحح].

[20]- شاه عبدالعزیز فرزند ارشد شاه ولی الله دهلوی، ایشان صاحب فتوای مشهور جهاد بر علیه انگلیسها در شبه قارة هند و مؤلف کتاب تحفة اثنی عشریه می باشد. سال:1159 هجری در دهلي متولدو بسال: 1239 وفات نمود. [مُصحح].

[21]- تفسیر کبیر = تألیف فخرالدین رازی، یا امام رازی یا فخر رازی (محمدبن عمر بن حسین)، از علمای شافعی که در حکمت، ادبیات و فنون ریاضی سرآمد دوران خود بود. در ۵۴۴ هجری قمری در ری (جنوب تهران کنونی) زاده شد. فخر رازی در روز شنبه عید فطر سال: ۶۰۶ هجری قمری در شهر هرات درگذشت. [مُصحح].

[22]- قدام و خلف = جلو رو و پشت سر؛ کنایه از همه احوال و اوضاع است. [مُصحح].

[23]- فتاوای عالمگیری = از مشهور ترین و موثق ترین کتب فتوا در مذهب حنفی که جمع غفیری از علماء در زمان پادشاهی اورنگ زیب عالمگیر (فرزند شاهجهان) بر شبه قاره ی هند، آن را ترتیب دادند. [مُصحح].

[24]- صاحب هدایه = علامه برهان الدین علی بن ابوبکر مرغینانی فرغانی از اکابر فقهای حنفیه؛ در سال 530 هجری متولد شده و در سال 593 هجری در گذشت. برای تفصیل بیشتر به: الأعلام للزرکلی 2/ 660 مراجعه شود. [مُصحح].

[25]- محمود بن احمد عینی در هفدهم رمضان المبارک سال: 762 هجری در حلب تولد شده و در چهارم ماه ذوالحجه سال 855 هجری در قاهره وفات یافت. صاحب تألیفات نافع و بسیار بوده که از جمله می توان از: عمدة القاری شرح صحیح البخاری نام برد. [مُصحح].

[26]- اشاره به کتاب: رد المحتار على الدر المختار شرح تنوير الأبصار تألیف محمد أمين بن عمر مشهور به ابن عابدين شامی حنفی. [مُصحح] .  

نوشته شده توسط حسینی در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ |